| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 15 از 82:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  81  82  پسین »  
#141 | Posted: 20 Jul 2011 11:16
داستان سكس امير ومامان آيدا

سلام دوستان خوبم؛اینم داستان سكس با مامان اما از فانتزيهاي خيالي خودم براتون نوشتم اميدوارم خوشتون بياد.من اميرم 35 سالمه و يه مامان دارم که 50 سالشه واسمش آيداست خيلي هم خوشگله.ماجرا از اونجا شروع شد که ما باهم رفته بوديم مسافرت؛بابام بخاطر شغلش نميتونست بياد؛قراربود با رئيسش بره 10روز ماموريت.بخاطر همين من و مامانم تصميم كرفتيم بريم مسافرت تا تواين مدت آب و هوايي عوض كنيم و روحيمون بهتر بشه.باهم رفتيم شمال خونه عمم وقتي رسيديم در زدیم عمم در رو باز کرد وكلي خوشحال شد و کلاسی برامون گذاشت که بیا و ببین.آخه ما زياد نميريم مسافرت بخاطر شغل بابام؛خلاصه نشستيم و صحبت کرديم و شام خوردیم تا موقع خواب شد. عمم اتاقي رو براي استراحتمون آماده كرد و بخاطراينكه خسته بود گفت من ميرم بخوابم.من چون عادت دارم قبل از خواب برم حموم؛گفتم مامان جون تيغ همرات داري.مامانم هم رفت يه دونه ازتوي ساكش آورد داد بمن و گفت اميرموهاي پشت گردنت رو چرا نزدي؟ گفتم آخه مسافرتمون يكدفعه اي شد وقت نشد برم آرايشگاه؛چون من به نظافت اهميت ميدم و این باعث تعجب مامانم شده بود که چرا موهای پشت گردنم بلنده؛مامانم گفت خودم برات ميزنم تو برو دوش بگير منم الان ميام.رفتم سراغ ساكم تا شورت و زیرپوش تميز بردارم كه يادم افتاد اي دادبيداد ازبس عجله كرديم بخاطر اینکه ازاتوبوس جا نمونيم يادم رفته با خودم شورت و زیرپوشمو که شسته بودم و گذاشته بودم خشک بشه رو بردارم بيارم.خجالت ميكشيدم و رومم نميشد به مامانم بگم.سابقه نداشت انقدر بي مسئوليت باشم؛خلاصه با حالت خجالت گفتم مامان میدونی چی شده؟يادم رفته لباس زير بيارم.مامانم گفت منظورت شرت و زیرپوشه؟گفتم آره.گفت:عمت هم خوابيده روم نميشه بيدارش كنم ببينم شورت اضافه شوهرعمت نداره بگیرم برات.گفتم اشكالنداره مامان باشه فردا ميرم همين اطراف حتما آرايشگاه هست و پشت گردنمو میزنم؛مامانم گفت نميشه که باز فرداهم بخاطر اصلاح بياي بري حموم؛اینجا خونه خودمون نيست كه هروقت خواستي بري حموم؛گفتم پس چكاركنيم؟مامانم گفت مجبوري شورتت رو دربياري تا اومدي بيرون بدون شورت نموني؛منكه بهت محرمم و اشكالنداره لخت ببينمت؛من موندم چي بگم.گفتم آخه خجالت ميكشم لخت بشم جلوت؛مامانم گفت بسه بسه بميرم برات كه انقدر خجالتي هستي؛از دوست دخترات خجالت بكش نه منكه مامانتم و محرمم بهت؛يادم افتاد يكدفعه دوست دخترمو آورده بودم خونه داشتم ميكردمش كه مامانم سررسيده بود و صدامون رو شنیده بود اما اصلا به روم نياورده بود تا الان؛منم بعداز يکم تته پته نميدونستم چي بگم؛گفتم نميشه قبل از اينکه شورتمو در بيارم پشت گردنمو بزني.مامانم گفت نه نميشه شورتت مويي ميشه؛برو انقدر حرف نزن تا من بيام؛گفتم باشه ظاهرا تنها راهش همينه هرچند زشتم هست اما كاري نميشه كرد مجبوريم؛مامانم گفت نه خيرم خيلي هم خوشگله.من ازحرفش جا خوردم.اما به روم نياوردم؛خلاصه رفتم حموم و لخت شدم.شرتمو در آوردم.سرمو که زیر دوش شستم وبدنمو خيس كردم ديدم مامان داره در ميزنه بياد داخل؛بدجورخجالت ميکشيدم دستمو گرفتم جلو کيرم.مامان گفت دوشو ببند تا خيس نشم. منم زود دوشو بستم.متوجه شدم مامان آيدا داره کيرمو نگاه میکنه؛بخاطرهمين کيرم يكم شق شد؛ديگه کيرم ازتودستم داشت ميزد بيرون؛آخه اندازش بد نيست الكي طول و قطرش هم نمينويسم کلاس بذارم فقط ميدونم هركس خورده خوشش اومده؛مامانم برگشت گفت بيخود نبود دختره صداش رفته بود به آسمون وقتي توي دستت جا نميشه ولشكن؟گفتم مامان توهم حالا تيكه بنداز؛دست خودم نيست طبيعيه مامانم گفت چرا؟منم ديگه ديدم کار از کار گذشته. گفتم آخه وقتي مامان آدم به اين خوشگلي جلوت باشه و به چيزتم زل بزنه اينطوري ميشه.گفت خوب زبون ميريزي بسه.راحت باش. دستمو تا برداشتم مامان آيدا گفت اوه اوه چرا بهش نرسيدي.گفتم چطور؟ گفت عين پشت گردنت پشماي چيزتم بلندشده.گفتم چيزم؟ گفت دودولت؟گفتم بنظرت اين دودوله؟به شوخي گفت بسه پررو شديا.اينو که با يكدونه تيغ نميشه زد وايستا الان ميام؛رفت و وقتي برگشت ديدم دامنشو عوض کرده و یک شلوارک کوتاه پوشیده و لباسش رو هم در آورده وبا سوتين اومده.گفتم مامان سوتينت چه باحاله گفت چطور؟ گفتم آخه قالبشه.گفت قالب چیه؟گفتم قالب سینه هاته.گفت خیلی هیزی.دامن و پيرهنمو در آوردم که مو نچسپه بهش.بيا جلو ببينم.رفتم جلو مامان آیدا ایستادم و تا چشمم افتاد به سینه هاش کیرم قشنگ راست شدآخه خيلي بزرگ بودن.ظاهرا خيلي هم سفت بودن.مامانم گفت چيه باز دودولت بلندشد.گفتم تقصير خودته مامی جون.گفت يه کاريشکن بخوابه.نمیتونم پشمهاتو بزنم مثل چوب دستی شده.گفتم چيکارش کنم؟گفت من نمیدونم؟گفتم شما برو بيرون درستش ميکنم.مامانم گفت چيکارش ميخواي بکني؟گفتم تو چکار داری. گفت هر کار ميخواي کني جلومن بکن.نکنه ميخواي جلق بزني؟گفتم آره.گفت بزن منم نگاه میکنم.گفتم اینجوریکه حال نمیده.گفت لخت شم خوبه؟گفتم یه کاری کن آبم زودتر بیاد.گفت سینه هامو ببینی کارت راه میفته؟گفتم شما لخت شو امتحان میکنیم.اونم زود سوتینشو درآورد.وایییییییییییییییییییی چه سینه هایی داشت.از سینه هایی اونهایی که گاییده بودمشون خیلی قشنگتر بود مثل دخترهای 20 ساله نوکش تیز و راست ایستاده بود.مامانم که دید من مات موندم گفت حالا خوبه تاحالا چندتاشو دیدی و بار اولت نیست.گفتم ولی هیچکدومشون به این قشنگی نبود.گفت دوستشون داری پسرم؟گفتم میمیرم براشون.گفت چرا معطلی زودباش یک موقع عمت بیدار میشه.گفتم چششششششششششششششششم و افتادم بجون سینه هاش و شروع کردم بازی کردن و خوردن.مامانم که خوشش اومده بود چشمهاش خمار شده بود و نفسهاش تند.بهش گفتم تو برام جلق بزنی زودتر آبم میاد.اونم منتظر حرف من بود و سریع با دستش کیرمو گرفت و شروع کرد به مالیدن.گفتم مامانی یکم خیسش کن کیرم درد گرفت.گفت صابون رو بده منم بهش دارم و اونم حسابی دستشو با کیرم صابون مالی کرد و شروع کرد به جلق زدن.من که تو آسمونها بودم.از یکطرف سینه هاشو میخوردم و از اونطرف کیرم تو دستش بود و داشت برام میمالیدش.از طرف دیگه یک دستش به کوسش بود و داشت از روی شلوارک کوسشو میمالید.یکربعی گذشت مامانم گفت چرا آبت نمیاد؟گفتم کمرم سفته.گفت چکار کنم زودتر آبت بیاد؟گفتم هیچی بزار دستمو بکنم تو شلوارکت با کوست بازی کنم شاید زودتر بیاد.گفت باشه فقط زودباش میترسم آبرومون بره.منم معطل نکردم و دستمو کردم تو شلوارکش.جالب بود که شورتم نپوشیده بود.تا دستم خورد به جلوی کوسش تنش به لرزه افتاد.فهمیدم ارضا شد.اما من تازه دستمو رسونده بودم به به جای گرم و نرم.شروع کردم به مالیدن کوسش.وای چه حالی میداد.همین الان که یادش افتادم کیرم مثل فنر از جاش بلند شده.یکی بیاد بخوابونش.خلاصه انقدر کوسشو مالیدم و انگشت کردم توش و مامانم هم انقدر کیرمو مالید که آبم پاشید رو دستش و شلوارکش.گفت عجب کمری داری پسر؟گفتم مگه بده؟گفت نه خیلی هم عالیه همه زنها آرزوشونه با یک همچین کمری حال کنن.گفتم تو هم آرزوته؟گفت باز داری پررو بازی در میاری.برگرد پشت گردنتو بزنم و برم دودولتم خودت پشمهاشو بزن.منم اطاعت کردم و بعدش مامانم دستها و پاهاشو شست و خواست بره بیرون که دیدم شلوارکشم درآورد چون آبم ریخته بود روش و سریع از حموم خارج شد.منکه باورم نمیشد همش فکر میکردم دارم خواب میبینم.منم دوش گرفتم و اومدم بیرون و رفتم توی اتاق که بخوابم اما تازه شروع ماجرا بود؛نظر

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#142 | Posted: 20 Jul 2011 11:18
داستان سكس امير و مامان آيدا2

وقتی رفتم تواتاق دیدم مامان آیدا جونم تشکها رو کنارهم پهن کرده و خودشم دامن و لباسشو پوشیده.حس خجالت میکردم.اما کاری بود که شده.مامانم گفت آفیت باشه امیرآقا.گفتم سلامت باشی مامانی.گفت بچه چه کمری داری تو؟گفتم حتما ارثیه؟گفت بابات که اینطوری نیست.گفتم شما چی؟گفت از بابات بهترم اما به تو نمیرسم.رفتم سرجام توی رختخواب کنار مامان آیدا نشستم.مامی هم دراز کشید و به پهلو خوابید و دامنشو داده بود تا روی رونهاش بالا.چشمم افتاد به پاهاش.حس کردم شورت نپوشیده چون اثری از جای شرت روکونش دیده نمیشد.کیرم دوباره داشت راست میشد.گفتم مامان.گفت چیه امیرجون.گفتم شورت نپوشیدی؟برگشت روشو کرد بمن و گفت از کجا فهمیدی؟گفتم مشخصه دیگه.گفت چطور؟گفتم چون جای شورت رو کونت نیست.گفت ازبس تو بچه هیز تشریف داری به همجای زنها با دقت نگاه میکنی.گفتم باشه دیگه نگات نمیکنم.مامی گفت واه واه چه زودم بهش بر میخوره آقا.هیچی نگفتم و حتی نگاشم نکردم.گفت خودتو لوس نکن خوشم نمیاد.اومد و یه بوسم کرد اما من بازم نگاش نکردم.مامان آیدا گفت بخاطر اینکه تو راحت باشی شورت نپوشیدم تازه سوتینم نبستم.با این حرفش کیرم قشنگ راست شد.بازم نگاش نکردم و گفتم چرا بخاطر من؟گفت چون اگه باز دودولت راست شد خواستی بخوابونیش راحت باشی.گفتم باز گفتی دودول؟گفت باشه بابا کییییییییییرت خوبه.کیرت رو با یه اشوه و صدای نازی گفت.منم گفتم مرسی و برگشتم یه بوسش کردم.دیگه چیزی نگفتیم.مامان آیدا جونم مثل همون اول پشتش رو کرد بمن و به پهلو خوابید.برگشتم ببینم چطوری خوابیده که دیدم وایییییییییییییی دامنشو داده تا روی کونش بالا.فهمیدم ظاهرا مامان خانم بدجور کوسش کیر میخواد.لباسهامو کامل درآوردم و لخت لخت شدم رفتم زیر پتو.یکم به کون و پاهاش نگاه کردم اما حرکتی نکردم.مامانم منتظر حرکتی از طرف من بود.گاهی یکم پاهاشو تکون میداد و کونشو شل وسفت میکرد.میدونست دارم نگاش میکنم و دستی اینکارو میکرد.پتو رو زدم کنار و رفتم چسبیدم از پشت بهش.آروم جلوی گوشش گفتم مامان کیرم راست شده چیکار کنم؟گفت من نمیدونم هرکاری دوستداری بکن فقط نگی برات جلق بزنم که حوصله ندارم.گفتم باشه منم از جلق زدن زیاد خوشم نمیاد.مامان آیدا گفت نکنه میخوای دودولتو نه ببخشید کیرتو بکنی توش؟گفتم توش منظورت کجاست؟گفت منظورم توی کوسمه.گفتم آهان فکر کردم منظورت کونته؟گفت فرقی نداره میشه کرد توی جفتش.وای وای مامانم چی گفت یعنی آزادم هرکاری دوستدارم بکنم.خواستم اذیتش کنم بهش گفتم جدی نمیخوای برام جلق بزنی؟گفت نه نه نه هرجا دوستداری کیرتو بزار اما از جلق خبری نیست.دامنشو کامل دادم بالا تا کون و کوسش لخت بشه.لباسشم که دکمه دار بود خودش باز کرده بود وقتی دستمو بردم جلو تا دکمه لباسشو بازکنم اینو فهمیدم.کیرمو انداختم لای درز کونش و دستمو رسوندم به سینه هاش و شروع بمالوندن کردم.پشت گردنشو میخوردم و گوششو لیس میزدم.بهش گفتم باباهم از اینکارا میکنه؟گفت نه مثل تو.گفتم چطوری میکنه بگو حال میده؟گفت یکم لب میگیره کیرشو درمیاره میکنه توکوسم و تلمبه میزنه و سینمو میماله و آبش اومد میخوابه.گفتم همین؟گفت آره دیگه باید چکارکنه؟گفتم از جلو میکنه یا پشت؟کفت بیشتر میوفته روم از جلو میکنه اما گاهی مثل تو میکنه.حرفها رو که میزد توی صداش شهوت موج میزد.دستمو بردم سمت کوسش که دیدم خیسه خیسه.با چوچولش بازی بازی کردم از پشت هم کیرمو از درز کونش جابجا کردم دادم لای پاش.یکم جلو عقب کردم.گفتم آماده ای میخوام کیرمو بکنم تو کوست ببینم تنگه یا گشاد؟گفت خیلی وقته آماده ام کیرتو بکن توکوسم تا بفهمی.یه پاشو دادم بالا و کیرمو رسوندم به سوراخ کوسش و آروم دادم توش.سر کیرم راحت رفت اما وقتی به نصفه رسید تنگ شد درآوردم و دوباره کردم توکوسش هرچی کیرم بیشتر میرفت توکوس مامان آیدا تنگتر میشد.به هر زحمتی بود همه کیرمو دادم تو کوسش.گفتم مامی چطوره؟گفت خوبه داره خوشم میاد کیرت از بابات بهتره قشنگ کوسمو پر کرده.شروع کردم تلمبه زدن مامانم صداش دراومده بود و داشت باخودش زمزمه میکرد آخ خ خ خ خ چه کیرررررررررری داره پسرممممممممممم.جوووووووووووووونمممممممممم کوسموووووووووپررررررررررکرده ه ه ه ه بکن که خوب میکنیممممممممممممممم.خایه هاتم بکن توکوسممممممممممم منم بکارم ادامه میدادم.پاشو گذاشتم پایین و همونطور که کیرم توکوسش بود گفتم به شکم بخواب کونتم بده بالا.اونم خوابید و دستمو بردم از بغل رونهاش رسوندم به چوچولش و دوباره تلمبه رو شروع کردم هم چوچولشو میمالیدم و هم با همون دست از زیر به طرف بالا میکشیدمش تا کیرم بیشتر بره توکوسش.یکم گذشت دستم خسته شد.گفتم کون میخوام.گفت فدات شممممممممم تو جون بخواه.گفتم به پهلو شو پاهات جمع کن توشکمت و کونتو قشنگ بده عقب مامان هم اطاعت کردو از پشت کیرمو گذاشتم جلو سوراخ کونش و دادم توکونش خیلی تنگ بود و به زور میرفت کیرمو درآوردم و تف زدم یکم هم به سوراخ کونش و کیرمو دادم بره تو کونش مامانم میگفت اووووووووووووووف ف ف ف دارم جررررررررررررررررر میخورممممممممممم کونم داره پاررررررررررررررره میشه زودباششششششششششششششش تمومش کنننننننننننننن مرررررررررردددددددددددددم من بی اعتنا به حرفهاش تا دسته کیرمو جا کردم توکونش و شروع کردم تلمبه زدن انقدر تلمبه زدم که آبم داشت میومد از مامان نپرسیدم بریزم توکونت یا نه وبا یک فشششششششششششارررررررررررررررررررررررررررر تموم آبمو خالی کردم توی کونش مامی یه نفس راحتی کشید و گفت اوووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففففف کونم پررررررررر آب شده امیرررررررررررررررررررررررر چرا آبتو نریختی توی کوسسسسسسسسسسسسسسسسم کیرمو درآوردم آبم اومد بیرون منم با انگشت آبمو مالیدم اطراف سوراخ کونش و کوسش.گفتم بمن که خیلی حال داد مامان جون.اونم گفت منم خیلی حال کردم.بوسش کردم و توی بغلش خوابیدم اما قافل از اینکه عمه خانم از صدای مامان بیدار شده بود و از لای در مارو دیده بود که خودش ماجرایی داره براتون بعدا مینویسم.پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#143 | Posted: 20 Jul 2011 11:30
گناه لذت بخش با خواهرم

داستان مر بوط به چند سال قبله و من يه خواهر دارم که فقط دو سال از من بزرگتر يه روز تو اتاق بودم که ناگهان پروين (خواهرم) اومد تو اتاق و شروع کرد به عوض کردن دامنش من که تا اون روز اصلاً تو نخ پروين نبودم با ديدن اين صحنه تنم مور مور شد و تا شب نتونستم از فکر آن تن وبدن سفيد در بيام داشتم فکر ميکردم که اون عمداٌ جلوي من لخت شد يا اينکه نميدونست که من اونجا هستم به هر صورت شب که تو حياط خوابيده بوديم ومن تشکم را بغل تشک پروين انداخته بودم و همينطور دچار افکار شيطاني بودم وبا خودم گفتم بايد امتحانش کنم خلاصه ارام با پا شروع کردم به نوازش پاهايش حدوداً دو دقيقه ايي طول کشيد ومن که پامو يواش يواش داشتم ميآوردم بالاتر و ديگه داشتم مطمئن ميشدم که طرف هم راضي هست که ناگهان از زير پتو امد بيرون و يه نگاه غضبناکي بهم کرد وگفت بيشرف خاک بر سر چکار ميکني منم که خايه چسبنده بودم گفتم ببخشيد خواب بد ديدم خلاصه اون شب بخير گذشت و فردا من روم نميشد اصلاٌ تو روي پروين نگاه بکنم ولي پروين که اصلاٌ به روي خودش هم نياورد و همين باعث شد که من جدي تر بشم ضمنن اينم بگم که من اون موقع 16 سال داشتم و خواهرم هجده ساله بود يکي دو روز گذشت و هر کاري ميکردم که از فکر اين موضوع بيرون بيام نميشد و مدام او صحنه رويايي جلوي چشم بود وبارها سعي کردم که بازم بتونم بدن زيباشو ببينم ولي فرصت جور نميشد تا اينکه درست دو هفته بعد خانواده ام بخاطر موضوعي مجبور شدن به مسافرت برن ومن و پروين بخاطر امتحانات آخر سال مونديم خانه همون روز من تصميم گرفتم به آرزوم برسم خدا ميدونه تو اون مدت چقدر جلق زده بودم بله از قضا پروين رفت حموم ومن با خيال راحت که کسي خونه نيست از تو سوراخ در همه چيز رو زير نظر گرفته بودم که ديدم خواهرم لخت شد و براي اولين بار توانستم اون کون زيبا و دوست داشتنيشو ببينم کيرم که داشت شلوارمو پاره ميکرد ومن داشتم بهترين صحنه عمرمو ميديدم خلاصه تا حمومش تموم شد من دو بار ارضا شدم و بعد از اينکه به اولين آرزوم رسيدم مصمم شدم که يه جوري اونو بکنم شب شد وما جامونو تو حال بغل هم انداخته بوديم ومن يه يکساعتي که گذشت دست به کار شدم و اهسته دستمو گذاشتم رو سينه اش و همونجور بيحرکت دستمو نگهداشتم يه خورده که ترسم ريخت شروع کردم به بازي کردن با سينهاش که دوباره از جاش بلند شد و داد زد سرم که بيشعور عوضي دوباره چه مرگته من که حسابي جا خورده بودم اخه فکر ميکردم که ديگه کار تمومه با لکنت زبان گفتم ترو خدا منو ببخش يهو اينجور شدم اونم گفت بار اخرت باشه و دوباره خوابيد منم که شوکه شده بودم واز دست اين ناکامي بزرگ حسابي پکر بودم خوابيدم خلاصه ديگه داشت فکرش از سرم بيرون ميرفت تا اينکه يه مدت بعد پسر خاله ام که با من هم خيلي ندار بوديم اومد خونه ما پروين تازه از بازار اومده بود و رفت لباسي که خريده بود رو پوشيد يه دامن نازک که شرتش از زير ان پيدا بود و يه تاپ خيلي ناز که خواهرمو دو برابر خوشگل کرده بود البته اينو بکم که تو محل سر پروين دعوا بود ولي خدايش من نديدم که به کسي رو بده يعني اصلاٌ تو اين فازا نبود بهر حال با اون وضع که اومد بيرون من احساس کردم که اشکان پسر خالم کفش بريده وحسابي رفته تو حس و زل زده بود به باسن پروين اين وضعيت رو که ديدم يهو يه فکر عجيب زد به سرم آره من بايد از طريق اشکان وارد شوم اما چه جوري اونم به موقعش ميگم خلاصه اون شب گذشت ومن داشتم نقشه ميکشيدم براي تصرف کس کون خواهرم پروين جون تصميم گرفتم هر وقت اشکان مياد خونمون من به يه بهونه ايي اونا رو با هم تنها بگذارم تا بتونم مچشونو بگيرم چند وقت اين کارو کردم و بعد يه مدت احساس کردم روابط ان دو با هم خيلي فرق کرده و پروين جلو اون خيلي راحته و با هم شوخي ميکنن و ميگن و ميخندند که قبلاٌ تا اين حد امکان نداشت حتي يه بار هم که رفته بودم دستشويي و برگشتم ديدم پروين ناگهان از رو پاي اشکان پاشد و رفت تو آشپزخانه منهم اصلاٌ بروي خودم نياوردم مثل اينکه اصلاٌ اتفاقي نيفتاده ولي از اون به بعد همش سعي ميکردم جلوي پروين يه جوري وانمود کنم که من اصلاٌ برام مهم نيست مثلاٌ دايم در مورد اشکان باها ش صحبت ميکردم يا مثلاٌ اينکه اشکان خيلي تو نخته خلاصه يواش يواش تونستم اعتمادشو جلب کنم يه روز که اشکان اومده بود اين( اواخري اشکان زياد ميومد خونه ما >>>>من به بهونه اين که کار دارم از ساختمان اومدم بيرون و رفتم بالاي پشت بام و رفتم از پشت آفتاب گير داخل سالن را ديد زدن که ديدم اقا اشکان امد طرف پروين و اونو تو بغل گرفت و شروع کرد به لب گرفتن و بعد تاپشو در اورد و سينه هاي سفت و مرمريشو گرفت تو دست و به آنها چنگ ميزد از ديدن اين صحنه چنان حشري شدم که همونجا شروع کردم به جلق زدن اشکان بعد ازاينکه خوب سينه هاي خواهرم رو خورد شلوار پروين رو از پاش در اورد و خودش هم لخت شد باور کنيد که تو اون شرت و کرست آلبالويي چنان زيبا بود که هوش از سر انسان ميپريد خلاصه اينکه اشکان شرت و کرست پروين رو در اورد و جاتون خالي افتاد روش و شروع کرد به کردن کس وکون خواهر خوشگل من بعد از اينکه خوب پروين رو از کون گاييد کيرشو تا دسته کرد تو دهان پروين و پروين هم که ولع عجيبي به کير اشکان داشت چنان ساک ميزد که من فکر کردم که الانه که کير اشکان رو بخوره بهر صورت سکس اونا همچنان ادامه داشت ومن باديدن کردن خواهرم توسط اشکان قسم خورد که اگه به قيمت جونم هم تمام بشه من بايد امشب کون خوشگل پروين رو بگايم اشکان کيرشو از دهان پروين در اورد و دوباره فرو برد تو کونه پروين وهمچنان تلمبه ميزد تا اينکه ابش اومد و اونو ريخت رو کمرش و پروين با دستاش اب کير اشکان رو ميکرد تو دهانش بعد از اينکه کارشون تموم شد لباساشونو پوشيدن و اشکان خداحافظي کرد ورفت و من چند دقيق بعد اومدم پايين و اومدم تو ساختمان و پروين رفته بود حمام من خيلي به خودم فشار اوردم که برم تو حمام و ترتيبشو همونجا بدم ولي بازم تحمل کردم چند دقيقه بعد پروين اومد بيرون و چون نميدونست که من خونه هستم با يه حوله که فقط رو سينه اش رو پوشونده بود و تا بالاي رانش بود وارد سالن شد و وسطاي سالن که رسيد يهو منو ديد جيغ خفيفي کشيد و دويد طرف اطاق خوابش بعد که اومد بيرون به من گفت تو کجا رفتي من گفتم جايي کار داشتم و اضافه کردم پدر سوخته تو هم عجب مالي هستيها جواب داد بگو ماشااله من ازش پرسيدم اشکان کي رفت گفت بعد از اينکه تو رفتي گفتم غير ممکنه اشکان همچي فرصتي رو ول کنه بره گفت چه فرصتي گفتم اينکه با يه تيکه تنها باشه و ول کنه بره خنديد گفت اي بي ادب خيلي پرو شديها منم دل زدم به دريا وگفتم حالا خوش گذشت گفت منظورت چيه گفتم خوب حال کردين با هم گفت اشغال اين چه مزخرفي که ميگي بي غيرت گفتم چرا اصرار داري از من پنهان کني من که همه چي رو ميدونم گفت تو چي رو ميدوني گفتم عشقبازيهاتون سکساتون خوب ديگه ما همه چي رو ميدونيم کفت کدوم بيشرفي همچي حرفي بهت زده گفتم هچکي خودم ديدمتو ميخواي نشونه اش هم اينه که بغل مبل اومد سراغت واول تاپتو در اورد بعد شلوارتو بعد خودش لخت شد و..گفت تو که ديدي پس چرا چيزي نگفتي گفتم بد که نخواستم حالتون رو بگيرم تازه مگه چه عيبي داره اگه من وتو که خواهر و برادريم نتونيم همديگه رو درک کنيم پس کي بايد مارو درک کنه گفت اگه راست ميگي پس چرا داشتي دزدکي ما رو ديد ميزدي گفتم راستشو بگم ناراحت نميشي گفت نه راستشو بگو گفتم من عاشقتم من ارزومه که فقط هيکل زيباتو ببينم من عمداٌ شرايط را براي اشکان مهيا کردم تا بتونم به تو نزديک بشم پروين جان باور کن من ديونتم من با هچکس جز تو ارضا نميشم تورو خدا کمک کن منو به ارزوم برسون التماست ميکنم گفت بسه ديگه تو ديونه شدي نکنه اشکان هم باهات همدسته گفتم نه بخدا اون روحشم خبر نداره گفت پس چرا موقعي داشت باهام حال ميکرد ميگفت چه داداش با معرفتي داري من ازش پرسيدم چرا گفت براي اينکه ما رو درک ميکنه و موقعيت رو برامون مهيا ميکنه گفتم به جان خودت که با دنيا عوضت نيمکنم من با اشکان در مورد تو حرفي نزديم ولي اونکه خر نيست خودش دوزاريش افتاده پروين گفت خوب بسه ديگه چرند گفتن شام چي ميخوري گفتم هر چي تو بخوري گفت نميخواد اداي عاشقارو در بياري بهت نمياد گفتم من ميخوام تو رو بخورم گفت چه جوري من ديگه مهلت ندادم حرفش تموم بشه و حمله کردم به طرفش و لبامو گذاشتم رو لباش و با عجله شروع کردم به لخت کردنش گفت چرا اينهمه حولي گفتم ميترسم پشيمون بشي آهسته در گوشم گفت نترس من در اختيار توام بعد بوسيدمش و گفتم يعني من خواب ميبينم گفت نه بيدار بيداري و من تمام لباساشو در آوردم و لخت لخت در آغوش هم خوابيديم بهش گفتم پروين خيلي دوست درام گفت منم همين جور سينه هاي سفتش را گذاشتم تو دهانم و شروع کردم به خوردن و خوب که خوردم رفتم سراغ کس و کونش و با زبانم ميکردم تو سوراخ کونش و کونشو ميليسيدم و کسشو ميکردم تو دهانم پروين هم بر عکس شد و کير منو کرد تو دهانش و براي هم ساک ميزديم پروين که ارگاسم شد منم پاشدم و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش وسر کير را که کردم تو کونش اخ واوخ پروين در اومد و ميگفت ترا خدا بکن توش تا ته بکن توش کونمو پاره کن منم گفتم نترس عزيزم چنان ميکنمت که هيچ وقت فراموش نکني کونتو جر ميدم اه کيرم تو کونت هر چي کيره تو کونت گفت قربون کيرت برم من کير ميخوام يالا کونمو جر بده اگه کونمو پاره نکني ديگه بهت کون نميدم گفتم قشنگم هر کاري بگي ميکنم اگه شده تا صبح ميکنمت نترس عزيزم کير من متعلق به توهه گفت مرسي داداش خوبم اونشب چنان پروين رو کردم که هنوز بعضي موقع بهم ميگه کاش ميشد يه بار ديگه مثل اون روز ميکرديم بعله خوب که کونشو گاييدم رفتم سراغ کسش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کسش و گفتم اجازه دخول هست اونم گفت شما صاحب اجازه هستيد و منم تا دسته کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن وموقعي که ميخواست آبم بياد کيرمو در آوردم و آبم پاشيدم رو صورتش و اونم با لباش آبمو ليس ميزد و ميگفت هنوز هم ميخوام خلاصه اون شب تا صبح چهار بار خواهرمو از کس وکون گاييدم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#144 | Posted: 20 Jul 2011 11:33
من و خواهرم سميرا1


زندگی در کنار سمیرا به خوبی میگذشت. من اول چند ماهی زبان خواندم و بعد از یک
کالج دو ساله پذیرش گرفتم. طبق نظر سمیرا که حالا فکر میکنم چقدر هم نظر درستی
بود من بعد ازیک سال اگر نمره های خوب میگرفتم میتوانستم خودم را به یک دانشگاه
4 ساله منتقل کنم که همین کار را هم کردم.
روزهای آخر هفته بهترین روزها بودند. من و سمیرا تمام مدت را با هم میگذراندیم.
یا درس میخواندیم یا کنار دریا قدم میزدیم یا میرفتیم خرید هفتگی خانه. هنوز من
تمام حواسم پیش او بود. ولی هیچوقت از لاس زدن و گرفتن دست و یا لمس بدن و
وانمود کردن به تصادفی بودن جلوتر نرفتم. البته او هیچ عکس العمل منفی از خودش
نشان نمیداد ولی کاری هم نمیکرد که من بدانم در درونش چه میگذرد.
چون اطاقهای جداگانه داشتیم و او حمام خودش را در اطاقش داشت و من از حمام داخل
هال استفاده میکردم امکان دید زدن هم کم بود. به علاوه من زیاد هم دنبال این
کار نبودم. من بیشتر حالت یک عاشق را داشتم با عشق افلاطونی. من با تمام وجودم
او را دوست داشتم و دارم.
او دختر بسیار زیبایی بود همیشه پسرهای زیادی اطرافش بودند. من حتی به آنها
حسودی نمیکردم. اگر چه او اصلا به کسی محل نمیگذاشت. یک روز یکشنبه که
کنارپنجره اطاق نشیمن ایستاده بودیم و قایقهای بادبانی را روی دریاچه نگاه
میکردیم به طرفش چرخیدم و از او پرسیدم راستی چرا به پسرها اهمیتی نمیدهد. مثل
همیشه توی چشمم خیره شد و با لبخند قشنگش گفت: "شاه پسر سرت توی کار خودت باشه.
او کی؟" من هم با خنده گفتم او کی. و چون درست کنارم بود بی اختیار قلقلکش دادم
درست در دو طرف کمرش. چون غافلگیر شده بود ناخودآگاه به جلو جایی که من ایستاده
بودم خم شد وافتاد توی بغلم.
انگارزمان از حرکت ایستاد. خنده هایمان به یکباره قطع شد. هردو مثل برق گرفته
ها بی حرکت مانده بودیم. این اولین بارنبود که ما یکدیگر را بغل میکردیم پس چه
چیزی باعث شده بود که این چنین بهت زده بر جا خشکمان بزند.
با دستهایم او را نگهداشته بودم انگار که اگر رهایش کنم به زمین خواهد غلطید.
گرمای تنش و نرمی سینه های رسیده اش را حس میکردم. صورتهایمان درست روبروی هم
یود و اگر سرم را به جلو خم میکردم لبهایم درست روی لبهای او قرار میگرفت. به
درون چشمهایش نگاه کردم.نگاهش پراز پرسش بود که راستی چه اتفاقی افتاد؟ ما که
هستیم؟ اینجا کجاست؟ آیا در جهنم هستیم یا بهشت یا برزخ؟ آیا جهنم و بهشت همین
نیست؟ آیا این کار درست است؟ درست و غلط یعنی چه؟ دوست داشتن چیست؟
چشمانم را برای چند لحظه بستم و به پرسشهای بیشماری فکر کردم. برای بعضی از
آنها جواب یافتم اگر نه برای همه آنها. زمانی که دوباره به چشمان سمیرا نگاه
کردم درنگاهش اثری از آن پرسشها نبود و با لبخندی به من نگاه میکرد. سرم را خم
کردم و لبانم را روی لبان نیمه بازش گذاشتم و خود را در بهشت یافتم.
برای لحظاتی چند در آن حالت در آغوش هم باقی ماندیم. بعد به آرامی از هم جدا
شدیم و هرکس به اطاق خودش رفت و تا شب یکدیگر را ندیدیم. و بقیه آن روزدر برزخ
گذشت.
سکوت چیز خوبیست. سکوت شفا دهنده دردهای درون است. بیهوده نیست که راهبان و
کاهنان زمانهای طولانی در سکوت میگذرانند.
آن یکشنبه ما در سکوت گذشت. من روی تخت دراز کشیدم و از پنجره دریا را نگاه
کردم سبز و بی انتها. با خودم گفتم این دریا هزاران سال دیگر به همین زیبائی و
شکوه می ماند و ما شاید چند دهه دیگر در این جهان نباشیم. صد سال دیگر تقریبا
همه آدمها که اکنون در این جهان هستند دیگر وجود ندارند؟
از اطاق سمیرا تا شب هیچ صدایی شنیده نشد. او حتی برای ناهار خوردن از اطاقش
بیرون نیامد. میدانستم که دارد از پنجره اطاقش همان منظره ای را می بیند که من
می بینم. دوست داشتم بدانم در درونش چه میگذرد. میدانستم که او هم مثل من در
برزخ درونش سیر میکند.
غروب که آفتاب سایه بلند ساختمانها را به روی دریاچه انداخته بود و آبی مایل به
سبز آب به نیلی گراییده بود از خانه بیرون رفتم و پیاده دو خیابان پائین تر از
یک ساندویچ فروشی دو ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده گرفتم و به خانه برگشتم.
هنوز در اطاقش بسته بود. به آشپزخانه رفتم و بشقاب و لیوانها را روی میز
گذاشتم. همه چیز آماده بود ولی از او خبری نبود.
پشت در اطاقش رفتم و در زدم و گفتم بیا شام بخور و به آشپزخانه رفتم و منتظر
نشستم.
چند دقیقه ای گذشت و دراطاقش باز شد و به آرامی وارد آشپزخانه شد و نشست. صورتش
کاملا آرام به نظر میرسید. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. با اشتهای تمام
غذایش را خورد و گفت "مرسی برای ساندویچ. خیلی گرسنه بودم.
پس از آن روز تغییری در روابطمان به وجود نیامد و انگار آن اتفاق نیفتاده است.
ما بیش از پیش در گیر درسها بودیم. او سال آخر را میگذراند و من ژانویه وارد
کالج میشدم.
ایران مشغول ویرانی خودش بود. هر روز خبر درگیری - آتش سوزی -کشتن بود. هر روز
اخبار امریکا با خبری از ایران شروع می شد. هر شب متخصص جدیدی در امور ایران در
تلویزیونها پیدا میشد. هر کس یک پیش بینی برای کشور ما میکرد.
دانشجوهای ایرانی هم که میشناختیم همه متخصص مارکسیسم و لنینیسم شده بودند. از
کمونیسم میگفتند وبرابری نوع بشر. هر کس به اندازه توانائی اش و هر کس به
اندازه نیازش. چه چیزی بهتر از این میخواهی؟
سمیرا هرروز به گوش من میخواند که مبادا قاطی این چیزها بشوم و میدانست که به
تمام حرفهایش همیشه گوش میکنم. او میگفت اینها بیشتر حرفهاشان بی پایه و اساس
است. آدمهای ساده ای هستند و بیشترشان هم صادق هستند و میتوانند خطرناک باشند
چون آنهائی که برای ایران برنامه دارند میتوانند از اینها استفاده کنند.
من وارد کالج شدم. شاه رفت. خمینی آمد. در عرض چند ماه همه چیز رنگ دیگری به
خود گرفت........
ترم اول کالج من تمام شد. سمیرا هم دانشگاهش تمام شد. مهندس برق شد. او میگوید
که بهتر است تابستان چند تا واحد بگذرانم. روی حرفش نمی شود حرفی زد.
به عروسی یکی از همکلاسیهای سمیرا دعوت شده ایم. اولین عروسی امریکائی. باید
جالب باشد. اینجا خرج عروسی به عهده خانواده عروس است. از مهریه و شیربها هم
خبری نیست. جهیزیه هم ندارند.
با سمیرا میرویم و لباس عروسی میخریم. من کت و شلوار از ایران آورده ام ولی
شلوارش تنگ و پاچه گشاد است و کتش هم بلند با یقه پهن و کمر کرستی که در تهران
مد بود. ولی در اینجا اصلا لباس این شکلی ندیدم. بهتر است لباس بخرم.
با او برای خرید لباس میرویم. او یک یک لباس بلند شب آبی زنگاری میخرد و من یک
کت و شلوار خاکستری بسیار کمرنگ و با پیراهن آبی روشن و یک کراوات قرمز مثل
کراوات پیتر جنینگ. سمیرا مرا وادار میکند که یک جفت هم کفش بخرم. از کفشی هم
که از ایران آورده ام خوشش نمی آید.
بعد از خرید به خانه میرویم. لباسها را دوباره میپوشیم که مطمئن باشیم همه چیز
به قول اینها اوکی است.
وقتی او لباسش را می پوشد از من میخواهد که زیپ پشتش را بالا بکشم. این کار را
میکنم و وقتی دستم پوست شانه و پشت کمرش را لمس میکند و زیر نور کمرنگ غروب
چشمم به شانه ها و گردنش میافتد مثل سحر و جادو شده ها در جایم خشک میشوم. صدای
او مرا به خود می آورد: "زیپ را بستی؟" با سرعت زیپ را بالا میکشم و میگویم
آره.
چند قدم از من دور میشود. برمیگردد و میپرسد چطور است. چه بگویم. واقعا زیباست.
ولی او حال مرا نمیداند و شاید میداند و وانمود میکند که نمیداند. منتظر جواب
میماند. نگاهش میکنم. هیچوقت زنی به این زیبائی ندیده ام. چیزی نمیگویم فقط
نگاهش میکنم. از نگاهم میداند که من پسندیده ام. یک چرخ میزند و میگوید پس
زحمتش را بکش و زیپ را باز کن. من هم خوشحالم که دوباره پوستش را لمس میکنم ولی
میترسم که نتوانم خودم را کنترل کنم و دوباره در آغوشش بکشم.
به خیر میگذرد. تلفن زنگ میزند. برای من است و باز کردن زیپ هم زمان با تلفنی
حرف زدن حواسم را پرت میکند. و او دوباره برمیگردد و با حالت معنی داری میخندد.
ساعت 2 بعد از ظهر برای مراسم عقد باید به کلیسا برویم. این مراسم حدود یک ساعت
طول میکشد. بعد میتوانیم به خانه برگردیم و ساعت 7 بعد از ظهر برای جشن به هتل
محل جشن برویم. بعضی ها مخصوصا زنها بین این دو مراسم لباسشان را عوض میکنند.
چون لباس کلیسا معمولا ساده تر از لباس شب است البته در این مورد اتفاق عقیده
وجود ندارد.
ما از گروهی بودیم که بعد از کلیسا به خانه برگشتیم و بعد از چند ساعتی دوباره
باید آماده میشدیم که به مهمانی شام عروسی برویم. وقت آماده شدن دوباره من باید
زیپ پشت لباس سمیرا را بالا میکشیدم. هم خیلی ثانیه شماری میکردم که برای چند
لحظه کوتاه میتوانستم شانه های لختش را با انگشتانم لمس کنم و هم خیلی میترسیدم
که مبادا کنترلم را از دست بدهم.
او در اطاقش سرگرم آماده شدن بود و من هم داشتم لباس میپوشیدم. من تقریبا کارم
تمام شده بود و لحظه شماری میکردم که مرا صدا کند که بروم و کمکش کنم.
زیاد طول نکشید و من در حالیکه دل توی دلم نبود وارد اطاقش شدم. از دیدن او با
آرایشی ملایم و موهایی که بر عکس همیشه که دم اسبی استفاده میکرد با تل زیبایی
به عقب شانه شده بود دلم فرو ریخت.
دوباره رفتم به دنیای اندیشه های دور و دراز خودم. چگونه میلیاردها سال طول
کشید تا زندگی در روی این دنیای خاکی ما به وجود بیاید. سپس میلیاردها سال تا
شروع انسان. و در این احتمالات تقریبا ناممکن من و او در یک خانواده و از یک
پدر و مادر به این جهان پا گذاشتیم. و. من اکنون دیوانه وار عاشقش هستم. بالاتر
از این معجزه ای نیست. و کجای این اتفاق غریب زندگی میتواند غلط باشد؟ و چرا من
باید احساس گناه کنم؟
انگار همین دیروز و یا همین چند لحظه پیش بود که من در باغچه خانه کودکی امان
دنبالش میدویدم. او که سه سال از من بزرگتر بود به راحتی از روی آجرهای دور
باغچه میپرید ومن به زمین میافتادم و گریه ام به هوا میرفت و او میخنید و میگفت
پاشو دیگه نی نی کوچولو نباش. هنوز صدای خنده های قشنگش را از پس سالهای دور
میشنوم. وقتی فکر میکنم میبینم که از زمانی که به یاد می آورم همیشه به دنبال
او دوان بوده ام. با او بودن چیزی کم از بهشت ندارد.
به خود می آیم. سمیرا دارد نگاهم میکند با لبخندی گرم مانند آفتاب تهران. "شاه
پسرمعلوم هست کجایی؟ میخواهی این زیپ را ببندی یا میخواهی مات دیوار باشی؟" فکر
میکنم صورتم قرمز شده مانند کسی که در حال انجام کاری خطا دیده شده.
با خنده ای پر از شیطنت می پرسد: "ببینم نکند عاشق شدی؟" چیزی نمیگویم و برای
بستن زیپ لباسش پشت سرش قرار میگیرم. دوباره میپرسد راستش را بگو و من حالا که
روبرویش نیستم انگار کمتر دستپاچه هستم و میگویم بله. و او دیگر دنبالش را
نمیگیرد. زیپ را میبندم و از اطاقش بیرون میروم ولی گیج از یک دنیا خیالهای
جورواجور.
آن شب ما و دو ستان همکلاسی عروس سریک میز بودیم. همه زوج بودند یعنی با دوست
پسر یا دخترشان آمده بودند. تنها من و سمیرا بودیم که برادر و خواهر بودیم. اگر
چه این از نظر آنها عادی بود ولی من و سمیرا در شرایطی قرار گرفته بودیم که با
سابقه قبلی که در رابطه با هم داشتیم کمی هر دو به فکر فرو رفته بودیم.
من احساس غریب ولی بسیار زیبایی داشتم. انگار یک قرار واقعی با او دارم ولی او
به راحتی من نبود. من تمام فکرم این بود که چگونه او را خوشحال نگهدارم و از آن
حالت بیرونش بیاورم. من که با تمام وجودم او را دوست داشتم نمیخواستم کوچکترین
کاری انجام دهم که او احساس راحتی نکند.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#145 | Posted: 20 Jul 2011 11:34 | Edited By: drkeyvan
من و خواهرم سميرا2

بعد از شام عروس و داماد رقص را شروع کردند و کم کم همه وارد پیست رقص شدند.
اولین رقص معمولا یک رقص طولانی و آرام است. همه افراد سر میز ما بلند شدند و
یکی پس از دیگری برای رقص رفتند. من پس از کمی تردید از جایم بلند شدم دستم را
به طرف سمیرا دراز کردم و از او درست مانند یک دوست دختر تقاضای رقص کردم. به
من نگاه کرد ولی با لبخندی بسیار ملایم گفت با کمال میل و با متانتی که خاص
اوست از جایش بلند شد و باهم وارد پیست رقص شدیم.
نور بسیار ملایم وکمی پیست رقص را نیمه روشن کرده بود. به آرامی شروع به رقص
کردیم. بوی عطر موهای او مرا به دنیای دیگری برده بود. چشمانم را بستم و با
خودم گفتم در تمام زندگی اگرخوش شانس باشی به تعداد انگشتهای دست چنین شرایطی
برای انسان به وجود می آید که کسی که با تمام وجود عاشقش هستی در کنارت باشد و
او را درآغوش بگیری و بدنش را لمس کنی.
چشمانم را بستم.آهنگ اولی تازه تمام شده بود و آهنگ "در- ایز- لاو" شروع شده
بود که آهنگی است از "پیتر- پال اند مری" و آنروزها در همه عروسیها برای رقصهای
آرام از آن استفاده میکردند. خودم را به آهنگ سپردم و سعی کردم آن لحظات کوتاه
را برای خود جاودانه کنم. چقدر زندگی زیباست و خوشبختی در دسترس است ولی چه دور
و دست نیافتنیست. آهنگ بعدی آهنگی قدیمی از فیلم کازابلنکا بود به اسم "از تایم
گز بای" با صدای جادویی آرمسترانگ خواننده سیاه پوست قدیمی. این آهنگ فکر میکنم
که یکی از قشتگترین و در عین حال غمگینترین آهنگهای عشقی باشد. دلم میخواست با
آن آهنگ اشک بریزم شاید از غم شاید از شادی و یا هردو.
گرما و لطافت تن او را حس میکردم و انگار که بر روی ابرهای صبح هنگام نوشهر
دارم پرواز میکنم. به آرامی مانند دو پرنده در نسیم کوهپایه های البرز با نوای
موزیک آرام آرام اوج میگرفتیم و بالا و پایین میرفتیم به سوی شهر شادی زودگذر.
یکبار وقتی چشمم را باز کردم و به صورت او نگاه کردم دیدم که او هم چشمهایش را
بسته و درچهره اش آرامش و رضایت کم نظیری بود. دیدم کسی را که میپرستم غرق در
شادی و آرامش درکنارم دارم. چه چیزی بهتر و کدام خوشبختی بالاتر از این؟
آن شب تا پاسی از شب رقصیدیم. تا ساعت 12 شب "اوپن بار" بود. با اینکه من
معمولا از خوردن مشروبات الکلی لذت میرم آن شب غیر از یک لیوان شراب همان اول
شب همراه شام دیگر سراغ بار نرفتم. یکی از دلایلش این بود که می بایست رانندگی
میکردم. ولی دلیل اصلی این نبود. سمیرا هم میتوانست رانندگی کند. دلیل اصلی این
بود که نمیخواستم کنترل خودم را از دست بدهم و او را ناراحت کنم. او برایم
عزیزتر از آن بود که بتوانم دلگیریش را ببینم یا دلگیرش کنم.
همه چیز آن شب به خوبی پیش رفت و آنقدر زود گذشت که باورم نشد وقتی آخرین
آهنگهای آرام را شروع کردند. ما در آغوش یکدیگر با آرامی انگار که سالهاست با
هم رقصیده ایم تا آخرین لحظات روی سن بودیم. وقتی همه چراغهای سالن روشن شد
وبعد ازخداحافظی از عروس و داماد و دوستان سمیرا راهی خانه شدیم آرزو میکردم که
کاش آن شب هرگز تمام نمیشد. لحظات شاد چه زود میگذرند.
وقتی که به خانه رسیدیم کمی بعد از ساعت 2 نیمه شب بود. از ماشین که پیاده شدیم
دستم را دور شانه اش گذاشتم و با هم به طرف آسانسور که از گاراژ که از زیرزمین
ساختمان به بقیه طبقات و لابی ساختمان میرفت به راه افتادیم. وقتی وارد آسانسور
شدیم او سرش را به آرامی روی شانه ام گذاشت و نفسی عمیق کشید. نفسی از اعماق با
رضایت و آرامش.
وقتی که کلید را در قفل در آپارتمان میچرخاندم او همچنان به من تکیه داده بود و
من گرمای تنش را حس میکردم. در را باز کردم و با هم وارد هال شدیم. من آرام
برگشتم و در را بستم. از پنجره اطاق نشیمن نور ماه کمرنگ و ملایم به درون
میتابید.
سمیرا با آرامی به زیپ اشاره کرد و لبخند زد. به آخر شبمان رسیده بودیم. به
پایان شبی به یاد ماندنی. من نمیخواستم که آن شب به پایان برسد. ولی شاید
زیبایی چیزهای زیبا در نبود پایندگیشان است. با تردید و با صدایی که به سختی
شنیده میشد از او پرسیدم که آیا خوابش می آید. به علامت منفی سرش را تکان داد.
پرسیدم اگر چای دم کنم می خورد. به آرامی جواب داد: "چرا که نه؟ نیکی و پرسش؟"
وارد آشپزخانه شدیم. او یک صندلی جلو کشید و نشست. من هم کتری را تا نیمه پر از
آب کردم و روی گاز کذاشتم. گفت تا آب جوش بیاید لباسها را عوض کنیم و لباس راحت
بپوشیم. با گفتن این حرف از جایش بلند شد و به طرف اطاقش به راه افتاد.
با اینکه میدانستم که برای باز کردن زیپ به کمک من نیاز دارد کمی در رفتن مکث
کردم وقتی به در اطاقش رسید برگشت وبا نگاه پرسید چرا هنوز ایستاده ام.
به دنبال او وارد اطاقش شدم. درست در یک قدمی من بود. با زدن کلید برق اطاق
روشن شد. موهایش چون آبشاری بر شانه های زیبایش ریخته بود. و قلب من به شدت
میتپید. دستهایم شروع به لرزیدن کرده بود. اول باید سنجاق را باز میکردم و بعد
زیپ را به پایین میکشیدم.
لرزش دستم کاملامشخص بود. برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش نه ملامت بود و نه تعجب.
با لبخندی پر از مهر دستم را در دستش گرفت و به آرامی فشرد بعد آنرا بالا برد و
به لبش چسباند و در همان حال برای لحظاتی در میان بهت من بی حرکت ماند. بعد
دستم را رها کرد و گفت: "او کی حالا فکر میکنی بتوانی زیپ و سنجاق را باز کنی؟"
کمی لرزش دستم کم شده بود. اول سنجاق را باز کردم. بعد زیپ را پائین کشیدم.
دوباره دستم با لمس پوستش شروع به لرزش کرد. دوباره برگشت و با لبخندی دستهایم
را گرفت و به طرف خودش کشید. لبهایمان روی هم قفل شدند. یادم نیست که دست و
پاهایم کجا بودند. برای لحظاتی چند فقط لبهایم را میتوانستم حس کنم که لبان نرم
او را میفشردند. در ناباوری بودم و در اوج خوشبختی ممکن.
در این گیر و دار لباس بلند او از دو طرف شانه هایش به طرف پایین سرازیر شده
بود. تنها چیزی که آنرا نگهداشته بود و نمیگذاشت به زمین بیفتد فشار بدنهای ما
بود که هم را در آغوش میفشردیم. بی اختیار کمی از هم جدا شدیم و با پایین آمدن
دستتهای او لباس شبش به زمین افتاد. در میان بهت و شگفتی من سمیرا لخت بدون
کرست وشورت در آغوشم قرار گرفت.
میدانستم که لباسی که خریده بود نیازی به کرست ندارد ولی هرگز فکر نکرده بودم
که او شورت هم زیر لباسش نپوشیده باشد. همچنان که لبانمان روی هم قفل شده بود
ودر حالیکه اور ا با یک دست در آغوشم میفشردم با دست دیگرم شروع به باز کردن
کراوات و دکمه های پیراهنم کردم. حالا نوبت او بود که بلرزد. تمام بدنش در بغلم
میلرزید.
شاید هرگز در تمام زندگی به این سرعت لخت نشده باشم. شاید 30 ثانیه هم طول
نکشید. و حال هر دو لخت بودیم و برای اولین بار بدن زنی زیبا را در آغوش داشتم.
کاش میدانستم که چه گذشت و دست و پاهایمان کجا بودند. ولی غیر از حس لمس کردن
بدنی عریان - حس لمس کردن سینه های رسیده با نرمی اسرار آمیز و غیر قابل توصیف.
بوسیدن سینه ها گردن و رانها. لرزیدن در اوج لذت. بوسیدن لبها و حس یافتن
زبانها و رقص گرم و خیسشان. حس گناه همان گناهی که ابراهیم با خواهرش سارا داشت
چیزهای زیاد دیگری به یادم نیست.
همه چیز با سرعت زیاد به طرف جلو در حرکت است. زندگی در جریانی است سیل وار و
این سیل ما را میبرد به سمت یکی شدن. هم زمان با هم به روی تخت میغلطیم. طبیعت
همه چیز را برنامه ریزی کرده است. دراز کشیدن غریزی برای استفاده بهتر و
راندمان بالاتر برای نهایت استفاده از انرژی برای ذوب شدن در یکدیگر.
صدای نفسهایمان اطاق را انباشته است. مانند دو "مهر گیاه" داستانهای هدایت به
هم پیچیده ایم و گره خورده ایم و چون امواج خروشان دریا حرکتی ریتمیک مانند یک
رقص را بدون آنکه تصمیم بگیریم انگار که هزاران سال است که آموخته ایم و تکرار
میکنیم.
نفسها به شماره افتاده. در گوشم میگوید دوستت دارم. و من به اوجها میروم و
فرشته ها می خوانند و ناقوسها به صدا در می آیند و من خدا را میبینم لبخندی بر
چهره سیمگون ماه.
به خود می آییم. صدای زنگ تلفن بلند است. از آشپزخانه هم صدای سوت کتری که
میگوید آب جوش آمده به گوش میرسد. من همچنان لخت به آشپرخانه میدوم. گاز را
خاموش میکنم و به اطاق بر میگردم. تلفن از زنگ زدن باز میماند و انسرینگ ماشین
جواب میدهد. لحظه ای بعد صدای مادرم را که دارد روی ماشین برایمان پیغام
میگذارد میشنویم: " بچه ها پس کجا هستید؟ دیر وقت است. چندین بار زنگ زدم
نیستید. نگران شدم. این موقع شب......."
سمیرا گوشی را بر میدارد: " مادر سلام. تازه از عروسی آمدیم...... آره حال او
هم خوبه. آره نگران نباش از پسرت هم خوب مواظبت میکنم......" و به من نگاه
میکند و چشمکی میزند..." باشه حتما.....دیروقته. خودمان زنگ میزنیم......."
و بعد از خداحافظی گوشی را میگذارد و روی تخت می افتد. نور ماه انعکاس زییایی
بر بدن لخت او دارد. می پرسم چای میخوری؟ در حالیکه با دست اشاره میکند که دراز
بکشم با حالتی پر از شیطنت میگوید: " شوخی می کنی؟ حالا چه وقته چای خوردن است
شاه پسر؟"
چراغ را خاموش میکنم. مهتاب بدن لختمان را دزدانه از پنجره نگاه میکند. پنداری
که هزاران سال است که در آغوش هم بوده ایم. در من احساس گناه نیست. در سکوت
مطلق شب تنها در اندیشه خوشبختی عزیزی هستم که در آغوشم میفشارم..دوستان عزيزم اين داستان جديد نبود اما يكي از زيباترين و رمانتيك ترين داستانهاست؛من خيلي از خوندنش لذت ميبرم حتي شده در روز بارها خوندمش؛به همين علت بود كه كذاشتم؛اميدوارم شماهم لذت ببريد؛باتشكر

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#146 | Posted: 20 Jul 2011 11:55
دخترم دوستت دارم قسمت اول

از زن دومم هم شانس نياوردم.هميشه برای اينکه بخوایم با هم سکس کنیم بايد
از یک هفته قبل پدر خودمو درمياوردم بايد همشيه اونی ميشدم که اون
میخواست تازه اون شبی هم که مثلا قرار بود با هم سکس داشته باشيم به
بهونه های مختلف انقدر دير میرفتيم توی تخت خواب که از خستگی خوابم ميبرد
ديگه نمیدونستم چيکار کنم ؟/؟ هيچ راهی برام نمونده بود دختر 17سالش رو
هم قبول کردم چون فکر ميکردم اگه با هم باشيم انقدر بهمون خوش ميگذره که
حاضر بودم برای رسيدن بهش هر کاری کنم توی اين يکسالی که باهم هستیم
بارها و بارها آرزوی يک سکس درست و حسابی رو داشتم اصلا يک سراب شده بود
برام منکه هم پول داشتم هم قيافمم حداقل کج و کوله نبود پس آخه چرا بايد
اينجوری باشه ؟؟/؟؟ روزها ميگذشتن تا اينکه يکبار يکی از فاميلهاشون فوت
کرد اونم مجبور شد برای مراسم بره اونجا و چند روزی اونجا باشه منکه برای
کارم نمیتونستم برم و دخترشم چون مدرسه داشت موند خونه و اون خودش تنهايی
رفت روز اولی که منو دخترم با هم بوديم خيلی معمولی گذشت صبح روز بعد طبق
معمول بلند شدم رفتم سر کار دو ساعتی بود که توی اتاقم نشسته بودم ولی
انقدر فکر و خيال توی سرم بود که داشتم ديوونه ميشدم فقط فکر و فقط فکر و
فقط فکر مدت کوتاهی که گذشت اون سر درد لعنتی دوباره اومد سراغم سالها
بود که اين سر درد منو عذاب ميداد ايندفعه انقدر زياد شد که ديگه نتونستم
سر کار بمونم سريع يک مرخصی نوشتم گذاشتم روی ميزم و اومدم بيرون سوار
ماشين شدم تا برم خونه سرم داشت منفجر ميشد نميدونم تا خونه رو چه جوری
رانندگی کردم وقتی رسيدم خونه ماشينو همون جلوی در گذاشتم رفتم داخل تا
در رو باز کردم يکدفعه دخترمو ديدم که خونست اونم تا منو ديد گفت: بابا
حالم خيلی بد بود نرفتم مدرسه خيلی عصبانی شدم سرش داد کشيدم: تو با
مامانت نرفتی اينجا موندی که مثلا بری مدرسه هاااااااااا يکدونه محکم زدم
توی گوشش قبل از اينکه من چيزی بگم سرشو آورد بالا گفت: به مامان ميگم
منو زدی منم تا اينو گفت نميدونم چه جوری کمربندم رو دراوردمو افتادم به
جونش انقدر زدمش که ديگه دست خودم هم درد گرفت همونجوری ولش کردم کتم رو
برداشتم از خونه اومدم بيرون سوار ماشين شدم و صدای ضبط رو تا آخر بلند
کردم بعد از چند دقيقه ماشينو روشن کردمو حرکت کردم نمدونستم کجا بايد
برم ؟/؟ يک ذره که گذشت تازه فهميدم چيکار کردم آخه اون دختر ۱7 ساله چه
گناهی کرده بود ؟؟/؟؟ اعصابم خيلی خورد شد اصلا نميدونستم چيکار کنم
انقدر از کارم عذاب وجدان گرفتم که حتی نتونستم به رانندگيم ادامه بدم
يکدفعه بخودم اومدم ديدم چيکار کردم واااااااایییییی يکم فکر کردم تصميم
گرفتم برگردم خونه همونجا دور زدم و برگشتم سمت خونه تا خونه برسم همش
توی اين فکر بودم چه جوری از دلش دربيارم ؟/؟ ماشينو پارک کردم از ماشين
پياده شدم جلوی در که رسيدم چند تا نفس عميق کشيدم تصميم گرفتم آروم برم
توی خونه که غافلگيرش کنم يکجوری از دلش دربيارم در خونه رو آروم باز
کردم يکم اينور و اونورو نگاه کردم ديدم نيست ؟/؟ هر چی بازم نگاه کردم
ديدم اصلا پيداش نيست ؟؟/؟؟ وقتی مطمئن شدم پايين نيست فهميدم که پس حتما
توی اتاق خودشه آروم از پله ها رفتم بالا رسيدم به اتاقش در اتاقش يکم
باز بود اول خواستم از همونجا صداش کنم ولی بعد تصميم گرفتم ببينم کجای
اتاقشه ؟/؟ تا جايیکه ميتونستم توی اتاقش رو ديدم ولی نبود ؟/؟ لای در رو
يکم باز کردم تا بتونم همه جای اتاقو ببينم ديدم نيست ؟/؟ با دقت بیشتر
نگاه کردم ديدم کمد بزرگی که گوشه اتاقشه درش بازه ؟/؟ دولا شدم که از
پايين در کمد ديدم پشت در کمد ايساده داشت لباسهاش رو عوض ميکرد از اون
پايين فقط جورابهای سفيدش معلوم بود تا زانوهاش که لخت بود بلند شدم
ايسادم بازم خواستم از همونجا صداش کنم ولی تا اومدم دهنمو باز کنم ديدم
تی شرتی رو که پوشيده بود دراورد انداخت بالای در کمد يک تی شرت سفيد بود
توی اون لحظه يکجوری شدم انگار بوی بدن لختش از توی تی شرتش به دماغم
ميخورد دهنم قفل شده بود هيچ تصميمی نمیتونستم بگيرم توی همين فکرها بودم
که ديدم دولا شد تا از روی زمين چيزی برداره ؟/؟ وووااااااییییییییی
باورم نميشه چی دارم ميبينم ؟/؟ از دو وجب بالای کمرش تا زير زانوهاش که
از کنار در کمد زده بيرون رو ديدم اووووووووف چه هيکل خوشگلی داره فقط يک
شورت مشکی پاش بود چون دولا شده بود همش رفته بود لای کووووونش و قشنگ
ميشد بدنشو لخت ديد بيشتر از چند ثانيه طول نکشيد بلند شد ايستاد منم
دهنم همينجور باز مونده بود سريع دولا شدم که از زير در کمد بتونم پاهاشو
دوباره ببينم هنوز کامل خم نشده بودم که يکدفعه يک صدايی از توی کمد اومد
منو ترسوند و سريع بلند شدم ايستادم ؟/؟ صدا از پشت در کمد ميومد خيلی
آروم خودمو به ديوار کنار در چسبوندم که اگه سرشو از پشت در کمد آورد
بيرون همون لحظه اول نتونه منو ببينه ديدم سوتینش رو دراورد و انداخت
بالای لبه در کمد من وقتی بالای در کمد تی شرت و سوتینشو ديدم و اون چند
ثانيه ای که بدنشو فقط با يک شورت تونستم ببينم داشتم ديوونه ميشدم تجسم
اينکه الان اون پشت لخت ايستاده و سينهاش چون سوتین نبسته آويزون شده و
داره ميلرزه و اون باسن گوشت آلود سفيدی که با کف دست يکدونه بهش بزنم تا
30 ثانيه فقط ميلرزه داشت حالت جنون بهم ميداد يکم ايستادم ببينم چيکار
ميکنه ؟؟/؟؟ وقتی ديدم ديگه خبری از بدن لختش نيست به فکر افتادم اگه
الان لباسهاشو بپوشه من ديگه نميتونم چيزی ببينم ؟/؟ برای همين سريع
تصميم گرفتم تا لخته به يک بهونه ای برم پيشش سریع در اتاق رو مخصوصا باز
و بسته کردم مثلا من الان اومدم توی اتاق تا صدای در رو شنيد با صدای
بلند گفت: بابایی نيای تووووووو من لختم هاااااااا اينو که گفت: ديگه من
وحشی تر شدم اين کلمه من لختم هاااااا منو کاملا ديوونه کرد قبل از اينکه
فرصت رو داشته باشه لباسهاشو بپوشه رفتم نزديک کمد و بهش گفتم: عزيزم من
واقعا ازت... هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: بابا شما نمی بينين من
لباس تنم نيست ؟/؟ ووواااااااییییییی اين کلمه ها همونهايی بود که من
آرزوی شنيدنش رو داشتم من لختم لباس تنم نيست ديگه داشت سرم گيج ميرفت
سريع گفتم: عزيزم من اومدم معذرت خواهی کنم ديد من ديگه خيلی به در کمد
دارم نزديک ميشم برای همين دستشو از پشت در کمد آورد بيرون که مثلا جلومو
بگيره تا جلوتر نرم منم تا دستشو ديدم مخصوصا خودمو کشيدم عقب که مجبور
شه دستشو بيشتر بياره بيرون و بدنشم با دستش بياد بيرون از پشت کمد و من
بتونم بدن لختشو ببينم همينطورم شد روشو کرده بود اونور و دستشو تا بالای
کتفش آورده بود بيرون چون روش اونور بود هواسش نبود من دارم بجای دستش به
قلمبگی زير سينش که از زير دستش زده بود بيرون نگاه ميکنم سرمو يکم خم
کردم تا رونهاش هم ببينم تا بالای رونهاشو تونستم ببينم ولی اين کافی
نبود زود دستشو گرفتم گفتم: من به اينجا هم زدم وااااای من خودمو نميبخشم
؟//؟ با يک دست بازوی نرم و لختشو گرفتم و با اون دستم از مچ دستش تا
بالای بازوش رو دستمالی کردم دخترم ديد من فقط يک قدم با پشت در کمد
فاصله دارم ناخودآگاه اون يکی دستشم آورد بيرون که مثلا منو هول بده عقب
که يکدفعه ديد لخت لخت جلوم ايستاده و داره منو هول ميده عقب تا ديد من
فقط دارم سینه هاشو که هنوز داشت ميلرزيد و پاهای لختشو نگاه ميکنم و با
دستهام بازوشو گرفتم خودش ساکت شد همونجوری داشت منو نگاه ميکرد که چه
جوری دارم رونهاشو برانداز ميکنم...ادامه دارد

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#147 | Posted: 20 Jul 2011 11:56
دخترم دوستت دارم قسمت دوم


چون ديد ديگه لخت جلوم ايستاده و منم هيچ عکس العملی بجز ديدن بدنش از
خودم نشون نميدم حوله بلند حمومش رو برداشت و دور خودش پيچيد و بمن نگاه
کرد و گفت: من تا حالا نمیدونستم شما انقدر بمن نظر داري منم برای اينکه
هموجا نگهش دارم تا نره اونورتر بهش گفتم: عزيزم تو خيلی بدن خوشگلی داری
من تا حالا تو رو لخت نديده بودم اونم گفت: حالا که ديگه لخت نيستم و کمر
بند حولشو سفت کرد و از کنارم رد شد بيشتر از دو متر اونورتر نرفته بود
که از پشت پريدم گرفتمش تا اومد جيغ بزنه حولش دادم روی تختش و خودمو
انداختم روش که حداقل برجستگيهای بدنشو حس کنم داد زد: بابا من
دخترتممممممممممم نکنننننننن منم همونجورکه سعی میکردم لای پاشو باز کنم
و پامو بزارم لای پاش گفتم: عزيزم تو همونی که من ميخوام بعد برای اينکه
بتونم کارمو ادامه بدم گفتم: خوشگلم من فقط ميخوام ازت معذرت خواهی کنم
به کسي هم که نميگيم فقط بين خودمون ميمونه ميدونی تو الان با اين بدن
رسيده ای که داری چه لذتی ميتونی ببری تازه ما که کاری نميخوايم کنيم فقط
ميخوايم همدیگه رو از نزديکتر ببينيم اينکه اشکالی نداره همينجورکه اينها
رو ميگفتم با کف دستم گردنشو گرفته بودم و با آرنجم لای سينه های لختش ور
ميرفتم پام هم لای پاهاش بود دو دقيقه هيچی نگفت و من فقط دستماليش
ميکردم ديدم داره کم کم کمرشو تکون تکون ميده کیرررررر منو روی
کووووووووسش بيشتر حس کنه ديدم اينجوريه بدونه اينکه بلندش کنم همونجوری
که زيرم بود اينور و اونورش کردم و حوله رو از تنش دراوردم و پرت کردم
اونور جرات نداشتم چشمهامو باز کنم ببينم چی زيرم خوابيده؟/؟ آروم
چشمهامو باز کردم ديدم وووواااااااااییییییییییییییی يک بدن تميز دختر
بچه لخت زيرم خوابيده نگاهش کردم ديدم چشمهاشو بسته و داره لبهاشو گاز
ميگيره ديدم انگار داره بهش خوش ميگذره پيرهن و شلوارمو سريع دراوردم مچ
پاهاشو با هم گرفتم آوردم بالا که بتونم شورتشو از پاش دربيارم و لخت
مادرزادش رو هم ببينم پاشو که دادم بالا ديدم لای پاش زده بيرون معلوم
بود موهای کوسش خوب دراومده چون کوسش از لای پاش خيلی قلمبه زده بود
بيرون پاهاشو انداختم روی شونم سرمو بردم لای پاش و شورتشو سعی کردم قبل
از اينکه کامل دربيارم بزم کنار چون شورتش خطی بود و لای پاش باز بود با
دو تا انگشتهام شورتشو از لای پاش کشيدم اونور کوسشو که ديدم ديگه
نميدونستم چه جوری بايد بخورمشششششش خيلی کوچولو بود دورش مو داشت ولی
لای پاش اصلا مو نداشت کم کم خودش بلند شد و شورتشو دراورد و کیر منم از
روی شورت گرفت توی دستش منم شورتمو دراوردم که قشنگ بتونه کیرمو ببينه و
بگيره توی دستش بهش گفتم : ميخوای خيلی حال کنی عزيزم؟/؟ گفت: من نميدونم
و چشمهامشو بست من ديدم اينجوريه از پشت برش گردوندم چسبوندمش به ديوار
اونطرف تخت و با دستم لای پاشو يکم باز کردم کیرمو گذاشتم لای پاش و هی
خودمو جلو عقب ميکردم.معلوم بود اونم خيلی از اين حالت خوشش ميومد چون هی
کمرشو تکون ميداد و لای پاشو بيشتر بطرفم فشار ميداد تا کیررررررر من
بيشتر به کووووووووسش مالیده بشه سرمو خم کردم و با دستم لای کووووووونش
رو تا ته باز کردم تا لای پاشو از نزديک بتونم ببينم تا ته که بازش کردم
تونستم سوراخ کونش رو هم ببينم اوووووووووف خيلی کوچولو بود و دورش يکم
تيره رنگ بود انگشت کوچيکم رو خيس کردم و آروم سعی کردم بکنم توی سوراخ
کونش ولی نميرفت خيلی آروم در گوشش گفتم: خوشگلم ميخوای کیرمو بکنی توی
دهنت؟/؟ اگه ميخوای برگرد بذار توی دهنت خودش برگشت منم خودمو کشيدم
بالاتر که بتونه کیرمو بخوره تا اومد بخوره سريع سر و تهش کردم تا کوسش
بياد جلوی دهنم و منم بتونم کوسشو بخورم چشمهامو که باز کردم ديدم کوسش
جلوی دهن منه خيلی کوچولو و خيس بود لاش يک خط ۲-۳ سانتی بود که از وسط
خطش هيچی نزده بود بيرون اول موهای بالای کوسشو براش خوردم بعد آروم خود
کوسشو سوراخ کونشو هم براش ليس ميزدم فاصله سوراخ کونش با سوراخ کوسش فقط
يک سانت بود تا تونستم سعی کردم لای باسنشو باز کنم تا بتونم خوب و از
نزديک کونش رو ببينم وقتی سانت به سانت لخت کوس و کونش رو ديدم و ليس زدم
تصميم گرفتم هرجوری شده کیر خودمو بکنم توی کونش از پشت گرفتم بلندش کردم
ديدم خيلی خوشش اومده اصلا هيچ واکنشی نشون نميداد که من بدن لخت مادر
زادشو دارم اينطرف و اونطرف ميکنم پاهاشو گذاشتم روی شونم و تا جايیکه
ميشد زانوهاشو خم کردم سمت بالای سرش که لای پاش کامل باز شه من بتونم
کیررررررمو راحتتر بکنم توی کووووووونش سرمو که خم کردم ديدم لای پاش
داره جرررررر ميخوره خيلی باز شده بود اونم هيچی نميگفت فقط گاهی زير لب
آخ خ خ و اوخخخخخ ميکرد اونم يعنی ادامه بده کیرمو با يک دست گرفتم تا
بکنم توی سوراخ کونش که حالا ديگه کامل باز شده بود چشمم به سوراخ کوسش
افتاد لاشو باز کردم گوشتهای لای کووووووسش زد بيرون‎ ‎منم نظرمو عوض
کردم تصميم گرفتم که فقط سر کیرمو بکنم توی سوراخ کوسش اول يکم کیرمو
مالیدم روی خط جلوی کوسش که قشنگ قلمبه بزنه بيرون بعد با انگشتم سوراخشو
آروم باز کردم سر کیرمو گرفتم دستم خيلی آروم اول مالیدم به دور سوراخش
بعد يکمشو يواش کردم توششششششش جووووووون انقدر داغ و خيس بود که باورم
نميشد خيلی باريک و تنگ بنظر ميرسيد کمرمو شروع کردم تکون دادن ديدم داره
بلند بلند آخخخخخخ اوخخخخخ ميکنه و با اون دستش بالشت رو چنگ ميزنه بهش
گفتم درد داره ؟/؟ داد زد نهههههههههه سرشو مياورد بالا بعد محکم ميکوبید
به بالشت منم داشتم سر کیرمو توش ميچرخوندم که يکدفعه هم من و هم اون در
يک لحظه خودمونو بهم چسبونديم و کیر من بيشتر از نصفش رفت توشششششش
يکدفعه جيغ کشيد پايين رو نگاه کردم ديدم از لای پاش داره خون مياد زياد
نبود ولی معلوم بود پردش پاره شده آخ و اوخش ديگه به گريه تبديل شده بود
پريد بالا گردنمو گرفت چنگ انداخت از درد منم کیرمو آروم دراوردم نگاه
کردم ديدم کیرم همش خونيه برای اينکه نبينه حولش دادم پايين روی بالشت
خيلی آروم گفتم اگه ميدونستم انقدر درد داره نميکردم توش بابايی هيچ
مسئله ای نيست گريه ميکنی چرا؟/؟ديدی اولش چه خوب بود مگه نه؟/؟ اصلا
تقصير منه زياده روی کردم بعد با دستمال صورتشو پاک کردم بدون اينکه
بذارم متوجه شه لای پاشو تميز کردم گفتم:عزيزم بلند شو بريم توی حموم
بشورمت زير بغلشو گرفتم رفتيم توی حموم دولا شدم و با آب ولرم کوسش و لای
پاشو قشنگ شستم ديدم درست نميتونه راه بره به بهونه شوخی کردن بغلش کردم
گذاشتمش روی تخت سريع رفتم پايين براش شير و يکم شيرينی آوردم تا بخوره
حالش جا بياد کنارش دراز کشيدم دستمو انداختم دور گردنش چشمهامو بستم
گردنشو بوس کردم و خيلی آروم در گوشش گفتم: دخترم دوستت دارم پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#148 | Posted: 21 Jul 2011 05:52
تسلیم


اول از همه بگم که من اسمم معینه . 20سالمه خوش تیپ بلند قد چهار شونه وقوی هیکل و بایه وزنی بین هشتاد ونودهستم . دررشته حقوق دانشگاه تهران درس می خونم وغصه ام شده که فردا پس فردایعنی چند سال دیگه که فارغ التحصیل شدم واز هفت خان رستم هم بگذرم چطور می تونم از تهرون دل بکنم و یه مدت برم خدمت یا طرحمو جای دیگه بگذرونم . بگذریم یه خواهر دارم به اسم تهمینه که یه سال ازم کوچیکتره و پس از این که دبیرستانو تموم کرد شوهرکرد و توهمین تهرون موندگار شد . پدرم سهراب خان هم که 41سالشه و بین امام حسین و فردوسی یه فروشگاه بزرگ لوازم ورزشی داره . مامان مهوش 39ساله خوشگل من که الهی قربون کون و کوسش برم با یه لیسانس اقتصاد که از همون اوایل جوونیش گرفته خانه دار شده . ا ندام نگو که من نمی دونم به کی تشبیهش کنم . سینه درشت شکم تو رفته پوست تنش مثل یاس سفید . لبای غنچه ایش مثل گل سرخ چشاش همیشه در حال خندیدن و گونه های سرخ و سفیدش هم انگار یه محافظی شده واسه بینی کوچولوش . حتی دندونای صدفیش هم منو به هوس میاره .یکدست و تنظیم شده . اگه یکی بخواد دندون مصنوعی بذاره فکرنکنم مث دندونای مامان در آد . حالا خرده ریزارو ولش . کونشو گذاشتم که آخر سر بگم . وای یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین . زیاد آدرس دقیق نمیدم که یه موقع مشتری نشین . جنیفر لوپزی که میگن چند یا ده میلیون دلار کونشو بیمه کرده غلط کنه همچه کونی داشته باشه . بعدا به موقعش از کون مامان بیشتر میگم . اگر جنیفر کونشو این قدر بیمه کرده پس باید کیرمن وکوس مامان بیست میلیون دلار بیمه شه . .یه کیر درازی دارم که خط کش 20 سانتی هم بهش نرسیدوکم آورد و سه چهار سانت دیگه رو مجبور شدم تخمینی بهش اضافه کنم . راستش کلفتیشو دیگه اندازه نگرفتم . فکر کنم حداقل به کلفتی باطوم دست مامورین انتظامی می شدهمه مردا آرزوشونه که یه کیر مث کیر من داشته باشن ولی حیف از من بخت بر گشته که این کیر شده بود بلای جونم . دوست دخترمونو می خواستیم از کون بکنیم هنوز کیرمونو به کونش نمالیده غش کرد . جنده رو می خواستیم بکنیم هی :مواظب باش کوسم گشاد میشه از کاسبی میفتم . از نصفه بیشتر نذار توش . کونم جر میخوره . ما تو طبقه سوم یه 5واحده بین هفت تیر (25شهریور)وطالقانی (تخت جمشید)زندگی می کردیم که طبقه اولش یه پیرزن تنها زندگی می کرد .خیلی هم به خودش می رسید خودمو با اکراه قانع کردم که اونو بگام پس از دو ماه تلاش قلقشو گرفتم ورفتم کیرمو تو یکی از سوراخاش فروکنم جیغی کشید وگفت مادر من می ترسم روونه بیمارستان شم واسه این که ازدلم دربیاره کیرمو گذاشت تودهنش تا ساک بزنه داشت خفه می شد . صورتش مثل لبو سرخ شده بود . ترسیدم بمیره . آخرش واسم جلق زد و بی سلیقه یه روزنامه هم پهن کرد که آب کیر من بریزه روش و زمین نجس وکثیف نشه . من نمیدونم پس واسه چی میگن پیرزنو از کیر کلفت می ترسونین ؟/؟جنده و کیر کلفت ؟/؟این از شانس من . دوستان و هم کلاسی های من همه از گاییدن دوست دخترا و زنای شوهردار به تنگ آمده از دست شوهروتنوع طلب ومطلقه ورقم به رقمش می گفتند ومن چیزی برای گفتن نداشتم . ای خدا اگه کیرم یه خورده جمع و جورتر بود شاید این بلا سرم نمیومد .. حالا چی شد که من شیفته سکس بامامان شدم ؟/؟تقصیر اون و بابا بود . بابا به دنبال زن بازی بود مامان هم هرشب خودشو مدل به مدل درست می کردولباسای رنگارنگ می پوشید . ولی بابا که جای دیگه خالی کرده بود می گرفت می خوابید .یه شب که دراتاق خوابشون باز بود ومامان در حال فتنه گری بود من یه گوشه ای سنگر گرفته ووشاهد عشوه گری مامان شده بودم . صحنه منو به یاد رقص ویجنتی مالا برای راج کاپور در فیلم سنگام می انداخت . مامان خوشگل من یه شلوار لی چسبون پوشیده بودکه نزدیک به ترکیدن بود . یه بلوز لیمویی هم تنش کرده بود که می شد از اون زیر بند سوتینشو دیداون پشتش به من بود . قلبم تند تند می زد . بی خیال یه گوشه ایستاده بودم . مسخ شده بودم . مامان بی آهنگ واسه بابای بیحالم می رقصید . یه چرخشی به کونش می داد که نظیرشو نه تو فیلما دیده بودم نه تو اینترنت . سکانس بعدی رو نز دیک بود بیهوش شم . مامان شلوار لی کشی خودشو آروم آروم مثل بازیگرا شروع کرد به در اوردن از کونش . اول سر کونشو دیدم این قدر بالاو پایین می برد که دلم رفت . یواش یواش بیشتر پایین کشید . در روشنایی اتاق کون مامام مث یه ژله سفید و روغنی می درخشید . حرف نداشت تنظیم تنظیم بود . یه تیکه شورت نازک اون وسط قرار داشت اونم در آورد . مامان خم شده قمبل کرده بود حالا اون رو بابا سوار شده یه حالت 90 درجه پیداکرده بود . معلوم بود مامان خیلی زحمت کشیده . این جلق زدن هم اون جوری که باید حال نداد دوست داشتم پنج شش دقیقه با تماشای این صحنه ها کیف کرده بعدا تخلیه کنم که با چند تا حرکت دست روی کیرآب تو دستام خالی شد و منم از ترس این که گندش در آد رفتم اتاقم چون می دونستم بابا که بکن مادر نیست و زن بازی و عرق خوری اونو خوابش کرده ... حدسم درست بود چند لحظه بعد سر و صدا و دعوا و فحش فضای خونه رو گرفته بود . روزها می گذشت و اوضاع به همین منوال بود . یه روز دل به دریا زده گفتم به یه بهونه ای کیرمو به مامان نشون بدم بد نیست . مامان واسه این که اندامشو حفظ کنه غروبا می رفت پیاده روی . یکی از این روزا که رفت پیاده روی من رفتم حموم و در نیومدم تا مامان برگرده . وقتی که مطمئن شدم برگشته فوری لخت لخت اومدم بیرون . نگاه مامان فوری به کیر من افتاد که به دیدن اون به حد اکثر رشد هم رسیده بود .-بی تر بیت این چه وضعیه . زود خودتو بپوشون . -مامان معذرت می خوام حوله ام تو حموم بود لباس هم با خودم نگرفته بودم . تازه نمی دونستم شما خونه این . بالاخره یه مانوری اومده بودم . از اون طرف با یکی دو تا از شاگردای بابا طرح دوستی ریخته و اونا راپرتشو به من دادند که یه زن مطلقه هست که بابا غروب یا وسط روز میره ترتیبشو میده . منم این گزارشهارو به مامان داده و اونم پس از تحقیقات فهمید که صحت داره . همون شبی که این جریانو فهمید دوباره دعوا میشه و مامان هم اتاق بابا رو ترک می کنه و اون که عادت داشته رو تخت بخوابه ازم خواهش می کنه که یه امشبو جای منو تنگ کرده رو تخت کنارمن بخوابه . تخت من نه دونفره بود نه یک نفره یعنی یه حالت یک و نیم نفره داشت . قبل از خواب با مامان درددل کرده بهش گفتم تو هم باید یه جوری جبرانش کنی و به با با نشون بدی که قدرت داری و مردا هر غلطی که دلشون بخواد نمی تونن بکنن . دیگه روم نشد که بهش بگم باید به من کوس بدی تا مشکلاتت حل شه . هر کدوم یه شمد رو خودمون انداختیم . باید به هم می چسبیدیم . مگه من خوابم می برد . دوست داشتم مامان بخوابه و من چشم چرونی کنم . یه ارام بخش خورد و نیمساعت بعد خوابید . شمد رو از روش کنار زدم . یه لباس خواب رکابی نخی یکسره پاش بود . خیلی نرم بود . دامنه لباس خیلی راحت بالا رفت . و من کون مامانو دیدم . طرز نفس کشیدنش نشون می داد که خوابه . کیرمو در آوردم گذاشتمش لای درز وسط مامان مهوش . استرس رو من اثر گذاشته بود . دلم نمیومد که برم کیرمو کرم بزنم برگردم . یه خورده که با درز وسط بازی کردم واسه این که مدرک جرمی نذارم رو کیرم کاندوم کشیده و با چند حرکت آبمو خالی کردم . شلوارمو کشیدم بالا و چند لحظه سرمو گذاشتم رو کون مهوش جون و بوس دادنو بو کردنو شروع کردم . یه لحظه به خودم اومدم که دیدم صدای نفسهای مامان آروم شده یه چیزی مثل صدای شکستن ظرفی و لیوانی زیر گوشم صدا کرد . مامان مهوش بیدار شده بود و یه چک آبدار گذاشته بود زیر گوشم .-آشغال تو هم لنگه بابات . دنیا دیگه زیر و رو شده .آدم نمیره خیلی چیزا می بینه . بلند شد و رفت و منم رو تخت کپه مرگمو گذاشتم ولی خوشحال بودم از این که حتی یک کام سبک هم که شده تونستم بگیرم من که صبح دانشگاه نداشتم و بابام هم رفته بود سر کار . مامان دیشب طلاق طلاق می کرد . منم از خجالت روم نمی شد از رختخواب جدا شم . یواش یواش یادم اومده بود که دیشب بر من و مامان چی گذشته .!نمی دونم این آب ریخته رو با معذرت خواهی میشد جمعش کرد ؟/؟تازه من هدفهای بزرگتری داشتم . بازم جای شکرش باقی بود که مامان اعتقادات دینی اش فقط زبونی و قلبی بود . پابند عملی نبود . ساعت ده صبح شده بود . هنوز روم نمی شد از جام بلند شم . مامان اومد تو اتاقم -اوووووووفففففف دوباره بگیرم بخوابم بهتره . هواپسه . اون خونه پیش من راحت لباس می پوشید و نیمه لخت می گشت ولی نه تا این اندازه . خدایا چی تو کله اشه . یه سوتین مشکی خوش فرم که فقط زیر سینه هاشو می پوشوند یا یه شورت لامبادای مشکی که اونم فقط 5درصد کونشو قایم می کرد و 95 در صد دیگه اش توی دید بود منو حالی به حالی کرده بود . -پهلوون پنبه ما هنوز خواب تشریف دارن ؟/؟پاشو صبحانه اتو بخور به درسات برس وتو فقط تو خواب خیلی شجاع میشی . حساب من از دوست دخترات جداست . من مادرتم . مادر و فرزند یه روابطی دارند که این لختی پختی بودن و سکس گشتن نباید رو این روابط اثر بذاره و اونو به انحراف بکشونه . تو باید عادت کنی که منو این جوری ببینی و تحریک نشی . منم باید یه همچه احساسی راجع به تو داشته باشم . اومد طرف من و با خشم و عصبانیت شورتمو از پام کشید بیرون . کیرم که به منتهی الیه کشش خود رسیده بود پرید بیرون . حالا من همینجا جلوت وای میستم تو باید ان قدر با نفس خودت مبارزه کنی که کیرت بخوابه . می خواستم فریاد بزنم مامان این بدترین شکنجه ایه که میشه به یه جوون داد . حاضر بودم مثل مرتاضای هندی رو سیخ و میخ دراز کشیده ریاضت بکشم ولی این جوری زجر کش نشم . مهوش جون کونشو مثل همون حالتی که اون شب واسه بابا می گردوند می گردوند . دستشو میذاشت لاپاش .-دست از سرت ور نمی دارم تا تو رو متوجه ات نکردم که من مادرتم و تو هم باید احترام منو داشته باشی . نمیدونم با این شکنجه ای که داشتم می شدم چه مرگم شده بود که بازم زبون باز کردم و گفتم مامان جون اگه می خوای بیشتر درس عبرت بگیرم وتنبیه شم اون شورت و سوتینو هم در بیار .-اومد طرف من و یه نگاه تو چشام انداخت و گفت شاید من نتونم بابا تو آدم کنم ولی تو یه الف بچه رو می تونم . نشونت میدم . نشون میدم که یه من ماست چقدر کره داره -چی مامان ؟/؟یه من کوس چقدر کره داره ؟/؟-خیلی تخسی معین . رفت و سی دی رو روشن کرد . با انواع و اقسام ترانه ها از اسپانیولی گرفته ایرانی عربی هندی و ترکی و ...برام می رقصید . به جای این که کیرم بخوابه داشتم باهاش بازی می کردم . منتظر بودم مامان دو سه دقیقه ای بره دستشویی جایی من یه جلقی بزنم . کمرم خیلی سنگین شده بود . مامان که نقطه ضعف منو فهمیده بود کونشو به طرف من قمبل می کرد و دو تا پاهاشو خم می کرد مثل یه میز گردون شیشه ای کونش به من نزدیک تر می شد و بعد پاهاشو عمود می کرد و کونش از من دور تر می شد . وقتی که کونش بهم نز دیک تر می شد بر جسته تر نشون می داد .-مامان این چه جور درسیه که داری به من میدی . من که دارم منحرف میشم .-تو جرات داری منحرف شو . اینو که گفت فرمان حمله رو به کیرم صادر کرده و مثل یک گرگ وحشی پریدم رو مامان .-نه معین نه نه -چرا که نه مامان -نه ولم کن -من که بهت گفتم خوشگذرونی دوای دردته .-نه اگه باهام کاری بکنی رابطه مادر فرزندی ما بهم میخوره .-من از خدامه .چه بهتر . اون وقت میشیم عاشق و معشوق . و تو میشی دو ست دختر من که بی استرس همیشه زیر کیرمی حتی شبا می تونی بابابا قهر کنی بیای تو رختخواب من -دیوونه . کمر مامانو گرفته اونو که به شکل یک کوه در اومده بود که سرش و کف پاهاش رو زمین قرار داشت و کونش هم قله اون بود گرفته و قبل از این که پشیمون شه و دست و پایی بزنه از شورت نازکش کیرمو فرو کردم توی کوسسسسسسس مامان مهوشم . غوغایی بود . چقدر خیس کرده بود . فکر کنم از همون لحظه اول میخارید .-نه نه معین -آره آره مامان . بیشتر از نصف کیررو فرستادم بره . تحملش خوب بود -مامان تو همینو می خواستی ؟/؟آره ؟/؟آره ؟/؟پس بگیر این کیییییییییییررررررررمن بگیر واسه همیشه مال تو -بکن بکن . منو بکن .کوسسسسسسسمو بکن . من مرد شجاع و باقدرتمو که تو باشی دو ست دارم . دارم خالللل می کنم . از بابای بی عرضه و زن باز تو کاری بر نمیاد . با شدت بیشتری مامانو می گاییدم .-بگو ببینم بالاخره تونستی تسلیمم کنی یانه ؟/؟حالا بگو کی تسلیمه ؟/؟بقیه کیروهم تا آخر فرستادم که بره همچین کردمش که از درد و هوس چشاش داشت در میومد . بخوراین کیرو که خوردنش هنر می خواد . مامان جنده هام ازش فرار می کنن ؟/؟-منو با اونا مقایسه نکن . بکن کوسسسسسسسمو . باکییییییییرررررت پاررررررششششش کن . آتیشششششش بزن . منم جنده توام . آره آره آره این من هستم که تسلیم شدم . و این تو هستی که تسخیرم کردی .-نمیدونی مهوش جون چه روزایی که تو حسرت کوس و کونت می سوختم ودم نمی آوردم .-مادر واست بمیره دیگه نمی ذارم بسوزی من واست می سوزم . من واست می میرم . کووووووننننن من کوسسسسسس من تن و سیننننننه هام از این پس مال یکیه که قدرشو بدونه . مال تو معین من . یعنی این قدر کونم باحاله و خودم خبر نداشتم ؟/؟-آره باحال تر از اونچه که فکرشو می کنی . دلمو برده . یعنی میشه یه جوری اون سوراخ وسط کونتم بکنم ؟/؟-هیچ کاری نشد نداره -معین کیییییررررررت به کی رفته که این قدر دراز ه و قطور !دو برابر کیر باباته .-تو به خاطر همین کیر کوچیک با با داشتی خودتو می کشتی ؟/؟-عزیزم از این به بعد واسه کیییییییررررررتوست که خودمو می کشم کوسسسسسسسم فقط به خاطر کیر تو به آتیش کشیده میشه . منت غریبه ها و هر زن کثیف و دختر افاده ای رو نکش . مگه مهوشت مرده که تو حسرت بخوری و آه بکشی ؟/؟بزززززززن .-اوهههههههه ماااامااااان -جووووون مامان -دردت میاد -نه نه نه من کم کیر خورده رو از کیر کلفت نترسون ودرد از دست من فرار می کنه -مامان نمیدونی پوزیشن کونت چه با حاله . این پشت یه دنیا هوس خوابیده -کاش منم می دیدم که کییییررررررت چطور از سر تا ته میره توی کوسسسسسم و میاد بیرون .-وایییییییی ماااااماااان کیرم داره منفجر میشه معین جاااااااااان منم داغ کردم دارم لذت می برم . جووووووون وایییییی ریخت ریخت آب داغ کوسسسسسس داغم ریخت حالا تو بریز تو کوسسسسسسم آبتو با آب من قاطیش کن . دو روز مونده پریود شم میدونم بار دار نمیشم .-اوخ جووووووون بگیر که اومد . با آخرین نیرو کیرمو چند بار توی کوس مامان فرو کرده و بیرون کشیدم و با لذت از تماشای کون گرد و تپل و وسوسه انگیزش و تماس کیر و کوس و کون آبمو با فشار ریختم تو کوسسسسسش .-آه آه آه -جاااااااااان جااااااان معین من . مهوشو بر گردوندم و این بار کیرمو نشونش دادم تا حالشو ببره . گذاشت تو دهنش واسم ساک زد -مامان تو واقعا حرفه ای هستی . خدارو شکر که با با به دنبالت نیست . مامان طاقباز رو زمین دراز کشیده بود و من دو تا لنگشو به دو طرف باز کردم .ا ز زانو تا سرش یه زاویه منفرجه و از کف پاهاش تا اول لگنش یه زاویه حاده درست شده بود . یه چیز هشت مانند . من سرمو گذاشتم لای پای مامان و کوسشو گذاشتم تو دهنم .-جاااااااااان معین خوبه خوبه من دیگه نمی تونم طاقت ندارم -تو به من درس میدی مامان ؟/؟حالا این درسو خوب حفظ کن که چه جوری هوستو کنترل کنی . -پس زودتر راضیم کن یه کاری کن که زودتر ار گاسم شم . چوچوله هاشو از نوک تا ته یه میک یکسره می زدم که فکر کنم از خوشی داشت پرواز می کرد . دستش به جایی هم بند نبود . به سینه هاش چنگ مینداخت به صورتش به تنم . شده بود مث یه مرغ کرچ .-ادامه بده معین کوسسسسسسمو همین جورررری بخورررررش نزدیکه . همین نزدیکاست . دارم میاد .محکمتر میککککککششششش بزن ولم نکن قربون لبت خسته ات کردم . اومد کوسسسسسسم دوباره قلقلکش اومد . جووووووون چه مززززززه ای داره حالللل کردم فدای کییییییررررت فدای لبت زبونت . با دو تا دستاش رو و زیر سینه هاشو می مالید و منم یه بار دیگه کیرمو نشونش داده وگفتم حالا اینو داشته باش . این بار پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و کیرمو از رو برو روبرو فرو کردم توی کوسسسسسششششش . با این که گردنش درد می گرفت سرشو بالا آورد تا کیرمو ببینه .منم مخصوصا کیرمو تا آخر بیرون کشیده و دوباره میذاشتم توی کوسش تا با دیدن این صحنه های مهیج بیشتر کیف کنه و مشتری همیشگی بشه . این دفعه دیگه صبر نکردم تا ارگاسم شه . تحملم نداشتم . کیرمو چند بار از پایین به بالای کوسش زدم و مثل یه فواره آبمو خالی کردم توش . بعدشم مامانمو بغل کرده ولبامو گذاشتم رو لباش . سیر نشده بودم میدونم اونم اشتها داشت . دستمو به سوراخ کونش رسونده و دوتا انگشتمو فرو کردم داخل مقعدش .-مامان این کون بزرگ و این سوراخ تنگ واقعا معرکه هس . حیف که دردت می گیره -شما مردا و یکی این کون . عاشق کونین . زیاد کار زده نیست ها . من دردم میاد با این کیری که تو داری و کون اسبو پاره می کنه شهامت میخواد . باشه به خاطر تو باشه تا می تونی رو سوراخ منو رو کیر خودتو چربش کن . آماده سازیها رو انجام دادیم . مامانی دو باره قمبل کرد و من ته کیرمو تو دستم گرفته بودم که در نره -بازی کن معین با کوس و سینه ام هم بازی کن با کونم بازی کن . حرفای قشنگ بزن . بگو که دو ست دختر نمی گیری . بگو که من معشوقه اتم .-تو هم بگو که دیگه منت بابا رو نمی کشی . بگو که فقط مال منی . بگو که مردای دیگه رو تحریک نمی کنی .-معین من مال توام . کوسسسسسم دیگه مال تو شده .-منم دوستت دارم مامان عاشقتم . همین طور که در حال حرف زدن بودیم یواش یواش متوجه شدم که پنج شش سانتیمتر از کیر رفت توی کون مامان . بقیه تنه کیرمو هم چربش کردم و کرم زدم تا همراه با حرفای عاشقونه کیر من به پیشروی خودش تو سوراخ تنگ و چسبون مامان ادامه بده .-مهوش جون دوستت دارم عاشقتم فداتم . می خوامت . دو سه سانت دیگه هم رفت -معین حالا کیرتو بفرست تو -چی میگی مامان من نزدیگه آبم بیاد الان ده سانتش تو سوراخته .-جوووووووووون راست میگی کی گاییدن منو شروع کردی که اصلا حالیم نبود . حرفای قشنگت منو برد به یه دنیای دیگه . اوووووووفففففف کون دادنم چقدر کیفففففففف داررررره . کوننننننننن مننننو بکن . با کییییییررررت بازی کن . تو کون منو به آتیشششش کشیدی . پوست و گوشت سوراخ کونمو حرکتش بده . واییییییییی چقدر هوسسسسسم زیاده -مهوش جوووووون تا عمر دارم فدایی کونتم . این همه نعمت جلومه نمی دونم چه طوری ازش استفاده کنم .-حالشو ببر پسرم بزن فشارش بگیر . کونننننمو کبودش کن . با کف دستم می زدم به پشت کون مامان . اگه می خواستم گازش بگیرم باید کیرمو می کشیدم بیرون . سینه های مامانو هم بی نصیب نذاشتم .-معین جااااااااان دریاب منو وایییییی نمی تونم دیگه . کونمم که داری می کنی فشار و حرکت دستتو رو کوسسسسسم زیاد کن داره میاد . اوخخخخخخخ جووووووون سابقه نداشت تویه وهله سه بار ارگاسم شم .منم خودمو به بزرگترین آرزوی زندگیم رسونده توی کون مامانی هم با یه فشار جانانه آب ریختم . مامان به پهلو و پشت به من دراز کشید . وای یه حالتی دراز کشیده بود که دو باره داشت دیوونه ام می کرد . کونشو تمام و کمال گذاشتم تو ناحیه شکمم و با دهن و لب و زبون و دندونم قسمتهای بالای کونشو میک زده و باهاش حال می کردم . مامان مهوش دو ساعتی رو تو همون حالت خوابیده بود و من تو این دو ساعت هر کاری که دلم می خواست با کونش انجام دادم . البته کیرمو دیگه نکردم توش . و اما از داستان بابا مامان . با با خونه رو به اسم مامان کرد تا یه باجی داده باشه و از طلاق منصرفش کنه . مامان علاوه بر این که طی روز به من می رسید بیشتر شبا هم بهانه جویی کرده و میومد تو رختخواب من می خوابید . البته در اتاق خوابو قفل می کردیم که یه وقت بابایی نفهمه که دارم زنشو می کنم . من و مامانم هر دو به آرامش خاصی رسیدیم که به این سادگیها نمیشه تو صیفش کرد . من یکی که خیلی راحت شدم . دیگه نه منت جنده هارو می کشم نه دخترای پر فیس و افاده ای رو ..پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#149 | Posted: 21 Jul 2011 07:22
آخرين سكس من1


الهام و اشکان سه سال بود که با هم عروسی کرده بودند و اشکان کاملا الهام را می پرستید، هیچوقت نمی خواست حتی یک آخ کوچیک بگه. البته حق هم داشت، اون الهامی که همه از رفتار و متانتش زبونزد خاص و عام بود و هیچ وصفی هم در مورد هیکل و چهرش کسی نمی تونست بده. اون ابرو های کمونی و پوست سفیییییییید، و هیکل مادیانیش اما هیچکس کوچکترین فکری در موردش نمی تونست بکنه، چون همه عقایدش رو می دونستن، وفاداریش به اشکان از روی اعتقاداتش بود بیشتر از عشق. همه چیزخوب پیش می رفت تا اینکه بابای اشکان سر یک بحث غیر منطقی در مورد الهام با اشکان درگیر شد و گفت که باید الهام را طلاق بدی و من هم همه مهریش را میدم. اشکان زیر بار نرفت و گفت که برای همیشه از اونجا میره ، پدرش هم گفت که حتما عاقش می کنه. الهام که این بحث را فهمید ، به اشکان گفت فقط طلاق. چون نمی خواست، که اشکان عاق بشه، اما اشکان زیر بار نرفت، این مباحث چند ماهی طول کشید تا الهام به طورت رسمی تقاضای طلاق داد و با پیگیری های کامل و فشار خانواده از هم جدا شدن، اما نگاه هاشون کاملا چیز دیگه ای میگفت. همه می دونستن که اون ها بعد از پدرش حتما با هم دوباره زندگی می کنن. اما فارغ از این مساله که طبق خواسته پدر اشکان سه طلاقه شده بود و اون ها اطلا توی اون روز متوجه نبودن و فقط امضا کرده بودن.
زیاد نگذشت و پدر به ظاهر مذهبی اشکین، در پرواز تهران مشهد کشته شد تا همه بگن خوش به سعادتش اما اونهایی که داستان را می دونستن، فهمیدن که آه عروس بی گناهش دامنش رو گرفته. چهلمین روز پدرش هم گذشت و اشکان دوباره دنبال الهام رفت، الهام و اشکان هم توی این یکساله به هیچ چیز و هیچکس رو نشون ندادن. و قرار شد که با هم عروسی کنن. بی سرو صدا.
ساعت 6 عصر بود ، دیدم تلفنم داره زنگ می خوره اشکان بود، سلام اميرجون - سلام فردا باید به عنوان شاهد بیای محضر و....
فردا توی محضر من و الهام و اشکان بودیم گفتم بقیه شاهد ها ، گفت خود محضر دار میاره
آقا لطف کنید صیغه را جاری کنید. محضر دار : مدارک، بفرما ، شما قبلا هسر ایشون بودید الهام: بله،
با اون عینک های درشتش داشت مدارک را زیر و رو می کرد. سرش را تکون داد و گفت باید جریمه بشید، خیلی هم سنگین، اشکان: باشه هر چی باشه میدیم. محضر دار خیلی تاراحت شد. چون چشم هاشون مشخص بود.نگاه الهام و اشکان قلب همه را به درد آورده بود.
ادامه داد: متاسفانه شما سه طلاقه شدید و نمی تونید الان با هم عروسی کنید. انگار تمام دنیا روی سرشون خراب شد هر دو به گریه افتادن،اشکان با گریه می گفت : یعنی چی، گوش دادن حرف پدر نتیجه اش اینه و....
ببین پسرم در هر حال طبق قانون، آقا لطف کنید 5 دقیقه بیرون باشید. من بیرون رفتم و نفهمیدم چی شد و چرا؟
بعدش هردو اومدن بیرون تا حالا به این داغونی ندیده بودمشون. همه رفتیم. رفتم توی رساله دنبال حکم. نوشته بود پس از سه طلاق باید زن دوباره عقد کنه و حتما دخول صورت بگیره
یعنی باید یکی تا ته بزاره تو کس الهام و بعد طلاقش بده. میدونستم سرشون بره رو رساله حرف نمی زنن. یعنی چی میشه؟ نه الهام کسیه که به کس دیگه بده و نه اشکان میتونه تحمل کنه. این هم نتیجه حماقتشون به نام عشق.
خلاصه گذشت و همه چی را فراموش کردم اما اشکان خورد شده بود. من هم چیزی نگفتم.
کاملا مینونید حدص بزنید پیشد فقط من خبر داشتم و مجبور شدن من را انتخاب کنن. من نمی تونم بعضی حرف ها را بزنم که چطوری به من گفتن؛
خلاصه من توی کار انجام شده قررا گرفتم، اشکان تلفن زد گفت امير دارم میام دنبالت. از تلفن اشکان به من تا عقد من و الهام فقط 3 ساعت طول کشید،الهام کاملا مخالف بود، توی محضر قبول نميكرد اما با اشکان رفتن بیرون و اومدن ، اشکان گفت ، چشم هات بسته، فقط تا سرش و طلاق، گفت من هم می یستم پشت در.
الهام به دوز بله گفت و رفتیم خونه. گفتم زنمه توی اتاق خواب در هم قفل ، ببین این قانون برای تنیه شدنته، پس باید تنییه شی و گر نه من زنم رو طلاق نمیدم. اشکان گفت خیلی نامردی الهام هم داشت میرفت بیرون.
الهام رو از پشت گرفتم و سینه اش رو از دوی چادرش فشار دادم و کیرم را چسبوندم وروی کونش ، هی می گفت نه نه اشکان، اشکان نه.خیلی دلم برای هر دو شون می سوخت کاش می شدکاری کرد ، اما الان الهام زن من بود و می تونستم حلال حلال هر کاری باهاش بکنم. بردمش توی اتاق خواب و در را قفل کردم. صندلی را هم گذاشتم پشت در. کمد را هم گذاشتم جلوش.وای جدا تا حالا فکر نکرده بودم ، الهام عجب چیزیه، جدا توی زنایی که دیده بودم خیلی تک بود. خودش ته سرخ وسفید بود، الان هم که ترسیده بود چی شده بود. قطعا هم پا نمی داد.خیلی جالب بوئ من می تونستم زن (سابق و بعدی) دوستم را بکنم. اون هم زور کن، هر جوری که دلم بخواهد، شوهرش هم پشت در و با صدای ما و هر جیغ الهام 10 سال از عمرش کم میشد. اما اگر می خواست تاآخر عمر بتونه توی این اتاق جای من روی الهام بخوابه، باید تحمل می کرد. الهام هم با اون نگاه ملتمسش ونه نه نه نیا تورو....
خوب، از کجا شروع کنم. این حرف توی دلم گفتم.هنوز خانمم چادر و مقنعش روی سرش بود همون جوری تیکه و تو دل برو. خیلی خوبه ها هر دو مون میدونستیم که بالاخره باید من تا ته بگذارم توی کس الهام. اما فرقش این بود که الهام نمی خواست بگذاره من کارهای دیگه بکنم. اما زنم بود و حلال حلال. اوف عجب کونی.
ادامه دارد...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#150 | Posted: 21 Jul 2011 07:22
آخرين سكس من2


میدونستم که قفل همه زن ها سینه هاشونه.رفتم کنار الهام با لباس کامل بود. میدو نستم مقاومت میکنه. بهش گفتم کامل کامل کامل و گرنه من بیرون نمیرم. گفت نه نه نمی خوام اشکان.گفتم اسم مرد غریبه ره نیار تو زن منی فهمیدی یا حبست کنم تو خونه. باید می فهمید که چی واقعا هم زن من بود و اشکان یک غریبه ست. بدون هیچ حرفی چادرش رو کنار زدمو دکمه های مانتوش رو باز کردم وای، اه زیرش پیرهن بود. نه نه ول کن نه انگشت وسطم رو کردم توی دهنش گقتم فعلا این رو بمک تا بعد، اما گازش گرفت گفت خفه شو مرتیکه، اوووووف چقدر با حال ظاهرا من باید زوري بکنمش. هیچي نگفتم. فقط از روی سوتین قرمز رنگش شروع کردم به مالید سینه هاش، نکن نکن آی نامرد، اوف چه حالی می داد. آییییییییییییییییییییییی نهههههههههههههههه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه، هنوز داشت مقاومت میکرد، صدای گریه اشکان میومد. اما میدونستم بالاخره تا اخر کار راحت میكنم و ميريزم توش ، داد زدم اووووووووووووووف، عجب تیکه ای هستی ، اما هنوز من دستم به بدنش هم نخورده بود، دیگه وقتش بود، نه، نه، مرتیکه حیز ول کن، ساکت میخواهم زنم رو بکنم آبمو توی تموم سوراخات میریزم. نه آفرین. عجب ناله هایی می کرد؛ عجب استیلی، عجب برفی،...خوب دیگه ناله هاش با شهوت ترکیب داشت میشد، در گوشش آروم گفتم ،خییییییییییییییییلی دوستت دارم، عشق با سکس عجب مزه ای میده. یه جیغی زد بلند شد که بره من هم از خدا خواسته سریع چادر و مانتوش رو در آوردم و انداختمش روی تخت و سوتینشو باز کردم و سینه هاش ره فقط گاز میزدم تا حشری شه،من دیگه رفته بودم توفضا.دادمي زد اشکان، نه نه نامرد آآآآآآآآآآآآآی آآآآآآآآآآآآآای نهههههههههههههههههعجب سینه هایی بود،چیکارشون میشد کرد ، من اولش شروع کردم یک انگشت زدم نوکش رفت پایین و پرید بالا و گفتم اوف ، چی ساختي، دمت گرم، حالا بذار من آبمو بریزم توت ببین جی میشه. خفه شو مرتیکه من پشیمون شدم. همیشه از این صحنه ها خوشم میومد، نشستم روش تا نتونه تکون بخوره.هنوز هم لباس هام تنم بود، دوست داشتم اون درشون بیاره، اما هنوز خیلی زود بود، شروع کردم به لیس زیر سینه اش، نمی دونید چی می کشیدم،وایسا وایسا وایسا هنوز زوده، الکی الکی داشت آبم میومدهنوز نه کسش رو دیده بودم نه کونش رو فقط رو سینه هاش بودم سرشو لیس زدم و اون هم با نه نه خیلی بیشتر تحریکم می کرد، گفتم ناله های اصلیت مونده، هنوز که جرت ندادم.سینه هاش رو بردم توی دهنم وشروع کردم به لیسیدن و خوردن، مثل بستنی قیفی باهاش بازی می کردم، دیگه کم کم آییییییییییییییییییییییی داشت می شد، باید اشکان رو دک میکردم، بهش گفتم برو داد میزد نه نه نامرد، خودم خفت می کنم، خوبه لا اقل خونشون ویلایی بود صدا جایی نمی رفت، اما تا اشکان بود الهام نمی تونست درست حال بده، تازه الهام داشت میومد رو حال نمی تونستم فاصله بندازم، رفتم پشت در گفتمش یا میری یا من زنمو طلاق نمیدم، هر روزم سه با میکنمش تا بفهمی، میدونست من کله خرم، من هم باید امروز تموم کارهامو باهاش میکردم، نمیشد که یه بار حلال توی عمرم می تونستم با دل سیر الهام رو بکنم ، دیگه حتی فکرش رو هم نمی تونستم بنکم. با هر بد بختی ای بود ، خواستمم ردش کنم، دیدم هنوز حرف هام تموم نشده انقدر بهش فشار اومد که رفت، چه جالب فکر نمی کردم انقدر راحت بره، اما بهتر وگرنه روانی میشد، یادم باشه هیچوقت زنمو سه طلاقه نکنم ، اون هم وقتی اینجوری برای هم میمیرن، اوف سر خر نداریم دیگه، بدون هیج صحبتی رفتم سراغش ادامه سینه هاش و خوردم ،- حالا میدونم که این مزد این بود که به هیچ دختری و زن های مردمن گاه چپ نکردم.خوب دیگه اولیش تنبیه شده بود، مونده بود این یکی که هم حال کنم هم تنبیه اش کنم. باید تست میکردم ببینم از چه کاری توی سکس بدش میاد مجبورش کنم، تا یاد نگیره از عشقش بگذره (و هم من هم یک سکس حلال با زنم داشته باشم)؛ادامه دارد...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 15 از 82:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.