غزل شماره ۳۰۹۴ مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشداگر صد سال چون آیینه در آغوش من باشدندارد عاشق خورشید در آغوش گل راحتکه شبنم خون خود را می خورد تا در چمن باشدکیم من تا زنم در دامن گل دست گستاخی؟مرا این بس که خاری زین چمن در پای من باشدبپوشد چشم اگر بی پرده بیند ماه کنعان راعزیزی را که از یوسف نظر بر پیرهن باشدزشور عشق دلگیری ندارد جان مشتاقانچه زین خوشتر که ماهی را کف دریا کفن باشد؟نسازد نور یکتایی دو دل پروانه ما رااگرچه صد هزاران شمع در یک انجمن باشدمشو قانع به تحسین زبان از مستمع صائبکه دل برخاستن از جای، تحسین سخن باشد
غزل شماره ۳۰۹۵ چه امید برومندی مرا زان سیمتن باشد؟که خضر از العطش گویان آن چاه ذقن باشدمرا با خار نومیدی رها کن ای چمن پیراکه شادی مرگ می گردم چو گل در دست من باشدنسیم بی ادب بر گرد بوی گل نمی گردداگر مژگان بلبل خار دیوار چمن باشدنوازش از کسی جز سیلی اخوان نمی بینداگر صد سال یوسف در دبستان وطن باشدتو از خاک اجل ز افسردگی بیرون نمی آییوگرنه جامه احرام مشتاقان کفن باشدپی روپوش در آیینه رو آورده ام صائبمرا چون طوطیان با چون خودی روی سخن باشد
غزل شماره ۳۰۹۶ اگر فتح جگرداران به تیغ افراختن باشدمرا امید نصرت از سپر انداختن باشدنگردد شمع خرج گاز چون خاموش می گرددگل خیر زبان آتشین سر باختن باشددل خود می خورد دیوانه دور از حلقه طفلانکه غمگین ساز سیر آهنگ از ننواختن باشدگر از روشندلانی از گداز تن مشو غافلکه کار شمع در دلهای شب بگداختن باشدشود تیغ زبان خار، خرج آتش از تندیز زخم خار، گل امن از سپر انداختن باشدمقامات محبت را به زهد خشک طی کردنبه صحرای پر آتش اسب چوبین تاختن باشدنثار تیغ سیراب شهادت نقد جان کردننفس در زیر آب زندگانی باختن باشدتهیدستی ندارد جز خجالت حاصل دیگرکه بار بید مجنون سر به زیر انداختن باشددرین در گاه صائب طاعت خاصی است هر کس راصلاح اهل دولت، کار مردم ساختن باشد
غزل شماره ۳۰۹۷ دمی چون صبح می خواهم درین عالم زمن باشدکه روشن می کنم آفاق را چون دم زمن باشدبه چشم سیر من اسباب دنیا در نمی آیدهمین وقت خوشی می خواهم از عالم زمن باشدچو عیسی هر که صاحب دم شد از کشتن نیندیشدنمی اندیشم از تیغ دودم گر دم زمن باشدازین دامن، وزان سر می کشم از بی نیازیهااگر تاج فریدون و سریر جم زمن باشدندارد حاصلی جز دردسر ملک سلیمانینمی دارم دریغ از دیو اگر خاتم زمن باشدز اشک و آه دارم تازه داغ دردمندان رامن آن شمعم که سوز حلقه ماتم زمن باشددل خوش مشرب من داغ دارد اهل عالم راهمان از بیغمانم گر غم عالم زمن باشدنه سروم کز رعونت تازه دارم روی خود تنهاچو ابر نوبهاران عالمی خرم زمن باشدبه یک نظاره زان رخسار گندم گون کنم سودااگر در بسته باغ خلد چون آدم زمن باشدچو سوزن از گرانی دامن خود بر زمین دوزماگر همچون مسیحا رشته مریم زمن باشدمرا بگذار چون خار سر دیوار با خشکیکه طوفان می کنم گر قطره ای شبنم زمن باشدمدار آیینه پیش لب مرا زنهار ای همدمچرا در وقت رفتن خاطری در هم زمن باشد؟به قدر نقش باشد دیده بد در کمین صائبزچشم آسوده ام چندان که نقش کم زمن باشد
غزل شماره ۳۰۹۸ کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟دل خود می خورد موری اگر مهمان من باشدمن و همصحبتی در خلد با زاهد، معاذاللهکه در هر جا گرانجانی بود زندان من باشدگر از دست تهی آتش بر آرم چون چنار از خوداز ان خوشتر که چشمی در پی سامان من باشداگر مستلزم خواری شود همت نمی خواهمچرا آزاده ای شرمنده احسان من باشد؟به مقصد می رسانم بی کشاکش راست کیشان راکمان چرخ اگر در قبضه فرمان من باشددرین کاشانه شش گوشه من آن شهد بی نیشمکه عیش مردمان شیرین زکسر شان من باشدکه دارد تاب آمیزش، که شادی مرگ می گردمخیال وصل او در خواب اگر مهمان من باشدندارد غنچه دلگیر من سامان خندیدناگر از زعفران خار و خس بستان من باشدمن از اندیشه ترتیب دیوان فارغم صائبکه لوح سینه روشندلان دیوان من باشد
غزل شماره ۳۰۹۹ در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشدکه تا در جوش باشد دردمی بالانشین باشدترا کامروز دستی هست بگشا عقده ای از دلکه دست ما زکوتاهی گره در آستین باشدسلامت گر طمع داری به دشت ساده لوحی روکه سنگ و چاه دایم پیش راه دوربین باشدنبیند رنج غربت هر که دارد وسعت مشربزخلق خوش همیشه نافه در صحرای چین باشدبه چندین نامه دادی وعده و آخر به پیغامینکردی یاد مشتاقان، چنین باشد، چنین باشد!اسیر عشق در فردوس روز خوش نمی بیندهمیشه خون خورد صیدی که شیرش در کمین باشددرین بستان به کم خوردن برآور خویش را صائبکه چون زنبور دایم خانه ات پرانگبین باشد
غزل شماره ۳۱۰۰ ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشدکمانی را که تیر از خانه خیزد این چنین باشدکند در پرده مه سیر خورشید جهان آرازصورت، دیده هر کس به صورت آفرین باشدمرا با قامت رعنای او عیشی است بی پایانحیات جاودان از مردم کوتاه بین باشدنگردد مانع از گوهرافشانی موج، دریا راچه پروا باد دستان را زچین آستین باشد؟درین بستان نهد چون سرو هر کس دست خود بر دلدر ایام خزان پیرایه روی زمین باشدشود روشنتر از صبح قیامت شمع اقبالشسرافرازی که چون خورشید چشمش بر زمین باشدعمل چون خالص افتد خود بهشت خویش می گرددکه شمع خانه زنبور هم از انگبین باشدچه با من می تواند کرد داغ عشق او صائب؟سمندر را چه پروا از شراب آتشین باشد؟
غزل شماره ۳۱۰۱ به خاک و خون کشیدی ز انتظارم، این چنین باشد!به آب جلوه ننشاندی غبارم، این چنین باشد!غبار راه گشتم تا به دامان تو آویزمگذشتی دامن افشان از غبارم، این چنین باشد!اگرچه داشتی میخانه ها در پیش دست خودبه یک پیمانه نشکستی خمارم، این چنین باشد!به امید تو عمری چون صدف آغوش وا کردمنیاسودی چو گوهر در کنارم، این چنین باشد!ز آهم سنگ را دل آب گردید و تو سنگین دلنکردی رحم بر جان فگارم، این چنین باشد!ترا چون خار در آغوش پروردم به امیدینخندیدی چو گل بر روی خارم، این چنین باشد!خیال بوسه در دل نقش می بستم زخامیهابه پیغامی نکردی شرمسارم، این چنین باشد!پس از عمری که برخاک فراموشان گذر کردینگشتی ساعتی شمع مزارم، این چنین باشد!زروی آتشین کردی چراغان بزم هر خس رانکردی رحم بر شبهای تارم، این چنین باشد!سری ننهادی از مستی چو شاخ گل به دوش مننکردی پر گل آغوش و کنارم، این چنین باشد!اگرچه تلخکامم ساختی، ننواختی هرگزبه بوسی زان عقیق آبدارم، این چنین باشد!ز ابرو صد گره انداختی در رشته کارمزپرکاری نکردی فکر کارم، این چنین باشد!نچیدی گل زسیر سینه پرداغ من هرگزگذشتی چون نسیم از لاله زارم، این چنین باشد!به فکر صورت حال پریشانم نیفتادینگردیدی زرخ آیینه دارم، این چنین باشد!قرار این بود کز پیمان و عهد من نتابی روبه هیچ انگاشتی عهد و قرارم، این چنین باشد!اگرچه صرف در وصف تو کردم فکر صائب رابه تحسینی نکردی شرمسارم، این چنین باشد!
غزل شماره ۳۱۰۲ خوشا رندی که در میخانه اش آن آبرو باشدکه چون از پا فتد بالینش از دست سبو باشدگهی زانو به زانو با صراحی تنگ بنشیندگهی همدست ساغر، گاه همدوش سبو باشدبیا ای دردمی فکری به حال خاکساران کنسر ما تا به کی از مغز خالی چون کدو باشد؟زتاب عارضت آب طراوت سوخت در جویشمیان مردمان آیینه دیگر با چه روا باشد؟سر خود گیر از بالین ما ای سوزن عیسیکه زخم سینه چاکان تشنه خون رفو باشدپریشان گفتگویی کز خط تسلیم سر پیچدبهل تا از رگ گردن طنابش در گلو باشدزجسم خاکی خود زیر بار محنتم صائبکه می ترسم غبار خاطر آن تندخو باشد
غزل شماره ۳۱۰۳ من ناکس کیم تا در سرشتم آرزو باشد؟به خون شویم اگر در سرنوشتم آرزو باشدبه مرگ خنده خونین نشیند زخم ناسورماگر از چرخ مریم دست رشتم آرزو باشدقبول سجده بت نیست در لوح جبین منچرا طغرای صندل از کنشتم آرزو باشد؟سر و کار دل حق ناشناسم باد با دوزخاگر با روی گندم گون بهشتم آرزو باشدتمام عمر تخم آرزو کشتم، ندانستمکه خاکستر بود خرمن چو کشتم آرزو باشدسر فردی چو خورشید از دو عالم آرزو دارمنه از بالین پرستانم که خشتم آرزو باشدنیم چون کعبه در قید لباس از تن پرستیهازعریانی پرندی چون کنشتم آرزو باشدخوشم با خاطر فارغ زکفر و دین خود صائبنه طوف کعبه، نه سیر کنشتم آرزو باشد