| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 19 از 84:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  83  84  پسین »  
#181 | Posted: 5 Oct 2011 08:17
دختردایی باحال
.سلام
امیدوارم که حال شما خوب باشه
من محمد هستم 19 سالمه اندام ورزشی دارم و قردت بدنیم خیلی خوبه
خاطره ای میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به اسفند 89
من بهمن 89 دانشگاه بوشهر قبول شده بودم و من سریع رفتم که ثبت نام کنم
من بهمن رفتم که ثبت نام کنم خلاصه تو 1 روز کارامو تموم کردم.قرار شد که من بوشهر بمونم و بابام بره و تو شهرمون همه ی وسایل منو بر داره و بیاد
تو بوشهر من قریب نبودم.من تو بوشهر خونه ی داییم رو داشتم.
داییم چون 2 تا دختر داشت من زیاد دوست نداشتم که اونجا باشم یه جورایی خودم راحت نبودم.خلاصه بعد از کلی دعا که بابام زود وسایلمو بیاره بابام زنگ زد بهم که ما وسایلتو جمع کردیم و عصر حرکت میکنیمو میایم به سمت بوشهر.من کلی خوشحال شدم.
دایی من یه تقریبا ادم مسنیه و روزا تو 2 شیفت کار میکنه و وقتی میاد خونه نمیدونه که شام رو چطور میخوره و میخوابه
1دختر داره و 1 پسر
اسم دخترش (مستعار) میتراه 22 سالشه و دانشگاه خلیج درس میخونه و اسم پسرش مانی هستش راهنماییی درس میخونه.من تو این مدت زیاد راحت نبودم خونه ی داییم.
بعد از اینکه بابام اومد من یکم احساس راحتی کردم.ما سریع رفتیمو یه خابگاه پیدا کردیم و من مستقر شدم تو خابگاه
چند روزی گذشت تقریبا عادت کردم به خابگاه
یه شب که تو خابگاه دراز کشیده بودم گوشیم زنگ خورد گوشیمو برداشتم دیدم که اسم دختر داییم رو گوشیم افتاده من گوشی رو جواب دادم
میترا:الو سلام
خودم:سلام
میترا:خوبی؟چطوری؟چه خبر؟
خودم:ممنون بد نیستم سلامتی .خبر خاصی نیست
میترا:عادت کردی به خابگاه ؟چطوریه خوبه؟
خودم:اره عادت کردم.یه کم قدیمیه اما خوبه
میترا:دوست پیدا کردی؟
خودم:نه هنوز کسی نیومده.خودم تنهام
میترا:برو بیرون دوست پیدا کن
خودم:نمیشه که برم جلوی طرفو بگیرم بگم بیا با من دوست شو
میترا:نه.حتما که نباید طرفت مرد باشه برو یه دوست خوب پیدا کن
من با این حرفش شکه شدم اخه انتظار همچین حرفی رو نداشتم به روی خودم نیاوردمو جوایشو دادم
خودم:باشه هر وقت رفتم یه کارایی میکنم
میترا:کاری نداری؟
خودم:به سلامت سلام برسون
تلفنو من قطع کردم ولی کاملا شکه شده بودم
من همین جور تو خایگاه روزا رو سپری میکردم و میترا چند بار دیگه به من زنگ زدو هر دفعه منو شکه میکرد
توی اسفند ماه بود حدود 15 اسفتد ساعت 12 ظهر بود که به من خبر دادن که یکی از اقواممون فوت کرد
من نه دوست داشتم برو نه وقتشو داشتم برم گفتم که من نمیام بوشهر میمونم
ساعت 7 عصر بود که داییم زنگ زد بهم گفت که یکی از اقوام فوت کرده میای؟
بهونه تراشی کردمو گفتم که نه نمیام بم گفت میترام نمیاد دانشگاش کار داره نمیتونه بیاد اگه خوابگاه کار نداری بیا پیشش که تنها نباشه میترسه
7:30 به میترا اس ام اس دادم که من حرکت کردم و تا 20 دقیقه ی دیگه میرسم
ساعت 8 رسیدم خونه دایی زنگ درو زدم میترا اومد جلوی در دیدم یه تاپ پوشیده و سرش بازه سلام کردو دویید تو خونه
من رفتم تو خونه نشستم
خلاصه بعد از شام خوردنو یکم صحبت وقت خواب شده بود
چون اون شب هوا شرجی بود من رفتم جلوی کولر خوابیدم
من تا نصف شب بیدار بودم چراغ اتاق میترام روشن بود
بعد از یه چند دقیقه ای دیدم که میترا بلند شد رفت حموم
حموم دقیقا جلوی پزیراییه...اونجایی که من خوابیده بودم تاریک بود اما جلوی در حموم نور اتاق میترا میرفت و جلوی در حموم روشن بود
حموم میترا نیم ساعت طول کشید وقتی که میخواست بیاد بیرون فک کرد که من خوابم دیدم که لخت از حموم اومد بیرون دستشو میبرد تو موهاش سینه های خوش فرمی داشت وقتی که چشم افتاد به کسش هنگ کردم خیلی خوشکل بود اروم اومد رفت تو اتاقش من فک کردم که شاید خواب دیدم چند بار سیلی زدم به خودم بلند شدم رفتم تو اشپزخونه که اب بخورم
اب که خوردم کنجکاو شدم که بیشتر ببینمش قلبم تند تند میزد وفتم و از لای در داخلو ببینم وقتی که رفتم جلو تر پشتش طرف من بود داشت موهاشو سشوار میگشید کیرم بلند شد نمیدونستم چیکمانی کنم انگار داشت میترکید واسه اینکه راحت تر باشم کیرمو در اوردم که اذیتم نکنه وقتی داشتم درش میاوردم حواسم به میترا نبود وقتی که سرمو بالا اوردم دیدم میترا جای قبلیش نیست
کنجکاو شدم که کدوم طرف رفته که یه دفعه در کاملا باز شد
واسه یه لحظه قلبم وایساد هنگ کرده بودم اینقدر ترسیدم که کیرم فوری خوابید همین جور چشم تو چشم بودیم
میترا بعد از یه مدت کوتاه نگاش افتاد به کیرم دهنش باز موند اخه کیرم خوابیده ام بزرگه ..اونم شکه شده بود و کاملا مشخص بود همین جور که نگاه میکرد یه خنده ی کوچیکی کرد
بم گفت محمد این چیه؟
من که هنوز شکه بودم و نگام به بدن خوشگل میترا بود گفتم کدوم؟
میترا با چشم اشاره به کیرم کرد و گفت این...
من نگاه پایین کردم تازه فهمیدم که کیرم بیرونه
من خجالت کشیدم و کیرمو گرفتم تو دستم یه دفعه میترا خندید گفت خجالت میکشی؟
من چیزی نگفتم
بعد دستمو گرفت برد تو اتاق و منو رو تخت نشوند
ازم پرسید که چی باعث شد که همچین کاری بکنم
منم بش گفتم که بعد از اینکه از حموم اومدی بیرون دیدمت
یه خنده ی بلندی زدو گفت پس اونجام منو دیدی؟؟؟؟؟؟
گفتم اره
نمیدونم چی شد یهدفعه بش گفتم میتونم دست بزنم بهشون
خندیدو تو چشام نگاه میکرد گفت باید یه قولی بم بدی
گفتم چه قولی؟گفت لاید قول بدی بم که خانوادم نفهمند
منم بش قول دادم و اون اجازه داد که من بهشون دست بزنم
واااااااااای وقتی که سینشو گرفتم تو دستم دیونه شدم خیلی نرم بود هیچ چیزی به این نرمی تو عمرم نگرفته بودم تو دستم همینجور که سینشو میمالوندم یدفعه نوک یکیشونو فشار دادم که میترا با یه صدای اروم گفت اه ه ه ه ه ه
دیدم خوشش میاد یواش یواش بهش نزدیک تر شدم اروم دستمو گرفو خودش دستوم برد رو کسش وایییییییییی یه کس تمیزو داغ بیشتر منو دیونه میکرد انگشتمو بردم رو چاکش یه مقدار که جلو عقبش کردم دیدم شاناز شل و ول شده و اروم از پشت خوابیید رو تخت من با دستم کسشو میمالونم یه دفعه دیدم کسش خیس خیس شده
اومدم بالا سینه هاشو کردم تو دهن شروع کردم مک زدنش هر دو تا سینشو 20 دقیقه میخوردم
اومدم پایین دهنمو اوردم پیشه کسش اول یه بوووووویییییههههه حسابی کردم بیشتر حشری شدم کسشو کردم تو دهنم اینقدر کسش خوشمزه بود که اصلا دوست نداشتم ولش کنم
با زبونم قلقلکش میدادم و میترا حال میکرد
سرمو اورد بالا گفت بسه
منو خوابوند رو تخت شروع کرد لباسمو در اوردن اینقدر حشری شد که پیرهن مون پاره کرد انداخت اون طرف شلوارمو در اورد کیرمو گرفت تو دستش باش بازی میکرد من چشامو بستم یه دفعه دیدم گیرم گرم تر شد و خیس شد.نگاش کردم دیدم واحشیانه داره کیره منو میخوره
یه 10 دقیقه ای کیرمو میخورد سرشو اوردم بالا بش گفتم عزیزم کیر من سوراخ میخواد یه لبخندی زدو گفت مال خودته کیر من
خوابوندمش رو تخت بش گفتم میترا اپن هستی؟
گفت نه نیستم گفتم پس من همینجوری روش میکشمش همینجرو کیرمو رو چاک کسش بالا پایین میکردم اون نالش در اومده بود یه دفعه بلند شد کمر منو گرفتو منو خوانوند رو خودش که احساس کردم کیرم داره ذوب میشه نگاش کردم دیدم کیرم تا ته رفته تو کسش
بش گفتم میترا کیرم...حرفمو قطع کردو گفت بکککککککککککنننننننننننننن دیگه بکن
منم اینو که شنیدم شروع کردم به تلنبه زدن کیرمو بدن میترا ما متکا کامل خونی شدن من مدام داشتم تلنبه میزدم میترام داشت داد میزد همینجوری که تلنبه میزدم رفتم پاین از لبش لب گرفتم یه چند دقیقه ای اینجوری ادامه میدادیم که من دیدم داره ابم میاد به میترا گفتم ابم داره میاد گفت بپاش رو صورتم منم کیرم بردم بالا با یه صدای بلند گفتم اه ه ههههههههههههههههههههههههههههه ابم کامل خالی شد رو صورتش
همونجا تو بقلش تا صبخ خوابیدم
صبح که بیدار شدم دیدم تو بقلش خوابیدمو به هم چسبیدیم چون پردش پاره شده بود خونش باعث شد که ما به هم بچسبیم
خودمو اروم ازش جدا کردم بلند شدم نگاش کردم کیرم دوباره بلند شد
به سرم افتاد تو خواب بکنمش
رفتم روش کیرمو اروم کردم تو کسش ارمو تلنبه میزدم که بیدار شد دید تا من دارم تلنبه میزنم منو گرفت تو بقلو به سکس حسابی هم اونجا داشتیم
بعد از این ماجرا ما با هم سکس زیاد داشتیم
     
#182 | Posted: 5 Oct 2011 08:18
حسادت زن داداش
.با سلام اسم من رضا است می خواهم اولین داستان سکسی خودمو براتون بگم امیدوارم لذت ببرید ماجرا از اونجا شروع میشه که دومین برادر زن من هم ازدواج میکنه و تو یک اتاق گوشه دیگری از حیاطشون با هم زندگیشونو شروع میکنن قبل از اینا اون یکی برادر زنم هم پس از ازدواجشون گوشه دیگری از حیاط برای خودشون یه اتاق ساخته و زندگی میکردند رابطه من و همسرم با زن داداش بزرگش چندان گرم نبود مخصوصا من که همیشه با هم سرد احوالپرسی میکردیم از لحاظ تیپ هم لاغر و نه زیاد خوشگل ولی شدیدا چشمهم چشم و نسبتا حسود و به همین خاطر هم زیاد ازش خوشم نمی اومد ولی زن این یکی برادر زنم راحتتر و نسبتا خوشگلتر هم بود که باعث میشد رابطمون گرمترو بیشتر بشه چشاش کمی بادامی و بزرگتر بودن و من وقتی نگاهم به نگاهش می افتاد نمی تونستم بیشتر از چند ثانیه تو چشاش نگاه کنم البته از طرفی هم از نگاههای بقیه میترسیدم و کاملا متوجه بودم که زن اون یکی برادر زنم کاملا مارو زیر نظر داره و حتی میترسیدم برامون حرف در بیاره 0 یه شب قرار شد همگی باهم بریم شهر بازی و شام روهم اونجا بخوریم خودتون بهتر میدونید که توی پارک و این جور جاها بدلایل نا مشخصی آدم احساساتش گل میکنه خانوما هم به خودشون رسیده بودن و من تازه اونجا متوجه شدم که زن داداش بزرگه خانومم شدیدا به کوچیکه حسادت میکنه تا جائی که تا کوچیکه میخواست به من نگاه کنه اون خودش رو تقریبا بین ما قرار میداد البته من میدونستم که زیاد از من خوشش نمییاد چون مطمئنم که دل به دل راه داره ولی حس حسادتش بر تمامی احساساتش غلبه می کرد واقعا ازش بعید بود خیلی تابلو رفتار میکرد و اگه خانومم مطمئن نبود که من ازش خوشم نمیاد نمیدونستم چه عکس العملی داشت 0 احساس میکردم دیگه تصمیمشو گرفته و می خواد به سیم آخر بزنه از ترس نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم پاک گیج بودمو تو خودم بودم.

بالاخره اونشب گذشت و هر روز که میگذشت من مطمئن بودم که زنداداش بزرگه داره کاملا با کوچیکه رقابت میکنه و نمی خواد از هر نظر از زنداداش کوچیکه عقب بمونه سرتونو درد نیارم بالاخره روز موعود فرا رسید و اون روزی بود که من تو خونه پدر زنم با بچه های خودم و چندتا از بچه های کوچیک فامیل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم و زنداداش کوچیکه گاهگداری یه چائی و آبی واسه منو بچه ها می اورد ماهم بی هوا داشتیم تلویزیون میدیدیم که زن داداش بزرگه خانومم اومد تو و تا صحنه رو اینجوری دید انگار کلی از قافله عقب مونده باشه یه چرخی زد و وقتی مطمئن شد که کس دیگه ای خونه نیست بدون هیچ مقدمه ای اومدو درست نشست جلو من طوری که من نتونستم تلویزیونو درست ببینم کمی از جام بلند شدم و نشستم یادمه بخاطر مرگ یه نفر از فامیل همه سیاه پوشیده بودند اونم لباس سیاهی تنش بود شروع کرد با من صحبت کردن که اون یکی زن داداش خانومم هم به ما ملحق شد ولی مگه این فرصت میداد اون یکی زن داداشه هم هاج و واج مونده بود حرفاش بی ربط و بی سرو ته بودن و من فقط با بله و نخیر جوابشو میدادم ولی یواش یواش دیدم چادر از سرش داره می افته پائین دست و بالش رو هم زیاد تکون میدا د و می خواست اندام استخوانیش و اون سینه های نرسیدش رو به رخ ما بکشه چند دقیقه ای گذشت و حالا دیگه اون چادر سرش نبود و موهاش رو که با یه دو میله بسته بود کاملا بیرون بودن و یه بلوز مشکی رنگ نیم تنه که یکمی از بالای سینش معلوم بود ولی اثری از سینه هاش بجز یه برجستگی کوچیک دیده نمی شد اون یکی زنداداش خانومم هم اومد و کنار اون نشست و انگار منتظر بود که ببینه چه اتفاقی می خواهد بیفته و جاریش می خواد بالاخره چیکار کنه حرفاش تبدیل به شوخی شد و کم کم دستاش هم شروع به کار کردند هر چند وقت ضربه های کوچیکی به پای من میزد و بعد چادر اون یکی زنداداشه رو هم از رو سرش کشید و با اونم شوخی میکرد بلند شدو چند قدمی رفت تو آشپزخونه و برگشت و دیگه میشد اندامش رو دید البته از رو شلوارو بلوز0 شوخیاش داشت کم کم فرق می کرد دوتا انگشتش رو که شکل یه آدمه داره راه میره روی بدن خودش و بعد روی بدن اون یکی زنداداش خانومم حرکت میداد و بعد اومد روی پاهای من و بعد رفت روی سینه های اون یکی زنداداشه و سینه هاشو گرفت من سرمو انداختم پائین ولی زیر چشمی داشتم اونا رو می پائیدم و خدا خدا میکردم این دوتا با هم اینطوری بازی کنن ومن مخصوصا سینه های اون کوچیکه رو بتونم ببینم همینطور که سینه های اونوتودستش داشت گفت چه سینه های بزرگی داری من زیاد سینه های بزرگ دوست ندارم امیر ( شوهرش) هم میگه سینه بزرگ دوست داشتنی نیست اون یکی هم حرفی نمی زد و من نمیتونستم قیافشرو ببینم بعد دستش رو برد رو سینه های خودش و گفت ببین اندام من مانکنه امیر خیلی خوشش میاد مخصوصا شبا و این جمله رو بطور خاصی ادا کرد من دیگه سرمو آوردم بالا و صورتاشونو دیدم اون کوچیکه که حسابی سرخ شده بود و حرفی نمیزد تن صداش رو آورده بود پائین و دیگه داشت در مورد لباسهای خوابش حرف میزدو هی امیر امیر میکرد باور کنید اصلا به اون فکر نمیکردم فقط ته دلم میخواستم تو این دیوونگی یه کاری کنه من اندام اون یکی زن داداش خانوممو ببینم یه جوری بودم بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه و شاید هم خواستم از اونا دور بشم چون خودمو تو یه جمع زنونه حس می کردم بعدش هم رفتم اون یکی اتاق تا خواستم بشینم دیدم اومد تو اتاق و دوباره شروع به حرف زدن کرد به من گفت اندام مانکن دوست نداری من هم فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشم زیر لب گفتم چرا دوست دارم اومد سمت منو من هم دیگه ننشستم خیلی به من نزدیک شد و یه دفعه دستو گذاشت رو شلوار منو یه کم نوازش دادو به من گفت می خوام ببینم مال تو با مال امیر چقدر فرق میکنه کیر لامذهب هم که قریبه و آشنا سرش نمیشه از هرکی یه ذره محبت ببینه فورا واسش بلند میشه یه کم که به اندازه واقعیش رسید رفت بیرونو اون یکی زنداداش خانومم هم صدا کرد با این کار احتمالا می خواست به اون بفهمونه که خیلی از اون سرتره اون که اومد تو اتاق دوباره کیر مارو دستش گرفتو به اون گفت ببین مال شوهر تو بزرگتره یا این من هم فقط داشتم تو چشای زنداداش کوچیه نگاه میکردم و از اینکه اون داره کیر منو میبینه حال میکردم چون قیافش خیلی معصومانه بود بعد نگاهش به نگاه من افتاد و من هم که مثلا مقابل یه عمل انجام شده قرار گرفته بودم یه نیمچه لبخندی بهش زدم اونم اومد نزدیک و داشتن کیر منو اندازه می گرفتن من هم دیگه طاقت نیاوردمو با ترس به سینه هاشون دست زدم ولی بیشتر سعی کردم با زنداداش بزرگه کار کنم چون راستش ته دلم ازش میترسیدم که اگه ناراضی بشه معلوم نبود چه عکس العملی نشون بده کوچیکه رفت در اتاقو ببنده و بزرگه از این فرصت استفاده کردو پشتشو به من کرد من هم کیرمو بهش چسبوندمو سینه هاشو گرفتم و این واسمون بهتر شد چون تا اون یکی برگشت لباشو خواستم اونم لباشو در اختیارم قرار داد من هم حسابی مک زدم هر دوتامون انگار منتظر بودیم اون به ما بگه چه جوری حال کنیم ولی اون خیلی نامرد تر از این حرفا بود سینه های خودشرو با بالا کشیدن بلوزش آورد نزدیک صورت منو خواست که بخورمشون فقط تونسته بودم یه دستمو به اون یکی اختصاص بدم وبا اندامش بازی میکردم ته دلم واسه آینده نقشه میکشیدم که بدون این استخوانی چه جور با اون یکی سکس خواهم داشت اصلا نمی دونستم چیکار دارم میکنم و فکر نمی کردم به این زودی کار به این جور جاها برسه کوچیکه دستمو گرفتو برد روی سینه هاش گذاشت و من حسابی حال کردمو اونا رو مالیدم همینطور که داشتم سینه های بزرگه رو می خوردم نگاهم به اون یکی بود تا خواستم سینه های کوچیکه رو در بیارم بزرگه برگشتو شلوار منو کشید پائین و کیر ما افتاد بیرون اومد نزدیکو گذاشت بین پاهاش و منو بغل کرد تا اینجوری شد کوچیکه از ما جدا شدو رفت سمت در و از لای در داشت بیرونو می پائید و بعد مارو تماشا میکرد من هم ازش نا امید شدمو اونیکی رو گرفتم تو بغلمو دستامو انداختم زیر کونشو از زمین بلندش کردم و پس از کمی لیس زدن کیرموگذاشتم توی کسش انگار تا حالا این مدلی نداده بود چون خیلی حال کرد منم هی مینداختمش بالا و وقتی بر می گشت پائین کیرم تا ته میرفت تو کسش چند دقیقه ای تلمبه زدمو اون یکی هم معصومانه داشت مارو نگاه میکرد نمی خواست بیاد پائین ولی من بهش گفتم ابمو نمی خوام بریزم تو و اونم اومد پائینو برگشت و خم شد منم ابمو ریختم پشتش.
الان مدتی از اون ماجرا میگذره ولی نه من بروی خودم آوردم ونه اونا و هر وقت یکم دورو برمون خلوت میشه سعی میکنم اونجارو ترک کنم شاید به خاطر انجام ندادن گناه بیشتر
     
#183 | Posted: 5 Oct 2011 08:18
سینه های زن عمو
.سلام
من یه جوون 26سالم
یه کامپیوتر داشتم که دیگه خیلی قدیمی بود تصمیم داشتم اینو بفروشم یکی دیگه بخرم
عموم وقتی فهمید میخام بفروشم گفت بده به ما.منم قبول کردم.
اینم بگم که زنش خیلی خیلی خوشکله.سینه های خیلی بزرگی داره که همیشه وقتی میاد خونمون انقد نگاش میکنم که خودش میفهمه .خودشم میدونه که خیلی استیل بدنشو دوس دارم واسه همینم چیزیم نمیگفت و همیشه نگاش میکردم به رو خودش نمی آورد.فقط وقتی دیگه خیلی تابلو میشد چادرشو درست حسابی میکرد.
یه مدتی بود دور از چشم عمو با هم اس ام اس می دادیم تا اینکه این آخر ها اس ام اس هامون سکسی شده بود.
تا اینکه یروز کامپیوتر رو بردم خونشون.
از شانس ید من هم عموم اونجا بود و زیاد نتونسم سینه هاشو دید بزنم.
وقتی کامپیوتر رو سرپا کردم زن عموم گفت خب مهران جون ما که زیاد بلد نیستیم باهاش کار کنیم میتونی بیای یادمون بدی؟
منم گفتم اگه وقت داشتم گاهی میام.عموم گفت دیگه برا ما کلاس نذار گاهی بیا یاد زن عمو بده دیگه. من این سیستمو برا اون خریدم که تنها نباشه وقتی بلد نباشه که بازم تنهاس.منم که خیلی تو دلم خوشحالی کردم گفتم صبح میام.
صب پاشدم با عجله رفتم خونه عموم
عمو که صبح خیلی زود رفته بود سر کار.
وقتی در زدم دیدم زن عمو اومد پشت در. وای چقد آرایش کرده بود.تا حالا انقد خوشکل ندیده بودمش.یه تاب پوشیده بود با یه شلوار صورتی که انقد تنگ بود که کسش توش افتاده بود. همون اول کیرم بلند شده بود و بازور نگهش داشته بودم.
وقتی وارد اتاق شدیم گفت مهران جون صبونه خوردی؟گفتم آره گفت پس من میرم یه بر گردم گفتم برو.
بعد از دوددیدم با یه لیوان شربت برگشت ولی این دفه چادرشو از سرش برداشته بود و با همون تاب اومد پیشم نشست. وای چه بدن خوشکلی داشت انقد خوشکل که باورم نمیشد.
وای این سینه هایی بو که من همیشه از پشت مانتو دیده بودم ولی حالا از پشت تاب دیده بودم.
یه ده دقیقه ای بود که داشتم یادش میدادم که گفت:مهران جون چرا انقد صدhت میلرزه؟گفتم من؟ من ؟من صدام نمیلرزه
-چرا یه کم میلرزه ها.
- آره یه کم میلرزه.
-برا چیه؟
- هیچی.
- بگو دیگه.
- راسشو بگم .
- آره بگو.
-قول میدی پیش خودمون بمونه؟
-این چه حرفیه دیگه؟آره بابا قول میدم
-گفتم من روم نمیشه بگم میشه روت رو برگردونی عقب بعدش بگم؟
-واااااااااااااا
-جون من.خواهش میکنم.
پشتش رو به من کرد و منم نمیدونم چی شد که اختیارمو از دست دادم و رفتم روبه زن عمو و از پشت سینه هاشو گرفتم و شرو کردم به مالوندن
آخ که چه حالی میداد که یدفه دیدم جیغ زد
انقد ترسیده بودم که تمام بدنم میلرزید
داد زد و گفت ای بیشعور این چه کاری بود که کردی؟پاشو پاشو یرو بیرون کثافت.منو بگو که فکر میکردم پسر خوبی هستی که اینجوری اومدم پیشت.
منم خودمو زدم به مظلومی و گریه الکی که ببخشید و اینا
بعد یه مدت التماس گفتش که پس تا حالام که انقد نگام میکردی یخواستی این کارو بکنی؟
گفتم خب دست خودم نبود خیلی سینه هات قشنگه.ببخشید خب.
گفت به یه شرط میبخشمت که قول بدی دفع آخرت باشه.گفتم نمیشه یبار دیگه بهش دست بزنم.با عصبانیت گفن نههههههههههه.
-خب پس یبار دیگه فقط نگاهش کنم.خواهش میکنم.دفعه آخرمه
-قول میدی دیگه اینکارو نکنی و به عمو هم چیزی نگی
-قوله قول
دیدم خودش تابشو در آورد.وااااااااااای چه سینه های قشنگی داره.سینه هاش شق کرده بود
منم دستم رو تو شلوارم کرده بودم و داشتم خودمو میمالوندم
-خب توهم درش بیار منم ببینم کیرت رو
-جدی درش بیارم
-نمیخوای؟
منم از خدام بود که کیرم رو در آوردم
-نمیای بگیریش زن عمو؟
-اجازه میدی؟
-آره بیا بگیرش
آخخخخخخخخخخخخخخخخخ اومد جلو و کیرمو گرفت.منم دستمو بردم رو کسش و براش مالوندم که دیدم از ته دلش یه آخ بلند گفت
دیگه نمیگفت چیکار میکنی.فقط داشت کیرمو میمالوند
دیدم چیزی نمیگه شلوارشو کشیدم پایین.واااااااااااااااای چه کس سفیدی داشت.دستم رو خیس کردمو مالوندمش گفتم میشه بخورمش گفت دیگه هر کاری دوس داری بکن و خندید
اونم کیرمو کرد تو دهنشو..................
سکس قشنگی داشتیم.
وقتی خواستم برم گفت:
-مهران جان بین خودمون میمونه دیگه؟
-گفتم آره زن عمو
-دیگم توجمع انقد به سینه هام نگانکن زشته هر وقت خاسی بیا خودم نشونت میدم.
منم یه بوسش کردم و رفتم خونه
از اون وقت به بعد هفته ای یبار میرم خونشون ولی اجازه نمیده که دیگه بکنمش فقط اجازه میده سینه هاشو بخورمو کسش رو براش بمالم
امیدوارم خوب بوده باشه
     
#184 | Posted: 5 Oct 2011 08:19
سکس من و پسرخاله با دو خواهر دوقلو
.سلام من امید هستم 21 ساله از شیراز. خاطره من از اون جایی شروع میشه که من تو سال 89 خیلی حشری شده بودم یه روز داشتم دم در خونمون دید میزدم که یه دو تا دوختر گوشتی وسفید که 25 سال دیدم که خیلی مال و به نظرم اونها هم مثل من حشری بودند. چون یه طوری به من نگاه کردند که انگار دلشون سکس میخواد.

خلاصه زنگ زدم به پسر خالم و موضوع رو بهش گفتم.فرداش دوباره اونارو دیدم و به خودم جرات دادم ورفتم جلو و شماره خودم و پسر خالمو دادم اوناهم از خدا خواسته شماره رو گرفتند و بعد نیم ساعت زنگ زدند و جای قرارو مشخص کردند. منم سریع به پسر خالم زنگ زدم و اونم سریع با تویوتا کوپه ی باباش پاشد اومد دنبال من وسریع رفتیم سر قرار.جای قرار دم خونشون بود یکی از دخترا زنگ زد و گفت بیاین بالا طبقه دوم ما از ماشین پیاده شدیم و رفتیم بالا به نظرم دخترا جنده بودن چون معلوم بود خودشون دلشون حوس سکس کرده ما هم وقتی رفتیم بالا یکی ار دخترا دم در منتظر ما وایساده بود. ها کاکو جونم برات بگه که این دختره ما رو با ناز و افاده دعوت کرد تو.من که کیرم حسابی شق کرده بود از رو شلوار مشخص بود پسر خالم حسابی ازم خندید و گفت: بیو اذیتشون کنیم وقتی وارد اتاق شدیم دو تا دخترا با شرت و کرست مشکی روی تخت آماده گایش بودند. یک دفعه پسر خالم گفت بیا کرم ریزی کنیم. گفتم مثلا چی کار گفت بیا بگیم آمادگی این کار رو نداریم. من بهشون همین حرفو زدم که با شکم خالی نمیشه سکس انجام بدی. اونا بعد از چند دقیقه فکر کردن قبول کردن و سوار ماشین شدیم و رفتیم که نهار بخوریم. توی رستوران بیشتر با هم آشنا شدیم. من اسم یکی از دخترا رو پرسیدم اون اسمش رو به من گفت اسمش صبا بود و اسم یکی دیگشون ندا بود. خلاصه وقتی نهار خوردیم رفتیم تا عصر یکم تو عفیف آباد گشتیم و بعدش رفتیم فست فود و پیتزا خوردیم. محسن پسرخالم به دخترا گفت که امشب خونه ی دوستام پارتیه و من و امید دعوت شدیم اگه شما هم دلتون خواست میتونین بیاین اونا هم از خدا خواسته همرامون اومدن پارتی.

خلاصه تا ساعت 4 صبح کس چرخ میزدیم بعدش رفتیم خونه دخترا و اونا رو رسوندیم به نظر دخترای جنده خشتشون بود و دلشون نمیخواست که امشب سکس کنن.فرداش ساعت 8 شب زنگ زدن به محسن که پاشین بیاین اون اومد دنبالم و ما رفتیم خونشون یکی از دخترا ما رو به اتاقشون دعوت کرد اونا تو اتاق جلوی ما شرت وکرست مشکی وتوری پوشیده بودن. من با شوق وذوق لباسامو در آوردم و محسن هم داشت ازم میخندید.محسن وصبا رفتن توی سالن و من و ندا شروع کردیم به سکس. اول من اونو رو تخت خوابوندم بعدش از لباش شروع کردم و یک لب حسابی و آبدار ازش گرفتم بعش رفتم سراغ سینه های گوشتی و سفید وای جاتون سبز عجب سینه هایی که داشت گوشتی گوشتی بعدش شورتشو در آوردم و حسابی کسشو خوردم داشت حشری میشد که یک دفعه گفت بیا بکن تو کسم منم شورتمو در آوردم و با کیر حسابی شق کردم توی کسش از ته یک آهی بلند کشید و منم با ٌصداش حسابی حشری شدم و تند تند تلمبه میزدم یه دفعه دیدم داره آبم میاد سریع کیرمو اوردم بیرون و همه ی آبمو ریختم تو کونش وای چه حالی داد که وقتی ارضا شد وداشت آبش میریخت روی تخت حسابی حشری بودم ورفتم کیرمو گذاشتم لای سینه های بلوریش و هی براش با کیرم رو سینه هاش میمالوندم خلاصه جاتون سبز خیلی به من حال داد . و اما داستان آقا محسن ایشون هم مثل من حسابی از یک سکس مجانی لذت بردن ولی بصورتی صبا جون گاییده شد ولی به هر دو ما خیلی حال داد ولی به محسن بیشتر این بود داستان سکس من و محسن با صبا و ندا.
     
#185 | Posted: 5 Oct 2011 08:22
کون دادن به شوهرخاله
.سلام
اسم من سونیا است و در یکی از شهر استان خوزستان زندگی می کنم من در حال حاضر 22 سال دارم و شوهر خاله ای دارم که 33 سال داره داستان من بر می گرده به 5 سال پیش که من 17 سال داشتم و برای اولین طعم سکس از پسر عموی خودم کشیدم ...
تازه بود رگ کیر وسکس احساس کردم و داشتم به شوهر خاله خودم مجید علاقمند می شدم مجید تویی یه شرکت دولتی کار می کرد و برای خودش برو بیاری داشت و به کامپیوتر و اینترنت وارد بود و جوونی پر انرژی بود و صبح و عصر سرکار بود و کلی اطلاعت داشت خلاصه من کم کم به اون علاقه پیدا کردم اما اون شوهر خاله من بود ونمی شد کاری کردو خلاصه دوست داشتم با اون هم سکس داشته باشم ولی از اینکه چطور جلو برم می ترسیدم هر طور بود با یکی از دوستام به نام صفورا مشورت کردم و بعد از اون قرار شد بابام راضی کنم برای ما کامپیوتر بخره و خرید و مجید (اون برای ما تهیه کرد ) و قرار شد به من کامپیوتر یاد بده خلاصه از اون زمان من جلوی مجید راحت رفت وآمد می کردم من با قدی 167 و وزنی 64 و سینه های بزرگ 85 و کمر باریک چشم و ابری مشکی و موی مشکی کونی دورشت جلوی مجید آمد شد می کردم اون لحظه زیاد مجید من نگاه نمی کرد . ما با گشاد کردن سوتینم که باعث می شد سینه هام بالا و پایین بشن توجه مجید به من جلب شد و پوشیدن شلوار تنگ و تی شرتهای تنگ خلاصه هر جنده بازی که می شد انجام دادم خلاصه دیگه حرف زدن مجید موداب راحتتر د الان موقع اون بود وارد عمل بشم و هر موقع و هر وقت منتظر فرصتی مناسب بودم تا اینکه خالم برای مسافر به تهران خونه ای داییم می ره ، مامانم به من میگه که مجید زنگ بزن و برای شام به گم بیاد خونه ما اون هم میاد شب شام می خوره و دسته کلیدی خونه ما می زاره چون فردا باید می رفت ماموریت فردا اون روز من کلید بلند می کنم و به خونه اون سر می زنم و پشت کامپیوتر مجید که میرم و روشن که می کنم توی داریو که رفتم یه قسمتی بود پر از فیلم سکسی و عکسی ، تمام تنم خیس می شه و کلی حشری می شدم و تازه فکری به ذهنم رسید رفتم یه سری کلید از روی کلید زدم و با خودم نگاه داشتم ظهر بود به مامانم گفتم که خونه نمی یارم و می رم خونه دوستم صفورا درس بخونم خلاصه رفتم خونه خالم خونه مرتب کردم و دوشی گرفتم غذا درست کردم تا آقا مجید بیاد خلاصه آقا مجید اومد خونه وو از دیدن من تویی خونه جا خورد و گفت چی شده ، من هم دست پاچگی گفتم هیچی گفتم خالم نیست خونه مرتب کنم و غذا درست کنم تازه اروم شده بود و براش غذا کشیدم و شروع به خوردن کردیم خیلی تعریف دست پخت من داد بعد بهم گفت این لباس خیلی بهت میاد و لی خیلی تنگ برات گفتم اره چون خالم استوخون بود لاغر من هم گفتم اره این رو پوشیده دلتنگ خالم نشی اره بعد گفت نمی ترسی کاری که با خالت می کم با تو بکنم ، من هم با یه خنده گفتم نه نمی ترسم کی از چی می ترسونی احساس کردم جوابم به دلش نشست (یه تی شرت طوسی با شلوار نازک هم رنگ اون ) که سینه هام داشت بیرون می اومدن خلاصه اومد تویی اشپزخونه کمک کنه من تویی این کمک کردن یه چند باری خودم بهت زدم و با هرشوخی بهش دست می زدم که دیدم کم کم کیرش داره راست میشه و بهش پیشنهاد دادم بره حمام و دوشی بگیره خون شوت و سوتینم اونجا گذاشته بودم وقتی که بیرون امد گفتم حمام بودی گفتم اره _شوت ، سو تینم اونجا بود ببخشید گفت نه اشکال نداره رفت که خودش خشک کنه و لباس عوض کنه
تمام کسم خیس بود بعد به مجید کفتم که کامپیوتر یاد بده شروع به یاد دادن من شد اما تمام حواسم به کیرش بود که کی توی کون بره بعد از چند لحظه موهای سرم باز کردم و شروع به بازی با اون شدم جلوی ترشیتم تا خط سینه ام پایین اومده بود چشمام باز نمی شد رفتم تویی بغل مجید اینگار امده بود بغلم کرد گفت سونیا حال خوب نیست گفتم نه خواهش می کنم من بکن برق از چشماش پرید تی شرتم دراوردم و به شکم خوابیدم دیگه گرمای تنش احساس کردم از پشت گردنم شروع به خوردن کرد تا پایین کمر من چشمام بسته بود سوتینم باز تا خط باستنم می خورد شلوار از پام بیرون کشیو تا نوک پامهام خورد من رو به کمر چرخورن و تا بالا شروع به خوردن می کرد تمام تنم خیس بود می لرزیدم لای کسم از پشت شوت می لیسد بعد به سینه های بزرگ رسید و تا (هر دوی ) سینه ام می خورد و لیس می زد همش خیس بود تمام تنم خیس بود شورتماز پام دراورد و شروع به لیسدن کسم کردم . بعد کیرش لای سینه هام گذاشت حرارت کیرش احساس می کردم کیرش لای سینه هام بالا پایین می کرد بعد کیر بزرگش تویی دهنم گذاشت تا براش ساک بزنم (مجید زیر لب می گفت خیلی وقت منتظر این لحظه بودم ) خلاصه با ریختن روغنی روی کیرش کیرش تا دسته تا تخم تویی کون گذاشت درس پارم کرد و تا 45 دقیقه من از کون می کرد هر لحظه بالا پایینم می کرد و با سین هام بازی می کرد تا ابش لای سینه هام ریخت این بار اولی بود که به مجید کون سفتی دادم
من برای بار اول داستان می نویسیم تازه مشکل نوشتن دارم چون اطراف من شلوغه
امیدوارم لذت برده باشید
     
#186 | Posted: 5 Oct 2011 08:23
من و دختر عمه ماندانا
.داستانی رو که می خوام براتون تعریف کنم بر میگره به 4 سال پیش از عروسیه پسر عموم، من او موقع 24 سالم بود. حدود 5 سال بود زیبای اندام کار میکردم و هیکلمم خیلی قشنگ شوده بود که پسرعموم از من خواست که بشم ساقدوشش موقعی که رفتیم در خونه داماد(پسرعموم) همونجا که ایستاده بودم وقتی به خودم اومدم دیدم چشمای دختر عمم تو هیکل منه یه نگاهی بهش انداختم دوباره سرمو انداختم پایین-خلاصه از عروسی یه چند هفته ای گذشت اینم بگم که دختر عمه بزرگم زن داداشم میشه و تو طبقه پایینه ما میشینه یه روز صبح که داشتم می رفتم سره کار دیدم که ماندانا اونجاست نمیدونم برای چی اومده بود اونجا (درضمن ماندانا تو یک باشگاه بدنسازی خانوما منشی بود و انصافا هیکل سکسی توپی داشت مخصوصا باسن و سینه های خوش فرمی داشت -اینم بگه ماندانا 4 سال از من بزرگتر بود و مجرد) خلاصه سلام و احوالپرسی دیدم داره میره گفتم کجا داری میری گفت آره اومده بودم یه سری مدارک رو ببرم و.. من یه موتور پالس داشتم خیلی بهش میرسم همینکه اومدم بیرون دیم یه نگاهی به موتورم انداخت و گفت عجب رخشیه گفتم قابله شما رو نداره یه بای گفت و رفت یهو به سرم زد گفتم بهش بگم تا یه جایی برسونمش دیدم خیته الان یکی ببینه میگن چه خبره - موتورو استارت زدم راه افتادم رسیدم سره کوچه دیدم هنوز منتظره ماشینه رفتم جلوش گفتم چرا نرفتی گفت منتظره اتوبوسه دلمو زدم به دریا گفتم میخوای تا جایی برسونمت گفت نه ممنون از این حرفا .. گفتم تعاروف میکنی یه لبخند ژکوند زدو گفت اخه مزاحم نشم گفتم نه بابا تا مسیرم میرسونمت خلاصه سوار شد وقتی نشست خودشه از من دور نگه داشت که یعنی به من نخوره منم که زرنگ با 2 تا تکاف و ترمز هی پشتم می خورد به اون سینه هاش اونم چیزی نمی گفت پرسیدم کجا میری گفت دارم میرم سره کار گفتم کجا ..دیدم مسیرمونم که یکیه رفتیم وسط راه کوسو شعر زیاد گفتیم یهو زد به سرم که ببرمش محله کارم گفتم عجله که نداری گفت چطور گفتم یه سر بریم سره کارم من اونجا یه مدارک بانکی رو بردارم بد میرسونمت سره کارت چون اون طرفا کار دارم. تو رودرباستی موند گفت باشه- وسط راه یهو ازم پورسید تا حالا چند نفروپشتت سوار کردی خندیدم گفتم این افتخار فقط شامل حال شما شده گفت واقعا گفتم دروغم چیه .. رسیدم محل کارم دیدم نمیشه که منتظر باشه گفتم بریم بالا اینجا تنها نباشی مثل اینکه از غیرتم خوشش اومد، اومد بالا وقتی درو باز کردم تعارف کردم بشینه گفتم چیزی می خوری گفت نه ممنون رفتم تو اتاقم که وسایل بانکیمو بر دارم دیدم داره صدای پاش میاد اومدم که از در بیام بیرون یهوخوردم بهش افتادم روش یه طوری که لبام جلوی لباش قرار گرفت وای چه حرارتی داشت میخواستم همونجا گازش بگیرم خودمو سری کشیدم کنار بلندش کردم ازش معزرت خواهی کردم اونم گفت عیبی نداره خدا 2 تا چشمه قشنگ بهت داده که جلو تو ببینی دیگه (با خنده) منم که قند تو دلم آب شد دلمو زدم به دریا گفتم راستی تو دوست پسر داری گفت چطور گفتم همینطوری گفت نه پرسیدم چرا گفت خوشم نمیاد-بعد از چند لحضه یهو پرسید تو دوست دخترات همیشه اینجا دعوت می کنی گفتم نه بابا دوست دختر کجا بود - گفت تو که راست میگی با خنده منم خندیدم گفتم باور کن دیدم رفت تو اتاقم نشست پوشته میزم منم نشست رو کاناپه جلوش گفت تو عروسیه محمد چه خوش تیپ شده بودی گفتم خواهشم میکنم قابله شما رو نداشت-بعد بلند شد اومد سمت من منم بلند شدم گفت بریم دیگه،گفتم چه عجله ایه گفت مگه نمی خوای بری بانک گفتم میرم یکدفعه گفت راستی تو اینجا اینترنت داری گفتم دارم ،می خوام عکسهای ایروبیک دانلود کنم نشستیم پشت کامپیوتر دقیقا کناره هم بعد سرچ کرد ایروبیک یهو هر چی عکسهای توپ خانوما ضاهر شد، گفتم ماشاا.. عجب هیکلایی دارندا گفت نه بابا دخترای ایرانی بهترند خوشکلترن گفتم اون که بله یه نگاهی بهش انداختم جوفتمون زدیم زیره خنده دیگه داشت هشرم میزد بالا پاهام نزدیک رونه پاهاش کردم وای چه گرمایی داشت پاهاش اونم دیگه خودشو عقب نمی کشید همینطور که داشت دنبال عکس می گشت یهو گفتم آخه چه فایده داره این همه خوش هیکل باشی ولی زیره مانتو قایمش کنی گفت آره ه ه ه گفتم بله دیگه گفت راست می گی راستی هیکلت خیلی قشنگ شده می خوای با مسئول باشگاه همون صحبت کنم بیای مسابقات تهران منم میخوام شرکت کنم گفتم مگه تو زیبایی کار میکنی گفت بسچی فکر کردی فقط آقایون.... گفتم راست می گی آخه گفتم که از زیر مانتو که نشون نمیده یه نگاهی به من کرد یه چند لحضه چشم تو چشم شدیم یهو گفت هیکل من خیلی قشنگتره منم داغ کردم نمی دونستم چی بگم یهو گفتم پاشو دو تا فیگور بگیر ببینم اونم کم نیاوورد باورم نمی شود بلند شده مانتوش در آورد پشت به من یه تاپ مشکی تنش بود برگشت دیدم وای چی هیکلی کمر باریک سینه ها توپول ایستاده بازو سرشونه پر وای داشتم دیونه میشدم ازجام بلند شدم گفتم تو مهشری یهو به خودش اومد داشت دنباله مانتوش میگشت گفتم وحید الان وقتشه رفتم از پشت بغلش کردم چسبوندمش به خودم چه حرارتی داشت بدنش دستم انداختم رو شکمش دیدم قش کرد روم برش گردوندم دیدم چشمهاش شهلای شهلاست بی برو برگرد رفتم سراغه لباش یکدفعه دیدم داره لبابمو می کنه منو بغل کرد شروع کردیم به بوسیدن همدیگه وای چه لذتی داشت رفتم سراغه گردنش همینطور اومدم پایین رسیدم به سر سینهاش وای چه هیکلی دو تا بوس از اون بالا کردم دیدم صداش در اومد انداختمش رو کاناپه تابشو در اوردم یه سوتین مشکیم تنش بود که از بینش دو تا هلو سفید زده بود بیرون رفتم سوراغشون از شدت شهوت سوتینشو با دستام کندم خیلی خوشش اومده بود با تمامه فشار منو بغل کرده بود یه دستم رو یه سنش بود یه دستم دوره کمرش داشتم سینه هاشو میمالیدم که صدای اخ اوخش در اومد با اون یکی دستم رفتم سوراغه کونش وای نرم داغ عجب چیزی بود اومدم پایین تر رو شکمش لامسب یه خورده چربی نداشت زبونم انداختم تو نافش داشت به خودش می چرخید دستمو از روی کونش کشیدم بیرون انداختم که دکمشو باز کنم دستشو انداخت گفت نه با پرویی دستشو زدم بغل شلوارشو در اوردم دیدم عجب رونایی سفید وای تراشیده رفتم تو رونه پاش با وله میبوسیدم میخوردم با اون یکی دستمم رو سینه اشو می مالیدم اومدم پایین تر رو ساقه پاش وای انگار نقاشی بود تراشیده سفید با اون یکی دستم رفتم سوراقه بهشتش تا دستمو مالیدم یه جبغه کوچیک زدو بلند شد گفت نه دیگه دارم میمیرم انگشتمون انداختم از زیر یه فشار دادم لای چاکه بهشتش یه آه بلند کشید خیلی با احتاط شورتشو کشیدم پایین وای چی میدیدم عجب کوسی دست نخوده صورتی توپل گوشتی رفتم روش لباسمو در اوردم لبامو بردم سمت بهشتش یه بو کردم وایییی چه بویی یه بوس ریز کردم دیدم لرزید فکر کردم ارزاء شده دیم نه مور مور شده زبونمو انداخت لای چوچولش آروم شروع کردم به مکیدن داشت صداش در میومد زبونم چرخوندم لایه کوسش دیدم داره آه آه آه می کنه با دستم لبیه کوسشو باز کردم دیدم هنوز باکرست گفت خاکبر سرت وحید که عجب هلو دوره ورت بود نمیدیدی- منو کشید سمت خودش رفتم روش شروع کرد به لب گرفتن کیرم داشت می ترکید دستشو برد سمت کیرم از روی شورت شروع کرد به مالیدنش وای داشتم ارزاء می شدم یدفعه دستشو کرد زیر شورتم کیرمو محکم گرفت گفت جون ماله خودمه گفتم آره عزیزم ماله خوده ته بعد گفت وحیدجون رفت سراغه کیرم شورتمو در آورد بعد یه بوس از سرش کرد بعد آروم آروم شروع کرد به خوردنش وای ی یی یی عجب لذتی داشت داشتم منفجر میشدم دیدم داره آبم میاد اونم متوجه شده آبم با تمام قدرت ریخت تو دهنش اونم نخوردش فقط باهاش بازی کرد داد بیرون با خنده گفت خیلی کثیفی من که انگار نه انگار ارزاء شدم کشیدم سمت خودم کیرمو انداختم لایه کوسش شروه کردم با بالا پایین رفتن دیدم خوشش اومد گفتم میزرای از پوشت گفت درد داره آخه گفتم مگه تجربشو داشتی خندید گفت نخیییر خیلی آروم برگردوندمش گفتم قنبل کون اونم کونشو آورد بالا یه توف زدم به دستم بعد با سوراخ کونش بازی کردم تنگه تنگ بود اولش متوجه شدم دردش میاد بعد از یخورده بازی کردن دیدم داره خوشش میاد آروم کیرمو گذاشتم روی سوراخ کونش یه خورده فشار دادم دیدم دادش در اومد گفت درش بیار گفتم صبر کن الان دردش کم میشه یواش یواش باهاش بازی کردم چون میدونستم بدنه قوی داره یخورده فشارمو زیاد کردم دوباره صداش در اومد یدفعه کیرمو تا ته کردم توش که یه جیغ بلند کشید خوابید گفت جر خوردم گفتم هنوز کیفش مونده عزیزم یه خورده آروم شد شروع کردم به تلمبه زدن خیلی آروم یواش یواش دیدم داره صداش در میاد دوبار بلندش کردم همونطوری قومبول تند ترش کردم دیدم داره آه آه می کنه می گه بکن ماله خوده دستمو انداختم جفت سینه هاشو گرفتم وای سفت سفت شده بود بزرگ دو مشتم میمالیدمش دیدم اون داره خودشو تو کیرم تکون می ده یه دفعه دیدم داغ داغ شد منم داشتم ارزاء می شدم که یکدفعه یه جیغی زدو یه لرزه به بدنش افتاد خوابید منم که داشتم ارزاء می شدم یه خورده سرعتم بردم بالا که برای ماندانا یه خورده سخت شد و بعدش با فاشر آبمو ریختم تو کونش عین مرده ها افتادم روش آروم کیرم در آوردم خوابیدم بغلش همدیگرو بغل کردیم و هی بوسه های ریز می کردیم همدیگرو تو همون حالت بهش گفتم تو واقعا خوش هیکل و سکسی هستی اونم گفت تو هم همینطور بعد تشکر کرد و گفت وحید من واقعا تو رو دوست دارم بهش گفتم ماندانا تو از من بزرگتری باشه ولی من دوست دارم با تو یه دوستی خوب داشته باشم و در کنار هم از همدیگه لذت ببریم اونم منو بوسید قبول کرد - این بود از اولین سکسی که با ماندانا جون داشتم که بعدها ما باهم راحتر شدیم و بارها باهمدیگه سکس داشتیم که اگه شد سکسهای دیگرمونم براتون میزارم امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته:‌ وحید
     
#187 | Posted: 7 Oct 2011 16:24

خاطرات من از سکس مامان و بابام
من در یک خانواده 4 نفره زندگی می کنم . مامان و بابا و یه خواهر که 4 سال از خودم بزرگتره . از همون بچگی هم خیلی کنجکاو بودم هم خیلی شیطون . طوری که گاهی گربه ماما نمو در می آوردم . خانواده ما از وقتی یادم میاد روی خیلی مسائل که بیشتر ایرانیا حساسیت نشون می دن روش ، حساسیتی نداشتن . مثلا مامانم جلوی ما خیلی سکسی برخورد می کرد با بابا . راحت می بوسیدش .. همیشه اگر خودمون بودیم جمع اندازه لباسهاش به 20 سانت نمی رسید و بابا گاهی فکر می کرد ما حواسمون نیست و یه ناخونکی می زد یواشکی ...قافل از اینکه ما هر چی بزرگتر می شدیم کنجکاویمون بیشتر می شد در این قضیه و بقول معروف همیشه 4 چشمی مواظب بودیم که یه وقت شکار لحظه هارو از دست ندیم همین رفتارهای داغ ماما و بابا باعث شد ( طوری که من بعدها فهمیدم ) هم خواهرم و هم من دچار بلوغ زودرس بشیم . خوب این یه مقدمه بود وایه اینکه کمی آشناا بشین با من . و حال خاطرات من .
همونطور که گفتم نوع برخورد ماما و بابا باعث شده بود کمی جلوتر از سنم کنجکاو باشم نسبت به بعضی مسائل . اولین چیزی که تو بچگی یک سوال و فکر تازه بود برام ، بدن پدرم بود .. چون گاهی که ماما وقت نداشت یا حوصله و یا پریود بود . بابایی منو می برد حموم . اولین بار که فیمیدم بدن بابایی با منو خواهرمو ماما فرق داره هیچوقت از ذهنم نمی ره . من عاشق آب بازی بودم . هنوزم به آب علاقه دارم . آب استخر حموم دریا و بقیه آبها بگذریم ، اون موقها همیشه بابایی منو می شست اما بیرون نمی رفتم و میموندم آب بازی می کردم بعد وقتی خودشو می شست منو از توی وان بزور می کشید بیرون یکی از روزا که به همین روال بودو داشتم توی وان کیف می کردم و بابا داشت خودشو می شست . دیدیم همونطور که سر پا ایستاده بود شرتش رو در آورد من شاید از روی غریزه یا کودکی و کنجکاوی برای اولین بار فهمیدم که بدن پدرم با ماها فرق داره . وقتی خودشو می شست دیدم اونی که از بین پاهاش آویزونه و من بهش خیره شدم قشنگ تکون می خوره و بزرگه . نا خوداآگاه دستم و بردم پایین توی آب و کشیدم روی کسم که اون موقع خیلی کوچولو بود البته الانم هست اما نه مثل اون موقع . آروم نازش کردم و دیدیم و چشمم به شومبول بابایی بود که دیدیم نه . مال من اونطوری نیست . این شد اولین کنجکاوی جنسی من ، وقتی خیلی کوچیک بودم .
بعد اون هم همش در بدن پدرم چیزهای تازه ای کشف می کردم و خیلی برام جالب بود .. اما هنوز چبزی از سکس نمی دونستم . فقط در حد همون لاس زدنهای مامان و بابا . تا اینکه اولین بار من با سکس روبرو شدم و اون شبی بود که خوب یادمه خواهرم رفته بود خونه خالم که باهاش ریاضی کار کنه و بارون و رعد و برق بود . حدودا 6 سالم بود شایدم کمی بیشتر یا کمتر . اتاق منو خواهرم یکجا بود . اون شب خواهرم نبود که سر به سر هم بذاریم و کرم بریزیم تا خوابمون ببره اما من از صبحش اونقدر آتیش سوزونده بودم که زود خوابم برد . نمی دونم 3 یا 4 ساعت بعد بود که با صدای شدید رعدو برق ار خواب بیدار شدم . نترسیدم چون اصولا کم از چیزی می ترسیدم .. اما حس کردم که جیش دارم و بلند شدم برم دستشویی .
تو اون خونمون اتاق منو خواهرم یه طرف سالن بود و اتاق مامان اینا او طرف دیگه که با 2 تا پله جدا می شد از سالن و دستشویی کنار اون پله ها تو یه حالت گود مانند بود ... خلاصه اومدم سمت دستشویی .. چشمامم خوابالو بود .. از بین صدای رعدو برق که گاهی می زد یه صدای دیگه هم می شنیدم که هی نزدیک تر می شد . توی سالن به آباژور کم نور بود که شبا ماما روشن می ذاشت . خلاصه ( الان همتون فحش میدید که اینقدر توضیح می دم ) اما اول اینکه من عادت دارم خیلی حرف بزنم وو بعدشم اینکه دوست دارم اون حسی و که داشتم کاملا منتقل کنم . خلاصه ما حواسمون رفت به صدا و هی اینور اون ورو نگاه می کردم دنبال صدا . هی رفتم و رفتم که یهو دیدیم پشت در اتاق مامان و بابام هستم در باز نبود اما بسته و کیپ هم نبود چی می گن اصطلاحا ( پیش ) یود . اول فکر کردم مامانم داره گربه میکنه چون مثل صدای هق هق بود . گاهی هم میگفت آخخخخخخخخ علی ! یا می گفت : بالا تر !
من که مثه اوسکولا وایستاده بودم پشت در و شوکه شده بودم .. چون باز اولین تجربه بود . فضولی بیشتر از این اجازه نداد و همونطور که مات بودم دستمو گذاشتم رو در یه کمی فشار دادم ... هم صدای رعدو برق بود هم صدای ماما که ناله می کرد و هم یکی که انگار کلی دوییده و نفس نفس می زنه .......

ادامه دارد....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#188 | Posted: 7 Oct 2011 17:05

سفر

پدر ومادرم رفته بودند سفر....فقط من و دادشم توي خونه بوديمچقدر خوابم ميومد ...آرش برادرمه...21 سالشه و 3 سال از خودم بزرگتره... وقتي ديد خوابم مياد گفت:خب برو بخواب...شب بخير گفتم و رفتم...لباس خواب نازكم و پوشيدم و براي اينكه راحت تر بخوابم شلوارم و بيرون آوردم و با شورت و البته لباس خوابم خوابيدم و خيلي زود به خواب رفتم نيمه هاي سحر بود احساس كردم كسي داره به بدنم دست مي زنه اولش ترسيدم ولي بعدش كنجكاو شدم ببينم چيه...داشت دستاشو خيلي آروم جوري كه من بيدار نشم به روي كونم مي زد .تنها فاصله كونم با دستش همين پيراهن نازك خوابم بود...بعضي وقتا فشار مي داد و دستش خيلي راحت در نرمي كونم فرو مي رفت...چه دستاي داغي داشت... بعد چند دقيقه جرعتش بيشتر شد و دستاشو به پستانهايم رساند و حتي يكبار نوك پستانم و با دستش گرفت و از صداي نفس هاش حدس زدم بايد آرش داداش خودم باشه...نيم ساعت گذشت و همچنان كارش تكرار مي كرد ...نفسم از توي سينه در نميامد و جلوي خودم داشت خيس مي شد...آرش دست از كار كشيد با خودم فكر كردم كاش كمي ديگه ادامه مي داد و داشتم ناميد مي شدم كه دستاي گرمي مستقيم ران هاي لختم و لمس كرد...واقعا شكه شدم .نمي دونستم اينهمه لذت داره... بازهم خودم را بخواب زدم ...دستاشو به لاي پاهام رساند و آرام مالش مي داد و حتي دستاشو بالاتر آورد تا رسيد به پستانهايم...پستونم كمي سفت شد بود و كسم كه دگه خيس خيس بود ...داشتم ديوانه مي شدم...چه لذتي......آرش لباي خوابم و كاملا بالا زده بود و سعي مي كرد زير نور چراغ خواب پاهايم و ببينه....شورتي كه پوشيده بودم فقط جلوي كشم و سوراخ كونم و مي پوشند و بوسه آرام آرش به كونم نتيجه تلاشش بعد 2 ساعت بود...خيلي عجيب بود ديگه اصلا خوابم نميومد و اجازه مي دادم هر كاري مي خواد بكنه ...ناگهان بين دو كپه كونم يه چيز بزرگ ولي خيلي داغ و حس كردم ...حدس زدم كيره ولي يعني كير اينقدر بزرگه!...كيرشو آروم به بدنم مي زد....چيزي مثل مالش...نمي دونم فكر مي كنم از بس به درجه شهوت رسيده بود نمي دانست چون كيرشو قشنگ گذاشت بين دو رانم و تازه متوجه كلفتي كيرش شده بودم .شايد به اندازه يك ليوان...خودمو كمي تكون دادم كه يعني خوابم...فوري كيرشو دور كرد و چند دقيقه دست به كاري نزد اما بعد از چند دقيقه كاري كه مي ترسيدم اما دلم مي خواست انجام بده انجام داد...آرام دكمه شورتم و باز كرد و ...مي ترسيدم بفهمه خودمو خيس كردم....شورتمو در آورد و دستشو گذاشت روي رم هاي بلندم...دستش خيس شد به دستش به كسم فشار وارد مي كرد و كسم اونقدر نرم بود كه خيلي راحت فرو مي رفت...آرام به سوراخ كون و كسم دست مي زد ديگه داغ داغ شده بودم .احساس كردم كونم با دستش خيس كرد ...انگشتش و داخل كونم كرده وبود و مي چرخاند....خيلي خوشم آمد...و دوباره كيرشو به كونم چسباند...كاشكي مي تونستم به كيرش دست بزنم...سر كيرش و درست گذاشت روي سوراخ كونم ...با آن گرماي هيجان انگيز كير برادرم كاملا داغ داغ بودم ...چند بار به آرامي فشار داد و يكباره داخل كونم كرد....دردش آنقدر زياد بود كه جيغ كوتاهي كشيدم ...آرش فورا كيرشو بيرون آورد نشستم و دستم و گذاشتم روي كونم و مالش دادم خوب بشه ....گفتم آرش داري با من چيكار مي كني...از زير نور چراغ خواب بدن لخت لختش و ديدم و كير كلفتي كه كه دلم را برده بود....چند نگاهم كرد سرم و انداختم پايين...دوباره بهم نزديك شد....مقاومتي نكردم و شروع كرد به ليسيدن كسم....اين ديگه چه جورش بود...توي عمرم چنين لذتي نبرده بودم...آرش حالا ديگه به سختي جاهاي حساس بدنم و فشار مي داد و پستانم و مك مي زد...گفت بخورش ....گفتم چي؟گفت كيرم...گفتم كثيفه!....گفت:تو هم كه ناز مي كني خوب بخواب...دمر خوابيدم و چراغو روشن كرد....توي روشنايي كمي خجالت مي كشيدم به هر حال داداشم بود...اما آرش بي خيال نسشت روي دو تا رانم و كونم و مالش داد...احساس كردم كونم دوباره شل شده و آرش هم باز كيرشو داخل كونم كرد...نه به شدت قبل اما بازهم توي كونم درد شديدي احساس كردم و از آرش خواستم درش بياره...آرش گفت:پس مي زارم لاي پاهات تا دردش بره...كير خودش و زير كس و روي كون مرا با آب دهان خودش و من كاملا خيس كرد و بعد شروع كرد...صداي جلق جلق كيرش با كونم فضاي اتاقئ پوشانده بود با هر حركت رفت و برگشت كيرش به پايين كسم مي خورد و احساس مطبوعي بهم دست مي داد و در يك لحظه درد بسيار شديدي توي كسم احساس كرد ...احساس كردم آرش خداقا نصف كيرشو داخل كسم كرده چيغ بلندي كشيدم اما آرش كه نزديك انزال بود متوجه نبود و براي بار دوم كيرش درون كسم رفت ولي اندفعه تقريبا همه كيرش...كيرش 18 تا 20 بلندي داشت ....يكباره كيرشو از كسم دور كرد و آورد طرف صورتم...در حالي كه هنوز كسم به شدت درد مي كرد يه گرمي روي صورتم كردم و يك بوي عجيب....دست زدم چقدر غليظ بود نمي دونستم اين چيه ولي ديدم كير آرش نزديك صورتم بود و داشت مقداري از همون آب سفيد رنگ از كيرش چكه مي كرد.......كنجكاوي نكردم و فقط گفتم:آرش خيلي درد مي كنه....گفت:كجا؟كونت...چقدر راحت اين كلمه را ادا مي كرد ...گفتم نه جلوم...خودم نگاه كردم ديدم كه تختم خوني شدم وروي كسم خون ديده مي شه...توي مدرسه شنيده بودم كه وقتي پرده بكارات پاره مي شه خون مياد...از آرش پرسيدم:ببين چيكار كردي...حالا چيكار كنمو بغض گلوم و پوشنده بود....آرش آرام منو بوسيد هنوز گرم بودم وقتي كيرش كه ديگه نرم شده بود روي كسم گذاشت كمي آرام تر شدم....من و برد حمام و خيلي با حوصله من و تميز كرد يكي از بهترين لباسهامو آورد و دوباره ماچم كرد...احساس خوبي بهم دست داد...آرش گفت:بي خيال دختر عمو هم كه ازدواج كرد پرده نداشت ...كسي نمي فهمه....و با همين حرفها من و تسكين دادخوشحال شدم و تصميم گرفتم اينبار درخواست آرمين دوست پسرم و براي رفتن به خونشون رد نكنم...به آرش گفتم... گفت:حالا خوب شد رات انداختم!....يه چيز پلاستيكي بهم داد كيرشو در آورد و چيز پلاستيكي روي كيرش كشيد و گفت اگه با كسي مي خواستي رابطه داشته باشي از اينا داشته باشي حامله نمي شي...حواسم به حرفهايش نبود قلبم داشت تند تند مي زد براي اولين بار كيرشو با دستام گرفتم دوباره سيخ شده بود و خيلي هم گرم! گفت:ليس مي زني.....آرام بوسيدمش و هنوز كار را شروع نكرده بوديم كه صداي زنگ خانه آمد...پدر و ماردم برگشته بودند

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#189 | Posted: 7 Oct 2011 17:18

مامان و باغبان

باغبونمون هفته ای سه بار میومد و گلها و درختای حیاط رو آب میداد. آدم خیلی معمولی ای بود. کم حرف و هر چی که میگفتیم سریع گوش میکرد. چند وقتی بود که حس کرده بودم مامانم یه جورایی تو نخ این باغبونه هست. و هر چند وقت یه بار یه جورایی داره هواییش میکنه. البته میدونستم که مامانم کلاً بدش نمیاد با مردای مختلف سکس داشته باشه. مثلاً بارها دیده بودم که با یکی از دوستای پدرم یا مثلاً با همسایه ی بغلیمون سکس داره و من تونسته بودم مچشو بگیرم!. البته هیچ وقت به روش نیاوردم. ولی دیدن همین مساله خیلی روم اثر گذاشته بود. خب به هر حال منم یه دختر بیست ساله ام و بدم نمیاد سکس داشته باشم. به خصوص با دیدن مامانم که به این و اون کس میده حسابی خودمم حشری می شدم. با یکی دوتا پسر دوست بودم و یه جورایی باهم حال می کردیم. ولی هر دوشون به این خاطر که من بهشون کس ندادم. و پردم رو نگه داشتم و حاضر هم نشدم که کون بدم (از دردش میترسم.!) باهام بهم زدن. اون روز که آقا جلال (باغبونه.) اومده بود و داشت گلا رو آب میداد. من خونه بودم و مامانم دیر از خواب بیدار شده بود و فکر کرد من رفتم سر کار. ولی من فقط و فقط مونده بودم خونه تا ببینم چه اتفاقی میفته.از تو اتاقم میتونستم همه چیز رو کنترل کنم. چون هم به حیاط دید داشت و هم به هال و پذیرایی و آشپزخونه ی اوپنمون. به تنها جایی که دید نداشت اتاق خواب مامانم بود. بعد از چند دقیقه که مامانم تازه از خواب بیدار شده بود و آقا جلال رو تو حیاط دید با همون لباس خواب رفت دستشویی. بعد از اینکه دست و صورتش رو شست با حوله (انگار دنبالش کرده باشن!) اومد تو حیاط. همینطور که دست و صورتش رو خشک می کرد به آقا جلال گفت: "سلام آقاجلال. خوبی؟. اون گلای اون طرف رو هم آب بده. راستی صبحونه خوردی؟." جلال هم یه نگاهی انداخت و با لبخند گفت: "به لطف شما خانوم. خونه یه چایی تلخ خوردم." مامانم اخم کرد و گفت:"چایی تلخ؟. الان برات صبحونه میارم. مرد باید جون داشته باشه." و یه لبخندی زد و سرشو کرد اونور. معلوم بود که داره نقشه میچینه. لباس خوابش حسابی باز بود و میشد راحت رون پاهاش و سینه های گندش رو دید که بی تاب زده بودن بیرون. مامانم اومد تو و رفت تو آشپزخونه. سینی صبحانه رو واسه آقا جلال درست کرد و برگشت تو حیاط. سینی رو گذاشت دم پله و گفت "بیا آقا جلال. برات صبحونه آوردم." اونم شلنگ رو انداخت کنار و آروم از پله ها اومد بالا. مامانم همونجا ایستاده بود و نگاههای جلال رو زیر نظر گرفته بود. لای پاهاش رو هم باز کرده بود و همونجا ایستاده بود. آقا جلال رو میدیدم که از پله ها داشت میومد بالا و گاهی اوقات یه نیم نگاهی هم به پر و پای مامانم مینداخت. فهمیدم که کار مامانم درسته و داره جلال رو به اون جایی میکشونه که میخواد. "کسش!". آقا جلال رو همون پله بالایی نشست و سینی صبحونه رو گذاشت رو پاهاش و گفت: "ممنونم خانوم. خدا شما رو از بزرگی کم نکنه." و شروع کرد به خوردن. ولی دیدم که مامانم در کمال تعجب برگشت و رفت تو خونه. از لای دراتاقم دیدم که داره میره سمت دستشویی. مونده بودم چرا تو اون شرایط گذاشت و رفت؟. بعد از چند دقیقه برگشت و دوباره رفت تو حیاط. تو این مدت جلال هم خوردنش تموم شده بود. و داشت دوباره با گلها ور میرفت و به اوضاع باغچه ی حیاط رسیدگی میکرد. مامانم رفت سراغ رختایی که پهن کرده بود و دیدم که یکی دو تا شورت و کرست هم رو بند بود. شروع کرد به جمع کردنشون و از عمد یکی از کرستا رو انداخت تو حیاط. بعد وانمود کرد که از دستش افتاده. آقا جلال هم برگشت و دید که کرست مامانم تو حیاطه. سرخ شده بود و به روی خودش نیاورد. مامانمو دیدم که یه ذره عصبانی شد. به روی خودش نیاورد و خندید و گفت:"آقا جلال بی زحمت اینو برام بنداز بالا". آقا جلال هم بلند شد و دستاشو با گوشه ی پیرهنش تمیز کرد و رفت سراغ کرست قرمز مامانم. برش داشت و بدون اینکه بهش نگاه کنه از پله ها اومد بالا. گذاشتش رو لباسایی که مامانم جمع کرده بود و گذاشته بود تو سبد که بیاردشون تو. مامانم گفت "دستت درد نکنه. ببخشید. شرمنده". آقا جلال هم سری تکون داد و دوباره یه کم زیر چشمی سینه های بدون کرست مامانمو ور انداز کرد. که نوکش از زیر لباس خواب کاملاً معلوم بود. بعدش هم رفت تو حیاط سراغ کار خودش. مامانم به جمع کردن لباسا ادامه داد. وقتی همه رو جمع کرد شورت قرمزش رو گذاشت روی همه ی لباسا و سبد رو گذاشت رو زمین و دولا شد تا برش داره. ولی وانمود کرد که نمیتونه. آقا جلال تا زور زدن های مامانمو دید برگشت رو به مامانم. و من تونستم قشنگ برق نگاهشو ببینم که به چاک سینه ی مامانم خیره شده بود. مامانم بهش گفت:"آقا جلال این خیلی سنگینه. برام میاریش تو خونه لطفاً؟." و منتظر جواب هم نشد و سریع اومد تو خونه. آقاجلال دوباره دستاشو تمیز کرد و از پله ها اومد بالا. من داشتم زیرچشمی می پاییدمش. دیدم که اومد سمت سبد لباسا و چشمش افتاد به شورت قرمز مامانم که روی رو بود. و دستش رفت سمت کیرش که قلمبه شده بود و از زیر شلوارش کاملاً معلوم بود. با دیدن این صحنه دست خودمم رفت سمت کسم که خیس شده بود. شروع کردم یه کمی به مالوندن چوچوله و کسم. جلال سبد رو بلند کرد و اومد تو خونه. وقتی جامو عوض کردم و رفتم از لای در ببینم چه خبره باورم نمیشد که مامانم لخت لخت تو خونه بگرده. مامانم داشت وانمود میکرد که داره لباس عوض میکنه. یه بلوز شلوار مشکی تو دستش بود که مثلاً میخواست بپوشه. تو همون لحظه آقا جلال هم اومد تو و با دیدن مامانم خشکش زد. مامانم هم با یه حالت مصنوعی گفت: "اوا آقا جلال؟. یه یا اللهی چیزی بگو." آقا جلال چند لحظه خیره داشت به مامانم که لخت جلوش ایستاده بود نگاه میکرد. مامانم سریع لباس مشکی ها رو گرفت جلو کس و سینه ش تا مثلاً اونا رو بپوشونه. ولی باز هم دیدم که از قصد شلوار مشکیه رو انداخت رو زمین و دولا شد که برش داره. اینطوری کون خوش تراشش رو هم داشت به نمایش میذاشت. من داشتم میدیدم که جلال بیچاره کیرش همینطور داره سفت و سفت تر میشه. حسابی هم دستپاچه شده بود و با معذرت خواهی اومد بره تو حیاط که مامانم بلند صداش کرد. و گفت:" کجا میری؟. وایسا". جلال سریع اطاعت کرد و ایستاد. مامانم باز هم لباساشو گرفت جلو خودش و رفت سمت جلال و گفت: "به آقا (منظورش بابام بود.!) چیزی نگیا. وگرنه پدر منو در میاره. باشه؟. قول بده هیچی نگی؟ باشه؟ میدی؟." آقا جلال هم سرش پایین بود. و گاهی اوقات به نیم نگاهی به پرو پاچه ی سفید مامانم مینداخت. تو همون حال گفت:"ببخشید خانوم که من بی هوا اومدم تو خونه." مامانم گفت "اشکال نداره جونم. تو قول بده هیچی نگی. اگر هیچی نگی همیشه میتونی بیای تو خونه و هر کاری خواستی بکنی. میفهمی که؟". دیدم جلال داره با تعجب به مامانم نگاه میکنه. مامانم هم لباساشو انداخت رو زمین و لخت لخت جلوش ایستاد. گفت "هر کاری و هر کسی که میخوای میتونی بکنی". و جلوی آقا جلال زانو زد و بدون اینکه مهلت بده شلوار جلال رو کشید پایین. شورت رو آروم زد کنار و کیر گنده و سفت جلال رو آورد بیرون و شروع کرد به مالوندن و بوسیدنش. کیر به این گندگی ندیده بودم. کیر دوست پسرام خیلی کوچیک تر از این حرفا بودن. فقط تو یکی دو تا فیلم سوپر کیر این شکلی دیده بودم. وقتی مامانم کیر جلال رو گذاشت تو دهنش از تعجب یه جیغ کوتاه کشیدم. ولی خوشبختانه تو همون لحظه جلال هم گفت "آآآآآه". هیچکدومشون نفهمیدن که من تو خونه م. مامانم شروع کرد به ساک زدن برای آقا جلال که همونطور با یه پیرهن ایستاده بود. و چشماشو بسته بود و داشت حال میکرد. و کیر گندشو سپرده بود به زبون خیس و داغ مامانم. منم تو اتاق حسابی حشری شده بودم. و هیجان عجیبی داشتم و قلبم تالاپ تالاپ داشت میزد و دستم تو شلوارم بود. داشتم با خودم ور میرفتم و حسابی چوچوله ی داغ و سفت خودمو گرفته بودم و میمالوندم. بعد از یه مدت کوتاه مامانم کیر آقا جلال رو از تو دهنش درآورد و بلند شد. بهش گفت بیا بریم تو اتاق. و دسشتو گرفت و با هم رفتن تو اتاق. نمیتونستم نبینم چه خبره و واسه همین از اتاقم آروم اومدم بیرون. رفتم سمت اتاق خواب تا ببینم چه خبره. وقتی دیدم در اتاق کاملاً بسته ست کلی خورد تو ذوقم. ولی میتونستم صداشونو بشنوم. مامانم میگفت "آها.... آروم.... آروم بمالش رو کسم ..... خوبه.... جوون" و جلال هم میگفت:"حالا میخوام بکنم تو کست".... مامانمم گفت:"باشه.... آروم آروم بکن تو." بعدش یه سکوت عجیبی حکمفرما شد. بعد از چند ثانیه با صدای "آآآآه" مامانم که انگار با تمام وجودش داره اون کیر گنده رو تو کسش جا میده سکوت شکست..... نمیتونستم تحمل کنم و نبینم.... از سوراخ کلید هم چیزی پیدا نبود.... جلال داشت تلمبه میزد. مامانم هم آه و اووهی راه انداخته بود که فکر کنم تا سر خیابون صداش میرفت..... این بود که آروم درو باز کردم و با دیدن جلال که افتاده بود رو مامانم حسابی حشری شدم. دستم دوباره بی اختیار رفت سمت کس خیسم و شروع کردم به بازی کردن باهاش.... مامانم دوتا پاهاش رو دور کمر جلال حلقه کرده بود و داشت بهش کس میداد. جلال همینطور داشت تلمبه میزد و من آروم آروم شلوارمو درآوردم. شورتم رو هم کشیدم پایین و با خیال راحت شروع کردم به ور رفتن با چوچوله م که سفت شده بود. بعد از چند دقیقه که جلال همینطور داشت تلمبه میزد. و من چشامو بسته بودم حس کردم صداشون قطع شد. وقتی چشامو باز کردم دیدم هردوشون دارن به من نگاه میکنن که دم در ایستاده بودم و داشتم با خودم ور میرفتم. انگار آب یخ ریخته بودن رو سرم. تا اومدم به خودم بیام جلال پرید طرف منو و نشست جلوم. زبونشو گذاشت رو کس داغ شده ی من و شروع کرد به زبون زدن و بازی کردن. که اولش با قلقلک همراه بود و بعدش حسابی داشت بهم حال میداد. مامانمم اومده بود طرفمو داشت با پستونای کوچیکم بازی میکرد. دیوونه و حشری بودیم. هر سه تاییمون دیوونه شده بودیم. نفهمیدم کی بود که دیدم هر سه مون رو تخت خوابیدیم و داریم با هم ور میریم. من زبونم لای کس مامانم بود و جلال زبونش لای کس من بود و مامانمم داشت کیر جلال رو میخورد. یه کم که گذشت دیدم نمیتونم تحمل کنم و پاشدم و رفتم سراغ کیر گنده ی جلال. اونو از مامانم گرفتم و گذاشتم تو دهنم. وای که چه مزه ی خوبی داشت. دیگه نوبت من بود. مامانمم رفت لای پای من و شروع کرد با زبون و انگشت خیسش رو کس و کونم نوازش کردن. حسابی هم کونم و هم کسم رو خیس خیس کرده بود و من داغ داغ بودم. وقتی زبون مامانمو رو چوچوله م حس کردم نفهمیدم چی شد. چند ثانیه گذشت که حس کردم دارم منفجر میشم. به ارگاسم رسیدم. تمام بدنم میلرزید و کیر جلال تو دهنم قفل شده بود. با لبام محکم داشتم فشارش میدادم و وقتی آروم شدم کیرشو تو دهنم نگه داشتم. و از مزه ی این ارگاسم با کیر تو دهنم حسابی داشتم حال میکردم. بعد جلال کیرشو درآورد و رفت پشت من که دمر خوابیده بودم و کیرشو گذاشت لای پاهام. مامانمو کاملاً یادش رفته بود و وقتی کس وکون تمیز و دست نخورده ی منو دیده بود حسابی حشری شده بود. کونمو آورد بالا و کیرشو گذاشت روش و از سوراخ کون تا چوچوله م شروع کرد به بازی. از دیدن کیرش و مامانم کنارم دراز کشیده بود و پستونامو میمالوند و حسابی داشتم حال میکردم. که دیدم جلال آروم آروم کیرشو داره میبره سمت کسم. دهنم بسته شده بود و نمیتونستم بهش بگم که دخترم و اونم آروم آروم کیرشو دم کسم داشت بازی میداد. انقدر لذت بخش بود که نفهمیدم کی کیر گندش رفت تو کس تنگ من. فقط فهمیدم که جلال خیلی آروم داره کیرشو عقب جلو میکنه و من دارم میسوزم. درد نداشت ولی سوزش شدیدی بود که گریه م رو درآورده بود. البته نه اینکه گریه کنم. ولی ناخودآگاه اشکم دراومده بود. مامانم آروم داشت با پستونام بازی میکرد و بعدش شکممو بلند کرد. جوری که رو زانوهام بودم و جلال همینطور داشت منو میکرد. آروم آروم سرعت کارش هم بیشتر و بیشتر شد و من داشتم حال میکردم. وقتی سرمو بردم پایین دیدم مامانم سرشو برده دم کسم و داره برام با دستش چوچوله م رو بازی میده. این خودش خیلی حال میداد و من داشتم دوباره ارضا میشدم. جلال همینطور به کارش ادامه میداد و مامانمم باهام حسابی داشت ور میرفت. من دوباره حس کردم که داغ شدم. نفسم به شماره افتاده بود. وااااااای. این بار واقعاً به ارگاسم رسیده بودم. این با دفعه قبلیه خیلی فرق داشت. خیلی بهتر بود. سرعت کار جلال بیشتر و بیشتر شده بود. مامانم از زیر من بلند شده بود و کنارم طاقباز دراز کشیده بود و داشت با کسش ور میرفت و حال میکرد. به جلال گفت:" تو که با دخترم حسابی حال کردی. اما آبت رو باید بدی به من. فهمیدی؟." اونم کیرشو از تو کسم درآورد و رفت سمت مامانمو پاهاشو داد بالا و به هم چسبوند. کیرشو گذاشت دم کس مامانم و آروم کرد تو و شروع کرد به تلمبه زدن. من چند لحظه همونطور موندم. بعد دمر افتادم رو تخت و آروم خودمو کشوندم کنار مامانم و شروع کردم به خوردن پستوناش. آه و اوه مامانم نشون میداد که حسابی داره حال میکنه. چیزی که بابام نداشت همین کیر گنده بود که این آقا جلال داشت. و حسابی هم داشت میکرد تو کس مامانم. یه مدت بعد دیدم آه و اوه مامانم تبدیل شده به جیغ. آقا جلال هم محکم و محکم تر داره کیرشو تو کس مامانم میکوبونه. بعد هم یهو آروم و آروم تر شد و از کار ایستاد. کیرشو همونطور تو کس مامانم نگه داشت. وقتی برگشتم سمت جلال دیدم که کیرشو از تو کس مامانم درآورده و آب کیرش از تو کس سفید مامانم داره میزنه بیرون. از کس من هم چند قطره خون اومده بود که ملافه رو رنگی کرده بود. و من وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم شدم. مرحله ای که همش لذت و سکس بود.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     

#190 | Posted: 7 Oct 2011 17:19

خاله

خاله مريم من یه خاله دارم به نامه مریم که خیلی به هم نزدیکیم اختلاف سنی منو خاله جونم 31 ساله خاله من زنی با موهای خرمایی و بلند که تا نصفه کمر میرسه و همیشه دم اسبی میزنه و چشای قهوه ای سوخته و قدی تقریبا 170 و وزن 60 کیلو خوب خودشو نگه داشته بود و همه اینها کافی بود برای دیوونه کردن یه جوونه 19 ساله . با اینکه اختلاف منو خاله زیاد بود ولی خیلی به هم نزدیک بودیم خاله ی من با شوهرش زندگی میکرد و هیچ بچه ای نداشت مشکل حاملگی داشت بیچاره خیلی هم خرج دوا ودرمون کرد ولی دستش به هیچ جا بند نشده بود خلاصه شوهر خاله هم تو دارو خانه کار میکرد شب ساعت 3.5 کشیک داشت تا 3.5 ظهر وقتی هم میومد خونه یه چیزی میخوردو میخوابید تا 9 شب بیدار می شد و تا یکی دو ساعت بعد باز میخوابید که تو کشییک کم نیاره خلاصه منو خاله خیلی باهم راحت بودیم بیشتر حرفمون هم سر دوست دختر هام بود گاهی وقتا با دوستام خونه خاله قرار داشتیم و خاله هم کم کاری نمی کرد و همه اینها موجب نزدیکی منو خاله میشد یه روز خونشون مهمون بودیم خاله داشت لباس میشست توی یه راهرو که تقریبا یه متری میشد و برای رفتن به دست شویی و حمام باید از اونجا رد میشدی و لباس شویی هم اونجا بود خاله مشغول لباس شستن بود من هم به بهونه ی دستشویی از اونجا رد شدم خودمو به خاله چسبوندم بهم چپ نگاه کرد خیلی ترسیدم رفتم تو دسشویی خلاصه یکمی او تو موندم و بیرون اومدم و از اونجا که میخواستم رد شم دیگه خاله نبود خلاصه به خیر گذشت تو دلم گفتم نه به اون شوریه شوری نه به این بینمکی خلاصه شامو خوردیمو بعد از دو سه ساعت برگشتیم خونه همش تو فکر بودم چه برخوردی بود چرا اینجوری شد خلاصه فردا که چهارشنبه بود راستی من پیش دانشگاهی بودم و چهارشنبه و پنجشنبه تعطیل بودم ساعت نه صبح بود مامان اومد بیدارم کرد گفت تلفن باهات کار داره گفتم بگو نیست گفت خالته منم که بعد از اینهمه نزدیکی به خاله و برخورد دیشب دیگه مخم داشت سوت میکشید گوشی رو برداشتم بعد از سلام و احوالپرسی خاله گفت راستی شنیدم ریسیور پروگرام میکنی گفتم آره گفت ماله منم میکنی اینو که گفت کلی جا خوردم ولی با خودم گفتم منطوری نداره یهو بلند تر گفت میکنی یا نه گفتم چیو خندید گفت چته مگه گفتم هیچی گفت هر چی لازم داری بردار بیار با کامپیوتر ما کارتو بکن گفتم تو از کجا میدونی که سرو کارم با کامپیوتره گفت بسه مامانت همه چیو بهم گفته زود باش بیا منم فیش رو برداشتمو سر راه یه کارت پنج ساعته خریدمو رفتم خونه خاله زنگو زدمو بدون سوال کردن و کیه و فلانو اینا درو باز کرد رفتم تو خلاصه گفت برو تو اتاق کامپیوتر گداشته روشنش کن کارتو انجام بده من الان میام سرم رو انداختم پایین و به طرف اتاق رفتم که یهو صدام زد و گفت: راستی همه کانالا رو باز میکنه گفتم آره گفت همشو گفتم نه گفت خب زود باش نشستم پای کام و دیدم اینترنت دارن رفتم تو سایت سات سات و برنامه استار ست 550 رو گرفتمو کارشو انجام دادم بعد اومدم و نصبش کردم رو تلویزیون و مشغول سرچ و ردیف کردن شدم
خاله اومد و من مشغول بودم رفت تو اتاق خواب و بیرون اومد با شلوارک که رنگش سفید بود و یه بیرهن نازک که دمو دستگاه تابلو بود منم سرمو کردم تو برفو کارمو کردم گفت من میرم حموم یادت نره کانال خوباشو قفل کنی ها گفتم چسب با صدای بلند خندید گفت چسب گفتم میگن بازم بلند تر خندید و رفت تو راهرو و لباساشو کناره لباسشویی در آورد و رفت تو حموم من تو شیشه ی میزه تلویزیون دیدش زدم ولی ترس عجیبی داشتم یهو صدام زد منم رفتم یهو دیدم دره حموم بازه از دور گفتم چیه گفت برو تو اتاق خواب تو کمد من یه شرط و سوتین بیار توش موندم رفتم تو کمد و دیدی زدم و برگشتم گفتم کدومو بیارم گفت هر کدوم دوست داری خلاصه منم زرشکیه رو انتخاب کردم و بردم براش گفت ایول از کنار در بهش دادم با دستاش گرفتو برد چیزی نگفتمو رفتم پای ریسیور و کارم داشت تموم میشد یهو خاله اومد بیرون به به چه هیکلی یه تیشرت صورتی وشلواره سفید که شرطه زرشکی زیرش خودنمایی میکرد اومدو کنارم نشست گفت این کاناله بیستو چهار ساعته که میگن رو داره دیگه نه. گفتم قبل از پروگرام هم داشت توش موند و گفت من ندیده بودم خلاصه گفت بزار ببینم گفتم کاناله 111 هست هر وقت خواستی ببین گفت لوس نشو خلاصه گفت که دیشب که بهم چسبیدی شوهرم مارو دید منم میخواستم که خلاصه بله دیگه حالا هم معذزتشو میخوام منم کارمو تموم کردمو کنار هم نشسته بودیم یهو گفت انگشترمو دیدی گفتم نه یهو دستشو دراز کرد منم گرفتمشو نگاه کردم کنترل ماهواره دسته خودش بود که اسپایس پلاتینوم رو گذاشت خلاصه وستای کار بود که منم دستشو بوسیدم خلاصه نشستیمو اون به فیلم نگاه میکرد منم کمکم به موهاش دست زدم و یکمی نوازشش دادم یه کش به رنگه سبزه بهاری موهاشو نگه داشته بود من بازش کردم و تو موهاش دست کشیدم یهو گفت چرا بازش کردی ببندش و پشتشو به من کرد منم پاهامو باز کردمو از پشت بهش چسبیدم و با هزار مکافات بستمش خودشو بهم میمولوند و گفت بسه دیگه یالا شرو کن مردم گفتم چیو خندیدو گفت گم نشی گفتم چرا گفت خودتو میزنی اون راه منم خندیدمو از پشت بغلش کردم و سینه هاشو تو دستام لمس کردم گفت عزیزم مواظب باش من که فرار نمیکنم هستم یکم دستمالیش کردم یهو برگشتو منو خوابوند و روم خوابید تو چشام نگاه کردو بهم گفت خیلی دوست دارم دیشب هم داشتم میترکیدم به زور خودمو جمع کردم دلم میخواس لباتو تیکه تیکه کنم لباشو گذاشت رو لبام و قلمبگی سینه هاش که به سینههام چسبیده بود دیوونه کننده منو به جونه خاله انداخت یه غلطی خورد و منو روی خودش کشوند و گفت مالتم دربست بکن که خرابتم منم دیگه تو اوج بودم که گفت بریم اتاق خواب بلندش کردم و بغلش کردم و همش عاشقونه نگام میکرد به اتاق رسیدیم جلوی میز توالت گذاشتمش زمین و جلوی من بود منم از پشت بغلش کردم و از توی آینه به هم نگاه میکردیم بهم گفت نمیری حموم گفتم چطور مگه گفت تا راحتتر همدیگه رو بخوریم تو یه چشم بهم زدن رفتم حموم بهم گفت اسپری موبر اونجاست خودتو بساز برام که مستتم رفتمو تا برگشتم دیدم که یه عروس روی میزه توالت نشسته چه رژی چه خط لبی رفتم جلوش و کشوندمش پایین و سینه به سینه به هم چسبیدیم طوری که شیطونم دره بهشتش بود و دستامون دوره کمره هم و لبها هم که دیگه نگو خلاصه سینه هاشو میمالوندمو دسته دیگمم رویه باسنش بود خیلی نرم و بزرگ بود سینه ها هم که 75 بود و بله دیگه . لبمو از لباش جدا کردمو بهش گفتم عذابم نده ظالم خندید که برقه لباشو نتونستم تحمل کنم و باز چسبیدم بهش یهو یه هم هم کرد لباشو ول کردم کفت بابا تو دیگه کی هستی چسبی هم که بهم گفتی اینجا اثز کرد هم بدنمو گرفت هم لبامو بعد گفت بریم رو تخت همین جور چسبیده بهش رفتیم منو انداخت رو تخت و روم خوابید با دستش شیطونمو فشار میداد به بهشتش و با فاصله ی کم تو چشام نگاه میکرد یهو صدای زنگ در اومد جا خوردم گفت خیالی نیست صبر کن الان بر میگردم گفت کیه زنه همسایشون بود برای گذران وقت اومد اونجا مریم خاله بهش گفت الان مهمون دارم بعدا بهت سر می زنم و ایفون رو گداشتو اومد تو وارد اتاق شد و خودش پیرهنشو در آورد گفت به عمد تو بشینم شب میشه و خندید ساعت 11 بود گفت باید کارا رو فشرده تر کنیم خلاصه شلوارشو هم در آورد و گفت بقیش با خودت و من چشام در اومده بود گفتم بابا دیوونه کجا بودی صبح تا حالا خدید و گفت بیا بعد منو به میز چسبوندو بنده شلوارمو کشید تو همه این مدت تو چشام نگاه میکرد کشید پایین شرت هم پام نبود و حسابی تمیز کرده بودم با دستای نازش وزیرمو گرفت گفت چه مهره قوی داری همه چیو صاف میکنه بهم نگاه کرد و گفت ویرانگرمی . تاراجم بزن . محبت . زانو زدو یکمی شیطونو به بازی گرفت یه گازه مختصر از کلش گرفت و با دندوناش یکم کشیدش بعد از مدتی خوردن منم از بالا به سینه هاش و حرکاتش خیره شده بودم بلند شد یه اسپری نیم ساعته آورد و زد به شیطون گفت تا تو به لب بهشتم بوسه میزنی این اسپری کارشو میکنه خلاصه زدو یکم مالش دادو رفت رو تخت خوابید منم رفتم وسطه پاهاشو شورتشو زدم کنار یه بوسی از مرکز خط دفاعیش گرفتم. صدای خاص و عجیبی داد کلی خندیدیم من نمیدونستم به کجاش دست بزنم لا مذهب مثه هلو نرمو لطیف بود بعد یه ده دقیقه بلندش کردمو بغلش کردمو با یه لب از باغه لباش لبامو مرطوب کردم . ناخنهاشو لاک صورتی کم رنگ زده بود که دله مجنونشو دیوونه میکرد خلاصه همینطور که بلند شد یکم رفت عقب و به ته تخت خودشو رسوند کفت سوتینامو نمی خوای باز کنی ممه هام خفه شد کشیدمش پایین بدون اینکه بازشون کنم و خودشو هم کشوندم و خوابوندم و شیطونم رو نزدیکه بهشتش کردم خودش گرفتو یکم کشید و مالوند به بهشتش و آه و اوه کردو و گفت کمک کن دیوونه منم یکم فشارو دادم تو خیلی نرم بود کردم تو یهو داد زد آی آتیش گرفتم چقدر گرمه ومنم مست مست شدم خوابیدم روش و یکم جلو عقب کردم گفت سوتین اذیت میکنه بلند شد و گفت درش میاری یا خودم درش بیارم همین جوری که دستمو بردم پشت صورتم بهش نزدیک شد یهو یه گازه نرم از سینه هاش گرفتم به آهی گفت که نزدیک بود ... گفت نداشتیما گفتم تازه آوردیم خندیدو خوابید منم دوباره کردم تونرمه نرم خیلی گرم بود ده دقیقه ای همینجوری کار شد ولی خسته شدم بلند شد گفت پسره خواهرم خسته شد جوابه مامانتو چی بدم منو خوابوند یه جوری که کمی تکیه داده بودم اومد و دقیقا نشست رو شیطونم کامل رفت تو یه آهی کشید یکم بشین پاشو بازی کرد و یکی دو دقیقه شد که گفت خسته ام اما نزدیکم منطورشو گرفتم برگشتو خوابید پاهاشو داد بالا و با دستاش گرفت منم خوابیدم روش همین جور که پاهاش هفت شده بود هفتشو دوره کمرم چنبر زد و محکم قفل شد منم با تمام نیرو حرکت یکنواخت میکردم و خاله هم تو اوجه عشق بود و همش میگفت بکن بکن بکن یعنی با نواخت حرکت ثابتم عکس العمل نشون میداد و تکرار میکرد بکن یکم صداش رفت بالا نگاهش به من بود منم دیوونه به سینه هاش نگاه میکردم ریتم خاصی داشت خیلی با حال بود

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
صفحه  صفحه 19 از 84:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.