| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 15 از 83:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  82  83  پسین »  
#141 | Posted: 19 Jul 2011 16:45
رازنگاه 7
-داداش فرشاد فرشته رو همین جوری بکن . طولش بده تا منم این ور از طرف کون حسابی کیف کنم .-باشه فرهاد من خودم دارم حالمو می کنم .-هی داداشا منو از کیر کلفت نترسونین . تا صبح هم منو بگایین جواب میدم .کاری نکنین که بگم اونقدر منو بگایین که از گاییدن خودتون پشیمون بشین . هر سه تامون می گفتیم و می خندیدیم . صفایی داشت . دنیایی بود . خواهر و برادر باید این جوری با هم صمیمی باشن . واقعا دو روزه دنیا این قدر ارزش نداره که همه با هم در گیر باشن و با خود خواهیهاشون زندگی رو واسه هم تلخ کنن . گوشت و پوست و تمام تنم به این ماساژو مالشهای دست نیاز شدیدی داشت . هر چی بیشتر کیر می خوردم گرسنه تر می شدم . و هر چی آبشونو نثار وجودم می کردند بیشتر تشنه می شدم . لحظه به لحظه حریص تر و بی پرواتر می شدم . از این می تر سیدم که اگه موقعیتی گیرم نیاد خودمو رسوا کنم . بازم خوبی این خونه این بود که سه طبقه اختصاصی داشت با جمعیت خیلی کم . می تونستم هفته ای یکی دو شب به آپارتمان خودم سر بزنم و بقیه شبارو پیش خونواده ام باشم . با این بر نامه ها دیگه شوهر می خواستم چیکار . همین الانش تلنگ در رفته شده بودم . دوست داشتم حداقل فردا رو استراحت می کردم . ولی با همه این خستگیها از این که همزمان به دو تا کیر اونم به دو تا داداشام حال داده بودم نهایت لذتو می بردم . یعنی من این همه فتنه و آتش زیر خاکستر بودم و خودم خبر نداشتم ؟/؟فرشاد حسابی خفه و خیس عرق شده بود . این کولر هم از دست ما خسته شده بود . آ تیش تن ما سه نفر همه جا رو داغ کرده بود لبمو ازلباش جدا کرده تا ببینم که چشاش باز میشه تا یه چیزی بخونم . دلم برای تماشای راز نگاه تنگ شده بود . فرشاد داشت با خودش می گفت عجب خواهر توپی دارم . انگار تنشو داده تراشکاری . همه جاش بیست بیسته . دلم برای دیدن و کردن کونش یه ذره شده . وقتی که این افکار فرشادو خوندم دلم براش سوخت . فرهاد حسابی ازمن کام گرفته بود . حالا دیگه نوبت فرشاد بود که به من فیض برسونه و از کونم بهره مند شه . منو باید اول به ارگاسم می رسوندن بعد جاشونو عوض می کردم .ا ول رضایت یه دونه خواهرشون . مگه چند تا آبجی داشتن ؟/؟ازشون خواستم که یه تغییر تکنیکی و تاکتیکی بدن و به من گل بزنن تا جاهاشونو تغییر بدم . موقع گاییده شدن دستمو لحظه ورود و خروج به کیرشون رسونده و هوسشونو به ناله تبدیل می کردم . بیضه هاشونم خیلی درشت بود . اون وسط گیر کرده ولی به هر دو تا کیر مسلط بودم . بالاخره موفق شدن که کوس خواهر تسلیم شده خودشونو تسلیم کرده مثل سماوری که شیرشو باز کنی از یه جایی تو وسطای تنم یه آب گرمی شروع کرد به حرکت . مثل این که داشتم طلب دوران بلوغمو می دادم . چه خبره دستور دادم که هر دو تا شون کمرشونو سبک کنن .. این آبهایی که این سه روزه رفت داخل کوس و کونم یه مقداریش بر گشت کرد و بیشترشم جذب شد ولی شکم ترکه ای من اصلا تکون نخورده بود . معلوم نبود این آبا کجا جذب میشن . هر دوتا زار می زدن که جاشون عوض شه .-داداشای خوشگل من یه خورده هم سیاست داشته باشین . یه کوس می بینین این قدر دست و پاتونو گم نکنین . درسته که این جا رئیس منم ولی حالا که هر دوتاتون منو راضی کردین و آب کیرتونو ریختین توی وجودم معلومه که باید جاتونو عوض کنین . فرشاد الان از عشق کون من نزدیکه مثل مجنون سر به بیابون بذاره . فرهاد بیا زیر . فرشاد برو بالا . صحنه زیبا و خنده داری بود . دوست داشتم یه دوربین فیلمبرداری دم دستم بود و با یه موبایل از حالت کون کردن و کون دیدن فرشاد عکس می گرفتم .ا ون وقت باید فرهاد از جاش بلند می شد و عکس می گرفت .-فرشته ووفرشته جون من چه جوری می تونم این کونو تحویل یکی دیگه بدم .دللللم میییخواد بکککن این کووووووون فقط من باشم فقط من ..من اووووففففففف چه حالی میده !نمی تونم تاب بیارم . قبل از این که کیرشو فرو کنه توی مقعدم تمام فضای قابلمه ای کونمو می خورد و لیس می زد .-داداشششششششش خیلی بهم حال میدی وقربون معرفت هردوتاتون . فرشاد می دونم تحمل نداری .کووووووووونننننم که فرار نمی کنه . حی و حاضر همین جاست . دست به نقد هم تا صبح مال شمام . از این به بعد هفته ای چند بار میشه با هم باشیم . به رگهای تن و اعصابت زیاد فشار نیار منم به اندازه کافی رو براه شدم . سبک شین و بریم یه چیزی بخوریم و یه استراحتی بکنیم . دو باره شیر آبو باز کرده و من تشنه لبو دو طرفه سیراب کردند . کیییییررررررررهر دوتاششششششونو درست و درمون چلونده بودم . گیر حریف افتاده بودند . نمی دونستم و نمی دونستن همچین قدرتی دارم . داستان خوابیدن و رختخواب رفتن ما جالب بود . من اصلا عادت نداشتم وسط بخوابم ولی دو تا داداش منو وسط گذاشته و نصفه شب هر کدومشون زودتر بیدار می شد منو دستمالی می کرد و ناخنکی می زد و در همون حالت می خوابید . منم به خاطر این که حق کشی نکرده باشم نصفه شبی بیشتر فرشادو انگولک می کردم تا بعدا جای گله نباشه . نیمساعتی یواشکی اومدیم پایین تخت . چون فرشاد دوست داشت بی سر خر هم منو بکنه . براش ساک زدم و آبشو خوردم .ا ونم کوسسسسسسمو لیسسسسس زد و از دو طرف باهام حالللل کرد و خودشو کشت تا تونست یه دفعه دیگه آبمو بیاره . ساعت ده صبح که از خواب بیدارشدم اثری از داداشام ندیدم . ماشا ءالله با اون انرژی و رو حیه ای که از من گرفته بودن سحر خیز شده و رفتن سرکار . منم گفتم پاشم برم یه سری به زری بزنم ببینم چه خبره . اونم مثل من از شوهرش جدا شده و فعلا پیش پدر و مادرش زندگی می کرد . یه آپارتمان نزدیکیهای سید خندون .بیشتر ساعات روزو تو خونه تنها بوده و فقط تلویزیون نگاه می کرد و ترانه گوش می داد . برادر بزرگتر از خودش که دانشجو بوده و در دانشگاه تبریز پزشکی می خوند . پدرشم یک سوپر مارکت داشته که ناهارشم همونجا می خورد و مادرشم بیشتر وقتا وردست شوهرش بود که تورش نزنن . زری دو سه سالی بزرگتر از من بود خوشگل بود و هم قد و قواره من فقط چشاش به رنگ میشی بود و لباش غنچه ای تر . باسن و سینه هاش هم از مال من کوچیکتر بودند . بیشتر وقتا خونه تنها بود . آشنایی من و اون به هفت هشت سال پیش بر می گشت که برای زیارت رفته بودیم مشهد . تو حرم همدیگه رو دیدیم . واز اخلاق هم خوشمون اومد و به دوستی خودمون ادامه دادیم . با این که خونواده ما با هم رفت و آمد نداشتن ولی در هفته من و اون حداقل یکی دو بار به هم سر می زدیم . خونه شون طبقه دوم یه بلوک ده واحدی پنج طبقه بود . بیشتر عجله ام واسه دیدنش این بود که می خواستم منو ببره پیش یکی از دوستاش که فال قهوه می گرفت . من به این چیزا چندان معتقد نبودم . یعنی چه ؟/؟یکی بیاد قهوه بخوره یکی دیگه از پس مونده اش بخواد سر گذشتشو واسش تعریف کنه ؟/؟با عقل جور در نمیومد . ولی یه بار که همون یه سال پیش اولای گند زنی شوهرم به اتفاق هم رفته بودیم پیشش خیلی چیزارو راست می گفت . از حال از گذشته از آینده . جل الخالق !این از کجا میدونه . هر چی زری رو قسمش دادم که تو این چیزارو واسش تعریف کردی قسم می خورد که از این کارا نکرده . تا این که این حرف فالگیر که می گفت تا یکسال دیگه از شوهرت جدا میشی و کار شما به جایی نمی رسه مصداق پیدا کرد و مجبور شدم یه خورده اعتقاد پیداکنم . یعنی اینا با اجنه دوستن ؟/؟حس هفتم هشتم دارن ؟/؟برم ببینم من چرا این جوری شدم بهتره اول در موردمشکلاتم چیزی نگم تا ببینم اون چی میگه . رفتیم پیش لیلا جون 25سالش هم نمی شد . برام فال گرفت و گفت می بینم از شوهرت جداشدی خیلی هم شیطونی و کاری نمی کنی که زیاد غصه بخوری . خیلی چیزای دیگه هم از گذشته و آینده گفت یواش یواش می خواستم خودمو قانع کنم که در مورد نگاه خوانی خودم بهش بگم که دیدم از یه چیزی صحبت کرد که هم میخ شدم و هم می خواستم به خودم بقبولونم که داره چرت میگه . به من گفت که می بینم یه عاشق پیدا کردی ولی آدم نیست -نورو خدا نگو معتاده . من دیگه نمیخوام شوهر کنم .-بابا منظورم اینه که از جنس آدم نیست .-لیلا جون ما که خونه نه سگ داریم نه گربه . لیلا خندید و گفت دختر چرا دو زاریت اینقدر کجه ؟/؟یک جن عاشقت شده بیشتر جاها دنبالته .. ازت حمایت می کنه . خیلی هم دوست داره باهات طرف شه . بعضی وقتا هم میاد سراغت باهات حال می کنه . با تو عشقبازی می کنه تو متوجه نیستی . یه حالتهایی رو در خودت احساس می کنی ...گیج شده بودم ازش اطلاعات بیشتری می خواستم . با این که هنوز قضیه رو باور نداشتم می خواستم که راه چاره ای به من نشون بده .-فرشته جون من زیاد تو جن گیری و رابطه با جنها نیستم . فقط می تونم راهنماییت کنم که کجا بری . آدرس زنی میانسال را به من داد که در روستایی نزدیکی کرج زندگی می کرد . خودش واسم زنگ زد و نوبت گرفت . گفت اگه خودت می خواستی نوبت بگیری شاید تا یه ماه دیگه هم بهت وقت نمی داد ولی اون واسه فرداصبح برام وقت گرفته بود . فکرم بد جوری مشغول شده بود . یعنی جن توی تن من حلول کرده بود ؟/؟نه بابا من هنوز خودم هستم .این چرندیات چیه ؟/؟حالا شاید عاشقم شده باشه یه چیزی .یعنی هر وقت یه نسیم قلقلک مانندی میاد روی شکم و کوس و کونم می شینه با من حال می کنه و به سبک جنها داره منو میگاد ؟/؟این یکی بیشتر با عقل جوردر میاد ...ادامه دارد
ماخذ:اميرسكسي
     
#142 | Posted: 19 Jul 2011 16:47
رازنگاه 8
یعنی من این قدر بیچاره شدم . که میون این همه آدم یه جن باید بیاد عاشقم بشه .؟/؟تازه میون این همه آدم این آقا جنه باید منو انتخاب کنه ؟/؟ای بخشکی شانس . به اتفاق زری رفتم خونه شون و قرار شدکه ناهارو با هم بخوریم و بعدشم برم خونه خودم . من و زری در کنار هم از هر دری سخن می گفتیم . سریع ناهارو آماده کرد و با عذر خواهی از من گفت که میخواد یک دوش بگیره تا عرق بیرون از تنش در ره و از منم دعوت کرد که اگه دوست دارم باهاش برم حمومو این جوری بتونیم پشت همدیگه رو لیف و کیسه ای بکشیم . راستش حوصله فشار دادن کیسه رو نداشتم . قبول کردم و باهاش رفتم حموم . برای اولین بار بود که استیل بدنشو از نزدیک می دیدم . نمی دونم چرا با دیدن تنش یه رخوت خاصی بهم دست داد . کوسم لذت وورم خاصی رو در خودش احساس کرد . خدایا این لیلا فالگیر هم بد جوری فکر منو مشغول کرده بود . نکنه من دو جنسیتی باشم و این جن رفته تو تنم و هوس کوس زری رو کرده ؟/؟خودمم که کییییررررررمی خواستم . یعنی یه حالتی بهم دست داده بود که هم کیر می خواستم هم کوس . نه این یکی مسخره هست دیگه زیادی شلوغش کردم . حالا فردا صبح به اتفاق زری می رم ببینم این ملا سکینه کرجی چی میگه ؟/؟-زری این یه سالی چند تا دوست پسر گرفتی ؟/؟-اوووووووههههه چه خبره ؟/؟حتی دریغ از یکی .-یعنی این یک سالی رو آک اک بودی ؟/؟-آره هم آک آک هم پاک پاک . بعد از من عذر خواهی کرد و گفت من عادت ندارم داخل حموم چیزی تنم باشه . همیشه هم تنها میرم امروز استثنا بوده . شورت و سوتینشو در آورد و لخت شد . اگه تو هم دوست داری می تونی در بیاری . راحت باش خجالت نکش .من و تو هیچکدوممون خواهر نداریم . می تونیم خواهر خوبی واسه همدیگه باشیم . منم بی خیال همه این شرم و حیاها خودمو لخت کرده و تصادفا نگاه من و زری به هم تلاقی کرد . زری داشت با خودش می گفت که :خجالتی بودن در مقابل مردا هم بد چیزیه . یه ساله که گاییده نشدم هوس کییییییررررردارم کاش فرشته می تو نست با کیر مصنوعی به جوووووووون کوسسسسسسم بیفته . نمی دونم اونم می خواد یا نه ؟/؟همدرد منه شایدم بخواد اونم یه ساله که گاییده نشده ...واقعا عجب گیری افتاده بودم مثل این که تو چشای اونایی که تا به حال مطلب خونده بودم چیزایی به غیر از مسائل زیر شکمی نوشته نشده بود . البته مامان استثنایی بود . ظاهرا زری کیر قایم کرده مصنوعی هم داشت .-زری جون اگه می خوای برات لیف بزنم . پشت خودتو که نمی بینی . سختته .-آره قربونت برم خیلی ممنون میشم ....باخودم گفتم ایییییییییی زری نمیدونی الان چه لیفی برات می زنم . یا از هوس جیغ می کشی یا از کیف زیاد می گیری می خوابی . پریشب که بابابا فیلم سکسی می دیدم چند تا چشمه عشقبازی زن به زنو یاد گرفته بودم . البته اگه آدم خودش بره تو کار خیلی چیزارو در جا یاد می گیره . دلم برای زری جونم می سوخت . یعنی من این دو سه روزه کلی حال کرده باشم و اون دریغ از یک لز خشک و خالی ؟/؟-زری جون عجب تن و بدنی داری !من یکی رو که به هوس میاره حالا ببین با مردا چیکار می کنه .-جدی میگی ؟/؟داری امید وارم می کنی .؟/؟-زری جونم این چه لیفیه که تو داری . سیخم میده. واسه پوست خوب نیست . اجازه میدی از دستام به جای لیف استفاده کنم ؟/؟-تو مجازی هر کاری میخوای بکنی . این هر کاری رو با یه لحنی ادا کرد که منو به شک انداخت . دوست داشتم تو چشاش نگاه کنم و فکرشو بخونم تا راحت تر کارمو انجام بدم . ولی صاف و بر روی شکم دراز کشیده بود و نمی تونستم مثل دیوونه ها بهش بچسبم و نگاهشو ببینم . استارته رو زدم . از پشت پای زری تا اول گردنشو که توی دید من بود خیلی غلیظ صابون مالی کردم و ناحیه ماساژی رو به دو قسمت کردم . یکی پاها و باسن ودومی کمر و گردن و شونه ها .از نوک و کف پاش شروع کردم قلقلکش اومد و خودشو جمع کرد و من در حالیکه هر یک از دستام روی یکی از پشت پاهاش قرار داشت به کارم ادامه دادم . خیلی آروم گوشت رونشو جمع می کردم و به طرف کون می فرستادم . کونش یه حالت قلنبه ای تر می گرفت و جذاب و هوس انگیز تر می شد . چند دقیقه ای این کارو انجام دادم . با خودم گفتم اگه الام برم رو کمرش بهتره . ماسازکونو میذارم بعد از کمر . شونه ها و کمرشو با احساس می مالیدم . همونجوری که بابا و داداشام باهام می کردن .-فرشته جون چقدر خوب کارتو انجام می دی . درست مثل این که یه مرد بالا سرم باشه .-دوست داشتی به جای من یه مرد اینجا بود ؟/؟-تو که حالا داری کار هردوتاشونو می کنی ...با این تیکه هایی که مینداخت فهمیدم باید یه چیزایی دستگیرش شده باشه . نوبتی هم که شده نوبت کونش بود . دوبارهم صابون مالی کردم .اول به سبک نوازشی شروع کردم بعد فشار دست و ماساژو زیاد کرده دوتا قاچاشو این طرف و اون طرف می گردوندم -فرشته جون اگه تا صبح هم کونمو بمالی من همین جا دراز کشیده نمیگم بسه . می خواست یه چیز دیگه ای هم بگه که پشیمون شد .پنج تا انگشت هریک از دستامو روی هر طرف از قاچاش گذاشته مثل ژله می لرزوندمش و از این حرکت خودم و از تماشای کون لرزونش لذت می بردم . بایه دستم یه طرف کونشو گرفته وسطشو باز کرده و با دست دیگه ام تا کناره هاشو مالوندم جون خودم احتیاط می کردم که مواظب باشم که از مرزو کناره قاچ به طرف داخل که همسایه کوس بود اون ور تر نرفته و بی ادبی نشه . کناره داخلی کون سمت چپشم طوری مالیدم و دستمو از پایین به بالا روی حاشیه ها کشیدم که به کناره های کوس و چوچوله ها بر خورد نکنه . احساس کردم با این کارم زری آتیشی تر شده . سی چهل بار این کارو واسش انجام دادم تا آخرش با صدایی که هوس و التماس درش موج می زد گفت عزیز این قدر به خودت سخت نگیر اگه خودت سختت نیست می تونی اون وسطو هم بمالی و لیف بزنی . ماکه همه چیزمونو واسه هم رو کردیم . خواهری و صمیمیت که این حرفارو نداره . حتی یک ثانیه هم وقت تلف نکردم . کف دست راستمو گذاشتم وسط درز کونش . کوس و کونش دیگه اسیر من بودند . از سوراخ کون تا ته کوس و از ته کوس تا سوراخ کون . حرکات رفت و بر گشتی پی در پی ادامه داشت . خیسی و ترشحات کوسمو توی دستم احساس می کردم -آهههههههه فرشته تو امروز باهام چیکارکردی ؟/؟چه طور می خوای حریف من شی ؟/؟چه طور می خوای جواب منو بدی ؟/؟دختر تو این قدر شیطون بودی و من خبر نداشتم ؟/؟-زری جون تا غروب وقت داریم . می دونم چیکارت کنم سرشو به طرف خودم برگردوندم . نمی خواست بهم نگاه کنه . جون خودش خجالت می کشید .-زری خوشگله به من نگاه کن این هوس و احساسیه که خدا توی وجود ما گذاشته . مردا هم همین هوسو دارن . اونا از دیدن اندام ما کیف می کنن . ماهم به تن و بدن و کیرشون نیاز داریم . جاهای هوسی تن ما از مردابیشتره . سینه کوس کون و همه جای ما باید مالیده شه . مرد حالا کنار ما نیست . چیکار کنیم نمی تونیم گناه کنیم بریم وسط خیابون بگیم ای مردها بیایید مارا بکنید ما طلاق گرفته حشری هستیم . زری هم خندید و من هم سرش را به طرف خود کشانده لبانم را بر روی لبانش قرار دادم . مثل دو تا عاشق و معشوق واقعی همدیگه رو می بوسیدیم . دست من روی کوس زری بود و با چند تا انگشتام داخل کوسشو بیشتر تحریک می کردم . زری هم همین عملو با من انجام می داد . جیغ و دادهای من و اون توی حموم گوش هر دو تای مارو داشت کر می کرد . برای اولین بار در زندگیم داشتم با یه زن عشقبازی می کردم .برام خیلی تنوع داشت . هم داشتم حال می کردم وهم حال می دادم . سینه های ناز و تپل زری رو گرفتم تو دستام و مثل فرمون ماشین می گردوندمش . حالا دیگه راحت می تونستم تو چشای زری نگاه کرده فکرشو بخونم ...داشت با خودش می گفت فرشته بیشتر از صدتا مرد آدمو به هوس میاره چرا تا حالا این چند سالی رو از دست داده بودیم ؟/؟یه کاری باید بکنیم که از این به بعد بیشتر شبا هم توی بغل هم باشیم . پس زری هنوز از زیر بار این یکی در نرفته نقشه های روزای بعدو کشیده بود ؟/؟حوصله نداشتم هفته که هفت روزه تمامی رو در خدمت زری باشم . من باید در طول هفته جواب پدر و دو تا برادرامو هم بدم . تمام بدن زری رو غرق بوسه کردم . کاملا شل شده بود . همونجور که بابا و داداشام کوسمو می خوردند منم لب و دهنمو گذاشتم روی کوس زری . می خواستم بهش حال بدم آتیشش بزنم . از من راضی باشه .-بخورررررررربخورررررررعزیزم بخخخخخورررررششششش جواد (شوهر سابقش )از این کارا بلد نبود .-زری جون منم اولین بارمه -قررررربون دهنت برم سوخخخخخخختم تورو دارم دیگگگگگه کیییییییییرررررررررمی خوام چیکار. دیگه مرد نمی خوام . توشوهرم باش فرشته جون. من زنت میشم . منننننو بکککککن . انگشت شستمو کردم توی سوراخ کوووووونشششش . چوچوله های صورتی و نازشو میک می زدم . راستش خودمم هوسی شده بودم . بدجوری هوس کیر کرده بودم . حالا اگه زری هم کوس منو می خورد یا با موزی بادمجونی کوس منو می کرد شاید راضی می شدم . بی وقفه مشغول مکیدن کوس زری بودم . با دستش به سرم فشار می آورد تا یه مقدار از فشار هوسشو کنترل کنه . ولی مگه می تو نست ؟/؟ول کنش نبودم .-فرشششششششته .. آهههههههه رییییییییییزم کردی .شدم رشششششته رششششششته . کوسسسسسسم آب شد . یه خورده تند تر . داغ شدم . نزدیکه .آخرشه کوسسسسسسمو همین طور ...همین طور لیسسسسسشششش بزن . بلللللیسشششش . اوخ جووووون سبک شدم . سبک شدم . قربون دهنت برم من فدای زبونت . تو خودت یه پا مردی . حالا بیا من واست بخورم . زری هم افتاد توی خط . زبونشو کشید روی کوسم . این جور سکس واسه منم یه تنوعی داشت . کوس خوری زری استاندارد نبود . منم امروز اولین بارم بود که کوس می خوردم . ولی زری بیچاره تقصیر نداشت هنوز خوب یاد نگرفته بود ویکنواخت می خورد . لحظه به لحظه کمرم سنگین تر می شد و بیشتر درد می گرفت . داشتم عصبی می شدم ولی نمی خواستم توی ذوق زری بزنم -زری جون خوبه گردنت درد می گیره .-نه باید کارتو تلافی کنم . (می دونستم این جوری از دستش یعنی از زبونش بر نمیاد )-نه زری جون بذار حالتو عوض کنیم .-من یک کیر مصنوعی بزرگ و کلفت دارم اندازه اش پنجاه سانتی میشه .-وای زری جون تو با این کیر می خوای کوس و کون اسبو پاره کنی ؟/؟چه خبره ؟/؟!..ادامه دارد
ماخذ:اميرسكسي
     
#143 | Posted: 19 Jul 2011 16:48
راز نگاه 9
خب مجبور نیستیم همه کیرو بفرستیم داخل ولی چه حالی میده . کاشکی همچین کیر طبیعی و گوشتی نصیب ما بشه . خودمو نو شستیم و از حموم اومدیم بیرون و رفتیم رو تخت دو نفره ای که بابای زری مامانشو می کرد . یه آینه بزرگ کنار تخت بود که تا حدود زیادی حتی یک قسمتی از پشت سرمو می تونستم ببینم . کیر مصنوعی راوارد کرد من قمبل کرده و زری کیرراهم که نرم و هم حالتی گوشتی و سفت داشت و خیلی طبیعی به نظر می رسید یواش یواش گذاشت داخل کوسم . از توی آینه سوراخ کوسم معلوم نبود ولی حاشیه های کون و درازی کیر را می دیدم و این که معلوم بود تا چه مقدار از کیر بیرون مونده و چه اندازه داخله . -فرشته جون هر جا دردت گرفت بگو جلوتر نفرستم . یک اندازه ای رو که حدود 15 سانت می شد را تعیین کرده بیشتر از این این کیر مصنوعی دردم می آورد . آخه خیلی هم کلفت بود . زری ناقلا تو خیلی تو کارش وارد بود . هرچه در کوس خوری ضعیف بود و در کوس کنی حرف نداشت . معلوم بود خیلی با خودش تمرین کرده تا استاد شده -زری زری عجب کیری داری . خبلی باحاله ..جاااااااان کییییییرررررررر. توهم مثل یه مرد می کنی خیلی وارد تر از رضایی . همینجوری خوبه . دستش این قدرسریع وردیف بود که حتی یک سانتیمتر هم اضافه تر نذاشت داخل تا دردم بگیره . وای وای واییییییییی بکن .. بکن .. بکن .. می دونم دستت گرفته خسته شدی ادامه بده کمرم سنگینه . ولم نکن منو راضی کن . خیس عرق شده بود . از دست دیگه اش کمک گرفت و دو دستی کیر مصنوعیه رو میذاشت داخل کوس من و در می آورد. ... بالاخره اومد . یه جیغی کشید که زری ترسید -چیه دردت اومد ؟/؟-نه آبم اومد .-اوخ جوووووون منم تونستم یه کاری بکنم . خیلی خوشحال شده بود . دستاشو بوسیدم و بغلش کردم . حالا هر دو تامون سبک شده بودیم و دیگه روی سر و تن هم وول می خوردیم . مثل دو تا عاشق و معشوق که هر دوتامون هم عاشق بودیم و هم معشوق . همه جای همدیگه رو لمس می کردیم و می لیسیدیم . سینه های زری بوی گل یاس می داد -اولش فکر کردم عطر زده ... بعدا متوجه شدم لای سینه هاش گل یاس گذاشته . -واسه عزیز دلم فرشته گل یاس گذاشتم . -تو خودت گلی . قربون سینه های خوش فرم و خشبوت برم من . خیلی حال دادی فرشته جون . باید قول بدی بیشتر شبای هفته رو با هم باشیم .-هفته ای یکی دو بار می تونم ولی بیشتر از این نمیشه .-آخه نو که آپارتمان در بست داری و خودتم تنهایی .-خب بابا مامان نمی ذارن که هر شب تنها باشم . در هر حال قرار یکی دو بار در هفته رو گذاشتیم . -زری جون ناراحت نشی ها این جوری مزه اش بیشتره و راحت تر کمرمون سبک میشه . تا غروب با هم بودیم ولی همون یه ار گاسم انگار کافی بود . غروب رفتم طرف تهران پارس تا یه سری به آپارتمان خودم بزنم . احساس خستگی شدیدی می کردم . این آپارتمان سه طبقه ماهم آسانسور نداشت و مجبور بودم از راه پله برم . نیاز شدیدی به تنهایی داشتم . این سه روزه پیش چهار نفر لخت شده و تن و بدنمو در اختیارشون گذاشته بودم . در حال بالا رفتن از پله ها بودم که سامان پسر همسایه طبقه دومو دیدم که داره میاد پایین . فکر کنم یکی دو سالی از من کوچیکتر بود . ولی دست کم یه بیست کیلویی چاق تر از من نشون می داد . خوش تیپ و چهار شونه با موهایی دم اسبی بسته که اصلا از این مسخره بازیهای مردونه خوشم نمیاد . مرد باید مرد باشه و تیپ مردونه داشته باشه . ادای دخترا رو در آوردن دیگه لوس بازیه ولی ایرادی نمیشه گرفت . من سلیقه ام این جوریه . داشت می رفت پایین یه چشمکی به من زد و منم یک وازه آشغال تحویلش دادم و رفتم طرف واحد خودم . خیلی کفری شده بودم . زیر لب زمزمه می کردم فقط تو یکی رو کم داشتم . تو یکی منو نگاییده بودی . نمیدونم چرا نسبت به اون حساسیت پیدا کرده بودم . شاید واسه این بود که اون موقع که شوهر داشتم رحم نداشت هی دو رو بر من موس موس می کرد به هیکل و خوش تیپی خودش می نازید . فکر کرد کی باشه . اون وقتا تو دلم بهش می گفتم مرتیکه الاغ من شوهر دارم بازم چشت دنبال منه ؟/؟اگه کوس عبورآزاد می خوای برو دنبال یه جنده به من چیکار داری ؟/؟روی تخت دو نفره دراز کشیده و به اتفاقات اخیر فکر می کردم . خوابم گرفته بود و معلوم نشد کی چشامو بستم . وکی خوابیدم که نیمه های شب دوباره همون نسیم در تمام تنم به حرکت درآمده بود . ترسیدم . نه نه لیلا بیخود می گفت . اینا همش خرافاته . اگه راست باشه چی ؟/؟این جن هم امشب تنهام گیرآورده اگه عاشقم باشه کاریم نداره . دست بردارم نبود . معلوم نبود چه طوری منو می کرد که فقط کمرم سنگین می شد . خودشو سبک می کرد و من هیچی . بازم خدا پدرشو بیامرزه که هر سکسش سه چهار دقیقه بیشتر نمی کشید . ساعت ده یلزده شب بود . از آپارتمان بیرون اومدم . از ترس نمی دونستم چیکار کنم . دل و دماغ بیرون رفتنو هم نداشتم .فکر می کردم اگه این وقت شب بخوام برم بیرون جن میاد دنبالم . رفتم طبقه اول زنگ زدم . در این واحد یه مادر و دختری با هم زندگی می کردند که هر دوتاشون بیوه بودند و خیلی با هم دوست بودیم دلم می خواست امشبو پیش اونا بخوابم تا فردا صبح فکر چاره ای واسه خودم باشم .کاش زری امشب پیشم می خوابید . هر چه زنگ زدم کسی درو باز نکرد . نا امیدانه دوباره به سمت خونه بر گشتم . خونواده سامان باهام بد نبودند . اگه یه بهونه ای می آوردم و امشب می تونستم خونه اونا بخوابم بد نبود . باید بهونه می آوردم و اونجا پلاس می شدم . تصمیم گرفتم یه چرندیاتی تحویلشون بدم . یا من اونجا می خوابیدم یا شایدم دختر کوچیکشونو می فرستادن پیشم بخوابه . برخلاف میل باطنی ام و این که حوصله دیدن ریخت و قیافه سامانو نداشتم زنگ در خونه شونو زدم . ائفاقا خود نحسش درو باز کرد . کاشکی تو چشاش نگاه نمی کردم ولی تصادفی این اتفاق افتاد . جملات زشتی را ازنگاهش استخراج کردم . جوووون کوسسسسس خودش با پای خودش اومد . بخورم فدات بشم من . حالا که شوهر نداری یه شب هم بیا وردل ما دیگه .چیزی ازت کم میشه ؟/؟-ببخشید آقا سامان یه صداهای عجیبی از یکی از اتاقای ما میاد می ترسم دزد اومده باشه . خواب بودم تازه بیدار شدم .راستش می ترسم تنها بخوابم . -فرشته خانوم . خونواده رفتن کرج عروسی یکی از دوستان و سهیلا هم باهاشون رفته . من در خدمتتون هستم . باعصبانیت در را به شدت بسته وجن را بر او ترجیح دادم . رفتم طرف خونه خودم و گفتم به درک دیگه امشبو تا صبح بیدار می مونم . یک شب که هزار شب نمیشه . کاش امروز اصلا نمی رفتم فال قهوه بگیرم . در همین افکار بودم که زنگ در آپارتمان من به صدا در اومد . از پشت روزنه نگاه کردم . سامان خان بودند . نمی خواستم درو باز کنم ولی ادب حکم می کرد که این کارو بکنم . -بفرمایید اقای مودب امری داشتید؟/؟-می خواستم ببینم کسی وارد آپارتمانتون نشده باشه . آخه ناسلامتی همسایه ایم . من دلواپس شمام .چشام به شلوارش افتاد و ورم کیر داخلش که یه وری شده بود . بر شیطون لعنت . داشتم وسوسه می شدم . شاید اگه این جنه خودشو نشون نمی داد و باهام رفیق می شد تحملش راحت تر بود ولی خداییش این سامان خیلی خوش تیپ بود و یه جاذبه جنسی خاصی داشت ولی من به این سادگیها نباس به او باج می دادم .پ ررو می شد همه جارو گشت و چیزی ندید . کمی مودب شده بود . -فرشته خانوم من که چیزی ندیدم . بازم اگه فکر می کنین کاری از دستم بر میاد بازم در خدمتتون هستم . رفتم توی نگاش .... قربون کوس نازت برم فرشته جون . این قدر افاده نکن . بازم خوبه که یه دختر نیستی و طلاق گرفته ای .ا گه دختر بودی چیکار می کردی ؟/؟-چیه آقا سامان می بینم یه فکرایی تو سرته. فکر می کنی چون مطلقه هستم می تونی هر چی بخوای بهم بگی ؟/؟-ببخشید فرشته خانوم من که جسارتی نکردم .-نه بیا بکن . درسته که من دوشیزه نیستم ولی واسه خودم شخصیت دارم احترام و آبرو دارم . گناهم چیه که شوهرم آشغال در اومد ؟/؟به چشای سامان نگاه کردم داشت می گفت تا الان ده تا زن و دختر گاییدم هیشکدومشون سیاست تو رو نداشتن تو یکی رو اگه بکنم شاهکار کردم ولی بهتره برم خونه . دیدم هواپسه و مرغ از قفس داره می پره -آقا سامان می تونم یه خواهشی ازتون بکنم ؟/؟اگه میشه امشبو اینجا بخوابین .-مزاحمتون نمیشم ؟/؟-نه اصلا اگه دوست دارین روی تخت بخوابین . اگه هم رو تخت راحت نیستین براتون رو زمین تشک میذارم . منم به جای خواهر بزرگترتون . شماهم جای داداشم .-باعث افتخار منه که یه کمکی کرده باشم . من همون روی زمین می خوابم . راحت ترم .یک دفعه دیگه هم سریع تو چشاش نگاه کردم و فکرشو خوندم . داشت می گفت اوخ جووووووون اوستا کریم قربون کرامتت برم . تا اینجاش ما رو آوردی از این جا به بعد هم خودت ماروببر...ا دامه دارد
ماخذ:اميرسكسي
     
#144 | Posted: 20 Jul 2011 11:16
داستان سكس امير ومامان آيدا

سلام دوستان خوبم؛اینم داستان سكس با مامان اما از فانتزيهاي خيالي خودم براتون نوشتم اميدوارم خوشتون بياد.من اميرم 35 سالمه و يه مامان دارم که 50 سالشه واسمش آيداست خيلي هم خوشگله.ماجرا از اونجا شروع شد که ما باهم رفته بوديم مسافرت؛بابام بخاطر شغلش نميتونست بياد؛قراربود با رئيسش بره 10روز ماموريت.بخاطر همين من و مامانم تصميم كرفتيم بريم مسافرت تا تواين مدت آب و هوايي عوض كنيم و روحيمون بهتر بشه.باهم رفتيم شمال خونه عمم وقتي رسيديم در زدیم عمم در رو باز کرد وكلي خوشحال شد و کلاسی برامون گذاشت که بیا و ببین.آخه ما زياد نميريم مسافرت بخاطر شغل بابام؛خلاصه نشستيم و صحبت کرديم و شام خوردیم تا موقع خواب شد. عمم اتاقي رو براي استراحتمون آماده كرد و بخاطراينكه خسته بود گفت من ميرم بخوابم.من چون عادت دارم قبل از خواب برم حموم؛گفتم مامان جون تيغ همرات داري.مامانم هم رفت يه دونه ازتوي ساكش آورد داد بمن و گفت اميرموهاي پشت گردنت رو چرا نزدي؟ گفتم آخه مسافرتمون يكدفعه اي شد وقت نشد برم آرايشگاه؛چون من به نظافت اهميت ميدم و این باعث تعجب مامانم شده بود که چرا موهای پشت گردنم بلنده؛مامانم گفت خودم برات ميزنم تو برو دوش بگير منم الان ميام.رفتم سراغ ساكم تا شورت و زیرپوش تميز بردارم كه يادم افتاد اي دادبيداد ازبس عجله كرديم بخاطر اینکه ازاتوبوس جا نمونيم يادم رفته با خودم شورت و زیرپوشمو که شسته بودم و گذاشته بودم خشک بشه رو بردارم بيارم.خجالت ميكشيدم و رومم نميشد به مامانم بگم.سابقه نداشت انقدر بي مسئوليت باشم؛خلاصه با حالت خجالت گفتم مامان میدونی چی شده؟يادم رفته لباس زير بيارم.مامانم گفت منظورت شرت و زیرپوشه؟گفتم آره.گفت:عمت هم خوابيده روم نميشه بيدارش كنم ببينم شورت اضافه شوهرعمت نداره بگیرم برات.گفتم اشكالنداره مامان باشه فردا ميرم همين اطراف حتما آرايشگاه هست و پشت گردنمو میزنم؛مامانم گفت نميشه که باز فرداهم بخاطر اصلاح بياي بري حموم؛اینجا خونه خودمون نيست كه هروقت خواستي بري حموم؛گفتم پس چكاركنيم؟مامانم گفت مجبوري شورتت رو دربياري تا اومدي بيرون بدون شورت نموني؛منكه بهت محرمم و اشكالنداره لخت ببينمت؛من موندم چي بگم.گفتم آخه خجالت ميكشم لخت بشم جلوت؛مامانم گفت بسه بسه بميرم برات كه انقدر خجالتي هستي؛از دوست دخترات خجالت بكش نه منكه مامانتم و محرمم بهت؛يادم افتاد يكدفعه دوست دخترمو آورده بودم خونه داشتم ميكردمش كه مامانم سررسيده بود و صدامون رو شنیده بود اما اصلا به روم نياورده بود تا الان؛منم بعداز يکم تته پته نميدونستم چي بگم؛گفتم نميشه قبل از اينکه شورتمو در بيارم پشت گردنمو بزني.مامانم گفت نه نميشه شورتت مويي ميشه؛برو انقدر حرف نزن تا من بيام؛گفتم باشه ظاهرا تنها راهش همينه هرچند زشتم هست اما كاري نميشه كرد مجبوريم؛مامانم گفت نه خيرم خيلي هم خوشگله.من ازحرفش جا خوردم.اما به روم نياوردم؛خلاصه رفتم حموم و لخت شدم.شرتمو در آوردم.سرمو که زیر دوش شستم وبدنمو خيس كردم ديدم مامان داره در ميزنه بياد داخل؛بدجورخجالت ميکشيدم دستمو گرفتم جلو کيرم.مامان گفت دوشو ببند تا خيس نشم. منم زود دوشو بستم.متوجه شدم مامان آيدا داره کيرمو نگاه میکنه؛بخاطرهمين کيرم يكم شق شد؛ديگه کيرم ازتودستم داشت ميزد بيرون؛آخه اندازش بد نيست الكي طول و قطرش هم نمينويسم کلاس بذارم فقط ميدونم هركس خورده خوشش اومده؛مامانم برگشت گفت بيخود نبود دختره صداش رفته بود به آسمون وقتي توي دستت جا نميشه ولشكن؟گفتم مامان توهم حالا تيكه بنداز؛دست خودم نيست طبيعيه مامانم گفت چرا؟منم ديگه ديدم کار از کار گذشته. گفتم آخه وقتي مامان آدم به اين خوشگلي جلوت باشه و به چيزتم زل بزنه اينطوري ميشه.گفت خوب زبون ميريزي بسه.راحت باش. دستمو تا برداشتم مامان آيدا گفت اوه اوه چرا بهش نرسيدي.گفتم چطور؟ گفت عين پشت گردنت پشماي چيزتم بلندشده.گفتم چيزم؟ گفت دودولت؟گفتم بنظرت اين دودوله؟به شوخي گفت بسه پررو شديا.اينو که با يكدونه تيغ نميشه زد وايستا الان ميام؛رفت و وقتي برگشت ديدم دامنشو عوض کرده و یک شلوارک کوتاه پوشیده و لباسش رو هم در آورده وبا سوتين اومده.گفتم مامان سوتينت چه باحاله گفت چطور؟ گفتم آخه قالبشه.گفت قالب چیه؟گفتم قالب سینه هاته.گفت خیلی هیزی.دامن و پيرهنمو در آوردم که مو نچسپه بهش.بيا جلو ببينم.رفتم جلو مامان آیدا ایستادم و تا چشمم افتاد به سینه هاش کیرم قشنگ راست شدآخه خيلي بزرگ بودن.ظاهرا خيلي هم سفت بودن.مامانم گفت چيه باز دودولت بلندشد.گفتم تقصير خودته مامی جون.گفت يه کاريشکن بخوابه.نمیتونم پشمهاتو بزنم مثل چوب دستی شده.گفتم چيکارش کنم؟گفت من نمیدونم؟گفتم شما برو بيرون درستش ميکنم.مامانم گفت چيکارش ميخواي بکني؟گفتم تو چکار داری. گفت هر کار ميخواي کني جلومن بکن.نکنه ميخواي جلق بزني؟گفتم آره.گفت بزن منم نگاه میکنم.گفتم اینجوریکه حال نمیده.گفت لخت شم خوبه؟گفتم یه کاری کن آبم زودتر بیاد.گفت سینه هامو ببینی کارت راه میفته؟گفتم شما لخت شو امتحان میکنیم.اونم زود سوتینشو درآورد.وایییییییییییییییییییی چه سینه هایی داشت.از سینه هایی اونهایی که گاییده بودمشون خیلی قشنگتر بود مثل دخترهای 20 ساله نوکش تیز و راست ایستاده بود.مامانم که دید من مات موندم گفت حالا خوبه تاحالا چندتاشو دیدی و بار اولت نیست.گفتم ولی هیچکدومشون به این قشنگی نبود.گفت دوستشون داری پسرم؟گفتم میمیرم براشون.گفت چرا معطلی زودباش یک موقع عمت بیدار میشه.گفتم چششششششششششششششششم و افتادم بجون سینه هاش و شروع کردم بازی کردن و خوردن.مامانم که خوشش اومده بود چشمهاش خمار شده بود و نفسهاش تند.بهش گفتم تو برام جلق بزنی زودتر آبم میاد.اونم منتظر حرف من بود و سریع با دستش کیرمو گرفت و شروع کرد به مالیدن.گفتم مامانی یکم خیسش کن کیرم درد گرفت.گفت صابون رو بده منم بهش دارم و اونم حسابی دستشو با کیرم صابون مالی کرد و شروع کرد به جلق زدن.من که تو آسمونها بودم.از یکطرف سینه هاشو میخوردم و از اونطرف کیرم تو دستش بود و داشت برام میمالیدش.از طرف دیگه یک دستش به کوسش بود و داشت از روی شلوارک کوسشو میمالید.یکربعی گذشت مامانم گفت چرا آبت نمیاد؟گفتم کمرم سفته.گفت چکار کنم زودتر آبت بیاد؟گفتم هیچی بزار دستمو بکنم تو شلوارکت با کوست بازی کنم شاید زودتر بیاد.گفت باشه فقط زودباش میترسم آبرومون بره.منم معطل نکردم و دستمو کردم تو شلوارکش.جالب بود که شورتم نپوشیده بود.تا دستم خورد به جلوی کوسش تنش به لرزه افتاد.فهمیدم ارضا شد.اما من تازه دستمو رسونده بودم به به جای گرم و نرم.شروع کردم به مالیدن کوسش.وای چه حالی میداد.همین الان که یادش افتادم کیرم مثل فنر از جاش بلند شده.یکی بیاد بخوابونش.خلاصه انقدر کوسشو مالیدم و انگشت کردم توش و مامانم هم انقدر کیرمو مالید که آبم پاشید رو دستش و شلوارکش.گفت عجب کمری داری پسر؟گفتم مگه بده؟گفت نه خیلی هم عالیه همه زنها آرزوشونه با یک همچین کمری حال کنن.گفتم تو هم آرزوته؟گفت باز داری پررو بازی در میاری.برگرد پشت گردنتو بزنم و برم دودولتم خودت پشمهاشو بزن.منم اطاعت کردم و بعدش مامانم دستها و پاهاشو شست و خواست بره بیرون که دیدم شلوارکشم درآورد چون آبم ریخته بود روش و سریع از حموم خارج شد.منکه باورم نمیشد همش فکر میکردم دارم خواب میبینم.منم دوش گرفتم و اومدم بیرون و رفتم توی اتاق که بخوابم اما تازه شروع ماجرا بود؛نظر

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#145 | Posted: 20 Jul 2011 11:18
داستان سكس امير و مامان آيدا2

وقتی رفتم تواتاق دیدم مامان آیدا جونم تشکها رو کنارهم پهن کرده و خودشم دامن و لباسشو پوشیده.حس خجالت میکردم.اما کاری بود که شده.مامانم گفت آفیت باشه امیرآقا.گفتم سلامت باشی مامانی.گفت بچه چه کمری داری تو؟گفتم حتما ارثیه؟گفت بابات که اینطوری نیست.گفتم شما چی؟گفت از بابات بهترم اما به تو نمیرسم.رفتم سرجام توی رختخواب کنار مامان آیدا نشستم.مامی هم دراز کشید و به پهلو خوابید و دامنشو داده بود تا روی رونهاش بالا.چشمم افتاد به پاهاش.حس کردم شورت نپوشیده چون اثری از جای شرت روکونش دیده نمیشد.کیرم دوباره داشت راست میشد.گفتم مامان.گفت چیه امیرجون.گفتم شورت نپوشیدی؟برگشت روشو کرد بمن و گفت از کجا فهمیدی؟گفتم مشخصه دیگه.گفت چطور؟گفتم چون جای شورت رو کونت نیست.گفت ازبس تو بچه هیز تشریف داری به همجای زنها با دقت نگاه میکنی.گفتم باشه دیگه نگات نمیکنم.مامی گفت واه واه چه زودم بهش بر میخوره آقا.هیچی نگفتم و حتی نگاشم نکردم.گفت خودتو لوس نکن خوشم نمیاد.اومد و یه بوسم کرد اما من بازم نگاش نکردم.مامان آیدا گفت بخاطر اینکه تو راحت باشی شورت نپوشیدم تازه سوتینم نبستم.با این حرفش کیرم قشنگ راست شد.بازم نگاش نکردم و گفتم چرا بخاطر من؟گفت چون اگه باز دودولت راست شد خواستی بخوابونیش راحت باشی.گفتم باز گفتی دودول؟گفت باشه بابا کییییییییییرت خوبه.کیرت رو با یه اشوه و صدای نازی گفت.منم گفتم مرسی و برگشتم یه بوسش کردم.دیگه چیزی نگفتیم.مامان آیدا جونم مثل همون اول پشتش رو کرد بمن و به پهلو خوابید.برگشتم ببینم چطوری خوابیده که دیدم وایییییییییییییی دامنشو داده تا روی کونش بالا.فهمیدم ظاهرا مامان خانم بدجور کوسش کیر میخواد.لباسهامو کامل درآوردم و لخت لخت شدم رفتم زیر پتو.یکم به کون و پاهاش نگاه کردم اما حرکتی نکردم.مامانم منتظر حرکتی از طرف من بود.گاهی یکم پاهاشو تکون میداد و کونشو شل وسفت میکرد.میدونست دارم نگاش میکنم و دستی اینکارو میکرد.پتو رو زدم کنار و رفتم چسبیدم از پشت بهش.آروم جلوی گوشش گفتم مامان کیرم راست شده چیکار کنم؟گفت من نمیدونم هرکاری دوستداری بکن فقط نگی برات جلق بزنم که حوصله ندارم.گفتم باشه منم از جلق زدن زیاد خوشم نمیاد.مامان آیدا گفت نکنه میخوای دودولتو نه ببخشید کیرتو بکنی توش؟گفتم توش منظورت کجاست؟گفت منظورم توی کوسمه.گفتم آهان فکر کردم منظورت کونته؟گفت فرقی نداره میشه کرد توی جفتش.وای وای مامانم چی گفت یعنی آزادم هرکاری دوستدارم بکنم.خواستم اذیتش کنم بهش گفتم جدی نمیخوای برام جلق بزنی؟گفت نه نه نه هرجا دوستداری کیرتو بزار اما از جلق خبری نیست.دامنشو کامل دادم بالا تا کون و کوسش لخت بشه.لباسشم که دکمه دار بود خودش باز کرده بود وقتی دستمو بردم جلو تا دکمه لباسشو بازکنم اینو فهمیدم.کیرمو انداختم لای درز کونش و دستمو رسوندم به سینه هاش و شروع بمالوندن کردم.پشت گردنشو میخوردم و گوششو لیس میزدم.بهش گفتم باباهم از اینکارا میکنه؟گفت نه مثل تو.گفتم چطوری میکنه بگو حال میده؟گفت یکم لب میگیره کیرشو درمیاره میکنه توکوسم و تلمبه میزنه و سینمو میماله و آبش اومد میخوابه.گفتم همین؟گفت آره دیگه باید چکارکنه؟گفتم از جلو میکنه یا پشت؟کفت بیشتر میوفته روم از جلو میکنه اما گاهی مثل تو میکنه.حرفها رو که میزد توی صداش شهوت موج میزد.دستمو بردم سمت کوسش که دیدم خیسه خیسه.با چوچولش بازی بازی کردم از پشت هم کیرمو از درز کونش جابجا کردم دادم لای پاش.یکم جلو عقب کردم.گفتم آماده ای میخوام کیرمو بکنم تو کوست ببینم تنگه یا گشاد؟گفت خیلی وقته آماده ام کیرتو بکن توکوسم تا بفهمی.یه پاشو دادم بالا و کیرمو رسوندم به سوراخ کوسش و آروم دادم توش.سر کیرم راحت رفت اما وقتی به نصفه رسید تنگ شد درآوردم و دوباره کردم توکوسش هرچی کیرم بیشتر میرفت توکوس مامان آیدا تنگتر میشد.به هر زحمتی بود همه کیرمو دادم تو کوسش.گفتم مامی چطوره؟گفت خوبه داره خوشم میاد کیرت از بابات بهتره قشنگ کوسمو پر کرده.شروع کردم تلمبه زدن مامانم صداش دراومده بود و داشت باخودش زمزمه میکرد آخ خ خ خ خ چه کیرررررررررری داره پسرممممممممممم.جوووووووووووووونمممممممممم کوسموووووووووپررررررررررکرده ه ه ه ه بکن که خوب میکنیممممممممممممممم.خایه هاتم بکن توکوسممممممممممم منم بکارم ادامه میدادم.پاشو گذاشتم پایین و همونطور که کیرم توکوسش بود گفتم به شکم بخواب کونتم بده بالا.اونم خوابید و دستمو بردم از بغل رونهاش رسوندم به چوچولش و دوباره تلمبه رو شروع کردم هم چوچولشو میمالیدم و هم با همون دست از زیر به طرف بالا میکشیدمش تا کیرم بیشتر بره توکوسش.یکم گذشت دستم خسته شد.گفتم کون میخوام.گفت فدات شممممممممم تو جون بخواه.گفتم به پهلو شو پاهات جمع کن توشکمت و کونتو قشنگ بده عقب مامان هم اطاعت کردو از پشت کیرمو گذاشتم جلو سوراخ کونش و دادم توکونش خیلی تنگ بود و به زور میرفت کیرمو درآوردم و تف زدم یکم هم به سوراخ کونش و کیرمو دادم بره تو کونش مامانم میگفت اووووووووووووووف ف ف ف دارم جررررررررررررررررر میخورممممممممممم کونم داره پاررررررررررررررره میشه زودباششششششششششششششش تمومش کنننننننننننننن مرررررررررردددددددددددددم من بی اعتنا به حرفهاش تا دسته کیرمو جا کردم توکونش و شروع کردم تلمبه زدن انقدر تلمبه زدم که آبم داشت میومد از مامان نپرسیدم بریزم توکونت یا نه وبا یک فشششششششششششارررررررررررررررررررررررررررر تموم آبمو خالی کردم توی کونش مامی یه نفس راحتی کشید و گفت اوووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففففف کونم پررررررررر آب شده امیرررررررررررررررررررررررر چرا آبتو نریختی توی کوسسسسسسسسسسسسسسسسم کیرمو درآوردم آبم اومد بیرون منم با انگشت آبمو مالیدم اطراف سوراخ کونش و کوسش.گفتم بمن که خیلی حال داد مامان جون.اونم گفت منم خیلی حال کردم.بوسش کردم و توی بغلش خوابیدم اما قافل از اینکه عمه خانم از صدای مامان بیدار شده بود و از لای در مارو دیده بود که خودش ماجرایی داره براتون بعدا مینویسم.پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#146 | Posted: 20 Jul 2011 11:30
گناه لذت بخش با خواهرم

داستان مر بوط به چند سال قبله و من يه خواهر دارم که فقط دو سال از من بزرگتر يه روز تو اتاق بودم که ناگهان پروين (خواهرم) اومد تو اتاق و شروع کرد به عوض کردن دامنش من که تا اون روز اصلاً تو نخ پروين نبودم با ديدن اين صحنه تنم مور مور شد و تا شب نتونستم از فکر آن تن وبدن سفيد در بيام داشتم فکر ميکردم که اون عمداٌ جلوي من لخت شد يا اينکه نميدونست که من اونجا هستم به هر صورت شب که تو حياط خوابيده بوديم ومن تشکم را بغل تشک پروين انداخته بودم و همينطور دچار افکار شيطاني بودم وبا خودم گفتم بايد امتحانش کنم خلاصه ارام با پا شروع کردم به نوازش پاهايش حدوداً دو دقيقه ايي طول کشيد ومن که پامو يواش يواش داشتم ميآوردم بالاتر و ديگه داشتم مطمئن ميشدم که طرف هم راضي هست که ناگهان از زير پتو امد بيرون و يه نگاه غضبناکي بهم کرد وگفت بيشرف خاک بر سر چکار ميکني منم که خايه چسبنده بودم گفتم ببخشيد خواب بد ديدم خلاصه اون شب بخير گذشت و فردا من روم نميشد اصلاٌ تو روي پروين نگاه بکنم ولي پروين که اصلاٌ به روي خودش هم نياورد و همين باعث شد که من جدي تر بشم ضمنن اينم بگم که من اون موقع 16 سال داشتم و خواهرم هجده ساله بود يکي دو روز گذشت و هر کاري ميکردم که از فکر اين موضوع بيرون بيام نميشد و مدام او صحنه رويايي جلوي چشم بود وبارها سعي کردم که بازم بتونم بدن زيباشو ببينم ولي فرصت جور نميشد تا اينکه درست دو هفته بعد خانواده ام بخاطر موضوعي مجبور شدن به مسافرت برن ومن و پروين بخاطر امتحانات آخر سال مونديم خانه همون روز من تصميم گرفتم به آرزوم برسم خدا ميدونه تو اون مدت چقدر جلق زده بودم بله از قضا پروين رفت حموم ومن با خيال راحت که کسي خونه نيست از تو سوراخ در همه چيز رو زير نظر گرفته بودم که ديدم خواهرم لخت شد و براي اولين بار توانستم اون کون زيبا و دوست داشتنيشو ببينم کيرم که داشت شلوارمو پاره ميکرد ومن داشتم بهترين صحنه عمرمو ميديدم خلاصه تا حمومش تموم شد من دو بار ارضا شدم و بعد از اينکه به اولين آرزوم رسيدم مصمم شدم که يه جوري اونو بکنم شب شد وما جامونو تو حال بغل هم انداخته بوديم ومن يه يکساعتي که گذشت دست به کار شدم و اهسته دستمو گذاشتم رو سينه اش و همونجور بيحرکت دستمو نگهداشتم يه خورده که ترسم ريخت شروع کردم به بازي کردن با سينهاش که دوباره از جاش بلند شد و داد زد سرم که بيشعور عوضي دوباره چه مرگته من که حسابي جا خورده بودم اخه فکر ميکردم که ديگه کار تمومه با لکنت زبان گفتم ترو خدا منو ببخش يهو اينجور شدم اونم گفت بار اخرت باشه و دوباره خوابيد منم که شوکه شده بودم واز دست اين ناکامي بزرگ حسابي پکر بودم خوابيدم خلاصه ديگه داشت فکرش از سرم بيرون ميرفت تا اينکه يه مدت بعد پسر خاله ام که با من هم خيلي ندار بوديم اومد خونه ما پروين تازه از بازار اومده بود و رفت لباسي که خريده بود رو پوشيد يه دامن نازک که شرتش از زير ان پيدا بود و يه تاپ خيلي ناز که خواهرمو دو برابر خوشگل کرده بود البته اينو بکم که تو محل سر پروين دعوا بود ولي خدايش من نديدم که به کسي رو بده يعني اصلاٌ تو اين فازا نبود بهر حال با اون وضع که اومد بيرون من احساس کردم که اشکان پسر خالم کفش بريده وحسابي رفته تو حس و زل زده بود به باسن پروين اين وضعيت رو که ديدم يهو يه فکر عجيب زد به سرم آره من بايد از طريق اشکان وارد شوم اما چه جوري اونم به موقعش ميگم خلاصه اون شب گذشت ومن داشتم نقشه ميکشيدم براي تصرف کس کون خواهرم پروين جون تصميم گرفتم هر وقت اشکان مياد خونمون من به يه بهونه ايي اونا رو با هم تنها بگذارم تا بتونم مچشونو بگيرم چند وقت اين کارو کردم و بعد يه مدت احساس کردم روابط ان دو با هم خيلي فرق کرده و پروين جلو اون خيلي راحته و با هم شوخي ميکنن و ميگن و ميخندند که قبلاٌ تا اين حد امکان نداشت حتي يه بار هم که رفته بودم دستشويي و برگشتم ديدم پروين ناگهان از رو پاي اشکان پاشد و رفت تو آشپزخانه منهم اصلاٌ بروي خودم نياوردم مثل اينکه اصلاٌ اتفاقي نيفتاده ولي از اون به بعد همش سعي ميکردم جلوي پروين يه جوري وانمود کنم که من اصلاٌ برام مهم نيست مثلاٌ دايم در مورد اشکان باها ش صحبت ميکردم يا مثلاٌ اينکه اشکان خيلي تو نخته خلاصه يواش يواش تونستم اعتمادشو جلب کنم يه روز که اشکان اومده بود اين( اواخري اشکان زياد ميومد خونه ما >>>>من به بهونه اين که کار دارم از ساختمان اومدم بيرون و رفتم بالاي پشت بام و رفتم از پشت آفتاب گير داخل سالن را ديد زدن که ديدم اقا اشکان امد طرف پروين و اونو تو بغل گرفت و شروع کرد به لب گرفتن و بعد تاپشو در اورد و سينه هاي سفت و مرمريشو گرفت تو دست و به آنها چنگ ميزد از ديدن اين صحنه چنان حشري شدم که همونجا شروع کردم به جلق زدن اشکان بعد ازاينکه خوب سينه هاي خواهرم رو خورد شلوار پروين رو از پاش در اورد و خودش هم لخت شد باور کنيد که تو اون شرت و کرست آلبالويي چنان زيبا بود که هوش از سر انسان ميپريد خلاصه اينکه اشکان شرت و کرست پروين رو در اورد و جاتون خالي افتاد روش و شروع کرد به کردن کس وکون خواهر خوشگل من بعد از اينکه خوب پروين رو از کون گاييد کيرشو تا دسته کرد تو دهان پروين و پروين هم که ولع عجيبي به کير اشکان داشت چنان ساک ميزد که من فکر کردم که الانه که کير اشکان رو بخوره بهر صورت سکس اونا همچنان ادامه داشت ومن باديدن کردن خواهرم توسط اشکان قسم خورد که اگه به قيمت جونم هم تمام بشه من بايد امشب کون خوشگل پروين رو بگايم اشکان کيرشو از دهان پروين در اورد و دوباره فرو برد تو کونه پروين وهمچنان تلمبه ميزد تا اينکه ابش اومد و اونو ريخت رو کمرش و پروين با دستاش اب کير اشکان رو ميکرد تو دهانش بعد از اينکه کارشون تموم شد لباساشونو پوشيدن و اشکان خداحافظي کرد ورفت و من چند دقيق بعد اومدم پايين و اومدم تو ساختمان و پروين رفته بود حمام من خيلي به خودم فشار اوردم که برم تو حمام و ترتيبشو همونجا بدم ولي بازم تحمل کردم چند دقيقه بعد پروين اومد بيرون و چون نميدونست که من خونه هستم با يه حوله که فقط رو سينه اش رو پوشونده بود و تا بالاي رانش بود وارد سالن شد و وسطاي سالن که رسيد يهو منو ديد جيغ خفيفي کشيد و دويد طرف اطاق خوابش بعد که اومد بيرون به من گفت تو کجا رفتي من گفتم جايي کار داشتم و اضافه کردم پدر سوخته تو هم عجب مالي هستيها جواب داد بگو ماشااله من ازش پرسيدم اشکان کي رفت گفت بعد از اينکه تو رفتي گفتم غير ممکنه اشکان همچي فرصتي رو ول کنه بره گفت چه فرصتي گفتم اينکه با يه تيکه تنها باشه و ول کنه بره خنديد گفت اي بي ادب خيلي پرو شديها منم دل زدم به دريا وگفتم حالا خوش گذشت گفت منظورت چيه گفتم خوب حال کردين با هم گفت اشغال اين چه مزخرفي که ميگي بي غيرت گفتم چرا اصرار داري از من پنهان کني من که همه چي رو ميدونم گفت تو چي رو ميدوني گفتم عشقبازيهاتون سکساتون خوب ديگه ما همه چي رو ميدونيم کفت کدوم بيشرفي همچي حرفي بهت زده گفتم هچکي خودم ديدمتو ميخواي نشونه اش هم اينه که بغل مبل اومد سراغت واول تاپتو در اورد بعد شلوارتو بعد خودش لخت شد و..گفت تو که ديدي پس چرا چيزي نگفتي گفتم بد که نخواستم حالتون رو بگيرم تازه مگه چه عيبي داره اگه من وتو که خواهر و برادريم نتونيم همديگه رو درک کنيم پس کي بايد مارو درک کنه گفت اگه راست ميگي پس چرا داشتي دزدکي ما رو ديد ميزدي گفتم راستشو بگم ناراحت نميشي گفت نه راستشو بگو گفتم من عاشقتم من ارزومه که فقط هيکل زيباتو ببينم من عمداٌ شرايط را براي اشکان مهيا کردم تا بتونم به تو نزديک بشم پروين جان باور کن من ديونتم من با هچکس جز تو ارضا نميشم تورو خدا کمک کن منو به ارزوم برسون التماست ميکنم گفت بسه ديگه تو ديونه شدي نکنه اشکان هم باهات همدسته گفتم نه بخدا اون روحشم خبر نداره گفت پس چرا موقعي داشت باهام حال ميکرد ميگفت چه داداش با معرفتي داري من ازش پرسيدم چرا گفت براي اينکه ما رو درک ميکنه و موقعيت رو برامون مهيا ميکنه گفتم به جان خودت که با دنيا عوضت نيمکنم من با اشکان در مورد تو حرفي نزديم ولي اونکه خر نيست خودش دوزاريش افتاده پروين گفت خوب بسه ديگه چرند گفتن شام چي ميخوري گفتم هر چي تو بخوري گفت نميخواد اداي عاشقارو در بياري بهت نمياد گفتم من ميخوام تو رو بخورم گفت چه جوري من ديگه مهلت ندادم حرفش تموم بشه و حمله کردم به طرفش و لبامو گذاشتم رو لباش و با عجله شروع کردم به لخت کردنش گفت چرا اينهمه حولي گفتم ميترسم پشيمون بشي آهسته در گوشم گفت نترس من در اختيار توام بعد بوسيدمش و گفتم يعني من خواب ميبينم گفت نه بيدار بيداري و من تمام لباساشو در آوردم و لخت لخت در آغوش هم خوابيديم بهش گفتم پروين خيلي دوست درام گفت منم همين جور سينه هاي سفتش را گذاشتم تو دهانم و شروع کردم به خوردن و خوب که خوردم رفتم سراغ کس و کونش و با زبانم ميکردم تو سوراخ کونش و کونشو ميليسيدم و کسشو ميکردم تو دهانم پروين هم بر عکس شد و کير منو کرد تو دهانش و براي هم ساک ميزديم پروين که ارگاسم شد منم پاشدم و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش وسر کير را که کردم تو کونش اخ واوخ پروين در اومد و ميگفت ترا خدا بکن توش تا ته بکن توش کونمو پاره کن منم گفتم نترس عزيزم چنان ميکنمت که هيچ وقت فراموش نکني کونتو جر ميدم اه کيرم تو کونت هر چي کيره تو کونت گفت قربون کيرت برم من کير ميخوام يالا کونمو جر بده اگه کونمو پاره نکني ديگه بهت کون نميدم گفتم قشنگم هر کاري بگي ميکنم اگه شده تا صبح ميکنمت نترس عزيزم کير من متعلق به توهه گفت مرسي داداش خوبم اونشب چنان پروين رو کردم که هنوز بعضي موقع بهم ميگه کاش ميشد يه بار ديگه مثل اون روز ميکرديم بعله خوب که کونشو گاييدم رفتم سراغ کسش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کسش و گفتم اجازه دخول هست اونم گفت شما صاحب اجازه هستيد و منم تا دسته کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن وموقعي که ميخواست آبم بياد کيرمو در آوردم و آبم پاشيدم رو صورتش و اونم با لباش آبمو ليس ميزد و ميگفت هنوز هم ميخوام خلاصه اون شب تا صبح چهار بار خواهرمو از کس وکون گاييدم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#147 | Posted: 20 Jul 2011 11:33
من و خواهرم سميرا1


زندگی در کنار سمیرا به خوبی میگذشت. من اول چند ماهی زبان خواندم و بعد از یک
کالج دو ساله پذیرش گرفتم. طبق نظر سمیرا که حالا فکر میکنم چقدر هم نظر درستی
بود من بعد ازیک سال اگر نمره های خوب میگرفتم میتوانستم خودم را به یک دانشگاه
4 ساله منتقل کنم که همین کار را هم کردم.
روزهای آخر هفته بهترین روزها بودند. من و سمیرا تمام مدت را با هم میگذراندیم.
یا درس میخواندیم یا کنار دریا قدم میزدیم یا میرفتیم خرید هفتگی خانه. هنوز من
تمام حواسم پیش او بود. ولی هیچوقت از لاس زدن و گرفتن دست و یا لمس بدن و
وانمود کردن به تصادفی بودن جلوتر نرفتم. البته او هیچ عکس العمل منفی از خودش
نشان نمیداد ولی کاری هم نمیکرد که من بدانم در درونش چه میگذرد.
چون اطاقهای جداگانه داشتیم و او حمام خودش را در اطاقش داشت و من از حمام داخل
هال استفاده میکردم امکان دید زدن هم کم بود. به علاوه من زیاد هم دنبال این
کار نبودم. من بیشتر حالت یک عاشق را داشتم با عشق افلاطونی. من با تمام وجودم
او را دوست داشتم و دارم.
او دختر بسیار زیبایی بود همیشه پسرهای زیادی اطرافش بودند. من حتی به آنها
حسودی نمیکردم. اگر چه او اصلا به کسی محل نمیگذاشت. یک روز یکشنبه که
کنارپنجره اطاق نشیمن ایستاده بودیم و قایقهای بادبانی را روی دریاچه نگاه
میکردیم به طرفش چرخیدم و از او پرسیدم راستی چرا به پسرها اهمیتی نمیدهد. مثل
همیشه توی چشمم خیره شد و با لبخند قشنگش گفت: "شاه پسر سرت توی کار خودت باشه.
او کی؟" من هم با خنده گفتم او کی. و چون درست کنارم بود بی اختیار قلقلکش دادم
درست در دو طرف کمرش. چون غافلگیر شده بود ناخودآگاه به جلو جایی که من ایستاده
بودم خم شد وافتاد توی بغلم.
انگارزمان از حرکت ایستاد. خنده هایمان به یکباره قطع شد. هردو مثل برق گرفته
ها بی حرکت مانده بودیم. این اولین بارنبود که ما یکدیگر را بغل میکردیم پس چه
چیزی باعث شده بود که این چنین بهت زده بر جا خشکمان بزند.
با دستهایم او را نگهداشته بودم انگار که اگر رهایش کنم به زمین خواهد غلطید.
گرمای تنش و نرمی سینه های رسیده اش را حس میکردم. صورتهایمان درست روبروی هم
یود و اگر سرم را به جلو خم میکردم لبهایم درست روی لبهای او قرار میگرفت. به
درون چشمهایش نگاه کردم.نگاهش پراز پرسش بود که راستی چه اتفاقی افتاد؟ ما که
هستیم؟ اینجا کجاست؟ آیا در جهنم هستیم یا بهشت یا برزخ؟ آیا جهنم و بهشت همین
نیست؟ آیا این کار درست است؟ درست و غلط یعنی چه؟ دوست داشتن چیست؟
چشمانم را برای چند لحظه بستم و به پرسشهای بیشماری فکر کردم. برای بعضی از
آنها جواب یافتم اگر نه برای همه آنها. زمانی که دوباره به چشمان سمیرا نگاه
کردم درنگاهش اثری از آن پرسشها نبود و با لبخندی به من نگاه میکرد. سرم را خم
کردم و لبانم را روی لبان نیمه بازش گذاشتم و خود را در بهشت یافتم.
برای لحظاتی چند در آن حالت در آغوش هم باقی ماندیم. بعد به آرامی از هم جدا
شدیم و هرکس به اطاق خودش رفت و تا شب یکدیگر را ندیدیم. و بقیه آن روزدر برزخ
گذشت.
سکوت چیز خوبیست. سکوت شفا دهنده دردهای درون است. بیهوده نیست که راهبان و
کاهنان زمانهای طولانی در سکوت میگذرانند.
آن یکشنبه ما در سکوت گذشت. من روی تخت دراز کشیدم و از پنجره دریا را نگاه
کردم سبز و بی انتها. با خودم گفتم این دریا هزاران سال دیگر به همین زیبائی و
شکوه می ماند و ما شاید چند دهه دیگر در این جهان نباشیم. صد سال دیگر تقریبا
همه آدمها که اکنون در این جهان هستند دیگر وجود ندارند؟
از اطاق سمیرا تا شب هیچ صدایی شنیده نشد. او حتی برای ناهار خوردن از اطاقش
بیرون نیامد. میدانستم که دارد از پنجره اطاقش همان منظره ای را می بیند که من
می بینم. دوست داشتم بدانم در درونش چه میگذرد. میدانستم که او هم مثل من در
برزخ درونش سیر میکند.
غروب که آفتاب سایه بلند ساختمانها را به روی دریاچه انداخته بود و آبی مایل به
سبز آب به نیلی گراییده بود از خانه بیرون رفتم و پیاده دو خیابان پائین تر از
یک ساندویچ فروشی دو ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده گرفتم و به خانه برگشتم.
هنوز در اطاقش بسته بود. به آشپزخانه رفتم و بشقاب و لیوانها را روی میز
گذاشتم. همه چیز آماده بود ولی از او خبری نبود.
پشت در اطاقش رفتم و در زدم و گفتم بیا شام بخور و به آشپزخانه رفتم و منتظر
نشستم.
چند دقیقه ای گذشت و دراطاقش باز شد و به آرامی وارد آشپزخانه شد و نشست. صورتش
کاملا آرام به نظر میرسید. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. با اشتهای تمام
غذایش را خورد و گفت "مرسی برای ساندویچ. خیلی گرسنه بودم.
پس از آن روز تغییری در روابطمان به وجود نیامد و انگار آن اتفاق نیفتاده است.
ما بیش از پیش در گیر درسها بودیم. او سال آخر را میگذراند و من ژانویه وارد
کالج میشدم.
ایران مشغول ویرانی خودش بود. هر روز خبر درگیری - آتش سوزی -کشتن بود. هر روز
اخبار امریکا با خبری از ایران شروع می شد. هر شب متخصص جدیدی در امور ایران در
تلویزیونها پیدا میشد. هر کس یک پیش بینی برای کشور ما میکرد.
دانشجوهای ایرانی هم که میشناختیم همه متخصص مارکسیسم و لنینیسم شده بودند. از
کمونیسم میگفتند وبرابری نوع بشر. هر کس به اندازه توانائی اش و هر کس به
اندازه نیازش. چه چیزی بهتر از این میخواهی؟
سمیرا هرروز به گوش من میخواند که مبادا قاطی این چیزها بشوم و میدانست که به
تمام حرفهایش همیشه گوش میکنم. او میگفت اینها بیشتر حرفهاشان بی پایه و اساس
است. آدمهای ساده ای هستند و بیشترشان هم صادق هستند و میتوانند خطرناک باشند
چون آنهائی که برای ایران برنامه دارند میتوانند از اینها استفاده کنند.
من وارد کالج شدم. شاه رفت. خمینی آمد. در عرض چند ماه همه چیز رنگ دیگری به
خود گرفت........
ترم اول کالج من تمام شد. سمیرا هم دانشگاهش تمام شد. مهندس برق شد. او میگوید
که بهتر است تابستان چند تا واحد بگذرانم. روی حرفش نمی شود حرفی زد.
به عروسی یکی از همکلاسیهای سمیرا دعوت شده ایم. اولین عروسی امریکائی. باید
جالب باشد. اینجا خرج عروسی به عهده خانواده عروس است. از مهریه و شیربها هم
خبری نیست. جهیزیه هم ندارند.
با سمیرا میرویم و لباس عروسی میخریم. من کت و شلوار از ایران آورده ام ولی
شلوارش تنگ و پاچه گشاد است و کتش هم بلند با یقه پهن و کمر کرستی که در تهران
مد بود. ولی در اینجا اصلا لباس این شکلی ندیدم. بهتر است لباس بخرم.
با او برای خرید لباس میرویم. او یک یک لباس بلند شب آبی زنگاری میخرد و من یک
کت و شلوار خاکستری بسیار کمرنگ و با پیراهن آبی روشن و یک کراوات قرمز مثل
کراوات پیتر جنینگ. سمیرا مرا وادار میکند که یک جفت هم کفش بخرم. از کفشی هم
که از ایران آورده ام خوشش نمی آید.
بعد از خرید به خانه میرویم. لباسها را دوباره میپوشیم که مطمئن باشیم همه چیز
به قول اینها اوکی است.
وقتی او لباسش را می پوشد از من میخواهد که زیپ پشتش را بالا بکشم. این کار را
میکنم و وقتی دستم پوست شانه و پشت کمرش را لمس میکند و زیر نور کمرنگ غروب
چشمم به شانه ها و گردنش میافتد مثل سحر و جادو شده ها در جایم خشک میشوم. صدای
او مرا به خود می آورد: "زیپ را بستی؟" با سرعت زیپ را بالا میکشم و میگویم
آره.
چند قدم از من دور میشود. برمیگردد و میپرسد چطور است. چه بگویم. واقعا زیباست.
ولی او حال مرا نمیداند و شاید میداند و وانمود میکند که نمیداند. منتظر جواب
میماند. نگاهش میکنم. هیچوقت زنی به این زیبائی ندیده ام. چیزی نمیگویم فقط
نگاهش میکنم. از نگاهم میداند که من پسندیده ام. یک چرخ میزند و میگوید پس
زحمتش را بکش و زیپ را باز کن. من هم خوشحالم که دوباره پوستش را لمس میکنم ولی
میترسم که نتوانم خودم را کنترل کنم و دوباره در آغوشش بکشم.
به خیر میگذرد. تلفن زنگ میزند. برای من است و باز کردن زیپ هم زمان با تلفنی
حرف زدن حواسم را پرت میکند. و او دوباره برمیگردد و با حالت معنی داری میخندد.
ساعت 2 بعد از ظهر برای مراسم عقد باید به کلیسا برویم. این مراسم حدود یک ساعت
طول میکشد. بعد میتوانیم به خانه برگردیم و ساعت 7 بعد از ظهر برای جشن به هتل
محل جشن برویم. بعضی ها مخصوصا زنها بین این دو مراسم لباسشان را عوض میکنند.
چون لباس کلیسا معمولا ساده تر از لباس شب است البته در این مورد اتفاق عقیده
وجود ندارد.
ما از گروهی بودیم که بعد از کلیسا به خانه برگشتیم و بعد از چند ساعتی دوباره
باید آماده میشدیم که به مهمانی شام عروسی برویم. وقت آماده شدن دوباره من باید
زیپ پشت لباس سمیرا را بالا میکشیدم. هم خیلی ثانیه شماری میکردم که برای چند
لحظه کوتاه میتوانستم شانه های لختش را با انگشتانم لمس کنم و هم خیلی میترسیدم
که مبادا کنترلم را از دست بدهم.
او در اطاقش سرگرم آماده شدن بود و من هم داشتم لباس میپوشیدم. من تقریبا کارم
تمام شده بود و لحظه شماری میکردم که مرا صدا کند که بروم و کمکش کنم.
زیاد طول نکشید و من در حالیکه دل توی دلم نبود وارد اطاقش شدم. از دیدن او با
آرایشی ملایم و موهایی که بر عکس همیشه که دم اسبی استفاده میکرد با تل زیبایی
به عقب شانه شده بود دلم فرو ریخت.
دوباره رفتم به دنیای اندیشه های دور و دراز خودم. چگونه میلیاردها سال طول
کشید تا زندگی در روی این دنیای خاکی ما به وجود بیاید. سپس میلیاردها سال تا
شروع انسان. و در این احتمالات تقریبا ناممکن من و او در یک خانواده و از یک
پدر و مادر به این جهان پا گذاشتیم. و. من اکنون دیوانه وار عاشقش هستم. بالاتر
از این معجزه ای نیست. و کجای این اتفاق غریب زندگی میتواند غلط باشد؟ و چرا من
باید احساس گناه کنم؟
انگار همین دیروز و یا همین چند لحظه پیش بود که من در باغچه خانه کودکی امان
دنبالش میدویدم. او که سه سال از من بزرگتر بود به راحتی از روی آجرهای دور
باغچه میپرید ومن به زمین میافتادم و گریه ام به هوا میرفت و او میخنید و میگفت
پاشو دیگه نی نی کوچولو نباش. هنوز صدای خنده های قشنگش را از پس سالهای دور
میشنوم. وقتی فکر میکنم میبینم که از زمانی که به یاد می آورم همیشه به دنبال
او دوان بوده ام. با او بودن چیزی کم از بهشت ندارد.
به خود می آیم. سمیرا دارد نگاهم میکند با لبخندی گرم مانند آفتاب تهران. "شاه
پسرمعلوم هست کجایی؟ میخواهی این زیپ را ببندی یا میخواهی مات دیوار باشی؟" فکر
میکنم صورتم قرمز شده مانند کسی که در حال انجام کاری خطا دیده شده.
با خنده ای پر از شیطنت می پرسد: "ببینم نکند عاشق شدی؟" چیزی نمیگویم و برای
بستن زیپ لباسش پشت سرش قرار میگیرم. دوباره میپرسد راستش را بگو و من حالا که
روبرویش نیستم انگار کمتر دستپاچه هستم و میگویم بله. و او دیگر دنبالش را
نمیگیرد. زیپ را میبندم و از اطاقش بیرون میروم ولی گیج از یک دنیا خیالهای
جورواجور.
آن شب ما و دو ستان همکلاسی عروس سریک میز بودیم. همه زوج بودند یعنی با دوست
پسر یا دخترشان آمده بودند. تنها من و سمیرا بودیم که برادر و خواهر بودیم. اگر
چه این از نظر آنها عادی بود ولی من و سمیرا در شرایطی قرار گرفته بودیم که با
سابقه قبلی که در رابطه با هم داشتیم کمی هر دو به فکر فرو رفته بودیم.
من احساس غریب ولی بسیار زیبایی داشتم. انگار یک قرار واقعی با او دارم ولی او
به راحتی من نبود. من تمام فکرم این بود که چگونه او را خوشحال نگهدارم و از آن
حالت بیرونش بیاورم. من که با تمام وجودم او را دوست داشتم نمیخواستم کوچکترین
کاری انجام دهم که او احساس راحتی نکند.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#148 | Posted: 20 Jul 2011 11:34 | Edited By: drkeyvan
من و خواهرم سميرا2

بعد از شام عروس و داماد رقص را شروع کردند و کم کم همه وارد پیست رقص شدند.
اولین رقص معمولا یک رقص طولانی و آرام است. همه افراد سر میز ما بلند شدند و
یکی پس از دیگری برای رقص رفتند. من پس از کمی تردید از جایم بلند شدم دستم را
به طرف سمیرا دراز کردم و از او درست مانند یک دوست دختر تقاضای رقص کردم. به
من نگاه کرد ولی با لبخندی بسیار ملایم گفت با کمال میل و با متانتی که خاص
اوست از جایش بلند شد و باهم وارد پیست رقص شدیم.
نور بسیار ملایم وکمی پیست رقص را نیمه روشن کرده بود. به آرامی شروع به رقص
کردیم. بوی عطر موهای او مرا به دنیای دیگری برده بود. چشمانم را بستم و با
خودم گفتم در تمام زندگی اگرخوش شانس باشی به تعداد انگشتهای دست چنین شرایطی
برای انسان به وجود می آید که کسی که با تمام وجود عاشقش هستی در کنارت باشد و
او را درآغوش بگیری و بدنش را لمس کنی.
چشمانم را بستم.آهنگ اولی تازه تمام شده بود و آهنگ "در- ایز- لاو" شروع شده
بود که آهنگی است از "پیتر- پال اند مری" و آنروزها در همه عروسیها برای رقصهای
آرام از آن استفاده میکردند. خودم را به آهنگ سپردم و سعی کردم آن لحظات کوتاه
را برای خود جاودانه کنم. چقدر زندگی زیباست و خوشبختی در دسترس است ولی چه دور
و دست نیافتنیست. آهنگ بعدی آهنگی قدیمی از فیلم کازابلنکا بود به اسم "از تایم
گز بای" با صدای جادویی آرمسترانگ خواننده سیاه پوست قدیمی. این آهنگ فکر میکنم
که یکی از قشتگترین و در عین حال غمگینترین آهنگهای عشقی باشد. دلم میخواست با
آن آهنگ اشک بریزم شاید از غم شاید از شادی و یا هردو.
گرما و لطافت تن او را حس میکردم و انگار که بر روی ابرهای صبح هنگام نوشهر
دارم پرواز میکنم. به آرامی مانند دو پرنده در نسیم کوهپایه های البرز با نوای
موزیک آرام آرام اوج میگرفتیم و بالا و پایین میرفتیم به سوی شهر شادی زودگذر.
یکبار وقتی چشمم را باز کردم و به صورت او نگاه کردم دیدم که او هم چشمهایش را
بسته و درچهره اش آرامش و رضایت کم نظیری بود. دیدم کسی را که میپرستم غرق در
شادی و آرامش درکنارم دارم. چه چیزی بهتر و کدام خوشبختی بالاتر از این؟
آن شب تا پاسی از شب رقصیدیم. تا ساعت 12 شب "اوپن بار" بود. با اینکه من
معمولا از خوردن مشروبات الکلی لذت میرم آن شب غیر از یک لیوان شراب همان اول
شب همراه شام دیگر سراغ بار نرفتم. یکی از دلایلش این بود که می بایست رانندگی
میکردم. ولی دلیل اصلی این نبود. سمیرا هم میتوانست رانندگی کند. دلیل اصلی این
بود که نمیخواستم کنترل خودم را از دست بدهم و او را ناراحت کنم. او برایم
عزیزتر از آن بود که بتوانم دلگیریش را ببینم یا دلگیرش کنم.
همه چیز آن شب به خوبی پیش رفت و آنقدر زود گذشت که باورم نشد وقتی آخرین
آهنگهای آرام را شروع کردند. ما در آغوش یکدیگر با آرامی انگار که سالهاست با
هم رقصیده ایم تا آخرین لحظات روی سن بودیم. وقتی همه چراغهای سالن روشن شد
وبعد ازخداحافظی از عروس و داماد و دوستان سمیرا راهی خانه شدیم آرزو میکردم که
کاش آن شب هرگز تمام نمیشد. لحظات شاد چه زود میگذرند.
وقتی که به خانه رسیدیم کمی بعد از ساعت 2 نیمه شب بود. از ماشین که پیاده شدیم
دستم را دور شانه اش گذاشتم و با هم به طرف آسانسور که از گاراژ که از زیرزمین
ساختمان به بقیه طبقات و لابی ساختمان میرفت به راه افتادیم. وقتی وارد آسانسور
شدیم او سرش را به آرامی روی شانه ام گذاشت و نفسی عمیق کشید. نفسی از اعماق با
رضایت و آرامش.
وقتی که کلید را در قفل در آپارتمان میچرخاندم او همچنان به من تکیه داده بود و
من گرمای تنش را حس میکردم. در را باز کردم و با هم وارد هال شدیم. من آرام
برگشتم و در را بستم. از پنجره اطاق نشیمن نور ماه کمرنگ و ملایم به درون
میتابید.
سمیرا با آرامی به زیپ اشاره کرد و لبخند زد. به آخر شبمان رسیده بودیم. به
پایان شبی به یاد ماندنی. من نمیخواستم که آن شب به پایان برسد. ولی شاید
زیبایی چیزهای زیبا در نبود پایندگیشان است. با تردید و با صدایی که به سختی
شنیده میشد از او پرسیدم که آیا خوابش می آید. به علامت منفی سرش را تکان داد.
پرسیدم اگر چای دم کنم می خورد. به آرامی جواب داد: "چرا که نه؟ نیکی و پرسش؟"
وارد آشپزخانه شدیم. او یک صندلی جلو کشید و نشست. من هم کتری را تا نیمه پر از
آب کردم و روی گاز کذاشتم. گفت تا آب جوش بیاید لباسها را عوض کنیم و لباس راحت
بپوشیم. با گفتن این حرف از جایش بلند شد و به طرف اطاقش به راه افتاد.
با اینکه میدانستم که برای باز کردن زیپ به کمک من نیاز دارد کمی در رفتن مکث
کردم وقتی به در اطاقش رسید برگشت وبا نگاه پرسید چرا هنوز ایستاده ام.
به دنبال او وارد اطاقش شدم. درست در یک قدمی من بود. با زدن کلید برق اطاق
روشن شد. موهایش چون آبشاری بر شانه های زیبایش ریخته بود. و قلب من به شدت
میتپید. دستهایم شروع به لرزیدن کرده بود. اول باید سنجاق را باز میکردم و بعد
زیپ را به پایین میکشیدم.
لرزش دستم کاملامشخص بود. برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش نه ملامت بود و نه تعجب.
با لبخندی پر از مهر دستم را در دستش گرفت و به آرامی فشرد بعد آنرا بالا برد و
به لبش چسباند و در همان حال برای لحظاتی در میان بهت من بی حرکت ماند. بعد
دستم را رها کرد و گفت: "او کی حالا فکر میکنی بتوانی زیپ و سنجاق را باز کنی؟"
کمی لرزش دستم کم شده بود. اول سنجاق را باز کردم. بعد زیپ را پائین کشیدم.
دوباره دستم با لمس پوستش شروع به لرزش کرد. دوباره برگشت و با لبخندی دستهایم
را گرفت و به طرف خودش کشید. لبهایمان روی هم قفل شدند. یادم نیست که دست و
پاهایم کجا بودند. برای لحظاتی چند فقط لبهایم را میتوانستم حس کنم که لبان نرم
او را میفشردند. در ناباوری بودم و در اوج خوشبختی ممکن.
در این گیر و دار لباس بلند او از دو طرف شانه هایش به طرف پایین سرازیر شده
بود. تنها چیزی که آنرا نگهداشته بود و نمیگذاشت به زمین بیفتد فشار بدنهای ما
بود که هم را در آغوش میفشردیم. بی اختیار کمی از هم جدا شدیم و با پایین آمدن
دستتهای او لباس شبش به زمین افتاد. در میان بهت و شگفتی من سمیرا لخت بدون
کرست وشورت در آغوشم قرار گرفت.
میدانستم که لباسی که خریده بود نیازی به کرست ندارد ولی هرگز فکر نکرده بودم
که او شورت هم زیر لباسش نپوشیده باشد. همچنان که لبانمان روی هم قفل شده بود
ودر حالیکه اور ا با یک دست در آغوشم میفشردم با دست دیگرم شروع به باز کردن
کراوات و دکمه های پیراهنم کردم. حالا نوبت او بود که بلرزد. تمام بدنش در بغلم
میلرزید.
شاید هرگز در تمام زندگی به این سرعت لخت نشده باشم. شاید 30 ثانیه هم طول
نکشید. و حال هر دو لخت بودیم و برای اولین بار بدن زنی زیبا را در آغوش داشتم.
کاش میدانستم که چه گذشت و دست و پاهایمان کجا بودند. ولی غیر از حس لمس کردن
بدنی عریان - حس لمس کردن سینه های رسیده با نرمی اسرار آمیز و غیر قابل توصیف.
بوسیدن سینه ها گردن و رانها. لرزیدن در اوج لذت. بوسیدن لبها و حس یافتن
زبانها و رقص گرم و خیسشان. حس گناه همان گناهی که ابراهیم با خواهرش سارا داشت
چیزهای زیاد دیگری به یادم نیست.
همه چیز با سرعت زیاد به طرف جلو در حرکت است. زندگی در جریانی است سیل وار و
این سیل ما را میبرد به سمت یکی شدن. هم زمان با هم به روی تخت میغلطیم. طبیعت
همه چیز را برنامه ریزی کرده است. دراز کشیدن غریزی برای استفاده بهتر و
راندمان بالاتر برای نهایت استفاده از انرژی برای ذوب شدن در یکدیگر.
صدای نفسهایمان اطاق را انباشته است. مانند دو "مهر گیاه" داستانهای هدایت به
هم پیچیده ایم و گره خورده ایم و چون امواج خروشان دریا حرکتی ریتمیک مانند یک
رقص را بدون آنکه تصمیم بگیریم انگار که هزاران سال است که آموخته ایم و تکرار
میکنیم.
نفسها به شماره افتاده. در گوشم میگوید دوستت دارم. و من به اوجها میروم و
فرشته ها می خوانند و ناقوسها به صدا در می آیند و من خدا را میبینم لبخندی بر
چهره سیمگون ماه.
به خود می آییم. صدای زنگ تلفن بلند است. از آشپزخانه هم صدای سوت کتری که
میگوید آب جوش آمده به گوش میرسد. من همچنان لخت به آشپرخانه میدوم. گاز را
خاموش میکنم و به اطاق بر میگردم. تلفن از زنگ زدن باز میماند و انسرینگ ماشین
جواب میدهد. لحظه ای بعد صدای مادرم را که دارد روی ماشین برایمان پیغام
میگذارد میشنویم: " بچه ها پس کجا هستید؟ دیر وقت است. چندین بار زنگ زدم
نیستید. نگران شدم. این موقع شب......."
سمیرا گوشی را بر میدارد: " مادر سلام. تازه از عروسی آمدیم...... آره حال او
هم خوبه. آره نگران نباش از پسرت هم خوب مواظبت میکنم......" و به من نگاه
میکند و چشمکی میزند..." باشه حتما.....دیروقته. خودمان زنگ میزنیم......."
و بعد از خداحافظی گوشی را میگذارد و روی تخت می افتد. نور ماه انعکاس زییایی
بر بدن لخت او دارد. می پرسم چای میخوری؟ در حالیکه با دست اشاره میکند که دراز
بکشم با حالتی پر از شیطنت میگوید: " شوخی می کنی؟ حالا چه وقته چای خوردن است
شاه پسر؟"
چراغ را خاموش میکنم. مهتاب بدن لختمان را دزدانه از پنجره نگاه میکند. پنداری
که هزاران سال است که در آغوش هم بوده ایم. در من احساس گناه نیست. در سکوت
مطلق شب تنها در اندیشه خوشبختی عزیزی هستم که در آغوشم میفشارم..دوستان عزيزم اين داستان جديد نبود اما يكي از زيباترين و رمانتيك ترين داستانهاست؛من خيلي از خوندنش لذت ميبرم حتي شده در روز بارها خوندمش؛به همين علت بود كه كذاشتم؛اميدوارم شماهم لذت ببريد؛باتشكر

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#149 | Posted: 20 Jul 2011 11:55
دخترم دوستت دارم قسمت اول

از زن دومم هم شانس نياوردم.هميشه برای اينکه بخوایم با هم سکس کنیم بايد
از یک هفته قبل پدر خودمو درمياوردم بايد همشيه اونی ميشدم که اون
میخواست تازه اون شبی هم که مثلا قرار بود با هم سکس داشته باشيم به
بهونه های مختلف انقدر دير میرفتيم توی تخت خواب که از خستگی خوابم ميبرد
ديگه نمیدونستم چيکار کنم ؟/؟ هيچ راهی برام نمونده بود دختر 17سالش رو
هم قبول کردم چون فکر ميکردم اگه با هم باشيم انقدر بهمون خوش ميگذره که
حاضر بودم برای رسيدن بهش هر کاری کنم توی اين يکسالی که باهم هستیم
بارها و بارها آرزوی يک سکس درست و حسابی رو داشتم اصلا يک سراب شده بود
برام منکه هم پول داشتم هم قيافمم حداقل کج و کوله نبود پس آخه چرا بايد
اينجوری باشه ؟؟/؟؟ روزها ميگذشتن تا اينکه يکبار يکی از فاميلهاشون فوت
کرد اونم مجبور شد برای مراسم بره اونجا و چند روزی اونجا باشه منکه برای
کارم نمیتونستم برم و دخترشم چون مدرسه داشت موند خونه و اون خودش تنهايی
رفت روز اولی که منو دخترم با هم بوديم خيلی معمولی گذشت صبح روز بعد طبق
معمول بلند شدم رفتم سر کار دو ساعتی بود که توی اتاقم نشسته بودم ولی
انقدر فکر و خيال توی سرم بود که داشتم ديوونه ميشدم فقط فکر و فقط فکر و
فقط فکر مدت کوتاهی که گذشت اون سر درد لعنتی دوباره اومد سراغم سالها
بود که اين سر درد منو عذاب ميداد ايندفعه انقدر زياد شد که ديگه نتونستم
سر کار بمونم سريع يک مرخصی نوشتم گذاشتم روی ميزم و اومدم بيرون سوار
ماشين شدم تا برم خونه سرم داشت منفجر ميشد نميدونم تا خونه رو چه جوری
رانندگی کردم وقتی رسيدم خونه ماشينو همون جلوی در گذاشتم رفتم داخل تا
در رو باز کردم يکدفعه دخترمو ديدم که خونست اونم تا منو ديد گفت: بابا
حالم خيلی بد بود نرفتم مدرسه خيلی عصبانی شدم سرش داد کشيدم: تو با
مامانت نرفتی اينجا موندی که مثلا بری مدرسه هاااااااااا يکدونه محکم زدم
توی گوشش قبل از اينکه من چيزی بگم سرشو آورد بالا گفت: به مامان ميگم
منو زدی منم تا اينو گفت نميدونم چه جوری کمربندم رو دراوردمو افتادم به
جونش انقدر زدمش که ديگه دست خودم هم درد گرفت همونجوری ولش کردم کتم رو
برداشتم از خونه اومدم بيرون سوار ماشين شدم و صدای ضبط رو تا آخر بلند
کردم بعد از چند دقيقه ماشينو روشن کردمو حرکت کردم نمدونستم کجا بايد
برم ؟/؟ يک ذره که گذشت تازه فهميدم چيکار کردم آخه اون دختر ۱7 ساله چه
گناهی کرده بود ؟؟/؟؟ اعصابم خيلی خورد شد اصلا نميدونستم چيکار کنم
انقدر از کارم عذاب وجدان گرفتم که حتی نتونستم به رانندگيم ادامه بدم
يکدفعه بخودم اومدم ديدم چيکار کردم واااااااایییییی يکم فکر کردم تصميم
گرفتم برگردم خونه همونجا دور زدم و برگشتم سمت خونه تا خونه برسم همش
توی اين فکر بودم چه جوری از دلش دربيارم ؟/؟ ماشينو پارک کردم از ماشين
پياده شدم جلوی در که رسيدم چند تا نفس عميق کشيدم تصميم گرفتم آروم برم
توی خونه که غافلگيرش کنم يکجوری از دلش دربيارم در خونه رو آروم باز
کردم يکم اينور و اونورو نگاه کردم ديدم نيست ؟/؟ هر چی بازم نگاه کردم
ديدم اصلا پيداش نيست ؟؟/؟؟ وقتی مطمئن شدم پايين نيست فهميدم که پس حتما
توی اتاق خودشه آروم از پله ها رفتم بالا رسيدم به اتاقش در اتاقش يکم
باز بود اول خواستم از همونجا صداش کنم ولی بعد تصميم گرفتم ببينم کجای
اتاقشه ؟/؟ تا جايیکه ميتونستم توی اتاقش رو ديدم ولی نبود ؟/؟ لای در رو
يکم باز کردم تا بتونم همه جای اتاقو ببينم ديدم نيست ؟/؟ با دقت بیشتر
نگاه کردم ديدم کمد بزرگی که گوشه اتاقشه درش بازه ؟/؟ دولا شدم که از
پايين در کمد ديدم پشت در کمد ايساده داشت لباسهاش رو عوض ميکرد از اون
پايين فقط جورابهای سفيدش معلوم بود تا زانوهاش که لخت بود بلند شدم
ايسادم بازم خواستم از همونجا صداش کنم ولی تا اومدم دهنمو باز کنم ديدم
تی شرتی رو که پوشيده بود دراورد انداخت بالای در کمد يک تی شرت سفيد بود
توی اون لحظه يکجوری شدم انگار بوی بدن لختش از توی تی شرتش به دماغم
ميخورد دهنم قفل شده بود هيچ تصميمی نمیتونستم بگيرم توی همين فکرها بودم
که ديدم دولا شد تا از روی زمين چيزی برداره ؟/؟ وووااااااییییییییی
باورم نميشه چی دارم ميبينم ؟/؟ از دو وجب بالای کمرش تا زير زانوهاش که
از کنار در کمد زده بيرون رو ديدم اووووووووف چه هيکل خوشگلی داره فقط يک
شورت مشکی پاش بود چون دولا شده بود همش رفته بود لای کووووونش و قشنگ
ميشد بدنشو لخت ديد بيشتر از چند ثانيه طول نکشيد بلند شد ايستاد منم
دهنم همينجور باز مونده بود سريع دولا شدم که از زير در کمد بتونم پاهاشو
دوباره ببينم هنوز کامل خم نشده بودم که يکدفعه يک صدايی از توی کمد اومد
منو ترسوند و سريع بلند شدم ايستادم ؟/؟ صدا از پشت در کمد ميومد خيلی
آروم خودمو به ديوار کنار در چسبوندم که اگه سرشو از پشت در کمد آورد
بيرون همون لحظه اول نتونه منو ببينه ديدم سوتینش رو دراورد و انداخت
بالای لبه در کمد من وقتی بالای در کمد تی شرت و سوتینشو ديدم و اون چند
ثانيه ای که بدنشو فقط با يک شورت تونستم ببينم داشتم ديوونه ميشدم تجسم
اينکه الان اون پشت لخت ايستاده و سينهاش چون سوتین نبسته آويزون شده و
داره ميلرزه و اون باسن گوشت آلود سفيدی که با کف دست يکدونه بهش بزنم تا
30 ثانيه فقط ميلرزه داشت حالت جنون بهم ميداد يکم ايستادم ببينم چيکار
ميکنه ؟؟/؟؟ وقتی ديدم ديگه خبری از بدن لختش نيست به فکر افتادم اگه
الان لباسهاشو بپوشه من ديگه نميتونم چيزی ببينم ؟/؟ برای همين سريع
تصميم گرفتم تا لخته به يک بهونه ای برم پيشش سریع در اتاق رو مخصوصا باز
و بسته کردم مثلا من الان اومدم توی اتاق تا صدای در رو شنيد با صدای
بلند گفت: بابایی نيای تووووووو من لختم هاااااااا اينو که گفت: ديگه من
وحشی تر شدم اين کلمه من لختم هاااااا منو کاملا ديوونه کرد قبل از اينکه
فرصت رو داشته باشه لباسهاشو بپوشه رفتم نزديک کمد و بهش گفتم: عزيزم من
واقعا ازت... هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: بابا شما نمی بينين من
لباس تنم نيست ؟/؟ ووواااااااییییییی اين کلمه ها همونهايی بود که من
آرزوی شنيدنش رو داشتم من لختم لباس تنم نيست ديگه داشت سرم گيج ميرفت
سريع گفتم: عزيزم من اومدم معذرت خواهی کنم ديد من ديگه خيلی به در کمد
دارم نزديک ميشم برای همين دستشو از پشت در کمد آورد بيرون که مثلا جلومو
بگيره تا جلوتر نرم منم تا دستشو ديدم مخصوصا خودمو کشيدم عقب که مجبور
شه دستشو بيشتر بياره بيرون و بدنشم با دستش بياد بيرون از پشت کمد و من
بتونم بدن لختشو ببينم همينطورم شد روشو کرده بود اونور و دستشو تا بالای
کتفش آورده بود بيرون چون روش اونور بود هواسش نبود من دارم بجای دستش به
قلمبگی زير سينش که از زير دستش زده بود بيرون نگاه ميکنم سرمو يکم خم
کردم تا رونهاش هم ببينم تا بالای رونهاشو تونستم ببينم ولی اين کافی
نبود زود دستشو گرفتم گفتم: من به اينجا هم زدم وااااای من خودمو نميبخشم
؟//؟ با يک دست بازوی نرم و لختشو گرفتم و با اون دستم از مچ دستش تا
بالای بازوش رو دستمالی کردم دخترم ديد من فقط يک قدم با پشت در کمد
فاصله دارم ناخودآگاه اون يکی دستشم آورد بيرون که مثلا منو هول بده عقب
که يکدفعه ديد لخت لخت جلوم ايستاده و داره منو هول ميده عقب تا ديد من
فقط دارم سینه هاشو که هنوز داشت ميلرزيد و پاهای لختشو نگاه ميکنم و با
دستهام بازوشو گرفتم خودش ساکت شد همونجوری داشت منو نگاه ميکرد که چه
جوری دارم رونهاشو برانداز ميکنم...ادامه دارد

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#150 | Posted: 20 Jul 2011 11:56
دخترم دوستت دارم قسمت دوم


چون ديد ديگه لخت جلوم ايستاده و منم هيچ عکس العملی بجز ديدن بدنش از
خودم نشون نميدم حوله بلند حمومش رو برداشت و دور خودش پيچيد و بمن نگاه
کرد و گفت: من تا حالا نمیدونستم شما انقدر بمن نظر داري منم برای اينکه
هموجا نگهش دارم تا نره اونورتر بهش گفتم: عزيزم تو خيلی بدن خوشگلی داری
من تا حالا تو رو لخت نديده بودم اونم گفت: حالا که ديگه لخت نيستم و کمر
بند حولشو سفت کرد و از کنارم رد شد بيشتر از دو متر اونورتر نرفته بود
که از پشت پريدم گرفتمش تا اومد جيغ بزنه حولش دادم روی تختش و خودمو
انداختم روش که حداقل برجستگيهای بدنشو حس کنم داد زد: بابا من
دخترتممممممممممم نکنننننننن منم همونجورکه سعی میکردم لای پاشو باز کنم
و پامو بزارم لای پاش گفتم: عزيزم تو همونی که من ميخوام بعد برای اينکه
بتونم کارمو ادامه بدم گفتم: خوشگلم من فقط ميخوام ازت معذرت خواهی کنم
به کسي هم که نميگيم فقط بين خودمون ميمونه ميدونی تو الان با اين بدن
رسيده ای که داری چه لذتی ميتونی ببری تازه ما که کاری نميخوايم کنيم فقط
ميخوايم همدیگه رو از نزديکتر ببينيم اينکه اشکالی نداره همينجورکه اينها
رو ميگفتم با کف دستم گردنشو گرفته بودم و با آرنجم لای سينه های لختش ور
ميرفتم پام هم لای پاهاش بود دو دقيقه هيچی نگفت و من فقط دستماليش
ميکردم ديدم داره کم کم کمرشو تکون تکون ميده کیرررررر منو روی
کووووووووسش بيشتر حس کنه ديدم اينجوريه بدونه اينکه بلندش کنم همونجوری
که زيرم بود اينور و اونورش کردم و حوله رو از تنش دراوردم و پرت کردم
اونور جرات نداشتم چشمهامو باز کنم ببينم چی زيرم خوابيده؟/؟ آروم
چشمهامو باز کردم ديدم وووواااااااااییییییییییییییی يک بدن تميز دختر
بچه لخت زيرم خوابيده نگاهش کردم ديدم چشمهاشو بسته و داره لبهاشو گاز
ميگيره ديدم انگار داره بهش خوش ميگذره پيرهن و شلوارمو سريع دراوردم مچ
پاهاشو با هم گرفتم آوردم بالا که بتونم شورتشو از پاش دربيارم و لخت
مادرزادش رو هم ببينم پاشو که دادم بالا ديدم لای پاش زده بيرون معلوم
بود موهای کوسش خوب دراومده چون کوسش از لای پاش خيلی قلمبه زده بود
بيرون پاهاشو انداختم روی شونم سرمو بردم لای پاش و شورتشو سعی کردم قبل
از اينکه کامل دربيارم بزم کنار چون شورتش خطی بود و لای پاش باز بود با
دو تا انگشتهام شورتشو از لای پاش کشيدم اونور کوسشو که ديدم ديگه
نميدونستم چه جوری بايد بخورمشششششش خيلی کوچولو بود دورش مو داشت ولی
لای پاش اصلا مو نداشت کم کم خودش بلند شد و شورتشو دراورد و کیر منم از
روی شورت گرفت توی دستش منم شورتمو دراوردم که قشنگ بتونه کیرمو ببينه و
بگيره توی دستش بهش گفتم : ميخوای خيلی حال کنی عزيزم؟/؟ گفت: من نميدونم
و چشمهامشو بست من ديدم اينجوريه از پشت برش گردوندم چسبوندمش به ديوار
اونطرف تخت و با دستم لای پاشو يکم باز کردم کیرمو گذاشتم لای پاش و هی
خودمو جلو عقب ميکردم.معلوم بود اونم خيلی از اين حالت خوشش ميومد چون هی
کمرشو تکون ميداد و لای پاشو بيشتر بطرفم فشار ميداد تا کیررررررر من
بيشتر به کووووووووسش مالیده بشه سرمو خم کردم و با دستم لای کووووووونش
رو تا ته باز کردم تا لای پاشو از نزديک بتونم ببينم تا ته که بازش کردم
تونستم سوراخ کونش رو هم ببينم اوووووووووف خيلی کوچولو بود و دورش يکم
تيره رنگ بود انگشت کوچيکم رو خيس کردم و آروم سعی کردم بکنم توی سوراخ
کونش ولی نميرفت خيلی آروم در گوشش گفتم: خوشگلم ميخوای کیرمو بکنی توی
دهنت؟/؟ اگه ميخوای برگرد بذار توی دهنت خودش برگشت منم خودمو کشيدم
بالاتر که بتونه کیرمو بخوره تا اومد بخوره سريع سر و تهش کردم تا کوسش
بياد جلوی دهنم و منم بتونم کوسشو بخورم چشمهامو که باز کردم ديدم کوسش
جلوی دهن منه خيلی کوچولو و خيس بود لاش يک خط ۲-۳ سانتی بود که از وسط
خطش هيچی نزده بود بيرون اول موهای بالای کوسشو براش خوردم بعد آروم خود
کوسشو سوراخ کونشو هم براش ليس ميزدم فاصله سوراخ کونش با سوراخ کوسش فقط
يک سانت بود تا تونستم سعی کردم لای باسنشو باز کنم تا بتونم خوب و از
نزديک کونش رو ببينم وقتی سانت به سانت لخت کوس و کونش رو ديدم و ليس زدم
تصميم گرفتم هرجوری شده کیر خودمو بکنم توی کونش از پشت گرفتم بلندش کردم
ديدم خيلی خوشش اومده اصلا هيچ واکنشی نشون نميداد که من بدن لخت مادر
زادشو دارم اينطرف و اونطرف ميکنم پاهاشو گذاشتم روی شونم و تا جايیکه
ميشد زانوهاشو خم کردم سمت بالای سرش که لای پاش کامل باز شه من بتونم
کیررررررمو راحتتر بکنم توی کووووووونش سرمو که خم کردم ديدم لای پاش
داره جرررررر ميخوره خيلی باز شده بود اونم هيچی نميگفت فقط گاهی زير لب
آخ خ خ و اوخخخخخ ميکرد اونم يعنی ادامه بده کیرمو با يک دست گرفتم تا
بکنم توی سوراخ کونش که حالا ديگه کامل باز شده بود چشمم به سوراخ کوسش
افتاد لاشو باز کردم گوشتهای لای کووووووسش زد بيرون‎ ‎منم نظرمو عوض
کردم تصميم گرفتم که فقط سر کیرمو بکنم توی سوراخ کوسش اول يکم کیرمو
مالیدم روی خط جلوی کوسش که قشنگ قلمبه بزنه بيرون بعد با انگشتم سوراخشو
آروم باز کردم سر کیرمو گرفتم دستم خيلی آروم اول مالیدم به دور سوراخش
بعد يکمشو يواش کردم توششششششش جووووووون انقدر داغ و خيس بود که باورم
نميشد خيلی باريک و تنگ بنظر ميرسيد کمرمو شروع کردم تکون دادن ديدم داره
بلند بلند آخخخخخخ اوخخخخخ ميکنه و با اون دستش بالشت رو چنگ ميزنه بهش
گفتم درد داره ؟/؟ داد زد نهههههههههه سرشو مياورد بالا بعد محکم ميکوبید
به بالشت منم داشتم سر کیرمو توش ميچرخوندم که يکدفعه هم من و هم اون در
يک لحظه خودمونو بهم چسبونديم و کیر من بيشتر از نصفش رفت توشششششش
يکدفعه جيغ کشيد پايين رو نگاه کردم ديدم از لای پاش داره خون مياد زياد
نبود ولی معلوم بود پردش پاره شده آخ و اوخش ديگه به گريه تبديل شده بود
پريد بالا گردنمو گرفت چنگ انداخت از درد منم کیرمو آروم دراوردم نگاه
کردم ديدم کیرم همش خونيه برای اينکه نبينه حولش دادم پايين روی بالشت
خيلی آروم گفتم اگه ميدونستم انقدر درد داره نميکردم توش بابايی هيچ
مسئله ای نيست گريه ميکنی چرا؟/؟ديدی اولش چه خوب بود مگه نه؟/؟ اصلا
تقصير منه زياده روی کردم بعد با دستمال صورتشو پاک کردم بدون اينکه
بذارم متوجه شه لای پاشو تميز کردم گفتم:عزيزم بلند شو بريم توی حموم
بشورمت زير بغلشو گرفتم رفتيم توی حموم دولا شدم و با آب ولرم کوسش و لای
پاشو قشنگ شستم ديدم درست نميتونه راه بره به بهونه شوخی کردن بغلش کردم
گذاشتمش روی تخت سريع رفتم پايين براش شير و يکم شيرينی آوردم تا بخوره
حالش جا بياد کنارش دراز کشيدم دستمو انداختم دور گردنش چشمهامو بستم
گردنشو بوس کردم و خيلی آروم در گوشش گفتم: دخترم دوستت دارم پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 15 از 83:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.