تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 103 از 718:  « پیشین  1  ...  102  103  104  ...  717  718  پسین »  
#1,021 | Posted: 17 Jun 2014 15:17




غزل شماره ۱۰۱۹

در دل هر کس بود درد طلب در منزل است
آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است

مرکب آزاد مردان می شود دنیای پوچ
از سبکروحی خس و خاشاک را کف ساحل است

مردم آزاده دست از تن پرستی شسته اند
در کنار آب، پای سرو دایم در گل است

آتش و پنبه است با هم صحبت سنگین دلان
با گرانان پله میزان گردون مایل است

اهل همت را ز گوهر آنچه باید حفظ کرد
در محیط آفرینش آبروی سایل است

ماه را خورشید عالمتاب می سازد تمام
سالک از نقصان نیندیشد چو مرشد کامل است

نیست تسخیر دل ما کار آتش طلعتان
این سپند شوخ در مجمر برون محفل است

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,022 | Posted: 17 Jun 2014 15:18




غزل شماره ۱۰۲۰

این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است

چون بود انگور شیرین، باده گردد تلخ تر
می شود دیوانگی کامل، خرد چون کامل است

خرمن بی حاصلان از خوشه پروین گذشت
دانه امید صائب همچنان زیر گل است

هر که بر دوش است بارش در تلاش منزل است
راحت منزل ندارد هر که بارش بر دل است

بس که دلها از تماشای تو گردیده است آب
از سر کوی تو بی کشتی گذشتن مشکل است!

پنجه فولاد می تابد نگاه عجز ما
گر ببندد چشم ما را، حق به دست قاتل است

آهوی مشکین به آسانی نمی آید به دام
در کمند آوردن خوبان نوخط مشکل است

خاطر لیلی غبارآلود غیرت می شود
ورنه پیش چشم مجنون هر سیاهی محمل است

در کنار جسم جان را از کدورت چاره نیست
خاک می لیسد زبان موج تا در ساحل است

حسن را خودداری از اظهار مانع می شود
ورنه بهر عندلیبان غنچه هم خونین دل است

در زمین پاک ما ریگ روان حرص نیست
از رگ ابری مراد مزرع ما حاصل است

هیچ چشمی در غبار سرمه حیرت مباد!
زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است

این که دست علو را از سفل بهتر گفته اند
این کرامت تا نپنداری غنا را حاصل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,023 | Posted: 17 Jun 2014 19:04




غزل شماره ۱۰۲۱

صفحه رخسار تا ساده است فرد باطل است
خال تا خط برنیارد دانه بی حاصل است

دستگاه حسرت عاشق ز وصل افزون شود
حاصل سرو از بهار خوش ثمربار دل است

بی قراران بیشتر از وصل لذت می برند
شعله تا بر خویش می جنبد شرر در منزل است

زهر جای باده می ریزد به جام دوستان
دوستی با چشم خونخوار تو زهر قاتل است

ذره ای زان حسن عالمگیر نبود بی نصیب
دیده ما در غبار، آیینه ما در گل است

شعله جواله های هر شاخ گل را در قباست
آتشین رخساره ای هر لاله را در محمل است

کشور تدبیر را زیر و زبر سازد قضا
ورنه در ملک رضا نوشیروان عادل است

از سبکروحان به اقلیم فنا پر راه نیست
موج تا بر خویش جنبیده است محو ساحل است

دل چه می داند که قدرش چیست در دیوان عشق
یوسف نادیده مصر از قیمت خود غافل است

ارزن انجم نمی ریزد ز دستش بر زمین
از سپهر سفله روزی خواستن بی حاصل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,024 | Posted: 17 Jun 2014 19:05




غزل شماره ۱۰۲۲

نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است
چشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است

هست از وحدت خزان و نوبهار او یکی
بوستان آفرینش را گل رعنا دل است

هیچ جا چون شعله جواله اش آرام نیست
خاک دامنگیر آن سرو سهی بالا دل است

می نماید پست اگر در دیده کوتاه بین
پیش ارباب بصیرت، عالم بالا دل است

با تن آسانی میسر نیست اهل دل شدن
هر که شب از غنچه خسبان است سر تا پا دل است

از تجلی طور چون مجنون بیابانگرد شد
آن که پا برجاست پیش جلوه لیلا، دل است

بیغمان را گر بود میخانه باغ دلگشا
عاشقان را چشم پر خون ساغر و مینا دل است

خسروان را گر بود شبدیز و گلگون زیر ران
اهل معنی را براق آسمان پیما دل است

بزم بی دردان اگر روشن ز شمع است و چراغ
گوهر شب تاب ما در ظلمت شبها دل است

دل به دریاکردگان را زورقی در کار نیست
موج را بال و پر پرواز در دریا دل است

دل قوی چون شد، نیندیشد ز موج حادثات
لنگر آرامشی گر دارد این دریا دل است

گوشه امنی که از سیل حوادث ایمن است
بی گزند چشم بد صائب درین دنیا دل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,025 | Posted: 17 Jun 2014 19:06




غزل شماره ۱۰۲۳

چشم خواب آلودگان در انتظار منزل است
دیده بیدار دل آیینه دار منزل است

در بیابانی که نعل شوق ما در آتش است
کعبه چون سنگ فلاخن بی قرار منزل است

در فلاخن می گذارد رهروان را کجروی
جاده را از راستی سر در کنار منزل است

شوق را تاب اقامت نیست در یک جا دو روز
ورنه نقش پای من آیینه دار منزل است

گر چه هر خاری درین وادی به خونم تشنه است
آنچه در دل ره ندارد خارخار منزل است

من که خود را یافتم در وادی سرگشتگی
کوه غم بر خاطرم از رهگذار منزل است

سر به صحرادادگان را کعبه دامنگیر نیست
دوش کاهل طینتان در زیر بار منزل است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,026 | Posted: 17 Jun 2014 19:08 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۰۲۴

سعی در تحصیل اسباب جهان بی حاصل است
آنچه نتوان برد با خود، جمع آن بی حاصل است

نیل چشم زخم می باید سعادتمند را
شکوه کردن ای هما از استخوان بی حاصل است

می نماید هر چه هست آیینه از زیبا و زشت
خودستایی در حضور عارفان بی حاصل است

خاک در چشم توقع زن که در ایام ما
دولت بیدار چون خواب گران بی حاصل است

دانه از خاک فراموشان نمی آید برون
گریه کردن بر مزار رفتگان بی حاصل است

حاصلی جز بار دل نتوان ز سرو و بید یافت
عرض حاجت پیش این بی حاصلان بی حاصل است

چشم ریزش داشتن از چرخ مینایی خطاست
پیش ابر خشک وا کردن دهان بی حاصل است

نیست ممکن چرخ کجرو راست گردد با کسی
راستی چون تیر جستن از کمان بی حاصل است

حق شناسان بی نیازند از دلیل و رهنما
چون شود منزل عیان، سنگ نشان بی حاصل است

وقت خط سبز صائب غافل از خوبان مشو
در بهاران تن زدن در آشیان بی حاصل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,027 | Posted: 17 Jun 2014 19:09




غزل شماره ۱۰۲۵

با کمال قرب، از جانان دل ما غافل است
زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است

آسمان سنگدل از گریه ما غافل است
گوش سنگین صدف از جوش دریا غافل است

چهره دل ترجمان رازهای عالم است
وای بر آن کس کز این آیینه سیما غافل است

چشم ظاهربین به کنه روح نتواند رسید
سوزن دجال چشم از حال عیسی غافل است

جان چه می داند اجل کی حلقه بر در می زند
از سفر کردن شرر در سنگ خارا غافل است

محو دنیا را به گرد دل نگردد یاد مرگ
از معلم طفل هنگام تماشا غافل است

هند چون دنیای غدارست و ایران آخرت
هر که نفرستد به عقبی، مال دنیا غافل است

گر سبو از تنگدستی راه احسان بسته است
خم چرا از ساغر لب تشنه ما غافل است؟

دام ها در خاک از چشم غزالان کرده است
گر به ظاهر لیلی از مجنون شیدا غافل است

مرکز پرگار حیرانی است در آغوش گل
شبنمی کز آفتاب عالم آرا غافل است

نیست غیر از بیخودی صائب فضایی در جهان
وای بر آن کس کز این دامان صحرا غافل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,028 | Posted: 17 Jun 2014 19:10




غزل شماره ۱۰۲۶

از بدن آزادی جانهای غافل مشکل است
پای خواب آلود بیرون کردن از گل مشکل است

برنگردد جسم، یک پهلو به هر جانب فتاد
راست گردانیدن دیوار مایل مشکل است

جان عاشق در تن خاکی چسان گیرد قرار؟
موج دریا دیده را بستن به ساحل مشکل است

نیست آسان در بدن جان را مصفا ساختن
زنگ ازین آیینه بردن در ته گل مشکل است

نیست غیر از مرگ ساحل مور شهد افتاده را
بر گرفتن دل ازان شیرین شمایل مشکل است

زنگ صحبت را به خلوت می توان از دل زدود
زندگانی در جهان بی گوشه دل مشکل است

می توان بردن به آسانی زیر برگ لاله داغ
خون ما را شستن از دامان قاتل مشکل است

در سر بی مغز تا باشد هوایی چون حباب
سر برون بردن ازین دریای هایل مشکل است

عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را
چشم حیران را تمیز حق و باطل مشکل است

هر که را راه درازی هست صائب پیش پا
تن به خواب ناز در دادن به منزل مشکل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,029 | Posted: 17 Jun 2014 19:11




غزل شماره ۱۰۲۷

از تن خاکی به جد و جهد رستن مشکل است
رشته جان را به زور خود گسستن مشکل است

رستمی باید که بیژن را برون آرد ز چاه
بی کمند جذبه از دنیا گسستن مشکل است

در تنور سرد خودداری نمی آید ز نان
درد و داغ عشق را بر خویش بستن مشکل است

بی دل روشن خداجویی خیال باطلی است
این گهر را با چراغ مرده جستن مشکل است

در جهان آفرینش ذره ای بیکار نیست
در چنین هنگامه ای فارغ نشستن مشکل است

زندگی چون گشت از قد دو تا پا در رکاب
از سرانجام سفر غافل نشستن مشکل است

از فضای حق مشو غافل که با این مشت خاک
پیش این سیلاب بی زنهار بستن مشکل است

تا نباشد آتشی در زیر پایت چون سپند
صائب از هنگامه ایجاد جستن مشکل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,030 | Posted: 17 Jun 2014 19:12




غزل شماره ۱۰۲۸

پیش آن لب بر جگر دندان فشردن مشکل است
با وجود باده خون خویش خوردن مشکل است

تربیت را در نهاد سخت رو تأثیر نیست
زردی از آیینه فولاد بردن مشکل است

می توان داغ کلف بردن به آسانی ز ماه
زنگ حب جاه را از دل ستردن مشکل است

می توان پیش زبردستان نهادن پشت دست
روی دست از زیر دست خویش خوردن مشکل است

گر نگردد لنگر تسلیم صائب دستگیر
در ره سیل حوادث پا فشردن مشکل است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 103 از 718:  « پیشین  1  ...  102  103  104  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites