انجمن لوتی
صفحه  صفحه 110 از 718:  « پیشین  1  ...  109  110  111  ...  717  718  پسین »
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

 زن
#1,091   Posted: 20 Jun 2014 00:25
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۰

آن که داغ لاله زار از روی آتشناک اوست
سینه ما چاک چاک از غمزه بیباک اوست

آن که چون مجنون مرا سر در بیابان داده است
حلقه چشم غزالان حلقه فتراک اوست

می کند روشندلان را تربیت دهقان عشق
دانه های پاک یکسر در زمین پاک اوست

پخته می گردد دل خامان ز درد و داغ عشق
آفتاب این ثمرها روی آتشناک اوست

چون هدف هر کس که شد در خاکساریها علم
هر کجا تیر جگردوزی بود در خاک اوست

گر به ظاهر خاطر صائب غمین افتاده است
عشرت روی زمین در خاطر غمناک اوست

هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,092   Posted: 20 Jun 2014 15:33
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۱

دیده هر کس که حیران است در دنبال اوست
هر که از خود می دود بیرون به استقبال اوست

سرو سیمینی کز او مجنون بیابانی شده است
حلقه چشم غزالان حلقه خلخال اوست

از کمند عشق برق و باد نتوانست جست
وای بر صیدی که این صیاد در دنبال اوست

قهرمان عشق دلها را مسخر کرده است
هر کجا آهی که بینی رایت اقبال اوست

نیست ممکن دل به جا ماندن درین وحشت سرا
بیخودی تمهید پرواز و تپیدن بال اوست

تشنه تیغ شهادت را مذاق دیگرست
ورنه آب زندگی در پرده تبخال اوست

باشد از سرگشتگی دور نشاطش برقرار
چون فلک ها مرکز پرگار هر کس خال اوست

سرنمی آید به سامان تا ز سامان نگذرد
دل نمی گردد پریشان تا پریشان حال اوست

نیست صائب غیر شهباز سبک پرواز دل
لامکان سیری که این نه بیضه زیر بال اوست
هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,093   Posted: 20 Jun 2014 15:39
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۲

افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست
خرده انجم سپند روی آتش فام اوست

ذکر او دل زنده دارد چرخ مینا رنگ را
جان این فیروزه در دست خواص نام اوست

صبح محشر انتظار جلوه او می کشد
چشم خورشید قیامت بر کنار بام اوست

گل عبث در دامن باد صبا آویخته است
گوش هر بی درد، کی شایسته پیغام اوست؟

روی در بیت الحرام عشق دارد آفتاب
پرنیان صبح صادق جامه احرام اوست

مردم باریک بین در وصل هجران می کشند
مرغ زیرک گر به شاخ گل نشیند دام اوست

ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار
وز ندامت تر نگردد، التفات عام اوست

از سر سرگشته گرداب و رقص گردباد
می توان دانست بر و بحر بی آرام اوست

چون نترسد چشم من صائب ز زهر چشم او؟
شور دریای محیط از تلخی بادام اوست
هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,094   Posted: 20 Jun 2014 15:43
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۳

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار
صبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست

برق جولانی که دارد در خم چوگان مرا
آسمان بی سر و پا، گویی از میدان اوست

نیست در مغز زمین موج طراوت از محیط
این سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست

آسمان چشمی که من بیمار او گردیده ام
چهره خورشید، زرد از درد بی درمان اوست

هاله غبغب که پهلو می زند با ماه عید
موج دور افتاده ای از چشمه حیوان اوست

نیست کار آسمان دل را مصفا ساختن
از دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست

از خرام او به عمر جاودان قانع مشو
کاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست

قلزم عشقی که من خاشاک او گردیده ام
چهره گردون کبود از سیلی طوفان است

آتشین رویی که نعل من ازو در آتش است
آسمان چون دیده قربانیان حیران اوست

نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن
چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست

عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصر
از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست

گر چه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشق
می خورد هر کس جگر بی گفتگو مهمان اوست

نیست صائب شکوه ای از گردش دوران مرا
درد روز افزون من از حسن بی پایان اوست
هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,095   Posted: 20 Jun 2014 15:46
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۴

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست
خضر کمتر سبزه ای از جویبار حسن اوست

گل که از شبنم گذارد هر سحر عینک به چشم
در کمین مصحف خط غبار حسن اوست

از تماشای خط او چشم روشن می شود
سرمه چشم تماشایی غبار حسن اوست

آفتابی کز شفق رخسار در خون شسته است
داغ ناخن خورده ای از لاله زار حسن اوست

شب که هر تارش به آشوب دگر آبستن است
سایه زلف پریشان روزگار حسن اوست

صبح این خمیازه ها بر ساغر او می کشد
لرزه خورشید تابان از خمار حسن اوست

غنچه را فکر دهان او بهم پیچیده است
سینه گل چاک چاک از خار خار حسن اوست

دل که از شوخی جهانی را به تنگ آورده است
غنچه پژمرده ای از شاخسار حسن اوست

خاک راه اوست با آن لنگر تمکین زمین
آسمان با این تجمل پرده دار حسن اوست

گر چه حسن او نگنجد در زمین و آسمان
دیده هر ذره ای آیینه دار حسن اوست

سرو و گل را پرده عشق نهانی کرده اند
شور مرغان چمن از نوبهار حسن اوست

از بهار آفرینش آنچه می آید به کار
روزگار عشق ما و روزگار حسن اوست

یک نگاه آشنا هرگز ز چشم او ندید
گر چه صائب مدتی شد در دیار حسن اوست
هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  ویرایش شده توسط: andishmand  
 زن
#1,096   Posted: 20 Jun 2014 15:48
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۵

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست
شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست

داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است
گر چه خط عنبرین درد ایاغ حسن اوست

گر چه از خط آفتابش روی در زردی گذاشت
همچنان ناز بهاران در دماغ حسن اوست

هیچ پروایی ندارد از نسیم آه سرد
روغن خورشید گویا در چراغ حسن اوست

آن که مژگانش ترازو می شد از دل خلق را
این زمان خار سر دیوار باغ حسن اوست

همچو صائب بلبلی کز نغمه اش خون می چکد
روزگاری شد که در بیرون باغ حسن اوست

هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,097   Posted: 20 Jun 2014 15:49
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۶

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

از علم غافل نگردد لشکری در کارزار
فتنه روی زمین را چشم بر بالای اوست

آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده است
کوه طور از وحشیان دامن صحرای اوست

آرزو در دل، نگه در چشم سوزد خلق را
از حیا نوری که در آیینه سیمای اوست

هست دیوان قیامت را اگر بسم اللهی
پیش ارباب بصیرت، قامت رعنای اوست

آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب
در لباس شبروان آب خضر جویای ماست

عشق هیهات است گردد جمع صائب با خرد
هر سری کز عقل خالی شد پر از سودای اوست
هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,098   Posted: 20 Jun 2014 15:50
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۷

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست
عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای
دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست

آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من
آسمان یک شعله نیلوفری از روی اوست

بوی پیراهن گریبان چاک می آید به مصر
می توان دانست کز دیوانگان بوی اوست

یک سر ناخن ندارد عقل اینجا اختیار
عقده دل را گشاد از جنبش ابروی اوست

خانه دل را خیال یار می روبد ز غیر
آه دردآلود من آثار رفت و روی اوست

شیوه های حسن او صائب نیاید در شمار
دلبری یک چشمه کار از نرگس جادوی اوست

هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,099   Posted: 20 Jun 2014 15:52
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۸

آتش افروز شکر شیرینی پیغام توست
زخم پیرای ملاحت تلخی دشنام توست

سبزه ای کز آتش یاقوت فرسای کلیم
می زند جوش طراوت، خط عنبر فام توست

ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار
وز ندامت تر نگردد، التفات عام توست

ای تغافل پیشه بر پرواز ما دل بد مکن
خاک ما افتادگان در شهر بند دام توست

کار خود صائب به تأثیر محبت واگذار
این ندیدنها گناه شوخی ابرام توست

هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
 زن
#1,100   Posted: 20 Jun 2014 15:53
andishmand



ارسالها: 24503
غزل شماره ۱۰۹۹

گریه مستانه من از خمار چشم توست
آه من از سرمه دنباله دار چشم توست

نه همین سرگشته دارد گردش چشمت مرا
چون صف مژگان دو عالم بی قرار چشم توست

شوخ چشمان از تو می گیرند تعلیم نگاه
گردن آهو بلند از انتظار چشم توست

گر چه شهباز نظر بسته است از شرم و حیا
هر کجا باشد نظربازی، شکار چشم توست

از سیاهی لشکر شاهان نمی دارد گزیر
ورنه چشم آهوان کی در شمار چشم توست؟

گر چه محتاج معلم نیست آن بیدادگر
فتنه با چندین زبان آموزگار چشم توست

در سیه دل در نمی گیرد فسون دوستی
دشمن خویش است هر کس دوستدار چشم توست

دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن
شیوه مژگان عیار و شعار چشم توست

ناز با آن بی دماغی از پرستاران او
فتنه با آن بی قراری خانه دار چشم توست

از سیاهی از چه افکنده است بر عارض نقاب؟
گر نه آب زندگی در چشمه سار چشم توست

گر چه از شوخی نگیرد یک نفس یک جا قرار
ناز عالم را همان سر در کنار چشم توست

هر که را باشد دلی، می چیند از چشم تو درد
هر کجا نازی بود، بیماردار چشم توست

فتنه بیدار باشد سبزه خوابیده اش
سینه هر کس که صحرای شکار چشم توست

شادم از سرگشتگی کز کاکلت دارد نشان
خوشدل از بیماریم کان یادگار چشم توست

چون بود در لغزش مستانه ما را اختیار؟
سیر ما از گردش بی اختیار چشم توست

من نیم غماز، اما روز تاریک مرا
هر که بیند بی سخن داند که کار چشم توست

گر چه هست از دور گردان صائب بی اعتبار
مستی دنباله دارش از خمار چشم توست
هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل
هنوز عشق تو عنوان سر مقاله ماست
 
     
  
صفحه  صفحه 110 از 718:  « پیشین  1  ...  109  110  111  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA