ارسالها: 28
#630
Posted: 15 Sep 2026 09:27
درود دوستان!
من جای این که در این باره نظر بدم خاطرهای رو تعریف میکنم که امیدوارم حوصله دوستان سر نره.
قسمت اول
وقتی که حدود 12 سال داشتم، تو محل ما گاوداری زیاد بود. چهاردیواریهای کوچکی هم وجود داشتن که انبار کاه بود ولی بدون سقف. یکی از تفریحات اون موقع ما این بود که از رو دیوار پشتک وارو بزنیم روی کاهها. منم خیلی دوست داشتم پشتک بزنم ولی جرأتش رو نداشتم. واسه همین، و هم این که یه وقت پیش دوستان ضایع نشم، فقط تماشا میکردم. افشین پسر صاحب گاوداری که سه سال از من بزرگتر بود، هر وقت میدید میومد با تهدید و فحش و کتک، بچهها رو از اونجا دور میکرد.
یه بار که دیدم کسی نیست فرصت رو برای تمرین غنیمت دیدم و داشتم رو دیوار اینپا اونپا میکردم که بپرم تو کاه. ولی خیلی میترسیدم. وقتی دیدم افشین داره میاد، زود اومدم پایین که کاریم نداشته باشه. اومد نزدیکم گفت میخواستی بپری تو کاهها؟ گفتم نه. خودش رفت رو دیوار و پشتک زد تو کاهها.
تا به حال پشتکی به این حرفهای ندیده بودم. با حالتهای مختلف میپرید و توجه من رو جلب کرد. جرأت کرده بودم و برای تماشا برگشته بودم رو دیوار. بهم گفت میخوای تو هم پشتک بزنی؟ کاریت ندارم. خیلی کیف داره ها! بیا. منم تصمیم گرفتم پشتک بزنم. به هر بدبختیای بود این کار رو کردم ولی تا بیام بالا و پایینمو تو دریای کاه پیدا کنم، افشین منو گرفت و از پشت چسبید بهم. کثافت راست کرده بود و از روی شلوار گذاشته بود لای پام. من با صدای خفهای که همراه ترس بود تقلا کردم که خودم رو از دستش رها کنم ولی بیخ دیوار گیر افتادم. تقریباً گریه میکردم و خواهش میکردم ولم کنه و اون میگفت هیسسس باشه، باشه، الآن. بالاخره خودمو کشیدم بالای دیوار، ولی یه لنگه دمپاییم تو کاهها گم شد.
افشین گفت بیا دمپاییت رو بگردیم پیدا کنیم، بهخدا این بار کاریت ندارم. ولی من قید دمپایی رو زدم و یهپا برهنه راهم رو کشیدم که برم. بیست متری دور شده بودم که خودشو رسوند بهم و گفت بیا دمپاییت. گریه نکن. ولی میدونست من به خاطر دمپایی گریه نمیکردم. اون هم میترسید من به برادرم مازیار بگم. چون مازیار قلدرتر از افشین بود. ولی منم از خجالت و از ترس به مازیار چیزی نگفتم و اون روز خیلی حالم بد بود رفتم خونه و یه گوشه کز کردم.
افشین سه چهار روز بعد که دید خبری از مازیار نشد و آبها از آسیاب افتاده، اومد نزدیک من و گفت میخوای بریم رو کاهها پشتک بزنیم؟ گفتم نه. گفت بیا بریم بهت یاد میدم. بعد از سی ثانیه سکوت گفت، هیشکی نمیفهمه. معلوم بود که هدفش چیه. دیگه جوابی ندادم و باهاش نرفتم.
مدتی گذشت و یواش یواش متوجه شدم از خاطره اون روز نه تنها دیگه بیزار نیستم، ذهنم عمداً میره سراغش و کیر کوچیکم هم راست میشه. خلاصه، دلم میخواست خاطره اون روز رو مرور کنم. مدتی بعد دوباره وقتی تنها بودم افشین اومد و تا پرسید بریم؟ من گفتم بریم. لازم نبود که دیگه بفهمه موافقم که بمالدم.
ادامه داره.
لطفاً به عنوان نفر سوم پیام ندید.