خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


صفحه  صفحه 136 از 718:  « پیشین  1  ...  135  136  137  ...  717  718  پسین »
andishmand زن #1,351 | Posted: 26 Jun 2014 19:16


غزل شمارهٔ ۱۳۵۱

از سر این خاکدان چون گرد می باید گذشت
تا نگردی فرد باطل، فرد می باید گذشت

پیشدستی کن، سر سبزی برون بر از چمن
از دم سرد خزان چون زرد می باید گذشت

گرم بگذر همچو مردان در زمان زندگی
چون ازین هنگامه آخر سرد می باید گذشت

درد بیدردی به جز مردن ندارد چاره ای
از علاج مردم بیدرد می باید گذشت

عالم از گرد علایق پرده دار مطلب است
دامن افشان زین ره پر گرد می باید گذشت

راهرو تنها چو گردد زور بر راه آورد
از جهان چون مهر تابان فرد می باید گذشت

تلخی مرگ مرا نسبت به بیدردان مکن
غیر را از جان، مرا از درد می باید گذشت

هیبت عریان تنی صائب کم از شمشیر نیست
بی سلاح از عرصه ناورد می باید گذشت
      
andishmand زن #1,352 | Posted: 26 Jun 2014 19:18


غزل شمارهٔ ۱۳۵۲

نرم نرم از خلق ناهموار می باید گذشت
بی صدای پا ازین کهسار می باید گذشت

تا درین محفل نفس چون نی توانی راست کرد
برگ می باید فشاند، از بار می باید گذشت

جسم خاکی بر نمی دارد عمارت همچو سیل
از سر تعمیر این دیوار می باید گذشت

نیست صحرای علایق جای آرام و قرار
دامن افشان زین ره پر خار می باید گذشت

پاس فقر از شور چشمان بر فقیران لازم است
تند و تلخ از دولت بیدار می باید گذشت

نازپروردان مشرب را غرور دیگرست
چون به مستان می رسی هشیار می باید گذشت

دامن گنج گهر آسان نمی آید به دست
گام اول از دهان مار می باید گذشت

نیست چون چشم بتان صحت دل افگار را
از سر تدبیر این بیمار می باید گذشت

فکر در دنیای بی حاصل جنون می آورد
صائب از اندیشه بسیار می باید گذشت
      
andishmand زن #1,353 | Posted: 26 Jun 2014 19:19


غزل شمارهٔ ۱۳۵۳

در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت
از سر دریای چشم موجه عنبر گذشت

بر سر مجنون اگر کردند مرغان آشیان
مرغ نتواند ز سوز دل مرا بر سر گذاشت

از در دل می توان کام دو عالم یافتن
در به در افتاد هر کس بی خبر زین در گذشت

گوهر سیراب در گنجینه اقبال نیست
با دهان خشک ازین غمخانه اسکندر گذشت

خشک مغزی لازم زندان گردون است و بس
می شود ریحان تر، دودی کز این مجمر گذشت

کم نگردد برگ عیش از خانه اش در برگریز
هر که ایام بهارش زیر بال و پر گذشت

گفتم از حال دل پر خون کنم حرفی رقم
تا قلم برداشتم یک نیزه خون از سر گذشت

گر نباشد از علایق بال همت زیر سنگ
می توان چون موج ازین دریای بی لنگر گذشت

از تکلف نفس قانع تلخکامی می کشد
شکرستان شد زمین تا مور از شکر گذشت

ترک افسر با وجود فقر چندان کار نیست
از حباب آسان توان در بحر پر گوهر گذشت

خوشه دادن در عوض خرمن گرفتن سهل نیست
وقع شمعی خوش که پیش آفتاب از سر گذشت

آرزو چون سوخت در دل حرص را عاجز کند
مور هیهات است بتواند ز خاکستر گذشت

در خرابات جهان چون آفتاب بی زوال
روزگار خوشدلی ما را به یک ساغر گذشت

بستگی بعد از گشایش نیست بر خاطر گران
از خدا خواهد گره، چون رشته از گوهر گذشت

نیست صائب هیچ گردی بر دل روشن مرا
گر چه عمر اخگر من زیر خاکستر گذشت
      
andishmand زن #1,354 | Posted: 26 Jun 2014 19:20


غزل شمارهٔ ۱۳۵۴

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت
کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت

همچو تار سبحه گر همواره سازی خویش را
می توان در یک دم از صد عقده مشکل گذشت

پیش زهر منت احسان بود شیر و شکر
از جواب تلخ ممسک آنچه بر سایل گذشت

در دل فولاد، جوهر موی آتش دیده شد
تا خیال خون گرمم تیغ را در دل گذشت

از شکست موج چون آب گهر آسوده شد
تا دل دریایی من از سر ساحل گذشت

با دل روشن نگردد جمع، خواب عافیت
عمر شمع ما به اشک و آه در محفل گذشت

برق می تابد عنان از خار جولانگاه عشق
تا گذشت از وادی مجنون، چه بر محمل گذشت!

حلقه دام چشم از بهر شکار عبرت است
وای بر آن کس که این عبرت سرا غافل گذشت

تا درین گلزار صائب راست کردم قد خویش
چون صنوبر عمر من در زیر بار دل گذشت
      
andishmand زن #1,355 | Posted: 26 Jun 2014 19:21


غزل شمارهٔ ۱۳۵۵

می توان از گلشن فردوس دست افشان گذشت
از تماشای بناگوش بتان نتوان گذشت

یک سر مو بر تنم بی پیچ و تاب عشق نیست
تا کدامین آتشین جولان ازین میدان گذشت

خاکمال خجلت همکار خوردن مشکل است
از غبار خط او یارب چه بر ریحان گذشت

خنده سایل بلاگردان برق آفت است
وای بر کشتی که از وی خوشه چین گریان گذشت

آب می گردد به چشم از مهر و از تاب رخش
اشک نتواند مرا از سایه مژگان گذشت

چشم آخربین به استقبال آفتاب می رود
عمر ما چون نوح در اندیشه طوفان گذشت

اهل معنی را به صورت هست ربط معنوی
چون تواند صائب از نظاره خوبان گذشت؟
      
andishmand زن #1,356 | Posted: 26 Jun 2014 19:21


غزل شمارهٔ ۱۳۵۶

برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت
سیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت

شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد
می توان با اسب چون از آتش سوزان گذشت

گر چنین تبخال غیرت مهر لب گردد مرا
تشنه لب می باید از سرچشمه حیوان گذشت

ترک دست و پای کوشش کن که در میدان لاف
با همه بی دست و پایی گوی از چوگان گذشت

دست خار دعوی از دامان خود کوتاه کرد
از ریاض آفرینش هر که دست افشان گذشت

کشتی خود را به خشک آورد از دریای خون
هر که بهر نان جو از نعمت الوان گذشت

جمع زاد آخرت از زندگی منظور بود
عمر ما بی حاصلان در فکر آبو نان گذشت

چشم بستن صائب از کنج قناعت مشکل است
ورنه از ملک سلیمان می توان آسان گذشت
      
andishmand زن #1,357 | Posted: 26 Jun 2014 19:22


غزل شمارهٔ ۱۳۵۷

کاروان گریه از چشمم ندانم چون گذشت
تا سر مژگان رسید، از صد محیط خون گذشت

قمریی بر لوح خاک از نقش پایش نقش بست
سرو من هر جا که با آن قامت موزون گذشت

آتش سودا نمی خوابد به افسون اجل
مرغ نتواند هنوز از تربت مجنون گذشت

شب به مستی پنبه از داغ درون برداشتم
مست شد از بوی گل هر کس که از بیرون گذشت

نیست بی روشندلی هرگز خرابات مغان
خم سلامت باد اگر دوران افلاطون گذشت

      
andishmand زن #1,358 | Posted: 26 Jun 2014 19:24


غزل شمارهٔ ۱۳۵۸

از سر خاک شهیدان یار خوش سنگین گذشت
از محیط آتشین نتوان به این تمکین گذشت

مشک می جوشد به جای خون ز ناف لاله زار
تا ازین صحرا کدامین آهوی مشکین گذشت

دورباشی نیست حاجت حسن شرم آلود را
بارها دست تهی زین گلستان گلچین گذشت

من کیم تا شمع باشد بر سر بالین من؟
شعله سرگرمیم یک نیزه از بالین گذشت

مرگ عاشق تلختر از کام زهرآشام اوست
از هلاک کوهکن یارب چه بر شیرین گذشت

صحبت ما با رخ او، چون نسیم و لاله زار
گر چه زود آمد به سر، بی چشم بد رنگین گذشت

آه حسرت در دلم چون سبزه زیر سنگ ماند
بس که از من آن سراپا ناز با تمکین گذشت

عصمت یوسف حصار کاروانی می شود
دید تا روی ترا از خون گل گلچین گذشت

رتبه گفتار را حیرت تلافی می کند
چاره خاموشی است شعری را که از تحسین گذشت

دوستی و دشمنی بسا خلق صائب آفتاب است
از جدل آسوده شد هر کس ز مهر و کین گذشت
      
andishmand زن #1,359 | Posted: 26 Jun 2014 19:25


غزل شمارهٔ ۱۳۵۹

عمر من در سایه آن قامت دلجو گذشت
از چنان حیرت فرا سروی چسان این جو گذشت؟

محمل لیلی سبکسیرست، ورنه بارها
چشم مجنون در دویدن از رم آهو گذشت

همچنان بیگانه از دین است چشم کافرش
گر چه عمش جمله در محراب آن ابرو گذشت

زهره شیران شود از دیدن همچشم آب
یارب از نظاره لیلی چه بر آهو گذشت

از نگه می شد غبارآلود آب گوهرش
از غبار خط چه یارب بر عقیق او گذشت

بر بیاض عارض او از غبار خط نرفت
آنچه بر روز من از زلف سیاه او گذشت

از سیاهی ره برون بی خضر بردن مشکل است
سرمه خونها خورد تا زان نرگس جادو گذشت

بر دم صد تیغ عریان پا نهادن مشکل است
تند نتواند نگاه از چین آن ابرو گذشت

دیده روشن نمی ماند درین بستانسرا
دید تا خورشید را شبنم ز رنگ و بو گذشت

دست از آب زندگی نتوان به خاک تیره شست
وای بر آن کس که بهر نان ز آب رو گذشت

ترک خودبینی نمی آید ز هر ناشسته روی
سرو نتوانست با آزادگی زین جو گذشت

در دل او ره ندارد، ورنه صائب بارها
تیر آه من ز سنگ از قوت بازو گذشت
      
andishmand زن #1,360 | Posted: 26 Jun 2014 19:26 | Edited By: andishmand


غزل شمارهٔ ۱۳۶۰

مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت
از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت

خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد
روز من در پرده شب از سیه کاری گذشت

در شبستان عدم شد شمع کافوری مرا
آنچه از شبهای تار من به بیداری گذشت

می توانم بی تأمل سینه زد بر تیغ کوه
لیک نتوانم به آسانی ز همواری گذشت

بر دل خوش مشربم چون سایه ابر بهار
سختی دوران سنگین دل به همواری گذشت

سجده گاه بیخودان را احترامی لازم است
از در میخانه می باید به هشیاری گذشت

ظالمان را آیه رحمت بود فرمان غزل
چشم او در دور خط از مردم آزاری گذشت

این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است
ضایع آن روزی که مستان را به هشیاری گذشت
      
صفحه  صفحه 136 از 718:  « پیشین  1  ...  135  136  137  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا