تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 152 از 718:  « پیشین  1  ...  151  152  153  ...  717  718  پسین »  
#1,511 | Posted: 29 Jun 2014 18:57 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۵۱۱

چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست
دل هر کس که شود زیر و زبر خانه اوست

لیلی وحشی ما را نبود خلوت خاص
روز هر کس که سیه گشت، سیه خانه اوست

هر دل خسته که خون می چکد از فریادش
می توان یافت که ناقوس صنمخانه اوست

بر لب هر که بود مهر خموشی جاوید
بوسه زن از سر اخلاص، که پیمانه اوست

این پریشان سفرانی که درین بادیه اند
همه را روی توجه به در خانه اوست

حرف آن سلسله زلف، مسلسل بادا!
که شب هستی ما زنده به افسانه اوست

آن که سجاده اش از سینه بی کینه ماست
دل صد پاره ما سبحه صد دانه اوست

هر چراغی نکند دیده ما را روشن
ما و آن شمع که نه دایره و پروانه اوست

هیچ کس گرد دل ما نتواند گردید
کاین شکاری است که در پنجه شیرانه اوست

دام او می کند آزاد ز غم ها دل را
سیر چشمی ز دو عالم، اثر دانه اوست

این کهن قصر که پشت سر طوفان دیده است
بی قرار از اثر جلوه مستانه اوست

چاره دردسر هستی ناقص صائب
گر ز من می شنوی، صندل بتخانه اوست

آشنایی که ز من دور نگردد صائب
در خرابات جهان معنی بیگانه اوست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,512 | Posted: 29 Jun 2014 19:17 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۱۵۱۲

شوق را شهپر توفیق سبکباری توست
راه نزدیک فنا، دور ز خودداری توست

دامن دشت فنا پاکترست از کف دست
سنگ اگر هست درین راه، گرانباری توست

چون پریشان نگذاریم قدم چون سیلاب؟
لغزش ما به تمنای نگهداری توست

چون نگیرد نفس دام تو از کثرت صید؟
خط آزادی کونین، گرفتاری توست

خواب در چشم مده راه به افسانه مرگ
که شب کاکل او زنده ز بیداری توست

چون به خواری کشم ای عشق ز کوی تو قدم؟
عزت روی زمین در قدم خواری توست

چشم بدبین به نی کلک تو صائب مرساد!
خاک، گنجینه گوهر ز گهرباری توست


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,513 | Posted: 29 Jun 2014 19:20




غزل شماره ۱۵۱۳

هر که دارد نظری واله زیبایی توست
حلقه دام تو از چشم تماشایی توست

نیست هر چند در این سرو قدان کوتاهی
علم این صف آراسته رعنایی توست

این که هر طایفه ای قبله خاصی دارند
نیست بیجا، سببش جلوه هر جایی توست

مد احسان محیط تو رسا افتاده است
لاف یکتایی هر قطره ز یکتایی توست

گر چه در حجله نازست رخت پرده نشین
شور هر انجمن از انجمن آرایی توست

کیست بی پرده به خورشید نظر باز کند؟
چشم پوشیده ما حجت پیدایی توست

زلف چون سرکشی از شانه تواند کردن؟
نبض جان همه در پنجه گیرایی توست

موج بی جنبش دریا ره خوابیده بود
هر که را درد طلب هست ز جویایی توست

آب حیوان که سکندر ز تمنایش سوخت
در سیه خانه مغزی است که سودایی توست

از لطافت نتوان یافت کجا می باشی
جای رحم است بر آن کس که تماشایی توست

روزن از مهر جهانتاب بصیرت دارد
نور آگاهی ما پرتو بینایی توست

کیست صائب که به توحید تو گویا گردد؟
قوت بازوی کلکش ز توانایی توست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,514 | Posted: 29 Jun 2014 19:21




غزل شماره ۱۵۱۴

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست
هر که در عالم آب است همه عالم ازوست

هر که پوشید نظر، گوهر بینایی یافت
هر که پرداخت دل از وسوسه جام جم ازوست

هوس تخت سلیمان گرهی بر بادست
هر که در حلقه انصاف بود خاتم ازوست

دم جان بخش همین قسمت روح الله نیست
هر که لب از سخن بیهده بندد دم ازوست

به من کار فرو بسته کجا پردازد؟
آن که پیشانی گل در گره شبنم ازوست

دم همت ز لب خامش پیمانه طلب
که درین عهد گلستان کرم را نم ازوست

به جز از خامه صائب نتوان داد نشان
رگ ابری که همه روی زمین خرم ازوست


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,515 | Posted: 29 Jun 2014 19:22




غزل شماره ۱۵۱۵

هر که از حمد تو خاموش نگردد دم ازوست
هر که در حلقه ذکر تو بود خاتم ازوست

خط پیمانه محیط است به اسرار جهان
هر که در عالم آب است همه عالم ازوست

غافل از پاس نفس هر که نگردد چون صبح
روی خندان، دم جان بخش، دل بی غم ازوست

نیست جز جبهه واکرده ارباب کرم
گل ابری که گلستان جهان خرم ازوست

در کف خاک اگر رشته امیدی هست
خارخاری است که در جان بنی آدم ازوست

آب شمشیر گواراست اگر او ساقی است
مد انعام بود زخم اگر مرهم ازوست

ما لب خشک به سرچشمه حیوان ندهیم
کاین سفالی است که خون در دل جام جم ازوست

دست خالی است چو میزان ز دو سر قسمت ما
مایه از هر که بود، سود دو عالم هم ازوست

هوس ملک سلیمان گرهی بر بادست
قامت هر که خم از سجده شود، خاتم ازوست

چه عجب قامت اگر راست نسازد صائب
عشق دردی است که در پشت فلک ها خم ازوست

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,516 | Posted: 29 Jun 2014 19:22




غزل شماره ۱۵۱۶

بند و زندان گرامی گهران از جاه است
یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است

راستان از سخن خویش نگردند به تیغ
شمع تا کشته شدن با همه کس همراه است

هر قدر جامه او بر قد سروست دراز
جامه سرو سهی بر قد او کوتاه است

به چه امید کسی از وطن آید بیرون؟
منزل اول یوسف چو درین ره چاه است

خال شبرنگ بر آن گوشه ابرو صائب
عارفان را به نظر نقطه بسم الله است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,517 | Posted: 29 Jun 2014 19:23




غزل شماره ۱۵۱۷

هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟
دم شمشیر فنا جاده این راه است

لب بی آه به ماتمکده گردون نیست
این نه خط است به دور لب ساغر، آه است

گر چه ظاهر به سر زلف نمی پردازد
از پریشانی من موی به موی آگاه است

در ره عشق کسی را خبر از منزل نیست
خضر این بادیه چون ریگ روان گمراه است

خست چرخ که صد جامه اطلس دارد
تا به حدی است که پیراهن یوسف چاه است

صائب امروز تویی ز اهل سخن قدرشناس
که به غیر از تو ز مقدار سخن آگاه است؟

صائب از قافله عشق مدد می طلبد
یوسف طبع که عمری است اسیر چاه است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,518 | Posted: 29 Jun 2014 19:24




غزل شماره ۱۵۱۸

عمر سرگرمی ارباب هوس کوتاه است
رشته زندگی شعله خس کوتاه است

بر گرفتاری خود سخت دلم می لرزد
دام پر رخنه و دیوار قفس کوتاه است

چشم دارم که درین هفته خداگیر شود
دزد معنی که ازو دست عسس کوتاه است

عاقل از دشمن عاجز به محابا گذرد
مشو ای آینه ایمن که نفس کوتاه است

عقل چوبی است که هر طفل سوارست بر او
عشق شاخی است کز او دست هوس کوتاه است

در ریاضی که منم نغمه سرایش صائب
سرمه را دست تعدی ز نفس کوتاه است


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,519 | Posted: 29 Jun 2014 19:25




غزل شماره ۱۵۱۹

نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است
عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است

در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما
کبک مستی است که با کوه و کمر ساخته است

مطلبی نیست کز آن بحر کرم نتوان یافت
صدف از ساده دلیها به گهر ساخته است

کشتی از بحر گهر خیز به خشکی بسته است
طوطیی کز لب لعلش به شکر ساخته است

دامن شب مده از دست که این بحر گهر
نفس سوخته را عنبر تر ساخته است

می تواند ز بناگوش بتان گلها چید
هر که چون زلف ز هر حلقه نظر ساخته است

کیمیایی است قناعت که به شیرین کاری
خاک را در دهن مور شکر ساخته است

یک نظر با رخ آن دلبر نوخط چه کند؟
که ز هر حلقه خط، روی دگر ساخته است

رفته آرام و قرار از رگ جانها، تا زلف
دست خود حلقه بر آن موی کمر ساخته است

نیست پیکان تو از سینه صائب دلگیر
با لب خشک صدف، آب گهر ساخته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#1,520 | Posted: 29 Jun 2014 19:26




غزل شماره ۱۵۲۰

که به سیب ذقنش چشم هوس دوخته است؟
که سهیل (از) عرق شرم برافروخته است

چون ز آتشکده دل به سلامت گذرد؟
آن که از پرتو مهتاب رخش سوخته است

ما چو طاوس ز بال وپر خود در دامیم
دام زلف تو چه صد چشم به ما دوخته است؟

ترتیب کرد مرا عشق و به جایی نرسید
ابر نیسان چه کند، دانه ما سوخته است

خنده صبح به فانوس تجلی دارد
تا ز شمع رخت آیینه برافروخته است

در زبان آوری خانه ما حرفی نیست
نه چو طوطی سخن از آینه آموخته است

بوسه ای گر نربوده است ز یاقوت لبش
دهن لاله چرا تا به جگر سوخته است؟

آتش از خانه همسایه به همسایه فتد
صائب از پهلوی دل درد و غم اندوخته است

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 152 از 718:  « پیشین  1  ...  151  152  153  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites