غزل شماره ۲۹۴۶ چه باک از عاشق بی باک آن طناز می دارد؟زکبک مست کی اندیشه ای شهباز می دارد؟به تسخیر تو دستم نیست، ورنه جذبه ای دارمکه از رفتار سیل تندرو را باز می دارداگر بلبل زند مهر خموشی بر لب گویاکه روی باغ، سرخ از شعله آواز می دارد؟نه آسان است اخگر در گریبان ساختن پنهاننبیند روی راحت هر که پاس راز می داردزشور عندلیبان است شاخ گل چنین سرکشنیاز عاشقان معشوق را بر ناز می داردزفیض صبح نور از جبهه خورشید می باردکه بزم خوبرویان رونق از دمساز می داردزبیم دخل باشد خامشی آتش زبانان رازبان شمع را کوته دهان گاز می داردترا گر گوشمالی می دهد دوران مپیچان سربه قدر گوشمال آهنگ دایم ساز می داردمجو انجام این افسانه دور و دراز از منکه حرف زلف مهرویان همین آغاز می داردنپردازد به دنیای محقر همت عالیکجا پروا زصید کبک این شهباز می دارد؟بغیر از معنی رنگین که ریزد صائب از کلکتکدامین سحر دیگر رتبه اعجاز می دارد؟
غزل شماره ۲۹۴۷ لب نانی که از دامان سایل باز می داردتوانگر کشتی خود را زساحل باز می داردزقرب یار، جان را جسم کاهل باز می داردکه از رفتار آب سهل را گل باز می داردحضور خانه از دریا نگردد سیل را مانعکجا ما را زقطع راه، منزل باز می دارد؟که عاشق را زقرب یار مانع می تواند شد؟ادب پروانه ما را زمحفل باز می دارداگر تن را زتن گردون سنگین دل جدا سازددرین وحدت سرا دل را که از دل باز می دارد؟ندارم بیمی از کشتن، مرا این درد می سوزدکه حیرانی مرا از عذر قاتل باز می داردحجاب عشق از پاس ادب غافل اگر گرددشکوه حسن مجنون را زمحمل باز می داردندارد اختیاری مور در آمیزش شکرکه دلها را از ان شیرین شمایل باز می دارد؟حضور غنچه در گفتار آورده است بلبل راکه درد خویش از یاران یکدل باز می دارد؟تو از ناقابلی محرومی از صاحبدلان، ورنهکه تخم پاک را از خاک قابل باز می دارد؟به دادن می توان برداشت از هر دانه خرمنهابه کشتن تخم را دهقان زحاصل باز می دارددر توفیق را بر روی خود دانسته می بنددستمکاری که فیض خود زسایل باز می داردچه افتاده است من جان را زقرب تن شوم مانع؟عنان موج را دریا زساحل باز می داردمیان یوسف و یعقوب حایل می شود صائبمرا هر سنگدل کز صحبت دل باز می دارد
غزل شماره ۲۹۴۸ به قامت سرو را از قد کشیدن باز می داردبه عارض رنگ گل را از پریدن باز می داردمن این رخسار حیرت آفرین کز یار می بینمسرشک گرمرو را از چکیدن باز می داردمرا کرده است چون آیینه حیران مجلس آراییکه می را در رگ مست از دویدن باز می داردمن این مژگان گیرایی کز آن خوش چشم می بینمنگاه وحشیان را از رمیدن باز می دارداگر بی پرده در بازار مصر آیی، زلیخا راتماشای تو از یوسف خریدن باز می داردچه مغرورست خورشید جهان افروز حسن اوکه صبح آرزو را از دمیدن باز می دارداز ان ظاهر نشد خونریزی مژگان خونخوارشکه تیغ تشنه خون را از چکیدن باز می داردبه ظاهر تلخیی دارد سر پستان پیکانشکه طفلان هوس را از مکیدن باز می داردنشد زان بیقراریهای من خاطر نشان توکه تمکین تو دل را از تپیدن باز می داردنمی سازد به خود مشغول دنیا اهل بینش راکه وحشت آهوان را از چریدن باز می داردحجاب سهل بسیارست ارباب بصیرت رانظر را برگ کاهی از پریدن باز می داردره هموار پیش دوربینان این خطر داردکه رهرو را زپیش پای دیدن باز می داردزپیریها همین افسوس دل را می گزد صائبکه بی دندانیم از لب گزیدن باز می دارد
غزل شماره ۲۹۴۹ کجا از تیغ سرگرم محبت باک می دارد؟سرعاشق کمند وحدت از فتراک می داردندارد پاک گوهر شکوه ای از تلخی دورانصدف در سینه دریا دهن را پاک می داردمپرس از زاهدان خشک سر گوهر عرفانکه از دریا لب ساحل خس و خاشاک می داردزچوب خشک گردد شعله بیباک سرکش ترکجا از دار پروا عاشق بیباک می دارد؟لباس غنچه تنگی می کند بر خنده گلهافلک دانسته اهل عشق را غمناک می داردندارد زلف آن بیباک پروا از غبار خطکجا اندیشه چشم شوخ دام از خاک می دارد؟میفشان آستین بی نیازی برنواسنجیکه چون گل هر طرف چندین گریبان چاک می داردمکن زنهار تکلیف قبا دیوانه ما راکه عاشق از گریبان حلقه فتراک می داردبه بخت تیره صائب صلح کن با نور آگاهیکه زنگ از بخت سبز آیینه ادراک می دارد
غزل شماره ۲۹۵۰ خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می داردزمین تشنه را امید باران تازه می داردچه باشد قسمت ما نامرادان از وطن یاربچو روی خود به سیلی ماه کنعان تازه می دارد؟ز استغنا گوارا نیست بر من هیچ تردستیمرا موج سراب از آب حیوان تازه می داردندارد شربتی در کار، بیماری که من دارممرا بویی از ان سیب زنخدان تازه می داردخوشم در زلف با نظاره صبح بناگوششکه ایمان مرا در کافرستان تازه می داردچه گلها از ندامت می تواند چید تردستیکه پشت دست خود از زخم دندان تازه می داردبر آن روشن گهر بادا گوارا دعوی همتکه روی سایلان از شرم احسان تازه می داردحیات جاودان بخشد به سایل، ریزش پنهانمرا آن لب به شکر خند پنهان تازه می داردزخط سنگدل تنگی نبیند آن دهن یاربکه زخم عالمی را آن نمکدان تازه می داردغم خود می خورد گر حسن غمخواری کند ما راسفال خویش را ناچار ریحان تازه می داردزخورشید قیامت فیض شبنم می برد صائبدماغی را که آن خط چوریحان تازه می دارد
غزل شماره ۲۹۵۰ دل بی غم نصیب از نقطه سودا نمی داردکه هرگز آب شیرین عنبر سارا نمی داردبدار ای ناصح بیکار دست از جستجوی ماکه از خود رفته در دنبال نقش پا نمی داردندارد راه در دارالامان خامشی آفتصدف اندیشه ای از تلخی دریا نمی داردبه نور شمع نتوان برد راه از خویشتن بیرونکه این ظلمت چراغی جز دل بیتا نمی داردمکن از بیخودی منع دل سودایی صائبکه وحشت دیده دست از دامن صحرا نمی دارد
غزل شماره ۲۹۵۱ دل بی غم نصیب از نقطه سودا نمی داردکه هرگز آب شیرین عنبر سارا نمی داردبدار ای ناصح بیکار دست از جستجوی ماکه از خود رفته در دنبال نقش پا نمی داردندارد راه در دارالامان خامشی آفتصدف اندیشه ای از تلخی دریا نمی داردبه نور شمع نتوان برد راه از خویشتن بیرونکه این ظلمت چراغی جز دل بیتا نمی داردمکن از بیخودی منع دل سودایی صائبکه وحشت دیده دست از دامن صحرا نمی دارد
غزل شماره ۲۹۵۲ هنرور را هنر گرد غم از دل برنمی داردکه پروای لب خشک صدف گوهر نمی دارددلیل جوهر ذاتی است دلجویی ضعیفان راکه هر تیغی که باشد کند، سوزن بر نمی دارداگر خواهی دل روشن به آه گرم زور آورکه این آیینه غیر از آه، روشنگر نمی داردبرآ از خویشتن گر شهپر پرواز می خواهیکه تا در بیضه باشد مرغ بال و پر نمی داردزنقش آرزو ساده است لوح سینه عاشقکه چون آیینه گردد صیقلی جوهر نمی داردلب میگون او را نیل چشم زخم باشد خطوگرنه آتش یاقوت خاکستر نمی دارد
غزل شماره ۲۹۵۳ زآه عاشقان اندیشه ای اختر نمی داردزدود تلخ پروا دیده مجمر نمی داردبه تلخی صبر کن تا معدن گوهر توانی شدکه آب بحر چون شیرین شود گوهر نمی داردز آسیب شکستن نیست شاخ پرثمر ایمنغم فربه شدن صید مرا لاغر نمی داردچه سازم بر جگر دندان نومیدی نیفشارم؟جراحتهای پنهان بخیه دیگر نمی دارددرین گلزار زیبنده است تاج زر به بیناییکه چشم از پشت پای خود چو نرگس برنمی داردندارد حاصلی جز ناله پیوند تهی چشماننیی کز چاه می آید برون شکر نمی داردخرد دارد غم دنیا، غرور عشق را نازمکه گر افتد زدستش هر دو عالم، برنمی داردغنیمت دان درین عالم وصال سبز خطان راکه باغ خلد این ریحان جان پرور نمی داردزبخت تیره ما شد غبارآلود خط لعلشوگرنه آتش یاقوت خاکستر نمی داردبه لوح ساده از روشن ضمیران صلح کن صائبکه چون آیینه گردد صیقلی جوهر نمی دارد
غزل شماره ۲۹۵۴ تمنای فروغ آن ماه سیما برنمی داردکرم بی خواست چون افتد تقاضا بر نمی داردچوکار افتاد شیرین بی سخن انجام می یابدکه فرهاد اهتمام کارفرما برنمی دارددرین وادی مرا بر رهنوردی رشک می آیدکه تا خاری نیارد در نظر پا بر نمی داردکسی کان قامت بی سایه را دیده است در جولانزسرو بوستان ناز دو بالا بر نمی داردبه دشمن هر که یکرنگ است دل را تیره می سازدمثال طوطیان آیینه ما برنمی داردمگر در پرده دل با خیال او نظر بازموگرنه آن رخ نازک تماشا برنمی داردگوارا می شود از جبهه واکرده سختیهاکه بار کوه جز دامان صحرا برنمی داردزسنگ کودکان شد مومیایی استخوان ماهمان صائب جنون دست از سر ما برنمی دارد