تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 137 از 718:  « پیشین  1  ...  136  137  138  ...  717  718  پسین »  
#1,361 | Posted: 26 Jun 2014 23:12




غزل شمارهٔ ۱۳۶۱

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت
عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت

ساحل مقصود داند موجه شمشیر را
کشتی هر کس ازین دریای طوفانی گذشت

حال صحرای پر از گرد علایق را مپرس
سر به سر اوقات من در دامن افشانی گذشت

تا نهادم پای در وحشت سرای روزگار
عمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت

سنبل فردوس شد در خوابگاه نیستی
آنچه ز ایام حیاتم در پریشانی گذشت

پای باد از پیچ وتاب راه می پیچد به هم
چون تواند شانه از زلفش به آسانی گذشت؟

نوبهار زندگی چون غنچه نشکفته ام
جمله در زندان تنگ از پاکدامانی گذشت

چند پرسی صائب احوال پریشان مرا؟
مدت بیداریم در خواب ظلمانی گذشت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,362 | Posted: 26 Jun 2014 23:14




غزل شمارهٔ ۱۳۶۲

از سودا آفرینش دل مکدر بازگشت
با دهان خشک ازین ظلمت سکندر بازگشت

دید رخسار تو، از آتش سمندر بازگشت
طوطی از گفتار شیرینت ز شکر بازگشت

باد دستان را کریمان دستگیری می کنند
ابر دایم از لب دریا توانگر بازگشت

گرد عصیان نیست مانع عاصیان را از رجوع
سوی دریا موج از ساحل مکرر بازگشت

جبه و دستار می خواهیم ما بیرون بریم
از خراباتی که صد قارون قلندر بازگشت

روح در زندان تن مانده است از افسردگی
آب نتواند به ابر از حبس گوهر بازگشت

هیچ کس را از شراب معرفت لب تر نشد
سر به مهر این باده چون مینا ز ساغر بازگشت

هر که زه کرد از سبکدستی کمان دار را
زود چون منصور ازین میدان مظفر بازگشت

نیست شیطان ناامید از آستان رحمتش
چون توانم من به نومیدی ازین در بازگشت؟

آن که صائب منع ما می کرد ازان خورشیدرو
دید چون آن چهره را با دیده تر بازگشت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,363 | Posted: 26 Jun 2014 23:18




غزل شمارهٔ ۱۳۶۳

پیش خط تازه آن سرو بستان بهشت
از سیه پیران بود در دیده ریحان بهشت

هست زندان پر از وحشت به چشم عارفان
پیش طاق آن دو ابرو قصر و ایوان بهشت

خلد جای نعمت دیدار نتواند گرفت
می خورد خون عارف از نعمای الوان بهشت

هر که دارد قامت رعنای او را در نظر
می رود دایم سراسر در خیابان بهشت

دور باش ناز اگر نزدیک گذارد مرا
می توان گل چیدن از سیمای دربان بهشت

ای بهشتی رو، ز عاشق روی پوشیدن چرا؟
گل نمی گردد به چیدن کم ز بستان بهشت

زینهار از حلقه فتراک جانان سرمپیچ
تا هم اینجا سر برآری از گریبان بهشت

راه پیمایی که بر خود خواب راحت تلخ کرد
پاک سازد گرد راه از خود به دامان بهشت

چشم گریانی که آرد خون غیرت را به جوش
پیش من خوشتر بود از روی خندان بهشت

قانعان را در دل خرسند آه سرد نیست
ره نمی باشد خزان را در گلستان بهشت

با پریزادان معنی عشقبازی کرده است
کی به چشم صائب آید حور و غلمان بهشت؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,364 | Posted: 26 Jun 2014 23:19




غزل شمارهٔ ۱۳۶۴

آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافت
این قدر کوه گران بر سینه هامون برنتافت

راز عشق از پرده دل عاقبت بیرون فتاد
خانه تنگ حباب اسباب جیحون برنتافت

بخیه ام بر روی کار افتاد از انکار عشق
شاهراه ساده لوحی نعل وارون برنتافت

ذره ناچیز ما بر گردن همت گرفت
بار سنگین امانت را که گردون برنتافت

غیرت فرهاد زور آورد و بر گردن گرفت
دستگاه حسن شیرین را که گلگون برنتافت

کوه و صحرا خون غرق از لاله سیراب کرد
بارشان و شوکت فرهاد و مجنون برنتافت

صورت شیرین نگردد در نظرها چون سبک؟
کوه تمکین ترا میزان گردون برنتافت

هر که چون صائب ز عشق لایزالی مست شد
منت کیف از شراب و بنگ و افیون برنتافت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,365 | Posted: 26 Jun 2014 23:20 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۳۶۵

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت
چون کلیم از لن ترانی لذت دیدار یافت

آنچه می جست از درخت وادی ایمن کلیم
همت منصور بی زحمت ز چوب دار یافت

شوق اگر مشاطه گردد، بی تکلف می توان
لذت آغوش گل از رخنه دیوار یافت

از بلندوپست عالم شکوه کافر نعمتی است
تیغ، این همواری از سوهان ناهموار یافت

گر سبک سازی چو شبنم از علایق خویش را
می توان در پیشگاه خاطر گل بار یافت

گاه در آغوش گل، گه در کنار آفتاب
شبنمی بنگر چها از دیده بیدار یافت

رخنه ای چون خنده بیجا ندارد ملک حسن
گلفروش از خنده گل راه در گلزار یافت

دیده پوشیده می باید قماش حسن را
پیر کنعان بوی وصل از چشم چون دستار یافت

صیقل آیینه گردون صفای خاطرست
می شود تاریک عالم سینه چون زنگار یافت

هر چه از عمر گرامی صرف در غفلت شود
می توان یک صبحدم در ملک استغفار یافت

شبنم از شب زنده داری بر سر بالین یافت
صائب از خورشید شمع دولت بیدار یافت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,366 | Posted: 26 Jun 2014 23:22




غزل شمارهٔ ۱۳۶۶

هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت
حاصل روی زمین را در غبار خویش یافت

خاک در چشمش اگر آرد دو عالم را به چشم
هر که بتواند نهان و آشکار خویش یافت

چشم پوشید از جهان تا دل به فکر حق فتاد
بی نیاز از دام شد هر کس شکار خویش یافت

چون به دیوار تن آسانی تواند پشت داد؟
هر سبکسیری که گرد شهسوار خویش یافت

هر که از خود می تواند ساختن قالب تهی
ماه را چون هاله خواهد در کنار خویش یافت

چشم بینایی که شد در نقطه توحید محو
هفت پرگار فلک را بیقرار خویش یافت

حسن هیهات است رنج عشق را ضایع کند
کوهکن از کار شیرین مزد کار خویش یافت

در صحیحان صحبت عیسی کند انشای درد
غم فراوان گشت تا دل غمگسار خویش یافت

می شود درد طلب مطلوب، چون کامل شود
بلبل ما وصل گل از خارخار خویش یافت

دامن جمعیت دل را به دست باد داد
غنچه ما بهره ای کز نوبهار خویش یافت

هر سیه کاری که از کردار خود شد منفعل
ابر رحمت از جبین شرمسار خویش یافت

هر که چون صائب دل خود را به نومیدی نهاد
عیش عالم در دل امیدوار خویش یافت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,367 | Posted: 26 Jun 2014 23:22




غزل شمارهٔ ۱۳۶۷

از جهان تلخ نتوان با درشتی کام یافت
کز زبان چرب، تشریف شکر بادام یافت

تنگدستی مایه امیدواری شد مرا
بهله با دست تهی تا از میانش کام یافت

بیقراری باعث آرامش دل شد مرا
آنچنان کز جنبش گهواره طفل آرام یافت

شانه را هرگز ز زلف پر شکن روزی نشد
این گشایشها که دل از حلقه های دام یافت

بود تا بر تن سر منصور بی آرام بود
آخر از دار فنا سر منزل آرام یافت

نقش شد در دیده ام ناساز چون موی زیاد
تا عقیق از رهگذار ساده لوحی نام یافت

کامجویان را نگردد روزی از بوس و کنار
شوق عاشق لذتی کز نامه و پیغام یافت

نام شاهان از اثر در دور می باشد مدام
جم بلند آوازگی صائب ز فیض جام یافت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,368 | Posted: 26 Jun 2014 23:23




غزل شمارهٔ ۱۳۶۸

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت
خرده گل آب شد، در غنچه او جا نیافت

خودنمایی شیوه ما نیست در راه طلب
گرد ما را هیچ کس در دامن صحرا نیافت

گشت از کوتاه دستی پر گهر جیب صدف
موج از طول امل گوهر درین دریا نیافت

تا نشد عالم سیه در چشم ساغر از خمار
صبح امید از بیاض گردن مینا نیافت

نیست معجز را اثر در طینت آهن دلان
چشم سوزن روشنی از صحبت عیسی نیافت

خیمه تا بیرون نزد صائب ازین بستانسرا
در حریم دیده خورشید، شبنم جا نیافت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,369 | Posted: 26 Jun 2014 23:24




غزل شمارهٔ ۱۳۶۹

تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

قوت سرپنجه مشکل گشای فکر من
در ورق گردانی لیل و نهار از دست رفت

تا کمر بستم غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغهای ناامیدی یادگار خود گذاشت
خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم آیینه دار از دست رفت

حاصل عمر پریشان روزگارم چون صدف
تا نهادم پا ز دریا بر کنار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,370 | Posted: 26 Jun 2014 23:25




غزل شمارهٔ ۱۳۷۰

گر چه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت
دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت

خون عاشق مدعی از سنگ پیدا می کند
بیستون تیغ از کمر نگشود تا فرهاد رفت

صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش
حیرتی دارم که چون از خاطر صیاد رفت

داشت دلتنگی مرا چون غنچه در مهد امان
چون گل از بیهوده خندی خرمنم بر باد رفت

هر که چون قمری به طوق بندگی گردن نهاد
از ریاض آفرینش همچو سرو آزاد یافت

در نگاه اولین هر کس ز دنیا چشم بست
چون شرر خندان برون از عالم ایجاد رفت

نقش پای ماست بر عقل متین ما دلیل
می توان دانست هر جا خامه فولاد رفت

شکوه من چون حباب از انقلاب بحر نیست
کز هوای خود، سر بی مغز من بر باد رفت

از سهیل تربیت شد عاقبت کان عقیق
رنگ من یک چند اگر از سیلی استاد رفت

می شود پاک از گنه عاشق به هر صورت که هست
نقش شیرین خواهد از تردستی فرهاد رفت

هر که از سیل حوادث بیش شد زیر و زبر
با دل معمور صائب زین خراب آباد رفت

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 137 از 718:  « پیشین  1  ...  136  137  138  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites