غزل شماره ۲۸۹۷ زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آردکه صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آردخموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست آریکه بی پاس نفس غواص گوهر بر نمی آردکه زیر چرخ گردن می فرازد از تهی مغزی؟که از تیر حوادث چون هدف پر بر نمی آردعجب دارم که از مکتوب شوق آمیز من قاصدچرا از پای خود پر چون کبوتر بر نمی آردنفس چون راست سازم در حریم وصل آن بدخو؟که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمی آرداسیر شش جهت را نیست جز تسلیم درمانیکه نقش این مهره را از قید ششدر برنمی آردبه بال کاغذین بیرون شدن من آرزو دارماز ان آتش که بال و پر سمندر بر نمی آردزحرف پوچ خجلت نیست نادان را، که می گویدکه تخم پوچ از مغز زمین سر برنمی آرد؟ز زلف ماتمی آورد صائب شانه سر بیرونزکار در هم ما هیچ کس سر بر نمی آرد
غزل شماره ۲۸۹۸ زدام عشق عاشق را سفر بیرون نمی آردزدریا ماهیان را بال و پر بیرون نمی آردنباشد پختگی را آتشی چون نور بیناییزخامی بی بصیرت را سفر بیرون نمی آردرخ چون آفتاب ساقیان خونگرمیی داردکه از میخانه کس دامان تر بیرون نمی آردبه رغبت زان لب پیمانه را بوسند میخوارانکه از هنگامه مستان خبر بیرون نمی آردوطن هر چند دلگیرست دامنگیر می باشدکه بی آهن شرار از سنگ سر بیرون نمی آردید بیضا برآورد از دل فرعون ظلمت رازتاریکی شب ما را سحر بیرون نمی آردنگردد کم زشکر خنده زهر چشم خوبان راکه از بادام تلخی را شکر بیرون نمی آردبه مرگ از دل نگردد محو یاد آن خط مشکینگداز این سکه را از سیم و زر بیرون نمی آردچنان پیچید فکر او تن زار مرا بر همکه نشتر زین رگ پیچیده سر بیرون نمی آردنصیب زاهد از بحر حقیقت شد کف خالیزدریا هر سبک مغزی گهر بیرون نمی آردبه زور حرف نتوان نرم کردن سخت رویان راکه خامی را فشردن از ثمر بیرون نمی آردسزای مرگ عاجزکش بود صائب، گرانجانیکه از شوق فنا چون مور پر بیرون نمی آرد
غزل شماره ۲۸۹۹ قبول خاطر از نظاره منظور می باردبه دل نزدیکی از روی نگاه دور می بارداثر بگذار تا شمعی بدارد بر سر خاکتکه از آیینه بر خاک سکندر نور می بارداگر خرمن ندارد مزرع ما خوشه چین دارداگر باران به کشت ما نبارد مور می باردکه امشب می شود ساقی، که در بزم شراب مابه جای پسته و بادام، چشم شور می باردبه آب تیغ خون عاشقان از جوش ننشیندهمان گلبانگ وحدت از لب منصور می باردمگر برداشت از رخ پرده زلف آن بهشتی رو؟که باران خجالت از جبین حور می باردزبرق انتقام ایمن مشو گر اهل آزاریکه آتش عاقبت در خانه زنبور می باردثمر در پای خود افشاندن از هر نخل می آیدخوشانخلی که فیض خود به جای دور می بارداگر ملک دو عالم را کند یک کاسه اقبالشهمان از حرص چین از جبهه فغفور می باردمرو صائب به نور اختر طالع زره بیرونکه ره گم کردن از رفتار این شبکور می بارد
غزل شماره ۲۹۰۰ سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می باردحیا بیش از عرق زان چهره گلفام می باردبه عاشق می کند خط مهربان آن حسن سرکش رانبارد صبح اگر این ابر رحمت، شام می باردپس از کشتن چه حاصل گریه کردن بر سر خاکم؟که بی حاصل بود ابری که بی هنگام می باردندارد در تو فریاد گرفتاران اثر، ورنهزعاجزنالی من خون زچشم دام می بارددل تاریک من از چشم بستن می شود روشناگر در خانه در بسته نور از جام می باردبخیل از حرف سایل گوش می گیرد، نمی داندکه از خاموشی اهل طمع ابرام می باردتو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رموگرنه از سحاب تلخکامی کام می باردمخند ای نوجوان زنهار بر موی سفید ماکه این برف پریشان سیر بر هر بام می بارددل روشن طمع از نامجویی داشتم، غافلکه ظلمت بر عقیق از رهگذار نام می باردنگردد مست چون از دیدنش نظارگی صائب؟که می جای عرق زان چهره گلفام می بارد
غزل شماره ۲۹۰۱ زمژگان که ناخن در فضای سینه می بارد؟که خون چون نافه ام از خرقه پشمینه می باردبود یک شمه از ناسازی گردون به میخوارانکه ابر بی مروت در شب آدینه می باردبه شیران طعمه از پهلوی خود گردون دهد، امااگر گاوی دهن را وا کند لوزینه می باردچراغ مهر از تردستی شبنم نمی میردعبث ابرتر مژگان به داغ سینه می بارداگر لب تشنه فیضی اثر بگذار در عالمکه بر خاک سکندر نور از آیینه می باردزرشک طبع گوهربار صائب بس که تب داردگهر همچون عرق از چهره گنجینه می بارد
غزل شماره ۲۹۰۲ کسی تاب خدنگ غمزه آن دلربا داردکه چون آیینه از جوهر زره زیرقبا دارددر آن وادی که من از تشنگی بر خاک می غلطمسراب ناامیدی جلوه آن بقا داردبه اندک روزگاری تاک شد از سرو رعناترنگردد زیر دست آن کس که دستی در سخا داردندیدم یک نفس راحت زحس ظاهر و باطنچه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟من آن آتش نو امر غم که چون از یکدگر ریزمزگرمی استخوانم شمع در راه هما داردمرا بیطاقتی محروم دارد از وصال اوکه از آتش شرر را اضطراب دل جدا داردفریب دولت ده روزه دنیا مخور صائبکه آخر بدورق گرداندنی بال هما دارد
غزل شماره ۲۹۰۳ مغیلان پای نازک طینتان را در حنا داردچه غم دارد زخار آن کس که آتش زیر پا دارد؟مکش رو در هم از حکم قضا، ورمی کشی در همچه پروا آتش از چین جبین بوریا دارد؟نشان مردمی در مردم عالم نمی یابماگر دارد وجودی مردمی، مردم گیا دارددرین صحرای وحشت خضر دلسوزی نمی بینممگر هم گرم رفتاری چراغم پیش پا داردزمین خاکساری سایه گل بر نمی تابدصبا با آن سبکروحی درین ره نقش پا دارددرخت رز به صد رعنایی اول برون آمدزپا هرگز نیفتد هر که دستی در سخا داردبه خاموشی زمکر دشمن بدرگ مشو ایمنچو توسن گوش خواباند لگدها در قفا داردزپیش دیده صائب چنین دامن کشان مگذرکه چون بند قبا صد جا سر بند ترا دارد
غزل شماره ۲۹۰۴ کجا رخسار او تاب نگاه آشنا دارد؟که آن گل خار در پیراهن از نشو و نما داردیکی صد شد فروغ آن لب لعل از غبار خطکه از گرد یتیمی چهره گوهر صفا داردبه تیری ای کمان ابرو نشان کن استخوانم راکه از هر گوشه ای در چاشنی چندین هما داردمجو روی دل از آیینه رویان با تهیدستیکه از شبنم گل این باغ چشم رونما دارداز ان روزی که چون گل دید آن چاک گریبان رازبوی پیرهن در پیرهن اخگر صبا داردپشیمانی به گرد خاطرش هرگز نمی گرددچنین سنگین دلی دوران کم فرصت کجا دارد؟تبسم می کنی در روزگار خط، نمی دانیکه این شام سیه صبح قیامت در قفا داردمشو غافل زدوران خط پا در رکاب اوکه آن ریحان سیراب از گل آتش زیر پا داردبه فکر ما فراموشان پا در گل کجا افتد؟که در هر گوشه ای چشم تو چندین آشنا داردمکن در راه او اندیشه از تاریکی سوداکه از هر لاله ای مجنون چراغی زیر پا داردسیه چشمی که در آیینه از تمکین نمی بیندغم نومیدی و محرومی صائب کجا دارد؟
غزل شماره ۲۹۰۵ توانگر در دل از سامان خود آزارها داردبه قدر فلس، زیر پوست ماهی خارها داردمگو بی پرده چون منصور حرف حق به هر باطلکه عشق از بهر بی ظرفان مهیا دارها داردچه حرف است این که می باشد سبکباری در آزادی؟که سرو از تنگدستی بر دل خود بارها داردمجو در سایه بال هما امنیت خاطرکه این گنج گهر را سایه دیوارها داردمکن تکلیف سیر کوچه و بازار مجنون راکه این دیوانه با سودای خود بازارها داردبه افسون بهاران از قفس بیرون نمی آیدنواسنجی که زیر بال و پر گلزارها داردتو ای کوته نظر فکر نگار ساده رویی کنکه چشم موشکاف ما به آن خط کارها داردبه فکر شربت بیمار من آن لب کجا افتد؟که در هر گوشه ای چون چشم خود بیمارها داردنمی افتد به دست کوتاه من دامن فرصتوگرنه شکوه من در بغل طومارها داردمکن از نفس کافر دعوی تجرید را باورکه از قطع تعلق بر کمر زنارها داردمشو از انتظام کار نومید از پریشانیکه بی پرگار چون گردید دل، پرگارها داردمکن استادگی در بیع یوسف چون گرانجانانکه در مصر این متاع ناروا بازارها داردبه بوی خون زصحرای ملامت پا مکش صائبکه زخم خار او در آستین گلزارها دار
غزل شماره ۲۹۰۶ از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر داردکه با دست تهی صد بینوا را زیر پا داردبه کیش مردم بیدار دل کفرست نومیدیچراغ اینجا امید بازگشتن از شرر دارداز ان جوش نشاط از سینه خم کم نمی گرددکه از معموره آفاق خشتی زیر سر داردبه دامانش نیاویزم، به دامان که آویزم؟همین صبح است در عالم که آهی در جگر دارداگر از سینه مور ضعیفی پرده برداریهزاران کوه غم بر دل از ان موی کمر داردصدف از تنگدستی شکوه ها دارد گره در دلنمی داند که دریا چشم بر آب گهر داردگهی بر دل شبیخون می زند گاهی بر ایمانمهمیشه کاکل او فتنه ای در زیر سر داردشکست از سرکشیهای نهال او پر و بالمخوشا قمری که یار خویش را در زیر پر داردسواد طره موج از بیاض گردن میناخوشاینده است اما زلف او جای دگر داردتلاش عشق داری، عقل رسمی را زسروا کننمی سنجد گوهر در ترازویی که سر دارداز ان پیچیده ام بر رشته جان چون گره صائبکه اندک نسبت دوری به آن موی کمر دارد