غزل شماره ۲۸۷۷ نه از رحم است اگر نخجیر من بسمل نمی گرددبه خون من زبان خنجر قاتل نمی گرددمرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردننگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی گرددغبار خاطر خلوت سرای او چرا گردم؟میان دوستان دیوار و در حایل نمی گرددبه هر جانب که رو آرم، نظر بر چشم او دارمکه صید زخمی از صیاد خود غافل نمی گرددگزیری نیست از خاشاک عصیان بحر رحمت راکریمان را دکان جود بی سایل نمی گرددبه یک طالع مگر با ناخن از صلب قضا زادم؟که رزق من بغیر از عقده مشکل نمی گرددتو از شوریدگی بر خود جهان شوریده می بینیکدامین موج در بحر رضا ساحل نمی گردد؟نرفت از می غبار زهد خشک از جبهه زاهدبه سعی ابر رحمت این زمین قابل نمی گرددشراب تلخ از انگور شیرین خوب می آیدنباشد تا خرد کامل، جنون کامل نمی گرددچه دولت خوشتر از خشنودی خصم است عارف را؟چرا صائب به جرم خویشتن قایل نمی گردد؟
غزل شماره ۲۸۷۸ به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردداگر صد سال اندامش دهی آدم نمی گردددل معمور را سامان پیچ و تاب نمی بایدبه قد خم کسی سر حلقه ماتم نمی گرددچرا تصدیع بی حاصل دهم خار مغیلان را؟نمازی دامنم از چشمه زمزم نمی گرددبه دریا کن دل ای ساقی و خم را در میان آورسر ما گرم ازین پیمانه کم کم نمی گرددچه چشمک می زنی ای سوزن عیسی به زخم من؟رفو این دستگاه از رشته مریم نمی گردد
غزل شماره ۲۸۷۹ شود خرج زمین هر سر که سودایی نمی گرددنشیند در گل آن کشتی که دریایی نمی گرددفروغ شمع را فانوس نتواند نهان کردننظر بستن حجاب نور بینایی نمی گرددرعونت مانع است از بردباری سربلندان رابه گردبار سرو از راه رعنایی نمی گرددالف با هر چه پیوندد علم باشد به تنهاییدو تا سر رشته وحدت زیکتایی نمی گرددزخون خوردن ندارد غمزه خونخوار او سیریخمارآلود سیر از باده پیمایی نمی گرددزکثرت نیست بر خاطر غباری چشم حیران راکه خلق آیینه را تنگ از تماشایی نمی گرددخطرزه از کمان سخت بیش از سست می دارددو بالا رشته عمر از توانایی نمی گرددگل بی خار گردد بستر آن راهرو صائبکه بار خاطر خار از سبکپایی نمی گردد
غزل شماره ۲۸۸۰ به زنجیر تعلق خلق را دست قضا بنددچو صیادی که صید کشتنی را دست و پا بنددشکار لنگ می جویند صیادان کم فرصتهمیشه پای خواب آلود را غفلت حنا بنددنگردد توتیا در زیر دیوار گرانجانیچو برگ کاه هر کس خویش را بر کهربا بنددقضا چون سایه از دنباله اعمال می آیدگناه لغزش خود را چرا کس بر قضا بندد؟قضا را دست پیچ خود کند در کجروی نادانگناه خویشتن را کور دایم بر عصا بندددرین میخانه هر کس در دل خم راه می جویدهمان بهتر که چون ساغر لب از چون و چرا بنددبه زهد خشک نتوان عشق را مغلوب خود کردنچگونه دست آتش را کسی با بوریا بندد؟اگر از طعنه عاجزکشی صائب نیندیشدبه آه گرم دست کهکشان را بر قفا بندد
غزل شماره ۲۸۸۱ بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بنددکدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگرمیان خویش را چون تنگ آن گلگون قبا بنددبه بیداری نمی آید زشوخی بر زمین پایشمگر مشاطه در خواب آن پریرورا حنا بنددبه روی تازه چون گل تازه رو داریم گلشن رانمی بندد کمر هر کس کمر در خون ما بنددلباس فقر بر خاکی نهادان زود می چسبدکه آسان بر زمین نرم نقش بوریا بنددزخواری و مذلت نیست پرواکامجویان راکه چندین عیب بر خود از طمعکاری گدا بندددهان خود زحرف نیک و بد می بایدش بستنبه خود هر کس که می خواهد دهان خلق را بنددبه زودی زان نمی گردد مزلف ساده روی منکه حیرت سبزه خط را ره نشو و نما بنددبغیر از ناله افسوس حاصل نیست از عمرمسزای آن که دل بر کاروانی چون درا بنددشود رزق هما گر استخوان من، زبیتابیعجب دارم دگر در استخوان مغز هما بنددزتیغ غمزه دل در سینه افگار، صائب رادو نیم از بهر آن شد تا در آن زلف دو تا بندد
غزل شماره ۲۸۸۲ چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بنددزطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندداگر حسن گلوسوز شکر این چاشنی داردبه حرف تلخ منقار مرا بر یکدیگر بنددزدل چون در دو داغ عشق را مانع توانم شد؟به روی میهمان غیب حد کیست در بندد؟چسان پنهان کند دل خرده راز محبت را؟که سنگ خاره نتوانست چشم این شرر بنددزدم در بحر وحدت غوطه ها از چشم پوشیدنیکی گردد به دریا چون حباب از خود نظر بنددحریصان را به هیچ و پوچ قانع صید خود سازدمگس را عنکبوت از تار سستی بال و پر بنددسر از جیب نبات آورد بیرون بید بی حاصلنمی دانیم کی نخل امید ما ثمر بنددزخواب سیر در منزل تواند زله ها بستنسبکسیری که جای توشه دامن بر کمر بنددزند تا پر بر هم صائب کف خاکستری گرددسمندر نامه ما را اگر بر بال و پر بندد
غزل شماره ۲۸۸۳ چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بنددکه گل در روزگار حسن او زنار می بنددچو عشق بی تکلف دست بردار از خودآراییکه بتوان زیج بستن عقل تا دستار می بنددتو کز سر طریقت غافلی از شرع در مگذرکه بر عارف شود احرام اگر زنار می بنددنبیند داغ غربت وقت رحلت عاقبت بینیکه پیش از مرگ چشم از عالم غدار می بنددزعاجز نالی ما مهربان شد چرخ سنگین دلگیاه ما زبان برق بی زنهار می بنددخزان را غنچه این بوستان در آستین داردچمن پیرا زغفلت رخنه دیوار می بنددبه دردش می رسد دانای اسرار نهان صائبزعرض حال خود هر کس لب اظهار می بندد
غزل شماره ۲۸۸۴ دل سرگشته ما چرخ را بر کار می بنددکمر در خدمت این نقطه نه پرگار می بنددحجاب روی گل نظارگی را آب می سازدعبث این بوستان پیرا در گلزار می بنددچه سازد مهر تابان با خمیر طینت خامم؟که این افسرده نان خویش بر دیوار می بنددگل از باغ تماشا عشق آتشدست می چیندپریشان می شود گل عقل تا دستار می بنددزپیش دیده گستاخ ما کی دست بردارد؟گلستانی که در بر رخنه دیوار می بندددل من وجه سرگردانی خود را نمی داندکه وقت سیر، چشم نقطه را پرگار می بنددچه می لرزی زبیم مرگ بر خود، باده پیش آورکه این تب لرزه را یک ساغر سرشار می بنددپناه از چشم فتانش به زلفش می برم صائبکه بر هر کس ستم زور آورد زنار می بندد
غزل شماره ۲۸۸۵ کدام آیینه رو احرام این میخانه می بندد؟که می آیینه بر پیشانی پیمانه می بنددکه امشب می شود از شرمگینان میهمان من؟که دود آه، چشم روزن کاشانه می بنددخرابات مغان خوش خاک عاشق پروری داردکه شمع آنجا کمر در خدمت پروانه می بنددزصندل جبهه ما در بغل پروانگی داردبر همن کی به روی ما در بتخانه می بندد؟زسنگ کودکان دل بر گرفتن سختیی داردوگرنه راه صحرا را که بر دیوانه می بندد؟زمژگان سیل می بارد دل الفت سرشت مناگر گرد خرابی رختم از ویرانه می بنددنه برقی در کمین، نه تندبادی در نظر داردبه امید چه یارب خوشه ما دانه می بندد؟چنان بیگانه است از آشنایی مشرب صائبکه در بر آشنا چون مردم بیگانه می بندد
غزل شماره ۲۸۸۶ زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندددرین دریا زشورش در صدف گوهر نمی بندددم سرد ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟زبان شعله بیباک را صرصر نمی بنددمزن چین بر جبین ای سنگدل در منتهای خطکه در فصل خزان گلزار را کس در نمی بنددنظر بر رخنه ملک است دایم پادشاهان راچرا ساقی دهان ما به یک ساغر نمی بندد؟چه سازد با دل پرشکوه ما مهر خاموشی؟کسی با موم چشم روزن مجمر نمی بنددنمی گردد کم از دست نوازش اضطراب دلحجاب ابر ره بر گردش اختر نمی بنددزحرف سرد بر دل می خورد ناصح، نمی داندکه ره بر جوش دریا خامی عنبر می بنددترا روزی که رعنایی کمر می بست، دانستمکه کوه طاقت عاشق کمر دیگر نمی بنددگرفتم عقل محکم کردکار خویش را صائبره سیل قضا را سد اسکندر نمی بندد