تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Jebran Khalil | آثار و عاشقانه های جبران خلیل جبران

صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  
#61 | Posted: 16 Jan 2015 16:24




۶دسامبر ۱۹۱۴

در نامه ات به من گفتی : خداوند تورا حفظ کند و باتو باشد . هرچه خسته تر باشی ، او نزدیک تر است . از امروز صبح نامه ها به به نشانی نمایشگاهم می آیند . برای تابلو نقاشی عظیم ، ۲۵۰۰ دلار آمریکا قیمت گذاشته اند . فکر نمی کردم کسی بخواهد از یک هنرمند گمنام چیزی بخرد . اما امروز صبح خانم ویلسون سری به اینجا زد و گفت م یخواهد یک تابلو بخرد .
فکر نمی کنی این تابلو ، یکی از چیزهای بسیاری باشد که باید از آنها دست برداریم تا بتوانند به مکان هایی دورتر برسند ؟
این نقاشی ها دیگر بخشی از زندگی من نیستند . هنگامی که روی آن ها کار می کردم ، بسیار آموختم ، هنوز هم اگر بگذارم راه خود را بپیمایند ، بیشتر می آموزم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#62 | Posted: 17 Jan 2015 18:02 | Edited By: nazi220




۲۸ دسامبر ۱۹۱۴

مـــــــــــاری، چیزی در فکرت هست ؟ انگار چیزی هست که نمی توانی حلش کنی .
این مساله -شهوت - قابل حل نیست . و هرگز نخواهد بود .ما هر چیززیان آوری را می پذیریم ، چون راه دیگری نداریم ؛ مگر این که بپذیریم این شرایط واقعی هستند و فقدان آزادی ما حقیقت ندارد .
آن شب ، بعد از رفتن تو ، ادامه شب را گریستم . می گذاریم چیزی که بخشی از رابطه انسان های عادی و پر شور است ، از کنار ما بگذرد .
نمی توانم به یاد بیاورم ، آیا آنچه رح داد ، تصادفی بود ؟ اگر احساساتی و حساس نباشیم ، می توانیم آن چه را که رخ داد فراموش کنیم . اما عــــــــــــــشق - عشق حقیقی -در پیش شهوت بسیار کمرو است . به آنچه در طول ده روز رخ داد خواهم اندیشید ،چرا که - همان گونه که در زندگی هر کسی هست - بسیار مهم و بنیادی است .
و به این نتیجه رسیدم که تو و من ، دیگر نباید درباره این موضوع صحبت کنیم ، چون برای بیان هر احساس خود آزاد نیستیم .


۳۱دسامبر ۱۹۱۴(از دفتر خاطرات ماری هسکل )

به خلیل گفتم لوله کشی اب گرم خراب شده است .
خلیل گفت : قطعه ای این اندازه محکم و مقاوم ، که همچون قطاری رو به سوی بالای تپه دارد، نمی تواند خراب شود ، مگر به خاطر یخ زدن قطره های اب درون خودش.
به این فکر افتادم که هر چیزی شکست ناپذیری و قدرت خود را دارد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#63 | Posted: 19 Jan 2015 23:01




۲۸ ژوئن ۱۹۱۵

در این سه هفته بسیار خوابیده ام .به هزار کاری اندیشیده ام که باید امسال انجام دهم؛می ترسم ماری دلبندم ، که هرگر نتوانم رویاهایم را به تمامی تحقق بخشم .پیش از تحقق آنها باز می ایستم. همواره فقط به سایه ای از آن چه می خواهم دست می یازم .
عادت کرده ام از دیدن کسانی که کارم را می ستایند لذت ببرم - اما اینک غمگینم می کند -چرا که هر ستایشی ، آنچه را که هنوز انجام نداده ام به یادم می آورد ، وباز دوست دارم آنچه را که نتوانسته ام انجام بدهم ، به یاد داشته باشم .می دانم کودکانه است ، مگر نه ؟
دیشب به خودم گفتم شعور یک گیاه ، در وسط زمستان ، از تابستان گذشته نمی آید ، از بهاری می آید که فرا می رسد . گیاه به روزهایی که رفته ، نمی اندیشد ، به روزهایی می اندیشد که می اید. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهدآمد ، چرا ما - انسانها - باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم ، دست یابیم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#64 | Posted: 9 Dec 2016 18:43 | Edited By: nazi220




۲ فوریه ۱۹۱۵
ماری هسکل به خلیل جبران چنین نوشته است


به چه مهر ورزیدن مشکل اساسی انسان است .و اگر ما راه حل آن را بیابیم - که به هرچه ممکن است، عشق بورزیم-در می یابیم که حقیقت این گونه عشق ورزیدن را دوست دارد ، و هیچ عشق دیگری ، پایدارتر ، وجود ندارد

۹فوریه ۱۹۱۵

ماری دلبندم ، شاید سکوتم رادرک نمی کنی اما احساس می کنم تونیز خاموش هستی . این روزهای سکوت من ، روزهای سکوت تو نیز هستند . بدان ، درک کن ، که بدون تو انجام دادن هر کاری برایم ناممکن است و من به روح تو در زندگی روزانه ام نیازمندم.
یکی از همین روزهای سرد، در اتاقی بدون با رایدر ملاقات کردمگرداگردش همه چز کثیف ونامرتب بود ، اما احساس کردم تصمیم دارد به همان شیوه ای بزید که همواره می خواست .پول دارد اما به آن نمی اندیشد .اندیشه او دیگر در این سیاره نیست وفراسوی رویاهای شخصی اش سیر می کند
شعری که نوشته بود خواند و گریست . سپس گفت بسیار زیباست. از سرم زیاداست . سزاوارش نیستم .
دمی سکوت حاکم شد و سپس آغاز به سخن گفتن کرد : پیش از این به فرستادن نامه ای برای تو فکر کرده ام
اما هرگز این کار را نکرده ام چون پیش از نوشتن باید صبر کنم تا روحم به جای خود برگردد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#65 | Posted: 9 Dec 2016 19:09




۱۴ مارس ۱۹۱۵
زندگی بر خلاف آن چه مکبث می گوید ، صرفا " قصه ای که توسط یک احمق گفته می شود ، سرشار از خشم وهیاهو ، بی آنکه معنایی بدهد ، نیست زندگی اندیشه ای طولانی است .اما - نمی دانم چرا - نمی خواهنددر این اندیشه با دیگران سهیم شوند .دیگران زندگی را به سویی می کشند ومن به سویی دیگر ، وهیچ کدام دیرزمانی این نبرد ذهنی را تحمل نمی کنیم .ماری ، یکی از چیزهایبسیاری که برای ما رخ داد ، این بود این بود که مااندیشه زندگی را به یک سوی می کشیدیم و از انزوای همراه این عمل نمی ترسیدیم .

اکنون باید اینجا را ترک کنم و به استقبال خورشید بروم دفتر یاد داشتم را بر می دارم تا برای تو بنویسم ؛هنگامی که چنین می کنم همواره موفق می شوم به انگاره هایم نظم بخشم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#66 | Posted: 16 Dec 2016 09:54




۱۸ آوریل ۱۹۱۵

بله ، ماری ، دو روزی که با هم بودیم عالی بود. وقتی درباره ی گذشته سخن می گوییم همواره حقیقی تر از آینده و اکنون می شویم .سالهای بسیار ، از دیدن هر چیز زنده ای می ترسیدم ترسی ناشی از عینیت گرایی و بی پردگی با خودم . نیک خواهد بود اگر شهامت گشودن قلبم و سخن گفتن از درد را داشته باشم .من همیشه در سکوت رنج می بردم و سکوت مارا به رنجی ژرفتر وادار می کند .

با این وجود برای آنانی که سخن نمی گویند ، بسیار آسان تر است ؛ آنگاه که می کوشیم به افکارمان نظم بخشیم ، به آشفتگی مان عادت می کنیم .فقط وقتی با تو هستم چنین نمی شود : همصحبتی مارا به هم نزدیک می کند ، هر چیز ناگوار که از یاد رفته ، در گوشه ای غبار گرفته از ناهشیارمان بر جای مانده است ، سرکوب می کنیم .

سکوت یگانه ای که با هم تجربه می کنیم ، همان است که همواره درکش کرده ایم ، سکوت های دیگر بی رحم غیر انسانی هستند .

خداوند تورا حفظ کند ، ماری دلبندم ، خداوند مارا در کنار هم نگاه دارد .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#67 | Posted: 30 Dec 2016 10:59




۱۸ آوریل ۱۹۱۵(ماری هسکل درباره سکوت به خلیل جبران نوشته است )

فکر می کنم هرگز واژه های عاشقانه ای را که گفته ام ، یا واژه های بسیاری را که جرات نکردم برزبان بیاورم ، باور نکرده باشی ؛ شیوه عشق ورزیدن من به تو اینگونه است ! اکنون می فهمم چقدررنج کشیده ای ،
و چه چیزهایی در دور نگاه داشتن دیر زمان ما از هم نقش بازی می کردند .

چند لحظه ، باور کردم چیزی که می رود ، هرگز بر نمی گردد سپس پرسیدم مگر روح ما منطق دارد ؟ هیچ پاسخ آنی ای نشنیدم ، اما اندکی بعد ، رویای یک کوه در برابرم پدیدار شد و دریافتم گناه از قلب من نیست ، که از آن کوه است .

به خاطر همه آن چیزی که کوشیده ام نابود کنم ، و به خاطر دردی که برتو فرود آورده ام ، مــــــــــرا ببخش .
خلیل دلبندم ، گویی برای تو نمی نویسم، با تو می نویسم . و بدین گونه روزگارم آرام تر است ، چون تو همیشه در کنار من هستی .

در آن کوهستان ، هر جا بروم می توان همواره به زمزمه آب در جویبار گوش سپرد . به همین گونه هر جا که باشم ،
می توانم احساسات تو را درک کنم که به سوی قلب من جاری هستند .
خداوند تورا حفظ کند ، خداوند مارا حفظ کند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#68 | Posted: 5 Jan 2017 11:07 | Edited By: nazi220




۲۳ مه ۱۹۱۵

همیشه می خواستم درباره تو همچون زندگی صحبت کنم که زندگی می آفریند ؛ اما هرگز بر خودم روا نداشتم .احساس می کردم تو نمی خواهی چنین چیزی گفته شود . در هر حال احساس می کنم سر انجام لحظه ای مهم میان ما فرا رسیده است.

آنگاه که یکدیگر را ببینیم ، در این باره بیشتر صحبت خواهیم کرد - نه این که موضوعی تازه باشد ، همچون موضوعی کهن درباره ی آن سخن خواهیم گفت که به شیوه ی نوین زنده است
ماری همیشه اعتقادداشتم که یک مکاشفه تنها چیز عظیمی است که پیشاپیش درون خود ما وجود داشته است ، بخشی از ما که شهامت رخنه در آن را نداریم - بنابراین اجازه می دهد آنچه را که ما شهامت احساس کردنش را نداریم ، تجربه کنیم .
رشد ما در گرو ورود ما به این رابطه و پذیرفتن این بخش مهربانتر در درون ماست .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#69 | Posted: 6 Jan 2017 11:58




۱۷ ژوئیه ۱۹۱۵

تو و من - هر آنکس که با شوق زندگی زاده می شود - می کوشیم به مرزهای وجود خود برسیم
نه فقط از راه شناخت ؛ که تمنای ما زیستن این تجربه است . و روح این جهان همان گونه که هماره دگرگون می شود ، همان مطلق است .
شاعران بزرگ گذشته همواره خود را تسلیم زندگی می کردند . آن ها مقصد مشخصی را نمی پوییدند، و نیز نمی کوشیده اند پرده از اسرار بردارند ؛ به سادگی اجازه می دادند روح شان فرمانروا باشد ، رهنماشان باشد ، در درون هستی حرکت کند . مردم همواره اسرار را جستجو می کنند ؛ و گاه موفق می شوند ؛ اما اسرار پایان خود هستند ، و زندگی خود پایانی ندارد .
ماری ، نامه تو زیباترین توصیفی است که اززندگی دیده ام . تجلی از تمنای مقدس رویا روییبا جهان است ، و برهنه دیدن این جهان .این است شعر روح زندگی
شـــــــــــاعران نه آنانند که شعر می نویسند ، آنانی هستند با قلبی سرشار از این روح مقدس .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 7 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Jebran Khalil | آثار و عاشقانه های جبران خلیل جبران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites