تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 85 از 718:  « پیشین  1  ...  84  85  86  ...  717  718  پسین »  
#841 | Posted: 10 Jun 2014 22:19




غزل شماره ۸۳۹

ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را
که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را

به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین را
چه غم ز لاغری رشته است در ثمین را؟

چه حاجت است به گلگشت باغ، گوشه نشین را؟
که تنگنای رحم باغ دلگشاست جنین را

ز خانه پدری کی شوند مانع فرزند؟
ز ما دریغ ندارد خدا بهشت برین را

ازان کنم دم مردن نگاه خیره به رویش
که نیست خجلتی از پی نگاه بازپسین را

بغل به شاهسواری گشوده است امیدم
که کرده است تهی صد هزار خانه زین را

رسید هر که درین خاکدان به گنج قناعت
چو مور، زیر زمین برد عیش روی زمین را

خراش درد ز دل می توان به چاره زدودن
اگر به دست توان محو کرد نقش نگین را

تلاش صدر برون کرد ز دل که گرد خجالت
چو آستانه دهد خاکمال، صدر نشین را

غبار خط نگرفته است روی سیمبران را
چنان که فکر تو صائب گرفته روی زمین را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#842 | Posted: 10 Jun 2014 22:20




غزل شماره ۸۴۰

ز جوش عشق شود با قوام، شیره جانها
ز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها

چرا ز عشق تو پیرانه سر جوان نشوم من؟
که شد ز قد خدنگ تو راست، پشت کمان ها

مکن اعانت بد گوهران ز ساده دلی ها
که رو سیاه شد از قرب تیغ، سنگ فسان ها

دل فسرده ندارد خبر ز داغ محبت
تنور سرد بود فارغ از گرفتن نانها

بر آن گروه مسلم بود گذشتگی از خود
که همچو (موج) به دریا سپرده اند عنان ها

به حرف و صوت ز لب برمدار مهر خموشی
که ریخته است بسی خون خلق، تیغ زبان ها

خط امان بود آزادگی ز آفت دوران
که سرو رنگ نبازد ز آه سرد خزان ها

گران شوند سبک ها ز خلق تنگ به خاطر
سبک شوند ز میزان حسن خلق، گرانها

عجب که چرخ فراموشکار محو نماید
چنین که فکر تو صائب شده است ورد زبان ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#843 | Posted: 10 Jun 2014 22:21




غزل شماره ۸۴۱

اندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرها
سیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرها

چون موجه ریگ روان در دشت جولان می زند
از شورش سودای من شیرازه زنجیرها

روزی که نقش زلف او بر آب زد دست قضا
چون مو بر آتش حلقه زد سررشته تدبیرها

از چهره زرین من زر در نظرها خوار شد
از خارکساریهای من بی قدر شد اکسیرها

دریای روشن سیل را آورد از ظلمت برون
حاشا که آرد عفو حق بر روی ما تقصیرها

از غنچه پیکان او نتوان شنیدن بوی خون
از بس خدنگش صاف جست از سینه نخجیرها

افسانه غفلت کجا می بست مژگان مرا؟
می دید چشم من اگر در خواب این تعبیرها

این عقده مشکل که زد ابروی او در کار من
بسیار خواهد کرد نی در ناخن تدبیرها

با عاجزی گردنکشان داغند از اقبال من
با خاکساری چون هدف در خاک دارم تیرها

در بند هم فارغ نیند از شغل عشق آزادگان
مجنون نظر بازی کند با حلقه زنجیرها

یوسف عذاری را که من زندانی او گشته ام
از خانه بیرون می دوند از شوق او تصویرها

این دام مشکینی که من در گردن او دیده ام
آهوی مشکین می شوند از بوی او نخجیرها

یک عقده زان زلف سیه بر مو شکافان عرض کن
تا نقش بندد بر زمین سرپنجه تدبیرها

تا کرد ترک می دلم یک شربت آب خوش نخورد
بیمار شد طفل یتیم از اختلاف شیرها

راز دهان تنگ او صائب شود پوشیده تر
هر چند خط افزون کند این نقطه را تفسیرها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#844 | Posted: 10 Jun 2014 22:23




غزل شماره ۸۴۲

دارند اگر سر رشته ای در کف به ظاهر چنگ ها
در پنجه مطرب بود سر رشته آهنگ ها

از من مدان چون باغ اگر هر دم به رنگی می شوم
بی رنگی او می زند بر آب زینسان رنگ ها

موسی چه غم دارد اگر صد کوه طور از جا رود؟
سودا نمی پرد ز سر از حمله این سنگ ها

از ساده لوحی می شوم هر گام محو لاله ای
با آن که دور افتاده ام از کاروان فرسنگ ها

روزی که از می جام را می کردم جم روشنگری
در زنگ صائب غوطه زد آیینه فرهنگ ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#845 | Posted: 10 Jun 2014 22:24




غزل شماره ۸۴۳

ای دفتر حسن ترا فهرست خط و خال ها
تفصیل ها پنهان شده در پرده اجمال ها

آتش فروز قهر تو، آیینه دار لطف تو
هم مغرب ادبارها، هم مشرق اقبال ها

پیشانی عفو ترا پرچین نسازد جرم ما
آیینه کی بر هم خورد از زشتی تمثالها؟

سهل است اگر بال و پری نقصان این پروانه شد
کان شمع سامان می دهد از شعله زرین بال ها

با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی
شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلال ها

هر شب کواکب کم کنند از روزی ما پاره ای
هر روز گردد تنگتر سوراخ این غربال ها

حیران اطوار خودم، درمانده کار خودم
هر لحظه دارم نیتی چون قرعه رمال ها

هر چند صائب می روم سامان نومیدی کنم
زلفش به دستم می دهد سر رشته آمال ها

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#846 | Posted: 10 Jun 2014 22:26




غزل شماره ۸۴۴

به دوش توکل منه بار خود را
ولی نعمت خویش کن کار خود را

گره زن به سر رشته طول امل را
بدل کن به تسبیح زنار خود را

مگیر از لب خویش مهر خموشی
مکن رخنه دیوار گلزار خود را

مکن سر گرانی به ارباب حاجت
مکن بار افتادگان بار خود را

حساب خود اینجا کن، آسوده دل شو
میفکن به روز جزا کار خود را

نگردد خجل از محک سیم خالص
مصفا کن از رزق، کردار خود را

تواضع بود پشتبان قصر تن را
به پستی نگه دار دیوار خود را

به درویش ده توشه آن جهان را
به منزل ببر بی تعب خود را

ز دندان ترا داده اند آسیایی
که سازی ملایم تو گفتار خود را

تو آن روز صائب ز ارباب حالی
که سازی چو گفتار، کردار خود را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#847 | Posted: 10 Jun 2014 22:29




غزل شماره ۸۴۵

منه بر دل زار بار جهان را
سبک ساز بر شاخ گل آشیان را

نفس آتشین کن به تسخیر گردون
که آتش کند نرم، پشت کمان را

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد
به مرگ آشنا کن به تدریج جان را

همین است پیغام گلهای رعنا
که یک کاسه کن نوبهار و خزان را

دل صاف در بند دنیا نماند
به تدریج گوهر خورد ریسمان را

بود کیمیا قرب اهل سعادت
هما مغز دولت کند استخوان را

برآور ز دل آه گردون نوردی
ز سر باز کن این شرار و دخان را

ز تن دست بردار و جان را صفا ده
که آیینه چشم است آیینه دان را

به غیر از زیان نیست در خودفروشی
اگر سود خواهی ببند این دکان را

ز معراج منصب مجو پایداری
که بر یخ بود پای این نردبان را

بود غیبت خلق، مردارخواری
بپرداز ازین لقمه کام و زبان را

ز گوهر دهد لقمه ات ابر نیسان
اگر چون صدف پاک سازی دهان را

نکرد آسمان راست قامت در اینجا
تو خواهی کنی راست، کار جهان را؟

تکلف مکن در سلوکی که داری
چو خواهی که از خود کنی میهمان را

به زنجیر، دیوانه ننشیند از پا
چه پروای موج است آب روان را؟

فلک را مترسان به آه دروغین
که از تیر کج نیست پروا نشان را

به اشکی توان کند بنیاد غفلت
که یک قطره، سیل است خواب گران را

جهان استخوانی است بی مغز صائب
به پیش سگ انداز این استخوان را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#848 | Posted: 10 Jun 2014 22:29




غزل شماره ۸۴۶

فروغی است یکرنگی از گوهر ما
دل ساده فردی است از دفتر ما

به دعوی نداریم چون صبح حاجت
که خورشید مهری است از محضر ما

به محشر هم از جای خود برنخیزد
سپندی که افتاد در مجمر ما

عجب دارم از فکرهای پریشان
که شیرازه گیرد به خود دفتر ما

چو آیینه قانع به دیدار خشک است
ازین تازه رویان دو چشم تر ما

شکستند جوهر طرازان فطرت
چو فولاد در بیضه بال و پر ما

کجا پخته گردد، که از جوش دریا
نیامد ز خامی برون عنبر ما

درین بحر پر شور، مانند گوهر
گرانمایگی بس بود لنگر ما

چه سرها که داده است بر باد صائب
هوایی که شد چون حباب افسر ما

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#849 | Posted: 10 Jun 2014 22:31




غزل شماره ۸۴۷

بیخودی رفتن است دلها را
هوش واماندن است دلها را

آه بی اختیار از سر درد
دامن افشاندن است دلها را

چشم پوشیدن از جهان خراب
چشم وا کردن است دلها را

غوطه خوردن به زهر ناکامی
سبزه غلطیدن است دلها را

سینه دادن به زخم تیر قضا
نیشکر خوردن است دلها را

از جگرها نسیم سوختگی
بوی پیراهن است دلها را

آه، افشاندن غبار از جان
گریه، افشردن است دلها را

گهر اشک دمبدم سفتن
درد خود گفتن است دلها را

عیش شیرین این جهان خراب
تلخی مردن است دلها را

نفس را مطلق العنان کردن
خصم پروردن است دلها را

گل بی خار آرزومندی
خار پیراهن است دلها را

دیده هر چند موشکاف بود
پرده دیدن است دلها را

نیست پوشیده در جهان رازی
چشم اگر روشن است دلها را

حال دلها ز دیده ها پیداست
دیده ها روزن است دلها را

تا نگردد نگاه گوشه نشین
برق در خرمن است دلها را

آسمان گر چه وسعتی دارد
چشمه سوزن است دلها را

تا نگردد زبان خموش از لاف
آب در روغن است دلها را

درد هر کس به قدر بینش اوست
رنج بیش از تن است دلها را

به زبان حرف دوستی گفتن
بد گمان کردن است دلها را

تنگ خلقی به دوستان صائب
در هم افشردن است دلها را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#850 | Posted: 10 Jun 2014 22:32




غزل شماره ۸۴۸

به ادب نوش، جام دولت را
مده از کف زمام دولت را

در چراگاه آرزو مگذار
توسن بی لجام دولت را

به نفس های آتشین چون شمع
زنده دل دار، شام دولت را

هزل در دیده ها سبک سازد
پله احتشام دولت را

به قوام آورد گران حلمی
باده کم قوام دولت را

دست جودست شمسه زرین
قصر عالی مقام دولت را

نتوان جز به دست حزم گرفت
آستین دوام دولت را

جوی شیرست چرب نرمی خلق
صحن دارالسلام دولت را

مد انعام، تار شیرازه است
دفتر انتظام دولت را

می کند تار و مار، باد غرور
سر زلف نظام دولت را

به دو دست دعا نگه دارند
شهسواران زمام دولت را

در فلاخن نهد سبکساری
لنگر احتشام دولت را

از بلندی پایه همت
نردبان ساز، بام دولت را

صبح محشر نمی کند بیدار
باده نوشان جام دولت را

اهل معنی به فکرت صائب
زنده دارند نام دولت را

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 85 از 718:  « پیشین  1  ...  84  85  86  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites