غزل شماره ۲۸۱۷ زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگرددکف افسوس می گردد صدف چون بی گهر گرددبه اندک فرصتی می گردد از جان سیر تن پرورزگوهرهای فربه رشته لاغر زودتر گرددمکش رو در هم از طوفان چو بی ظرفان درین دریاکه هر چینی که بر ابرو زنی موج خطر گردداگر چون خار و خس خود را زبی برگی سبک سازیدرین دریا ترا هر موجه ای بال دگر گرددزخود بیگانه، با خلق آشنا گشتم ندانستمکه هر کس آشنای خود نگردد دربدر گرددمرا می زیبد از اهل بصیرت لاف بیناییبه قدر داغ اگر دل آدمی را دیده ور گرددبه ذوقی شویم از جان دست در سرچشمه تیغشکه خضر از آب حیوان با دهان خشک برگرددرود از دست بیرون زر چو بیش از قدر حاجت شدکه خون فاسد چو شد آهن ربای نیشتر گرددکنار و بوس می خواهم زخوبان، نیستم طوطیکه از آیینه رخساران به حرف و صوت برگردددل روشن زموج انقلاب آسوده می باشدنجنبد آب گوهر بحر اگر زیر و زبر گردددل افسرده نگشاید به حرف دلگشا صائبنسیم از غنچه پیکان گریبان چاک برگردد
غزل شماره ۲۸۱۸ مباد از باده آن لبهای خون آشام تر گرددکه تیغ از آبداری تشنه خون بیشتر گرددزناز و سرگرانی آنقدر خون در دل من کنکه یک ساغر توانی خورد از ان چون دور بر گرددیکی صد شد زسنگ کودکان شور جنون منکه کبک مست را رطل گران کوه و کمر گرددزسنگینی شود سرگشتگی افزون فلاخن راجنون عاشق از سنگ ملامت بیشتر گرددزطوق قمریان گردد حصاری سرو از خجلتبه هر گلشن که آن شمشاد بالا جلوه گر گرددمجو بر رهروان پیشی اگر آسودگی خواهیکه در دنبال باشد چشم هر کس راهبر گرددزبی بال و پری دود از نهاد من برون آیدچو بینم شمع را پروانه ای بر گرد سر گرددسیه گردد جهان در چشم حرص از خرده افشانیکند خاک سیه بر سر چو آتش بی شرر گرددسپرداری کن از دست حمایت بی پناهان راکه فردا تیغ خورشید قیامت را سپر گرددچو از بی حاصلی سرو از درختان است رعناتربه امید چه نخل ما گرانبار از ثمر گردد؟سفر صاحب بصیرت می کند پوشیده چشمان رابه قدر گرم رفتاری قدمها دیده ور گرددبدان را صحبت نیکان به اصلاح آورد گاهیکه شیرین کام تلخ بحر از آب گهر گردددهان لاف وا کردن دهد یاد از تهیدستیکه می بندد لب خود را صدف چون پر گهر گردددم تیغ قضا کز سنگ جوی خون روان سازددر اقلیم رضا از گردن تسلیم برگرددنماید راست در آیینه هر نقش کجی صائببه چشم پاک بینان عیبها یکسر هنر گردد
غزل شماره ۲۸۱۹ غم از سنگ ملامت نیست سرگرم محبت رادو بالا خنده این کبک از کوه و کمر گردددعای بیخودان نومید برگشتن نمی دانداثر مگذار از خود تا دعا صاحب اثر گرددمصور شد مرا این نکته در محراب از واعظکه هر کس رو به خلق آرد رخش از قبله برگرددندارد پیروی دل واپسی، پیشی مجو بر کسکه در دنبال باشد چشم هر کس راهبر گرددگذارد چون صدف هر کس زغیرت بر جگر دندانبه اندک فرصتی صائب دهانش پرگهر گرددفروغ روی آتشناک از خط بیشتر گرددزخاک این آتش سوزنده افزون شعله ور گرددزخونریز اسیران نیست باک آن جامه گلگون راز اشک شمع کی پیراهن فانوس تر گردد؟زکوه قاف آسان است عنقا را برآوردنصدا از کوه تمکین تو ممکن نیست برگردد
غزل شماره ۲۸۲۰ در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گرددندارد ناله جانسوز چون نی پر شکر گردداگر یوسف چنین از پیر کنعان باخبر گرددزکنعان بوی پیراهن گریبان چاک برگرددنمی گیرد به خود نقش قدم این دشت پروحشتمگر بوی جگر ما را به مجنون راهبر گرددمده در بحر هستی لنگر تسلیم را از کفکه هر چینی که بر ابروزنی موج خطر گرددنمی سوزد به بیمار محبت دل طبیبان رازبیتابی مگر خون در رگ ما نیشتر گرددمحال است از محیط خودنمایی سر برآوردنکدامین عکس را دیدی که از آیینه برگردد؟ندارد می پرستی حاصلی غیر از سبکباریخوشا مستی که از میخانه بی دستار برگردددل عاشق به فکر سینه پر خون نمی افتدبه کنعان این عزیز از مصر هیهات است برگرددزسرو او کنار هر خس و خاری گلستان شدهمان آغوش ما چون حلقه از بیرون در گرددنمی آید زما عاجزکشی چون خصم کم فرصتدم شمشیر ما از یک نگاه عجز برگرددیکی از چشم بندیهای عشق این است عاشق راکه همزانو بود با یار و دنبال خبر گرددنمی دارد ترازوی عدالت سنگ کم صائبگذارد هر که دندان بر جگر صاحب گهر گردد
غزل شماره ۲۸۲۱ مبادا دولت دنیا نصیب بد گهر گرددکه تیغ از آبداری تشنه خون بیشتر گرددمنه زاندازه بیرون پا، اگر آسودگی خواهیکه خون فاسد چو شد آهن ربای نیشتر گرددنمک ریزد زچشم شور، شبنم در گریبانشاگر داغی نصیب لاله خونین جگر گرددغبار کلفت از دل ساغر سرشار می شویداگر گرد یتیمی شسته از روی گهر گرددبه عهد ما که آمیزش کدورت بار می آردعجب دارم که از پیوند نخلی خوش ثمر گرددسخن بی پرده می گویند صائب راست گفتارانکه بیجو هر بود تیغی که پنهان در سپر گردد
غزل شماره ۲۸۲۲ نمی بندد کمر هر کس کز او زنار برگرددمباد آن روز کز من روی زلف یار بر گرددزجان سیرست هر کس می نهد انگشت بر حرفمبه گرد راه گردد بخت چون از مار برگردددر آن کشور که جنس من فشاند گرد راه از خودغبارآلود خجلت یوسف از بازار برگرددمرا بیمارداریهای چشمی ناتوان داردمسیحا از سر بالین من بیمار برگرددبهل از من سپهر نیلگون آزرده دل باشدچه زین خوشتر که از آیینه ام زنگار برگردد؟محبت رشته شیرازه است اوراق خوبی رابریزد گل اگر یک بلبل از گلزار برگرددنگه چون پرتو خورشید در چشم آب گرداندچو از نظاره آن آتشین رخسار برگردددو رویه تیغ زد چندان که مهر عالم افروزشبرات خط نشد زان صفحه رخسار برگردداگر گل صائب آب روی خود در پای او ریزدمحال است این که از خاصیت خود خار برگردد
غزل شماره ۲۸۲۳ نسیم صبحگاه از غنچه ام دلگیر برگرددگره چون محکم افتد ناخن تدبیر برگرددبشو دست از دل دیوانه چون گردید صحراییکه ممکن نیست کس زان خاک دامنگیر برگرددزجان سیرست هر کس از حریم عشق می آیدکه مهمان از سر خوان کریمان سیر برگرددغم از دل می برد نظاره لبهای میگونشچه صورت دارد از میخانه کس دلگیر برگردد؟نظر چون عاشق بیتاب بردارد زرخساریکه از گرداندن او چهره تصویر برگرددبه دل برگشت گرد آلود خجلت آهم از گردونچو صیادی که دست خالی از نخجیر برگرددبه همواری توان مغلوب کردن خصم سرکش رازروی نرم موم اینجا دم شمشیر برگردداگرچه سنگ طفلان توتیا کرد استخوانش رانشد مجنون ما از کوچه زنجیر برگرددبرات قسمت حق گرچه برگشتن نمی داندزبخت واژگون ما به پستان شیر برگرددکمان چرخ را زه می کند گردن فرازیهااگر دزدد هدف سر در گریبان، تیر برگرددبه زخم اولین از عشق بی پروا قناعت کنبه صید کشته خود نیست ممکن شیر برگرددندارد حاصلی با سخت رویان گفتگو صائبکه چون باشد هدف از سنگ خارا، تیر برگردد
غزل شماره ۲۸۲۴ زفیض عشق دلهای مخالف مهربان گرددزآتش رشته های شمع با هم یکزبان گرددزکوه غم مترسان سینه دریادل ما راکه این بار گران برکشتی ما بادبان گرددتماشای رخش بی پرده از چشم که می آید؟مباد آن روز کاین آیینه بی آیینه دان گرددیکی صد شد زپند ناصحان سرگرمی عشقمکه بر دیوانه سنگ کودکان رطل گران گرددمرا صبح امید آن روز از مشرق شود طالعکه آن ابر و کمان را استخوان من نشان گرددمکن از تیغ خود نومید ما امیدواران رامروت نیست ماه عید از طفلان نهان گرددزخار راه افزون می شود سامان پروازشچو برق آن کس که در راه طلب آتش عنان گرددگل از سیر چمن آن غنچه بیدار دل چیندکه عریان از لباس رنگ و بو پیش از خزان گرددبه سیل نوبهار از جان نمی خیزد غبار منخوش آن رهرو که تا گویند راهی شو، روان گرددجوان را صحبت پیران حصار عافیت باشدبه خاک و خون نشیند تیر چون دور از کمان گرددقناعت کن که رزق آفتاب از سفره گردونهمان قرصی است گر صد قرن بر گرد جهان گردداگر همراه مایی، خیر باد هر دو عالم کنکه بوی پیرهن بار دل این کاروان گرددندارد مسند عزت زیان خاکی نهادان راکه صدر از کیمیای خاکساری آستان گرددبجز زخم زبان رزق از سخن نبود سخنور راکه از گلزار خار و خس نصیب باغبان گرددچنین کان سنگدل را حال من باور نمی آیدعجب دارم به مردن درد من خاطر نشان گرددزخط گفتم زمان حسن او آخر شود صائبندانستم که خطش فتنه آخر زمان گردد
غزل شماره ۲۸۲۵ اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گرددجهان از خنده برق تجلی گلستان گرددنگه دارد خدا از چشم بد، حیرانیی دارمکه اشک گرمرو در چشم من خواب گران گرددچه خواهد بود حال کشتی بی ناخدای مادر آن دریای پرشورش که لنگر بادبان گرددبه نیکان هر که بنشیند، بدان را نیک پنداردنشیند با بدان هر کس، به نیکان بدگمان گرددچرا آواره او فکر خان و مان کند صائب؟چرا در فصل گل بلبل به گرد آشیان گردد؟
غزل شماره ۲۸۲۶ سبکروحی که چون پروانه بر گرد سخن گرددنفس در سینه اش چون سوخت شمع انجمن گرددزخون تا شد تهی دل می خلد در سینه تنگمگل بی خار چون شد خشک خار پیرهن گرددکجا نوبت به من افتد، که هر جا هست بیناییبه امید فتادن گرد آن چاه ذقن گردددر آن گلشن که آید در سخن لعل گهر بارشزشبنم آب حسرت غنچه ها را در دهن گرددچو از می آتشین گردد عقیق آبدار اوسهیل از شرمساری پنبه داغ یمن گرددلب میگون او خوش حرف شد در روزگار خطجوانتر می شود کیفیتش چون می کهن گرددتواند تنگ در آغوش خود آورد مرکز راسبکسیری که چون پرگار گرد خویشتن گرددندارد فکر کنعان یوسف از بیمهری اخوانکه غربت با عزیزی دلنشین تر از وطن گردددل روشن کند شیرین سخن صائب سخنور راکه بی آیینه هیهات است طوطی خوش سخن گردد