تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 106 از 718:  « پیشین  1  ...  105  106  107  ...  717  718  پسین »  
#1,051 | Posted: 18 Jun 2014 18:11




غزل شماره ۱۰۴۹

در حریم سینه عشاق، غم نامحرم است
در نزاکت خانه آیینه، دم نامحرم است

باده روحانیان را ساغری در کار نیست
در خرابات محبت جام جم نامحرم است

می کند مغشوش، جوهر صفحه آیینه را
نامه ما ساده لوحان را رقم نامحرم است

صبح را در خلوت روشن ضمیران بار نیست
در دل یکتای ما تیغ دو دم نامحرم است

تا سر مویی تعلق هست، محرومی بجاست
هر که این زنار دارد، در حرم نامحرم است

فکر دنیا ره ندارد در حریم اهل دل
جغد ماتم پیشه در باغ ارم نامحرم است

در گذر ای ابر گوهربار از گلبانگ رعد
لاف همت بر لب اهل کرم نامحرم است

پر برون آرم مگر چون مور از اقبال عشق
ورنه در راه طلب نقش قدم نامحرم است

هیچ برهانی برای کذب چون سوگند نیست
راستی چون پرده بردارد، قسم نامحرم است

چون غبار خط برآرد سر ز کنج آن دهان
هر که دارد گرد هستی در حرم نامحرم است

چاک کن صائب دل خود را که در زلف سخن
هر که در دل شق ندارد چون قلم، نامحرم است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,052 | Posted: 18 Jun 2014 18:11




غزل شماره ۱۰۵۰

در فشار دل، سر دست نگارین ظالم است
در هلاک بیگناهان تیغ خونین ظالم است

گر چه از زنگار خط تیغ نگاهش کند شد
همچنان مژگان آن غارتگر دین ظالم است

مشکل است از چشم گیرای تو دل برداشتن
پنجه مژگان دراز و خواب سنگین ظالم است

می کند دست حمایت ناتوانان را قوی
جرم رخسارست اگر آن زلف پرچین ظالم است

کوته اندیشی که سازد دست منسوبان دراز
در حقیقت نیست یک ظالم، که چندین ظالم است

کلک صائب بی زبان در عرض حال افتاده است
ورنه در صید معانی همچو شاهین ظالم است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,053 | Posted: 18 Jun 2014 20:41




غزل شماره ۱۰۵۱

جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
پای خواب آلود را منزل کنار دامن است

واصلان از شورش بحر وجود آسوده اند
ماهیان را موجه دریا دعای جوشن است

وقت عارف را نسازد تیره این ماتم سرا
خانه روشن می کند آیینه تا در گلخن است

برنمی دارند چشم از رخنه دل اهل دید
گرچه از هنگامه رنگین جهان چون گلشن است

گر بود در خانه صد نقش و نگار دلفریب
مرغ زیرک را همان منظور چشم روزن است

راه بسیارست مردم را به قرب حق، ولی
راه نزدیکش دل مردم به دست آوردن است

دشمنان را چرب نرمی می نماید سازگار
در چراغ لاله و گل اشک شبنم روغن است

شعله را خاشاک نتواند ز جولان بازداشت
خون خود را می خورد خاری که در پای من است

ایمن از خواب پریشان حوادث نیستم
چون سبو از دست خود هر چند بالین من است

اهل معنی را به جولانگاه دعوی کار نیست
ورنه میدان سخن امروز صائب از من است



بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,054 | Posted: 18 Jun 2014 20:42




غزل شماره ۱۰۵۲

هستی دنیای فانی انتظار مردن است
ترک هستی ز انتظار نیستی وارستن است

تلخی مرگ طبیعی نیست جز ترک خودی
بیخودی این زهر را بر خود گوارا کردن است

کام دل نتوان گرفتن از جهان بی روی سخت
آتش آوردن برون از سنگ، کار آهن است

جلوه ها دارد به چشم خاکیان دنیای دون
خودنمایی ذره ناچیز را در روزن است

کعبه جویان زحمت شبگیر بیجا می کشند
چاره کوتاهی این ره به خود پیچیدن است

از شکایت رخنه دل می شود ناسورتر
بخیه این زخم، دندان بر جگر افشردن است

باده گلرنگ خوردن در کنار لاله زار
بر سر خاک شهیدان شمع روشن کردن است

برگ سبزی نیست گردون را که زهرآلود نیست
روزی بی منت این خوان، دل خود خوردن است

بی دل روشن ندارد نور آگاهی حواس
دل چو نورانی است هر مویی چراغ روشن است

هر کسی آنجاست از عالم که می باشد دلش
بلبل ما در قفس چون غنچه گردد گلشن است

پیش غافل کاروان عمر چون ریگ روان
می نماید ساکن، اما روز و شب در رفتن است

مرگ را خواند به خود بانگ خروس بی محل
هر که بیجا حرف می گوید سزای کشتن است

تنگدستان را ز قید جسم بیرون آمدن
راهرو را کفش تنگ از پای بیرون کردن است

پیش چرخ آهنین دل، عرض درد خویشتن
حلقه دیگر به زنجیر جنون افزودن است

از نفاق دوستان، دشمن گوارا می شود
مرهم خاری که رو پنهان نماید سوزن است

از تن خود جامه کن چون سرو دایم سبز باش
فال عریانی لباس عاریت پوشیدن است

داغ عالمسوز ما را ناخنی در کار نیست
آتش خورشید صائب بی نیاز از دامن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,055 | Posted: 18 Jun 2014 20:43




غزل شماره ۱۰۵۳

حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است

وقت ما از رخنه سهلی پریشان می شود
جنت در بسته ما خانه بی روزن است

دست شستن از حیات عاریت در زندگی
قطره خود را به دریای بقا پیوستن است

نور می گردد غذا در جسم پاک قانعان
خانه زنبور از شهد مصفا روشن است

جاهلان را پرده پوشی نیست بهتر از سکوت
پای خواب آلود بیدارست تا در دامن است

رزق برق است آنچه می داری دریغ از خوشه چین
خرمنی کز باد دستی جمع گردد خرمن است

دل درون سینه من همچو پیکان در بدن
می نماید ساکن، اما روز و شب در رفتن است

بهر عبرت چشم صائب می گشایم گاه گاه
ورنه باغ دلگشای من نظر پوشیدن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,056 | Posted: 18 Jun 2014 20:44




غزل شماره ۱۰۵۴

اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است
سختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است

سازگاری پیشه کن با مردم ناسازگار
تا شود یوسف ترا خاری که در پیراهن است

بینش هر دل درین عالم به قدر داغ اوست
روشنایی خانه تاریک را از روزن است

از دل بی آرزو، داریم بر افلاک ناز
رشته هموار را منت به چشم سوزن است

نیست حاصل جز ندامت، تخم ناافشانده را
خوشه و خرمن نگردد دانه تا در دامن است

زیر گردون نیست آسایش روان خلق را
ریگ تا در شیشه ساعت بود در رفتن است

دست رد بر سینه خواب پریشان می نهد
چون سبو دستی که در میخانه بالین من است

هر که قانع شد به بوی گل، ز گل در پرده ماند
بوی پیراهن حجاب یوسف سیمین تن است

از اشارت می شود آن پیکر سیمین کبود
موج بر آب لطیف اندام، بند آهن است

صافی سر چشمه صائب می کند در جو اثر
هر سر مو چشم بینایی است گر دل روشن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,057 | Posted: 18 Jun 2014 20:45




غزل شماره ۱۰۵۵

اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است
سختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است

سازگاری پیشه کن با مردم ناسازگار
تا شود یوسف ترا خاری که در پیراهن است

بینش هر دل درین عالم به قدر داغ اوست
روشنایی خانه تاریک را از روزن است

از دل بی آرزو، داریم بر افلاک ناز
رشته هموار را منت به چشم سوزن است

نیست حاصل جز ندامت، تخم ناافشانده را
خوشه و خرمن نگردد دانه تا در دامن است

زیر گردون نیست آسایش روان خلق را
ریگ تا در شیشه ساعت بود در رفتن است

دست رد بر سینه خواب پریشان می نهد
چون سبو دستی که در میخانه بالین من است

هر که قانع شد به بوی گل، ز گل در پرده ماند
بوی پیراهن حجاب یوسف سیمین تن است

از اشارت می شود آن پیکر سیمین کبود
موج بر آب لطیف اندام، بند آهن است

صافی سر چشمه صائب می کند در جو اثر
هر سر مو چشم بینایی است گر دل روشن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,058 | Posted: 18 Jun 2014 20:45




غزل شماره ۱۰۵۶

مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است
بی خبر هر سو که می غلطد نگاهم گلشن است

تیره روزان یکدگر را خوب پیدا می کنند
سرمه او گوشه چشمی که دارد با من است

تا به چندی ای آفتاب حسن مستوری کنی؟
چشم ما حیرت نگاهان کم ز چشم روزن است؟

ای صبای بی مروت برق تازی واگذار
روح بیمار زلیخا همره پیراهن است

صائب احوال مقام دل چه می پرسی ز من؟
خانه حسرت نصیبان محبت گلخن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,059 | Posted: 18 Jun 2014 20:46




غزل شماره ۱۰۵۷

از عزیزان دیده پوشیده من روشن است
بوی پیراهن کلید خانه چشم من است

خون ما بی طالعان را نیست معراج قبول
ورنه جای مصرع رنگین، بیاض گردن است

دیده بازست از نظاره دنیا حجاب
دیدن این خواب، موقوف نظر پوشیدن است

از شب بخت سیاهم صبح امیدی نزاد
حرف خواب آلودگان است این که شب آبستن است

پستی سقف فلک آه مرا در دل شکست
شمع می دزدد نفس چندان که زیر دامن است

سرمپیچ از داغ، کز اقبال روزافزون عشق
داغ چون پیوسته شد با هم، دعای جوشن است

تا چه بیراهی ز من سر زد، که در دشت جنون
هر سر خاری که بینم تشنه خون من است

می شوند از چرب نرمی دوست صائب دشمنان
بر چراغ من نسیم صبحگاهی روغن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,060 | Posted: 18 Jun 2014 20:48




غزل شماره ۱۰۵۸

تن چون شد از زخم جوهردار، حصن آهن است
دل مشبک چون شد از پیکان، دعای جوشن است

دست خالی در محیط مایه دار عشق نیست
هر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است

هر که ترک تن نکرد از زندگانی برنخورد
راحتی گر هست کفش تنگ را در کندن است

نور عشق از رهگذار داغ می افتد به دل
خانه دربسته دل را همین یک روزن است

نقش پا همراه رهرو گر نباشد گو مباش
ما به ظاهر گر زمین گیریم، دل در رفتن است

می کند کار شراب تلخ، آب بی لجام
این سخن از مستی ارباب دولت روشن است

نفس سرکش چون غنی شد راه را گم می کند
تنگدستی در حقیقت رایض این توسن است

خوشه چین از ترکتاز حادثات آسوده است
برق عالمسوز دایم در کمین خرمن است

ناله مظلوم در ظالم سرایت می کند
زین سبب در خانه زنجیر دایم شیون است

سایه خورشید کمتر می شود وقت زوال
تنگ گیری اهل دولت را دلیل رفتن است

تیر کج را آرزوی سیر رسوا می کند
پرده پوش پای خواب آلود طرف دامن است

گوشه گیری آب حیوان است بخت سبز را
ایمن از مردن بود فیروزه تا در معدن است

زیر پا هرگز نبینم در سفر چون گردباد
چشم حیرانی است هر چاهی که در راه من است

زهر دنیا گر چه کم می گردد از تریاق عقل
بهترین افسون مار از دست خود افکندن است

تنگی از گردون ز ناهمواری خود می کشی
رشته هموار را جولان به چشم سوزن است

عاقلان را در زمین دانه سوز روزگار
بهترین تخمی که افشانند، دست افشاندن است

بیخودی دارد به روی دست خود چون گل مرا
ور نه خار این بیابان تشنه خون من است

فارغم صائب ز نیرنگ خزان و نوبهار
من که چون آیینه باغ دلگشایم گلخن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 106 از 718:  « پیشین  1  ...  105  106  107  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites