انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 273 از 718:  « پیشین  1  ...  272  273  274  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۷

یک دل روشن نگهبان جهانی می شود
عصمت یوسف حصار کاروانی می شود

قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست
از خودی چون رست بحر بیکرانی می شود

نفس ظالم می شود مظلوم در پیرانه سر
گرگ چون گردید بی دندان، شبانی می شود

هر که را بینم سری دارد به پای یار خویش
از برای تیر آه من کمانی می شود

شبنمی سیراب می سازد گل نم دیده را
بوی می صائب مرا رطل گرانی می شود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۸


مخزن گوهر صدف از ته گزینی می شود
کف سبک در بحر از بالانشینی می شود

هر پر کاهی بود در دیده اش بال هما
صاحب خرمن کسی کز خوشه چینی می شود

کوته اندیشان ز استقبال غم آسوده اند
دردهای نسیه، نقد از دوربینی می شود

در مقام خویش باشد چوبکاری را ثمر
چوب گل سوداییان را چوب چینی می شود

رشته مریم کمند سوزن عیسی نشد
روحهای آسمانی کی زمینی می شود؟

ساده لوحی می کند هموار بر خود هر چه هست
رشته جان پرگره از خرده بینی می شود

با دل نازک کند اندک ملالی کار سنگ
موی سهلی سرمه آواز چینی می شود

صاف با آفاق کن صائب دل خود را که صبح
مشرق خورشید از روشن جبینی می شود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۲۹

دیده روشن از فروغ آشنایی می شود
رزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شود

هر که خاک نیستی در چشم خود بینی نریخت
گرچه در خلوت کند طاعت ریایی می شود

نقش شیرین بست راه گفتگو بر کوهکن
سخت رویی سد راه آشنایی می شود

رشته پیوند یاران را بریدن سهل نیست
چهره برگ خزان زرد از جدایی می شود

این گشایشها که در بیگانگی من دیده ام
حیف از اوقاتی که صرف آشنایی می شود

می خورندش مردم کوتاه بین آخر به چشم
هر که چون مه فربه از نور گدایی می شود

ناخن تدبیر بیجا خون خود را می خورد
عقده دل، باز از بی دست و پایی می شود

هر سرایی را چراغی هست صائب در جهان
خانه دل روشن از نور خدایی می شود


بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۰

زیر تیغ از جبهه چین مردان می باید گشود
بر رخ مهمان در کاشانه می باید گشود

عقده از کار پریشان خاطران روزگار
با تهیدستی به رنگ شانه می باید گشود

ابر نیسان آبرو را می دهد گوهر عوض
پیش مینا دست چون پیمانه می باید گشود

سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
در بهاران بند از دیوانه می باید گشود

گرچه بر آتش زدن را مشورت در کار نیست
فالی از بال و پر پروانه می باید گشود

گفتگوی عشق با افسردگان بی حاصل است
پیش طفلان دفتر افسانه می باید گشود

سر به جیب خاک می باید کشیدن در خزان
در بهاران بال و پر چون دانه می باید گشود

پنجه کردن با زبردستان ندارد حاصلی
سیل چون آمد در کاشانه می باید گشود

چون صدف باید اگر لب باز کردن ناگزیر
در هوای ابر سر مستانه می باید گشود

کوری جمعی که بر لب تشنگان بستند آب
چون محرم شد در میخانه می باید گشود

خوش بود با تازه رویان بی حجاب آمیختن
در هوای ابر سرمستانه می باید گشود

ثقل دستار تعین برنتابد بزم می
این گرانجان را ز سر رندانه می باید گشود

بستگی کفرست در آیین واصل گشتگان
از کمر زنار در بتخانه می باید گشود

چشم باید بست صائب اول از روی دو کون
بعد از آن بر چهره جانانه می باید گشود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۱

عشق فارغبالم از اندیشه دنیا نمود
وقت آن کس خوش که شغل عشق را پیدا نمود

حسن شوخ از پرده پوشی می شود بی پرده تر
دختر رز خویش را در چادر مینا نمود

سر بسر چشم غزالان چشم قربانی شده است
محمل لیلی مگر جولان درین صحرا نمود؟

حسن بالادست را مشاطه ای چون عشق نیست
تنگی آغوش قمری سرو را رعنا نمود

مهربان شد آسمان از چرب نرمیهای من
نخل مومین ریشه محکم در دل خارا نمود

خاک نیلی می شود از سایه دیوانه ام
بس که سنگ کودکان در پیکر من جا نمود

برده است از کار دستم را جدایی، ورنه من
می توانستم شکایت نامه ها انشا نمود

آشنا سوزست برق گوهر نایاب عشق
برنیاید هر که غواصی درین دریا نمود

از سبک مغزی است سودای اقامت در جهان
کوه نتوانست پا قایم درین صحرا نمود

تازه شد از سوده الماس داغ کهنه ام
این جواهر سرمه صائب چشم من بینا نمود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۲

گوش شو هر جا سخن را ساز نتوانی نمود
مهر بر لب زن دلی گرباز نتوانی نمود

بر میاور سر ز جیب خامشی چون شمع روز
گر سر خود را فدای گاز نتوانی نمود

بیقراری می رساند شهپر توفیق را
بال بر هم زن اگر پرواز نتوانی نمود

پا به دامان اقامت، سر به زیر بال کش
پنجه چون در پنجه شهباز نتوانی نمود

حسن در دلهای روشن می نماید خویش را
آه اگر آیینه را پرداز نتوانی نمود

نیست صائب کم ز قدرت در مقام خویش عجز
بر زمین نه ساز را گر ساز نتوانی نمود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۳

جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد
هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهد

ما گذشتیم از هما و سایه اقبال او
تا کدامین بی سعادت بر سر خود جا دهد

سدره و طوبی به چشمش نخل ماتم می شود
هر که جان در پای آن سرو سهی بالا دهد

ز آستین بی نیازی خاکمالش می دهیم
دامن دولت اگر دوران به دست ما دهد

عالم روشن به چشمش سازد از منت سیاه
جان به خفاش از دم جان بخش اگر عیسی دهد

از نگاه تلخ در پیمانه اش خون می کنم
خضر آب زندگی را گر به استغنا می دهد

دیده بینا به هر ناشسته رویی می دهند
تا که را مشاطه قدرت دل بینا دهد

نیست ممکن از تواضع راست گردد پشت من
چون مه نو آسمان گر بوسه ام بر پا دهد

منت روی زمین دارد به ابر نوبهار
قطره چندی به صد ابرام اگر دریا دهد

نیست از عزلت اگر قصدش بلند آوازگی
چون به کوه قاف پشت خویش را عنقا دهد؟

صرف در تصویر شیرین جوهر خود کرده است
تیشه را فرهاد ازان رو بر سر خود جا دهد

بیخودی کیفیتی دارد که در ادراک آن
هر دو عالم را به جامی مست بی پروا دهد

چون شرر در سنگ، در شهرست سودا کو چه بند
آتش ما را بلندی دامن صحرا دهد

مگذر از افتادگی صائب که خورشید بلند
شبنم افتاده را در دیده خود جا دهد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۴

کی به عاشق بوسه آن لعل لب میگون دهد؟
نیست ممکن گوهر شاداب نم بیرون دهد

شکوه از دل کی تراود تا نگردد دل دو نیم؟
چون زبان خامه شق گردد سخن بیرون دهد

هر که آب از چشمه سار بی نیازی خورده است
آب گوهر در مذاقش تلخی افیون دهد

پیش چرخ بی مروت آبروی خود مریز
این سبوی کهنه هیهات است نم بیرون دهد

بر نیارد سرمه دان دریاکشان را از خمار
دیده آهو چه تسکین دل مجنون دهد؟

خلق مجنون را نسازد تنگ، جوش دام و دد
کوه را دیوانگی پیشانی هامون دهد

نیست بوی گل دماغ آشفتگان را سازگار
ما و دامان بیابانی که بوی خون دهد

عالم امکان، کف بحر پر آشوب فناست
پشت بر دیوار آسایش کس اینجا چون دهد؟

هر که دریابد نشاط باده تلخ فنا
بوسه بر لبهای خنجر چون لب میگون دهد

لقمه چرب از برای خاک سامان می کند
هر که را گردون دون، جمعیت قارون دهد

گفتم از زرکار من چون زر شود، غافل که چرخ
چون گل رعنا مرا از کاسه زر خون دهد

حکمت اندوزی که شد گوهرشناس وقت صاف
بوسه ها بر پای خم مانند افلاطون دهد

زان خوشم صائب به نان جو که بر خوان جهان
نعمت الوان ثمر غمهای گوناگون دهد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۵

دل ز پهلوی جنون داد فراغت می دهد
عالمی را مایه از سنگ ملامت می دهد

گر نهالی را دهم از چشمه آیینه آب
از سیه بختی همان بار کدورت می دهد

غنچه شو گر از هجوم عشقبازان درهمی
خنده گل بلبلان را بال جرأت می دهد

حسن می خواهی نگاه گرم را معزول کن
باغبان اهل، گلشن را به غارت می دهد

صائب از دست تهی تا کی شکایت می کنی؟
تنگدستی را فلک در خورد همت می دهد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۶

بی غرض چون شد سخن تأثیر دیگر می دهد
آب روشن را صدف تشریف گوهر می دهد

عزم چون افتاد صادق راهبر در کار نیست
اشتیاق وصل شکر مور را پر می دهد

در مقام قهر، احسان از بزرگان خوشنماست
بحر سیلی می خورد از موج و عنبر می دهد

نیست از دریای آتش غم اگر دل محکم است
موم را جرأت پر و بال سمندر می دهد

در ترازوی گهربار سخاوت میل نیست
ابر فیض خود به خار و گل برابر می دهد

سنگ می گردد به اندک روزگاری پیکرش
چون صدف هر کس که آب رو به گوهر می دهد

داغ را در سینه من چون سپند آرام نیست
این زمین گرم یاد از دشت محشر می دهد

رتبه نومیدی از عمر ابد بالاترست
ورنه آب زندگی کام سکندر می دهد

می رساند دل به کوی یار مشت خاک ما
این سپند شوخ بال و پر به مجمر می دهد

هر که را شمشیر غیرت در نیام زنگ نیست
نامه را رنگینی از خون کبوتر می دهد

می کند تأثیر صحبت کار خود هر جا که هست
تیغ را سرپنجه فولاد جوهر می دهد

هر گدا چشمی ندارد راه در درگاه دل
ورنه کام هر دو عالم را همین در می دهد

آه ازین گردون کم فرصت که می گیرد سحر
در سر شب هر که را چون شمع افسر می دهد

ما به دست تنگ خرسندیم، ورنه روزگار
این گره را در عوض صد عقد گوهر می دهد

می کند صائب گرانبارش ز داغ بی بری
دل به هرکس چرخ افزون چون صنوبر می دهد

نیست رسم ما شکایت صائب از بیداد چرخ
سینه پرخون سخن را رنگ دیگر می دهد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 273 از 718:  « پیشین  1  ...  272  273  274  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA