انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 274 از 718:  « پیشین  1  ...  273  274  275  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۷

غنچه این باغ بوی پاره دل می دهد
شاخ گل یادی ز دست و تیغ قاتل می دهد

کم نگردد فیض حسن از پرده داریهای شرم
شمع در فانوس نور خود به محفل می دهد

حاصل زهد ریایی جز کف افسوس نیست
دانه چون پنهان شود در خاک حاصل می دهد

دامن صدق طلب هرکس که می آرد به دست
گام اول پشت بر دیوار منزل می دهد

می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد
موج اگر دامن به دست خشک ساحل می دهد

کشتن بی زخم می خواهم، که زخم بی ادب
بوسه گستاخانه بر شمشیر قاتل می دهد

خون من از بس که با پیکان او جوشیده است
در رگ من موج خون بانگ سلاسل می دهد

صائب از قید فرنگ عقل می گردد خلاص
هر که دین و دل به آن مشکین سلاسل می دهد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۸

شاخ گل از دست و چوگان تو یادم می دهد
غنچه از گوی گریبان تو یادم می دهد

جلوه خورشید تابان در ته دامان ابر
زیر زلف از ماه تابان تو یادم می دهد

برق عالمسوز در ابر سیاه نوبهار
از نگاه چشم فتان تو یادم می دهد

از شفق حال شهیدان تو می گردد عیان
ماه نو از تیغ عریان تو یادم می دهد

انتظام گوهر شهوار در کام صدف
زیر لب از عقده دندان تو یادم می دهد

خط به دور جام لبریز از شراب لاله رنگ
گرد لب از خط ریحان تو یادم می دهد

می دهد یاد از دل پرخون من هر غنچه ای
هرگلی از روی خندان تو یادم می دهد

از صف محشر دلم لرزان شود چون برگ بید
کز صف برگشته مژگان تو یادم می دهد

در میان جان شیرین چون الف جا می دهم
هر چه از سرو خرامان تو یادم می دهد

در کنار بوستان، مجموعه رنگین گل
صائب از اوراق دیوان تو یادم می دهد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۳۹

گر دو روزی خاکمال آن گلعذارم می دهد
توتیای دیده از خط غبارم می دهد

ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار
وصل کی تسکین جان بیقرارم می دهد

می رساند جان به لب قاتل مرا از انتظار
تا دم آبی ز تیغ آبدارم می دهد

دیده تر کاغذ ابری شد از خشکی مرا
همچنان گردون سنگین دل فشارم می دهد

از سر پیر مغان آن به که دردسر برم
من که مستی دردسر بیش از خمارم می دهد

باز می گیرد به زخم سنگ از من یک به یک
گر چمن پیرا دو روزی برگ و بارم می دهد

می برد غیرت به عیش بی زوال خار من
آن که تشریف سبکسیر بهارم می دهد

مدعایش امتحان دامن پاک من است
گر به خلوت گاهی آن پرکاربارم می دهد

قانعم من زان لب شیرین به یک دشنام تلخ
آن ستمگر وعده بوس و کنارم می دهد

در گلویم چون صدف می سازد از خست گره
قطره چندی اگر ابر بهارم می دهد

رخنه دل گر نگردد رهنمای دیده ام
راه بیرون شد که زین نیلی حصارم می دهد؟

بس که بر دلها سؤال من گرانی می کند
کوه با حاضر جوابی انتظارم می دهد

کرده ام صائب قناعت از وصالش با خیال
زان گل بی خار تسکین خارخارم می دهد
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۰

عارفان را نکهت سیب ذقن جان می دهد
طفل مشرب جان برای نار پستان می دهد

با سبکروحان به نقد دل گرانی چون کنم؟
شمع در راه نسیم صبحدم جان می دهد

سر به دنبال جنون عشق نه، کاین باد دست
وسعت خاطر بیابان در بیابان می دهد

دل ز فکر پوچ خواهد باخت خود را چون حباب
کشتی ما را سبکباری به طوفان می دهد

پیش دریا آبروی خود چرا ریزد صد؟
قطره ای دارد گدایی، ابر نیسان می دهد

سهل باشد بند کردن ناخنی بر بیستون
پیش برق تیشه من کوه میدان می دهد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۱

راز ما را ناله شبگیر بیرون می دهد
شورش دیوانه را زنجیر بیرون می دهد

نیست از سنگین دلیها گر نگریم در وداع
زخم تیغ تیز خون را دیر بیرون می دهد

شکر می گردد شکایت بر زبان عاشقان
می خورد خون، جوهر این شمشیر بیرون می دهد

دایه هر خونی که از بدخویی طفلان خورد
از محبت در لباس شیر بیرون می دهد

می شود صائب چو گل از آتش خجلت کباب
خنده را هرکس که بی تدبیر بیرون می دهد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۲

چشم او تعلیم رم کردن به آهو می دهد
غمزه او تیغ بیباکی به ابرو می دهد

در دل شب می توان گل چید از گلزار فیض
آفتابی شد چو رنگ گل، کجا بو می دهد؟

دیده رسوانگاهان پرده از کارت کشید
این سزای آن که هر آیینه را رو می دهد

تلخ کردن لب به دشنام هوسناکان چرا؟
خیره چشمان را سزا آن چین ابرو می دهد

این غزل در جلوه برقی به صائب جلوه کرد
اینقدر توفیق، موزونان که را رو می دهد؟

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۳

صیقل دل فیض آه صبحگاهی می دهد
صبحدم بر صدق این معنی گواهی می دهد

ما به دریا لب نیالاییم و چرخ آبگون
می به ما دریاکشان از گوش ماهی می دهد

هر که می داند که دردسر به قدر دولت است
کی کلاه خود به تاج پادشاهی می دهد؟

خنده رویی می دهد یاد از پریشان خاطری
قبض بر جمعیت خاطر گواهی می دهد

قهرمان عشق بیتاب است در خون ریختن
این محیط از موج خود سوزن به ماهی می دهد

این جواب آن غزل صائب که ناصح گفته است
تا لب ساغر به خون من گواهی می دهد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۴

چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد
غمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد

اینچنین کز سرمه بیگانگی مست است مست
کی نگاهش با نگاهم آشنایی می دهد؟

وه چه سازم با دل بیطاقت خود کان نگاه
ساغر لبریز طاقت آزمایی می دهد

شانه در زلف تو دست باد را بر چوب بست
سرمه در چشم تو داد خودنمایی می دهد

تندرستی بر نمی تابد مزاج عاشقان
استخوان ما شکست مومیایی می دهد

صائب از آرایش دستار خواهش در گذر
غنچه این باغ بوی بیوفایی می دهد

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۵

خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید
از دل آتش بهار بی خزان آمد پدید

از غبار خط یکی صد شد صفای عارضش
یوسفستانی ز گرد کاروان آمد پدید

فتنه آخر زمان بیدار شد از خواب ناز
تا خط سبز از عذار دلستان آمد پدید

طاق نسیان گشت از گرد کسادی ماه عید
تا ز طرف بام آن ابروکمان آمد پدید

حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همند
پیچ وتاب من ازان موی میان آمد پدید

از گداز فکر تا باریک گردیدم چو موج
در دل هر قطره بحر بیکران آمد پدید

از غبار خاطر و از آه دردآلود من
هم زمین موجود شد هم آسمان آمد پدید

غم به قدر ظرف از دیوان قسمت می دهند
عقده در کار مسیح از آسمان آمد پدید

تا نپیوستم به مقصد، راست ننمودم نفس
گرد این تیر سبکرو از نشان آمد پدید

بستگیها را گشایشها بود در آستین
لال را از دست خود ده ترجمان آمد پدید

سرخ رویی داد صائب رنگ زرد من ثمر
زین خزان آخر بهار بی خزان آمد پدید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۷۴۶

برگرفتی پرده از رخ گلستان آمد پدید
آستین ناز افشاندی خزان آمد پدید

خاکدان دهر مفلس بود از نقد مراد
دستها بر هم زدی دریا و کان آمد پدید

تا شعوری داشتم می کرد وصل از من کنار
من چو رفتم از میان آن خوش میان آمد پدید

چشمه خورشید در گرد کدورت غوطه زد
تا غبار خط ز روی دلستان آمد پدید

چشم را خواباند، چندین فتنه را بیدار کرد
زلف را افشاند، عمر جاودان آمد پدید

در حریم نیستی بالا وپایینی نبود
من چو گشتم خاک، خاک آستان آمد پدید

کلک گوهربار صائب تا سخن پرداز شد
زنده رود تازه ای در اصفهان آمد پدید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 274 از 718:  « پیشین  1  ...  273  274  275  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA