تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 1 از 26:  1  2  3  4  5  ...  22  23  24  25  26  پسین »  
#1 | Posted: 28 Jan 2013 04:15
چرک نویسهای هومن شریفی



کلمات کلیدی: هومن شریفی- چرک نویس-شعر نو-هومن-شعر-تلخی-شیرینی-حقیقت-شریفی-نوشته ها-دل نوشته ها-دردهای جامعه-گفته های هومن شریفی-همدردی هومن شریفی-دست نوشته های مردی که از آدم برفی ها ،عکس سیاه سفید می گرفت-برای هر کس که قبل از مادر از تنهاییش زاده شده

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#2 | Posted: 29 Jan 2013 23:43
خوابم را درست تنظیم کرده ام

روی بی تفاوتی های تو

تو روزنامه ات را میخوانی / من در خوابم با دیگری تانگو میرقصم...

از خواب که بیدار شوم بی حسابیم

یک - یک به نفع روزمرگی

********************************************************

گیر کرده ام بین

کودکی که دارد از در و دیوار ِ / رویا هایش بالا میرود

و پیرمردی که از سر ِ بی کسی / با عصایش تانگو میرقصد...

کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید :

دیوار ِ زندان / بالا رفتن ندارد

********************************************************

تمام زمستان ها در خود نویس من / پناه گرفته اند

تا مینویسم / برف می آید روی صفحه

آدم برفی جان...

با شال گردن ِ دستبافتت هم هیچ چیز درست نخواهد شد

در دنیای مدرنیته کسی به آدم آهنی ها

هویج تعارف نمی کند


********************************************************

مسافری که صراط مستقیمش از والضالین ِ آغوش تو /سر در می آورد

نماز و دل /هر چه شکسته تر ، بهتر

بگذار از درد بپیچید/ اولین مسیری را که بوی انحراف میدهد...

با تو ام / مرد ِ / شکستن ...هستی ؟؟؟

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#3 | Posted: 30 Jan 2013 00:12
شب های بی تو همیشه همین بود

تلو ... تلو ... خوردن از آغوش نیمه کاره ات

در اتوبان های استریل شده

سلطان قلب ها / با آکاردئون اضافه

سرگیجه / به موازات شاهرگی که دارد دنبال نبض میگردد

بی گمان زیاده روی کرده ام / آری

لب های تو با الکل سازگار نیست


********************************************************

چپ میزنم تو را میبینم ... راست میروم تو را مبینیم ...

دست از این نگاه مشروطه خواهت برندار بانو ...

من با تمام سر کشی هایم / عاشق استبداد صغیر بازوانت هست


********************************************************

ابتدای شعر ِ من / تو بنشین

پاهایت را دراز کن / آنقدر که به قافیه برسم


تمام سنگینی ها برای سایه ی تو / وزن را هم بی خیال می شوم...

به درک که در این شعر ، جایی برای روایت نمی ماند

این از اختیارات شاعرانه است / معشوقه اش را کجای شعر بنشاند ...

********************************************************

زمان که بایستد به ساعت مچی ام

موزه ی لوور پاریس را قول میدهم

قول میدهم از جایش تکان نخورد / و من آغوشت را وجب وجب...

به رخ شب بکشم ...

پاریس یعنی تو باشی و موهای بی اجازه ات در قهوه های من

و ساعتی که به آرزویش رسیده است

********************************************************

ویلچر را روی دوشم میگذارم و تا آسمان میدوم ... تا خدای فلجم را جا به جا کنم !

او هنور هم فکر میکند جای حق نشسته است...!

********************************************************

چه فرقی میکند در آغوش تو به دیگری فکر کنم

یا تو بی آنکه کاری کرده باشم به من مظنون باشی ...

فاصله که رسمیت ِ بودنش را از تایید زبانی ما نمیگیرد ...

فاصله که باشد

اگر تمام موزه های دنیا را هم سرقت کنیم / دگر همدست نخواهیم شد..

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#4 | Posted: 30 Jan 2013 00:14


به روز های نداری ام و لمس فقر ...میان تو که ازتکثیر داشتن /به عرفانِ

تیپ ِ 5 ات رسیده ای



به خیابان های خلوت خور ِ که پیاده ی مرا بیشتر از تمام رینگ های

رنگ لب خورده جدی می گیرند

به مرور ِ تمام دوست داشتنی های فقیری که کتاب هایشان را زیر سر

می گذارم ....

به صادقی که به هیچ صراطی/ هدایت نشد...

دستش را میگیرم ...با او به دود ِ تمام سیگار ها مینشنیم ... با او از

زندگی /لاف میزنم

او هم کلاهش را برای /هیچ امیدی بلند نمی کند .... و من ثبات ِ در

انکارش را به هزار ایمان ِ بر باد رفتنی ترجیح می دهم....

جنونم با من غریبی می کند ...شبیه اسلحه در دست های یک کشیش ....

دلم تناقض های اصیلم را می خواهد که از زور مدنیته چالشان کردم

به بستن نخ بادبادک به بند کفش های کودکی ... دویدن بروی زمین با

بوی آسمان.....

مشق نوشتن با خودکار بی آنکه از طبیعی ترین خط خورگی هایش

واهمه کنم

به لذت اشتباه کردن .... میان این همه که با عذاب درستکار می مانند

سلام نکردن به پدری که در بی بی سی / حل شده

به کشیدن عکس مادر کنار یک معشوقه ی خیالی / که در تکرار بند رخت

سایه اش را هم ندیده است

به کوله انداختن در وسط یک مهمانی که برای سکونت در آغوش های

خوشخواب / در رقابتند

و تو در یک خلصه ی حاصل از تک زیستی در میان همگانی ها /می

اندیشی

به مسافری که در تو رفت و آمد می کند .... تا بین مقصد ها

چشم بسته ترینشا ن را انتخاب کند ...

به تویی که رفتن را از تخیل تا تقاطع ها / سنگفرش به سنگفرش صرف

می کنی

به زوری که می زنی تا در کسی شناخته نشوی ...

راه رفتن .. در عمق نیمه شب ... و درک کرکره ها در حوالی ِ خیابان ها

خنده ات میگیرد .... دوست تر از دخترت را با بوسه می خوابانی ........

و می روی تا صدای گریه ات در رفت و آمد موش های ولیعصر گم شوند

....

گریه می کنی ...بی آنکه دلیل / از پس دلت بر بیاید .........

خودت را به بیشعوری می زنی ... تا آژیرهایشان غلاف شود ....

دور می زنی ... تمام آرزوهایت را .... چاقو را سر جایش می گذاری ....

به پریز های برق احترام می گذاری ... قرص های برنج را با اسمارتیز

اشتباه نمی گیری ....

خودت می شوی ... خود ِ دلخواهشان ..تنها با کمی لباس نا مرتب .....

وحرف هایت را دوباره می خوری ... سیر می شوی از اینهمه بیلبورد ِ به

گل نشسته ...

فریاد هایی که از وجدانت می ترسند .................تا خواب ی پدر از

مشترکات ِ مادر نپرد

برادر برای جیب هایت کم نگذاشته باشد ... دست هایت مهم نیست

از این همه شب های کشدار ... که بوی آغوش می دهند و فراموش

می شوند ...

بوی الکل می دهند و راست نمی گویند ....

بوی عرق می دهند و مردانه نیستند .......

بر میگردی تا روی حرف هایشان بایستی .....

قلم را بر می داری ...

برای خودت نامه مینویسی ....

و جای گیرنده و فرستنده نقاشی می کشی ....

خدا خنده اش می گیرد .... تو هم تنها دلت به کوله پشتی ات خوش

است ....

که گاهی از هر کشنده ای / سریع تر عمل می کند

....................................

جاده ...................

جا گذاشتن ِ کمی از خودت برای اینکه دلشان خوش بماند و ادامه ات را /

به آزار نگیرند ....کم شدن / در ازدیاد ِ مسیر ....

قدم ها را ... بر میداری ... بی آنکه نگران قرص های سر ِ ساعت ِ پدر

باشی ..............

می روی ..............

در خودت ...................

فرو ............








هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#5 | Posted: 30 Jan 2013 18:43
آغوش می گیرمت

تمام جهان را زیر سرت می گذارم ...

مادر می شوم با لهجه ی لالایی

تمام عروسک های کودکی ات را / نقش بازی می کنم از ته انبار ها

آرام که بگیری ... حس یک ناودانی را خواهم گرفت...

که به روی /باران ...لذت ِ برخورد را نمی آورد ....

********************************************************
یک زیر دریایی / زیر چشم های من

لب های تو /داغ ِ چهار شنبه سوری

گریه روی پانسمان های خجالتی ....

از همین قبیل ها شده ام ...

به رویت نیاور این همه سقوط ِ پیش پا افتاده را

گاهی مورچه های هم پیاله ات

هم روزنه ی امیدشان را از تو پنهان می کنند

********************************************************

خیابان از این دل گنده تر نمی شود ...

که مرا با تمام کوله پشتی ام / طول بکشد

و سایه ی هیچ قهرمانی را /بر سر ِ قصه ام نیندازد ....

دنبال ِ رد پای تقدیر / روی سینه ی من بگرد وقتی

تمام درد هایم را

رو / به روی زمین کشیده ام

********************************************************


با جنون ِ فلسفی ِ رنگ و رو رفته ام

از " چرا " های تو تا گریز های من

خوابیدگی ِ مفرط در مفاهیم ِ تفاهم وار

زندگی در تسلسل ِ حلقه ای چپ دست

و پیر شدن به پای هم/.. در آغوش ِ ../دیگری

... سرپرست ِ کودکانی که در ژن ها از اشتراک به سو تفاهم می رسند

این بالماسکه / به زور خیانت هم رو نخواهد شد

تا وقتی پلک هایمان خواب را در خیانت میبیند

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#6 | Posted: 30 Jan 2013 19:28
من زنم ...



با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست


که زرق و برقش شخصیتم باشد


من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو


میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی


قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند


دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم



دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است


به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی


دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی


و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی


تمام حرف هایت عوض میشود



دردم می آید نمی فهمی


تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است


حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر


حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است



من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم


دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری


و هر بار که آزادیم را محدود میکنی


میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است


نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود


میدانی ؟


دلم از مادر هایمان میگیرد


بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده


خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند


نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت


جایش النگو داد ...


مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد


تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است


دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است


ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد


باز هم همین را میگویی


ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟


دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...


و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....


مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس



از سکس با پدر راضی بود ؟؟؟


بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را ...


باور کن به خودش هم نمی دهد ...........


دردم می آید


از این همه بی کسی دردم می آید

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#7 | Posted: 30 Jan 2013 19:32
فاصله یعنی ....



تولد ِ تو را در فیس بوک تبریک میگویم ...

و خبر ِ مرگ ِ مرا در روزنامۀ فردا میخوانی ....

فاصله یعنی ...

من با سلیقۀ مادرم لباس میخرم

و تو تنها در برق رفتگی های خانه ات ....

شمع روشن میکنی

بیا...

حالا بیا

و

L I K E

بزن ، بی کسی هایم را

که تکه تکه نوشته میشود ....


روی این بیلبورد مجازی ....

فاصله یعنی

امشب ...

به حکم شاعری ...

جای تو ...

قرار است با منتقدانم شام بخورم .......

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#8 | Posted: 30 Jan 2013 19:36
امشب به احترام معتمد آریا کلاه از سر بر میدارم



نه چشم رنگی دارد نه بیلبورد هایش در خواب پسر های شهر / سیندرلا بود


نه دست کسی را بوسید نه از خودش در خبرنگاری ها اسطوره سازی کرد


اتوبان های تهران در اوج تابستان از سرما


عکسش را به آتش کشیدند و او خندید و هیچ نگفت


امشب به احترام معتمد آریا کلاه از سر بر میدارم


که بدون سیمرغ ها / به پرواز در آمد





فاطمه معتمد آریا برنده نقش اول زن در جشنواره معتبر مونترال کانادا برای فیلم " اینجا بدون من " شد .


بازیگری که نقش بازی کرد اما شرافت را کنار نگذاشت




امضا : هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#9 | Posted: 30 Jan 2013 19:43


فرقی نمیکند به صلیب آویزان باشم یا حرمزاده خطاب شوم ...

وفتی مریم و خدا روی هم ریخته اند / که تو عذاب بکشی /

دیگر مهم نیست عیسی باشی یا الیور تویست...

هر چه باشی طوری میمیری که بر دل جمعیت بنشیند و آنقدر خوب هورا بکشند

که خودت هم باور کنی خلقت تو یک سو تفاهم بیش نبوده است ...




هومن شریفی

********************************************************

نیوتن اگر جاذبه را درست می فهمید

معشوقه اش از درخت متنفر نبود

و در دفتر خاطراتش نمی نوشت :
...
اشک های من هم / به زمین می افتد ... اما تو سیب را ترجیح دادی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#10 | Posted: 30 Jan 2013 19:57



میخواهم از ایرانی حرف بزنم... چه کنم .. جای دیگری جز ایران ندیده ام ...


و آنقدر در وجودشان رفت و آمد کرده ام که حالشان را درک کنم ...


برای رضای خدا ، نویسنده ی این مطلب را هم کنار بگذارید فکر کنید آن را اتفاقی

میخوانید

ما چه موجودات جالبی هستیم ؟

هزاران زخم میخوریم ، کشته میدهیم برای آزادی ،


بی آنکه حتی مفهوم درستش را بدانیم


در خصوصی ترین حریممان آزاد اندیش نیستیم


و میخواهیم آزادی را به بزرگترین اجتماعمان بسط دهیم



بگذار از سجاده هایمان شروع بکنیم


خدا را از کجا شناختیم ؟


از کجا فهمیدید خدای ما ، همان طور است که خدای فرد ِ بغل دستی ؟


از کجا به این ایمان رسیدیم که حق داریم به نام او تفکر دیگران را پوچ بنامیم ؟


فرض کنید یک نفر کنار شما مدام از خدا بد بگوید ، اصلا مسخره اش کند ...


اصلا در شعرش او را با مریم همبستر کند


آنچنان برایش شمشیر میکشیم که چیزی ازش نماند .


یا میگوییم برو توبه کن .. .یا میگوییم احمقی بیش نیستی


در خوشبینانه ترین حالت چند نفر از هم اعتقاداتان را جمع میکنیم


و او را زیر یه تحقیر ِ دسته جمعی میگیریم


خدا هم آن بالا نگاه میکند و رفتار ما او را


یاد نوکران ِ فرعون قدیم می اندازد که برای خود شیرینی از خود او تند تر میرفتند .


ذهنمان خدا را در حصار ها شناخت .


آنقدر که جرات نداریم باور کنیم کسی هم میتواند


از بیرون این حصار ها خدا را شناخته باشد


و زبان ِ صحبتش با خدا ، با زبان ما فرق کند


تقصیر شما که نیست . روشنفکرانمان نیز همین بودند .


هیچوقت کاری نکردند که به خدا فکر کنیم.


کاری کردند که به خدا اعتقاد داشته باشیم


انسان وقتی فکر میکند خود را به چالش می کشد و از هر چالشی پیشرفت میسازد

به تفکرش چنگ میزند و از ترس اینکه هرلحظه امکان دارد


این تفکر رد شود به دنبال کشف است ...


اما وقتی به چیزی اعتقاد دارد دیگر با آن فکر نمی کند . اعتقاد دارد و تعصب می ورزد .


در دلش یک اسطوره میسازد .یک بت


و میترسد مبادا دیگری بهش چپ نگاه کند .


اصلا به دنبال کشف نیست تنها به دنبال احتیاط است


مبادا کسی یا چیزی خدشه ای بر این بت وارد کند .


اصلا بیایید فرض کنید


آدمی وجود دارد که هر جور دلش بخواهد از خدا حرف میزند .


حتی با او دعوا هم میکند . فحش هم میدهد . خدا هم به او فحش میدهد ...


با او به معنای واقعی رفت و آمد و رفاقت میکند .


نه اینکه از او بتی بسازد و تنها خاکش را بگیرد ... با او زندگی میکند


نه اینکه از او یک غول بسازد که تنها از او بترسد یا تنها عبادتش کند .


کمی با خدای ما فرق دارد نه ؟؟


اصلا تمام این ها را هم بی خیال . معنای آزادی چیست ؟


مگر نه اینست که هر کسی با هر تفکری حق دارد زندگی کند


بی آنکه از سمت گروه دیگر بابت تفکرش مواخذه شود ؟


انصافا جز اینست ؟


پس چرا ما آزادی را با سلیقه های شخصی خودمان تعیین میکنیم ؟


چند تای شما وقتی آمنه از قصاص و اسید پاشی گذشت در جوابش گفت :


خاک بر سرش ، باید قصاص میکرد تا آدم میشد


چند تای شما گفت : این حق طبیعی اوست


چند تای شما وقتی فیلم رابطه ی جنسی زهره پخش شد گفتید :


خاک بر سر کثافتش کنند


چندتایتان گفت : شاید این اتفاق برای من یا خواهرم هم می افتاد


( خواهر ؟ عصبی شدی ؟ نگه دار فحشت را آخر بده )


چند تای شما خواندید : " فرقی نمیکند به صلیب آویزان باشم یا حرمزاده خطاب شوم

وقتی مریم و خدا روی هم ریخته اند / که تو عذاب بکشی "


گفتید : احمق ، توبه کن ، برو خدا را بشناس ....


آنقدر انصاف داشته باشید که بپذیرید ما هم آزادای را


طبق عقیده ی خودمان میخواهیم


شما هم فکر میکنید دنیا دقیقا همانطوریست که شما شناخته اید ،


هر آنچه را که به عنوان " بد " شناخته اید باید برای همه بد باشد


هر چه را " خوب " شناخته اید باید دیگران هم خوب حساب کنند .


آنوقت خواستار ِ دموکراسی هم هستیم


یعنی شما طاقت دارید کسی بر خلاف عقیده های شما در کنارتان زندگی کند .


خیلی روشن فکر باشید چیزی به رویش نیاورید


خدا از دلـــــــــتان بشنود ... که چه میگویید


کاش هر انسانی یاد بگیرد دیگری حق دارد طوری زندگی کند ،


طوری فکر کند طوری اعتقاد داشته باشد که اصلا به دل ما نشیند


اما اندازه ی ما حق انسان بودن دارد ، حق دارد رویش قضاوت نشود



همانطور که شما دردتان می آید رویتان قضاوت صورت گیرد.


حق دارد با خدا چای بنوشد ، تانگو برقصد یا دعوا کند ،


بی آنکه شما برایش حکم ببُرید....


دلم برای کشته های خیابان هایمان می سوزد ....


این ملت هنوز به فرهنگ دموکراسی نرسیده است اما پر پر میزند برای آزادی


این نوشته تمام شد . حالا بیایید با تمام وجود از اعتقادتتان دفاع کنید .


از بتی که از خدا ساخته اید و حس میکنید تنها نگهبان او در


این دنیا هستید و باید حقش را از افرادی که او را به رسمیت نمیشمارند بگیرید


بیچاره خدایی که در اعتقادمان دست و پایش را بسته ایم ...


تا مدافعش باشیم و از اینکه از او خوب دفاع میکنیم احساس رضایت بکنیم







پی نوشت : این روز ها بابت بعضی از نوشته ایم که در آن ، خدا با عظمت

همیشگی اش تعریف نشد ، حرف های زیادی شنیده ام


به امید روزی که عدالت را برای مخالفانمان نیز قائل باشیم. وگرنه برای موافقمان

حق قائل بودن ، هنر نیست



هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 1 از 26:  1  2  3  4  5  ...  22  23  24  25  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites