تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی

صفحه  صفحه 91 از 718:  « پیشین  1  ...  90  91  92  ...  717  718  پسین »  
#901 | Posted: 13 Jun 2014 14:52




غزل شمارهٔ ۸۹۹

رو نگهداشتن از صاف ضمیران مطلب
عیب پوشیدن از آیینه عریان مطلب

تا دلت سرد ز اسباب تعلق نشود
آتش از کوچه ما خانه به دوشان مطلب

رقم نام تو بر صفحه آیینه بس است
ای سکندر ز خدا چشمه حیوان مطلب

آسیای فلک از آب مروت خالی است
تا دلت چاک چو گندم نشود نان مطلب

روغن از ریگ مکش، لب به طمع چرب مکن
سینه بر تیغ بنه، آب ز عمان مطلب

نظر لطف ز مهر و مه کم کاسه مجوی
خواب آسودگی از چشم نگهبان مطلب

صائب از هند مجو عشرت اصفاهان را
فیض صبح وطن از شام غریبان مطلب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#902 | Posted: 13 Jun 2014 14:53




غزل شمارهٔ ۹۰۰

ز خط رحیم نشد حسن یار با احباب
به چشم آینه از توتیا نیامد آب

ز خط عذار تو سر حلقه نکویان شد
شود ز حلقه خط گر چه حسن پا به رکاب

چه آفتی تو که شمشیر آبدار بود
نظر به جلوه مستانه تو موج سراب

به آبداری لعل تو چشم بد مرساد!
که از نظاره او تشنه می شود سیراب

دل از نظاره روی تو جمع چون گردد؟
کتان رفو نپذیرد ز پرتو مهتاب

حجاب جلوه خورشید نیست پرده صبح
فروغ روی ترا چون کند نهفته نقاب؟

شود ز چین جبین بیش دلربایی حسن
چنان که از رگ تلخی است خوشگوار شراب

ز شعله بال سمندر ورق نگرداند
چگونه روی ترا می برآورد ز حجاب؟

به آه از جگر داغدار قانع شو
که دلپذیرترست از کباب، بوی کباب

خوش باش که از راه پوچ گویی ها
به نیم چشم زدن سر به باد داد حباب

مدان ز غصه مسلم گشاده رویان را
که هست صد گره از سبحه در دل محراب

عمارت تن خاکی به گرد خواهد رفت
چنین که قافله عمر می رود به شتاب

ملایمت سپر تندی حریفان است
کدو شکسته نگردد به زور باده ناب

شد از نماز فزون غفلت دل زاهد
چنان که جنبش گهواره است باعث خواب

ز هفت پرده نگردد نگاه زندانی
حجاب دیده وران نیست عالم اسباب

شتاب عمر ز قد دو تا زیاده شود
که هست طاق کهن تازیانه سیلاب

شود ز باده مرا سیر چشم و دل صائب
اگر به شبنم گل ریگ می شود سیراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#903 | Posted: 13 Jun 2014 20:23




غزل شمارهٔ ۹۰۱

زهی ز عارض گلرنگ، خونی می ناب
عرق به روی تو جام شراب در مهتاب

به پای آبله ریز آنقدر ترا جستم
که غوطه زد به گهر رشته های موج سراب

خرد به زور می ناب برنمی آید
مرو به کشتی کاغذ دلیر بر سر آب

هوای خانه به ویرانیش کمر بندد
کسی که خانه ز دریا جدا کند چو حباب

چه کم ز ریزش خوناب دل شود تب عشق؟
چه آب بر دل آتش زند سرشک کباب؟

کتاب جوهر شمشیر عشق را صائب
ز خون خضر و مسیحاست سرخی سر باب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#904 | Posted: 13 Jun 2014 20:25




غزل شمارهٔ ۹۰۲

سبکسری که اسیر هواست همچو حباب
میان بحر ز دریا جداست همچو حباب

لطافت است نقاب محیط بیرنگی
وگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب

هزار بار اگر بشکند، درست شود
سبوی هر که ز آب بقاست همچو حباب

درین محیط که هر موج مد احسانی است
تلاش باختن سر، بجاست همچو حباب

میان بحر ز موج سراب تشنه ترم
ز آب، در گره من هواست همچو حباب

ز روی بحر دهد چشم آب، دیده وری
که در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب

ز قرب بحر چه لذت برد نظربازی
که چشم بسته شرم و حیاست همچو حباب


نمی خلد به دلی ناله شکایت من
شکست شیشه من بی صداست همچو حباب

گشوده شد ز هوای محیط، عقده من
خوشا سری که در او این هواست همچو حباب

سبکسری که زند پیش بحر، لاف وجود
اگر به باد دهد سر، بجاست همچو حباب

به روی دست سر خویش را چرا ننهم؟
مرا که آب بقا زیر پاست همچو حباب

مرا تعین ناقص ز بحر دارد دور
بقای من به نسیم فناست همچو حباب

به اشک و آه، دل دردمند من تازه است
صفای خانه ز آب و هواست همچو حباب

هزار بار گر افتم، ز جای برخیزم
به بحر، کشتی من آشناست همچو حباب

فتاده است سر و کار من به دریایی
که نه سپهر در او بی بقاست همچو حباب

به یک شکست ز دریا نظر نمی پوشم
مرا به چشم خود امیدهاست همچو حباب

به آشنایی دریا مبند دل زنهار
که عقد الفت او بی وفاست همچو حباب

ز باد نخوت اگر پر شود ز بی مغزی است
سری که در خم تیغ فناست همچو حباب

چگونه قطره من عاجز هوا نشود؟
که بحر را ز هوا عقده هاست همچو حباب

ز آه بر دل پر خون من غباری نیست
هوای خانه من دلگشاست همچو حباب

درین محیط که صد سر به تره ای است ز موج
نفس دلیر کشیدن خطاست همچو حباب

به غیر قطع نفس نیست ساحلی ما را
هوا به کشتی ما ناخداست همچو حباب

همیشه بر سر بی مغز خویش می لرزد
عنان هر که به دست هواست همچو حباب

نمی کنم چو صدف دست پیش ابر دراز
که گوهرم دل بی مدعاست همچو حباب

اگر چه بر دل دریاست بار، عقده من
خوشم که عقده ام آسان گشاست همچو حباب

خراب کوی مغانم که آب تلخش را
هزار عاشق سر در هواست همچو حباب

چو مومیایی من در شکست خود بسته است
گر از شکست نترسم، رواست همچو حباب

ازان ز راز دل بحر نیستی آگاه
که چشم شوخ، ترا بر قفاست همچو حباب

همان ز ساده دلی بر حیات می لرزم
اگر چه بحر مرا خونبهاست همچو حباب

چو بی مثال فتاده است آن محیط لطیف
چه سود ازین که تنم رونماست همچو حباب؟

تلاش گوشه نشینی ز پوچ مغزی هاست
که خلوت تو همان پر هواست همچو حباب

به من تلاطم دریا چه می تواند کرد؟
مرا شکستگی، آب بقاست همچو حباب

قرار نیست ز درد طلب مرا صائب
ز بحر اگر چه مرا متکاست همچو حباب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#905 | Posted: 13 Jun 2014 20:26




غزل شمارهٔ ۹۰۳

هوا چکیده نورست در شب مهتاب
ستاره خنده حورست در شب مهتاب

سپهر جام بلوری است پر می روشن
زمین قلمرو نورست در شب مهتاب

صراحی می گلرنگ، سرو سیمینی است
پیاله غبغب حورست در شب مهتاب

زمین ز خنده لبریز مه، نمکدانی است
زمانه بر سر شورست در شب مهتاب

رسان به دامن صحرای بیخودی خود را
که خانه دیده مورست در شب مهتاب

می شبانه کز او روز عقل شد تاریک
تمام نور حضورست در شب مهتاب

ز خویش پاک برون آ که مغز خشک زمین
تر از شراب طهورست در شب مهتاب

به غیر باده روشن، نظر به هر چه کنی
غبار چشم شعورست در شب مهتاب

براق راهروان است روشنایی راه
سفر ز خویش ضرورست در شب مهتاب

به هر طرف که نظر باز می کنم صائب
تجلیات ظهورست در شب مهتاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#906 | Posted: 13 Jun 2014 20:26




غزل شمارهٔ ۹۰۴

بهشت بر مژه تصویر می کند مهتاب
پیاله را قدح شیر می کند مهتاب

پیاله نوش و میندیش از حرارت می
که در شراب، طباشیر می کند مهتاب

نمی خرد به فروغی کتان توبه ما
درین معامله تقصیر می کند مهتاب

فروغ صحبت روشندلان غنیمت دان
پیاله گیر که شبگیر می کند مهتاب

در آن کسی که ننوشد پیاله ای، صائب
به حیرتم که چه تأثیر می کند مهتاب؟


بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#907 | Posted: 13 Jun 2014 20:27




غزل شمارهٔ ۹۰۵

مریز آب رخ خود مگر برای شراب
که در دو نشأه بود سرخ رو گدای شراب

من این سخن ز فلاطون خم نشین دارم
علاج رخنه دل نیست غیر لای شراب

هزار سال دگر مانده است ریزد آب
زلال خضر به آن روشنی به پای شراب

حباب وار سر فردی از جهان دارم
بر آن سرم که کنم در سر هوای شراب

به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر
مباد آب حیاتت دهد به جای شراب

گره ز غنچه پیکان گشودن آسان است
نسیم نی چو شود جمع با هوای شراب

همان گروه که ما را ز باده منع کنند
که عقل را نتوان داد رونمای شراب:

کنند ساده ز خط کتابه مسجد را
اگر کتاب بگیرند در بهای شراب

کنم به وصف شراب آنقدر گهرباری
که زهد خشک شود تشنه لقای شراب

کدام درد به این درد می رسد صائب؟
که در بهار ندارم به کف بهای شراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#908 | Posted: 13 Jun 2014 20:28




غزل شمارهٔ ۹۰۶

ز بس به می شدم آلوده چون سبوی شراب
توان مقام مرا یافتن به بوی شراب

گل امید من آن روز رنگ می گیرد
که بشنوم ز لب لعل یار، بوی شراب

اگر چه گرد برآورده ام ز میکده ها
هنوز در دل من هست آرزوی شراب

ازان به است که صد تشنه را کند سیراب
اگر به خاک من آرد کسی سبوی شراب

برهنگی نکشد روز حشر، تردستی
که با لباس مرا افکند به جوی شراب!

شود ز ساقی گلچهره گلستان خلیل
اگر چه آتش سوزنده است خوی شراب

خوشا کسی که درین باغ کرد چون نرگس
ز کاسه سر خود پا، به جستجوی شراب

غمین مباش که از بحر غم حریفان را
به دست بسته برون می برد سبوی شراب

چه لازم است به زاهد به زور می دادن؟
به خاک شوره مریزید آبروی شراب

شکسته رنگ نمی گردد از خمار کسی
که از شراب قناعت کند به بوی شراب

اگر سفینه برای نجات بحر غم است
بس است کشتی دریاکشان کدوی شراب

کسی ز دولت بیدار گل تواند چید
که چون حباب نظر وا کند به روی شراب

مدام همچو رگ ابر، گوهر افشان است
زبان خامه صائب ز گفتگوی شراب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#909 | Posted: 13 Jun 2014 20:29 | Edited By: andishmand




غزل شمارهٔ ۹۰۷

بهار نغمه تر ساز می کند سیلاب
ز شوق کف زدن آغاز می کند سیلاب

بود ز وضع جهان های های گریه من
ز سنگلاخ فغان ساز می کند سیلاب

مجوی در سفر بی خودی مقام از من
که در محیط، کمر باز می کند سیلاب

شود ز زخم زبان خارخار شوق افزون
که خار را پر پرواز می کند سیلاب

شود ز زخم زبان خارخار شوق افزون
که خار را پر پرواز می کند سیلاب

سیاهکاری ما بر امید رحمت اوست
ز بحر، آینه پرداز می کند سیلاب

نیم ز خانه خرابی حباب وار غمین
که از دلم گرهی باز می کند سیلاب

من آن شکسته بنایم درین خراب آباد
که در خرابی من ناز می کند سیلاب

قرار نیست به یک جای بی قراران را
که در محیط، سفر ساز می کند سیلاب

گذشتن از دل من سرسری، مروت نیست
درین خرابه کمر باز می کند سیلاب

غبار خجلت از آن است بر رخش صائب
که قطع راه به آواز می کند سیلاب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
#910 | Posted: 13 Jun 2014 20:31




غزل شمارهٔ ۹۰۸

ندیده چشم چنین آهوی ختا در خواب
که سر زند ز لبش حرف آشنا در خواب

غزال قدس به آن چشم نیمخواب که هست
به گرد چشم سیاهش رسد کجا در خواب

شبی گذشت ترا خوش که از پریشانی
نرفت یک مژه تا صبح چشم ما در خواب

ز بیم بوسه شکاران بوالهوس پیشه (است)
که حرف می زند آن چشم سرمه سا در خواب

سحر شکفته تر از گل ز خواب برخیزد
به دست طفل گذارند چون حنا در خواب

ز بخت سبز امیدم همین بود صائب
که لعل یار ببوسم به مدعا در خواب

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
صفحه  صفحه 91 از 718:  « پیشین  1  ...  90  91  92  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites