غزل شماره ۲۹۲۷ مرا فکر غریب آواره دایم از وطن داردکه از نازک خیالان اینقدر درد سخن دارد؟اگر نه روی گرم کارفرما در نظر باشدکه در شبها چراغی پیش دست کوهکن دارد؟سفر کن تا چو یوسف شمع امیدت شود روشنکه گردد کور هر کس رو به دیوار وطن داردکف خاکستری شد خضر از داغ پشیمانیچه آب خوشگوار است این که آن چاه ذقن داردکدامین غنچه لب در صحن این گلزار می خندد؟که از شرمندگی گل رو به دیوار چمن داردتو ظاهر بین کف از بحر و صدف می بینی از گوهروگرنه هر حبابی یوسفی در پیرهن داردسخن رنگ حقیقت بر گرفت از پرتو صائبسهیل تازه رو کی اینقدر حق بر یمن دارد؟
غزل شماره ۲۹۲۸ مه ناشسته رو کی رتبه دلدار من دارد؟که با آن تازگی گل حکم تقویم کهن داردمرا آیینه رویی مهر حیرت بر دهن داردخوشا طوطی که از آیینه میدان سخن داردلب لعلی که می دارد دریغ از من تبسم رازخط در چاشنی صد طوطی شکرشکن داردندارد دیده دریانوردان نور یعقوبیوگرنه هر حبابی یوسفی در پیرهن دارددرین میخانه پرشور هر جامی که می بینمزیاد لعل سیراب تو آتش در دهن داردقفس کم نیست از گلزار اگر باشد فراموشیمرا دلگیر از غربت همین یاد وطن دارددرین محفل چراغی بر نسیم صبح می خنددکه از فانوس با خود خلوتی در انجمن داردتن آسانی نگیرد دامن دلهای روشن راکه شبنم نعل در آتش زگلهای چمن داردندارد استخوان خودپرستان مغز آگاهیجهان پوچ را گر هست مغزی، خودشکن دارداگرچه چون قلم صد سینه چاکش هست هر جانبسخن نازی که دارد با من عاشق سخن داردخبر زان گوهر نایاب هر موجی کجا یابد؟که از گرداب، دریا مهر حیرت بر دهند اردمرنجان از نقاب ای سنگدل آن روی نازک راکه یوسف را لطافت بی نیاز از پیرهن دارددهان می کند خوش از خمار آن لب میگونعقیقی کز شفق خورشید تابان در دهن داردکجا زیر نگین آرد دل پرخون من صائب؟سهیلی را که صد خونین جگر همچون یمن دارد
غزل شماره ۲۹۲۹ اگرچه لاله من ریشه در خاک چمن داردزوحشت برگ برگم داغ غربت در وطن داردبه شمعی می برم غیرت درین هنگامه کثرتکه از فانوس با خود خلوتی در انجمن داردصدف را می توان سرحلقه دریادلان گفتنکه با چندین گهر مهر خموشی بر دهن داردمکرر می کند یک حرف را صدبار چون طوطیسخنسازی که با آهن دلان روی سخن داردز آب زندگانی خضر را لب تشنه می آردچه آب دلفریب است این که آن چاه ذقن داردحباب از بی دهانی می کشد خمیازه حسرتزگوهر دانه یابد چون صدف هر کس دهن داردچو از سیماب شبنم نیست خالی گوش گل صائبچه حاصل زین که بلبل پیش گل راه سخن دارد؟
غزل شماره ۲۹۳۰ لباس عاریت پیش از طلب انداختن داردقماری را که بردی نیست در پی، باختن داردپشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادننفس در زیر آب زندگانی باختن داردزر و سیم جهان از مار افزون می گزد دل راکلید گنج را از کف چومار انداختن داردگرانی می کند گرد علایق بر دل روشنازین زنگار این آیینه را پرداختن داردبه اندک فرصتی زنگار بخت سبز می گرددبه زهر چشم گردون چند روزی ساختن داردنیندیشد دل کامل عیار از آتش دوزخزر خالص کجا اندیشه از بگداختن دارد؟عجب پروانه بر آتش سبکروحانه می تازدمگر در سوختن از شمع امید ساختن دارد؟به خاک کشتگان خویش ای غارتگر جانهااگر شمعی نیاری، قامتی افراختن داردنیندازی ثمر بر خاک اگر چون سرو بی حاصلبه عذر بی بریها سایه ای انداختن دارداگر چون سرو دارد بیگناهی گردن افرازیخجالت میوه ای چون سر به زیر انداختن دارداگرچه تیغ او صائب به هر صیدی نپردازدبه امید شهادت گردنی افراختن دارد
غزل شماره ۲۹۳۰ لباس عاریت پیش از طلب انداختن داردقماری را که بردی نیست در پی، باختن داردپشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادننفس در زیر آب زندگانی باختن داردزر و سیم جهان از مار افزون می گزد دل راکلید گنج را از کف چومار انداختن داردگرانی می کند گرد علایق بر دل روشنازین زنگار این آیینه را پرداختن داردبه اندک فرصتی زنگار بخت سبز می گرددبه زهر چشم گردون چند روزی ساختن داردنیندیشد دل کامل عیار از آتش دوزخزر خالص کجا اندیشه از بگداختن دارد؟عجب پروانه بر آتش سبکروحانه می تازدمگر در سوختن از شمع امید ساختن دارد؟به خاک کشتگان خویش ای غارتگر جانهااگر شمعی نیاری، قامتی افراختن داردنیندازی ثمر بر خاک اگر چون سرو بی حاصلبه عذر بی بریها سایه ای انداختن دارداگر چون سرو دارد بیگناهی گردن افرازیخجالت میوه ای چون سر به زیر انداختن دارداگر چه تیغ او صائب به هر صیدی نپردازدبه امید شهادت گردنی افراختن دارد
غزل شماره ۲۹۳۱ خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارددم عیسی نفس از تازه رویان سخن داردسیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصدچه معموری است حیرانم بیابان سخن داردفضای تنگ گردون بست راه گفتگو بر منخوشا طوطی که از آیینه میدان سخن داردبه صبح سردمهر خویش ای گردون چه می نازی؟چنین صد شمع کافوری شبستان سخن داردسخن شیرازه اوراق عمر بیوفا باشدزپا هرگز نیفتد هر که دامان سخن داردتلاش سرخ رویی می کنی، رنگین ترنم کنکه این لعل گرامی را بدخشان سخن داردزرشک خامه خود همچو موی خویش می پیچمکه دایم دست در زلف پریشان سخن داردخلد چون تیر خاکی در جگر کوتاه بینان رازبس بر چهره کلکم گرد جولان سخن داردسر خورشید در خون شفق غلطید از صائبکه تاب دستبرد تیغ مژگان سخن دارد؟
غزل شماره ۲۹۳۲ نفس یک پا درون خانه، یک پا در برون داردکسی محکم عنان بادپای عمر چون دارد؟کجا از شادمانی بهره عقل ذوفنون دارد؟که در زیر نگین این ملک را داغ جنون داردتو کز صدق عزیمت بی نصیبی فکر رهبر کنکه ما را عزم صادق بی نیاز از رهنمون داردزآب شور داغ تشنگی ناسور می گرددکه حرص افزون بود آن را که جمعیت فزون داردنیارد نغمه خارج رگ خامی زدل بیرونخوشا آن کس که مطرب چون خم می از درون داردزبیم چشم، گرد کعبه در بتخانه می گردمسمند عزم دوراندیش نعل واژگون دارداگر بر زندگانی اعتمادی هست، چون صائبنفس یک پا درون خانه، یک پا در برون دارد؟
غزل شماره ۲۹۳۳ کجا پروای ما سرگشتگان آن مه جبین دارد؟که خون صد چراغ مهر را در آستین داردزجمعیت امید بی نیازی داشتم، غافلکه آنجا صاحب خرمن نظر بر خوشه چین داردچه شیرینی است یارب با زمین پاک خرسندیکه هر نی را که می کاوی شکر در آستین داردامید جان شیرین داشتم از لعل سیرابشندانستم که از خط زهر در زیر نگین داردعدالت این تقاضا می کند کز خرمن قسمتنیابد نان جو هر کس زبان گندمین داردبهشت نقد می خواهی به نقد وقت قانع شوکه روز خوش نبیند هر که چشم دوربین دارداگر عارف سفر از خود کند یک بار، می یابدکه دامان بهار عیش را صحرانشین دارداثر بگذار تا ایمن شوی از مرگ گمنامیکه از آیینه اسکندر حصار آهنین داردکدامین گوهر ارزنده افتاده است از دستش؟که با صد چشم روشن آسمان رو بر زمین داردندیدم تا به خاک افتاده نور مهر را صائبنشد روشن که چرخ بیوفا با مهرکین دارد
غزل شماره ۲۹۳۴ دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین داردحنای دست زنگی هند را در آستین داردمشو گستاخ کان لب خنده های شکرین داردکه زهر از گفتگوی تلخ هم زیر نگین داردزشرم ابروی او پیوسته چینی بر جبین داردوگرنه خنده گل غنچه اش در آستین داردزرنگ می بود دلهای غافل را سیه مستیحنای دست زنگی هند را در آستین داردبه گرد او رسیدن نیست کار هر سبک جولانزتوسنها که عذر لنگ او در زیر زین داردغم و شادی درین میخانه می جوشد به یکدیگرصراحی خنده را با گریه در یک آستین داردزرنگ آمیزی دولت شود غافل سیه دلترحنای دست زنگی هند را در آستین داردچرا ترسد زچشم بد، که روی آتشین اوسپند خانه زاد از خالهای عنبرین داردمشو ایمن به نرمی از زبان خصم بدگوهرکه تیر شمع از موم است و پیکان آتشین داردغباری نیست بر خاطر زعزلت پاک گوهر راکه گنج آسایش روی زمین زیرزمین داردبه ریزش دست را سرپنجه خورشید تابان کنکز احسان چون تهی شد دست حکم آستین داردنشد چون نرم از گفتار من آن سنگدل صائبچه حاصل زین که کلک من زبان آتشین دارد؟
غزل شماره ۲۹۳۵ سر شوریده من هر نفس صد آرزو داردزهی ساقی که چندین رنگ می در یک کدو داردبه این منگر که بر لب مهر آن خورشید رو داردکه با هر ذره چون خورشید چندین گفتگو داردمنم کز تشنگی آب از دم شمشیر می جویموگرنه هر سرخاری ازو آبی به جو داردبغیر از گرم رفتاری من بیکس که را دارم؟که در شبها چراغم پیش پای جستجو داردورق گردانی باد خزان سازد نفس گیرشزگل هر کس که چون بلبل نظر بر رنگ و بو داردمجو برگ نشاط از عالم دلمرده امکانکه تاک این گلستان اشک خونین در گلو داردکنند از خاکساران اغنیا در یوزه همتکه ساغرهای زرین چشم بر دست سبو داردمباش ای پاکدامن از شبیخون هوس ایمنکز این بی آبرو پیراهن یوسف رفو داردچنان ناسازگاری عام شد در روزگار ماکه طفل از شیر مادر استخوان اندر گلو دارد؟گوارا باد ذوق گریه پنهان بر آن بلبلکه گل را در لباس اشک شبنم تازه رو داردزدست تنگ غم آه از گلویم برنمی آیدخوش آن گردن که طوق از حلقه های موی او داردمریز آب رخ خود بهر آب زندگی صائبکه خضر وقت گردد هر که پاس آبرو دارد