غزل شماره ۳۰۱۴ به داغی عشق کار مردم دیوانه می سازدخوش آن ساقی که کار بحر از پیمانه می سازدزبان برق عالمسوز کوتاه است از ان خرمنکه از بهر دهان مور قفل از دانه می سازدزهمکاری بلایی نیست بدتر اهل غیرت راجنون بر هر که زور آرد مرا دیوانه می سازدچنین گر رخنه درجان می کند زلف سبکدستشبه اندک فرصتی از استخوانم شانه می سازددرین بستانسرا هر لاله و گل را که می بینمبه انداز لب میگون او پیمانه می سازدنشاط عید نتواند گشودن عقده دل راکلید ماه نو را قفل ما دندانه می سازددرین طوفان که موج از دیر جنبیدن خطر داردحباب ساده دل بر روی دریا خانه می سازدمی گلرنگ بیجا آبروی خویش می ریزدگل روی تو کی با شبنم بیگانه می سازد؟سر دیوانگی داری درین محفل اگر صائببه یک سیلی فلک دیوانه را فرزانه می سازد
غزل شماره ۳۰۱۵ خمار باده مهر دوستان را کینه می سازدکدورت صبح شنبه را شب آدینه می سازدغباری از لباس فقر بر دل نیست صوفی رابه روی تازه به با خرقه پشمینه می سازدرخش از حلقه خط می کند پیدا نظربازانچه طوطیها زموم سبز این آیینه می سازدندارد نشأه سرجوش درد عالم امکانمرا جان تازه یاد مردم پیشینه می سازدصدف را دل دو نیم از گوهر دریا شکوهم شدمرا از دیده ها مستور کی گنجینه می سازد؟به نسبت آشنایی کن که با ناجنس پیوستنترا با خوش قماشی در نظرها پینه می سازدبه آسانی قدم بر اوج عزت می نهد صائبگرانقدری که از حفظ مراتب زینه می سازد
غزل شماره ۳۰۱۶ سرشک گرم با مژگان و چشم تر نمی سازدشراب تند ما با شیشه و ساغر نمی سازدنمی دانم به خونریز که شد آلوده مژگانشکه شوق زخم، خون را در جگر نشتر نمی سازدبه روی مهر، صبح از ساده لوحی پرده می پوشدنمی داند که حسن شوخ با چادر نمی سازدنگردد سایه بال هما دام فریب ماسر خورشید عالمسوز با افسر نمی سازددرین دریا کسی از صدق دستی برنمی داردکه دل را چون صدف گنجینه گوهر نمی سازدندارد خنده ای در چاشنی حسن گلو سوزشکه شهد زندگی را تلخ بر شکر نمی سازدوصال شعله جانسوز در مدنظر داردعبث پهلوی خود را بوریا لاغر نمی سازدچنان افتادم از طاق دل همصحبتان صائبکه وقت رفتنم آیینه چشمی تر نمی سازد
غزل شماره ۳۰۱۷ زشوق عالم بالا روان با تن نمی سازدبه پای کاروانی بوی پیراهن نمی سازدزخواب آلودگی روح تو در جسم است پا برجاکه چون بیدار گردد پای با دامن نمی سازدترا دل مانده در قید تن از آلوده دامانیوگرنه دانه چون شد پاک با خرمن نمی سازدمدار از دولت دنیای دون چشم وفاداریکه خورشید سبک جولان به یک روزن نمی سازدبه تن جان گرامی در قیامت می کند رجعتگسستن رشته را غافل ازین سوزن نمی سازدزتن وحشت کند صائب چو دل گردید نورانیکه چون آیینه روشن گشت با گلخن نمی سازد
غزل شماره ۳۰۱۸ دماغ خشک ما را باده رنگین نمی سازدشراب آتشین با کاسه چوبین نمی سازدنگیرد رنگ از فانوس رنگین شعله سرکشمی گلگون رخ زرد مرا رنگین نمی سازدهنرمندی اگر این قدر دارد، جز به خون خوددهان تیشه فرهاد را شیرین نمی سازدنسازد قدردان وقت را شور جنون غافلکه خواب بلبلان را فصل گل سنگین نمی سازدبه شکر، خسرو دوشاب دل، پیوست از شیرینسر پوچ هوسناکان به یک بالین نمی سازدزبس سود از سفر برخاست در ایام ما صائبحنا را رفتن هندوستان رنگین نمی سازد
غزل شماره ۳۰۱۹ مکن کاری که از جورت دل اندوهگین لرزدکه از لرزیدن من آسمانها چون زمین لرزدزچشم بد خطر افزون بود رنگین لباسان رازصحرا بیش در فانوس شمع دوربین لرزدفروغ لعل و یاقوتم که بر کوه است پشت مننیم شمعی که بر پرتو زباد آستین لرزدبه آه سرد چون زحمت دهم آن نازپرور را؟که از سرمای گل چون برگ بید آن نازنین لرزدندارد یاد چون من بیقراری صفحه دورانکه نامم همچو دست رعشه داران در نگین لرزدبه شمع صبحدم پروانه را چندان نلرزد دلکه وقت خط به رخسار تو زلف عنبرین لرزددل از جان بر گرفتن نیست کار هر تنک ظرفیعجب نبود عرق بر چهره آن مه جبین لرزدبه قدر حاصل از دنیا بود غم قسمت هر کسبه خرمت صاحب خرمن فزون از خوشه چین لرزدزحرف سرد ناصح عاشق صادق نیندیشدکی از باد خزان بر خویش سرو راستین لرزد؟زبان در کام کش صائب اگر آسودگی خواهیکه دایم شمع بر جان از زبان آتشین لرزد
غزل شماره ۳۰۲۰ قدح لبریز چون شد از شراب ناب می لرزدبه قدر آب بر خود گوهر سیراب می لرزدچنان از شور چشمان بر صفای وقت می لرزمکه بر آیینه های صیقلی سیماب می لرزدنیفکنده است پیری خواجه را این رعشه بر اعضاکه از دلبستگیها بر سر اسباب می لرزدنلرزد هیچ کس بر دولت بیدار در عالمبه عنوانی که دل بر دیده بیخواب می لرزدچه شد گر عشق را بر عاشقان دل مهربان باشد؟که بر هر ذره ای خورشید عالمتاب می لرزدزعریانی عرق می ریزد از درویش صاحبدلتوانگر در سمور و قاقم و سنجاب می لرزدمباد از تنگ چشمان عقده در کار کسی افتدزطوفان بیش بر خود کشتی از گرداب می لرزدسراپا دست شو چون سرو در تسکین ما ناصحکه هر عضوی زعاشق چون دل بیتاب می لرزدنه در بتخانه ها ناقوس بیتاب است از ان کافردل قندیل هم در سینه محراب می لرزدمکن در بزم وصل از بیقراری منع من صائبکه از برق تجلی کوه چون سیماب می لرزد
غزل شماره ۳۰۲۱ به مقدار بصیرت خاطر آگاه می لرزدکه خورشید جهان افروز بیش از ماه می لرزدبه نسبت می شود سر رشته پیوندها محکمکه از بی مغزی خود کهربا بر کاه می لرزدچه می آید زصبر و طاقت ما در خطر گاهیکه کوه قاف بر خود بیشتر از کاه می لرزداگرچه حجت ناطق زعیسی در بغل داردهمان مریم به جان از تهمت ناگاه می لرزدگرامی گوهران را می کند بی وزن، سنجیدنکه یوسف در ترازو بیشتر از چاه می لرزدنفس در ره نسازد راست هر کس دوربین افتدزفکر عاقبت دایم دل آگاه می لرزدزخواب امن صائب فتنه بیدار می زایدکه دوراندیش در منزل فزون از راه می لرزد
غزل شماره ۳۰۲۲ مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزدکه شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزدگرانی می کند دست تهی بر نخل بارآورچو افتد در میان عاقلان دیوانه می لرزدنلرزد بیجگر از تیغ لنگردار چندانیکه از قرب گرانجانان دل فرزانه می لرزداگرچه بی طلب رزقش به پای خویش می آیدهمان مرغ قفس را دل به آب و دانه می لرزدبود در ملک هستی حکم سیلاب فناجاریکه بر خود کوه و کاه اینجا به یک دندانه می لرزددل آگاه چون از رگ غافل می تواند شد؟زبیم آسیا در خوشه دایم دانه می لرزدچه دست و پا تواند زد دل بی دست و پای من؟که از زلف گرهگیر تو دست شانه می لرزدغم جان گرامی نیست یک مو تن پرستان راکه جغد از گنج گوهر بیش بر ویرانه می لرزدنریزد چون دل از بیگانگان در دامنم صائب؟که از آواز پای آشنا این خانه می لرزد
غزل شماره ۳۰۲۳ دل ما بر سیه روزان فقر از خود فزون سوزدچراغ خانه ما در برون بیش از درون سوزدبه چشم روشنم از اشک خواهد شد سیه عالمبه این عنوان اگر در دل مرا چون لاله خون سوزدندارد رنگی از بال سمندر آتش سوزانکجا آن پرده شرم از شراب لاله گون سوزد؟بود دست حمایت عشق حسن آتشین خو راکه لرزد شمع بر خود بیشتر پروانه چون سوزداگر نعلش در آتش نیست از خورشید رخساریچرا هر شب ز انجم داغ چرخ نیلگون سوزد؟برآرد سر چو دود از خیمه گستاخانه لیلی رانفس چون گردباد آن را که در دشت جنون سوزدندارم شکوه ای از طالع وارون، به این شادمکه می آید به پایان زود چون شمعی نگون سوزدنشوید خواب اگر از چشم شیران گریه مجنونکه در شبها چراغی بر سر اهل جنون سوزد؟برآید روز حشر از بوته صائب چون زر خالصبه درد و داغ عشق آن کس که در اینجا فزون سوزد