Streetwalker:
Streetwalker:
بی برو برگرد تو تمام روابطم پشتم رو لیسیدند اما سلطان اینکار عاغامون بوده و بس!
دستش رو قلاب میکرد پشت رونهام جوری که پاهام تو سینم جمع میشد و بعد همونطور سر و ته من رو میکشوند تو بغلش و جلوگیری و عقب رو حالا نخور کی بخور! زبونشم میکرد توش! اسمشم گذاشته بود بستنی!
اون اوایل که دوستش داشتم این برنامه هر روزمون بود و نصیحتش میکردم اینکار رو نکنه چون میترسیدم مریض بشه ولی هیچ وقت نشد.
فانتزیش این بود که روش عسل و خامه بریزه و بخوره!
گاهی هم یک بسته پاستیل میزاشت کنار دستش و میکرد توش و با لذت میخورد! منم در حال سخنرانی و نصیحت!
اما خوب دیگه اون روزی روشن تموم شد و ما وارد فصل زمستونمون شدیم و....
چقدر دنیا عجیبه!
آدم تو تخت خوابش یه کارایی رو میکنه و فکر میکنه تا حالا هیچکس تو دنیا اونکار رو نکرده! بعد یک دفعه تو اینترنت میبینه نقاشیش رو هم کشیدن!
اینم بستنی ما!
تمام نظرات یک کلمه ای! همه نفر سوم! آماده برای سکس رایگان و بی مسئولیت،بکن و در رو!
و گزارش دهنده ابعاد بند و بساطشون!همین و بس!
آدم دلگیر میشه تاپیک های به این خوبی رو که ورق میزنه! به وقتی من کم حرف ترین آدم انجمن بودم وحالا هر چه پیش تر میرویم آدم ها بی مزه تر،بی حال تر،نچسب تر،کسل کننده تر و خاکستری و مات میشند....
انگار دیگه از آدمهای باحالی که حرف میزدند و ابعاد کیر و خایه به کیرشون هم نبود خبری نیست....
یک آدم جذاب و باحال که انرژی ببخشه وجود ندارد....
جای کاربرهای قدیمی خالی،آدمهایی که ازشون درس خونگرم بودن رو میگرفتیم.
یک زمانی صد نفر همزمان در تاپیکی که من صحبت میکردم در رابطه با ازدواج من و عاغامون حرف میزدند و نظر میدادند،تازه هزار نفر هم پیام خصوصی میدادند و هیچکس هم در فکر کردن ما نبود!
انگار زبون مردم رو خورده اند،زبانها جز به حرف مفت و فحش نمیچرخد....
انگار دیگه با هیچ آتیشی نمیشه این مردم و دلهای سردشون رو گرم کرد...
همه White Walkers شده اند،جامعه White Walkers ها و یک Streetwalker
آدرس
ویرایش شده توسط: Streetwalker