غزل شماره ۲۷۲۷ یک دل روشن نگهبان جهانی می شودعصمت یوسف حصار کاروانی می شودقطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناستاز خودی چون رست بحر بیکرانی می شودنفس ظالم می شود مظلوم در پیرانه سرگرگ چون گردید بی دندان، شبانی می شودهر که را بینم سری دارد به پای یار خویشاز برای تیر آه من کمانی می شودشبنمی سیراب می سازد گل نم دیده رابوی می صائب مرا رطل گرانی می شود
غزل شماره ۲۷۲۸ مخزن گوهر صدف از ته گزینی می شودکف سبک در بحر از بالانشینی می شودهر پر کاهی بود در دیده اش بال هماصاحب خرمن کسی کز خوشه چینی می شودکوته اندیشان ز استقبال غم آسوده انددردهای نسیه، نقد از دوربینی می شوددر مقام خویش باشد چوبکاری را ثمرچوب گل سوداییان را چوب چینی می شودرشته مریم کمند سوزن عیسی نشدروحهای آسمانی کی زمینی می شود؟ساده لوحی می کند هموار بر خود هر چه هسترشته جان پرگره از خرده بینی می شودبا دل نازک کند اندک ملالی کار سنگموی سهلی سرمه آواز چینی می شودصاف با آفاق کن صائب دل خود را که صبحمشرق خورشید از روشن جبینی می شود
غزل شماره ۲۷۲۹ دیده روشن از فروغ آشنایی می شودرزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شودهر که خاک نیستی در چشم خود بینی نریختگرچه در خلوت کند طاعت ریایی می شودنقش شیرین بست راه گفتگو بر کوهکنسخت رویی سد راه آشنایی می شودرشته پیوند یاران را بریدن سهل نیستچهره برگ خزان زرد از جدایی می شوداین گشایشها که در بیگانگی من دیده امحیف از اوقاتی که صرف آشنایی می شودمی خورندش مردم کوتاه بین آخر به چشمهر که چون مه فربه از نور گدایی می شودناخن تدبیر بیجا خون خود را می خوردعقده دل، باز از بی دست و پایی می شودهر سرایی را چراغی هست صائب در جهانخانه دل روشن از نور خدایی می شود
غزل شماره ۲۷۳۰ زیر تیغ از جبهه چین مردان می باید گشودبر رخ مهمان در کاشانه می باید گشودعقده از کار پریشان خاطران روزگاربا تهیدستی به رنگ شانه می باید گشودابر نیسان آبرو را می دهد گوهر عوضپیش مینا دست چون پیمانه می باید گشودسیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشیددر بهاران بند از دیوانه می باید گشودگرچه بر آتش زدن را مشورت در کار نیستفالی از بال و پر پروانه می باید گشودگفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل استپیش طفلان دفتر افسانه می باید گشودسر به جیب خاک می باید کشیدن در خزاندر بهاران بال و پر چون دانه می باید گشودپنجه کردن با زبردستان ندارد حاصلیسیل چون آمد در کاشانه می باید گشودچون صدف باید اگر لب باز کردن ناگزیردر هوای ابر سر مستانه می باید گشودکوری جمعی که بر لب تشنگان بستند آبچون محرم شد در میخانه می باید گشودخوش بود با تازه رویان بی حجاب آمیختندر هوای ابر سرمستانه می باید گشودثقل دستار تعین برنتابد بزم میاین گرانجان را ز سر رندانه می باید گشودبستگی کفرست در آیین واصل گشتگاناز کمر زنار در بتخانه می باید گشودچشم باید بست صائب اول از روی دو کونبعد از آن بر چهره جانانه می باید گشود
غزل شماره ۲۷۳۱ عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمودوقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمودحسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده تردختر رز خویش را در چادر مینا نمودسر بسر چشم غزالان چشم قربانی شده استمحمل لیلی مگر جولان درین صحرا نمود؟حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیستتنگی آغوش قمری سرو را رعنا نمودمهربان شد آسمان از چرب نرمیهای مننخل مومین ریشه محکم در دل خارا نمودخاک نیلی می شود از سایه دیوانه امبس که سنگ کودکان در پیکر من جا نمودبرده است از کار دستم را جدایی، ورنه منمی توانستم شکایت نامه ها انشا نمودآشنا سوزست برق گوهر نایاب عشقبرنیاید هر که غواصی درین دریا نموداز سبک مغزی است سودای اقامت در جهانکوه نتوانست پا قایم درین صحرا نمودتازه شد از سوده الماس داغ کهنه اماین جواهر سرمه صائب چشم من بینا نمود
غزل شماره ۲۷۳۲ گوش شو هر جا سخن را ساز نتوانی نمودمهر بر لب زن دلی گرباز نتوانی نمودبر میاور سر ز جیب خامشی چون شمع روزگر سر خود را فدای گاز نتوانی نمودبیقراری می رساند شهپر توفیق رابال بر هم زن اگر پرواز نتوانی نمودپا به دامان اقامت، سر به زیر بال کشپنجه چون در پنجه شهباز نتوانی نمودحسن در دلهای روشن می نماید خویش راآه اگر آیینه را پرداز نتوانی نمودنیست صائب کم ز قدرت در مقام خویش عجزبر زمین نه ساز را گر ساز نتوانی نمود
غزل شماره ۲۷۳۳ جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهدهر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهدما گذشتیم از هما و سایه اقبال اوتا کدامین بی سعادت بر سر خود جا دهدسدره و طوبی به چشمش نخل ماتم می شودهر که جان در پای آن سرو سهی بالا دهدز آستین بی نیازی خاکمالش می دهیمدامن دولت اگر دوران به دست ما دهدعالم روشن به چشمش سازد از منت سیاهجان به خفاش از دم جان بخش اگر عیسی دهداز نگاه تلخ در پیمانه اش خون می کنمخضر آب زندگی را گر به استغنا می دهددیده بینا به هر ناشسته رویی می دهندتا که را مشاطه قدرت دل بینا دهدنیست ممکن از تواضع راست گردد پشت منچون مه نو آسمان گر بوسه ام بر پا دهدمنت روی زمین دارد به ابر نوبهارقطره چندی به صد ابرام اگر دریا دهدنیست از عزلت اگر قصدش بلند آوازگیچون به کوه قاف پشت خویش را عنقا دهد؟صرف در تصویر شیرین جوهر خود کرده استتیشه را فرهاد ازان رو بر سر خود جا دهدبیخودی کیفیتی دارد که در ادراک آنهر دو عالم را به جامی مست بی پروا دهدچون شرر در سنگ، در شهرست سودا کو چه بندآتش ما را بلندی دامن صحرا دهدمگذر از افتادگی صائب که خورشید بلندشبنم افتاده را در دیده خود جا دهد
غزل شماره ۲۷۳۴ کی به عاشق بوسه آن لعل لب میگون دهد؟نیست ممکن گوهر شاداب نم بیرون دهدشکوه از دل کی تراود تا نگردد دل دو نیم؟چون زبان خامه شق گردد سخن بیرون دهدهر که آب از چشمه سار بی نیازی خورده استآب گوهر در مذاقش تلخی افیون دهدپیش چرخ بی مروت آبروی خود مریزاین سبوی کهنه هیهات است نم بیرون دهدبر نیارد سرمه دان دریاکشان را از خماردیده آهو چه تسکین دل مجنون دهد؟خلق مجنون را نسازد تنگ، جوش دام و ددکوه را دیوانگی پیشانی هامون دهدنیست بوی گل دماغ آشفتگان را سازگارما و دامان بیابانی که بوی خون دهدعالم امکان، کف بحر پر آشوب فناستپشت بر دیوار آسایش کس اینجا چون دهد؟هر که دریابد نشاط باده تلخ فنابوسه بر لبهای خنجر چون لب میگون دهدلقمه چرب از برای خاک سامان می کندهر که را گردون دون، جمعیت قارون دهدگفتم از زرکار من چون زر شود، غافل که چرخچون گل رعنا مرا از کاسه زر خون دهدحکمت اندوزی که شد گوهرشناس وقت صافبوسه ها بر پای خم مانند افلاطون دهدزان خوشم صائب به نان جو که بر خوان جهاننعمت الوان ثمر غمهای گوناگون دهد
غزل شماره ۲۷۳۵ دل ز پهلوی جنون داد فراغت می دهدعالمی را مایه از سنگ ملامت می دهدگر نهالی را دهم از چشمه آیینه آباز سیه بختی همان بار کدورت می دهدغنچه شو گر از هجوم عشقبازان درهمیخنده گل بلبلان را بال جرأت می دهدحسن می خواهی نگاه گرم را معزول کنباغبان اهل، گلشن را به غارت می دهدصائب از دست تهی تا کی شکایت می کنی؟تنگدستی را فلک در خورد همت می دهد
غزل شماره ۲۷۳۶ بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهدآب روشن را صدف تشریف گوهر می دهدعزم چون افتاد صادق راهبر در کار نیستاشتیاق وصل شکر مور را پر می دهددر مقام قهر، احسان از بزرگان خوشنماستبحر سیلی می خورد از موج و عنبر می دهدنیست از دریای آتش غم اگر دل محکم استموم را جرأت پر و بال سمندر می دهددر ترازوی گهربار سخاوت میل نیستابر فیض خود به خار و گل برابر می دهدسنگ می گردد به اندک روزگاری پیکرشچون صدف هر کس که آب رو به گوهر می دهدداغ را در سینه من چون سپند آرام نیستاین زمین گرم یاد از دشت محشر می دهدرتبه نومیدی از عمر ابد بالاترستورنه آب زندگی کام سکندر می دهدمی رساند دل به کوی یار مشت خاک مااین سپند شوخ بال و پر به مجمر می دهدهر که را شمشیر غیرت در نیام زنگ نیستنامه را رنگینی از خون کبوتر می دهدمی کند تأثیر صحبت کار خود هر جا که هستتیغ را سرپنجه فولاد جوهر می دهدهر گدا چشمی ندارد راه در درگاه دلورنه کام هر دو عالم را همین در می دهدآه ازین گردون کم فرصت که می گیرد سحردر سر شب هر که را چون شمع افسر می دهدما به دست تنگ خرسندیم، ورنه روزگاراین گره را در عوض صد عقد گوهر می دهدمی کند صائب گرانبارش ز داغ بی بریدل به هرکس چرخ افزون چون صنوبر می دهدنیست رسم ما شکایت صائب از بیداد چرخسینه پرخون سخن را رنگ دیگر می دهد