تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Ali salehi|علی صالحی

صفحه  صفحه 109 از 132:  « پیشین  1  ...  108  109  110  ...  131  132  پسین »  
#1,081 | Posted: 22 Feb 2014 20:05
من و وزير و مات


شادیِ بی‌جست‌وجو شَوَنده
شبی است نهان مانده در خوابمان
من بيدارش کرده‌ام به لذت الخلاص!


خود را چنان به تو خواهم بخشيد
که بارانِ هزار زمستان به آسايشِ علف.
خود را چنان به تو خواهم بخشيد
که بوی باد به کوچه‌سارانِ نخل
خود را چنان به تو خواهم بخشيد
که خود را به خوابِ تو!


حالا من سزاوارترم
يا يحيایِ برمکی!؟
     
#1,082 | Posted: 22 Feb 2014 20:06
اَخر


برنمی‌گردد اين گردونه به پهلویِ خويش
برنمی‌گردد اين رود به سرچشمه‌های آب
برنمی‌گردد اين لحظه
اين لحظه که از کَفَت ... کبوتری شد و رفت!
از پی چه می‌روی به دينار
از پی چه می‌روی به دنيا
از پی چه می‌روی که چه،‌ که چون، که چند؟
خطِ آخرِ جام است
به شادی شو ای پَشه‌ی کمتر از عمرِ يکی پسين!
می‌گذرد اين قافله‌ی بی‌قول
اين کتاب بی غزل!


تا مرگ سرگرمِ گفت‌وگو با سلاطين است
لااقل ترانه‌ای بخوان.
     
#1,083 | Posted: 22 Feb 2014 20:06
فهم انار و فرودِ ريحانه


من بودم و او به شامگاهی ديگر
که هنوز سر از میِ مينا برنداشته بوديم،
ديده به ديده و
رُخ به رخ،
تا لمسِ لب و گفتار و گونه و زندگی!
و سحرگاهی ديگر
چنان مدهوش معنیِ مينا شديم
که انگار دو کُشته در کنار هم.
من کُشته‌ی او بودم و
او کُشته‌ی من!
     
#1,084 | Posted: 22 Feb 2014 20:06
تلخابی از اين دست بر آتشِ غليظ


گفتند بنوش شاعرِ عَجَمی
گفتم: من و شراب!؟
به دل ... دامن از دست داده و
باز گفتم: من و شراب!؟


پيشوای بالانشينان فرمود:
- اين نه شراب است که تو دانی
بر آتش آورده، سخت پخته و هيچش حرام نيست!
- به عيب گفت،
که حُسنِ خداداده‌اش را نبيند! -
گفتم: او که لعبتی از اين دست را
بر آتش آورده چنين غليظ،
پروردگارش
به عذابِ دوزخ گرفتار کند،
من پرهيزکارترينم
لب به شراب شما نخواهم زد!
     
#1,085 | Posted: 22 Feb 2014 20:06
برو ... ابونواس!


رَجَز می‌خوانند، ابلهانِ زرکيسه‌ی کور،
که نه زن می‌شناسند
نه زندگی را.


مُهمَل می‌بافند، شاعرانِ نواله‌گيرِ بی‌مايه،
که نه عشق می‌شناسند
نه حيرتِ‌ واژه را.


دروغ می‌گويند، حاکمانِ کينه‌زادِ ذليل
که نه نمازک می‌شناسند
نه سُبحانک الذی ...!


به کدام ديار
کدام ستاره
کدام سکوتِ بی‌گريه بگريزم؟!


يتيم ترانه‌خوانِ خوز و نی‌زارِ دوزخم
مرا جز اين پياله ... پناهی کو؟
که او نيز شيوه‌ی شفا را از ياد برده است!


رَجز می‌خوانند
مُهمَل می‌بافند
دروغ می‌گويند
اين زنازاده‌گان
زن را برای بستر و می را به مستی‌اش خواسته‌اند
برو ابونواس!
از اين دوزخ نانوشته برو!
     
#1,086 | Posted: 22 Feb 2014 20:07
دُرّاعه‌ی رُهبانی


بُستانِ باد و گلستانِ اين باديه واگذار
با من به کویِ بی‌آزارانِ آسمانی بيا
به کوی کسانی که آوازشان دلنشين و
واژه‌گانشان برهنه و
شامگاهشان روشن است.


چه خوش می‌خواند اين ديرنشينِ کهنسال
با مزاميرِ مقدس و میِ دو هفت‌ساله‌اش.
اينجا زمزمه از ظهورِ‌ نور جاری‌ست
نه آن صَلای کَژ خراشِ خراب‌آباد
که جز آزارت، هيچ آوازيش در پی نخواهی شنيد.


آه ای مسيح‌واره‌ی نازنين!
ره‌آوردِ آسمانِ تو را جز اين باده چه بوده چنين
که دست به دست و دوره به دوره می‌گردد!؟
ساغری فرما
فرشته‌ی دُراعه‌پوشِ رُهبانی!
     
#1,087 | Posted: 22 Feb 2014 20:07
نه روز و نه شب


شب که فرا می‌رسد
تنها يکی فانوسِ دريايی
رو به جهان
زنده است هنوز.


روز که فرا می‌رسد
تنها يکی شاعرِ ساحل‌نشين
رو به دريا
زنده است هنوز.


نه فارس، نه مصر و نه بغداد
بار خواهم بست
زندان خوش‌تر از خاره‌ی سکوت و
صِله‌ی سلاطين است.


در اين جهان که تو را
از تنهايیِ من باز ستانند
من آنقدر ترانه خواهم سرود
تا در جهانی ديگر
ارزانی‌ام شوی ليلی‌ترينِ من!


نه روز و نه شب
تنها شمارش نفس‌های تو
عمر من است.
     
#1,088 | Posted: 22 Feb 2014 20:07
پروردگارا ...!


تو که پولاد را به نرمیِ موم
به داوودِ خويش آموخته‌ای
سنگدلی چنو جَنان را نيز
بر اين سوخته‌ی بی سايه‌سار
به قرار بيار!


جانا، جَنانِ من!
منم ابونواس که از او غرور و علاقه آموخته‌ای
يا بازگرد و يا مرگِ مرا فرست
که ديگر در اين دايره فرمان نخواهم يافت.


شيدا شاعری که منم
مرگش به از اين عذابِ اَليم
که تو از ديگری به دريا بار وُ
من به اين باديه، بی‌تابِ تو ...


مرا به بيداریِ اين همه شبِ خسته ببخش
مرا به گريه‌های بلندم در اين باديه
مرا به خلوتِ خسته‌ام در آواز چنگ.


پَر شکسته‌ی پريشانِ روزگارِ مامون‌ام
مطرودِ ترانه‌خوانیِ خويش.
چه کنم؟
     
#1,089 | Posted: 22 Feb 2014 20:08
بَرمَک


تا باز اَبری از آن سویِ ساحلِ مغربی بيايد و
بر اين لبِ تفته ترانه‌ای ...
من مرده‌ام به محبسِ ناکسان!
اما تو ای برادرِ برمَکی
زودا چنان بر باد خواهی رفت
که هيچ ردی از تَبارَت بر اين تاريکیِ بی‌پايان
باز نمی‌ماند!


نه من باز می‌مانم و
نه اريکه‌ی رَد‌زنانِ زمانه!
تنها ترانه‌های ابونواس
ترانه‌های ابونواس ...!


اينجا به عذابِ عباسيان
به عَددِ هر سلاسلی و به هوای هر حلقه‌ای
ستاره‌ها از کلماتِ مجنونِ خويش سروده‌ام.


تو بر مَرکبِ باد و
من بر ذوالجناحِ زمان.
باشد که ببينندمان!
     
#1,090 | Posted: 22 Feb 2014 20:10
همان بيدارْخوابِ هميشه منم


نه خواب به جانبِ من و
نه من به جانبِ خواب،


معلقم ميانِ مويه و انتظار.


نپرس پريشانِ کدام کرانه‌ای!
کرانه تويی بی‌کرانه‌ی من!


من ... همان بيدارْخوابِ هميشه‌ام
که بی‌هوای تو ... بی‌سواد
که بی‌هوای تو ... بی‌کس
که بی‌هوای تو ... بی‌حوصله.


پس قرارِ دوشينه را
به کدام دريا سپرده‌ای؟
کدام دريا
که سرابِ اين بيابان است!
     
صفحه  صفحه 109 از 132:  « پیشین  1  ...  108  109  110  ...  131  132  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Ali salehi|علی صالحی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites