تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی

صفحه  صفحه 4 از 26:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  22  23  24  25  26  پسین »  
#31 | Posted: 1 Feb 2013 13:42


برایت نامه مینوسم / تمبر میزنم و در جیب میگذارم


هیچ صندوق پستی / وفادار تر از بی کسی های خودم نیست


وقتی سال تا سال / جایت به لطف ِ قاب های بی عکس / خالی نمی شود


هنوز یک لبخندم را بسته بندی کرده ام / برای روزی که تو را / اتفاقی میبینم


آنقدر تمیز بخندم / که به خوشبختیم حسادت کنی


و من در جیبم / دست های خالیم را فریب دهم امن ترین جای دنیا را انتخاب کرده اند


بی کسی / یعنی باور ِ اینکه تنهایی ، چشم هایت را بد عادت کرده


یعنی مبل های تکنفره را به رقص های دسته جمعی ترجیح می دهی


و تا میتوانی / به فلاش های دوربین ، موهای سیاهت را / سفید تحویل می دهی


بی آنکه از کسی در طول تاریخ بپرسی :


ببخشید ؟ ساعت ِ شما هم همینقدر کند حرکت میکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

********************************************************

با یک گریه ی مشترک ...یک لیوان چای انفرادی و یک نخ سیگار ...

که دل ِ کشیدنش را ندارم جنون امشب را شروع میکنم

صبح دوباره همان آدم سابق میشوم که

به تمام دنیا صبح بخیر میگوید

********************************************************

به یک سکوت دوهزار و پانصد ساله احتیاج دارم

باید خودم را از خرابه ها / بیرون بکشم

این روز ها در قامتی قدم میزنم که سرم / به تنش نمی ارزد

.
.
.

یه مدت گم و گورم

گرچه سیرک با مرخصی ِ یه دلقک تعطیل نمیشه

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#32 | Posted: 1 Feb 2013 13:45


دنیای عجیبیست


یک نفر دلش را / بگیرد قاه قاه بخندد


به دلقک هایی که از زوری نداری / گریه می کنند


یک نفر / دلش بگیرد و تمام دست ها را هم / از سرش برداری ، سبک نمی شود

.........


تو بمانی و تنهایی ِ ضد گلوله ات / که تا جان داری از جنونت مراقبت می کند


دو راهی ها را در قهوه ات بریزی / فالت را بگیرند


تا بفهمند دل ِ چمدانت از کدام مقصد / پر است


ناقوس شوی در نوتردام های مملو از کرهای مادرزاد


اکران شوی در میان ِ چشم های خواب آلود


و هیچ کشیشی به داد ِ اعترافت نرسد


تو بمانی و خاک گلدانت / در کابوس ِ عوض شدن


.

.

.

به اولین مسافر خانه که رسیدی


کنار ِ شناسنامه ات / هویتت را هم بگذار


دلقک ها / در خواب هایشان بیشتر شبیه خودشان هستند تا بیداری ................

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#33 | Posted: 1 Feb 2013 13:53


(برای آلیس در ترمینال سرزمین عجایب با بلیتی به مقصد کافه های یکنفره )


چه فرقی میکند کجای قصه ی تو ایستاده ام ....

من یکی بود ِ همیشه ام .... و تو یکی نبود ِ بی کسی هایم

مادر بزرگ هم با بهترین کاموای دنیا

این قصه را هرجور ببافد

آخرش از تو سر در نمی آورد ...

آخرش کلاغ ها راست میگویند که تو نیستی

پایان ِ این قصه هر چقدر بالا / پایین بروی ، راست یا دروغ از تو خبری نیست

....

نیستی

تا چک نویس شعر هایم بی مادر باشند ...

چه فرقی میکند برای تو

که در حال شعر گفتن باشم

یا سرپا شاشیدن

..

.

شعر هایی که بی تو

بی تربیت بار می آیند ....

اصلا بگذار به تو بر بخورد / من دیوانه هر گونه تماس با تو ام

بگذار بین من و تو ...........

کوه کوه ، حرف نگفته باشد ....

و دست هیچ دَکَل مخابراتی به این کوه ها نرسد

اصلا

بگذار بکر بماند

لباس های پلو خوریم / صندلی شاگرد ماشینم / تخت ِ نیم خوابِ دو نفره ام

من همیشه به نیمۀ پر لیوان نگاه کرده ام

شاید ...

روزی توانستم

عینک مادر بزرگ را خوش/بین کنم

و قرص هایش را جابه جا

تا انتهای این قصه عوض شود ...

تو سر برسی ...

تا کلاغ بیچاره به خانه اش برسد

تا با میل بافتنی ها شمشیر بازی کنیم

بی آنکه دستمان / از دست هم قطع شود ....

در هم کم شویم از شناسنامه مان...

... تا ریاضی / کسر بیاورد از احتمال تصادفی بوسه هایی که

نه / گسسته میشوند ، نه از جبر سر در میاورند

آنقدر از صورت ِ همدیگر / خط بزنیم

اشک هایمان را

که صورت این رابطه / ساده شود

تک رقمی

5 ساله شویم در طبیعت بکر ...

بر روی کوهی که دست هیچ دَکَلی به آن نرسیده است ...

تا چادر بزنیم / قد هم آغوشی هایمان

درست توی همین شعر

و پاستیل خیرات کنیم

درست توی دست های همین شعر

.

.
.


بگذار نگاهی زیر نیم نگاه تمام منتقدین ادبی باشد ....

من در این شعر ، تنها تو را

حوا / حساب میکنم .





هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#34 | Posted: 1 Feb 2013 13:59
الف : میدونی ؟ من به درد ِ هیچ رابطه ای از نوع ِ نزدیک نمی خورم ... چه برسه

عاشقانه ...

ب : واسه همینه از با آدما بودن فرار میکنی ؟؟؟؟


الف : هه ...ببین ... اگه آدم هایی که با من رابطه دارند یه شب تو یه مهمونی جمع

شن با وینچستر ، همدیگرو قاب ِ دیوار میکنن ... از بس تفاوت دارند و به دیگری حق

تفاوت داشتن نمیدن ....


ب : اینو میگی که چی بشه ؟؟


الف : اینکه هر بار نزدیکم میشی ،ضد ِ گلولت رو بپوشی ....


همینکه همیشه تنت باشه یعنی هیچ تختخوابی ، واسه ی دو نفر ِ ما رزرو نمی شه


............./

********************************************************


از باران که کمتر نیستی /نوازش کن

زخمیِ دلم را با نمک صورتت رفیق

تلخِ تلخم

تلخِ تلخ

آنقدر که قهوه ی شب های تنهایی باشم .............

********************************************************

حرامم کن .....

شبیه گلوله ای / که در تپانچه جان داد .........

قبل از آنکه حرفی برای شلیک / داشته باشد...

من به بوی باروت ، بیشتر از عطر ِ فرانسویت احترام میگذارم ...

بی آنکه از حقیقت ... انتظار بروز داشته باشم ........

گرامافون را خاموش کن ... خدا مدت هاست نزدیکی ِ رگ ِ گردنت

خوابش برده ......................

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#35 | Posted: 1 Feb 2013 14:03


جدایی نادر از سیمین برای من فیلم نبود ...

مادر های نگران را در لیلا حاتمی میدیدم ...

که میفهمیدند کوپن ها برای فرزندش آینده نمی آورند

پدرهای تک بعدی را در پیمان معادی ...

که بر سر هر دو راهی از قدرتش استفاده میکرد ...

کودکی هایم را در ترمه ... که باهوش بود و ساکت .... درد را می فهمید ...

اما آنقدر صلح طلب بود که چیزی به رویش نمی آورد

به مادرش احتیــــــــــــاج داشت اما عاشق پدرش بود ...

و تازه ، چپ های زندگی را از راست تشخیص میداد

و از پدر نیاموخته بود ، سر دوراهی که رسیدی، راه راست ، همیشه راست نیست !

گاهی باید به چپ زد ...

در چشم های ساره بیات ، شوش و راه آهن را واضح میدیدم ...

در شهاب حسینی یک سنتی ِ سرخورده میشدم ...

یک مرد که هنوز پیاز ِ آبگوشتش را با مشت له میکند

یک نفر که تمام دنیا حقش را خورده اند اما دستش به حق کسی نمی رسید

تا ببیند از پس خوردنش بر می آید یا نه

جدایی نادر از سیمین ، تقابل سنت و مدرنیته خواهی در نقطه ای به اسم تقدیر بود

وقتی که یک چالش ، سیاه را به روی سفید می آورد ...

زنی در اعتقادتش آنقدر گم بود که عقلش برای شستن یک پیر مرد

بهانه ی شرعی می خواست ...

پدری آنقدر در پدرش گم بود که از زنش تنها کاست های شجریان به جا مانده بود

دختری آنقدر در فاصله ی پدر و مادر گم شده بود

که نمیدانست برای پیدا شدن باید دست کدام را بگیرد ...

و کارگری ، آنقدر سر خورده بود که کسی باور نمی کرد او هم به قران اعتقاد دارد ......

جدایی نادر از سیمین ... تصویری حقیقی از اجتماعی بود

که در سنت دست و پا میزند مبادا

مدرنیته تمام دلبستگی هایش را انکار کند ....

به این فیلم ، ایستاده احترام میگذارم ...

بابت ظرافتی که در بیان حقیقت های ظریف اجتماع من داشت ...

و دردم آمد...

دردم آمد وقتی فهمیدم

دیدن این فیلم در آمریکا برای بچه های زیر 13 سال ممنوع شده ...

حق دارند ...

حق دارند نخواهند کودکی های آزادی خواهشان مفهوم دو راهی را بفهمند

حق دارند نگذارند فرزندانشان در تختخواب بترسد از آن روی پدر

میخواهند کودکانشان ، کودکی کنند ، نه اینکه شبیه نسل ما

در تنهاییشان به درد های پدر و مادر فکر کنند

حق دارند برای اجتماعشان آزاده تربیت کنند ......

حق دارند ...

هر جای این قصه را نگاه میکنم میبینم

کودکی هایمان نسبت به آنچه حقمان بود ادا نشد

آقای فرهادی

این فیلم ، اسکار ِ نمایش فرهنگ ِ ایرانی در عصر آدمم کوکی ها را گرفته

آن اسکار را هم نگیرد ،اتفاقی نمی افتد

بگذار به پای درد هایمان خودمان بسوزیم ...

آنها تا بخواهند نسل ِ ما را درک کنند باید هزار ترس ِ نابالغ را بگذرانند

سیمین را بیاور همین حوالی ...

ما خوب فهمیده ایم دو راهی ها هیچوقت از عدالت بویی نمی برند .....

ما خوب فهمیده ایم جهان سومی بودن یعنی شب و روزت پر از اتفاق باشد

اتفاقی که محکوم است از یکی ظالم بسازد حتی اگر آزارش به مورچه هم نرسیده

و از یکی مظلوم....

سیمین را بیاور ...

ایران پر از " ترمه " هاییست که ترجیح می دهند مادرشان آزاد باشد

حتی اگر شب کسی برایشان لالایی محبوبشان را نخواند

ایران پر از بچه هاییست که پا در کفش بزرگان کردن ، لذت بچگیشان بود...........

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#36 | Posted: 1 Feb 2013 14:10


تمام افسانه های دنیا را اشتباه تعریف کرده اند


لالایی که از پس پلک های 5 ساله بر نمی آمد


دست میبردند در عینک مادر بزرگ / در انتهای هر قصه


پینو کیو را / خر تصور کردند ، در شهر بازی های خلق نشده


به آلیس / سرزمینی را چسباندند که از زور دافعه / پای هیچ کس به آن نمی رسید


لیلی پوت / خواب گالیور را هم ندید


چه برسد به نقشه هایی که در آن گنج کار گذاشته باشند


در سیاره ی شازده کوچولو / اصلا تختخواب جا نمی شد


که موریانه ها ی کار گذاشته در آن / از هم آغوشی هایش خبر بیاورند


و هیچ لوبیایی آنقدر سحر آمیز نبود / که خواب غول ها را بپراند


و رابین هود / تنها گور کن پیری بود که در مسیر گاری مالیات شاه / چاله میکند


که هر دست انداز / دو سکه به حساب زمین وا / ریز شود


و شِر وود از خجالت بچه خرگوش های گرسنه بیرون بیاید



.

.

.


تمام افسانه های دنیا را / جا به جا تعریف کرده اند


تا خواب هایمان را جا / به جا کنند

و هیچ کجای شک هایمان / به زندگی نیفتد


مبادا پی ببریم ما همان غول های یائسه ای هستیم


که با باور ِ جک بودن ، از هیچ درختی / بالا نخواهیم کشید


شاید بفهمیم آن روی دنیا را هم


با تماشای ما / مشغول کرده اند

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#37 | Posted: 1 Feb 2013 14:12


به احترام سی هزار نگاه افتاده بر دست چپی که از نوشتن تا کشیدن /

سیگار و درد را واژه کرد ...

این وقتا خوبه ... یه جور ِ خاصی خوبه ...

با خودم شرط بستم یه وقتایی بی دلیل بنویسم ...

یه وقتایی بی دلیل برقصم ... یه وقتایی بی دلیل فرار کنم ....

از درد ، نوشتن سخته ... مخصوصا وقتی تجربه ی مستقیم نداری ....

من نه یتیمم ، نه شکست خورده ...

نه بچه ی خرمشهرم که دلم با صدای رادیو بلرزه ...

نه یه فال فروش که شب و روزش حقارته ....

من فقط میدونم این دردا وجود داره ...

حالا اینکه سر ِ من نیومده دلیل به انکارش نیست ....

وقتی انکارش می کنی

داری درد رو از شونه ی یکی به شونه ی یکی دیگه منتقل میکنی

اما وجودیتش ثابته ....من مینویسم ...

واسه همه اوناییکه بخاری ماشینشون تو زمستون درست کار میکنه ...

واسه ی همه ی اوناییکه روزای ولنتاین سر میز ،

مقابل ِ طرفشون نشستن نه اینکه پشت ویترین در حال خیره شدن باشن

واسه ی همه ی اوناییکه شبا وقت خواب یا لالایی مادر رو داشتن یا شونه ی پدر رو

میدونی چرا ؟

جون فاصله ی همه داشته هاشون با نداشته هاشون چیزی به اسم تقدیره ....

چون واسه تقدیر کار نداشت تو اون ور ویترین باشی و جای شکلات ،

فال دستت باشه ...

یه جابه جایی بود ... به همین سادگی ....

آره .... حرف ِ خیلی ها درسته .... من فال نفروختم ... گدایی نکردم ...

طعم تن فروشی واسه شیر خشک بچم رو هم نکشیدم ....

اما میدونم یکی هست که کشیده ...

یکی بالاخره وجود داره ... که داره شبا تو رویا هاش گل ِ سر میزنه ...

یکی هست که تو نقاشی هاش دوست داره مادرشو تو بغل باباش بکشه

نه ده تا مرد غریبه

میتونی انکارش کنی ؟

مینویسم

مینویسم واسه اونیکه فاصله ، دل و دینش و به باد داده

حتی اگه عشقم همینجا روبروی من نشسته باشه ....

مینویسم واسه اونیکه خرمشهر رو مادرش با چروکای صورتش ساخت

واسه اونیکه بَم ، سر ِ آرزوهاش خراب شد .......

درد ، وجود داره ... اینکه سراغ تو نیومده ، دلیل به انکارش نیست ...

واسه همین تو کل شهر چرخ میزنم ...

از پیش فرزاد ، تا اون آکاردئونیست ...

از پارتی های دسته جمعی تا اونیکه پیک اول مشروبشو

خیلی وقته به یاد یکی نمیخوره ...

من همه ی اینا نیستم .... ولی همه ایــــــــــــــــــنا / هستند ... وجود دارند ....

شدیم سی هزار تا ... کاش یه روز اونقدر بشیم که اگه هم درد ِ کسی نبودیم ،

منکرش هم نشیم ...

بزرگ شیم ... اونقدر که باور کنیم گند زدن هم حق ماهاست ...

شکست خوردن که واسه حیوونا بوجود نیومده ....

یکم هوای خودمونو تو بی کسی هامون داشته باشیم ...

یکم هوای نداشته های دیگرونو داشته باشیم ....

نه اینکه فرشته شیما ... نه ... اما ... باور کن میشه ...........

خطاب به همه ی اوناییکه میگن چرا کتاب چاپ نمی کنی ........

باور کن اگه یه بار طعم غارت شدن رو نچشیده بودم تن به چاپ نمی دادم ....

چاپ شه که چی بشه ... که کدوم عکس ... کدوم اسم ... برای کی بمونه ...؟

من اگه از شناخته شدن لذت میبردم ،

الان داشتم قربون صدقه ی کله گنده ها میرفتم

نه شما هاییکه منو اونقدر نمیشناسید

که گاهی از کنارم رد میشید و بهم بلند بلند میخندین

کاری به بود و نبود ِ خدا ندارم ... ولی ما خلق شدیم که خلق کنیم ... نه اینکه .........

من همینم ...هیچ کس اونقدر برام بالا نیست که به خاطرش

موسیقی دلخواهم رو عوض کنم

هیچ کس هم اونقدر برام کوچیک نیست که وقتی

اشتباهی پاش رو لگد میکنم به روم نیارم .......

همه اندازه ی همیم .... حتی اون گنده ها رو ما ها اسطوره کردیم ....

ما ها از خودمون کم کردیم تا باور کنیم اونا زیادن ....

خودمون باشیم ... من هومن ترین آدمی هستم که میتونست باشه ....

تو هم بهترین خودی هستی که میتونه باشه ... فقط هوای خودتو داشته باش...





دلم برای درد و دل تنگ میشه .........

تا دفعه ی بعد ...



امضا : هومن شریفی

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#38 | Posted: 1 Feb 2013 14:20
زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم ... آنقدر که با هیچ زلزله ای / بم نمی شوم

زنبیلت را بیاور .... یقینا از این آوار / به تو هم ارث می رسد

********************************************************

مانده ام میان ِ دست های تو / و پنجره ای نیمه باز

هر کدامش را بفهمم سر از سقوط / در می آورم

همینکه به روی هم نیاوریم ، انتهای قصه را

چیزی از جیب ِ کلاغ ها / کم نمی شود

تنها منم که از ابتدای قصه در هیچ کجای تو / جا خوش نکرده ام

********************************************************


به یک سکوت مُبرَم

یک جعبه ی موسیقی

و مو های دختری احتیاج دارم / که بین انگشتهایم فرق نمی گذارد

...

از تو تا عمق آلزایمر ...

یعنی / خودم را با دیگری اشتباه بگیرم

اما تو را همیشه به اسم کوچک خطاب کنم

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#39 | Posted: 5 Feb 2013 12:14


برای مفهوم رفاقت که گاهی تمام دنیایت را نجات می دهد ..........




یاد آن روز ها بخیر


روبروی هم / لم میدادیم به پشتوانه ی رفاقتمان


بی خیال نگاه های هیز دختران قاجاری / قلیان می کشیدیم


در جیب هایمان آنقدر رفت و آمد میکردیم / که پول من و تو نداشت


داشته ام به نداشته هایت میخورد و نداشته هایت به داشته های من


طوری که تعادلمان هیچ وقت بهم نمیخورد


حتی تولدت /که پیک به پیک بالا رفتیم


آنقدر که زمین / زیر پایمان دیگر جای سفتی نبود


تکیه می دادیم به دست های هم / مبادا سلامتی هایمان هدر رود


.

.

.

حالا تو دلگرفته ای و


من از فاصله ها حالت را میپرسم


و میترسم از روزی که دنیا


روی پاشنه ی دری بچرخد



که پستچی نامه ام را برگشت بزند



و تمام تمبر هایم / به در بسته بخورد

.

.

.

بیا دوباره تمام دنیایمان را

در یک زیر سیگاری ِ مشترک بتکانیم

و بی خیال ِ تمام ِ روز های شانسی / که نمی رسند

پنجشنبه هایمان را طاق بزنیم

به صرف ِ

ساندویچ های چرب زبان

لبخندی از دنیرو

و رفاقتی که تنها زمان / از عمقش با خبر است


دستت را بیاور

مردانه و زنانه اش را بی خیال

دست بدهیم به رسم کودکی



قرار است هوای هم را / بی اجازه داشته باشیم

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
#40 | Posted: 5 Feb 2013 12:16


دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند


که انقلاب را قدم برنی


کافه به کافه زیرسیگاری بگیری


تفکرت را خالی کنی








دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...


من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد


دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم


و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را


پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند


میدان انقلاب ، سرزمین عجایبم شده . هند فری را به خورد ِ گوشم می دهم


و قدم میزنم ... هی میروم ...به چهار راه میخورم ... باز میروم


چقدر فرق دارم ..با دستهایی که عاشقانه میگیرند ...


با سیگار هایی که مشترک میکشند


با حرف هایی که از سر وجود ِ دیگری / در هم میپرند


تنهایی ام را بغل کرده ام .. در گودو نشسته ام و دارم خیابان ها را مرور میکنم


چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای


در حالیکه بیلبورد ها پر از عکس توست


سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند


سخت است فرانسه خوردن در کافه های تکنفره


انزوا ، فهمیدنی نیست ... لمس کردنیست


دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که



دست کودک دو ساله ات را از شدت لطافت تشخیص ندهی


.

.


.


سخت است از سر ِ کار بیاید و با تمام خستگی تنگ به آغوشت بکشد


و تو در آغوش او حتی با خودت غریبگی کنی


بفهمی آدم ها گناه نکرده اند که با تو احساس رفاقت میکنند


مشکل از درون توست که گاهی حوصله ی خود بودن نداری


بر میگردی....


دوباره از فردوسی به انقلاب ...


دوباره همان آدم ها را میبینی که تنها صورتشان عوض شده


اما همانقدر خسته اند و تکراری


در خودت شعر میخوانی که جرات بلند سکوت کردن را نداری


در خودت کنار می آیی که جرات بر هم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری


در خودت میجنگی که باور کنی دنیا میگذرد


اما در درونت روی حرفت / مثل سنگ ایستاده ای


سخت است باور کنی این نیز میگذرد


و از دورن تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی


سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...


و به سادگی روی هم دست بلند میکنند


گوشی ات را خاموش میکنی ..


میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که


به درونت اصالت ندارد


دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است


راه میروی ... راه می آیی


دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی


. هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری


اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت / پرت نشود


کرایه ات را آماده در دستت نگه دار ...


راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند

دیوانه ام
کــم دارم،
دو تختــه
کــه زيــر ســر تــو بگــذارم!
مــوهــايــت را بــه آن بــا فــاصلــه ببنــدی،
تــا مــن
گيتــار بــه دســت ِ ديــوانــه ای بــاشــم
کــه سمفــونــی خنــده هــايــت را بــه
بتهــوون، فخــر بفــروشــم
     
صفحه  صفحه 4 از 26:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  22  23  24  25  26  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hooman Sharifi | چرک نویسهای هومن شریفی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites