تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ali salehi|علی صالحی

صفحه  صفحه 106 از 132:  « پیشین  1  ...  105  106  107  ...  131  132  پسین »  
#1,051 | Posted: 18 Feb 2014 14:53
هم سايه به سارِ من


چه می‌شد اگر شب نبود و
حيا نبود و حسادت نبود.
از چه‌ام رانده‌ای که روياهات اين همه گران!؟
مرا کدام کلمه طلسم تو کرده است
چه می‌شد اگر جان نبود و
جهان نبود و تو بودی يگانه به گفت‌وگو!
جانا، جهان من، جَنان!
از چه دل به دريايی سپرده‌ام
که نه می‌خوانَدَم به خويش و
نه بازم می‌آوَرَد به راه.
پس اين کرانه کجا به پايان خواهد رسيد؟


تو ... توتيایِ هر دو ديده‌ی من
به خشم که بيايی ... باز اين منم غلام هميشه‌ات
به آزار که باز آيی، باز اين منم غلامِ هميشه‌ات.


دل از دل که دور مانده باشد
سايه به سايه‌سارِ هم به چه معناست؟
     
#1,052 | Posted: 18 Feb 2014 14:53
کوچه‌های کسری‌نشين


در اين غربتِ بی‌ستاره
گريزی از گريه ندارم
ياد باد کوچه‌های غبارگرفته‌ی بی‌سايه
ياد باد رودی که کاروانش کاه
نيزارش سبز
دخترانش گندم.


امشب خورجينِ ماه را
شَبروانِ کوفه ربوده‌اند
پسرِ گلنار با گريه‌های بلندش در باد،
رو به کوچه‌های کسری‌نشين می‌شکند.


پس کی خواهی وزيد
ماه من، ای نسيم مشرقی!؟
     
#1,053 | Posted: 18 Feb 2014 14:54
باران شن


تشنه و تيره
ابرهای غبارآلودِ شن
به گونه‌ی سپاهيانِ سياه‌پوش
هول‌انگيز می‌گذرند
باران دشنه‌هاست
شن در هوا
بَراق‌تر از شب و شمشير ...


و شحنگانِ خود‌فروش نمی‌دانند
من آسمانی انبوه از ترانه‌ام
مرا اين وهله به جانبِ کدام زندان می‌برند.


تشنه و تيره می‌گذرم
اما خليفه نيز
خوش نخواهد خوابيد.
     
#1,054 | Posted: 18 Feb 2014 14:54
حرامی


نه اين ماهِ مقدر که گفته‌اند حرامی است
و نه آن سلوک بازمانده از عهد آدمی!
در خُم غنودنِ دريا خوش است
با زورقِ مستی که کَژ می‌رود به راست و
مَژ می‌رود به چپ.


هشدار روزه‌ی خويش را با چه خواهی گشود؟
مرا به زور
دو رکعت از رويایِ اين عقيق است
که مذاب از معنای فطرتِ آدمی.


رمضان را رازی و شوال را شبی است
عشرتِ آخرين است اين سپنج‌روزه‌ی غريب
شادخواریِ آخرين است که دمادمِ دی.
به خواب اندر چه می‌روی بی‌بوی زن و
آوازِ رود و رويای زندگی؟!
     
#1,055 | Posted: 18 Feb 2014 14:54
ميوه‌ی ماه


شاعرترينِ اين ترانه‌ها منم
که واژه به واژه بازت کشيده‌ام
هم بر لوحِ لاله و هم در آغوش آب.


از دل‌ها نبوده دَری
که بازَت به بهانه‌ی تماشا نگشوده باشم
مرا درياب که باغِ بی‌کليدِ اين کرانه منم
مرا بچين ای ميوه‌ترينِ از ماه آمده!
مرا بچين!
     
#1,056 | Posted: 18 Feb 2014 14:55
مادرت ... ای وَلَد چموش!


تو از پستانِ سگ نوشيده‌ای وزير
مادرت را مَلَنگانِ ميخانه می‌شناسند
اما از پدر ....
کدام اين گرازانِ بی‌علف
تخمه‌ی تو را پی‌افکنده است؟!


سگ‌زاده‌ی ذليل‌کُش
کاسه‌ليسِ درگاهِ دوزخ و تملق ... تويی
با متشاعرانِ ترسويی
که تنها واژه‌گان را قی می‌کنند
و تنها سگانِ سخن‌ورز
از تازیِ بی‌شکاری چون تو به بارگاه می‌روند.


تو از پستانِ خشکيده‌ی سگان نوشيده‌ای
تو ... وزيرکِ بيدق‌باخته
بادَت به سر باد
که دهانت سرچشمه‌ی دشنام و دروغ است
هم به بهای صباحی و مَسنَدی!
     
#1,057 | Posted: 18 Feb 2014 14:55
زنِ تمام


از مردمان ثقيف
يکی به دشنامم رانده بود
و من به راه بودم، بی‌سايه، بی‌سخن،
هيچ با او هم‌دهانِ دريده‌گاه نشدم.


در سرزمينِ ثقيف و از تبار ثقيف
سيلی‌ها خورده‌ام به خوابِ عشق
اما پروايم نبوده هرگز
که آب خواهد آمد و آبرو را باز خواهد بُرد.
عاشقانی اين‌گونه
آينه‌دارانِ روزگاران‌اند.


سگانِ سرزمين ثقيف و
برده‌گانِ عشيره‌ی او، به سنگپاره‌ی پريشان و
دندانِ دلهره دورم کرده‌اند از او،
و من باز سگانِ اين باديه را دوست می‌دارم
بردگانِ اين باديه را دوست می‌دارم
سنگپاره‌ها و سرشکستن‌هايش را نيز،
چرا که تو از تبارِ همين ثقيف و
سايه‌نشينِ همين سرزمينی ... زنِ تمام!
     
#1,058 | Posted: 18 Feb 2014 14:55

دوتايه


هم از اين رو
روزشمارِ رفتنِ ايامِ شکستنم
تا باز باده باز آورند و
آوازم دهند ابونواس
بيا که بوی ريحان و رازيانه می‌آيد!


ای کاش هم امروز بار سفر می‌بستی
اما چه کُند و خسته می‌گذری ای حرامِ حلال!
     
#1,059 | Posted: 18 Feb 2014 14:56
پياله


اين دينار آخر است
به جامِ هفت‌خطِ عقيقِ بهشت
سبکبالِ بوسه‌ام کن کبوترِ نيل!
زير اين آسمانِ بی‌پرسش
همه چيزی در گذر است.
مرگ از مهلتِ زندگی می‌آيد
و ما بسيار نخواهيم بود
که بسياران بر ما
گذرندگانِ فردايند!


سنگين‌گذر
دست به دست می‌گردد پياله
چون به مَنَش می‌رسانند
نه شرابی هست و
نه عکسِ رخساری که خيالِ تو.


اين دينار آخر است و
کيسه تهی‌ست،
اما من شرمسارم
لبريز از طعمِ لبانی که دوش از تو ربودم:
سبکبالِ بوسه و
سرمستِ آوازی که آسمانش به چنگ.


پس کی اين چاپاره‌ی استخوان را
از خوابِ جهان تهی خواهم کرد؟
     
#1,060 | Posted: 18 Feb 2014 14:56
برای او که عروس دريا بود


به تماشا آمده
شاهِ زنانِ عرب
کنيزکِ بی‌مثالِ هفت‌دريا.


جَنان من است او
جان و جهانِ من است او.


عروسِ بسياران است
بی‌راه و بی‌سخن
مغرورِ از ماه آمده‌ی من، جَنانِ عرب!


هی عَماره ... عَماره*
تو اين آفتابِ عالمتاب را از چه رو
روانه‌ی اين رواق کرده‌ای؟


* عماره: صاحب و بانویِ جَنان
     
صفحه  صفحه 106 از 132:  « پیشین  1  ...  105  106  107  ...  131  132  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ali salehi|علی صالحی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites