غزل شماره ۲۸۸۷ نه تنها از نشاط می لب جانانه می خنددکه سر تا پای او چون شاخ گل مستانه می خنددچه پروا دارد از سنگ ملامت هر که مجنون شد؟که کبک مست در کهسارها مستانه می خنددزخجلت می کند صد پیرهن تر گریه تلخشدرین گلزار چو گل هر که بیدردانه می خنددنمی گردد دل آگاه شاد از عشرت دنیادرین ماتم سرا یا طفل یا دیوانه می خنددشد از اشک پشیمانی شفق گون صبح را دامنسزای آن که از غفلت درین غمخانه می خنددحباب آسا به باد بی نیازی می دهد سر رادرین دریا سبک عقلی که بیباکانه می خنددزغربت می گشاید عقده دل تنگدستان راچو دور از طره شمشاد گردد شانه می خنددنشاط خواجه غافل بود از جمع سیم و زرکه از بالای گنج این جغد در ویرانه می خندداگر خارست، اگر گل، مایه خوشحالیی داردکلید و قفل این منزل به یک دندانه می خنددنه از شادی است، بر وضع جهانش خنده می آیددرین عبرت سرا صائب اگر فرزانه می خندد
غزل شماره ۲۸۸۸ عجب دارم که یار این نابسامان را به یاد آردچه افتاده است کس خواب پریشان را به یاد آرد؟فراموشی زیاران لازم افتاده است دولت راکجا بر چرخ، عیسی دردمندان را به یاد آرد؟نبیند داغ دشمنکامی از ایام، آگاهیکه در ایام دولت دوستداران به یاد آردبه کافر نعمتی مشهور گردد ناجوانمردیکه با درد جگرسوز تو درمان را به یاد آردسزای خاکمال انتقام است آن دل غافلکه با دریای رحمت گرد عصیان را به یاد آردچو مور آن کس که از ملک قناعت گوشه ای داردزهی غفلت اگر ملک سلیمان را به یاد آردزبیدردی نمک را زخم ما خون می کند در دلبه مرهم چون فتد کارش نمکدان را به یاد آردنبیند بینوایی هرگز از دوران نواسنجیکه در ایام بی برگی گلستان را به یاد آردزکافر نعمتان قسمت است آن طوطی نادانکه با گفتار شیرین شکرستان را به یاد آردوطن را خواری اخوان کند خاک فراموشانعزیز مصر هیهات است کنعان را به یاد آردخوشا رندی که چون از ساغر توحید می نوشدخمارآلودگان بزم امکان را به یاد آردزیاد گریه مستانه خمیازه است کار دلصدف را چاک گردد دل چو نیسان را به یاد آردزکنعان روی در دیوار زندان آورد صائبچو یوسف سیلی بیداد اخوان را به یاد آرد
غزل شماره ۲۸۸۹ خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آردنگاه گرم او خون سمندر را به جوش آردبه جوش آورد خون صبح را روی چو خورشیدشچو طفلی کز محبت شیر مادر را به جوش آردبه اندک روی گرمی بوالهوس بیتاب می گرددشراری می تواند سایه پرور را به جوش می آردنوای عشقبازان گرمیی در چاشنی داردکه طوطی در نی افسرده، شکر را به جوش آردچه سازد دامن دشت جنون با گرم جولانیکه از نقش قدم صحرای محشر را به جوش آردزحرف آشنایی، پاک گوهر می رود از جانسیمی سینه دریای اخضر را به جوش آردندارد عالم پرشور، دستی بر دل قانعکه ممکن نیست دریا آب گوهر را به جوش آردشود افسرده خون در پیکرش از سردی عالماگر نه شعله فطرت سخنور را به جوش آردسفر کن از وطن گر سینه پرجوش می خواهیکه جوش بحر هیهات است عنبر را به جوش آردچنان افسردگی شد عام صائب در زمان ماکه شیر گرم نتوانست شکر را به جوش آرد
غزل شماره ۲۸۹۰ تو چون نوخط شوی طاوس جنت پر برون آردتو چون بر هم زنی لب، بال و پر کوثر برون آردنباشد سرمه توفیق در هر گوشه چشمیکجا زاهد سر از خط لب ساغر برون آرد؟اگر رخسار چون گل را به بالین آشنا سازیچو بلبل غنچه تصویر بال و پر برون آرداگر ساقی زمستی یک نفس از پای بنشیندزجذب شوق میخواران صراحی پر برون آرد؟به نشتر کوچه بندی می کنی رگ را، نمی ترسیکه هر یک قطره خونم زصد جا سر برون آردگر این یک مشت خاکستر که دل گویند، نگدازمبه زور تشنگی آب از دل گوهر برون آردنمی دانند مردم آفتابی هست در عالمخدا آیینه ما را زخاکستر برون آردشهید می چو از خاک لحد سرمست برخیزدبه جای نامه برگ تاک در محشر برون آردکه را داریم ما غیر ظفرخان در جهان صائب؟نهال آرزوی ما در اینجا پر برون آرد
غزل شماره ۲۸۹۱ زگردون عاقبت جان مصفا سر برون آردکه می چون صاف شد در خم زمینا سر برون آرداگرچه کوچه زنجیر بن بست است در ظاهرگذارد هر که پادروی، زصحرا سر برون آردنماند چشم بینا بر زمین باریک بینان راکه سوزن از گریبان مسیحا سر برون آردزبان آتشین از سرزنش سالم نمی ماندکه رزق گاز گردد شمع هر جا سر برون آردفغان کز کوته اندیشی نمی دانند بدکارانکه امروز آنچه می کارند فردا سر برون آردفرو خور آتش خشم سبکسر را که هر خاریکه در دل بشکنی، از چشم اعدا سر برون آردبه روی آتشین و لعل جان بخش تو می مانداگر از روزن خورشید، عیسی سر برون آردبه دشواری نفس ره می برد تنگ دهانش راکجا هر موشکافی زین معما سر برون آرد؟به نومیدی مده سر رشته امید را از کفکه این موج سراب آخر زدریا سر برون آردپشیمانی ندارد گوشه گیری صائب از مردمزکوه قاف هیهات است عنقا سر برون آرد
غزل شماره ۲۸۹۲ گه از خم، گه زساغر، گه زمینا سر برون آردشراب عشق هر ساعت سر از یک جا برون آرددرین عبرت سرا هر کس که دستی در کرم داردگلیم خویش را چون ابر از دریا برون آردمگر آتش عنانیها به فریادم رسد، ورنهکه دارد آنقدر فرصت که خار از پا برون آرد؟به آب تیغ نتوان شست رنگ خون ناحق راچسان دامان خود قاتل زدست ما برون آرد؟گل خورشید چون صبح از گریبانی شود طالعکه دست از آستین در دامن شبها برون آردز گرد و دود نتوان زیر گردوی دم بر آوردنمگر عیسی نفس در عالم بالا برون آرددل رم کرده ای دارم زصحبت، سخت می ترسممرا از قاف، آخر صحبت عنقا برون آردندارد صرفه ای با عاجزان زورآوری کردنشکست شیشه ما ناله از خارا برون آردخجالت می کشد بی اشک از مردم نگاه منچو غواصی که بی گوهر سر از دریا برون آردمده از دست دامانش کز اهل آخرت باشدکسی کز دل ترا اندیشه دنیا برون آردهمان باشد گران از شوخ چشمی بر دل مردماگر سوزن سر از یک جیب با عیسی برون آردبه دیدن کم نگردد شوق رخسار عرقناکشزشوق آب، ماهی پر درین دریا برون آردشکست من شد از شرم گنه صائب درست آخرکه خجلت مومیایی از دل خارا برون آرد
غزل شماره ۲۸۹۳ چه خوش باشد خط از رخسار جانان سر برون آرداز این آتش به جای دود ریحان سر برون آردندارد حاصلی سوز محبت را نهان کردنکه عود زیر دامن از گریبان سر برون آردمشو زان لعل سیراب از جواب خشک رو گردانکه این موج سراب از آب حیوان سر برون آردبه پای هر که از کوتاه بینی بشکنم خاریزپیش دیده من همچو مژگان سر برون آردبه خواریهای دوران صبر کن گر از عزیزانیکه از زندان به خوابی ماه کنعان سر برون آردندارد گفتگوی مردم دیوانه توجیهیچسان تعبیر از این خواب پریشان سر برون آرد؟زجمعیت نباشد بهره ای کوتاه دستان راکه از دریای گوهر خشک مرجان سر برون آردبود چون صبح هر کس در طریق عاشقی صادقزچاک سینه اش خورشید تابان سر برون آرددر آن محفل که باشد در کمین صد آستین افشانچگونه شمع ما از زیر دامان سر برون آرد؟همان از شرم باشد حلقه بیرون در صائببه قمر سرو اگر از یک گریبان سر برون آرد
غزل شماره ۲۸۹۴ خردکی رخت بتواند زموج می برون آرد؟سر از بحری به این شورش حبابی کی برون آرد؟زفیض عشق چون مجنون کمند جذبه ای دارمکه لیلی را تواند موکشان از حی برون آردشهید زخم دندان ندامت باد انگشتشاگر خواهد مسیح از ناخن ما نی برون آردبه تاک خشک اگر افتد خمارآلود چشم اوز زیر بال هر برگی بط پر می برون آردزدشت عشق کز گرمی گدازد مغز آتش رابه خاکستر نشیند هر که خواهد نی برون آردعبث باد مراد افتاده در پی زورق ما رازطوفان کشتی ما را نفس تا کی برون آردشود از عشق رسوایی طلب معشوق بی پردهشکر را جذبه طوطی زبند نی برون آرددل صائب اگر چون خضر آب زندگی نو شدسری از کوچه باریک زلفش کی برون آرد؟
غزل شماره ۲۸۹۵ سر منصور بار آن تیغ بی زنهار می آردنهالی را که خون آبش بود سربار می آردبه خورشید درخشان می رسد چون قطره شبنمبه این گلزار هر کس دیده بیدار می آردچونی هر کس در این وادی به صدق دل کمر بنددنهال آرزویش تنگ شکربار می آردچراغش چون چراغ پیر کنعان می شود روشنبه این بازار هر کس چشم چون دستار می آردزهم مگشای آن چاک گریبان را که چشم بدشبیخون بر چمن از رخنه دیوار می آردچه افسون کرد در کار چمن این بوستان پیرا؟که هر جا بید مجنونی است لیلی بار می آردتو ای مشاطه فکر گل مکن از بهر دستارشکه بلبل گل به نذر آن سردستار می آردندارد ذوق تحسین چشم و دل سیر سخن صائبخوشامد طوطیان را بر سر گفتار می آردخمارم گرچه از حالی به حالی می برد صائببه حال خود مرا یک ساغر سرشار می آرد
غزل شماره ۲۸۹۶ تماشای بتان از چشم خون بسیار می آردنگاه گرم آخر آه آتشبار می آردنیم طوطی که با آیینه باشد روی حرف منمرا چشم سخنگو بر سر گفتار می آرددر آن گلشن که من دست تصرف در بغل دارمگل از شوخی شبیخون بر سر دستار می آردمبر ز اندازه بیرون صحبت یاران یکدل راکه صحبت چون مکرر شد ملالت بار می آردزمین ریگ بوم حرص سیرابی نمی داندقناعت مرد را آبی به روی کار می آردبه زیر گنبد دستار آخر پهن شد زاهدتعین بر سر آدم بلا بسیار می آردنفس فهمیده زن تا برخوری از زندگی صائبکه خرج بی تأمل تنگدستی بار می آرد