تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست

صفحه  صفحه 15 از 44:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  43  44  پسین »  
#141 | Posted: 7 Feb 2014 13:36
اشعار شهلا بهاردوست
Shahla Bahardust Poems


جاودانگی

ای عشق ،
وصف انگیزه تو ، بسار سبزِ ، کدام شعر من است ؟
مستی سرخوشِ من ، راز پنهانِ کدام شاپرک است ؟
چیستی که اینچنین ربوده ای خوابم؟
که اینچنین به دامت در افتادم ؟
آه ه ه ،
سر رسیدی ، در خلوتِ سرِ زمستانم
نشستی بر جوارِ خطوط حیرانم
عطر کدام واژه در دهانت می چرخید؟

لبخند کدام ستاره میان چشمانت بود ؟
در کدام خطه بال می زدم ؟
منگ
در کدام چرخ نقش زمین شدم ؟
گیج
میانِ چهار دیوار سنگی
زمستان نمی رود !
بهار نمی رسد !
دانه های بهارت شادیِ شعرِ دوست
دانه های بهارم در کینه ی تلخت مبحوس
هماوردی نمی کنم با عصیانت
با شادمانی شور انگیز دلت
نه ه ه
در اندوه بی تغییر ، به پُک پُک این سیگار
به تنعکاس واژه ای آرام
آرام خو می کنم
خوی کرده بودم چند سال ، چند ماه ، چند روز
شاید بوی حرفهایم تا آغوش ملافه ات خیس نشست!
بوی حرفهایت اما ، دندان ملافه ام را شکست!
سینه ام را درید ، چشمم تا دورها در الو نشست !
حالا نگاه می کنم
به خدایی که موهبتِ آفرینشِ سنگ را به تو هدیه کرد
ببین چه یزرگی !
با غرور یک عقاب !
یکمرد !
حالا از همانجا که اسیتاده ای نگاه کن
کوچِ کولی آواره را ، تا سوی جاودانگی
ببین ، دنیا چه کوچک است !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#142 | Posted: 7 Feb 2014 13:36
جادوی خلوت

این خانه چه مضحک !
رنگ به دیوارش ، پنجره به باغش
سقف به چشمهای من
مدان طعنه ، مدام روزها را رج می زنند
خشنودیم را هی ی کم ، در شگفتی ضرب می کنند
گاه در باز نمی کنم
از شکافِ دیوار ، خلوت جادو می کند

این خانه چه مضحک !
تا صندوق پست بر نقشه جغرافیا خط می کشم
خالی ، خالی ، آمیخته به جمع
میانشان وول می زنم
لال بودم ، حالا کر می شوم!
با قدمها دور اتاق ، در هوایی پُر از گاز
نفسم گیر کرده ، شاید روی خط آخرت
چند بار سکته روی هر واژه
با هر واژه ات پَرپَر می زنم
شب دراز است ، آدم می نویسد کشش ندارد
چقدر دروغ کم می آورد
حالا من مهر را زنده به گور می کنم
گلهای خانه را بی تاب به دورها می برم
مثل آفتاب پرست ، لحظه به لحظه ، رنگ به رنگ
دور خودم چرخ ، روی عکسها خم می شوم
حرف به حرف شباهتیست تاریک
گاه در تاریخ تکرار به استقامت تلنگر می زند
بیچاره نامها ، نشسته بر ما ، تابیده سرخ
بیچاره پوست ما ، در اندوه ما
جنون سر دختر می زند
اینجا کسی از آشفتگیم نمی داند
سر دختر از همه جادوی خلوت است
و
من سرگردانی در دود وُ آتشم
این خانه چه مضحک رج می زند
از خشنودی تا شگفتی صندوق پست
کسی نمی نویسد
از حذف رودخانه تا درز اندیشه
کسی نمی پرسد
خالی خالی آمیخته به این سطرها
دُور اتاق چرخ سمفونی پرندگان
روی آخرین خط باز فریاد می زنم:
سر خوش بمان !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#143 | Posted: 7 Feb 2014 13:37
به پایِ سپیدم نماز کنید

اینجا کنارِ نگاه من
روی خطِ کبود خواستن
نقش بسته کسی ، هیس هیس می کند
مبادا رویِ دهانهای قندیل بسته گل بگیریم، دودمان کنند !
هیس ، هیس، حرف نزن
نمی زنم ، با گریه ، زنده زنده به گور می کنم !
زیر درخت بید ، من بارش باران
بویِ شورشِ تن !
باد می وزد
خوشبختی از تنم می روبد
حالا دورِ مرده ها چرخ می زنم
ارواح را احضار می کنم
روی بالش خمیده اند
قصّه جن و پری تکرار می کنند:
هیس ، هیس ، دوست داشتن را یاد نگیر !
گرفتی ، نگو !
هنوز ترس پشت شیشه ها !
هنوز نفرینشان برجا !
هنوز جادویشان راه به راه !
باز نشسته با عقربه ها
باز دورِ من ، همه در چرخ
باز تیک تاکِ من
تا سپیده ، چشم ماه در خواب
خوابم آتش گرفته است
با خیالم روی نبضِ سپید
بی تاب رویِ نبضِ سینه ام
کسی گوش خوابانده بود !
تیک تاکها را شنیده بود !
در ژرفای این شبِ سیاه
دستهایم در لرزِ ناهنجار واژه ای
چشمهایم در ژرف آلودگی
خانه ام خیلی ، خیلی ترسناک
صدابم مرثیه می شود!
ارواح می گریند ، هیچ میزانی برای شکست باورها
برای نابغه ی بی همتا ، هیچ هیج جادویی نیست !
من سیگار دود می کنم
رد انگشتانت را تا رودخانه می برم
هنوز زیر درخت بید ، من ، بارش باران
بویِ شورشِ تن!
باد می وزد
بیچاره بید ، سرش خمیده
بر تنم می شورد !

ارواح می گویند نماز بگذار
خش خش سینه ام تکرار می کند :
سجاده بیاورید
به پای سپیدم نماز کنید
بپرسید مرا چگونه ، اینگونه آفرید ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#144 | Posted: 7 Feb 2014 13:37
نقطه چینهای سرگردان

تیر کشیده ، نشان به نشان
به نشانم می زند !
نیمه شب پریده ، بی گدار
به آب می زند !
در گوشه دامنم ، رویا نشسته به لرز ...
کنارِ دفتری ، زیان عاشقش به خط !
خط ، خط
خط خطی نکن !
بی چون و چرا ، خطِ ممنوعم !
بیچاره چشم ، بیچاره چشم هی ی ... کجا می دود ؟

رویِ هر واژه ، هزار ، هزار ، هزار ... تر می شود !
دم به دم ،دم مب دهم ، به هیچ دمی نمیرسم !
حیا نکرد، نمی کند ...
راه به راه سُر، بی راه رفته ام
عصا به دست گرفته ام
کوچه به کوچه ، شهر به شهر
قاصدکی چرخ می زند...
پاکت من برای تو
رویِ شماره مانده است
خانه چه گم با ... سی ...
دست بع دست نمی رسد
حرف شکسته می زنم
در آخرش رج ... !
گاه به گاه با ماهُ پرنده
حرف پشت ابرها ، می ... با ... بر ...ند
میان شهر بویِ خوشی...

زخم بر تن عاشقم
تا نیمه های شب ...
با حدیث شاهان ... جمع و تفریق...
پای بلوط ، دلم
این دلِ ...
آتش چگونه خاموش ؟
چگونه چشمم را کور ... ؟
می ... هم ... می ... هم ...
رویِ هر واژه ، هزار، هزار ، هزار... تر می شود !
به آخرش ... اینجا ... نقطه چینهای سرگردان تا لب پنجره ...
... بلوط چشمها را نمی بیند !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#145 | Posted: 7 Feb 2014 13:40

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#146 | Posted: 7 Feb 2014 13:40
شکوفه هایِ یخ

پلکهایت را ببند
نامم را در تکرار نفسهایت ، بر نگینِ شهابی بنشان.
به ماه بگو ، آرزوها را باد برده است
ستاره ها خواب نمی روند
خاطره ها کبود تر از دستها برز می کنند.

بگو حالا دلی پشتِ دیوارها ، نشسته با شکوفه هایِ یخ
عریانی این فصل را تقسیم می کند
هنوز تازه ، هنوز خوشبو ، هنوز دل گرفته دست تکان می دهد
پشتِ برهنگیِ پوستی سوزان ، سوز می زند زیر این برفها.

آه ه ه
با چه امیدی هنوز شکوفه می دهد ؟
شاید هنوز در باور قلبهاست
هنوز در ته آینه ، چشمها را ندیده است
آی ی ی شکوفه هایِ یخ
دلتان در انتظار کدام سپیده ؟
گونه هایتان در انتظار کدام آفتاب ؟
بهار با جیک جیکِ کدام جوانه می آید ؟
مرورِ فصلهای بی پیوست
بارانهای شبانه را رام ، غبار شیشه را پاک نمی کند
نه ه ه ه
هیچ باغچه ای را آفتاب زمستان داغ نمی کند
نگاه کن ،
گندمها ، چشمه ها ، تو
با عطرتان بیگانه اند آدمها
بَه بَه دهانتان را کسی نمی بلعد

مردی من خوابیده ، خوابهای کور می بیند
زنش به لحظه ای جاماندگی خبرگی میکند
بگذار ما ، در نیازهایِ پُر رازمان
در پیچ و واپیچِ شب هایِ خلوت
از لابلای لاکِ شکسته ی دیوار ارام بیاییم
ما را با نگاهمان نوازش کنیم
برای دفتر این فصل کمی از ما
از نمِ گونه ها
از خیسی سطرهای ناخوانده
از پروازِ مسافرانِ شب در کوچه های یخ زده
کمی زیر گوشمان پچ پچ وُ خنده کنیم
بگذار کنارِ قصه ها احمقی در خوابهایِ آشفته اش گیر کند
به ما چه !
علفهای هرز در فصلهایِ رنگ و وارنگ سر به هوا بروند
به ما چه !
ما که افسون واژه ای داداه ایم ، غلتیده ایم

ما که از خوابِ خدایان به خیالِ پروانه ها پریده ایم
با سوت قتاری ها در هر بهار چرخیده ایم
آه ه ه شکوفه های یخ
چه کسی پشت شیشه ها ، به رویاهایمان دست می بَرَد ؟
چه کسی اینگونه دریده ، رویِ چَشمهایِ شب خط می کشد ؟
شاید هنوز نمی داند ، ستاره ها نمی خوابند
رویِ برفها ردّ پاها می مانند ، من وُ تو می بینیم
آی ی ی شکوفه ها ، شکوفه های خوشبویِ یخ
دستهایم می لرزند
مردِ من هنوز خوابیده ، خوابهای کور می بیند .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#147 | Posted: 11 Feb 2014 11:58
بپَر

بپر ، بپر
نه قد سایه ات !
بلندتر بپر
نه رویِ شاخه ها !
بلند ، بلندتر بپر
به ذرات نگاه نکن !
بالاتر ، بالاتر
کمی بالاتر را ببین
بیهوده سوال نکن !
ابرها را پس بزن
لابلای غبارشان چشهایت را نبند!
دست نزن !
به آبی ها دست نزن !
بیا
دنبال من بیا
بال بزن
پَرپَر نزن !
موج رنگها را بببین
کمی دورشان چرخ بزن
با طلایی های روز حرف بزن
کنار نقره های شب به قصه ها گوش بده
بپر ، بپر
کمی دیگر بپر
چشم ریز نکن !

از خواب نگو!
به شاپرکها نگاه کن
به کوچه پس کوچه های راه شیری
کمی تند ، تندتر
بال بزن
بال بزن
میان کهکشان صدا بزن
نه
فریاد نزن !
ستاره ها می ترسند!
بیا ، بیا
یواش ، یواش تر ، نگاه کن
نزدیک ، نزدیک تر ، آنجا ، پشتِ قلقلکهای نور
لابلایِ صدفهای شب ، همانجا
آری ، همانجا خانه ی من است .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#148 | Posted: 11 Feb 2014 11:58
آ، آب نیست

امان ، امان
آی چه خواب دیده است ؟
خیس و خمار میانِ شب ،کناز من دویده است
روی علفهایِ خیس ، شرم نگاه و بوته ها
امان ، امان
حواسِ آب تا کجاست ؟
به واژه رحم نمی کند، چگونه لاف می زند ؟
زیرِ کلاهِ رنگ به رنگ ،شُرشُر باران کجاست ؟

شورشِ عریانِ زن ، ریزشِ آهنگِ من
چرحشِ جانانه ام ، صدایِ آ را برید
پشتِ هزار سنگ سخت ، باد هنوز می وزد
خاطره را میبرد ، کلاهِ آ می پرد
اگرچه حرفهای من ، قد گل وُآتش است
امان ،امان
سزایِ آ سوختن است
در پی آب دویدن است
چشم به خواب نمی دهم
قطره باران منم
قطره باران منم


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#149 | Posted: 11 Feb 2014 12:15
از آ تا ی چند کوچه است ؟

گویی ماه میانِ چشمِ من
مهتاب به سینه ات نشسته بود
وقتی که دستِ آب را خط می زدم.

مگر از آ تا ی چند کوچه است
که هوسهای خمار پا برهنه می دوند ؟
گاه رشمِ رفتن بهانه ، سرود خواستن کنایه
گاه روی نرده ها پیراهنی نشانه
شاخه ها شاهدِ ترانه

راستی ، حالا که من نیستم چه کسی می گوید " دوستت دارم ؟"
می دانی ؟
خروسها هنو وقت سحر می خوانند
من حوصله نمی کنم ، به گیتار دست نمی زنم
نگاه می کنم
نگاه به قاب نیمه شب ، به مردی که در قطار خوابید !

در دیر که رسید ، به به از بوته های توت و آه از لبِ شکوفه چید
گمانم خوابِ تنم را دیده بود وقتی خامه در دهان می کردیم
گمانم خمار با من در قمار بود وقتی که سیگار دود می کردیم
حالا، شاید دیوارها را رنگ ، کلافه ها را عوض می کند
شاید کسی آلبالوها را ، نه ه ه خالهیش را هووووم می کند
شاید حصیرها را پاره ، نشانِ کبودم را چاره کرده است
راستی ، حالا که من نیستم چه کسی می گوید " دوستت دارم ؟"
چه کسی قد من با تو تا ستاره ها می پرد ؟
چه کسی مثل من تا صبح با تو حلقه می شود؟

چشمهایت را نبند ، نمی بندم
با خروسها فقط می خندم ، بخند
هارت در راه است ،می آید
می آیم با شیشه های دارچین و زعفران
برایت لحافی نو می آورم ، نلرز
کمی دور عروسکها ، با کبکها زیر برفها ، بچرخ بچرخ
بهارت در راه است ، می آید
می آیم با غنچه های سیاه شب ، میانِ اتوبانهای دراز
با هم برای فصلها ، برای نقطه های جا مانده
برای کسی که مدام به خوابهایمان رسیده
برای چشمهایِ من شرمگین مهتاب
واژه های خیس که می بارند
می نویسیم " مهتاب در من است ، در ما " .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#150 | Posted: 11 Feb 2014 13:22
خطی بر بالهای شب

انگورهای تاک را برای خمارها
سنگها را برای دیوارها چیده اند .
برای لالایی های مست ، خطهایِ بریده از نفس
چشم ها از خواب گریخته اند .
صدای کسی هنوز روی صخره ها
کنارِ گوشم ، رویِ شانه ها ، بالا وپایین می رود .
کسی پرده ها را هر شب کنار
با ماه و ستاره مدام حرف می زند .
کسی که هنوز رنگِ بالهای پرستو را ندیده
آوایِ مرا از دور دستها
طعم لبهایم را در رقص پروانه ها چشیده است.

کسی که این همه نزدیک ، آن همه دور
چگونه با چرخشِ جرقه ها در هوا می پرد؟
چرا نمی رسد ، نمی رسد؟
چرا نمی داند که من در انتظارش مدام شمعها را روشن
مدام خطی بر بالهای شب تا دیوارها را رسم می کنم؟
آه ه ه اگر می دانست ، در بارگاهِ تنهاییم چگونه می چرخم
چگونه در شتابِ هر لحظه ، نفسهایم در پی نفسهایش
عریان تر از باوره آدمها می دوند !
آه ه ه اگر می دانست ، اگر می دانست
که این ترانه برای آهنگی گمنام
حرفِ آخر خوابهای من است
شاید ، شاید از دورها می آمد
دستهایم را در دستهایش نشانده ، گرم می کرد
مرا در اوج خوابهایم ، کنار نقره های رودخانه
روی بستری از امواجِ شعر می غلتاند
تا من دوباره بگویم :
آهای عشق ، آهای عشق
بلوط من نفس می کشد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 15 از 44:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  43  44  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Shahla Bahardust Poems | اشعار شهلا بهاردوست بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites