تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 90 از 718:  « پیشین  1  ...  89  90  91  ...  717  718  پسین »  
#891 | Posted: 13 Jun 2014 11:22 | Edited By: andishmand




غزل شماره ۸۸۹

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب
پرده چشم حباب است همان چشم حباب

راه خوابیده رسانید به منزل خود را
بخت ما نیست که بیدار نگردد از خواب

رهرو عشق نگردد ز ملامت در هم
شود از سنگ فزون جوهر آیینه آب

دل بی تاب من آرام ندارد، ورنه
می کشد در دل شب ها نفسی موج سراب

مانع عمر سبکسیر نگردد پیری
سیل را سایه پل باز ندارد ز شتاب

دل بپرداز ز جمعیت دنیا زنهار
که صدف می شود از آب گهر خانه خراب

خطر از خصم ندارد جگر جوهردار
تیغ از آتش سوزنده برآید سیراب

چه کند خون جهان با جگر تشنه عشق؟
نکند شبنم گل ریگ روان را سیراب

از صفای دل ما مستی خوبان افزود
حسن را آینه صاف بود عالم آب

گردش از جلوه مستانه نمی آساید
هر که را سیل خرام تو کند خانه خراب

مستی حسن ز خون ریختن ما افزود
باده لعلی آتش بود از اشک کباب

منت سیل برآورد ز بنیادم گرد
ای خوش آن خانه که از خویش برون آرد آب

برق را خار به اصلاح نیارد صائب
حسن مغرور، ز خط پا نگذارد به حساب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#892 | Posted: 13 Jun 2014 13:41




غزل شمارهٔ ۸۹۰

دیده از خط بدیع آب دهید ای احباب
که عجب نقش بدیعی زده دوران بر آب

لب میگون و خط سبز تماشا دارد
بزدایید ز دل زنگ ازین سبزه و آب

دم خط را چو دم صبح غنیمت دانید
پیش از آن دم که ز مقراض شود پا به رکاب

زین خط تازه وتر، دیده و دل آب دهید
که ز هر حلقه در آتش بودش نعل شتاب

گر چه ایمن ز خزان است بهار عنبر
بشتابید به نظاره شما ای احباب

شب قدرست خط سبزنکویان، زنهار
غافل از دولت بیدار مگردید به خواب

خط مشکین، خط بیزاری اهل هوس است
مگذرید از سر این آیه رحمت به شتاب

گر غبار خط ازان روی چنین خواهد خاست
ای بسا دیده کز این گرد شود خانه خراب

گر چه از مشک شود وحشت آهو افزون
حسن خوبان ز خط سبز برآید ز حجاب

خط شبرنگ کند گردن خوبان را نرم
عاملان را نبود سرکشی از پای حساب

گفتم از خط دل او نرم شود، زین غافل
که خط سبز زند زهر به شمشیر عتاب

چون زند سبزه خط موج طراوت صائب
نیست ممکن که توان شد ز تماشا سیراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#893 | Posted: 13 Jun 2014 13:43




غزل شمارهٔ ۸۹۱

نکند باده شب، سوختگان را سیراب
تشنه در خواب شود تشنه تر از خوردن آب

پیش از آن دم که کند خون شفق را شب مشک
همچو خورشید برافروز رخ از باده ناب

در بهاران مشو از باده گلگون غافل
که ز هر لاله در آتش بودش نعل شتاب

به جوانی نتوانی چو رسیدن، باری
جهد کن عهد جوانی جهان را دریاب

به جوانی نتوانی چو رسیدن، باری
جهد کن عهد جوانی جهان را دریاب

تا توان نغمه سیراب شنید از بلبل
مشنو زمزمه خشک نی و چنگ و رباب

هر چه داری گرو باده کن ایام بهار
در خزان از گرو باده برآور اسباب

تا بود نغمه بلبل، مشنو ساز دگر
تا بود دفتر گل، روی میاور به کتاب

با نفس سوختگی لاله برآمد از سنگ
به کدورت چه فرو رفته ای، ای خانه خراب

شور بلبل نمکی نیست که دایم باشد
نمکی چند ازین شور بیفشان به کباب

عارفان غافل از افسانه دنیا نشوند
بلبلان را نکند صبح بهاران در خواب

نوبت خواب به شب های دی افکن صائب
که حرام است درین فصل به بیداران خواب


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#894 | Posted: 13 Jun 2014 13:45 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۸۹۲

نه حبابم که شود زود ز جان سیر در آب
جوهرم، ریشه من هست ز شمشیر در آب

تیغ بیداد تو هم سیر ز خون می گردد
می شود ماهی لب تشنه اگر سیر در آب

در مذاق من سودازده، از سوختگی
سخن سرد کند کار طباشیر در آب

شربت وصل علاج دل بی تاب نکرد
ماهیان را نکشد موج به زنجیر در آب

پا ز سر کن که به دامن گهر آرد بیرون
رفت هر کس که چو غواص سرازیر در آب

داروی بیهشی باده کشان پر گویی است
نشود ماهی خاموش نفس گیر در آب

در می ناب اگر غوطه زند زاهد خشک
نشود تازه و تر چون گل تصویر در آب

وصل دریا نشود باعث آرامش موج
نرود پیچ و خم از جوهر شمشیر در آب

بی زبانی سپر تیر حوادث نشود
ماهی از خار بود ترکش پر تیر در آب

نشود تشنگی حرص کم از آب گهر
این نهنگی است که هرگز نشود سیر در آب

چون شد از مهلت ایام روان تیره مرا؟
نیست استادن اگر باعث تغییر در آب

رشته سبحه ز تردامنیم شد زنار
مو شود مار، توقف چو کند دیر در آب

دست خود را چو صدف کاسه دریوزه نکرد
خشک شد پنجه مرجان به چه تقصیر در آب

چه خیال است در آن زلف دل آسوده شود؟
تا بود شانه آن زلف گرهگیر در آب

نظر بی جگران است ز دریا به کنار
خار و خس را نتوان بست به زنجیر در آب

نتوان راست نفس با دل پر خون کردن
که گران سیر بود بال و پر تیر در آب

غوطه در می زدن از باده مرا سیر نکرد
ماهی از آب محال است شود سیر در آب

آه را نیست اثر در دل آن سرو روان
می کند پیچ و خم موج چه تأثیر در آب

گر شود واصل بحر اشک غبارآلودم
ریشه موج شود زود زمین گیر در آب

بارها دیده ام از موج، سرانجام حباب
چه دل خویش کنم جمع به تدبیر در آب؟

از غم پای به گل رفته سرو آزادست
کشتی هر که نگشته است زمین گیر در آب

حیف و صد حیف که از کوتهی باد مراد
شد چو کف، کشتی اندیشه ما پیر در آب

بودم از دور به نظاره خشکی قانع
گریه شمع مرا راند به تزویر در آب

عمر را باز ندارد ز روانی افسوس
می کند پیچ و خم موج چه تأثیر در آب

می زند آب بر آتش، نفس گرم مرا
می کند ناصح بی درد طباشیر در آب

لنگر جسم، روان را ز سفر مانع نیست
نقش قایم نکند پای به تدبیر در آب

چند در بحر پرآشوب جهان همچو حباب
نقد انفاس کنی صرف به تعمیر در آب؟

حجت ناطق واصل شدگان خاموشی است
نتوان کرد نفس راست به تدبیر در آب

بر سبک مغز، خموشی است گران در مستی
که نفس را نتوان داشت به زنجیر در آب

نفس بیهده بر خاطر روشن بارست
می کند باد به جز موج چه تصویر در آب؟

سیری از خون نبود سخت دلان را صائب
نرود تشنه لبی از دم شمشیر در آب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#895 | Posted: 13 Jun 2014 13:46




غزل شمارهٔ ۸۹۳

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب
برگ عیش و طرب لیل و نهارست شراب

تا بوی در دل خم، هست فلاطون زمان
محفل آرا چو شود، باغ و بهارست شراب

روی عقل است ز سر پنجه تاکش نیلی
با همه شیشه دلی شیر شکارست شراب

نعل بی طاقتی از جام در آتش دارد
بس که مشتاق به لعل لب یارست شراب

هر حریمی که در او ساقی تردستی نیست
جام خمیازه خشک است و غبارست شراب

می کند با لب میگون تو می کار نمک
چشم مخمور ترا آب خمارست شراب

هست از روی تو چون برگ خزان دیده خجل
گر چه گلگونه هر لاله عذارست شراب

نه حباب است که در ساغر می جلوه گرست
عرق آلود ز شرم لب یارست شراب

گریه تلخ بود حاصل میخواری من
بی تو در دیده من غوره فشارست شراب

نتواند طرف عشق شد از بی جگری
گر چه بر عقل زبردست سوارست شراب

ظلمت غم چو کند تیره جهان را صائب
روشنی بخش دل و جان فگارست شراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#896 | Posted: 13 Jun 2014 13:47




غزل شمارهٔ ۸۹۴

تو که بی پرده رخ خود ننمایی در خواب
چه خیال است به آغوش من آیی در خواب؟

شمع بالین خود از دیده بیدار کنی
گر بدانی چه قدرها به صفایی در خواب

تا به بیداری و مخموری و مستی چه کنی
تو که چون چشم، دل از خلق ربایی در خواب

عالم از بی خبران، دیده خواب آلودی است
به امیدی که رخ خود بنمایی در خواب

چون تواند کسی از یاد تو غافل گردید
که ز بی تابی دل، قبله نمایی در خواب

تن خاکی هدف ناوک دلدوز قضاست
خبر از خویش نداری که کجایی در خواب

از خیال سفر هند، سیاه است دلت
گر چه در پرده شبها چو حنایی در خواب

با تو یک صبح قیامت چه تواند کردن؟
که ز هر مو، سر مژگان جدایی در خواب

سایه کوه در اینجا به جناح سفرست
تو چه در ظل سبکسیر همایی در خواب؟

پرده خواب بود عینک بیداردلان
تو چنین با نظرباز، چرایی در خواب؟

راه خوابیده ز فریاد جرس شد بیدار
تو چو افسانه به آواز درایی در خواب

این میانی که به قصد تو فلک ها بسته است
جای دارد که میان را نگشایی در خواب

رفت از دست حواس و تو همان پا بر جای
همرهان تو کجا و تو کجایی در خواب!

این تعلق که ترا هست به آب و گل جسم
باورم نیست که از خویش برآیی در خواب

ذره پیوست به خورشید و تو از همت پست
در ته دامن افلاک، چو پایی در خواب

فلک از ثابت و سیار ترا می پاید
چون به صد دشمن بیدار برآیی در خواب؟

نیست ممکن، نشود خون تو صائب پامال
که ته پای حوادث چو حنایی در خواب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#897 | Posted: 13 Jun 2014 13:48 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۸۹۵

به نگاهی دل خون گشته ما را دریاب
به چراغی سر خاک شهدا را دریاب

می رسد زود به سر عمر نفس سوختگان
لاله دامن صحرای وفا را دریاب

از هوادار، شرر شعله سرکش گردد
به نسیمی دل دیوانه ما را دریاب

نوبت خوشدلی از برق سبکسیرترست
تا گل صبح شکفته است، هوا را دریاب

گر طواف حرم کعبه میسر نشود
سعی کن سعی، دل اهل صفا را دریاب

چشم ظاهر چه قدر جای تواند دریافت؟
از جهان چشم بپوشان همه جا را دریاب

حاسدان وطن از چاه تهی چشم ترند
تا به کنعان نرسیده است صبا را دریاب

نیست یک چشم زدن آن خم ابرو بیکار
قبله شوخ تر از قبله نما را دریاب

صدق آیینه رخسار صفاکیشان است
نفسی راست کن آن صبح لقا را دریاب

غافل از اختر شوخ عرق شرم مشو
این جگر گوشه گلزار حیا را دریاب

این رگ ابر به یک چشم زدن می گذرد
قدراندازی مژگان رسا را دریاب

دیدن آینه سد ره اسکندر شد
سنگ بر آیینه زن، آب بقا را دریاب

تا غبار خط شبرنگ نگشته است بلند
صائب آن چهره اندیشه نما را دریاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#898 | Posted: 13 Jun 2014 13:49




غزل شمارهٔ ۸۹۶

چهره نوخط آن تازه جوان را دریاب
زیر ابر تنک آن برق عنان را دریاب

پیش ازان دم که ز مقراض شود پا به رکاب
چشم بگشای، خط مشک فشان را دریاب

دو سه روزی است صفای خط پشت لب او
زود ته جرعه عمر گذران را دریاب

دولت سنگدلان زود به سر می آید
خط ریحانی یاقوت لبان را دریاب

در شب قدر به غفلت گذراندن ستم است
روزگار خط آن تازه جوان را دریاب

تا لب لعل تو بی آب نگشته است ز خط
کشت امید من سوخته جان را دریاب

اگر از حسن گلوسوز بهاری غافل
جگر سوخته لاله ستان را دریاب

اگر از موی شکافان جهانی صائب
کمر نازک آن مورمیان را دریاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#899 | Posted: 13 Jun 2014 13:50




غزل شمارهٔ ۸۹۷

بی خبر شو ز دو عالم، خبر یار طلب
دست بردار ز خود، دامن دلدار طلب

حاصل روی زمین پیش سلیمان بادست
دو جهان از کرم عشق به یکبار طلب

نکند تلخ سلیمان دهن موران را
هر چه می خواهی ازان لعل شکربار طلب

مستیی را که خماری نبود در دنبال
از شفاخانه آن نرگس بیمار طلب

عشق در پرده معشوق نهان می گردد
خبر طوطی ما را ز شکرزار طلب

چون نداری پر و بالی که به جایی برسی
چون سلامت طلبان رخنه دیوار طلب

خاک را قافله سیل رسانید به بحر
در ره عشق رفیقان سبکبار طلب

از صدف کم نتوان بود به همت، زنهار
چون دهن باز کنی گوهر شهوار طلب

می توان دولت بیدار به بی خوابی یافت
تو همین در دل شب دیده بیدار طلب

پرده آب حیات است سیاهی صائب
عمر جاوید ازان طره طرار طلب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#900 | Posted: 13 Jun 2014 13:51




غزل شمارهٔ ۸۹۸

دست کوته مکن از دامن احسان طلب
تا کشی نکهت یوسف ز گریبان طلب

سالک آن به که شکایت ز ملامت نکند
که بود زخم زبان، خار بیابان طلب

رهرو عشق محال است که افسرده شود
عرق سرد ندارد تب سوزان طلب

پنجه سعی ترا ناخن غیرت کندست
ورنه بی لعل و گهر نیست رگ کان طلب

از طلب چون شوم آسوده، که هر چشم زدن
می شود تازه ز رخسار تو ایمان طلب

شاهد ناطق کامل طلبان خاموشی است
شکوه دوری راه است ز نقصان طلب

آسمان ها نفس بیهده ای می سوزند
به دویدن نشود قطع، بیابان طلب

چشم پوشیده ز دیدار چه لذت یابد؟
چه کند جلوه مطلوب به حیران طلب؟

جذبه ای را که به عنانگیری شوقم بفرست
که ازین بیش ندارم سر و سامان طلب

خار صحرای جنون از دل من سیراب است
زهره شیر بود آب نیستان طلب

من چه گنجشک ضعیفم، که هزاران سیمرغ
بال و پر ریخته در سیر بیابان طلب

جلوه شاهد مقصود بود پرده نشین
تا مصفا نشود آینه جان طلب

پای از حلقه زنجیر گذارد بر تخت
هر که یک چند کند صبر به زندان طلب

هر که چون غنچه کشد دست تصرف در جیب
ای بسا گل که بچیند ز گلستان طلب

صائب از زخم زبان عشق محابا نکند
خس و خاشاک بود سنبل و ریحان طلب


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 90 از 718:  « پیشین  1  ...  89  90  91  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites