غزل شماره ۳۱۱۴ بهار زندگانی با خزان همدوش می باشدگل این بوستان خمیازه آغوش می باشددوامی نیست حسن نازپروردان بستان راکه خون لاله و گل هفته ای در جوش می باشدبه تلخی تا نکرد از خواب شیرین پشه بیدارمندانستم که نیشی لازم هر نوش می باشدمکن ای خرمن گل سرکشی با ما تهیدستانکه این اوراق را شیرازه از آغوش می باشدنباشد دیده های شرمگین را بهره از روزیتهی چشمی زنعمت قسمت سرپوش می باشدمرا از خانه زنبور شهد این نکته روشن شدکه چون افتاد منزل مختصر، پرنوش می باشدزجوش باده تا شد خشت خم سیراب، دانستمکه رزق خاکساران باده سرجوش می باشدسراپا چشم شو تا دامن مطلب به دست آریکه زر چون حلقه گردد جای او در گوش می باشدببند از گفتگو لب تا دلت روشن شود صائبکه این آیینه را صیقل لب خاموش می باشد
غزل شماره ۳۱۱۵ دل بی آرزو آسوده از تشویش می باشدبه قدر آرزو دلهای مردم ریش می باشدبه مقدار حطام دنیوی دود از سرا خیزدتوانگر را زدرویش آه حسرت بیش می باشدز زنبور عسل این نکته باریک روشن شدکه در دنبال، نوش این جهان را نیش می باشدسفر اخلاق خوب و زشت را بی پرده می سازدکجی در تیر پوشیده است تا در کیش می باشدبه عرض علم نبود یک سر مو چشم مردم رافضیلت در زمان ما به عرض ریش می باشدزعمر رفته جز کلفت نباشد حاصل پیرانکه در دنبال، گرد کاروانی بیش می باشدبه خون یکدگر باشند ارباب طمع تشنهسگ از راه گرفتن دشمن درویش می باشدندارد از شبیخون نسیم صبح غم صائبکه سوز دل چراغ خانه درویش می باشد
غزل شماره ۳۱۱۶ صفا دارد جهان تا دل زکلفت پاک می باشدشود ماتم سرا عالم چو دل غمناک می باشددهد چون مشکلی رو، دست در دامان ساقی زنکه می روشنگر آیینه ادراک می باشدبه فکر عالم بالاست دل در خاکساریهانظر بر ابر دارد دانه تا در خاک می باشدمرا آن کس که در بند لباس آرد نمی داندکه بر عاشق گریبان حلقه فتراک می باشدزغیرت خون شبنم می خورد بلبل، نمی داندکه آب روی گل از دیده نمناک می باشدنباشد هیچ دست از دست اهل جود بالاترکه هر نخل بلندی زیر دست تاک می باشدبود بر نهر حکم چشمه در هر حالتی جاریزبان هم پاک می گردد اگر دل پاک می باشدمرا از چنگل و منقار باز این علم حاصل شدکه هر نار است درگیرندگی چالاک می باشدچو داغ لاله صائب از سیاهی برنمی آیددل هر کس کباب از روی آتشناک می باشد
غزل شماره ۳۱۱۷ گرفتاری به قدر رشته آمال می باشددلی کز آرزو شد پاک فارغبال می باشدشبیخون نسیم صبح را افسانه می داندسر هر کس گرانخواب از می اقبال می باشدشدم سر در هوا از کوته اندیشی، ندانستمکه باغ دلگشا اینجا به زیر بال می باشدزجمعیت نباشد بهره ای چشم حریصان رازخرمن گرد رزق دیده غربال می باشدهمان بهتر که نگشایی لب پرشکوه ما راچه غیر از خون گره در پرده تبخال می باشد؟ندارد چون سر بیمار آسایش به یک بالینزبان هر که در فرمان قیل و قال می باشدنگردد چشم حسرت مانع عمر از سبکسیریکجا سد ره آب روان غربال می باشد؟زغفلت عین ادبارست اقبال خودآرایانکه دایم دیده طاوس در دنبال می باشدصدف را می شود مهر خموشی دانه گوهرزبان و اصلان از لاف و دعوی لال می باشدمرا هم صبح امید از خط او می شود طالعشب ادبار اگر آبستن اقبال می باشدزتسلیم و رضا آزاده ای صائب خبر داردکه در فقر و غنا حالش به یک منوال می باشد
غزل شماره ۳۱۱۸ زسالک شکوه پردازی نه شرط راه می باشدکه اول منزل یوسف درین ره چاه می باشدسبکسیری که دارد آگهی از دوری منزلاگرچه پای در دامن کشد در راه می باشدزخود بینی خطر کمتر بود ناقص بصیرت راکه در وقت تمامیها کلف با ماه می باشدنداد از عشقبازی تو به طوف کعبه مجنون راکه مسجد بهر طفل شوخ بازیگاه می باشدبرون آیند آخر رو سیاهان بر ولی نعمتکسوف آفتاب بی زوال از ماه می باشدشب زلفی که صد روز قیامت در بغل داردبه چشم بخت خواب آلود من کوتاه می باشدبجز عاشق به هر آلوده دامانی که می بنددجناغ آن فرامشکار، خاطرخواه می باشدندارد ظاهر اسلام سودی زرق کیشان رااگرچه راهزن بر ره بود گمراه می باشدمرا غافل مدان از خویش در مستی و هشیاریکه عاشق با کمال بیخودی آگاه می باشدبه زلفش چون رسم گفتم دلم آسوده خواهد شدندانستم که منزل دورتر از راه می باشددل تاریک، صائب فارغ است از کلفت دورانخطر آیینه بی زنگ را از آه می باشد
غزل شماره ۳۱۱۹ زدوری بیش وصل دلبران جانکاه می باشدخطر در منزل اینجا بیشتر از راه می باشدسفیدیهای مو بی پرده سازد رو سیاهی راکلف وقت تمامیها عیان از ماه می باشداز ان از کنج عزلت بر نیارم سر که یوسف راخطر از قیمت نازل فزون از چاه می باشدنباشد چشم زیر پای خود، سر در هوایان رازعیب خویشتن کی عیبجو آگاه می باشدبه بی مغزان توجه اختر دولت فزون داردزخرمن کهربا مایل به جذب کاه می باشدبه تنهایی توان افتاد پیش از کاروان صائبکه بر راه آورد زور آن که بی همراه می باشد
غزل شماره ۳۱۲۰ خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشدکه گنج آسوده از تاراج در ویرانه می باشدزعاشق حسن هیهات است در مستی شود غافلکباب شمع از بال و پر پروانه می باشدزهمت ساخت عیسی بر سپهر چارمین منزلکلید فتح گردون همت مردانه می باشدمکن اندیشه روزی، فلک تا هست پا بر جاکه مینا هر چه دارد قسمت پیمانه می باشدزپشت و رو نمی گردد دو تا آیینه وحدتگهی در کعبه سالک گاه در بتخانه می باشدزهی غواص کوته بین که پندارد زنادانیکه در این نه صدف آن گوهر یکدانه می باشدزترک آرزو بر میزبان خود را گوارا کنکه مهمان از فضولی بار صاحبخانه می باشدضعیفان را مدان زنهار بی فریادرس صائبکه اکثر در نیستان نعره شیرانه می باشد
غزل شماره ۳۱۲۱ دل یکرنگ در غمخانه دنیا نمی باشددرین بستان گلی غیر از گل رعنا نمی باشدنمی اندیشد از زخم زبان هر کس که مجنون شدزتیغ کوه کبک مست را پروا نمی باشدزخود بیگانگان را لازم افتاده است تنهاییبه خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی باشدزصید خود نگردد دام در زیر زمین غافلکه آب و گل حجاب دیده بینا نمی باشدلب ما خامش است از حرف خواهش چون لب ساغروگرنه بخل در سرچشمه مینا نمی باشدفروغ عاریت گاهی نهان، گه می شود پیدامن و نوری که نه پنهان و نه پیدا نمی باشدبه حفظ راز عاشق کوه طاقت برنمی آیدشرار شوخ را آرام و در خارا نمی باشددرین بستانسرا زان کاسه خود سرنگون دارمکه جام سرنگون لاله بی صهبا نمی باشدملایم طینتان آسوده اند از سردی دورانکه نخل موم را اندیشه از سرما نمی باشدگوارا می شوند از وسعت مشرب گرانجانانکه کشتیهای سنگین، بار بر دریا نمی باشدندارد انتهایی همچو مجنون سیر و دور ماکه بی پرگار هرگز نقطه سودا نمی باشدزسختیهای دوران نیست پروا گوشه گیران رازکوه قاف باری بر دل عنقا نمی باشدبه چشم کم مبین زنهار آثار بزرگان راکه پیرو را دلیلی به زنقش پا نمی باشدزدامان وسایل دستگیری گر طمع داریدرین وحشت سرا جز دامن شبها نمی باشدبه ظاهر سرو را هر چند پا در گل بود صائبهمان غافل ز سیر عالم بالا نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۲ بهشتی بی دماغان را به از خلوت نمی باشدگلابی بهتر از پاشیدن صحبت نمی باشدمجو از گفتگوی زاهدان خشک کیفیتکه جز ریگ روان در شیشه ساعت نمی باشدنصیب سرو از استادگی شد خط آزادیبه آزادی رسد چون بنده کم خدمت نمی باشدبه فکر عذرپردازی مکن اوقات را ضایعکه عصیان را شفیعی بهتر از خجلت نمی باشدندارم شکوه ای از تیره بختی با دل روشنکه آب زندگی بی پرده ظلمت نمی باشدگر از روشندلانی با رمیدن رام کن دل راکه آسایش درین صحرای پروحشت نمی باشدزدست خود سلیمان داد پای تخت موران راتواضع با فقیران نقص در دولت نمی باشدنمی ریزیم غافل بر سر دشمن چو نامردانکه می گردد مظفر هر که کم فرصت نمی باشدچو دیدم بر سر تاج زر خود شمع را لرزانیقینم شد که خواب امن با دولت نمی باشدز انگشت اشارت در گریبان خارها دارمبلایی آدمی را بدتر از شهرت نمی باشدبه گردون برد همت شبنم افتاده را آخربه جایی می رسد هر کس که دون همت نمی باشدچه می لرزی چو شاهین بر سر بیش و کم روزی؟به میزان عدالت میل در قسمت نمی باشدبه غربت از وطن چون ماه کنعان صلح کن صائبکه جز یاد وطن مکروه در غربت نمی باشد
غزل شماره ۳۱۲۳ دل پر آرزو خالی زشور و شر نمی باشدکه گوش امن در دریای بی لنگر نمی باشدتو از کوتاه بینی ها اجل را دور می دانیوگرنه غایبی از مرگ حاضرتر نمی باشدندارد شکوه ای از تیره بختیها دل روشنکه اخگر را لباسی به زخاکستر نمی باشدزعرض حال خاموشم که زخم اهل غیرت رابغیر از لب گزیدن بخیه دیگر نمی باشددل آزاده زود از قید هستی می جهد بیرونسپند شوخ یک دم بیش در مجمر نمی باشدز اشک و آه مگسل گر دل خود جمع می خواهیکه این اوراق را شیرازه دیگر نمی باشدزوصل نوخطان بردار صائب کام دل اینجاکه در فردوس این ریحان جان پرور نمی باشد