تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 113 از 718:  « پیشین  1  ...  112  113  114  ...  717  718  پسین »  
#1,121 | Posted: 20 Jun 2014 22:53 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۱۲۰

در بهاران بزم عیش میکشان آماده است
جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است

می زند موج قیامت گلشن از الوان حسن
هم لب جو نوخط و هم روی گلها ساده است

گل ز مستی بوسه بر منقار بلبل می زند
سرو در آغوش طوق قمریان افتاده است

هر طرف گوش افکنی آواز بلبل می رسد
رو به هر جانب کنی رخسار گل آماده است

هیچ خار تنگدستی بی برات عیش نیست
از شکوفه دفتر احسان چمن بگشاده است

غنچه را مینا ز زور باده بر سنگ آمده است
از سیه مستی ز دست لاله جام افتاده است

قمریان را گر چه طوق بندگی بر گردن است
سرو با آزادگی چون بندگان افتاده است

غنچه چون عیسی به گفتار آماده است از مهد شاخ
گل چو مریم مهر خاموشی به لب بنهاده است

صائب از گلشن مرو بیرون که در فصل بهار
هر چه می خواهی ز اسباب نشاط آماده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,122 | Posted: 21 Jun 2014 18:13 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۱۲۱

خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است
آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است

عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی
دیده قربانیان بی مدعا افتاده است

در چنین فصلی که نتوان جام می از دست داد
از گل اخگر در گریبان صبا افتاده است

نیست جز تیری که بر ما خاکساران خورده است
بر زمین تیری که از شست قضا افتاده است

بر لب دریا زبان بر خاک می مالم چو موج
بخت من در نارسایی ها رسا افتاده است

از غریبان است در چشمش نگاه آشنا
بس که چشم ظالمش ناآشنا افتاده است

می گذارد آستین بر دیده خونبار من
دیده هر کس بر آن گلگون قبا افتاده است

می کند از دیده یعقوب روشن خانه را
تا ز یوسف بوی پیراهن جدا افتاده است

عیب از آیینه بی زنگ برگردد به نقش
عیبجو بیهوده در دنبال ما افتاده است

دارد از افتادگی صائب همان نقش مراد
هر که در راه طلب چون نقش پا افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,123 | Posted: 21 Jun 2014 18:14 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۱۲۲

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است
رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است

خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟
یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است

دیدن جان نیست کار دیده صورت پرست
ورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است

می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمر
گر چه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است

خون به جای آب می گردد به چشمش از شفق
تا به رخسار که چشم آفتاب افتاده است؟

سرمه گفتار عاشق می شود پیش از سؤال
بس که چشم شوخ او حاضر جواب افتاده است

آب گرداند به چشم چاه سیمین ذقن
بس که یاقوت لبش خوب آب و تاب افتاده است

گیرد از دست تماشایی عنان اختیار
گر چه از خط حسن او پا در رکاب افتاده است

حال دل در پنجه مژگان او داند که چیست
سینه کبکی که در چنگ عقاب افتاده است

آگه است از پیچ و تاب عاشقان در عین وصل
موجه خشکی که در بحر سراب افتاده است

نیست خالی دل ز آه سرد در دلهای شب
کلبه ویران ما خوش ماهتاب افتاده است

از دل صد پاره ام هر پاره دارد ناله ای
تا که را از دست مینای شراب افتاده است؟

گوهر شهوار گردیده است در مهد صدف
قطره ما گر چه از چشم سحاب افتاده است

گر چه در دریای وحدت نیست موج انقلاب
در سر هر کس هوایی چون حباب افتاده است

برنمی آرد نفس نشمرده صائب از جگر
هر که در اندیشه روز حساب افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,124 | Posted: 21 Jun 2014 18:17 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۱۲۳

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است
گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است

نه لباس تندرستی، نه امید پختگی
میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است

در چنین وقتی که شاخ خشک ما در آتش است
حله رحمت ز دوش نوبهار افتاده است

ناامیدی می کند خون گریه بر احوال من
کشت امیدم ز چشم نوبهار افتاده است

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت
این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟

آفتاب نشأه تا از مشرق مغزم دمید
کوکب عقلم ز اوج اعتبار افتاده است

شکر گردون ستمگر می کند هر صبح و شام
کار صائب تا به اهل روزگار افتاده است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,125 | Posted: 21 Jun 2014 18:24 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۱۲۴

سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده است
توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است

تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید
بلبلان را گل به چشم از انتظار افتاده است

حال زخم من جدا از تیغ او داند که چیست
موجه ای کز بحر رحمت بر کنار افتاده است

جلوه فانوس دارد پرده چشم حباب
عکس رخسار تو تا در جویبار افتاده است

از رخش هر حلقه را نعل دگر در آتش است
بس که دام زلف او عاشق شکار افتاده است

می توان از هر دو عالم رشته الفت برید
دل دو نیم از درد اگر چون ذوالفقار افتاده است

سرنوشت چرخ باشد ابجد طفلانه اش
هر که را آیینه دل بی غبار افتاده است

حرص پیران را به جمع مال سازد گرمتر
آتشی کز دست خالی در چنار افتاده است

اندکی دارد خبر از حال ما افتادگان
مرغ بی بال و پری کز شاخسار افتاده است

هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را
وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است

بی سخن می شوید از دل، دیدنش گرد ملال
بس که یاقوت لب او آبدار افتاده است

داغهای عاریت بر سینه دلمردگان
چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده است

قدر خواب امن ومهد عافیت داند که چیست
هر که چون منصور در آغوش دار افتاده است

در کف آیینه سیماب از تپیدن باز ماند
بی قراری های ما بر یک قرار افتاده است

خواب راحت می کند کار نمک در دیده ام
دانه بی حاصلم در شوره زار افتاده است

گوهر از گرد یتیمی ساحل انشا می کند
ورنه آن دریای رحمت بیکنار افتاده است

شوید از دل دعوی خون، کشتگان خویش را
تیغ او از بس که صائب آبدار افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,126 | Posted: 21 Jun 2014 18:34




غزل شماره ۱۱۲۵

تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است
پیچ و تاب رشت در جان گهر افتاده است

رشته سر در گم جان را به دست آورده است
دیده هر کس بر آن موی کمر افتاده است

هست چون تسبیح در هر رشته اش صددل گره
بس که در زلف تو دل بر یکدگر افتاده است

گر چه پیش افتاده در ظاهر، ولی رو بر قفاست
راه پیمایی که پیش از راهبر افتاده است

پرده خوابش کند در چشم کار بادبان
هر که را بر ساحل از دریا نظر افتاده است

می کشم چون بید مجنون خجلت از بی حاصلی
من که پیش از سایه بر خاکم ثمر افتاده است

کشتی مغرور من از منت خشک کنار
در کمند وحدت از موج خطر افتاده است

گوهر شهوار می آید به غواصی به دست
پا به دامن چون کشم، کارم به سر افتاده است

برق عالمسوز باشد لازم ابر سیاه
آتشم در خرمن از دامان تر افتاده است

همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موی سفید
در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است

گر چه باشد در ضمیر خاک صائب مسکنش
از قناعت مور در تنگ شکر افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,127 | Posted: 21 Jun 2014 18:40




غزل شماره ۱۱۲۶

ساقی ما از می گلگون به دور افتاده است
همچو ساغر آن لب میگون به دور افتاده است

در دل شب عاشقان را حلقه بر در می زند
گرد رویش تا خط شبگون به دور افتاده است

شمع در پیراهن فانوس گردیده است آب
تا ز رقص آن قامت موزون به دور افتاده است

می کشد خط بر زمین از شرمساری گردباد
در بیابانی که این مجنون به دور افتاده است

تا که دیگر در خمار افتاده، کز هر لاله ای
هر طرف پیمانه ای پر خون به دور افتاده است

می نشیند گردباد از پا به اندک جلوه ای
تا غبار کیست در هامون به دور افتاده است؟

جای حیرت نیست گر من پایکوبان گشته ام
خم به زور باده چون گردون به دور افتاده است

تا به آب غیب، ایمان تازه سازی هر نفس
بنگر این نه آسیا را چون به دور افتاده است

صائب از وحدت نیفتد نوبهار از جوش گل
در هزاران لفظ یک مضمون به دور افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,128 | Posted: 21 Jun 2014 18:42




غزل شماره ۱۱۲۷

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است
طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است

یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع
وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است

جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود
چون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است

در میان دارد دل تنگ مرا آسودگی
این شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است

حال دل در حلقه آن زلف می داند که چیست
هر مسلمانی که در قید فرنگ افتاده است

از حضور دل مرا در دامن صحرا مپرس
دامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است

در صدف دارد خبر از اضطراب گوهرم
بحرپیمایی که در کام نهنگ افتاده است

تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشید
راست سازد مار را راهی که تنگ افتاده است

جبهه واکرده زنهار از تهیدستان مجو
سفره دارد از بغل، دستی که تنگ افتاده است

خانه آرایی نگردد سنگ راه اهل دل
سیل در قطع منازل بی درنگ افتاده است

در ته یک پیرهن محشور باشد با پلنگ
هر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,129 | Posted: 21 Jun 2014 18:43




غزل شماره ۱۱۲۸

داغ می گلگل به طرف دامنم افتاده است
همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است

چون پلاس شکوه بر گردن نیندازم ز بخت؟
گل به چشم از نکهت پیراهنم افتاده است

تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانه ام
از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است

گر چه خاکستر شدم، ایمن نیم از سوختن
شعله سنگین دلی در خرمنم افتاده است

در حصار آهنین دارد تن و جان مرا
شکر زنجیر جنون بر گردنم افتاده است

طفل اشک شوخ چشم از بس در او آویخته است
چاکها چون گل به طرف دامنم افتاده است

صائب از تکلیف سیر بوستانم در گذر
صحبت گرمی به کنج گلخنم افتاده است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,130 | Posted: 21 Jun 2014 18:44




غزل شماره ۱۱۲۹

تاب در ناف غزالان ختن افتاده است
زان گره کز زلف او در کار من افتاده است

هر که دارد فکر یوسف، گر چه در کنعان بود
مست در آغوش بوی پیرهن افتاده است

دست گستاخی ندارد خار شرم آلود من
گل مکرر مست در آغوش من افتاده است

از نوای بلبلان امروز آتش می چکد
چشم گستاخ که بر روی چمن افتاده است؟

آب می گردد به چشم حلقه بیرون در
زان فروغی کز رخش در انجمن افتاده است

غیرت آن لعل میگون و عقیق آبدار
همچو اخگر در گریبان یمن افتاده است

زیر تیغش جای باشد چون ز بند آزاد شد
چون قلم هر کس که او عاشق سخن افتاده است

از نواهای غریب صائب آتش نفس
می توان دانست در فکر وطن افتاده است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 113 از 718:  « پیشین  1  ...  112  113  114  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites