انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 103 از 283:  « پیشین  1  ...  102  103  104  ...  282  283  پسین »

Bidel Dehlavi | بیدل دهلوی



 
غزل شمارهٔ ۱۰۱۹

چرا کسی چو حباب از ادب نگاه ندارد
سری‌ که غیر هوا پشم درکلاه ندارد

دماغ نشئهٔ فقر آرزوی جاه ندارد
سر برهنهٔ ما دردی ازکلاه ندارد

قسم به جوهر بی‌ربطی نیاز و تعین
که هرکه را جگری داده‌اند آه ندارد

ز باد دستی آن زلف تابدار کبابم
که‌ گر همه دلش افتد به‌ کف نگاه ندارد

حقیقت تو مجازاست دل به وهم مفرسا
که غیر شیشه پری هیچ دستگاه ندارد

نفس به جاده طرازی اگر فضول نیفتد
سراسر دو جهان منزل است‌، راه ندارد

چو چشم از مژه غافل ‌مشو که هیچ کس این جا
به غیر سایهٔ دیوار خود پناه ندارد

مباش بیخیر از برق بی‌امان دمیدن
که دانه در دهن اینجا به غیر کاه ندارد

اگر ز محکمهٔ‌ عدل دادخواه نجاتی
دو لب به مهر رسان دعویت‌ گواه ندارد

بساط‌ حشر که خورشید فضل‌ می‌دمد اینجا
تو سایه‌ گر نبری نامهٔ سیاه ندارد

ترحم است بر احوال خلق یأس بضاعت
که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد

ز دستگاه تعلق مجو حساب تجرد
بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد

نفس تظلم آوارگی ‌کجا برد آخر
ز دل برآمده در هیچ جا پناه ندارد

به غیر داغ‌ که پوشد چو شمع بیدل ما را
که پای تا به سرش غیر یک ‌کلاه ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۰

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد
لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد

پرواز رسایی‌ که بنازیم به جهدش
چون رنگ به غیر از پر برکنده‌ ندارد

خواهی به عدم غوطه زن و خواه به هستی
بنباد تو جز غفلت یابنده ندارد

معیارتک و تاز من و ما ز نفس‌گیر
جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد

موج و کف دریای عدم سحرنگاری‌ست
نادار همه دارد و دارنده ندارد

از دلق گشودیم معمای قلندر
پوشیدگی این است‌که‌ کس ژنده ندارد

سیر خم زانو به هوس جمع نگردد
نامحرم معنی سر افکنده ندارد

همواری و صحرای تعین چه خیال است
این تختهٔ نجار جنون رنده ندارد

زین گردش رنگی که جبین ساز تماشاست
آن‌‌یست‌که صد جامهٔ زببنده ندارد

معشوق مزاجی‌ست ‌که این باغ تجدد
یک ربشه بجز سرو خرامنده ندارد

جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبا
موج گهر اجزا‌ی پراکنده ندارد

بیدل سخن این است تأمل کن و تن زن
من خواجه طلب مردم و او بنده ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۱

بهار صبح نفس زین دودم بقا که ندارد
به‌کارگاه فضولی چه خنده‌ها که ندارد

بلند کرده دماغ خیال خیره‌سریها
هزار بام تعین به یک هواکه ندارد

ز دستگاه تو و من درین قلمرو عبرت
به ما چه می‌رسد آخر برای ما که ندارد

فریب محفل هستی مخور که این‌ گل خودرو
ز رنگ و بو همه دارد مگر وفاکه ندارد

جهان عالم امکان گرفته و هم تلق
نبسته پای‌کسی جز همین حناکه ندارد

در اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلت
جبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد

غبار ما به هوایی نمی‌رسد چه توان‌ کرد
به پای عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد

به هیچ‌ گل نرسیدم‌ که رنگ ناز ندیدم
بهار دامن آن جلوه از کجا که ندارد

پیام کاف به نون می‌رسد ز عالم قدرت
به ‌گوش کس چه رساند کس آن صدا که ندارد

کجاست چاک دگر تا رسد به‌ کسوت مجنون
مگر مژه ‌گسلد بند آن قبا که ندارد

کجا بریم ز ردّ و قبول و هم فضولی
برو که نیست درین آستان بیا که ندارد

چسان به محرمی دل رسد زکوشش بیدل
نفس به خانهٔ آیینه نیز جا که ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۲

نفس به غیر تک و پوی باطلی‌ که ندارد
دگرکجا بردم جز به منزلی‌که ندارد

به باد هرزه‌دوی داد خاک مزرع راحت
دماغ سوخته خرمن ز حاصلی که ندارد

به یک دو قطره‌که‌گوهر دمانده است تأمل
محیط خفته در آغوش ساحلی‌که ندارد

بپوش دیده و بگذر که‌ گرد دشت تعلق
هزار ناقه نشانده‌ست در گلی که ندارد

بهارگلشن امکان ز ساز و برک شکفتن
همین شکستن رنگ است مشکلی‌که ندارد

عرق ذخیره نماید به بارگاه‌کریمان
زبان جرات اظهار سایلی که ندارد

به غیرتهمت خونی‌که نیست در رک بسمل
چه بست وهم به دامان قاتلی‌که ندارد

در این رباط‌ کهن خواب ناز برده جهان را
به زبر سایهٔ دیوار مایلی که ندارد

غبار شیشه ز مردم نهفته است پری را
مپوش چشم ز لیلی به محملی‌که ندارد

هزار آینه بر سنگ زد غرور تعین
جهان به خود طرف است از مقابلی‌که ندارد

نفس‌گداخت دویدن، به باد رفت نپیدن
خیال پا نکشید آخر از گلی ‌که ندارد

به جز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان
به خلوتی‌که ندیده است و محفلی‌که ندارد

غم محبت و داغ وفا ورنج تمنا
چها نمی‌کشد این بیدل از دلی که ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۳

غبار ما به جز این پر شکستنی‌که ندارد
کجا رود به امید نشستنی‌که ندارد

هزار قافله پا درگل است و می‌رود از خود
به فرصت و نفس بار بستنی‌که ندارد

چه زخمهاکه نچیده‌ست دل به فرقت یاران
ز ناخن المی سینه خستنی ‌که ندارد

سپند مجمر تصویرهمچو من به‌که نالد
ز وحشتی‌که فسرده‌ست و جستنی‌که ندارد

گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقا
به بال دعوی از خویش رستنی ‌که ندارد

اسیر حرص چه‌کوشش‌کند به ناز رهایی
بر این دکان هوس دل نبستنی ‌که ندارد

به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل
تعلقی که نبودش‌، گسستنی که ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۴

به هرجا نعمتی هست انفعالی درکمین دارد
حلاوت‌خانهٔ دنیا مگس در انگبین دارد

درین‌بزم‌کدورت‌خیز، عشرت‌چه‌، حلاوت کو
بقدر موج می اینجا جبین جام‌، چین دارد

به محویت محیط هرچه خواهی می‌توان ‌گشتن
فلکها فرش آن آیینه ‌کز حیرت نگین دارد

نفس‌در خون بسمل غوطه داد اجزای مکان را
رگ بیتابی آشفتگان خاصیت این دارد

کباب پهلوی آن بسملم‌ کز نقش عشرتها
خدنگ حسرت ابروکمانی دلنشین دارد

نمی‌چیند ز سیر لاله و گل خجلت شوخی
د‌رین گلشن چه شبنم هر که چشمی پاک‌بین دارد

خم هر موج می از نسبت نیرنگ ابرویت
شکست توبهٔ ما در شکست آستین دارد

مشو مغرور تمکین در تعلق‌زا جسمانی
که‌ گردی بیش نبود هرکه الفت با زمین دارد

بقدر انجم از گردون گره بر بال و پر دارم
مرا هر حلقهٔ این دام در زیر نگین دارد

هوایی بیش نتوان یافت از ساز حباب اینجا
تو خواهی نوحه‌کن خواهی ترنم‌، دل همین دارد

به‌حیرت‌کوش نه‌ کز پردهٔ دل واکشی رمزی
زبان جوهر آیینه آهنگی حزین دارد

به سودن رفت سر تا پای موج از شرم پیدایی
ضعیفی تا کجا ما را ندامت‌آفرین دارد

اثرهای تعلق نیست مانع وحشت ما را
قفس تا ناله دامن برزند صد رنگ چین دارد

شکفتن نیست در عالم به‌کام هیچکس بیدل
چمن هم از رگ گل، چین کلفت بر جبین دارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۵

قدح، می بر ‌کف است‌ و شمع‌، گل در آستین دارد
در این محفل عرق می‌پرورد هر کس جبین دارد

به ذوق سربلندی‌ها تلاش خاکساری کن
نهال این چمن گر ریشه دارد در زمین دارد

به جمعیت فریب این چمن خوردم ندانستم
که در هر غنچه توفان پریشانی کمین دارد

نفس تا در جگر باقی‌ست از آفت نی‌ام ایمن
که چون نی استخوانم چشم بد در آستین دارد

ندیدم فارغ از وحشت اگر خواری وگر عزت
ز در تا بام این ویرانه یکسر حکم زین دارد

گره در طبع نی هرچند افزون ناله رعناتر
کمند ما رسایی در خور سامان چین دارد

لب او را همین خط نیست منشور مسیحایی
چنین صد معجز آن سحرآفرین در آستین دارد

ندیدم از خجالت خویش را تا چشم واکردم
درین دریا حبابم طرفه وضعی شرمگین دارد

سزاوار خطایی هم نی‌ام از ننگ بیقدری
به حالم نسبت نفرین‌، غرور آفرین دارد

رهایی نیست ما را از فلک بی‌خاک گردیدن
به هرجا دانه‌ای هست آسیا زیر نگین دارد

به دوش سجده از خود می‌روم تا آستان او
به رنگ سایه جهد عاجزان پا از جبین دارد

سرشکم‌، دود آهم‌، شعله‌ام‌، داغ دلم بیدل
چو شمع‌از حاصل‌هستی‌سراپایم همین دارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۶

نهال زندگی بالیدنی وحشت‌کمین دارد
نفس‌گر ریشه پیدا می‌کند ننگ از زمین دارد

عدم سرمایه‌ایم از دستگاه ما چه می‌پرسی
شرار از نقد هستی یک نگاه واپسین دارد

نمی‌خواهد کسی خود را غبارآلود بی‌دردی
اگر ما درد دل داریم زاهد درد دین دارد

فسردن نیست دل را بی تو در کنج گرانجانی
که در هر جزو این سنگ آتش دیگرکمین دارد

تصرف نیست ممکن در دل ما عیش امکان را
که این اقلیم را داغ غمت زیر نگین دارد

تو هر رنگی‌که خواهی جلوه‌کن در تنگنای دل
سراسر خانهٔ آیینه‌ام یک‌گل زمین دارد

به‌هر بی‌دست‌وپایی شمع‌از خودمی‌برد خود را
نبیند واپسی هرکس نگاه پیش‌بین دارد

شکنج چهرهٔ اقبال باشد درخور دولت
به قدر نردبان قصر شهان چین جبین دارد

ندارد چاره از بی‌دستگاهی طینت موزون
که سرو این چمن صد دست در یک آستین دارد

به احرام محبّت از گداز دل مشو ایمن
هوای وادی مجنون مزاج آتشین دارد

کمال دانش ماگر فراموشی‌ست از عالم
مشو مغرور آگاهی که غفلت هم همین دارد

به رنج یک تپیدن صد جهان عشرت نمی‌ارزد
نمی‌دانم کدامین آرزو دل را برین دارد

به همّت یک قدم زین عرصه نتوان تاختن بیدل
وگر نه هر که بینی رخش صد دعوی به زین دارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۷

دل از وسعت اگر شانی ندارد
بیابان هم بیابانی ندارد

در این دریا ندامت اعتبار است
گهر جز اشک عریانی ندارد

جنون می‌نالد از بی‌دستگاهی
که عریانی‌ گریبانی ندارد

تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر
طرب جز رنگ سامانی ندارد

به خود می‌بال لیک از غصه خوردن
تنور آرزو نانی ندارد

محبت‌پیشه‌ای بگداز و خون ش
که درد عشق درمانی ندارد

کشد چون‌ گردباد آخر ز حلقت
گریبانی که دامانی ندارد

در دل می‌زنی آزادیت کو
مگر آیینه زندانی ندارد

محبت دستگاه عافیت نیست
تحیر ربط مژگانی ندارد

تظلم دوری از اصل است ور نه
نفس در سینه فغانی ندارد

تحیر بسمل اشک نیازم
به خون غلتیدنم جانی ندارد

اگر عشق بتان‌ کفر است بیدل
کسی جز کافر ایمانی ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۰۲۸

عدم زین بیش برهانی ندارد
وجوب است آنچه امکانی ندارد

گشاد و بست چشمت عالم‌آراست
جهان پیدا و پنهانی ندارد

دماغ ما و من بیهوده مفروش
خیال چیده دکانی ندارد

بخند ای صبح بر عریانی خویش
گریبان تو دامانی ندارد

کف خاک از پریشانی غبار است
به خود بالیدنت شانی ندارد

به نفی اعتبار اندیشه تا چند
شکست رنگ تاوانی ندارد

کسی جز شبهه از هستی چه خواند
سر این نامه عنوانی ندارد

چه دانشها که بر بادش ندادیم
جنون هم کار آسانی ندارد

مروت از دل خوبان مجویید
فرنگستان مسلمانی ندارد

ز اسباب نعیم و ناز دنیا
چه دارد کس گر احسانی ندارد

درین وادی همه‌ گر خضر باشد
ز هستی غیر بهتانی ندارد

خیال زندگی دردی‌ست بیدل
که غیر از مرگ درمانی ندارد
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  
صفحه  صفحه 103 از 283:  « پیشین  1  ...  102  103  104  ...  282  283  پسین » 
شعر و ادبیات

Bidel Dehlavi | بیدل دهلوی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA