تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

هجویات و هزلیات شاعران ایرانی +۱۸

صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  
#51 | Posted: 3 Nov 2017 21:28
ﺗﻮ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺷﺨﻤﻢ
ﺍﮔﺮ ﮐﻪ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﻤﻴﺪﻩ ﺑﻪ ......
(ﮔﺰﯾﻨﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩﯼ : به ﻣﻦ ﭼﻪ)
ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻳﻢ
ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﺩﺱ ﺑﺰﻧﻲ ﺑﻪ ......
(ﮔﺰﯾﻨﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩﯼ : ﮔﻮﺷﻢ!)
ﮐﻤﺘﺮ ﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﻱ ﭘﺎﮎ ﺑﺰﻥ
ﺯﺍﻧﻮ ﺑﺰﻥ ﻳﻪ ﮐﻢ ﺑﺮﺍﻡ ........
( ﺷﻌﺮ ﺑﺨﻮﻥ!)
ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﻳﺮﻩ
ﺍﺯ ﺻﺐ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻫﻤﺶ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ...
(ﺩﺭﺳﻪ! )
ﺭﻓﻴﻖ ﻣﻦ ﻫﻤﺶ ﺣﺮﻑ ﺣﻖ ﺑﺰﻥ
ﺻﺎﺑﻮﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ .........
( ﻟﻴﻒ ﺑﺰﻥ! )
ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺟﻪ ﻧﻮﻥ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ
ﺗﻮ ﺯﻳﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ............
( ﻣﻴﻨﺸﺴﺘﻢ! )
ﻳﻪ ﮐﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍ ﺗﻨﻔﺲ ﺑﮑﻦ
ﺷﺒﻬﺎﻱ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ...........
( ﺩﻋﺎ ﮐﻦ! )
     
#52 | Posted: 14 Feb 2018 03:01
خانه در كوچه مغان گيريم --- روي در قبله تنار كنيم...........

روزگار ار به كام ما نبود --- كير در كون روزگار كنيم...........

بهر كون تا به چند غصه خوريم؟ --- بهر كس چند انتظار كنيم؟...........

كس و كون چون به دست مي‌نايد --- جلق بر هر دو اختيار كنيم!...........

بنشين اي عزيز تا بتوان --- به از اين در جهان چه‌كار كنيم؟...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........

روز و شب گِرد شهر مي‌پوييم --- خانه مِي فروش مي‌جوييم...........

مست شنگوليان بي‌باكيم --- فتنه شاهدان مه روييم...........

بستگان كمند زلفينيم --- خستگان كمند ابروييم...........

ايمن از دهر ناجوانمرديم --- فارغ از روزگار بد خوييم...........

گر نيفتد به‌دست ما كس و كون --- ما كه رندان زور بازوييم
...........
بنشينيم و كير را بكِشيم --- جلق خوش ميزنيم و ميگوييم...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........

دوستان كار كير، بازي نيست! --- هيچ كاري بدين درازي نيست...........

كير من چون علَم برافرازد --- كم ز سنجاق شاه غازي نيست...........

پيشه، خر گادنست و جلق زدن --- و آن دگرها بجز مجازي نيست...........

هيچ نوعي براي وضع جماع --- بهتر از رسم بذله‌بازي نيست...........

كير را پيش كون به سجده در آر --- زانكه محراب كُس نمازي نيست...........

كان بده كنده‌اي به دست آور --- ورت امروز كار سازي نيست...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........

كار بي سيم بر نمي‌آيد --- در رهِ عشق سيم مي‌بايد!...........

اِمرد بي درم نمي‌خسبد --- قحبه رايگان نمي‌آيد...........

خوش بخور مال ورنه از ناگاه --- در جهَد روزگار، بربايد!...........

پيش اهل دلي به صفا --- بنشين تا دلت بياسايد...........

بعد از اين ناز كون و كُس كم كش --- بر تو زين كار هيچ نگشايد...........

رغم آن قلتبان كه كون طلبد --- كوري مردكي كه كُس گايد...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........

ما همه جمريان قلماقيم --- رِند و لفاظ و چست و شفراقيم...........

روز و شب هم‌وثاق معشوقيم --- سال و مه همنشين عشاقيم...........

مُرده دلبر شكّر دهنيم --- تشنه شاهد سمن ساقيم...........

بعد از اين تَرك كون و كُس كرديم --- هر دو را گرچه سخت مشتاقيم...........

اي برادر اگر تو را عقليست --- پند ما گوش كن كه جلاقيم...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........

اي دل از غصه جهان تا چند؟ --- بيش از اين رنج ما و خود مپسند!...........

دست از كار روزگار بِدار --- خويشتن را خلاص ده ز كمند...........

كون و كُس چيست، جز دو ديوانه --- اين يكي بر گُه، آن يكي بر گند...........

بگذر از هر دو چون جوانمردان --- تا شوي ايمن از زن و فرزند...........

آن زمانت كه كير برخيزد --- بشنو از من، به ريش خويش مخند!...........

بنشين، در ببند، كف تر كن --- هر زمان، همچو صوفيان لَوند...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........

برِ ما جز مي و مغانه مجوي --- پيش ما جز حديث عشق مگوي...........

جز به پهلوي بكروان منشين --- جز به دكان مِي فروش مپوي...........

خوش بخور، خوش بخند، خوش ميباش --- تيز در ريش مردك بد گوي...........

اي نسيم صبا ز روي كرم --- لطف كن ساعتي بهانه مجوي!...........

وز زبان عُبيد زاكاني --- برو اين حال را به يار بگوي...........

جلق ميزن كه جلق خوش باشد --- جلق در زير دلق خوش باشد...........
عبید زاکانی در ستایش جق
     
#53 | Posted: 30 Jan 2019 19:03
داشت عباس قلی خان پسری

پسر بی ادب و بی هنری


اسم او بود علی مردان خان

کُلفت خانه زِ دَستش به اَمان


پشت کالسکه یِ مردم می جَست

دل کالسکه نشین را می خَست


هر سَحرگه دم در بر لب جو

بود چون کرم به گِل رفته فرو


بسکه بود آن پسره خیره و بد

همه از او بَدشان می آمد


هر چه می گفت لَله لَج می کرد

دَهَنَش را به لله کَج می کرد


هر کجا لانه ی گنجشکی بود

بچه گنجشک درآوردی زود


هر چه می دادند می گفت کَمَست

مادرش مات که این چه شکمست


نه پدر راضی از او نه مادر

نه معلم نه لله نه نوکر


ای پسر جان من این قصه بخوان

تو مشو مثل علی مردان خان
     
#54 | Posted: 4 Dec 2019 15:02 | Edited By: samannh
بيا گويم برايت داستانی
كه تا تأثير چادر را بدانی
در ايامی كه صاف و ساده بودم
دم كرباس در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش و فش
مرا عرق النسا آمد به جنبش
ز زير پيچه ديدم غبغبش را
كمی از چانه قدری از لبش را
چنان كز گوشه ی ابر سيه فام
كند يك قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و كردم سلامی
كه دارم با تو از جايی پيامی
پری رو زين سخن قدری دو دل زيست
كه پيغام آور و پيغام ده كيست
به دو گفتم كه اندر شارع عام
مناسب نيست شرح و بسط پيغام
تو دانی هر مقالی را مقاميست
برای هر پيامی احتراميست
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنيان خانه
پريوش رفت تا گويد چه و چون
منش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم
بفرماييد را تكرار كردم
به دستاويز آن پيغام واهی
به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم, آمد شد فزون بود
اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محكم
شگفت افسانه ای آغاز كردم
در صحبت به رويش باز كردم
گهی از زن سخن كردم، گه از مرد
گهی كان زن به مرد خود چه ها كرد
سخن را گه ز خسرو دادم آيين
گهی از بيوفاييهای شيرين
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم,
ولی مطلب از اول بود معلوم
مرا دل در هوای جستن كام
پريرو در خيال شرح پيغام
به نرمی گفتمش كای يار دمساز
بيا اين پيچه را از رخ برانداز
چرا بايد تو رخ از من بپوشی
مگر من گربه می باشم تو موشي؟
من و تو هر دو انسانيم آخر
به خلقت هر دو يكسانيم آخر
بگو، بشنو، ببين، برخيز، بنشين
تو هم مثل منی ای جان شيرين
ترا كان روی زيبا آفريدند
برای ديده ی ما آفريدند
به باغ جان رياحينند نسوان
به جای ورد و نسرينند نسوان
چه كم گردد ز لطف عارض گل
كه بر وی بنگرد بيچاره بلبل
كجا شيرينی از شكر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بيش و كم شود از پرتو شمع
كه بر يك شخص تابد يا به يك جمع
اگر پروانه ای بر گل نشيند
گل از پروانه آسيبی نبيند
پريرو زين سخن بی حد برآشفت
ز جا برجست و با تندی به من گفت
كه من صورت به نامحرم كنم باز؟
برو اين حرفها را دور انداز
چه لوطيها در اين شهرند، واه واه
خدايا دور كن، الله الله
به من گويد كه چادر واكن از سر
چه پرروييست اين، الله اكبر
جهنم شو مگر من جنده باشم
كه پيش غير بی روبنده باشم
از اين بازی همين بود آرزويت
كه روی من ببيني؟ تف به رويت
الهی من نبينم خير شوهر
اگر رو واكنم بر غير شوهر
برو گم شو عجب بي چشم و رويی
چه رو داری كه با من همچو گويی
برادر شوهر من آرزو داشت
كه رويم را ببيند، شوم نگذاشت
من از زنهای تهرانی نباشم
از آنهايی كه مي دانی نباشم
برو اين دام بر مرغ دگر نه
نصيحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشيانه,
قناعت كن به تخم مرغ خانه
كنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نيفتد روی من بيرون ز روبند
چرا يك ذره در چشمت حيا نيست؟
به سختی مثل رويت سنگ پا نيست؟
چه ميگويی مگر ديوانه هستي؟
گمان دارم عرق خوردی و مستی
عجب گير خری افتادم امروز
به چنگ ال پری افتادم امروز
عجب برگشته اوضاع زمانه
نمانده از مسلمانی نشانه
نميدانی نظر بازی گناه است
ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟
تو مي گويی قيامت هم شلوغ است؟
تمام حرف ملاها دروغ است؟
تمام مجتهدها حرف مفتند؟
همه بيغيرت و گردن كلفتند؟
برو يك روز بنشين پای منبر
مسائل بشنو از ملای منبر
شب اول كه ماتحتت درآيد
سر قبرت نكير و منكر آيد
چنان كوبد به مغزت توی مرقد
كه ميرينی به سنگ روی مرقد
غرض، آنقدر گفت از دين و ايمان
كه از گُه خوردنم گشتم پشيمان
چو اين ديدم لب از گفتار بستم
نشاندم باز و پهلويش نشستم
گشودم لب به عرض بيگناهی
نمودم از خطاها عذر خواهی
مكرر گفتمش با مد و تشديد
كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشيد
دو ظرف آجيل آوردم ز تالار
خوراندم يك دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم كردم
سرش را رفته رفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلا" نبردم
ولی آهسته بازويش فشردم
يقينم بود كز رفتارم اين بار
بغرد همچو شير ماده در غار
جهد بر روی و منكوبم نمايد
به زير خويش كُس كوبم نمايد
بگيرد سخت و پيچد خايه ام را
لب بام آورد همسايه ام را
سر و كارم دگر با لنگه كفش است
تنم از لنگه كفش اينك بنفش است
ولی ديدم به عكس, آن ماه رخسار
تحاشی ميكند، اما نه بسيار
تغيير ميكند اما به گرمی
تشدُد ميكند ليكن به نرمی
از آن جوش و تغييرها كه ديدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسيدم
شد آن دشنامهای سخت و سنگين
مبدل بر «جوان آرام بنشين»
چو ديدم خير، بند ليفه سست است
به دل گفتم كه كار ما درست است
گشادم دست بر آن يار زيبا
چو ملا بر پلو مومن به حلوا
چو گل افكندمش بر روی قالی
دويدم زی اسافل از اعالی
چنان از حول گشتم دستپاچه
كه دستم رفت از پاجين به پاچه
از او جفتك زدن از من تپيدن
از او پُر گفتن از من كم شنيدن
دو دست او همه بر پيچه اش بود
دو دست بنده در ماهيچه اش بود
به دو گفتم تو صورت را نكو گير
كه من صورت دهم كار خود از زير
به زحمت جوف لنگش جا نمودم
درِ رحمت بروی خود گشودم
كُسی چون غنچه ديدم نو شكفته
گلی چون نرگس اما نيمه خفته
برونش ليموی خوش بوی شيراز
درون خرمای شهد آلود اهواز
كُسی بشاشتر از روی مؤمن
منزهتر ز خلق و خوی مؤمن
كُسی هرگز نديده روی نوره
دهن پر آب كن مانند غوره
كُسی برعكس كُسهای دگر تنگ
كه با كيرم ز تنگی می كند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند كردم
جماعی چون نبات و قند كردم
سرش چون رفت، خانم نيز واداد
تمامش را چو دل در سينه جا داد
بلی كير است و چيز خوش خوراك است
ز عشق اوست كين كُس سينه چاك است
ولی چون عصمت اندر چهره اش بود
از اول ته به آخر چهره نگشود
دو دستی پيچه بر رخ داشت محكم
كه چيزی نايد از مستوريش كم
چو خوردم سير از آن شيرين كلوچه
«حرامت باد» گفت و زد به كوچه
حجاب زن كه نادان شد چنين است
زن مستوره ی محجوبه اين است
به كُس دادن همانا وقع نگذاشت
كه با رو گيری الفت بيشتر داشت
بلی شرم و حيا در چشم باشد
چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بياموزند ناموس
زند بيپرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بي پرده باشد
همان بهتر كه خود بي پرده باشد
برون آيند و با مردان بجوشند
به تهذيب خصال خود بكوشند
چو زن تعليم ديد و دانش آموخت
رواق جان به نور بينش افروخت
به هيچ افسون ز عصمت برنگردد
به دريا گر بيفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند,
ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته «كولژ» ديده «فاكولته»
اگر آيد به پيش تو «دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بينی
تو هم در وی به چشم شرم بينی
تمنای غلط از وی محال است
خيال بد در او كردن خيال است
برو ای مرد فكر زندگی كن
نِه ای خر، ترك اين خر بندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات
بجنب از جا، فی التأخير آفات
گرفتم من كه اين دنيا بهشت است
بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نيست عشق اندر ميان نيست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نيست
به قربانت مگر سيري؟ پيازي؟
كه توی بقچه و چادر نمازي؟
تو مر آتِ جمال ذو الجلالی
چرا مانند شلغم در جوالي؟
سر و ته بسته چون در كوچه آيی
تو خانم جان نه، بادمجان مايی
به دان خوبی در اين چادر كريهی
به هر چيزی بجز انسان شبيهی
كجا فرمود پيغمبر به قرآن
كه بايد زن شود غول بيابان
كدام است آن حديث و آن خبر كو
كه بايد زن كند خود را چو لولو
تو بايد زينت از مردان بپوشی
نه بر مردان كنی زينت فروشی
چنين كز پای تا سر در حريری
زنی آتش به جان، آتش نگيری
به پا پوتين و در سر چادر فاق
نمايی طاقت بيطاقتان تاق
بيندازی گل و گلزار بيرون
ز كيف و دستكش دلها كنی خون
شود محشر كه خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو كو گرفته
پيامبر آنچه فرمود است آن كن
نه زينت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود يقين است
كه ضد نص قرآن مبين است
به عصمت نيست مربوط اين طريقه,
چه ربطی گوز دارد با شقيقه
مگر نه در دهات و بين ايلات
همه روباز باشند اين جميلات
چرا بی عصمتی در كارشان نيست؟
رواج عشوه در بازارشان نيست؟
زنان در شهرها چادر نشينند
ولی چادر نشينان غير اينند
در اقطار دگر زن يار مرد است
در اين محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پيشه با مرد
در اينجا مرد بايد جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ
نميگردد در اين چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سير تكامل
شود از پرده بيرون تا شود گل
تو هم دستی بزن اين پرده بردار
كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم اين پرده از رخ دور ميكن
در و ديوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سينه ی باز
كه هم عصمت در او جمع است هم ناز.

ایرج میرزا
     
#55 | Posted: 7 Dec 2019 11:51
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ...

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.

شاعراین چنین سرود:

سالها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه

تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال
     
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / هجویات و هزلیات شاعران ایرانی +۱۸ بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites