غزل شماره ۳۱۷۴ حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیندزخط و خال کثرت چهره وحدت کجا بیند؟شکست از گردش گردون به پاکان می رسد افزونکه گندم پاک چون گردید رنج آسیا بیندنگردد مرگ سنگ راه جویای سعادت راکه با چشم سفید این استخوان راه هما بیندمدان جان مجرد را یکی با پیکر خاکیکه آزادست مرغی کز قفس خود را جدا بیندمیان عاقبت بینان علم گردد به بیناییچو نرگس هر که در جوش بهاران زیر پا بیندقماش اهل دل را چون شناسد کوته اندیشیکه گردد روی گردان کعبه را گر بی قبا بیندسیه باشد جهان در چشم دایم عیبجویی راکه پشت تیره از آیینه، از طاوس پا بیندعصاکش پیر و کورست در سیر و سکون دایمزهی غافل که تقصیرات خود را از قضا بیندبه خون ناامیدی دست شوید از گشاد دلنواسنجی که دست غنچه گل در حنا بیندزبیرحمی نگردد آب گرد دیده اش صائبسر خورشید را آن سنگدل گر زیر پا بیند
غزل شماره ۳۱۷۵ رخ بهبود کار خویش آن غافل چسان بیند؟که بردارد زیوسف چشم و راه کاروان بیندچراغ پرده در را پیش پا تاریک می باشدنبیند عیب خود هر کس که عیب دیگران بیندچه آسوده است از اندیشه باد خزان، برگیکه در فصل بهاران چون گل رعنا خزان بیندپشیمانی ندارد دل به یار قدردان دادنچه صورت دارد از سودای یوسف کس زیان بیند؟به ناخن می کنم داغ جنون را چهره پردازیخوشا آن کس که ماه نو به روی دوستان بیندنظر را پایه گر خواهی بلند از آستان مگذرکه هر کس را بود بر صدر جا، در آستان بیندگناه تیر کجرو را به شست پاک می بنددهر آن کز نارسایی جرم خود از آسمان بیندعنان نفس را هر کس تواند داشتن محکمسمند سرکش افلاک را در زیر ران بیندزبیم غیر رویش را ندیدم سیر، چون طفلیکه در اثنای گل چیدن جمال باغبان بینددرین میخانه لاف بیخودی آن را رسد صائبکه از سنگ ملامت نشأه رطل گران بیند
غزل شماره ۳۱۷۶ همین سرگشتگی چشم حریص از مال می بیندچه آسایش زخرمن دیده غربال می بیند؟جهان چون چشم سوزن می شود در چشم کوته بیناگر کوتاهیی در رشته آمال می بینداجل بار گرانباران دنیا را سبک سازدبود در خواب اگر آسایشی حمال می بیندخرابیهای ظاهر، گنج در ویرانه می داردمبصر جغد را مرغ همایون فال می بیندچه گل چیند زعمر خود گنهکاری که عالم رازخون بیگناهان طشت مالامال می بیندبر آن بالغ نظر رحم است در قید جهان بودنکه اوضاع جهان بازیچه اطفال می بیندنگیرد آب گوهر جای گرد خاکساری رابه دریا متصل شد سیل و در دنبال می بیندلب جان بخش روح الله و چشم تنگ سوزن رابه یک چشم غلط بین دیده دجال می بیندنماند از عمر یک دم خواجه مغرور را افزونزغفلت همچنان مستقبل احوال می بیندنباشد هر که را در خیر دست از کوته اندیشیچه گل از عمر می چیند، چه خیر از مال می بیند؟به ناکامی بساز از چشمه حیوان که اسکندرزظلمت زنگ بر آیینه اقبال می بیندکجا صائب شود همخانه با من عشوه پردازیکه در آیینه با صد ناز در تمثال می بیند
غزل شماره ۳۱۷۷ کسی کز عقل وحشی شد چون مجنون بد نمی بیندزخود رم کرده آزاری زدام و دد نمی بیندسبک روحی که شد سرگرم سیر عالم بالاسرش چون شمع اگر در زیر پا افتد نمی بینددرین عبرت سرا سالک ره باریک عقبی رازدنیا چشم ظاهر تا نمی پوشد نمی بیندغباری نیست بر خاطر زشبنم باغ جنت رادل روشن زچوب منع دست رد نمی بیندزند آیینه را بر سنگ اگر چون خضر اسکندرمیان خویش و آب زندگانی سد نمی بیندمگر حفظ الهی دستگیر مردمان گرددوگرنه پیش پای خود یکی از صد نمی بیندندارد جز گرستن خنده بیهوده انجامیمآل خویش را برقی که می خندد نمی بیندبه زیر پایه بید آن که از خورشید آسایدزهر برگی به فرقش تیغ می بارد نمی بیندبه این باریک بینی عنکبوت از حرص کوته بینکه خود پیش از مگس در دام می افتد نمی بیندکسی کز چشم بد فرزند خود را پاس می داردبه فرزند کسان صائب به چشم بد نمی بیند
غزل شماره ۳۱۷۸ زحیرت عاشق از نظاره اغیار گل چیندکه بلبل مست چون شد از در و دیوار گل چیندبه سیر باغ و بستان احتیاجی نیست عاشق راکه هم از کار خود فرهاد شیرین کار گل چیندتماشای رخش در دستها نگذاشت گیراییمگر از حسن خود آن آتشین رخسار گل چیندز زخم خار بیش از گل نگارین می شود دستشبه دست رعشه دار آن کس که از گلزار گل چیندنسیم از جوش گل از دور می بوسد زمین اینجاتماشایی مگر از رخنه دیوار گل چیندشود کارش چو کار کوهکن در دیده ها شیرینزروی کارفرما هر که وقت کار گل چینددرین عالم مرا دیوانه ای خونین جگر داردکه بی پیمانه گردد مست و بی گلزار گل چیندنه مجنونم که فیض خود دریغ از شهریان دارمکه از دیوانه من کوچه و بازار گل چیندکسی کان چشم خواب آلود در مد نظر داردبه اندک فرصتی از دولت بیدار گل چیندخوش افتاده است از بس عشق پنهانم، نمی خواهمکه از تغییر رنگ من نگاه یار گل چیندعجب دارم خدا بردارد این ظلم نمایان راکه بیش از چشم من، آیینه زان رخسار گل چیندفلک را داغ دارد بی نیازیهای من صائبچه سازد باغبان با دیده ای کز خار گل چیند؟
غزل شماره ۳۱۷۹ زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیندبه حرف سخت از جوش خود این میخانه ننشیندنگردد تا تهی از سنگ جیب و دامن طفلانبه دامان بیابان گرد این دیوانه ننشیندنسازد خاک خامش آتش ما بیقراران رامی پرزور ما از جوش در پیمانه ننشیندزچشم شور، آب زندگانی تلخ می گرددهمان بهتر که با فرزانگان دیوانه ننشینداز در آستین پیوسته دارد شمع اشک خودکه گرد کلفتی بر خاطر پروانه ننشیندز آب بحر چون گرد یتیمی بیش می گرددغبار خاطری کز گریه مستانه ننشیندمکن زنهار از خلوت نشینی منع زاهد راچه سازد صورت دیوار اگر در خانه ننشیند؟نمی ماند به زندان بدن چون روح کامل شدکه صهبا چون نشست از جوش در میخانه ننشیندزسیلاب بهاران خانه آرایی نمی آیددل بیتاب ما در کعبه و بتخانه ننشیندمهیای سفر شو چون قد از پیری دو تا گرددته دیوار مایل مردم فرزانه ننشینددل ما بیقراران چون شود آسوده در زلفیکه یک دم بر زمین با پای چوبین شانه ننشیندمروت نیست آلودن به تهمت دامن پاکانبه خلوت عاشق بیتاب با جانانه ننشیندبرومندی نصیب خاکساران می شود صائبنگردد سبز تا در خاک چندی دانه ننشیند
غزل شماره ۳۱۸۰ زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خودمبر در پیش هر بی آبرو زنهار آب خودکف آبی به دست خویش تا ممکن بود خوردنغبارآلوده منت مکن از کوزه آب خوداگر داری به زیر خاک چشم خواب آسایشهم اینجا پاک کن با مردم عالم حساب خودمشو فارغ زپیچ و تاب تا آسان شود کارتکه جوهر رخنه در فولاد کرد از پیچ و تاب خودنمی پیچد به دست و پا ره خوابیده چون مارشبه منزل افکند از دوربینی هر که خواب خوددل نورانی خود را مصفا از علایق کننهان در ابر خواهی داشت تا کی آفتاب خود؟نگردد سبز از خجلت میان مردمان صائبدریغ از همرهان چون خضر هر کس داشت آب خود
غزل شماره ۳۱۸۱ تو از نام بلند ای نوجوان بردار کام خودکه پیران می کنند از قامت خم حلقه نام خودزفیض راستی از محتسب بر خود نمی لرزمبه کوه قاف دارم پشت از سنگ تمام خودگر از بیطاقتی خود قاصد پیغام خود گردمفرامش می کنم در راه از غیرت پیام خود!حذر کن از می سرکش که تاکش با زمین گیریبه چندین دست نتواند نگه دارد زمام خودمرا از بوته خجلت بر آر ای شعله سرکشکه خونها می خورم چون لاله از سودای خام خودچه افتاده است بر دل بار گردم عندلیبان را؟چو من از بوی گل چون غنچه می گیرم مشا خودز آواز شکست من دل احباب می ریزدوگرنه من نمی دارم دریغ از سنگ جام خودشکاری چون به بخت ما نمی افتد همان بهترکه در خاک فراموشان نهان سازیم دام خودبه شور من ندارد بلبلی این بوستان صائبروان گردد، به خون مرده گر خوانم کلام خود
غزل شماره ۳۱۸۲ کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خودبه هر جانب که رو می آورم خود را نمی یابمچه ساعت بود، حیرانم، زکف دادم عنان خودمرا چون مهر اگر دور فلک فرمانروا سازدبه خون شبنمی هرگز نیالایم سنان خودخریداران به زیر خاک گم کردند چون قارونبیفشانم اگر گرد کسادی از دکان خودخرابات است، هر حاجت که می خواهی تمنا کننمی دارند جان اینجا دریغ از میهمان خودزمین از سایه شهباز دارد پرنیان در برمیا ای مرغ نوپرواز بیرون زآشیان خودزبیداد خزان ثابت قدم چون خار دیوارمنمی لرزد دلم چون برگ از بیم خزان خوداگر در سینه او نیست پنهان گوهر رازیچرا دریا زگوهر سنگ دارد در دهان خود؟گل است از آبروی تشنه چشمان عرصه عالممنه تا می توانی پا برون از آستان خودقفس را نخل ایمن می کند گلبانگ من صائبندارد خلد چون من بلبلی در بوستان خود
غزل شماره ۳۱۸۳ به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آیدبه زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آیدگلی نشکفت بر رخسارم از میخانه پردازیمگر در خون خود غلطم که رنگم برقرار آیدسرشک تلخ من آن روز نقل انجمن گرددکه یارم با لبی شیرین تر از خواب بهار آیدبه فرصت می توان خصم سبکسر را ادب کردنمدارا می کنم با عقل تا فصل بهار آید؟به راه عشق اگر خاری مرا در دامن آویزدچنان گریم به درد دل که خون از چشم خار آیدمگر اشک پشیمانی به فریادم رسد، ورنهچه دارم در بساط زندگی تا در شمار آید؟نمی آید به کاری صائب اوراق پریشانممگر آن رخنه دیوار را روزی به کار آید