تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 150 از 718:  « پیشین  1  ...  149  150  151  ...  717  718  پسین »  
#1,491 | Posted: 29 Jun 2014 13:41




غزل شمارهٔ ۱۴۹۱

کوثر زنده دلی چشم تر مردان است
دل پر آبله درج گهر مردان است

صبح اقبالی اگر در افق امکان هست
رخنه سینه و چاک جگر مردان است

در مصافی که زند موج بلا جوهر تیغ
تیغ از دست فکندن سپر مردان است

هر سری در خور اقبال، کلاهی دارد
سایه دار فنا تاج سر مردان است

سفر اهل جهان در طلب کام بود
از سر کام گذشتن سفر مردان است

هر پریشان سفری راهنمایی دارد
ذوق بی پا و سری راهبر مردان است

کیست خورشید که از فیض نظر لاف زند؟
چرخ او حلقه به گوش نظر مردان است

لعل و یاقوت به ناقص گهران ارزانی
پاکی ظاهر و باطن گهر مردان است

نقد هر طایفه ای در خور همت باشد
آسمان دامن پر سیم و زر مردان است

چون سر دار ز دستار گذشتن سهل است
هر که سر داد درین راه، سر مردان است

سرمه را چون به شبستان نظر بار دهند؟
گرد غم چشم به راه نظر مردان است

آسیای فلک و گرد حوادث در وی
نسخه ای از سر پر شور و شر مردان است

چرخ، سیبی است که طفلی به هوا افکنده است
در مقامی که عروج نظر مردان است

داغی از سینه عشاق گدایی داریم
چون نخواهیم چراغی، گذر مردان است

در مقامی که سخن از هنر و عیب کنند
عیب خود فاش نمودن هنر مردان است

مرده رفتم به خرابات، مسیحا گشتم
این چه فیض است که با بوم و بر مردان است

به ته بار گرانسنگ امانت رفتند
کوه در تاب ز تاب کمر مردان است

آب در دیده خورشید فلک گرداندن
چشمه کاری ز فروغ گهر مردان است

قسمت مردم بیدرد نگردد یارب!
داغ ناسور که رزق جگر مردان است

کف خاکستر صائب نشود چون اکسیر؟
روزگاری است که خاک گذر مردان است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,492 | Posted: 29 Jun 2014 13:42




غزل شمارهٔ ۱۴۹۲

دل پر داغ گلستان سحرخیزان است
نفس سوخته ریحان سحرخیزان است

آه سردی که برآرند شب از سینه گرم
شمع کافور شبستان سحرخیزان است

دیده از مایده روی زمین دوخته اند
خون دل، نعمت الوان سحرخیزان است

سبز چون خضر ز چشم گهرافشان خودند
چشم تر چشمه حیوان سحرخیزان است

شب تاریک که در چشم جهان میل کشد
سرمه دیده حیران سحرخیزان است

آفتابی که بود ایمن از آسیب زوال
فرش در کلبه ویران سحرخیزان است

چمن سبز فلک با همه گلهای نجوم
تازه از دیده گریان سحرخیزان است

گوی زرین مه و مهر درین سبز چمن
روز و شب در خم چوگان سحرخیزان است

آفتابی که بود چشم و چراغ عالم
خجل از چهره تابان سحرخیزان است

چشم دولت که به بیدار دلی مشهور است
نسخه خواب پریشان سحرخیزان است

خیمه بیرون ز سراپرده سکان زده اند
آسمان مرکز دوران سحرخیزان است

دل پر آبله و دیده پر قطره اشک
صدف گوهر غلطان سحرخیزان است

خط کشیدن به دو عالم ز خداجوییها
مد بسم الله دیوان سحرخیزان است

گوشه دل که بود تنگتر از دیده مور
عرصه ملک سلیمان سحرخیزان است

لیلت القدر جهان دارد اگر صبحدمی
چهره تازه خندان سحرخیزان است

هر چراغی که کند خیره نظر را نورش
روشن از سینه سوزان سحرخیزان است

حاصل هر دو جهان را به فقیری دادن
ریزش سهلی از احسان سحرخیزان است

آبشان گر چه بود خون جگر، نان لب خشک
عالمی ریزه خور خوان سحرخیزان است

مشو از اس دل نازک ایشان غافل
که اثر گوش به افغان سحرخیزان است

خامش از شکوه چرخند که همچون خاتم
گردش چرخ به فرمان سحرخیزان است

نیست ممکن که گذارند به بستر پهلو
شوق تا سلسله جنبان سحرخیزان است

چه عجب گر به دعایی دل شب یاد کنند
صائب از حلقه بگوشان سحرخیزان است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,493 | Posted: 29 Jun 2014 13:44




غزل شمارهٔ ۱۴۹۳

خلوت فکر، پریخانه خاموشان است
گفتگو ابجد طفلانه خاموشان است

گوش امن و دم آسوده و آرامش جان
جمع در بزم حکیمانه خاموشان است

بادپیمای سخن خاک ندارد در دست
گنج در گوشه ویرانه خاموشان است

مطلب نور بصیرت ز پریشان سخنان
کاین چراغی است که در خانه خاموشان است

باده ای خاص بود هر قدحی را اینجا
دل روشن می پیمانه خاموشان است

صدف از راز دل بحر خبرها دارد
مخزن راز، نهانخانه خاموشان است

گر چه پروانه ندارد خطر از شمع خموش
حرف یک سوخته پروانه خاموشان است

نور فیضی که دو عالم به چراغش جویند
همه شب شمع سیه خانه خاموشان است

خواب در پرده چشمش نمک سوده شود
هر که را گوش به افسانه خاموشان است

راز پوشیده نه کوزه سربسته چرخ
در لب خامش پیمانه خاموشان است

صورتی را که توان داد به معنی ترجیح
نقش دیوار صنمخانه خاموشان است

نیست بر مهره گل دیده بالغ نظران
از نفس سبحه صد دانه خاموشان است

به گریبان تأمل سر خود دزدیدن
صدف گوهر یکدانه خاموشان است

اگر آن مخزن اسرار کلیدی دارد
بی سخن، قفل در خانه خاموشان است

بال طوطی که به اقبال سخن سبز شده است
یکقلم سبزه بیگانه خاموشان است

می نابی که ندارد رگ خامی صائب
فرش در گوشه میخانه خاموشان است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,494 | Posted: 29 Jun 2014 13:46




غزل شمارهٔ ۱۴۹۴

نمک عشق در آب و گل درویشان است
حاصل روی زمین در دل درویشان است

نور خورشید به ویرانه فزون می افتد
بیشتر لطف خدا شامل درویشان است

دل بیدار ازین صومعه داران مطلب
کاین چراغی است که در محفل درویشان است

گر چه از هر جگر چاک به حق راهی هست
راه نزدیکترش از دل درویشان است

سیل از خانه به دوشان چه تواند بردن؟
دل دریای خطر ساحل درویشان است

نغمه بال وپر سیرست سبکروحان را
ناله نی حدی محمل درویشان است

در زمینی که ازو بوی دل آید به مشام
پا بیفشار که سر منزل درویشان است

می کند سلطنت فانی خود را باقی
پادشاهی که دلش مایل درویشان است

دل پر آبله از سینه زهاد مجوی
جای این گنج گهر در دل درویشان است

پیش شمشیر قضا دست نمی جنبانند
جگر شیر کباب دل درویشان است

کیمیایی که ازو قلب جهان زر گردد
در رکاب نظر کامل درویشان است

در بساط من سودازده ز اسباب جهان
نیم جانی است اگر قابل درویشان است

چرخ با این همه انجم که در او می بینی
مشتی از خرمن بی حاصل درویشان است

جلوه نور حق از خاک سیه می بینند
در و دیوار کجا حایل درویشان است؟

گر چه از مردم دنیاست به ظاهر صائب
طینت خاکی او از گل درویشان است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,495 | Posted: 29 Jun 2014 13:47




غزل شمارهٔ ۱۴۹۵

صدف بحر بقا سینه درویشان است
گوهر آن، دل بی کینه درویشان است

هر چه دارد فلک از بهر فقیران دارد
ماه نو صیقل آیینه درویشان است

مشت خونی که دل نافه ازو پر خون است
در ته خرقه پشمینه درویشان است

چهره نعمت الوان شهان چون لاله
داغ نان جو و کشکینه درویشان است

نیست در هفته ارباب توقع تعطیل
صبح شنبه شب آدینه درویشان است

می شود دل ز قبول نظر خلق سیاه
دست رد صیقل آیینه درویشان است

دل آسوده ز گنجینه شاهان مطلب
این گهر در صدف سینه درویشان است

نیست امروز هواخواه فقیران صائب
مخلص و بنده دیرینه درویشان است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,496 | Posted: 29 Jun 2014 13:48




غزل شمارهٔ ۱۴۹۶

لب خاموش نمودار دل پر سخن است
جبهه بی گره آیینه خلق حسن است

چون خدنگی که کند دست در آغوش کمان
به میان رفتن من بهر کنار آمدن است

وادی عشق نگردد به گرانجانی قطع
قدم اول این راه سفر در وطن است

مانع وحدت عارف نشود کثرت خلق
بیشتر خلوت این طایفه در انجمن است

باده در ساغر من خون جگر می گردد
خاک پیمانه من از گل بیت الحزن است

سرمه از فیض سفر مایه بینش گردید
صیقل تیرگی بخت جلای وطن است

لب افسوس مرا زخم پشیمانی نیست
دست بر هم زدن من مژه بر هم زدن است

پنبه از گوش برون کن که بناگوش سفید
دم صبحی است که صبح دوم آن کفن است

جز خراش جگر و چهره خونین صائب
دیگر از نام چه در دست عقیق یمن است؟

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,497 | Posted: 29 Jun 2014 13:49




غزل شمارهٔ ۱۴۹۷

کلک من شعله برجسته این نه لگن است
شمع من باعث دلگرمی هفت انجمن است

خراشیده نگردد، نشود صاحب نام
دل رنگین سخنان همچو عقیق یمن است

به که مقراض به سررشته امید زنم
زخم را بخیه درین ملک ز تار کفن است

زرپرستان بپرستند چو خورشید بلند
کرم شب تابی اگر در دل زرین لگن است

به سر آمد شب غربت، غم دل کرد سفر
بعد ازین فصل شکر خنده صبح وطن است

نارسا گر نبود مستمع صاحب هوش
کوتهی زینت شایسته زلف سخن است

سخن است این که شود تشنه لبی کم ز عقیق
لب او می مکم و آتشم اندر دهن است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,498 | Posted: 29 Jun 2014 13:50 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۱۴۹۸

شور شیرین سخنان در به هم آمیختن است
سرمه ناله زنجیر ز هم ریختن است

امتحان کردن شمشیر به این خاک نهاد
جرعه اول مینا به زمین ریختن است

ساختن غالیه آلود سر زلف ترا
مشک را با جگر سوخته آمیختن است

مژه ها را به هم افکنده ز شوخی چشمش
مست را کار همین فتنه برانگیختن است

دل به تار نفس سست مبند از غفلت
که بر هر دم زدن آماده بگسیختن است

بر سر داغ کهن، داغ نهادن صائب
گل ز بسیاری گل بر سر هم ریختن است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,499 | Posted: 29 Jun 2014 13:51




غزل شمارهٔ ۱۴۹۹

گریه ابر بهار از دل پر درد من است
چهره زرد خزان از نفس سرد من است

به چه تقریب مه از هاله حصاری شده است؟
گر نه شرمنده ز حسن مه شبگرد من است

غوطه در چشمه شمشیر زدن آسان نیست
جای رحم است بر آن کس که هماورد من است

پسته پوچ محال است که خندان گردد
سینه چاک گواه دل پر درد من است

سالها شد که برون رفته ام از خود صائب
آنچه مانده است درین عرصه به جا، گرد من است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,500 | Posted: 29 Jun 2014 13:52




غزل شمارهٔ ۱۵۰۰

این چه لطف است که با یار وفادار من است
که به من همسفر و خانه نگهدار من است

هر که را طبل رحیل از تپش دل باشد
در بیابان طلب قافله سالار من است

خواب در خلوت من حلقه بیرون درست
تا خیال تو انیس دل بیدار من است

فلک بی سروپا ذره شیدایی اوست
آفتابی که نهان در پس دیوار من است

محو دیدار ترا پای سفر در خواب است
ورنه این دایره ها مرکز پرگار من است

زشت را آینه صاف مکدر سازد
چه عجب دشمن اگر منکر اطوار من است؟

زان غباری که خط از روی تو انگیخته است
محنت روی زمین بر دل افگار من است

از تهیدستی خود شکوه ندارم صائب
خار صحرای قناعت گل بی خار من است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 150 از 718:  « پیشین  1  ...  149  150  151  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites