| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 44 از 84:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  83  84  پسین »  
#431 | Posted: 3 Nov 2012 13:14

سکس با دختر عمه
من رامین و متولد مرداد 68 هستم . از طرفی شاید بدونید که یکی از خصوصیات مردادی ها لجبازی ، حس انتقام جویی و کینه ورزی اوناست . خوب واسه این اینو گفتم که سکس من با دختر عمه ام به خاطر کینه ای بود که از شوهر دختر عمه ام داشتم ( همون پسر عمه م میشه ، آخه زهره و بهنام با هم دختر خاله پسر خاله ان ) .
بهتره از اول شروع کنم و بگم اینکه این بهنام ( پسر عمه ی بنده و شوهر دختر عمه م ) 11 سال از من بزرگتره و زمانی که من بچه بودم خیلی منو اذیت میکرد و کتک میزد ، منو دور از چشم بقیه می چزوند و ... بگذریم اینا همه واسم کینه شده بودن که رو دلم سنگینی میکردن ، همش منتظر بودم بچه دار بشن که منم عقده م و کارهایی که بهنام با من می کرد رو رو سر بچه ش خالی کنم که اصلا به اونجا نرسید ...

داستان سکس من با دختر عمه زهره که 10 سال از من بزرگتر بود بر می گرده به زمستون سال 88 ، پسر عمه م بهنام کارخونه داره و وضع مالیش توپه ، به حدی که در حال تاسیس یه شعبه واسه کارخونش توی دبی بود .«"یه پرانتز بزنیم ; من ورزش تکواندو کار می کنم ، عضو تیم الف استان تهران هم هستم . و چون مدال آورم خیلی وقتا منو جای فایتر هایی که به دلایلی تو وزنشون نمی تونن فایت کنن می برن ( بگذریم که واسه وزن چقد پدر منو در میارن )"»
فصل مسابقات کشوری سبک ما هم فرا رسیده بود . من تازه از مسابقات برگشته بودم ، توی مرخصی بودم واسه اینکه بدنم دوباره رو فرم بیاد که یه شب ساعت حدودا 10 - 10.5 شب بود که مربیم بهم زنگ زد ، گفت : رامین وضع بدنت چطوره ؟ گفتم : خوبه ، چطور ؟ ، گفت که : یکی از بچه ها پدرش فوت کرده هم وزن خودتم هست ، واسه فردا که تیم قرار هستش اعزام بشه به همدان نمیرسه و خلاصه اینکه کلی خایه مالی کرد تا ما هم قبول کردیم که فردا صبح ساعت 12 با ساکمون بریم دم باشگاه که از اونجا با تیم راه بیفتیم و بریم همدان . نصفه شب بود که به همدان رسیدیم اینقدر خسته بودیم که همه عین جنازه تو تختامون افتادیم و تا فردا صبح خوابیدیم .
صبح بیدار شدیم ، رفتیم مسابقه و ما دوباره اول شدیم ، پای سکو بودم میخواستم برم روی سکو که توی بخش تماشاچیای زن یک دفعه زهره رو دیدم داشت واسم دست تکون میداد . ( حالا من چی ؟! اصلا تو فکر اونا نبودم که حتی بخوام خونشون برم و ... ) . خلاصه ما بعد از اتمام مراسم رفتیم جلو و دیدیمش ، با دوستاش از شانس خوب ما اومده بودن مسابقه رو ببینن ، اینم واسه کلاس گذاشتم جلو دوستان آقا اصرار که باید بیای خونه ما ( آخه خیلی آدم چشم و هم چشمی کن و آدم کلاس بزاری هستش ) ، حالا منم هرچی میگم نمیشه با تیمم باس برم تهران ، هزار و یکجور کار دارم و ... به گوشش فرو نرفت که نرفت ، خلاصه ما مجبور شدیم زنگ زدیم با خونه هماهنگ کردیم و گفتیم که ما نمیایم امشب و فردا صبح یا ظهر راه میفتم خودم تنها میام .
آقا ما با زهره رفتیم خونشون ساعت حدودا 7 و 8 بعد از ظهر بود هوا تاریک شده بود دیگه ، زهره زنگ زد به دوستاش که بیاین اینجا تا امشبو دور هم باشیم و ... منم همش منتظر بودم که بهنام بیاد ، نخیر خبری از بهنام نشده بود و ساعت هم شده بود 10 . گفتم : زهره ، بهنام همیشه دیر میاد یا امشب که من اینجام نمیخواد بیاد ریخت ما رو ببینه ؟ ، خندید و گفت : ئه ، نه عزیزم ، بهنام با چندتا از همکاراش دیشب رفتن تهران که از اونجا برن دبی . منم با تعجب خیلی زیاد گفتم : دبی ! حالا ایشاا... کی میخواد برگرده ؟ گفت : یه یه هفته ای دیگه . داشتیم با هم حرف میزدیم که یهویی زنگ در خونه رو زدن . رفتم در رو باز کردم دیدم که بله دوستای زهره خانوم با شیرینی و گل و از این جور مسخره بازیا اومدن تو و قهرمان ، قهرمانی راه انداخته بودن که نگو و نپرس .
منو میگی داشتم آب میشدم . حساب کن یهو 7 - 8 تا زن خوشگل دور و برتو بگیرن و یه همچین کاری کنن .
خلاصه ما نشستیم و بعد از احوال پرسی و اینا آقا شروع کردن مارو سوال پیچ کردن ، به شکل خیلی خفن . جوابشونو میدادم تا اینکه زهره صدامون زد که بیاین غذا آمادس . من یه نفسی کشیدم و گفتم خدا رو شکر نجات پیدا کردم .
سر میز شام بودیم که احساس کردم 2-3 نفر از خانوما دارن با هم پچ پچ میکنن دیدم زیر خنده زدن یهویی ، منم که یکم یخم آب شده بود گفتم خوشگلا اگه چیز خنده داری هست بگین تا ما هم بخندیم ( آخه فکر کردم که منو مسخره کردن ، چون داشتن به من نگاه میکردن ) . بازم زدن زیر خنده و یکیشون دم گوش زهره یه چیزی گفت و زهره با صدای بلند گفت خاک تو سرت و یه دونه زد تو سرش ( البته آروم ) . دیگه یواش یواش داشتم قاطی میکردم پیش خودم میگفتم این عوضیا دارن منو مسخره میکنن که زهره اینجوری ناراحت شد و زدش . خلاصه ما هم گیر سه پیچ دادیم که باید بگین چی گفتین ، نگفتن تا اینکه به زهره گفتم و زهره گفت : هیچی بابا خاک تو سرا میگن خوش به حال زهره امشب با رامین تنهاست ، اگه زرنگ باشه یه حال توپ میتونه ببره . من که تا حالا به چشم خواهری همیشه زهره رو نگاه میکردم ( اونم به همین شکل منو ) قرمز شدم و هیچی نگفتم .
من فکر میکردم که حداقل 1 - 2 تا شون شب میمونن اما ساعت که نزدیک 1 شد دیدم همه یواش یواش نخود نخود کردن و رفتن خونه هاشون .
من که با اون حرف که خود زهره بهم زدش خیلی اعصابم خورد ولی حشری هم شده بودم ، همش تو فکر و بهر اندام زهره رفته بودم و تا پا میشد سر پا چشم می دوختم به تو پاش و کونش .
خیلی داشتم تابلو بازی در می آوردم ، گفتم زهره من میخوام بخوابم ، میشه بگی کجا ؟
اومد و یه جا واسم تو اتاق انداخت و خودشم نیم ساعت بعد از من رفت تو اتاق شونو خوابید .
من که تنها شده بودم تو یه اتاق تاریک همش داشتم لحظه ی لخت و سکس زهره رو تجسم می کردم . دیدم فایده ای نداره تا صبح دوووم نمیارم ، یه 2 ساعتی بود که مثلا خوابیده بودمو ، زهره هم همینطور ، آروم رفتمو در اتاق رو باز کردم ، رفتم دستشویی گفتم ببینم خوابش سبکه ؟ بیدار میشه با صدای در یا نه ؟ دیدم نه خبری نشد .
رفتم در اتاقشون آروم در زدم ! گفتم زهره ، زهره بیام تو ؟
دیدم نه خبری نشد .
آروم در رو باز کردم ، رفتم تو ، وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تا به حال حتی تو فیلمم همچین صحنه ای رو ندیده بودم . زهره خواب با یه لباس توری آزاد ( لباس خواب ) تنش . شرت و کرست سفیدشو میشد دید .
من که داشتم سکته میکردم از شدت شهوت و شق آروم رفتم جلو و صداش زدم ... زهره ... زهره ... قرص پروفن دارین ؟ سرم خیلی درد میکنه ... زهره ... ، حتی آروم تکونشم دادم اما نخیر زهره خواب خواب بود . من تا اون موقع توی نخ اندام زهره نرفته بودم ، اما اونشب که تو نخش رفتم دیدم خداییش هیچی از مانکن ها کم نداره ، بدن سفید سفید سینه های سایز تقریبا 75 باسن خیلی خوش تراش و زیبا ، ران های تقریبا بزرگ ، کمر و شکم لاغر ، هرچی بگم کم گفتم ، واقعا کم گفتم . یهویی نمیدونم چی شد ، ناخودآگاه دستم رو از روی لباس رو سینه هاش گذاشتم ، شروع کردم به مالیدن ، البته خیلی آروم ، یه صدایی شبیه به آه ازش بلند شد ، ترسیدم ، خیلی ترسیدم ، دستمو برداشتم سریعا ، اما دلم نمیومد از اتاق برم بیرون ، یه 2-3 دقیقه ای گذشت اینبار دستمو تو پاش کردمو رو کوسش گذاشتم آروم مالیدم ، یواش یواش محکم ترش کردم دیدم تو خواب یهو 3-4 تا آه بلند کشید ، خداییش ریدم از ترس یه خودم ، یهو از خواب پرید نشست تو تخت ، داشتم می مردم ، پاهام کاملا بی حس شده بودن ، یهو بعد از حدودا 20 ثانیه شروع کرد به جیق کشیدن ، منم واسا اینکه آرومش کنم در دهنشو گرفتمو تو بقل خودم کشیدمش که در نره . اما فایده نداشت همش می خواست در بره . بازم نمی دونم چی شد که یه دستمو تو پاش کردم شروع کردم به مالیدن خیلی محکم کوسش ( دوباره ) با دستاش دستمو میگرفت اما خیلی محکم این کارو میکردم بعد از چند بار آروم شل شد تو بغلم . دستمو از دم دهنش برداشتم ، دیدم صداش نمیاد خدا خواسته ادامه دادم ، آه آهش شروع شد ، داشتم دیوونه میشدم ، لبمو رو لباش گذاشتم ، تا تونستم خوردم لباشو ، کاملا شل شل افتاد تو بغلم ، کشوندمش سر جاش و سرش و رو بالش گذاشتم رفتم پایین پاش لباس توریش رو بالا زدم تو 2 ثانیه شرتشو در آوردم شروع کردم به خوردن کوسش ، یهو شروع کرد به آی و اوی با صدای خیلی بلند . هر دو لال شده بدویم ، تا دیدم وضعو کیرمو تو کوسش کردم ، 10 - 12 تا تلمبه بیشتر نزده بودم که دیدم دستشو دور گردنم انداخت منو کشید سمت خودشو لبشو گذاشت رو لبام ، دستاش ، کمرش ، همه جای بدنش میلرزید ، یهو احساس کردم کیرم داغ کرد . یه جیغ کشید و از حال رفت . دونستم که ارگاسم شده . با چند تا سیلی به هوشش آوردم ، ولی خوب چون خودم ارضاء نشده بودم بدون هیچ حرفی ادامه دادم به تلمبه زدنم ، دیدم فایده نداره کیرمو در آوردم دم سوراخ کونش گذاشتم ، زبونش باز شد ، « تورو خدا نکن دیگه ، بسه ، حداقل از کون نکن » اما من که گوشم بدهکار این حرفا نبود . یهو با تمام قدرتم کیرمو تو کونش فشار دادم ، داد زد ، خیلی خیلی بلند ، گریه افتاد ، اما خیلی حشرم بالا بود ، شروع کردم به تلمبه زدن با تمام قدرتم ، بعد از 10 - 20 تا تلمبه زدن اونم گریش وایساده بودو داشت آه و اوه می کرد ، که آبم اومد . تو بغلش ولو شدم .

همینطوری بدون هیچ حرفی خوابیدیم تا صبح .

صبح هم با هم هیچ حرفی نزدیم تا اینکه من دم ظهری بود که ساکمو برداشتمو خواستم بیام ، بهش گفتم خدا حافظ . عین آدما گیج و منگ اصلا از صبح که بیدار شده بودیم از تو تخت بلند ندشه بود با همون سر و وضع موقع سکس ، رفتم دم اتاقشو گفتم خداحافظ من دارم میرم . دیدم از سر جاش بلند شد ، اومد پایین ، وایساد ، یهو گفت آییییییییییی ، یهو خندید ، گفت بی شعور کونمو پاره کردی . منم خندیدم رفتم جلو و یه لب جانانه دیگه ازش گرفتم . خدا حافظی کردیم و من اومدم تهران

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#432 | Posted: 4 Nov 2012 00:04

شهناز و عمه جون

سلام . من عليرضا هستم . دوست داشتم که اولين خاطره سکسي خودم رو براتون به قلم در بيارم .
قضيه از اين جا شروع شد : ما توي يک خونه ويلايي در شمال تهران زندگي مي کنيم . خانواده ما کم جمعيت هستند من و يک خواهر بزرگتر به اسم شهناز به همراه عمه ام پريسا و مادر و پدرم . ما زندگي خوبي داشتيم . اما اين اواخر اوضاع يکم بهم ريخت . جريان اين بود که يه شب شهناز تا ساعت 2 شب خونه نيومد .
اتفاقا پدر و مادرم هم براي خوشگذروني رفته بودن شمال . اما عمه ام با اونها نرفت . شهناز هم که دانشجو هست.
منم که عشق بدن سازي دارم يکوب دارم 3 ساله که کار مي کنم . باورتون نميشه بگم شايد تو اين سه سال غيبت هاي من رو جمع کنيد به 20 روز هم نميرسه . هميشه عشق تمرين بودم . مربيمون هم خودش ميگه که واقعا پشتکار دارم و خوب انصافي تو اين مدتي که باشگاه رفتم حسابي هيکل بهم زدم و قدم هم حدود 7 سانت بيشتر رشد کرده . خب از داستان اصلي خارح نشيم . گفتم که اون شب من و عمه ام تنها بوديم توي خونه و شهناز
هم تا ساعت دو خونه نيومد . من نگرانش شده بودم چون هيچ وقت از بيشتر از ساعت 10 دير نمي کرد . حدودا ساعت يک ربع سه بود که اومد . وقتي اومد تو حالش خوب نبود.
حالت طبيعي نداشت و همين باعث شد من بهش شک کنم . رفتم جلو و گفتم که کجا بودي ؟
گفت هيچي يکي از بچه ها امشب مهموني گرفته بود منم دعوت بودم .
خيلي بي حوصله به سوالام جواب مي داد .
گفتم آخه چرا اين قدر دير؟
گفت خب طول کشيد . ديگه چيزي نگفتم و اون هم رفت توي اتاقش من که بهش شک کرده بودم رفتم و يواشکي از سوراخ در اتاقش داخل اتاقش رو نگاه کردم .
ديدم داره لباس هاش رو در مياره . بعد از اين که مانتو رو در آورد فقط يه پيرهن و شلوار تنش بود . روي شلوارش چيزي ريخته شده بود که حبعدا فهميدم که مني بوده ! پيرهن و شلوارش رو هم درآورد . بعد از اين که شرت و کرست ها شو رو باز کرد اون ها رو يک طرف انداخت و اومد که از اتاق بياد بيرون .
من سريع دويدم و رفتم توي اتاق خودم و وانمود کردم که خواب هستم . شهناز هم با من اين طوري نبود . يعني مثل اين خواهر هاي مزخرف که حتي نمي ذارن برادرشون موهاي سرشون رو ببينه . من تا حالا خيلي اون رو لخت ديده بودم . خودش هم مي دونست . حتي دو سه بار اطراف ران هاي پاهاشو ماساژ داده بودم . چون مي دونست که من پسر بي جنبه اي نيستم .
( دخترها اگه بفهمند که طرفشون بي جنبه و حريص باشه حتي اگه برادرشون هم باشي نمي ذارن بهشون دست بزني اما اگه بدونن که با چشم هوس بهشون نگاه نمي کني مثل خواهر من حتي لخت مادرزاد هم بيان جلوت براشون اصلا اهميتي نداره ) .
خلاصه خواهرم از اتاق اومد بيرون و رفت طرف حمام . يه 20 دقيقه اي بود که توي حمام بود بعد اون که مطمئن
بود من هنوز بيدارم من رو صدام کرد تا برم پيشتشو کيسه بکشم . وقتي در حموم رو باز کردم زير دوش بود و داشت خودش رو مي شست.
گفت علي جان يه لحظه صبر کن ... بعدش شير آب رو بست و نشت روي زمين تا من پشتشو بمالم . انصافي کيف مي کرد که من پشتشو بمالم چون اين کار رو بلد بودم و حتي يه ميکروب هم تو تنش نمي موند . بعد از اين که پشتشو ماليدم کيسه رو گذاشتم لبه وان . عادت داشت که هميشه من يه ماساژ به پشتش بدم . گفت : علي جون يه ماساژ هم بدي ديگه توپ توپ ميشه .
من هم نخواستم بهش نه بگم شروع کردم . اول از گردنش شروع کردم و تا پايين فيله کمر ( پايين ترين ماهيچه کمر ) ادامه دادم.
اين کار رو چند بار تکرار کردم . گاهي وقتا وقتي که داشتم ماساژش مي دادم مي فهميدم با دستاش پاهاي من رو مي ماله اما خب من اعتنايي نمي کردم . خلاصه بعد از يه حال درست و حسابي از حموم اومدم بيرون . يهو يه فکري به ذهنم رسيد . رفتم داخل اتاقش و سراغ اون شرت و کرست که موقع اومدن درشون آورده بود . وقتي اون ها رو پيدا کردم و بهشون دست کشيدم يک مايع لزج روي اونها احساس کردم وقتي که شرت رو بو کردم فهميدم که بله ! آبجي ما امشب رو به يکي داده . راستش رو بخواهيد يکم ناراحت شدم اما خب با خودم گفتم دختره ديگه و شهوات زنانگي هم يه موقع هايي سراغ آدم مياد .
يهو ديدم که داره من رو صدا ميکنه و مي خواد که حوله و لباس هاش رو براش ببرم . لباس ها رو براش بردم و گذاشتم دم در حموم . راستش رو بخواهيد ازش بدم اومده بود . اين که مي تونست مشکلش رو به من بگه يا حتي اين که ... . نمي دونم شايد پسر غريبه بيشتر بهش مزه داده خلاصه لباس هاشو پوشيد و از حموم اومد بيرون .
اون شب به خوبي تموم شد و خوشبختانه عمه هم خواب بود و متوجه اومدن شهناز و سرک کشيدن هاي من نشد
فردا شب من انتظار داشتم که شهناز ساعت 9 خونه باشه چون قرار گذاشته بوديم که 3 تايي بريم بيرون . اما ساعت 12 شد و خبري ازش نشد . من نگرانش شدم . عمه ام شک کرده بود و نگران بود . ما صبر کرديم تا ساعت حدود يک و نيم شد . يهو صداي بسته شدن در رو شنيدم . با خودم گفتم شهنازه . رفتم و دري که مشرف به حياط بود رو باز کردم ديدم که شهناز ماشين رو آورده تو و داره در اصلي رو مي بنده . من سريع رفتم تو و نشتم
روي مبل و وانمود کردم که سر جام خوابم برده . عمه هم توي اتاقش بود و نمي دونم داشت چي کار مي کرد . وقتي شهناز در رو باز کرد من طوري که وانمود کنم از خواب بيدار شدم از جام پريدم و گفتم شهناز تويي ! چرا دير اومدي مثلا ما امشب قرار داشتيما گفت ببخشيد نشد ديگه و سريع رفت توي اتاقش . من مطمئن بودم که رفته تا
دوباره شرت و کرست هاي کثيفشو در بياره و بره حموم .
رفتم دم در اتاقش و شروع کردم به ديد زدن . وقتي ديدم داره پيرهنشو در مياره سريع در رو باز کردم و پريدم تو. يکم حول شد . گفت علي چه خبره من ترسوندي . گفتم شهناز قضيه چيه ؟ گفت چه قضيه اي ؟ گفتم خودت رو به اون راه نزن . من تا ته ماجراهاتو مي دونم . گفت نمي فهمم . بهش نزديک تر شدم و دستش رو محکم گرفتم يه جيغ آرومي زد و گفت : علي رضا دستمو شکستي . من که حسابي عصبي شده بودم گفتم اگه جريانو برام نگي
از اينم بدتر مي کنم .
گفت باشه دستمو ول کن .
يکم آروم شدم و نشتم روي تختش .
گفتم خب بگو .
گفتش راستش يه چند وقتي بود با يه پسري توي دانشگاه آشنا شده بودم ...
همه قضيه رو برام گفت حتي اين که چطوري حميد به زور ازش درخواست کرده بهش بده و ... قول ازدواج که من مطمئن بودم دروغه !
گفتم خب همين . فکر نمي کردم دختري به سن و سال تو اينقدر راحت گول يه پسر رو بخوره . سرش رو انداخت پايين . من که حسابي عصبي شده بودم بلند شدم و توي اتاق شروع کردم به راه رفتن .
يه دفعه شهناز گفت منم مي دونم اشتباه کردم .
امشب هم نرفته بودم که بهش بدم رفته بودم که آبروشو پيش دوستاش ببرم . اما نبود .
با خودم گفتم کار رو خراب کردي حالا مي خواي زوري درستش کني . بعد گفتم عيبي نداره . اما ديگه دور و بر اين پسره نچرخ .
اگه کسي هم تو دانشگاه مزاحمت شد به من بگو .
گفت چشم . داشتم از اتاقش مي رفتم بيرون که گفت داداشي پشتمو مي مالي ؟ برگشتم و يه نگاهي بهش کردم . شهوت رو توي چشماش خوندم . با خودم يه فکرايي کردم و گفتم باشه . لباست رو در بيار شروع کرد به در آوردن لباسش . لخت لخت شد . فهميدم که از عمد اين کار رو مي کنه چون هيچ وقت اين طوري براي يه ماساژ لخت نمي شد . من رفتم جلو خواستم دستمو بذارم رو کمرش که يهو گفت علي جون مي خوام امشب پاهام رو بمالي . گفتم باشه . شروع کردم از ساق پاي چپش به بالا اومدن . دستم رو بردم روي ران هاي سفيدش و حسابي براش مالوندم . نحوه مالشم هم امشب فرق مي کرد . طوري مي مالوندم که حسابي حشريش کرده بود . بعد يکم
جرات کردم و دستم رو گذاشتم روي کون تپلش . چه کوني بود .
واقعا تو اين داستان ها نميشه براي شخص خواننده توصيف کرد که موقع سکس چه اتفاقي مي افته ! يکم شروع کردم به مالوندن کپل هاي کونش . ديدم هيچي نمي گه . دستم رو گرفتم به شونه هاش و چرخوندمش طرف خودم . ديدم داره زبونش رو مي خوره . گفتم آبجي دوست داري کست رو هم بمالم .
گفت من امشب مال توام .
از اين حرفش حسابي حال کردم . همون جا يه لب جانانه ازش گرفتم . بعد رفتم سراغ کسش يه کس تميز که همه پشم هاش رو هم زده بود و جون مي داد براي خوردن . يه 10 دقيقه اي با کسش ور رفتم . بعد رفتم سراغ کونش .
گفتم شهناز مي خوام کيرم رو فرو کنم توي کونت . برگشت وشلوارم رو درآورد . شرتم رو کشيد پايين وقتي کيرم رو ديد گفت واي تو همچين کيري داشتي و من خبر نداشتم . يکم سرخ شدم . شروع کرد به خوردن . چه حرفه اي مي خورد من که همون اول آبم اومد و ريختم تو دهنش .
بعد برگشت و گفت بکن اين لامصب رو ديگه . منم سريع کيرمو که هنوز با آب مني خودم خيس بود فرو کردم تو کونش . چه کون داغي . مثل آتيش بود . شهناز هي جيغ کشيد . من کيرمو در اوردم و گفتم مي خواي بي خيال شيم. گفت نه بکن . من حاضرم .
داشتم دوباره کيرم رو فرو مي کردم توي کونش که يهو عمه پريسا در اتاق رو باز کرد.
من و شهناز همون طور خشکمون زد . يهو عمه اومد تو و در رو بست . گفت علي رضا بهم نگفته بودي !!! من که جسابي زبونم بند اومده بود هيچي نگفتم .
اما معلوم بود که عمه عزيز ما حشري شده . شروع کرد به در آوردن لباس هاش . واي چه اندامي از يه زن تقريبا
33 ساله بعيد بود همچين اندامي . عجب پستون هايي . مثل 2 تا انار بزرگ و شيرين .
بعد اومد و شروع کرد به خوردن کير من . اين قدر ماهرانه اين کار رو کرد که توي همين ساک اول آبم اومد و ريخت تو دهنش .
يهو ديدم شهناز يه جيغ هوسناک کشيد و گفت : منم مي خوام کيرم رو از تو دهن عمه در آوردم و گذاشتم تو دهن شهناز حسابي مي خورد .
من که ديگه داشتم حسابي حال مي کردم . عمه هم تو مدتي که شهناز ساک ميزد بي کار نموند. طوري که ساک زدن شهناز خراب نشه من رو خوابوند رو رو تخت و کسش رو گذاشت روي دهن من و هي عقب و جلو مي کرد. منم حسابي کسشو ليس مي زدم .
بعد عمه بلند شد گفت علي جون من کير مي خوام . خبي عمه اين بود که مي تونستم از کس بکنمش چون قبلا شوهرش ترتيبش رو داده بود . البته بايد بگم که عمه من بيوه هست و الان با ما زندگي مي کنه . بعد از 3 سال زندگي با شوهرش طلاق گرفت .
واي عجب کسي داشت . ماه . کيرم رو تا ته فور کردم توي کسش و هي عقب جلو کردم . شهناز هم حسابي کيف مي کرد و داشت از زير تخم هاي من رو مي خورد . واي که چه شبي شد . خيلي حال داد . از اون موقع به بعد هم ديگه سابقه نداشت شهناز دير بياد خونه !
مادر و پدرم هم 3 روز بعد از شمال اومدن ما هم تو اون 3 روز حسابي حال مي کرديم . از اين به بعد قرار شده هر وقت خونه خالي شد يه سکس توپ با عمه داشته باشم البته شهناز هم که جاي خودش داره . اميدوارم خوشتون اومده باشه !

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#433 | Posted: 4 Nov 2012 13:13

خاله 25 ساله من

سلام من این داستان رو میگم تا بر خلاف خیلی از داستانهای دیگه واقعی باشه.این یه داستان واقعیه:
اسمم سعید و الان 15 سال و 7 ماه دارم.پسر مودب و باهوش وشلوغی ام.بریم سر اصل مطلب.من همیشه از بچگی با خالم صمیمی بودیم و دیواری بین ما نبود.اون 25 سالشه.دختر خوش اندام و زیبا و سفید پوست که اندام کوچک و نازی داره.اون به تازگی از همسرش جدا شده و خونه ماماش زندگی میکنه.منم یه خواهر 23 ساله دارم که با خالم صمیمی هستند.من وقتی کم کم به سن بلوغ میرسیدم احساس های تازه ای در من یافت میشد که گیج شده بودم.و خجالت میکشیدم به بقیه بگم.من و خاله خیلی زیاد با هم بودیم.از سنین بلوغ کمکم توجهم بهش جلب شد و فهمیدم که چه فرشته ای پیشم بود و من نفهمیده بودم.ولی هنوز دیر نشده بود.با اینکه من 12 سالم بود ولی بازم همونطوری بودیم؛گرم و صمیمی. وقتی من بچه بودم خالم با یه شلوارک جلوم میگشت و وقتی بزرگ شدم با یه شلوار کوتاه!البته این کار رو به خاطر بابا بزرگم میکرد.(خیلی غیرتیه!)من شب و روز دیدش میزدم و کمکم بزرگ میشدم.همیشه وقتی با هم بودیم سعی میکردم خودمو بهش نزدیک کنم،این طور هم میشد.راستش چند بار فقط با شرت و سوتین دیدمش و از خجالت آب شدم.ما وقتی هم رو میبینیم همدیگرو می بوسیم و من دیوونه میشم.ای کاش حس منو می فهمید!وقتی من 13 ساله شدم نامزد کرد و به خاطر نامزدش رابطشو با من کم کرد.من دیگه اونجوری نمی دیدیمش.فقط تو مهمونی و اینجور جاها...!من عاشق اندام خالم بودم و همیشه با لباسهای زیرش حال میکردم.تا حالا پیش هم حرف سکس رو مستقیم نزدیم ولی غیر مستقیم زیاد... .آی دی خالم رو داشتم و هر چند روز یه بار با هم میچتیدیم.اون میدونست که من ناراحت شدم و دل داریم میداد.من چند بار شاهد انگولک کاری خالم توسط اون یارو بودم.و یه بار هم سکسشون رو از لایه کلید در دیده بودم.با پسر داییم هم راجع به این موضوعات سکس زیاد حرف میزدیم(1 سال کوچکتر از من بود).تازه به دختر دایی هم یاد داده بودیم.وقتی 3 تای جمع میشدیم خونه ما فیلم پورنو میدیدیم.من چندین بار میتونستم دختر دایی رو بکنم ولی نمی دونم چرا نکردم!ولی پسر داییم وقتی دختر دایی رو یه بار تنها گیر میاره کارشو میسازه!خودش میگه یه جور گذاشته تو کونه دخترعموش که جر خورده!من همیشه پشت کامپیوتر با خالم راحتترم آخه یکم سکسی حرف میزنیم ولی نمیدونم چرا وقتی رو در روییم چرا نمی زنیم! من احساس میکردم که خالم به من تمایل داره و بعد احساس میکنم چیزی بیش از فکر و خیال نیست.من با شوهر خالم خیلی صمیمی شدیم.من هفته ای یه بار خونشون میخوابیدم!شبها که خالم میخوابید با هم از ماهواره فیلم پورنو میدیدیم!خالم تو خونه خودشون خیلی راحت بود.یادمه یا بار که تنها تو خونشون بودیم یه شلوار استرچ خیلی چسبناک پوشیده بود که اگه زیاد دقت میکردی کسش معلوم میشد.منم هم دیوونه میشدم.من یادمه یه 1 روزی شوهر خالم خونه نبود من اومدم که شوله زرد بدم به خالم:
...درینگ..درینگ..کیه؟..منم خاله شوله زرد آوردم...بیا تو..
وقتی رفتم تو دیدم از حموم تازه در اومده و یه حوله به تن داره.گفتم خاله مزاحمم برم؟...گفت نه بابا وایسا لباس بپوشم منم میام باهات... گفتم باشه.وقتی با اون حوله اومد تا بهم چایی بده وقتی خم شد تا نافشو دیدم.تا حالا اینجوری پستونهاشو ندیده بودم.سریع شق کردم.نشست کنارم و پاشو انداخت رو پاش منم وقتی پاهشو دیدم مردم و زنده شدم.تصور کنید یه حوله ای که از زانو باشه،وقتی با اون حالت بشینی از کجا میشه!بیچاره هم حق داشت.چون من پسر چشم و دل پاکی ام!(نه برا اوووون)ا.خواستم مثل داستانهای سکسی سر صحبت رو بازکنم : خاله یه سوال دارم...بپرس دیگه(داشت شیرینی و چای میخورد)چرا شما زنا این قدر حمومتون طول میکشه؟...گفت نمودونم بزرگ شی میفهمی...منم گفتم:از این بزرگتر؟!!!.بعد گفتم :که....گفت چی میگی بگو چرا حرفت رو خوردی؟...هیچچی یه سوال جنسی داشتم.(یه لحظه حالتش یکم عوض شد.)چی؟... خاله شلوار استرچ چجوریه؟من ندیدم تا حالا...هیچچی شلوار های کشی.برا چی پرسیدی؟...هیچچی من تو یه داستانی خونده بودم...اسمش چی بود؟...اسم نداشت از این داستان کوتاهاست.(داشتم میمردم از شق درد.). بعداً بلند شد و رفت سمت اتاق تا لباس عوض کنه.منم ظرفهارو جمع میکردم(با یه کیر شق شده 16Cm )دیدم اومد بیرون و گفت که یه لحظه آرایش کنم بریم.من وقتی اون لباشو دیدم بهشون خیره شده بودم.دیدم خالم خندید و گفت:چیه خوشگلن؟منم گفتم:اِاِاِ... و بعد راه افتادیم بریم.من با ماشینمون اومده بودم(.من از بچگی رانندگی میکردم و خوب هم میروندم.) و خاله هم گواهی نامه نداشت.سر راه رفتیم داروخونه و تو صف بودیم.من همینجوری به ویترین خیره بودم و تو فکر...که خالم با یه لحن خاصی گفت بریم.(بعداً که اومدم دیدم به کاندومها خیره بودم و خودم خبر نداشتم.)اون روز هم گذشت.من هر روز نیازم بیشتر میشد و بزرگتر میشدم.تا خالم طلاق گرفت و رفت خونه مامان بزرگم.چند ماهی حالت خوبی نداشت ولی بعد مثل اولش شد.منم مثل همون زمونا ... .یادمه 10-15 روز به خاطر یه مسافرت نذری رفتن مسافرت.چون من و خاله امتحان داشتیم موندیم خونه.شب همون روز رفتم تا جا بندازم و تو حال خوابم که دیدم خالم میگه بیا با من رو تخت بخواب.منم تو کونم عروسی بود و قبول کردم.میشد شهوت رو از چشام دید.2ماه بود که خود ارضایی نکرده بودم و فقط یه بار محتلم شده بودم.اون شب با هزار مصیبت خوابیدم و شب خواب خالم رو دیدم.عاشق اون صحنه ام؛میکردمش و آبمو توش خالی کردم.بعد پاشودم دیدم بــــــــــله... آبم اومده.هوا روشن شده بود و من سریع رفتم دوش گرفتم واومدم دیدم خالم صبحونه درست کرده واسمون.سر صبحونه بهم گفت معلومه بزرگ شدی ها باید زنت بدیم...(با شوخی و کنایه). من بهش گفتم که زود هنوز پشت لبم تازه سبز شده!من اونجا که بودم لپتابشو انگلک کردم و چند تا فیلم پورنو که خودم هم دیده بودمشون یافتم.ولی حیف پاکشون کرده بود و فقط اسمشون بود.منم مدرکی نداشتم.اون مثل قدیما با یه شلوار(یا شلوارک نمیدونم)که تنگو کشی بود و تا بالای زانو هاش اومده بود پوشیده بود و یه تاپ ناف نشان.من همه روزو دید میزدمش.دیگه طاقتم به طاق رسیده بود و خسته از دید زدنش بودم.میخواستم یه بار بوسش کنم(حد اقل).نمی دونم چرا ما نمی تونیم با هم صیغه بشیم!اون الان یک ساله که طلاق گرفته و هیچ رابطه ای نداشته.منم که خودتون میدونیــد... به غریبه هم نمیشه اعتماد کرد. الان 3-4 ماه از اون 10 روز گذشته من هنوزم به فکرشم.بیشتر از فکر.الان وقتی میاد اتاقم کنار هم دراز میکشیم رو تختم و بازم مثل قدیما...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#434 | Posted: 5 Nov 2012 00:25

ادامه شهناز و عمه جون

وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد.
ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.
بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد.
داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود.
یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.
رومو که برگردوندم دیدم بعله خانم آرایشگر با یک لباس لختی که سینه هاش داشت از تو گلوش در میومد جلوم ایستاده. وای اگه بهار نبود خودم و نمیتونستم کنترل کنم و همونجا میپریدم روش. یک آرایشی کرده بود که از بهار هم زیبا تر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم این همه پول بی زبون و چرا گرفته، چون خانوم خرجشون زیاده.
بالاخره با زحمت از اون خانم دل کندم و با بهار به سمت تالار حرکت کردیم.
تو ماشین که بودیم بهار گفت : سعید من زیبا ترم یا اون ؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم : کی؟
گفت: همون خانمِ آرایشگره.
گفتم اوه اوه اون که مثل جادوگرها بود. معلومه تو صد برابر ازاون زیبا تری.
اما تو دلم گفتم اگه تو نبودی اندازه پولی که گرفته بود،.... میکردمش !!.
بعله. ساعت ها گذشت و یک عالم خانم خوشگل خوش تیپ و که هر کدومشون یک جور خودشون و به نمایش گذاشته بودن و ما تو اون تالار دیدیم و این کوچولومون هم که شب قبلش کلی برای امشب آمادش کرده بودیم شیطونی هاشوکرد تا ساعت شد دو نصف شب.
من موندم و بهار. این مونده بود و اون. من که هم خسته بودم هم از سر سینه ها و باسن ها و..س هایی که به شکلهای مختلف اون روز دیده بود شهوتی. نمیدونستم بخوابم یا ادامه بدم. روی تخت با همون لباسای مجلسم نشسته بودم که دیدم بهار با لباس عروسش اومد جلو گفت: پاپیون پشتم و باز کن.
بعد از باز کردن خیلی آرام تورش و از سرش برداشت و بعد با سر دندون دونه دونه دست کشهای سفید تو دستاشو خیلی آهسته بیرون آورد. خیلی آرام زیپهای کنار لباسشو باز کرد و از اونجا بدن سفید به نمایش در اومد. لباسشو از روی سینه باز کرد و خیلی سریع لیز خورد و روی زمین افتاد. زیرش یک گن سرهمی تنش بود دیگه نمیتونستم نگاهش کنم.
خط بهشتش از همین رو دیده میشد و سینه هاش و که دیگه نگو، مثل دو تا توپ بیرون زده بود. اینجا بود که دیگه باید من کمکش میکردم و زیپ گن شو باز میکردم.
دستهام گیرایی پائین کشیدن زیپش و نداشت. بالاخره بازش کردم. بهار جلوی لباسش و گرفته بود و بمن گفت نمیخوای لباسهات و در بیاری.
منم یک نگاهی به اون و خودم کردم و با نظر تایید از اتاق خارج شدم. لباسهام و در آوردم. با در آوردن لباسهام خستگی اون روز هم از تنم در اومد.
یک روبدوشام مشکی کوتاه برای من گذاشته بودن، تنم کردم و به اتاق خواب رفتم. با ورودم، فرشته ای دیدم که برای بردن من به بهشت به زمین نازل شده بود. بهار یک لباس خوابی پوشیده بود که سر و ته و پشت و روش مشخص نبود. رنگش هم رنگ بدنش و کامل پوشیده و با هر حرکتی که به بدنش میداد همه جای بدنش دیده میشد.
دیگه خستگی در بدنم دیده نمیشد. بهار رفت روی تخت نشست و این گونه وانمود میکرد که میخواد بخوابه، با نشستنش روی تخت تمام پاش تا بهشتش از لباس بیرون اومد و خیلی چشمک میزد.
بهار روی تخت دراز کشید و با این حرکت سینه هاش هم از لباس بیرون اومد.
بهار: نمیخوای بخوابی؟
- چرا عزیزم ولی نمیشه.
- چرا نشه؟
- حالم خرابه.
- خوب اگه میخوای ببرمت دکتر.
- نه عزیزم دکتر من همینجاست و داروش هم تجویز شده.
- خوب استفاده من تا خوب بشی.
روبدوشام و از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. سعید کوچیکه. داشت سرش و میاورد بالا. کمی خجالت میکشیدم ولی خوب جای خجالت نبود، خودم و به بهار چسبوندم. یک لحظه از جاش پرید. تا اون لحظه ندیده بود که من لختم.
کمی چپ چپ به من نگاه کرد و آرام نی آتشین منو گرفت توی دستش و کمی لمسش کرد. منم کم کم دستم به سینهاش رسیده بود و داشتم با اونها بازی میکردم.
بهار گفت : سعید امشب بعله. گفتم آره بعله.
یک خنده قشنگی کرد و گفت سعید من همیشه یک آرزو داشتم، میخوام آرزوی من و برام عملی کنی.
گفتم: جان بگو هرچی باشه قبول.
گفت قول میدی.
گفتم قول مردونه.
گفت : من همیشه شنیدم کار شب اول خیلی زمان میبره، ولی من همیشه آرزوم بوده خیلی سریع باشه مثل تجاوز کردن و غیر معمول!
خیلی برام غیر منتظره بود هر فکری میکردم جز این.
خودم و برای یک سکس طولانی میخواستم آماده کنم اما چپه شد.
گفت: قبول میکنی؟
گفتم هر چی تو بگی و بخوای.
قرار شد از اون انکار باشه و از من اصرار و به زور کارم و انجام بدم.
خودم و روی تخت انداختم و حالت خواب و به خودم گرفتم. بهار فکر کرد که ناراحت شدم و میخوام بخوابم، کاملا احساس کردم که اون ناراحت شد و پشت به من روی تخت خوابید. دستم و بردم کنار تخت و خیلی آرام کرم و برداشتم و به نی لبکم مالیدمش و سریع از جا بلند شدم و پاهای بهار و گرفتم و از هم باز کردم و خودم و بین پاهاش قرار دادم. اونم سریع دستش و گذاشت روی بهشتش. دستاشو گرفتم و باز کردم ولی باز خودش و جمع کرد. مثل مار به خودش میپیچید و نمیذاشت که کارمو بکنم.
آخر با دندون سر سینه ها شو گرفتم و خیلی محکم فشار میدادم، با دست مچ دستاشو گرفتم و دو طرف بدنش به صورت تی باز نگه داشتم. دیگه از درد نمیتونست تکونی به خودش بده. لبم و گذاشتم روی لباش و با بالاترین سرعت و با فشار آلتم و تو بهشتش جا دادم و تا ته فرو کردم.
با این که دهنش و با دهانم گرفته بودم ولی تا میتونست داد میزد تا جائی که اشک از چشاش اومد.
خیلی دلم براش سوخت ولی خوب خودش میخواست و گفته بود در هیچ شرایط کارو قطع نکنم!
با سرعت زیاد تو بهشتش تلنبه می زدم و با چشمام درد و توی چشاش، صورتش و تمام بدنش میدیدم.
احساس میکردم یک مایع لزج آلتم و پر کرده.
چند دقیقه ای این کار و تکرار کردم و واقعا نمیدونستم که بهار داره لذت میبره یا درد میکشه. بدنش داشت میلرزید. و از چشاشم اشک میومد. ناگهان با فشار زیاد آبمو تو بدنش خالی کردم و بی حال روی بهار افتادم. هنوز بدنش میلرزید.
آرام خودم و از روی بدنش قل دادم و روی تخت دراز کشیدم.
کمی که به حال اومدم و از جام پاشدم دیدم تمام آلتم و تخت پر خون. مثل این بود که سر مرغی رو اینجا زده باشن .
بهارهم اصلا نمیتونست. خودش و تکون بده.
رفتم توی دست شوئی خودمو شستم و اومدم روتختی رو از زیر بهار جمع کردم. و براش یک نوار بهداشتی گذاشتم و شرتش و پاش کردم. و توی بغلم گرفتمش و خوابیدم.
صبح با سرو صدا از جا پاشدم. صدای همه مییومد. فکر میکنم همه فضولها اومده بودن تا ببینن دیشب چه خبر بوده. لباس تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم بعله. خانومها ( نزدیکهای بهار و من ) همه سرشون زیر دامن کوتاه لباس خواب بهاره و دارن کار شناسی میکنن. با دیدن من همه دست از کارشناسی کشیدن و شروع به نظر دادن کردن که بعله. چه عجله ای داشتی و چکار کردی و هزار حرف و حدیث دیگه.
بهار صدا زدم گفتم یک لحظه بیا. آخههه بنده خدا اصلا نمیتونست از جاش پاشه. وقتی هم که پاشد مثل این مرغابی ها راه میرفت. وقتی اومد توی اتاق گفتم چطور بود گفت عالی.
باورکنید هنوزم میگه اون شب اول یک چیز دیگست و خیلی بهش حال داده!!

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#435 | Posted: 6 Nov 2012 01:59

سکسم با خواهرم مهری

بعد از سکس اون شبم با سپیده (دختر خوندم) کلا دیگه نگاهم به دیگران تغییر کرد و احساس می‌کردم خوب مگه چه عیبی داره ۲تا آدم همدیگرو بخوان با هم باشن فارغ از ارتباطات خونی که با هم دارن یا باید و نباید‌های دینی.
برای همین به خواهرم که بسیار زیبا بود و تازه هم ازدواج کرده بود نظر پیدا کردم.البته او تنها کسی‌ بود که از فامیل خودم با من قطع رابطه هم نکرده بود و با هم رفت و آمد داشتیم.از سکسم با سپیده چند ماهی‌ میگذشت و تو این چند ماه سکس‌های فوق‌العاده هارد و هاتی با هم داشتیم.که البته بیشتر نظر سپید بود که از سکس‌های هیجانی لذت می‌برد و این باعث شده بود که تو بدن و رفتارش تاثیر زیادی بزاره.و بدن زنونه پیدا کرده بود که مادرش فکر میکرد با سعیید ارتباط سنگینی‌ پیدا کرده که همین باعث شده بود به فکر ازدواج کردنشون بیوفته که البته من هم موافق بودم.
بگذریم می‌خوام چگونگی‌ ارتباط سکسیم رو با خواهرم مهری بگم که تقریبا ۳ ماه بعد از سکسم با سپیده اتفاق افتاد
مهری ما الان ۲۹ سالشه و پارسال با هم دانشگاهیش ازدواج کرد.دختر بسیار زیبا و سکسی بود بطوری که مجردیم همیشه به خودم می‌گفتم حیف خواهرمه.اما یادم نمیره وقتی‌ تو خونه با هم بودیم و اون جلوم راه میرفت یا از حموم که بیرون میومد فقط با یه حوله دورش واقعا تحریک میشدم.اما خوب خواهرم بود دیگه.اما بعد از سکسم با سپیده فکرم تغییر کرده بود و می‌گفتم حیف که از دستم در رفته.تا اینکه یه‌روز دفتر خاطرتش رو تو خونشون دیدم و اونو برداشتم و بردم با خودم.چه کاری کرده بود و با کیا دوست بود و خلاصه خاطرات جالبی‌ توش بود تا چند صفحه ی که برام خیلی‌ جالب بود.برای من بود که اونم راجع به من همون فکرای حیف که داداشمه رو داشت و اینکه خوش به حال الهام داداش جیگرمو خوب تور کرد و اگه خواهرش نبودم که نمیذاشتم دست هیچ کس دیگی به بدن مثل مرمر داداشم بخور و این حرفا.
با خوندن این صفحه ات خود بخود کیرم شق کرده بود.و دنبال یه راه می‌گشتم که کاری کنم.
۲-۳ روز بعد از برداشتن دفتر خاطرات بهم زنگ زد که داداش کارت دارم گفتم شرکتم بیا .طرفای ظهر بود که اومد.و داشت با زبون بیزبونی میگفت که اون روزی که خونمون بودی دفترم گم شده ندیدیش.که بیمقدمه گفتم چرا دست منه.اون روز چیزی خواستم بنویسم دنبال کاغذ گشتم رفتم تو کمد دست کردم این افتاد دستم بعد که نوشتنم تموم شد بعضی‌ صفحه هاش برام جالب اومد نتونستم جلو خودمو بگیرم برداشتم خوندم.کشو میزمو باز کردم و دفترو بهش دادم.با صورتی‌ سرخ که هم از خجالت بود هم عصبانیت گفت: اینا خصوصی بود.بعد با لحنی کنجکاو گفت کجاش برات جالب بود؟
گفتم خودم که یهو سرخ شد و اومد چیزی بگه.پاشدم رفتم طرفش دست گذشتم رو لباش گفتم هیس.چیزی نمیخواد بگی‌.اون که هنوز فکر میکرد من شاکی‌ شدم گفت :داداش توضیح میدم.گفتم لازم نیست عیبی نداره که من اتفاقا کیف کردم.که خواهرم اینقدر هوادارم است.ببینم هنوزم همون داداش جیگرت موندم یا دیگه داوود جیگرته؟ نمیدونست چی‌ بگه گفت یعنی‌ چی‌ داداش؟گفتم یعنی‌ الان که با اون میخوابی خوب بهت حال میده یا هنوزم دوست داری با من یه حالی‌ کنی‌؟گفت داداش این چه حرفیه اینا مال قدیماست.پاشدم رفتم طرف در و به منشیم گفتم :با خواهرم یه جلسه دارم کسی‌ مزاحم نشه.درو قفل کردم و رفتم طرف مهری.و به سرو صورتش دست می‌کشیدم و گفتم ولی‌ همون قدیما من هم می‌گفتم حیف که خواهرمی ولی‌ الان نه مهم نیست چه عیبی داره هم من می‌خوام هم تو.گفت آخه دیگه دیره هم تو زندگی داری هم من
گفتم مهم نیست که توهم زندگیتو میکنی‌ من هم زندگیمو می‌کنم داود هم با داداشت قرار داشته باشی‌ که شک نمی‌کنه همینجور الهام من.و تو این حال داشتم باهاش ور میرفتم و اون از استرس پاشده بود سرپا و من داشتم باهاش ور میرفتم و کونو پستنشو میمالوندم و تو گوشش پچ پچ می‌کردم.اونم با وجودی که همه بدنش داشت میلرزید با چشمای بسته و دهن باز که با صدای حشری نفس می‌کشید به حرفم گوش میکرد.
منم که دیدم همه چی‌ حاضره شروع کردم به لب گرفتن و باسنشو میمالوندم و به کیرم که شق کرده بود فشار میدادم مهری رو و کیرمو رو کوسش میمالوندم. که بعد از یه لب حسابی‌ گرفتن تو صورتش نگاه کردم و روسریشو که به خاطر مالوندن سرو گردنش افتاده بود رو شونه اش برداشتم رو میزم انداختم و به لای موهاش دست کشیدم و نوازشش می‌کردم و گفتم مهری جونم عزیزم خوش بحال داود مثل الهام.با چی‌ میخوابن اینا نه؟گفت: کوفتشون بشه هر دوشون و دوباره لبشو داد بهم و منم براش حسابی‌ خوردم توری که زبونشو می‌کشیدم وقتی‌ می‌خواست لبهاشو برداره از لبم. و وقتی‌ دردش اومد با شیطنت یه بشگون از سر کیرم گرفت که ای‌ وحشی یواش.شلوارمو از پام در آوردم و گفتم هنوز وحشیو ندیدی.که اومد طرفم نزاشت شرتمو در بیارم گفت وایسا کار خودمه.بعد لباسم رو در آورد و نشست به کیرم از رو شرتم دست می‌کشید و گفت وای این دیگه چیه؟ میگم چقدر کون و پرو پاچهٔ الهام گندست معلومه دیگه با این اونو میگای.بعد شرتمو کشید پاین وکیرم افتاد بیرون میمالوندش به صورتش و میگفت جون وایییییییی چه چیزیه این .لیس جانانه زد توری که گفتم همین اول کار آبمو میکشی بیرون بعد پاشد گفت همین الان اینجا ترتیبمو میدی؟گفتم آره دیگه الان من یا تو میتونیم بی‌خیال بشیم برای بعدن بمونه؟گفت من که اصلا گفتم منم نه گفت پس برو کارمندارو رد کن چون نمی‌خوام با ترس و لرز بدم گفتم الان که لختم؟ گفت دیگه دیگه لباسمو تنم کردم دوباره و رفتم از اتاق بیرون و به منشی‌ و باقی‌ کارمندا گفتم امروز رو برن خونه ساعت ۱ بود و همه استقبال کردن.۱۰ دقیقه بعد رفتن در واحد رو بستم و رفتم سر وقت مهری که دیدم رو کاناپه چرمی که تو اتاقم بود ولو شده و لخت منتظرمه چند دقیقه دور ایستادم و به اندام مثل پری دریایی‌ مهری نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد چیزی که میدیدم سینه ی که انگار تو سوتین است به همون خوش فرمی و سفتی یه بدن مثل دلفین زیبا و کوسی که معلوم بود چه چیزیست خوش تراش و زیبا لباسمو کندم که بپرم روش که یهو فکری به سرم زد و گفتم پاشو و برام راه برو و خودتو برام نمایش بده.رفتم نشستم رو کاناپه و اون رو بلند کردم که برام عشوه بیاد.
و خواهرم چی‌ کار کرد کم مونده بود از وری که با کیرم میرفتم ارضا شم.قمبول که کرد جلوم و با اون دستای نازش میزد رو یه لوپ کونش و موج می‌افتد رو اون بدن ژله‌ای احساس می‌کردم دارم می‌کنمش و همون جوری کیرم تکون تکون میخورد.خلاصه گفتم بیا مهری بیا ببین من بهتر می‌کنم یا داوود گفت اومدم عزیزم بیا بکن ببینم من خوش کوس ترم یا الهام و اومد نشست جلوم و زانو زد رو زمین و کیرمو گذاشت تو دهنش و میخورد و موقع ساک زدن تو چشمم نگاه میکرد .اوم اووم اوومممممم همینجور میگفت و کیرمو میخورد بدنمو نوازش میکرد و کیر میخورد و منم که دیگه نمیدونستم دارم چطوری حال می‌کنم و اه و اوهم بلند بود کیرمو با دستش میمالوند و میگفت جوووووون ووووویییییییییییی به این میگن کیر مال منه امروز مگه نه؟ گفتم آره عسلم همش
مال تو بخورش فقط خایه هام و لیس بزن گفت چشم عشقم.تخممو کرده بود تو دهنش و می‌خورد و من هم رو هوا بودم و دست از پام نمی‌شناختم. چنگ انداخته بودم به موهاش و سرشو گرفته بودم تو دستم و تو دهان مهری تلمبه میزدم کیرمو.
صدام که بلند شد فهمید آبم تو راهه لبشو غنچه کرد جلو کیرم و با زبونش میزد سر کیرم و با دستشم کیرمو میمالوند و جیغ میزد آب آب بده که من دیگه نفهمیدم و پاشیدم تو دهنو صورتش وایییییییییییی که چه حالی‌ میداد مثل یه کوه آتش فشان داشتم به خودم میلریزدم و آبمو خالی‌ می‌کردم تو دهنش زبونشو آورد بیرون و آب کیرمو که تو دهانش جمع شده بود نشونم داد و خواست بگه جون که آبم پرید تو گلوش و سرفش گرفت و باخنده قورتش داد و گفت جون عزیزمی چه آبی بود شورررررر داغم بود وای‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی حال داد پاشو نوبت توئه که کسمو بخوری منم آبم بیاد فعلا,گفتم چشم فدات شم بیا بشین رو دهنم کستو بخورم .و همون جور که نشسته بودم رو کاناپه اومد و سرپا رو کاناپه ایستاد و یه پاشو این ورم و یه پاشو انورم گذاشت و دستشو رو پشتی‌ کاناپه دو طرف سرم گذاشت و کوس هولوشو بهم نشون میداد و میپیچید به خودش و میگفت چطوره جیگرتو بخورم.خوب کوسی دارم.من که اون پستونای به بزرگی‌ و گردی نارگیل مهری و میدیدم بالا سرم و داشتم میملوندم اونارو نتونستم جوابی‌ پیدا کنم که بگم با نیشخند گفت باشه داداشی میدم آنهاراهم بخوری و بمالونی اصلا برام بذار لاش و روش ارضا بشی‌ ولی‌ اول کسم بخور برام چه جوره خوشت میاد؟ کوسش که مثل یه تیکه کتلت پف داشت و بهمون رنگ بود معلوم بود زیاد داده یا داوود حسابی‌ گایدتش ولی‌ مشخص بود که کوس توپ و باحالیه چوچولش هنوز مثل الهام خودم بیرون نزده بود و مثل یه دختر فقط یه چاک لای پاش بود ولی‌ خوب چه چاکی که من جلوی خودمو نمیتونستم نگاه دارم و همینجور زبونمو میمالیدم به کوسش و براش لیس میزدم و حتا زبونمو می‌کردم تو کوسش طوری که با دماغ میرفتم تو کوسش و چوچولشو میمالوندم اونم که حسابی‌ داشت از حال میرفت توری شد که نتونست رو پاهاش وایسه و ولو شد منم برا اینکه حسابی‌ برای مهریمون سنگ تموم بذارم اونو کشیدم رو کاناپه و خودم نشستم زمین لنگشو دادم دستش که بگیره بالا و براش بازم خوردم کسشو واییییییییییی که چه کیفی میکرد خواهرم موهامو چنگ میزد و با جیغ میگفت بخور الان میاد بخور اومد جووووون بخور کسمو آره آره جیغ میزد و لرزه زیادی رو بدنش داشت و همین جور کسشو تو دهنم فشار میداد نگاش کردمو با کیرم مالوندم روش که جیغ زد وای مهران چه داغه سوختم و دستمو گرفت منو کشید رو خودش و کوسش که اینقدر خیس بود که در همون حاله روش دراز کشیدن کیرم سور خورد و رفت تو کوسش که همون لحظه ارضا شد و چنگ انداخت کمرم و جیغ زد ایییییییییی مهران اومد عزیزم اومد جووووون واایییییییییییی توم حسابی‌ خیس شد آخ جون.کیرمو کشیدم بیرون چون تو کوسش واقعا داشت می‌سوخت
بعد سریع بغلش کردم که آروم بشه مثل کوره داغ بود داغ که نه داشت می‌سوخت.میبوسیدمش و قربونش میرفتم.گفت مهران خیلی‌ حال داد حالا بکن منو یالا.زدم رو لوپای کونش گفتم چشم شما بده من می‌کنم.لبخند شیطونکی زد و گفت: کون می‌خوای بلا؟ گفتم اگه بشه برای پیش غذا که از خنده ریسه رفت.و رو کاناپه بر گشت و برام قمبول کرد گفت بیا کونمو بکن عزیزم.که یدونه زدم رو کونش و گفتم از رو کاناپه پاشه و رو دسته کاناپه با شکمش دراز بکشه که وقتی‌ این کارو کرد کونش رو دسته کاناپه آماده گاییدن شد و چون با شکم رو کاناپه بود پاهاشم زمین نبود و رو هوا آویزون بود یعنی‌ اصلا کاری برای انجام دادن نداشت جز دادن!!
رفتم وسط پاهاش و ا ونارو باز کردم و کونشو برانداز می‌کردم کیرمو هول دادم تو کوسش که حسابی‌ خیس شد و کشیدم بیرون و با آب کوسش سوراخ کونشو نرم می‌کردم و توف مینداختم تو کونش و باز می‌کردم تو کوسش و کیر خیسمو می‌کشیدم بیرون و میمالوندم رو سوراخ کونش که مهری میگفت جون تو هم چه کارای بلدیا شیطون این از مدل گایدنت اینم از نرم کردن سوراخم بیخود نیست الهام روز به روز خوشگل تر می‌شه.گفتم دیگه دیگه ما اینیم.گفت خوب توام زود باش دیگه کونم به خارش افتاد بکن گفتم چی‌؟گفت بکن هی‌ می‌گفتم چی‌ اونم میگفت بکن کونمو بکن که یواش یواش سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ و هل میدادم تو که صداش تغییر کرد آاایییییی بکن اوووومممممممم وای جر خوردم آااییییییی توف بزن مهران آایییی کشیدم بیرون و بازم براش توف زدم و تکرار کردم چند بار این کرو تکرار کردم که دیگه داشت جا وضع میکرد و مهری هم دیگه داشت با حال ناله میکردم که شروع کردم به تلمبه زدن که دیدم نه داره لذت میبره اونم چه لذتی جیغ‌های از رو شهوتش اتاقو برداشته بود و منم چه تلمبه‌ای میزدم .میزدم رو باسنش می‌گفتم خوبه ؟ در چه حالی‌? میگفت بکن جون بکن که داری جر میدی آب بریز یالا آب کیرتو خالی‌ کن که حسابی‌ این حرفش حشریم میکرد که یهو آبم پاشید تو کونش از نعره کشیدنم فهمید دارم ارضا میشم که جیغ میزد واااایییی بریز بریز بریز جونم که یهو توشو خیس کردم که جیغش در اومد جووووون چه داغه اووووومممممممم که دیگه پاهام داشت شول میشود و نمیتونستم رو پاهام وایسم که سریع از زیر کیرم پاشد و اومد منو گرفت و نشوند رو کاناپه نشست بغل دستم و بغلم کرد جون داداشی آروم باش حال داد؟ حرف نمیتونستم بزنم فقط نفس نفس میزدم.
یواش یواش که آروم شدم دیدم داره کیرمو با دستمال نم دار تمیز می‌کنه حسابی‌ و برام ساک زد.ووووووااااییییییییی که چه ساکی انگار نه انگار الان ارضا شدم کیرم شق کرد اونم چه شقی.گفتم کس میدی؟گفت آره کیر می‌خوام ببین چه کیری داری یه وجبه اووففففففففف چه قدرم کلفته فکر کنم زوری بره توم. که پاشد اومد روم من که رو کاناپه ولو بودم اون هم نشست رو کیرم که کیرم واقعا داشت به زور میرفت تو کس نچندان تنگش.
جیغ‌های باحالی‌ میزد و همین جوری رو کیرم بالا پایین میکرد که یواش یواش داشت همه کیرمو جا میداد تو خودش منم حسابی‌ پستونشو مالوندم و بعضی‌ وقتم کونشو میمالوندم که خیلی‌ کیف میکرد و با دستش همه تخت سینمو نوازش میکرد.جیغ میزد آااااییییییییی خوب میدم ؟ کسو میبینی‌ چطوره به این میگن کوسا میبینی‌.می‌گفتم آره کوس بده جووووون که حسابی‌ داشت روم سواری میکرد که یهو حس کردم کیرم و کردن تو آب جوش و سوختم فهمیدم داره ارضا می‌شه که خواستم بلندش کنم جیغ زد نه روم فشار آورد و بلند نشد خم شد روم و صورتمو گرفت و نگام میکرد و گفت بریز توش زود باش آااییییییییی که منم دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم و ارضا شدم اونم چه ارضایی.خوابید روم و از هم دیگه لب میگرفتیم و اونم که ارضا شده بود هر دومون از حال رفتیم و رو من ولو بود تا اینکه از روم شل کرد که برگرده اونم رو کاناپه ولو بشه.
نگاش کردم و گفتم حالا چی‌؟ چی‌ می‌شه چی‌ کار بود کردی؟گفت اونجاشم بذار من فکرشو بکنم.تو نگران نباش.کیف کردی خوب بود بوسیدمش و گفتم آره عزیزم.گفت من باحالترم یا الهام؟گفتم دیگه نشد هر گل یه بوی میده توهم بذار این جوابش بمونه برای من.نیشخندی زدو گفت باشه و این ماجرا فعلا اینجوری تموم شد.

نوشته: مهران

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#436 | Posted: 10 Nov 2012 10:40
سکس با مامان جونم

سلام داستانی میخوام براتون بنویسم کاملا واقعی حتا اسماش بازم باور کردن و نکردنش با خودتون
من ایمان 20 سالمه و مامانم مریم 38 سالشه ما تو تهران زندگی میکنیم و وضع زندگیمون خوبه واسه همین مامانم با بوتاکس و عمل جراحی زیبایی خودشو جوون نگه داشته سینه ها و کون و کسشم سر حاله سر حاله درست مثل یه دختر 20 ساله. من با مامانم همیشه راحتم جلوی من لباسای باز میپوشه جلوی من لباساشو عوض میکنه من هیکل لختشو زیاد میبینم سینه هاشو هم ازم قایم نمیکنه ولی هیچ وقت نذاشته کون و کسشو ببینم مردونه هیکل خوبی داره
پدر من تاجره و همیشه 1 هفته در میون خونه نیست خواهرمم دانشجوی مشهد
ماجرا از اونجا شروع شد که پدرم واسه یه سفر دو ماه کاری 1 ماه بود که از پیش ما رفته بود پدرو مادرمم خیلی سکسین و هر شب که با هم هستن صداشون تا اونور دنیا میره خلاصه مادرمم 1 ماه بی کیری کشیده بود و هر شب با یه کیر ژله ای با خودش ور میرفت یه بارم کیرشو از تو کمدش پیدا کردم
شب یلدا بود و ما تو خونه تنها بودیم از اول شب رفتار مادرم یه جور مشکوک بود مثلا وقتی رفت دوش بگیره به من کفت بیا پشتمو بشور وقتی رفتم برای اولین بار دیدم شرت نپوشیده ولی یه جور نشسته بود که کسشو نبینم فقت کونش معلوم بود وقتی دیدم سریع کیرم شق شد سریع شستمشو زدم بیرون که 3 نشه
بعد حموم دیدم با یه شرت سوتین سد خالی اومد بیرون بازم به روم نیاوردم بعد شام با همون وضع نشست پای تلوزیون منم رفتم توی اتاقم تا به یاد هیکلش خودمو خالی منم رفتم یه فیلم سوپر گذاشتم کامپیوتر من پشت به در اتاق خیالم راحت بود که مادرم داره فیلم میبینه شلوارمو تا نصفه کشیدم پایین شروع کردم داشت آبم میومد که یه دفعه یکی زد رو شونم گفت این چیه شیطون نفسم بند اومد آبمم خشک شد میترسیدم برگردم پشت که مادرم صندلی منو چرخوند طرف خودش تو همون حالت که دستم رو کیرم بود سریع شلوارمو کشیدم بالا و خودمو جمع و جور کردم دیدم داره میخنده هیچی نگفتم گفت پاشو گفتم چیه گفت تلفن کارت داره رفتم دیدم دوستمه از اون که خداحافظی کردم دیدم مادرم هنوز تو اتاقمه یواش رفتم دیدم نشسته رو صندلیم فیلمو نگاه میکنه وقتی متوجه شد من اومدم گفت اینا چیه دیگه نگاه میکنی منم با خودم گفتم اگه الان کاری نکنم تا آخر عمر باید تنه بشنوم به خودم جرعت دادم گفتم مگه چشه برگشت منو نگاه کردو گفت رو رو برم بازم سرمو انداختم پایین اومد جلوم گفت ماله تو هم اندازه این یارو هست سرمو آوردم بالا گفتم بگی نگی آره دستشو گذاشت رو کیرم مثل برق پریدم گفت آره مثل اینکه هست بعد گفت اینو از بابات به ارث بردی وقتی اینو گفت یه آه کشد فهمیدم بد جور تو کفه گفتم آخ جون الان فرصتش مهیاست که مامانو راضی کنم داشت از اتاق میرفت بیرون که گفتم میخوریش وقتی اینو گفتم با یه لبخند تعجب برگشت گفت چی؟ گفتم میخوریش گفت بده بابات بخوره توله سگ گفتم بیا دیگه اذیت نکن چیزی نگفت کشوندمش طرف خودم شونه هاشو هل دادم پایین تا رو زانو بشینه بعد شرت باد کردمو بردم جلوی دهنش خودش دید که منظورم چیه اروم شرتمو در آورد کیرم مثل فشنگ پرید تو صورتش گفت یواش بابا چه خبرته گفتم دلش میخواد گفت اهههه باشه شرو کرد به خوردنش خیلی بد میخورد کیرم همش زخمی میشد وقتی دیدم اینجوری میخوره گفتم دندوناتو بکش عقب با لب ساک بزن بد اروم اروم قشنگ یاد گرفت یه دفه دیدم داره آبم میاد محکم سرشو فشار دادم به کیرم سر کسرمو که رفت تو حلقش احساس کردم با فشار تموم آبمو ریختم تو حلقش وقتی در آوردم گفت جووون خیلی وقت بود که یه آب مردونه نخورده بودم گفتم اووووف حالا مونده گت چی؟ فکرشم نکن تا همینجاشم خیلی زیاده روی کردی گفتم گیر نده بابا دیگه بذار یه حالی کنیم گفت نه اصلا گفتم بیا کارت دارم آوردمش پیش تختم محکم انداختمش رو تخت گفت اذیت نکن دیگه گفتم 2 دقییقه صبر کن وقی شرو کردم به خوردن سینه هاش دیگه کاملا برده من شده بود گفتم میخوام از کون بکنمت گفت نه اصلا خیلی درد داره گفتم برگرد با بی میلی برگشت وقتی گذاشتم تو کونش جیغی زد که کر شدم ولی کم کم آروم شد بعد گفتم برگرد از کس بکنمت اصلا حال نداشت خودم برگردوندمش کردم تو کسش خیلی گشاد بود وقتی داشت آبم میومد سریع در آوردم رو سینه هاش خالی کردم بعد منم اون هم زمان ارضا شد هر دو مون بی حال افتادیم اون شب تا صبه 3 بار دیگه سکس داشتیم که خیلی مزه داد
     
#437 | Posted: 10 Nov 2012 13:19

داستان سکسی با مامانی

من امیر هستم و 22 سالمه و تک فرزندم. می خواستم براتون داستان که نمیشه گفت خاطره سکسمو با مامانم که اسمش شورانگیزه و 44 سالشه تعریف کنم. این خاطره واسه تقریبا یک ماه پیش هست. من تو حموم بودم یهو نگاهم به پشمای کیرم افتاد دیدم خیلی زیاد شده. اما می ترسیدم بزنمشون چون هربار که می اومدم بزنم یه جاشو می بریدم. خلاصه تصمیم گرفتم بزنمش و دل رو زدم به دریا به قول معروف. تو حموم یه بسته ژیلت توی کمد کوچیک پلاستیکی که زدیم به دیوار بود. برش داشتم شروع کردم زدن. این سری جاییش رو نبریدم. خیلی سکسی شده بود. چون پشمام رو دیر دیر می زدم وقتی کیرم رو بدون پشم می دیدم خیلی تحریک می شدم. خلاصه بعدش که از حموم در اومدم لباسام رو که پوشیدم یه احساس خوبی داشتم. شب بود رفتم گرفتم خوابیدم. صبح که از خواب پاشدم احساس کردم کیر و خایم می خاره. فهمیدم که بله به خاطر پشمامه. گفتم طبیعیه. مامانم صدام کرد گفت امیر پسرم بیا صبحونه تو بخور. راستی یادم رفت بگم. بابام تو شرکت نفت عسلویه کار می کنه. وقتی که از طریق یکی از دوستاش استخدام شد تصمیم گرفتیم ما هم به اونجا اثاث کشی کنیم. اثاث کشی کردیم ولی بعد از چند ماه دیدیم خیلی گرمه. مادرم هم به گرمای زیاد حساسیت داره واسه همین برگشتیم تهران. بابام موند اونجا و هر یکی دو ماه یک بار مرخصی می گیره و میاد و یک هفته می مونه و بعد میره. از داستان خارج نشیم. مامانم گفت بیا صبحونه حاضره. پاشدم رفتم نشستم پای میز. داشتم صبحونه می خوردم که احساس کردم نه، خیلی غیر طبیعی خارش داره. یهو بی اختیار پاشدم دویدم سمت اتاقم. شورتم رو کشیدم پایین نگاه کنم ببینم چرا می سوزه. شورتمو که کشیدم پایین دیدم همه جاش سرخ شده و جوشای ریز زده. داشتم فوت می کردم که یهو مامانم اومد تو دیدم زل زده به کیرم که تو دستمه. گفت ببخشید در نزدم یه جور دویدی نگران شدم اما می تونم بپرسم چیکار داری می کنی؟ زود کبرمو کردم تو شورت و شلوارمو درست کردم.گفتم چیزی نشده.مامانم گفت امیر، عزیزم بگو شاید بتونم کمکت کنم. گفتم مامان آخه مردونست. گفت می دونم مردونست اونو که فهمیدم. میگم واسه چی درآورده بودی شلوارتو. گفتم حساسیت زده. گفت چرا؟ گفتم آخه دیروز اصلاح کردم. گفت به موبر حساسیت داره؟ گفتم نه ژیلت. گفت از همین ژیلت ها که تو حمومه؟ گفتم آره تازه خریده بودم. گفت خوب عزیز من ژیلت رو میزاری تو حموم نم می گیره کند میشه. گفتم نه تیز بود اما نمی دونم چرا اینجوری شد. گفت دفعه های پیش هم اینجوری می شد؟ گفتم نه هر سری می بریدم این سری که نبریدم اینجوری شد. گفت امیر یه چیزی بهت میگم فکر بد نکنی من مادرتم. گفتم چی؟ گفت میزاری ببینم چه جوریه حساسیتت؟ نگرانت شدم. گفتم مامان نمی تونم که. گفت من مامانتم. نمیگم که شلوارتو دربیاری. فقط یه کم شورتت رو تا اونجا بده پایین که جوش زده. فکر می کرد قسمت بالاشه فقط. گفتم آخه...گفت آخه نداره بجنب صبحونه نخوردیم هنوز. من که دیدم مامانم می خواد ببینه یه کم تحریک شدم. دست خودم نبود بدنم یه کم می لرزید احساس سرما می کردم. شورتم رو تا روی کیرم دادم پایین. گفتم از این بیشتر نمی تونم نشون بدم. گفت وا مگه فقط اینجا نیست؟ گفتم نه همه جاشه. نگاه کرد. موهای بدنم سیخ شده بود. دیدم یواش یواش دارم راست می کنم. مامانم گفت امیر چیکار کردی ژیلت رو محکم کشیدی روش؟ نمی دونی اینجاها حساسه؟ گفتم آخه می خواستم یه دفعه ای اصلاح کنم. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی خیلی دقیق تمیز کنم. گفت ببینم اونجا رو به چه روزی انداختی؟ از یه طرف تحریک شده بودم از طرف دیگه خجالت می کشیدم راست هم کرده بودم. می دونستم اگه در بیارم ضایع هست. آخه کیرم برزگ و کلفته حالا هم که راست کرده بودم. مامانم گفت خجالت نکش عزیزم من مامانتم. اینو هی می گفت. گفتم باشه اما... مامانم گفت حدس می زنم چرا نمی خوای اما عیبی نداره من مامانتم. درش آوردم. یهو چشای مامانم 4 تا شد. هر کاری کرد تابلو نکنه نتونست. یهو گفت اوه حق داشتی قایمش کنی. سرخ شدم. گفت اوه اوه چیکارش کردی؟ یهو کیرمو گرفت داد بالا که ببینه پوست خایم هم جوش زده یا نه. یهو گفتم مامان چیکار می کنی؟ ناخودآگاه بود وگرنه نمی گفتم. گفت دارم نگاه می کنم ببینم چیکار کردی. احساس کردم مامانم رنگش تغییر کرده. صورت خوشگلش سرخ شده بود. قشنگ میشد احساس کرد که تحریک شده. مامانم خیلی سفیده پوستش. یادمه بابام چند بار که می خواست لوسش کنه می گفت بهش سفید برفی من. بعد مامانم یه سرفه الکی می کرد بعد با ابرو به طرف من اشاره می کرد که یعنی جلوی امیر زشته. منم می خندیدم. مامانم می گفت به چی می خندی می گفتم هیچی. خلاصه مامانم حسابی تحریک شده بود. هم کیر من خیلی بزرگ و تحریک کننده بود مخصوصا که سرخم شده بود هم مامانم تازه داشت دوری کیر بابام رو احساس می کرد. گفتم مامان سردم شد. زود کیرمو انداختم تو شورتم. مامانم گفت طبیعیه. گفتم یعنی چی؟ احساس کردم یه چیزه دیگه می خواست بگه. اما خودشو نگه داشت و گفت طبیعیه سردت بشه چون اول صبحه. مامانم از اتاق بیرون رفت گفت امیر بیا بقیه صبحونتو بخور. گفتم چشم مامان الان میام. گفتم مامان شورتمو نمی دونی کجاست؟ گفت می خوای بری حموم مگه. گفتم نه این تنگه. اذیت می کنه می خوام عوضش کنم. گفت درش بیار شلوار بپوش فقط. تا درش آوردم دوباره مامانم اومد تو اتاق منم بدون شلوار. خواستم شلوارمو بپوشم گفت نه اونو نپوش بزار اون یکی شلوارتو بدم. یه شلوار تنگ داشتم خیلی نرم بود. داد گفت بیا اینو بپوش. منم دستمو گرفتم جلوی کیرم که دیده نشه. دیدم شلوار تنگه رو داد. گفتم مامان اینکه تنگ تره اذیت می کنه. گفت نه تنگیش مهم نیست به جاش این نرمه. گفت بپوش اگه راحت نبود این یکی رو بدم. گفتم میری بپوشم؟ گفت لوس نشو بپوش شلوارتو بعد خندید. پوشیدمش. دیدم انقدر تنگه که شکل کیرم رو هم نشون میده. اما خیلی نرم بود تا حالا بدون شورت نپوشیده بودم. پشمام هم قبلا نمیذاشت نرمیش رو احساس کنم. حلاصه گفتم خوبه. مامان گفت کسی خواست بیاد اینجوری نباشی. گفتم چه جوری. گفت نگاه کن. فهمیدم شق بودن کیرمو میگه. اما با لبخند می گفت منم تحریک شده بودم. می خواستم راحت تر بشیم. گفتم چیه مگه چشه؟ گفت ای بابا نگاه کن ببین خودت. گفتم بده؟ گفت الان نه اما کسی بیاد میگه این ادب نداره. گفتم پس الان عوض کنم دیگه اگه بی ادبیه. گفت اه لوس نشو دیگه بیا صبحونتو بخور. رفتم نشستم پای میز صبحونه رو خوردم. مامانم گفت بابات چند وقت میشه نیست؟ گفتم دوشنبه هفته پیش بود. تا اونجا که یادم میاد به مامانم گفتم امروزم پنجشنبه هست. گفت دلم واسش خیلی تنگ شده. تا حالا جلو من اونجوری نگفته بود و علاقش به بابام رو سعی می کرد جلو من ابراز نکنه. بابام هم می خواست چیزی بگه می گفت جلوی امیر زشته. گفتم اوه چه عاشقانه گفتی. گفت خوب پررو نشو بعد خندید. گفت راستی امیر سری بعد خواستی بزنی جاییتو منو صدا کن من بزنم برات تا دیگه به اون روز نندازیش بدبختو. گفتم بدبخت کیه به شوخی. گفت زهرمار همین مونده فقط اسمشم بگم با خنده. گفتم آره مامانمی دیگه بعد باهم خندیدیم. یهو یه حسی بهم دست داد.داغ شده بودم. دیدم مامانم هم رنگش سرخ شده بازم. یه نفس عمیق کشید. گفتم چیزی شد مامان. گفت نه عزیزم کاش بابات اینجا بود. بعد یهو گفت راستی یادم رفت بگم از این قضایا بابات چیزی نفهمه. گفتم کدوم قضایا؟ گفت همین که اونجاتو دیدم یا این که قراره از این به بعد من برات بزنم. گفتم مامانمی دیگه دوباره خندیدیم. بعد مامانم داشت میز صبحونه رو جمع می کرد. منم کمکش کردم. بعد یه چندتا پیش دستی بود با 2 تا پیاله که توش مربا بود. خواست بشوره منم رفتم کنارش واستادم بهش کمک کردن.مامانم هی نگاش به شلوارم بود. گفتم مامان عجب شلواری دادیا بهم خیلی ضایعست. مامانم گفت خوبه که چقدرم میاد بهت. گفتم جدی؟ گفت نه بعد خندیدیم. بعد من رفتم نشستم پای ماهواره داشت یه فیلم نشون می داد. هرجا می رفتم مامانم دنبالم می اومد. احساس کردم رفتارش خیلی عوض شده باهام. مامانم اومد نشست کنارم. گفت چه فیلمیه. اسمشو نمی دونستم. گفتم نمی دونم وسطاشه فکر کنم. گفت پس بزن جای دیگه ببینیم چیزی نداره منم حوصلم سر رفته. گفتم پاشو بریم خونه خاله اینا یکم بشینیم.گفتم آره فکر خوبیه.گفت لباس چی بپوشم؟ گفتم آخه مامان من مگه عروسی می خوای بری؟ گفت نه آدم باید سعی کنه همیشه خوش لباس باشه. البته اینو همیشه می گفت همیشه هم خوش لباسه مامانم. خلاصه گفت کدومو بپوشم بالاخره؟ گفتم نمی دونم که ماشالا اونقدر لباس داری یادم نمیاد. گفت پس راهی نیست بیا یکی یکی عوض کنم بگو کدوم خوبه. گفتم آخه مامان سلیقه من و تو که یکی نیست. گفت امروز می خوام به انتخاب تو بپوشم. گفتم باشه. اتاق مامان و بابام یه تخت وسطشه. یه کمد لباس هم از در که میای تو سمت راسته. گفت بشین رو تخت. گفتم می خوای عوض کنی برم بیرون. گفت نه لباس زیرامو در نمیارم که. خندم گرفت. مامانم گفت چرا می خندی مگه جوک گفتم؟ گفتم نه همین جوری. گفت مثل اینکه خیلی خوشت اومدا با خنده. گفتم اون که آره. من یه کم کیرم راست شده بود. آخه تحریک می شدم وقتی مامانم شوخی می کرد. گفت آره معلومه از شلوارت بعد خندید منم با اینکه خجالت کشیدم خندیدم. مامان ساعتو نگاه کرد گفت آماده شم بریم. گفتم باشه. یهو مامانم از زیر تیشرتش گرفت درش آورد. تیشرتش سبز فسفری بود. دیدم زیرش کرست صورتی کشی پوشیده. سایز کرست مامانم 80 هستش. یهو نتونستم خودمو کنترل کنم. از دهنم پرید گفتم اوه. مامانم گفت چی شد؟ گفتم هیچی. بعد فکر کردم مامان می خواد تیشرت یا پیرهن تنش کنه بعد شلوارشو در بیاره. دیدم یهو دستشو انداخت زیپ شلوارش. شلوارش استرچ مشکی بود. درش که آورد دیدم یه شورت صورتی کشی که فکر کنم با کرستش ست بود پاش بود. یهو احساس کردم داغ شدم بازم. مامانم هم فهمید. گفت نفست بند نیاد یهو من مامانتما یادت باشه. خورد تو ذوقم. گفتم من که گفتم بیرون وایسم. گفت شوخی کردم عزیزم چه زودم برمی خوره بهش. بعد خندید. گفت بولوز بپوشم یا تیشرت؟ گفتم بولوز بپوش. بولوز 3 تا داشت یکیش تنگ تر بود. گفتم این آبیه قشنگ تره اونو بپوش. تنش کرد. بعد گفت شلوار کدوم؟ گفتم این مشکی کرپه خوبه. اومد بپوشه دقت کردم به شورتش دیدم کسش خطش معلومه یکم. کیرم یهو راست شد. مامانم گفت اوه چی شد بازم. گفتم هیچی سرمو انداختم پایین. مامان گفت بگو. گفتم مامان هروقت اینجوری میشه هی میگی خجالت میکشم خوب.گفت آخ قربون پسر خجالتیم برم چشم نمیگم دیگه عزیزم. گفتم مامان یه چیزی بگم ناراحت میشی؟ گفت نه بگو. دلمو زدم به دریا گفتم مامان اینجوری که این شلواره تنمه و تو اینقدر باهام راحتی من نمیتونم جلو خودمو بگیرم تحریک میشم. اینا رو که می گفتم سرم پایین بود. مامانم گفت امیر می خوام یه چیزی رو بدونی. من این کارارو میکنم. این چیزارو میگم که تو خودتو باهام راحت حس کنی. هر حرفی داشتی بهم بزنی. چون بابات که کمتر خونه میاد. هروقت میاییم به بودنش عادت کنیم وقتش میرسه و باید بره. گفت من و تو می مونیم. منم می خوام جور بابات رو بکشم که تو کمبودشو حس نکنی. می خوام هم منو مادر خودت بدونی و هم دوست خودت. می خوام هروقت که ناراحت بودی با من درد دل کنی. چیزی خواستی از من بخوای. اصلا هم خجالت نکشی. تو هیچ زمینه ای. حتی اگه سوالی داشتی از خودم بپرسی. فرق نمی کنه سوالش تو چه زمینه ای باشه. تا اونجا که میتونم کمکت میکنم تا لازم نباشه از کس دیگه بپرسی. بعد بغلم کرد یه بوس کوچیک از پیشونیم کرد. گفت قول بده باهام راحت باشی. گفتم شاید یه کم طول بکشه اما سعی خودمو می کنم. گفت آفرین پسر گلم حالا نوبت توئه آماده بشی. گفتم مامان یه چیزی. گفت چیه بگو عزیزم. گفتم خودت خواستیا شاید زیاده روی کنم ناراحت نشیا. گفت تو چه زمینه ای. گفتم سوالام یا میزان راحت بودنم. مامانم گفت نه عزیزم منم اونقدر باهات راحتم که اگه ناراحت شم بهت میگم. تو هم باید اونقدر راحت باشی که از حرفام دلخور نشی. گفتم قبوله. رفتم اتاقم. داد زدم مامان منم میخوام به انتخاب تو لباس بپوشم. اومد تو اتاقم. گفت ماشالا پیشرفت سریعی داشتیا بعد خندید. گفتم چطور؟ گفت آخه خیلی زود باهام خیلی راحت شدی. گفتم ناراحت شدی مامان؟ گفت نه عزیزم حالا هی بگو ناراحت شدی. بعد خندید گفت اول از همه شورت. گفتم هفتی بپوشم یا پاچه دار یا اسپورت؟ گفت اسپورت اگه اذیتت نمی کنه. یه شورت آدیداس داشتم. برش داشتم. همین که اومدم شلوارمو در بیارم بازم خجالت کشیدم. مکث کردم. مامان گفت ای بابا فکر کردم درست شدی. گفتم خوب گفتم طول می کشه که. گفت بیا اینجا بینم. دستشو انداخت به شلوارم درش آورد. کیرم راست شده بود. گفت ای بابا اینم که همیشه آماده باشه. من قرمز کرده بودم. مامانم گفت شورتتو بده من بپوشونم. گفتم نه خودم می پوشم. گفت من می خوام بپوشونم مثل بچه ها. دادم پام کرد. کیرم شق شده بود نمی ذاشت. کیرمو گرفت انداخت تو شورت با زور. بعد گفت این کار رو هم کردم که خجالتت بریزه. نوبت رسید به شلوار یه شلوار کتان داشتم مامانم برداشت گفت اینو بپوش با تیشرت نارنجیت. پوشیدم شلوار رو. رکابیم رو که در آوردم مامانم گفت امیر هیکلت خوشگل شده ها دختر کشه. من بدنسازی کار می کنم واسه همین بدنم به قول مربیمون سکسی بود. خندیدم گفتم به شما که نمی رسیم. خندید مامانم. تیشرت رو پوشیدم رفتیم خونه خاله. یه یک ساعتی نشستیم. با دختر خالم گرم گرفته بودم داشتیم درباره درساش صحبت میکرد. خالم و مامانم هم داشتن صحبت می کردن. خالم گفت راستی شورانگیز خورشت بامیه طرز پختش چه جوریه؟ مامانم گفت والا من بلد نیستم ولی تو تلویزیون یه بار نشون داد یادداشت کردم یه بار اومدید میدم بهت. خالم گفت باشه. حالا چایی می خورین یا قهوه؟ مامان گفت نه دیگه باید بریم یکی از دوستای امیر قراره بیاد باید برم غذا بپزم. من شوکه شدم ولی به روی خودم نیاوردم. آخه مامانم اصلا اهل چاخان نبود و الان یهو دروغ به اون بزرگی رو گفت. نمیدونستم چرا خالی بست. خلاصه پاشدیم و خداحافظی کردیم. تو خیابون به مامانم گفتم مامان واسه چی الکی گفتی من که دوستم نمخواد بیاد؟ گفت آخه حوصلم بدجور سر رفت خونشون دلگیره. آخه برعکس ما که همیشه خونمون همه لامپا روشنه خونه خالم اینا نورگیرش که افتضاحه هیچ دیوارا رو هم سبز زدن چراغ ها هم اکثرا یکی دوتاشو روشن می کنن. گفتم آهان پس به خاطر اون بود. فاصله خونه ما تا خالم اینا یه خیابونه. همینطور که حرف میزدیم رسیدیم. بعد مامانم کلید رو در آورد و در رو باز کرد رفتیم تو. مامان همین که رسید مانتو مشکیش رو که تنگ بود انداخت کنار و نشست رو مبل. گفت امیر لباساتو عوض کن بیا کارت دارم. گفتم چشم مامان. داشتم عوض می کردم مامان داد زد کفت امیر همون لباس قبلیا رو بپوشا. منم داد زدم از تو اتاقم گفتم مامان توهم مثل اینکه خوشت اومده از اینا ها. گفت آره تو هم راحتی توش. گفت عوض کردی بیا. عوض کردم اومدم نشستم رو مبل مامانم رفت از اتاقشون یه آلبوم آورد. گفت این آلبوم قدیمی عکسای بچگی های خودتم توش هست. بعد نشستم کنارش دستمو گرفت گذاشت رو پام شروع کرد ورق زدن آلبوم. اولین صفحه عکس های مامانم و بابام بود. مامان گفت این عکسا واسه قبل ازدواجه. دیدم مامانم اینجا مامانم زیاد فرق نکرده قیافش. گفتم ماشالا به مامان خودم از اون موقع همین مونده. گفت جدی؟ گفتم آره. گفتم بابامو نگاه چقدر فرق کرده. راستش من از عکسو اینا زیاد خوشم نمیاد واسه همین عکسا رو قبلا ندیده بودم آلبومای دیگه رو که مقایسه کنم. یکی دوبار دیده بودم ولی نرفته بودم تو نخش. خلاصه نشستیم نگاه کردن. رسید به یه جا که یه عکس بود که من یک سالم بود توش. مامانم داشت بهم شیر می داد تو عکس. مامانم صورت من رو برگردونده بود سمت دوربین. بابام عکس گرفته بود. تو عکس پستون سمت چپ مامانم بیرون بود چون عکس از نزدیک بود کامل معلوم بود پستونش. دیدم مامانم پستونش خیلی خوش فرمه و هاله دور پستونش بزرگه اما درست مثل دایره اومده و رنگش قهوهای نه زیاد پررنگ و نه زیاد کم رنگ. یه لحظه گفتم مامان این عکس رو کی ظاهر کرده؟ گفت وا این چه سوالیه خوب معلومه عکاسی. گفتم کدوم عکاسی؟ گفت تو این محل نبود که نمی شناسی. گفتم این چه عکسیه دادین عکاس ظاهر کنه آخه؟ گفت چشه مگه؟ گفتم چیزیش نیست فقط یکی از سینه هات بیرونه. مامانم گفت آخ فدای پسرم چه غیرتی. گفتم حالا بعدش عکاسه تو خیابون هم دیدتت حتما. گفت من خودم رفتم عکسا رو تحویل گرفتم. نمی دونستم به عکاسه حسودیم شده یا غیرتی شدم. یه لحظه ساکت موندم. مامان گفت حالا بیا نگاه کن عکسا رو بقیشو. یه لحظه آلبوم رو گرفتم. ناخودآگاه زل زده بودم به عکس پستون مامانم و نمی تونستم چشم بردارم ازش.مامانم گفت کجایی امیر؟ مثل اینکه خوشت اومده ها به عکس خودت زل زدی یا به سینه من؟ گفتم هر دو. گفت خیلی هیزی بعد خندید. خلاصه عکس هارو دیدم و آلبوم رو دادم مامانم برد گذاشت سر جاش. بعد اومد گفت ناهار چی بزارم؟ گفتم چیزی نزار میرم غذا می گیرم از بیرون می خوریم. گفتم چی می خوری بگیرم؟ گفت چلوکباب برگ بگیر با ماست موسیر. رفتم گرفتم اومدم. دیدم مامان لباساشو عوض کرده یه لباس سکسی پوشیده. یه تاپ معمولی با یه شلوارک تا زانوش اما کرستش رو کنده بود واسه همین نوک پستوناش از تاپ زده بود بیرون و سکسیش کرده بود. تا منو دید گفت امیر لباسام چطوره؟ گفتم عالیه خیلی بهت میان. نشستیم ناهار رو خوردیم و جمع کردیم. بعد مامان چای گذاشت و اومد بازم نشست کنارم. گفت امیر من برم حموم یه دوش بگیرم بیام. گفتم باشه منم نشستم پای ماهواره. یکم که کانالا رو زیر و رو کردم یهو دیدم مامانم داره صدام میزنه. رفتم مامانم از تو حموم گفت لیف رو بدم کمرمو لیف می کشی؟ گفتم بده. یهو در رو باز کرد دیدم مامان کون لخت پشتشو کرده به من.لیفو از پشت داد گفت بکش. حواسم هی به کون مامانم بود. کونش خیلی قلمبه بود و شهوتیم کرده بود. لیفو که می کشیدم هی مامانم بیشتر می رفت جلو. دیدم دارم میرم وسط حموم. مامانم گفت بسه بعد خم شد لگن کوچیک رو از کف حموم برداره. لای کون سفیدش سوراخ کون قهوه ای رنگش که تقریبا هم رنگ نوک پستونش بود زد بیرون. لگنو که پر آب بود برداشت مثلا بدون اینکه برگرده بریزه رو کمرش. که یهو آبشو به سمت پشتش انداخت من خیس خالی شدم. گفتم مامان منو شستی که. یهو برگشت گفت آخ ببخشید عزیزم. پستونای لخت و سفیدشو که دیدم برق از سه فازم پرید. زل زده بودم به پستوناش. مامان گفت تمام خیس شدی که لباسات رو در بیار تو هم یه دوش بگیر. گفتم وا دوتایی؟ گفت مگه قرار نبود راحت باشی بجنب آب داره میره. نفسم بند اومده بود مکث کردم که یهو مامانم گفت همین جا در بیار اینا که خیسن. رکابیمو درآوردم. شلوارم هم مامانم گرفت کشید پایین. کیرم داشت می ترکید. گفت اوه اینو نگاه کن خیس شده. دلهره داشتم. احساس می کردم یه کاری رو که نباید انجام بدم دارم انجام میدم. گفتم مامان یه حس بدی دارم. گفت طبیعی میشه عزیزم. منو تا حالا لخت ندیده بودی واسه همینه. گفت تا حالا زن لخت دیده بودی اصلا؟ گفتم آره تو فیلم و عکس بود ولی. گفت خوبه پس به موقع به فکر افتادم. گفتم یعنی چی؟ گفت اصلا دلم نمی خواد پسرم مثل این بچه خیابونی ها بیفته دنبال این دختر و اون دختر که اصلا نمی شناستش و بعد دختره گولش بزنه و ببره خدای نکرده آلودش کنه. گفتم مامان خودت چی هیچ مردی رو جز بابام لخت دیدی؟ گفت آره. با تعجب گفتم آره؟ گفت نه اونجور که تو فکر می کنی. منم تو فیلم دیدم. قبلنا با بابات می نشستیم می دیدیم. حرف که می زدیم هی حواسم به پستونای خوشگل مامانم بود که وقتی خیس بود برق می زد. مامان گفت چیه هی به ممه هام نگاه می کنی؟ گفتم مامان اسمشو میگی یه جوری میشم. گفت معلومه. به کیرم اشاره کرد. گفت خیس میشه خارشش کمتر میشه نه؟ گفتم آره الان بهتره. گفت خوبه. گفتم مامان سردم شد برم زیر دوش؟ گفت تنهایی؟ گفتم آره دیگه نوبت نوبتی. گفت نه باهم بریم میخوام مثل بچگیات من بشورمت. تو هم اگه خواستی می تونی منو بشوری بعد یه چشمک زد. اینو که گفت نفسم بند اومد. رفتیم زیر دوش وایسادیم. دوتاییمون زیر دوش جا نمی شدیم. فشار آب اونقدری نبود که هردومون رو خیس کنه. مامانم اومد جلو خودشو چسبوند بهم. زیر کیر لختم درست چسبید به شکم خیس مامان. مامان گفت اوووه چه داغه نافمو سوزوندی. گفتم مامان دلشوره دارم. گفت پسرم نگران نباش با من راحت باش. مثل بچگیات می خوام بشورمت. گفتم سعی می کنم. گفت اول موهاتو می شورم. شامپو رو ریخت تو دستش. گفت سرتو بیار پایین تر ماشالا قد کشیدی نمیرسه دستم. من سرمو خم کردم یه کم مامان هم اومد نزدیک تر. پستونای لخت و خیس مامان می خورد به قفسه سینم. سعی کردم خودمو بیشتر بمالم بهش. شامپو رو مالید به سرم کفش می ریخت رو پستونای مامان از بینشون رد می شد و می ریخت رو کیر من. خواستم به مامانم نشون بدم که منم دوست دارم این کاراشو. گفتم وای مامان چه نرمن. گفت چی؟ گفتم ممه هات. سرمو آورد پایین همونجوری یه ماچ از صورتم که هنوز کفی بود کرد. گفت فدای پسر گلم بشم دوسشون داری؟ گفتم مگه میشه ممه های به این خوشگلی رو دوست نداشت. گفت آره بابات هم دوسشون داره. شبا سرشو میزاره رو اینا خوابش می بره. گفت هروقتم که می بینیم تو نیستی و بابات داره بد جور نگاه می کنه براش لختشون می کنم اونم می خوره. اینا رو که می گفت من کیرم مثل سنگ شده بود. احساس کردم یواش یواش یه کم آب داره می زنه بیرون از سر کیرم. مامان گفت شکممو سوراخ نکنی شیطون؟ گفتم نه تو داری خفش می کنی نمی تونه تکون بخوره. مامانم گفت امیر یه سوال. گفتم جونم مامان گلم بپرس. گفت دوست داری به اینجات بگم دودول یا کیر؟ گفتم وای مامان نگو یه جوری شدم. گفت کدومش بیشتر یه جوریت میکنه وقتی میگم؟ گفتم آخه مامان هرچی بگی من یه جوری میشم هر کدوم رو که دلت می خواد بگو. گفت پس میگم دودول چون دوست ندارم حالت جنده بازی به خودش بگیره. گفتم یعنی چه جوری؟ گفت خوب وقتی میگم کیر احساس می کنم خیلی جلو رفتم. نمی دونم منظورمو می فهمی یا نه. گفتم آره آره می فهمم چی میگی. گفت تو هم به اینا نگو پستون باشه؟ گفتم نه من کلمه ممه رو بیشتر دوست دارم. گفت خوبه. موهامو که کامل شست گفت تو هم می خوای موهای منو بشوری؟ گفتم آره می خوام. شامپو رو گرفتم بزنم. گفت نه من از این شامپو نمی زنم موهامو چرب می کنه. گفتم کدومه. از گوشه حموم شامپو رو داد. گفت بریز موهامو بشور.
این بستگی به تصمیم مدیران کل داره

در ضمن توی امضات فقط میتونی یک عکس داشته باشی

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#438 | Posted: 10 Nov 2012 13:30

[b]شورت خواهرزن[/b]

حدود 7 سالي از ازدواج ما مي گذشت و زندگي برام ديگه يواش يواش عادي و روزمره گي مي شد. (به لحاظ سكسي ).
2 تا خواهر زن دارم كه نسیم 25 سالشه و نرگس 20 ساله است و هر دو مجرد هستن.
نسیم به لحاظ هيكل نمره 20 داره و يه باسن بزرگ و اهل ورزش و مربي رقص.
چند سال اول زندگي مشترك من و خانمم نظري به اون نداشتم اما كم كم كه بزرگ تر شد و جا افتاده تر وسوسه شدم برم تو كارش بلكه يه راهي باز بشه.
چند بار به بهانه رسوندنش به خونشون و يه بار هم تو مسافرت رفتم سراغ مخ زني كه هر بار متوجه نشد و يا من نتونستم منظورم را بهش برسونم. تا اينكه پارسال تابستون براي رفتن به استخر اومد خونه ما. اون روز نوبت خانمها بود كه از استخر مجتمع استفاده كنن و نسیم هم بعنوان ميهمان ما اومده بود اونجا كه با خانمم برن تو آب.
رفت تو اطاق خواب لباس شنا زير لباسش پوشيد و با خانمم رفتن طبقه اول كه استخر اون طبقه بود.
حس كنجكاوي بهم گفت برم ببينم از لباسهاي زيرش چي اونجا هست كه ديدم يه شرت نارنجي توي كمد گذاشته منم گرفتم تو دستم و شروع كردم به وارسي كه از شانس تخمي يهو وارد اطاق شد. (عينك شنا را جاگذاشته بود ).
از خجالت و ترس داشتم سكته مي كردم بي اختيار شورتشو پرت كردم رو تخت و از در زدم بيرون اونم بلافاصله رفت تو اطاق و برگشت پايين.
گفتم رفته كه آش منو بپزه و بهتره بزنم بيرون و براي خودم توجيهات براي زنم جور مي كردم و ساعت 9 شب با كلي ترس و لرز وارد خونه شدم. ولي حالت زنم عادي بود و هيچ صحبتي نشد حتي پرسيدم نسیم كجاست ؟ كه جواب داد رفت خونشون...
فرداي اون روز تو دفتر كارم داشتم ايميل هام را چك مي كردم كه ديدم يه ايميل از نسیم رسيده و با كمال حيرت ديدم كه عكس همون شورتشه!!!. گفتم واويلا داره دهن منو مي گاد جواب ندادم . پس فرداي اون روز و 2 روز بعدش هم اين كار را تكرار كرد كه ديگه دلو زدم به دريا و جوابشو دادم كه ببخشيد رفتم سر كمد ديدم لباس شما اونجاست فكر كردم مال نگاره (زنم ) تازه خريده و از اين چرت و پرتها... كه فورا جواب داد آره جون عمت !! دوباره عذر خواهي كردم كه يهو 12 تا عكس نيمه برهنه خودشو برام ايميل كرد. دست و پام داشت مي لرزيد هم از ديدن عكسها و هم اينكه نمي دونستم چرا اينكار را مي كنه؟
با شيطنت جواب دادم چه دوستاي قشنگي داري خوش بحالت!! بازم همون جواب را داد... جون عمت!!
ديگه راه باز شده بود فوري بهش زنگيدم اس داد نميتونه حرف بزنه فردا مياد دفترم. گفتم ساعت 7 بيا كه سر خر نباشه و فرداش همه را زودتر فرستادم دنبال استراحت اجباري.
سر ساعت اومد و در را باز كردم و سرم را پايين انداختم يعني شرمنده هستم. وقتي اومد بشينه پرسيد كي اينجاست؟ گفتم مگه قراره كسي هم باشه؟ گفت خيلي پر رويي. گفتم چرا؟ گفت تو تا ساعت 9 اينجا ميموني تو اين دو ساعت دفترت خاليه؟ گفتم براي تو خاليش كردم!!! ديدم سرخ شد.صورتم را بردم جلو و گفتم يه چيز درگوشت بگم؟ اونم اومد جلوتر گفتم روسري ات را بردار صدامو بشنوي. روسري را كه برداشت يه ماچ آبدار ازش كردم و گفتم به كسي نگو.اومد از جاش بلند بشه كه يه لب آرتيستي ازش گرفتمو نذاشتم خيلي بگذره رفتم سراغ دكمه هاي مانتوش دو تا از دكمه ها را يواشكي باز كردم و دستمو بردم تو سوتينش. دست چپم را هم گذاشتم رو باسن قشنگش.
لبش را آزاد كرد و گفت نكن آشغال. گفتم نترس هيشكي نمي فهمه عزيزم و در يك چشم به هم زدن شلوارم را كشيدم پايين و چشمش به كيرم خورد. برق شهوت تو چشاش موج مي زد و دستش را گذاشتم رو كيرم.
نا خود آگاه رفت پايين و چند تا ساك زد و گفت چه چيزيه؟!! بلندش كردم و لختش كردم بردمش تو اطاقم و هلش دادم رو كاناپه. ديدم همون شورت نارنجي معروف پاشه. گفتم درش بيار گفت گذاشتم ببينم تو با اين شورت چكار داري؟ با يه حركت سريع كشيدمش پايين و دستاشو انداختم رو كاناپه و شروع به خوردن اون باسن قشنگ و كوس غنچه ايش كردم نمي فهميدم دارم چكار مي كنم وحشيانه ليس ميزدم كه ديدم يه جيغ بنفش كشيد و ارگاسم شد. مي خواستم ادامه بدم نذاشت گفت تا همين جا بسه. گفتم پس من چي ؟گفت زحمت اون كيرو من نبايد بكشم و به سرعت از دفتر زد بيرون...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#439 | Posted: 11 Nov 2012 04:36
مامان با معرفت
این داستانو از شهوانی کپی کردم
واقعا قشنگه
حیف بود نزارمش اینجا

سلام اسم من حامد است یه داستان کاملا" واقعی رو واستون میگم. من راستش با خوندن داستانهای سکس خانوادگی نسبت به مادرم حس شهوت پیدا کرده بودم چون هر وقت نگاش میکردم به یاد اون داستانها می افتادم، الان 28 سالمه مادرم هم حدودا" 47 سالشه. من دو داداش و یه خواهر به اسم گلرخ دارم که 2 سال از من کوچیکتره ، قتی که دبیرستان بودم دو بار سکس مامان وبابا رو یواشکی دیده بودم هر وقت هم این داستانها رو میخوندم به یاد مامان می افتادم که بابا چطور می گاییدش ، به هیچ عنوان جرات نزدیک شدن و هم کلام شدن باهاش رو نداشتم چون اصلا بهم اعتماد نداشت این بی اعتمادی هم داستان داره اول یه فلش بک به گذشته میزنیم و بعد دوباره میریم سر داستانمون.

من 18 ساله یودم یه بار حشری شدم و حدود ساعت 11 شب بود که رفتم سراغ خواهرم گلرخ که تو اتاق دراز کشیده بود من اول صداش کردم چون جواب نداد رفتم تو اتاقش فهمیدم که خوابیده چون قبلا" هم دستمالیش کرده بودم و چون خجالت می کشید ازم بنده خدا زیاد عکس العمل نشون نمیداد و می گفت اذیت نکن به مامان میگم ولی چون میدانستم نمگه بیخیال بودم چون خیلی خجالتی بود ، حالا جلوم دراز کشیده بود مامان هم تو اتاقش بود و بابام شب سرکار شیفت بود راستش خیلی زیاده رویی کردم و کیرم رو بیرون آوردم وگذاشتم لا پاهای گلرخ که رو شکم خوابیده بود یه استرژ نازک پاش بود یه کم که کیرم روش می مالیدم تصمیم گرفتم شلوارش رو در بیارم آروم شروع کردم به پایین کشیدن شلوارش و به آهستگی کیرم رو لاپاش قرار دادم داشتم از لذت می مردم همین که خواستم که تلمبه زدنمو شروع کنم یه چیز محکم خورد تو سرم برگشتم ببینم کیه دیدم مادرم جلو وایستاده و نگام می کنه انگار دنیا رو، رو سرم خراب کرده بودن زود بلند شدم اما مامانم مرتب داشت تو سرم می زد من هیچ کاری نمی تونستم بکنم میزد فحش و بدوبیرا میگفت و از این چیزا ، شانس آوردم بابام نبود، از خونه زدم بیرون تا یکی دو روز رفتم خونه عمه ام به اونها هم گفتم که با مامانم دعوا کردم، ، فکر کردم حالا بابام هم فهمیده و دیگه کارم تمومه.

بعد یه شب بابا ومامان اومدن خونه عمه داشتم از خجالت آب میشدم ولی رفتار بابام زیاد تغییری نکرده بودکم کم فهمیدم مامانم به بابام چیزی نگفته ، بعد اون شب با مامان و بابا برگشتم خونه ولی مامانم اصلا بام حرف نمیزد وقتیکه تو اتاقم بودم مامانم آمد تو اتاق از خجالت سرم رو انداختم پایین بعد شروع به حرف زدن کرد و گفتش که به بابام چیزی نگفته و ازم قول گرفت که دیگه هیچ وقت این کار احمقانه رو تکرار نکنی و اینکه دیگه هیچ وقت حق نداری با گلرخ حتی حرف هم بزنی، از این جریان نزدیک 10 سال می گذرد و من همچنان با گلرخ صحبت نمیکنم و پدرم هم در یک تصادف فوت کرد ، بر گردیم سر داستان اصلی مان ، خلاصه مامان دیگه از این ماجرا هیچ وقت به من اعتماد نداره و همیشه جلوی من لباس پوشیده میپوشه و نمیزاره گلرخ هم خیلی لباس راحت بپوشه ، اون وقتها که من این غلط رو کرده بودم به اون صورت با اینترنت و داستانهای سکس خانوادگی آشنا نبودم ، من از داستانهایی که در باره مامان بودن خیلی خوشم میومد وبیشتر از همشون حشریم میکرد، مامانم یه بیماری گرفته بود که بایستی میبردیمش تهران برای مداوا چون اینجا امکاناتش کافی نبود ، رفتیم پیش دکتر و معاینه کرد و بعد چند جور آزمایش نوشت که جوابشون حدود 3-4 روزی طول می کشید تو این مدت منو مامان رفتیم مسافرخانه ، شب حدود ساعت 11 رفتم بیرون که هوایی عوض کنم و یه خورده قدم زدم وقتی برگشتم ساعت تقریبا" 12 بود چون تابستان بود و هوا هم گرم بود مامانم دامنشو درآورده بود ویه پیرهن نازک پوشیده بود درحالیکه رو شکم دراز کشیده بود من رفتم و دراز کشیدم ولی ناخودآگاه چشمم به کون مادرم بود که قمبل کرده بود ناخواسته کیرم بلند شده بود بعد مامان با یه تکانی برگشت و طاق باز قرار گرفت آنچنان حشری شده بودم که کیرم رو با دست می مالیدم، فکر اینکه کاش الان وسط اون پاهاش بودم و لنگاش رو می انداختم رو شونه هام و براش تلمبه میزدم دیوانم میکرد، رفتم دستشویی و یه جلق به یاد مامان زدمو برگشتم و همچنان نگاش میکردم تا خوابم برد، صبح یه سری از جواب آزمایشاتش رو گرفتم و بردم پیش دکتر اونم چند دارو نوشت و یه پماد برا حساسیت مادرم که بایستی مالیده میشد به بدنش و چند آمپول ، مامان آمپولها رو که زد خواستم ببرمش مسافرخانه که لنگ می زد گفتم چی شده گفت آمپول ها رو خوب نزد و جاشون هم درد داره و فکر کنم یه خورده خون هم اومده ، گفتم عب نداره میریم مسافرخانه اسراحت می کنی خوب میشی، شب که شد مامانم شلوارش رو که یه خورده خونی شده بود شست تا صبح خشک بشه ، شب دستور دارو هاش رو که بهش گفتم و پمادو که بایستی بماله به بدنش بهش گفتم اگه می خوای تا برات بمالم اونم سرش رو تکون داد و گفت نمیخواد، داروهاش اکثرا" خواب آور و آرام بخش بودن همین که مبخورد مثل مرده می خوابید اون شب که دارو هاش رو خورد سریع خوابش برد و فکر و خیال بازم به سرغ من اومد برا اینکه از دستشون راحت بشم رفتم بیرون یه چرخی زدم و قتی که برگشتم دیدم مامانم غرق خوابه اما کیرم بلافاصله سفت شد چون مامان طاق باز دراز کشیده بود در حالیکه یک پاش درازبود و پای دیگرش ستون کرده بود دامنش هم پاش بود چون شلوارش خیس بود و یه جوراب بلند تا زیر زانو پوشیده بو اما دامن بالا رفته بود و ران سفید مامانی کاملا" معلوم بود حشر تمام وجودم رو فرا گرفته بود تصمیم گرفتم هر جوری شده بایستی یه حالی باهاش بکنم. اول صداش کردم و تکانش دادم تا مطمئن بشم کاملا" خوابه بعد اینکه جواب نداد خیالم راخت شد بعد آروم رفتم کنار تختش دستم رو آهسته رو رونهاش کشیدم اینقئر نرم و گرم بود که از خود بیخود شده بودم بعد سینه هاش رو مالیدم دهنم رو بردم جلو صورتش و بوسش کردم لبهاش رومیمکیدم اینقدر کیف می داد که داشتم از لذت می مردم ، من که اول به قصد یه حال مختصر شروع کرده بودم حالا که میدیدم فرصت خوبیه بر گردوندم رو شکم خوابوندمش و آروم روش خوابیدم کیرم درست وسط پاهاش افتاده بود اینقدر گرم بود که کیرم داشت می سوخت دامن وشورتش رو درآوردم و صورتم رو به کونش چسپاندم و بوسیدمش آخه من عمری بود که دیوانه اش بودم وجرأت نداشتم که حتی نزدیکش بشم چه برسه به اینکه بخوام کیرم رو بزارم توش، یه کمی کیرم را عقب جلو کردم بین پاهاش بعد کیرم رو آروم بردم دم کسش اول فقط کیرم رو به کسش می مالیدم خیلی داغ بود بعد شروع کردم به فرو کردن کیرم تو کس مامانی خیلی تنگ نبود ولی داغ داغ بودمشغول تلمبه زدن شدم ولی دوس داشتم خودشم نگام میکرد که چوری دارم می کنمش، سرعت تلمبه هایم رو بیشتر کردم و خواستم آبم رو بیرون بریزم تا مامان صبح نفهمه ، ولی تو یه لحظه تمام آبم ربخت تو کس مامانی ، بازم سوتی دادم به سرعت کسش رو تمیز کردم و شورت و دامنش رو پاش کردم و اومدم کنار تخت خودم و به حماقتی که کرده بودم فکر کردم که اگه صبح بفهمه چیکار کنم، تو این فکرها بودم که خوابم برد، صبح که بیدار شدم مامان رفته بود دسنشویی دل تو دلم نبود آخه مامان خیلی تیز بود، وقتی که برگشت خودم رو زدم به خواب اومد بالا سرم و با بالش زدتو سرم من یهو از جا پریدم نگام کرد و گفت تو خجالت نمیکشی با مادر خودت چنین کاری رو کردی ، گفتم چی شده، گفت خر خودتی ، تمام بدنم بو آب منی میده ، شورتم خیس خیس شده از آب کمر ، من که بچه نیستم اینقدر داخل واژنم آب کمره که معلومه چند بار این کار رو کردی (خواستم بگم مامان بخدا فقط یه بار کردمت ) شروع به داد و فریاد و فحش و ناسزا کرد ، نمی دونستم چیکار کنم داشت آبروم میرفت، افتادم به دست و پاش که مامان تورو خدا ببخش غلط کردم هرچی تو بگی همون رو می کنم اصلا" میرم خودمو گمو گور میکنم بیا با این چاق منو بکش ، منم با ناله وزاری گریه کردم ، چاقو رو پرت کرد گوشه اتاق و شروع کرد به گریه کردن زار زار گریه می کرد می گفت آخه من حالا چیکار کنم اگه حامله بشم باید خودمو بکشم، زار زارز گریه می کرد منم هیچی نمیتونستم بگم حالا وقتش بود باید اتاق رو ترک می کردم تا اندکی آروم بشه سریع رفتم داروخانه و یه بسته قرص حاملگی براش آوردم و گفتم اینو بخور، نگام کرد و گفت خیر نبینی از این کاری که با من کردی چطوری روت میشه نگام کنی مگه این همه زن قحط بود که اومدی و مادرت رو بدبخت کردی ، منم شروع به حرف زدن کردن و معذرت خواهی واینکه اگه بگی خودم رو میکشم تو اون لحظات اگه مامانم می گفت خدمو می کشتم، تو چرا به من نظر داری اون از بلایی که سر خواهرت آوردی اینم از من که مادرت هستم آخه من چجوری و با چه رویی به کسی بگم که پسرم بهم تجاوز کرده، فکر نکردی آبروی مادرت را بردی، گفتم مامان هر چی تو بگی درسته من غلط کردم حالا تا دیر نشده بیا این قرص رو بخور، اونم از دستم گرفتش و خوردش، خلاصه اون چند روز رو هم تو تهران تمام شد و اومدیم خونه، مادرم دیگه به اون صورت با من حرف نمیزد تا نزدیک به 2 ماه که یه روز که سرکار بودم بهم زنگ زد و گفت بیا خونه کارت دارم منم با سرعت رفتم خونه ، مادرم گفت: حامد چند روز هست که حالت تحو دارم فکر کنم حامله ام کردی ، حالا چیکار کنم اگه شکمم بالا بیاد چه خاکی تو سرم بریزم، نمیگن کی این بلا رو سرت آورده خواهر برادرهات چی میگن، گفتم ناراحت نباش شاید مسموم شدی یه چند روز صبرکن تا فکری برات بکنم، آخه نمیشدببرمش بیمارستان و تست حاملگی ازش بگیرن میترسیدیم شاید یه آشنایی آنجاباشه ،یه هفته هم گذشت مامان می گفت که مطمئنه که حامله شده، منم با یه دوست تو تهران مشورت کردم و گفتم میخوام آدرس دکتری رو برام گیر بیاری که سقط جنین کنه، اونم آدرسو بهم داد، به بهانه مریضی آزمایشهای مامان رفتیم تهران، و رفتیم پیش اون خانم دکتر بعد ازمون پرسید که چه نسبتی با هم دارید یه هو دهنم قفل شد چی میگفتم، معمولا زن و شوهرهاچنین جایی میومدن نه مادر وپسر، بعد مامانم گفت که شوهرمه ما تازه با هم ازدواج کردیم و حوصله بچه داری رو نداریم ، خانم دکتر گفت بهتون نمیخوره زن و شوهرباشید، ماردم گفت مهم دوست داشتنه سن وسال مهم نیست خانم دکتر گفت البته درسته، داشتم شاخ در می آوردم که مامان چنین حرفهایی رومی زد ، خلاصه کار سقط تموم شد ولی چون هنوز مامان یه کم خونریزی داشت مجبور شدیم یه جند شبی رو تو مسافرخانه بخوابیم، داروهای مامان رو از داروخانه برای جلوگیری از خونریزی گرفتم و رفتم تو مسافرخانه ، به مامان گفتم این دارو ها رو بخور که خونریزی نکنی بعد مامان گفت هر چی میکشن از دست این دارهاست نکنه بازم خواب آوره با خنده جواب دادم نه ، بعد از مامان پرسیدم چرا به دکتر اون حرفها رو زدی، مادر گفت : توقع داشتی که بگم بله این پسرمه و شب که خواب بودم بهم تجاوز کرده ، من از خجالت سرم رو پایین انداختم ، بعد مامان گفت حالا این حرفا رو بیخیال و بگیر و بخواب ، چند روز که تهران بودیم مامانم کاملا" خوب شد برای معاینه آخر رفتیم پیش دکتر که اونم گفت هیچ مشکلی نداری، خانم دکتر بازم با شوخی به مادرم گفت که فکر نمیکنی شوهرتون دوست داشته باشه بچه داشته باشه مامانم هم یه نگاهی بهم کرد و گفت شب دراز است و قلندر بیدار، وقتی که خواستیم از خانم دکتر خداحافظی کنیم گفت که قدر خانمت رو بدون گفتم چطور ، گفت خیلی دوست داره، وازت راضیه معلومه که از ته دل دوست داره، قبل از سقط ازش پرسیدم که چطورشد که اینجوری ناخواسته حامله شدی گفت : اون روز خیلی خسته بودم در ضمن قرص خواب آور هم خورده بودم وقتی شوهرم شب به بالینم آمد و نوازشم کرد چون حوصله نداشتم خودم رو زدم به خواب ، وقتی که صدام زد باز جواب ندادم حتی وقتی که با دستش رونم رو می مالید جواب ندادم و نصمیم گرفتم تا آخر کار چیزی نگم ، با گفتن حرفهای خانم دکتر انگار برق سه فاز منو گرفه باشه شاخ درآوردم، آخه این چیزا رو مامان از کجا فهمیده بود من که بهش نگفته بودم چطور شروع به کردنش کردم، با خودم گفنم نکنه مامان بیدار بوده و من این همه کار که باهاش کرده بودم رو دیده و حرف نزده، نکنه خودش دوست داشته و خجالت میکشیده وهزاران فکرو خیال دیگه ، تصمیم گرفتم مامان رو امتحان کنم، بعد برگشتیم شهرستان ، دیگه مامان مثل 2 ماه اول بیمحلم نمیکرد حتی بیشتر باهام حرف میزد حرفهای که هیچ وقت به بچه های دیگرش نمیتونه بگه یه بار به شوخی بهم گفت که اگه بچه رو به دنیا می آوردم برادرش بودی یا پدرش؟ یا اینکه از ناراحتیهای دستگاه تناسلیش برام میگفت دیگه خیلی بام راحت شده بود این خودش بیشتر منو مشکوک می کرد، راستش من هم همچنان بدم نمیومد که باهاش سکس داشته باشم ولی از خرابکاری قبلی تخم کاری رو نداشتم، یه روز داشتیم باهم حرف میزدیم که مامان گفت دیگه وقت زن گرفتنته کسی رو سراغ داری من گفتم نه مامان بعد مامان گفت یعنی تو پدر سوخته به کسی علاقه نداری گفتم چرا یه نفر هست گفت زود باش بگو کیه گفتم نمیشه مامان آخه خجالت میکشم، این یه رازه شاید یه روزی بهت گفتم ولی الان نمیشه هرچی اصرار کرد نگفتم، آخه چطوری می گفتم که تو رو میخوام، چند روز بعد اومدم خونه دیدم مامانم تو اتاق دراز کشیده و داره آه وناله میکنه رفتم جلو گفتم چی شده گفت از حمام بیرون میامدم که لیز خوردم و زمین خوردم حالا کمر وپشتم تیر میکشه ، گفتم اشکال نداره میرم یه پماد پیروکسیکام برات میارم تا آروم بشی پماد رو که آوردم بهش گفتم که دمر بخوابه تا براش بمالم، جالب این بود که هیچ حرفی نزد و خوابید مامانم یه دامن تقریبا" بلند بدون شلوار تنش بود یه جفت جوراب نازک هم پاش بود درست مثل اون شبی که گاییدمش ، پیراهنش رو درآورد بعد گفت که بند کرستش رو باز کنم و شروع به مالش کردم ، این بهترین فرصت بود تا مامانو امتحان کنم ، اول پماد رو به پشتش مالیدم و شروع به ماساژ دادم مامانم چشماشو بست بعد آروم به کمرش مالیدم ، باز شهوت داشت وجودم رو فرا می گرفت، حالا دیگه باید شروع میکردم آروم کمر مامانی رو می مالیدم که مامانم گفت بشین رو باسنم منم از خدا خواسته نشستم رو باسنش چقدر نرم بود ، خودم رو خم می کردم که پشتش رو بمالم کیرم مالیده میشد به کونش دیگه تابلواین کارو می کردم تقریبا" کامل روش خم شده بودم کیرم درست لا کونش رفته بود و با هر بار بالا و پایین رفتن کیرم میرفت توش و بیرون میومد تقریبا" داشتم براش تلمبه میزدم مامان چشماش رو بسته بود بهش گفتم مامان خوب ماساژمیدم سرش رو تکان داد وبا صدای نازکی گفت آره ادامه بده پسرم ، اینو که گفت مطمئن شدم که خودشم دوس داره و اون بار هم که کرده بودمش خواب نبود وگرنه اگه مثل هر وقت بود الان با این کارم باید پوست سرم رو می کند ولی برعکس میگه ادامه بده ، دیگه جرأتم رو به حد اعلا بردم تصمیم گرفتم روش بخوابم، با یه حرکت پاهام رو ، رو پاهاش دراز کردم وکامل خوابیدم رو مامان کیرم قشنگ لاپای مامان جا گرفت خیلی برام جالب بود مامان اصلا" هیچ حرفی نمیزد منم بیشتر از اینکه حال کردن باهاش برام جالب باشه سکوتش برام جالب بود، کم کم خودمو جابجا کردم تا کیرم بیفته لا کون مامان ، شروع به عقب و جلو کردن کردم مامان داشت یواشکی آه آه آه میکرد دیگه ازش خیالم راحت بود که خودش هم خیلی دوس داره که روش هستم و دارم باهاش حال میکنم، یه 10 دقیقه ای روش بودم که گفتم مامان برا امروز خوبه یا ادامه بدم ،مامان گفت هنوز زوده منم با خودم گفتم دیگه خودش با زبان بی زبانی میگه بکن دهنم رو بردم نزدیک گوشش و بهش گفتم مامان یادته بهت گفتم یه کسی رو دوس دارم که روم نمیشه بهت بگم حالا میتونم بگم ، مامان جون اون کس خود تو هستی از تمام دنیا بیشتر دوست دارم ، بعد بوسیدمش مامان همچنان چشماش رو بسته بود و نفس نفس میزد، پاهاش رو یه خورده باز کردم و سر کیرم رو گذاشتم دم کسش مامان یه خورده خودش رو جمع کرد بعد در گوشش گفتم مامان خواهش میکنم اجازه بده و بوسیدمش بعد مامان خودش رو شل کرد، کیرم رو مالیدم به کسش و آروم فشار دادم تو یه آه بلند کشید تا ته کیرم رو فرستاده بودم تو کسش، بعد درش آوردم تلمبه زدن هام رو شرع کردم ابتدا یواش یواش بعد تند تند میزدم، آه کشیدن های مادرم تبدیل به فریاد شد بهش گفتم مامان برزیم تو یا جای دیگه گفت نریزی مثل دفعه قبل حامله میشم ، منم این آخرهاش محکم تلبمه میزدم تا اینکه ابم فوران کرد و ریختم رو کمرش بعد کنارش دراز کشیدم و بهش گفتم مامان نگام کن مامان برگشت و تو چشام نگاه کرد یهش گفتم خیلی خاطرت رو میخوام مامانی، میخوام از این به بعد مال من باشی مامان لبخندی زد و گفت خیلی برام سخته اینو بگم ولی منم خیلی تو رو دوس دارم پسرگلم اون دفعه هم که مامانی رو تو خواب می کردی کاملا" بیدار بودم چون دوس داشتم که منو بکنی، بعد همدیگرو بغل کردیم، قرار شد مامان شبها هر وقت دوس داشت نصف شب اس بده و بگه که من برم پیشش ، منو مامان کارمان شده بود این که مامان ساعت 1-2 شب اس میداد ومیگفت بیا پیشم منم میرفتم وتا خود صبح مامانم رو میکردم حالا نزدیک به 3 سال میشه که نقش شوهر برا مامان ایفا میکنم، تا حالا با هم به شهرهای زیادی مسافرت کردیم من تصمیم گرفتم زن نگیرم و همچنان شوهر مامانم باشم دو برادر و خواهرم ازدواج کردن و منو مامان تو خونه تنها هستم و هروقت هوس کنیم با هم سکس می کنیم ، به مامان گفتم من ازت بچه میخوام اونم گفت باید به تهران بریم و آنجا یه شناسنامه جعلی درست کنیم و رسما" با هم ازدواج کنیم، مامانم رو خیلی دوس دارم میخواهم شوهرش باشم چون در سکس بینظیره هر وقت کسش میزارم بازم برام تازگی داره.

WHY so SERIOUS
     

#440 | Posted: 13 Nov 2012 13:19

حل مشکل خواهری برادری با سکس

تیرماه سال 1389 برای من واقعا ماه خوبی بود بنیان کاری را گذاشتم که تا الان هم ادامه دارد و هیچ هم بابت آن متاسف نیستم وچون زندگی مرا دگرگون ساخت همیشه در خاطرم خواهد ماند .اونموقع 17 سالم بود و خواهرم هنگامه 15 سال داشت . خواهرم بگی نگی دختره زیبایی است اما هیکلش و مخصوصا باسنش بیسته از اونایی که مردا با دیدنش متلکاشونو بار میکنن .روز سوم تیر اون سال با هنگامه سر موضوعی بگو مگوم شد عصبانی که شدم یه سیلی به صورتش زدم با گریه به اتاقش رفت و درو محکم بست . چند دقیقه بعد واقعا از کرده ام پشیمان شدم.اما غرورم اجازه نداد برمو عذرخواهی کنم . اون روز و شب بدون اینکه هنگامه رو ببینم گذشت . اما روز بعد توی حیاط جلوشو گرفتم و ازش معذرت خواستم اما توجهی نکرد و یک کلمه هم حرف نزد . و برای کار خودش خونه بیرون رفت وبعد از ظهر اون روز منتظر فرصت شدمتا دوباره باهاش حرف بزنم آخه بغیر از او کسی رو توی خونه نداشتم که معمولا باهاش درد دل کنم .اون روز مامانم از ساعت 2 بعداز ظهر که دوستاش برای انجام مراسمی در منزل یکی از اونا دنبالش اومدند رفت و خوب پدرم هم کاسب بود و معمولا کمتر برای ناهار خونه میومد . نمیدونم همه چیز اتفاقی جلو رفت و چیزی که پیش اومد در همون لحظه پی ریزی شد .سراغ هنگامه که رفتم طبق معمول توی اتاقش بودو رکابی تنش بود .کتابی دستش بود و داشت مطالعه میکرد . در اتاق باز بود و من هم داخل شدم.پشتش به من بود . همون لحظه چیزی که به مغزم خطور کرد اجرا کردم .رفتم وبدون اینکه هنگامه مجال داشته باشه نه از صورت که لبشو بوسیدم . فریادش بلند شد چیکار میکنی دیوونه چرا بوسم میکنی احمق گفتم دارم عذرخواهی میکنم فریادزد اینطوری عوضی ! گفتم خوب حالا اینجوریشه .گفت من اصلا با تو حرفی ندارم قهرم . خلاصه پنج دقیقه ای همین جوری بگومگو کردیم . منکه هنگامه رو دوست داشتم و خطا کار هم بودم حاضر بودم دست به هر کاری بزنم تا هنگامه آشتی بکنه . دوباره وسط نزاع خل شدم و گفتم هنگامه خدا شاهده اگه آشت نکنی همین جا شورتمو در میارم . هنگامه که حرف منو جدی نگرفته بود با صدای بلند گفت عرضه شو نداری لابد خل شدی گفتم آره خل شدم و خلم میشم . چند بار گفتم هنگامه شلوارمو درمیارم ها گفت تو غلط میکنی که این حرفش منو لجی کرد و من هم شلوار و شورت رو با هم کشیدم پایین . برای لحظاتی خشکش زد وبعد زد زیر خنده .تو دیوونه ای پسربرو بیرون وگرنه به مامان میگم.گفتم خوب بگو کیو میترسونی اصلا به جهنم آشتی نکن . من که دیدم این موضوع هم مشکل منو حل نکرد با حیای خودم از اتاق اومدم بیرون . رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی بخورم . حدود ده دقیقه نگذشته بود که دیدم هنگامه وارد آشپزخونه شد.رفتارش یه طوری بود مثل کسیکه از چیزی خوشش اومده و میخواد در باره ش حرفی بزنه . یه لیوان آب که خورد رو به من کرد و گفت میدونی تو دیوونه ای و برای همین منم دیوونه ها رو دوست دارم . به من نزدیک شد و گفت میدونی من دیگه آشتم .گفتم خیلی خوبه پس با دیوونه بازی هام نتیجه گرفتم . خنده کوتاهی کرد وگفت یه چیزی بگم نه نمیگی گفتم چی ؟ گفت آخه ... گفتم چی ؟ گفت میشه بازم نشونم بدی گفتم چی رو گفت اهه بابا تو هم که خنک خدایی . گفتم آها اونو میگی گفتم برای چی میخوای گفت آخه تا حالا از نزدیک ندیدم فقط عکسشو دیدم . گفتم آخه بین هر دومون میمونه گفت آره بخدا به هیچکی نمیگم حتی به مامان . از جام بلند شدم و اومدم جلوی پنجره آشپزخونه که مشرف به حیاط خونه بود تا مطمئن بشم کسی نمیاد . بعد شلوار وشورتمو پایین آوردم تا هنگامه ببینتش . هنگامه برای لحظاتی همینجوری به کیرم که خوابیده بود نگاه کرد . کیرم خوابیده بود چون خداییش قصدم کردن هنگامه نبود و فقط یه چیزی رو اونم در خلوت خونه میخواستم نشون هنگامه بدم البته بدم نمیومد که منم مال هنگامه رو ببینم . هنگامه به من نزدیک شد و گفت میتونم بهش دست بزنم . اولش گفتم نه و شورتم رو بالا کشیدم اما بلافاصله گفتم باشه بیا .با خوشحالی جلو اومد و با دست لمسش کرد .نمیدونم چطور شد تا دست گرمشو زد بکیرم باد کرد و بزرگ شد . خنده ای کرد ودو دستشو روی دهنش گذاشت وگفت وای ... بزرگش کردی.منکه از لمس کیرم خوشم اومده بود گفتم هنگامه بیا بریمتوی اتاق تو اونجا بهش دست بزن و بمالش . هنگامه گفت نکنه کسی بیاد آبرومون بره گفتم میرم پشت دروازه رو میندازماینطوری اگه اومدند باید زنگ خونه رو بزنند . قبول کرد . بعد از این کار به اتاق هنگامه رفتیم و من روی تختش نشستم و شلوارمو پایین کشیدم و هنگامه شروع کرد به اول دست زدن و بعد حالت مالش گرفت . کیرم شق شق شده بود کیرم حدود 11 سانتی میشد و باریک . تحریک که شدم گفتم هنگامه من به مال تودست بزنم هنگامه نگاهی به من کرد و گفت قبوله فقط از روی لباس گفتم اشکالی نداره من هم شروع کردم به مالیدن کون هنگامه . چند دقیقه ای که گذشت هنگامه دستمو گرفت و گذاشت روی کوسش و گفت اینجا رو دستمالی کن . من که حواسم به کون هنگامه بود دستم رو از روی شلوار پارچه ای هنگامه رویکوسش گذاشتم و نوازشش کردم . هر دومون تحریک شده بودیم . هنگامه روی تخت به روی سینه اش خوابید و نیم نگاهی بهمن انداخت منکه حسابی شهوتی شده بود چشمم به حالت هنگامه که دمرو خوابیده بود افتاد منظورشو فهمیدم . رفتم روی پشتش و روش دراز کشیدم و شروع کردم به تکون تکون دادن لگنم . من بدون شلوار بودم اما هنگامه شلوارش تنش بود. چند دقیقه بعد آروم توی گوشش گفتم هنگامه شلوارتو بکشم پایین ؟ چیزی نگفت و چشماشو بست . من هم منتظر بقیه اش نشدم آروم شلوار و شورت قرمز رنگشو کشیدم پایین کون سفید و تپل هنگامه افتاد بیرون و من هم کیرم رو لای کونش گذاشتم و شروع کردم به درمالی کردن. هر دومون عرق کرده بودیم و برای همین کیرم لای کون هنگامه خیس میشد و دستم رو که از زیرش رد میکردم دیدم کوسش خیس خیسه .. اون روز تا مامانم از مهمونی بیاد منو هنگامه همش مشغول هم آغوشی بودیم و جالب اینه مرتب از هم لب میگرفتیم . الان چیزی حدوددو سال از اون موقع میگذره . وبدون اینکه والدینمون بدونند بعضی شبا با هم سکس میکنیم مخصوصا وقتی دوتایی مسافرت میریم هیچ شب و روزی رو بدون سکس نمیگذرونیم و هنگامه قول داده اگه قراره بکارتشو از دست بده خودم اینکارو براش بکنم .باور کنید برای اون وقت دارم لحظه شماری میکنم . هرچنددرمالی کوسشم زیاد کردم اما وارد شدن به کوس هنگامه آرزومه .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 44 از 84:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.