| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 44 از 80:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  79  80  پسین »  
#431 | Posted: 1 Jan 2013 22:51

عمه مرضیه و دوستش


ما تو یه خونه قدیمی دست جمعی زندگی می کردیم. ما با دو تا از دائی ها و عمه خوشگلم که بیوه شده بود با مادر بزرگم و چون همه با هم فامیل بودیم یعنی ازدواج ها فامیلی بود همه با هم راحت بودیم. من 17 سالم بود و کیرم شدید کس کس می کرد و اصلا نمی دونستم باید چه جوری کس گیر بیارم. فکر اینم که با فامیل ها سکس کنم اصلا نمی کردم. عمه ما یه زن 27 ساله بود که بعد از یک سال زندگی بیوه شده بود و خیلی خوشگل و لوند بود. بسیار زیبا و خوش هیکل. هر وقت چیزی تعارف می کرد می رفتم تو یقه لباسش و کمی از سینه هاشو می دیدم و همین برای یه هفته جلق زدن کافی بود. اونم می فهمید و چیزی نمی گفت. تو فکرم همیشه کس و کون اونو مجسم می کردم و چند بار می زدم باز بدتر می شدم. یه روز صبح مامان گفت براش چیزی ببرم از حموم. این خونه هم اول یه رختکن بزرگ داشت و بعدش یه راهرو و بعد حموم بود. در زدم و دیدم صدای عمع اومد که کیه؟ گفتم: "برا مامان می خوام چیزی ببرم." گفت: "خوب بیا تو و برو." تا رفتم تو دیدم عمه لخت واستاده البته پشتش به منه اما کون خوشگلش کاملا لخت بود. کیرم خیلی بلند شد و رفتم تو راهرو و وسایل رو دادم مامان. برگشتم و از لای در یواشکی نگاه کردم. دیدم برگشته و منتظر من برم. کسش قشنگ دیده می شد. کمی مو داشت و لباش هم کمی به بیرون زده بود. درو باز کرد که مثلا برم. سریع برگشت و گفت: "احسان زود برو." اما مگه می شد از اون کون سفید دل کند؟ گفتم: "عمه، خیلی خوشگلی ها." منتظر سیلی عمه شدم که برگشت و گفت: "راست میگی؟" گفتم: "آره." یه نگاهی به کسش کردم و گفتم: "وای ببخشید." و سریع رفتم بیرون. باورم نمی شد کس عمه رو دیده باشم. سریع رفتم توالت و یه جلق جانانه زدم. مدتها گذشت و این کس و کون عمه از ذهنم پاک نمی شد. کلی نقشه کشیدم که برم ترتیبشو بدم ولی می ترسیدم. یه روز تو اتاق پای ویدئو بودم که عمه اومد تو نشست. هیچ علامتی، چیزی، خبری نبود. گفتم: "عمه چیکار می کنی این قدر خوشگلی؟" دیدم چشاش برق زد و گفت: "وای عمه، تو که ازم تعریف می کنی مور مورم میشه." دیدم بهترین وقته. گفتم: "جدا خیلی خوب موندی. اون روز تو حموم یادته؟" گفت: "آره." گفتم: "هیکلت تو ذهنم نقش بسته." خندید و گفت: "شیطون من عمتم، یادت باشه." رفتم چسبیدم بهش و گفتم: "عمه یه کم دیگه برام لخت میشی؟" خندید و گفت: "نه، زشته." گفتم: "پس چرا اون بار لخت جلوم واستادی؟" خنده اش بیشتر شد و گفت: "خوب اون تو حموم بود." گفتم: "یالا دیگه، لخت شو." یه نگاهی کرد و گفت: "فقط یک کم." گفتم: "باشه." یه نگاهی به دور و بر کرد و زیپ پیرهنشو کشید پائین و کرستش رو داد بالا. سینه های سفید و خوشگلش اومد بیرون. بی اختیار دستم رفت رو کیرم و با دست دیگم پستونهاشو مالوندم. تو آسمون ها بودم. عمه کمی مکث کرد و بعد کشید پائین. گفت: "بسِته شیطون." گفتم: "نه، خواهش می کنم." به التماس افتادم. گفت: "باشه." و دوباره سینه هاشو نشونم داد. دیگه نتونستم و کیرمو درآوردم و شروع کردم جلق زد. عمه گفت: "آهای احسان حواست کجاست؟ این چیه؟" گفتم: "عمه کیره، کیر. بیا برام جلق بزن." با دودلی دستشو به کیرم رسوند و کمی مالوندش. بلافاصله دستمو بردم طرف کسش. هیچ مقاومتی نکرد و زیپشو باز کردم و بالاخره دستم لای کسش جا گرفت. خیس بود و صاف. کمی که مالوندم بلند شد و رفت در رو قفل کرد و برگشت و شلوارشو کامل داد پائین و گفت: "بیا سریع بکن تا کسی نیومده." باورم نمی شد. کیرمو کردم تو کسش. گرم بود و خیس. برای اولین بار کس کردن رو تجربه کردم. با شدت می کردمش و ناله می کرد. آبم اومد. گفت: "بکش بیرون." همش ریخت رو فرش. عمه بلند شد و لباسشو پوشید و رفت. چند وقت گذشت و اصلا به روم نیاورد. تا یه روز که دوتا از دوستاش مهمونش بودن. اون روز رفتم و از لای در داشتم تو رو دید می زدم. صداشون کاملا واضح بود. یکیشون می گفت: "مرضیه (مثلا اسم عمه ام مرضیه است)، با اون عشقت به کجا رسیدی؟" عمه گفت:" هیچی بابا، فقط می خواست یه دست بکنه و بعدشم رفت دنبال کارش." همشون خندیدن. باورم نمی شد عمه همچین حرفهائی بزنه. آمپر کیرم زد بالا و مجبور شدم درش بیارم و همون جا کم کم جلق بزنم. اون یکی گفت: "مرضی الان کف کنی چیکار می کنی؟" عمه گفت: "راستش بچه ها من یه کاری کردم، ببینم نظر شما چیه؟" گفتن: "چی؟" گفت: "من با بچه داداشم ریختم رو هم. البته فقط یه بار. اونم کلی بعدش خجالت کشیدم. ولی یه پسر جوون که از خودت کوچیک تر باشه خیلی حال میده. نمی دونم ادامه بدم یا نه؟" اونا گفتن: "چرا ادامه ندی؟ اون که همین جاست. هر وقت بخوای دم دستته. تازه پسر خوشگلی هم هست. لابد خیلی هم شهوتیه." عمه گفت: "آره، کلی التماس کرد. منم دلم سوخت و یه دفعه دیدم داره منو می کنه." همه خندیدن. یکیشون گفت: "ببین میشه بیاریش اینجا یک کم سر به سرش بذاریم؟" عمه گفت: "نه، چرا اذیتش کنید؟" اون یکی گفت: "اذیت نه، می خوایم بهش حال بدیم." اما اون یکی گفت: "نه، من روم نمیشه." عمه با بی تفاوتی بلند شد و اومد سمت در. پریدم تو حیاط که عمه صدام کرد: "احسا ن کجائی؟ یه دقیقه بیا کارت دارم." نمی دونستم با کیر بلند شده ام چیکار کنم. از مجبوری رفتم. تا منو دید گفت: "بیا تو." یه اشاره کردم به کیرم. تا دید گفت: "چرا این جوری شده؟" و دستمو گرفت کشید تو. تا رفتم تو و اونا دیدن دستم رو کیرمه همشون خندیدن. یکیشون گفت: "خوب، پس من میرم." هر چی مرضی اصرار کرد وانستاد و رفت. من موندم و عمه مرضی و دوستش که اسمش ملیحه بود. ملیحه بی مقدمه گفت: "احسان جون راحت باش. مرضی خیلی از کیرت تعریف می کنه. میشه ببینمش؟" تا بناگوش سرخ شدم و گفتم: "با اجازه من برم." و تا بلند شدم ملیحه از پشت شلوارم رو کشید. شلوار و شورتم که راحتی مال خونه بود تا زانوم اومد پائین. من که انتظارشو نداشتم سعی کردم بکشم بالا اما مرضی گفت: "احسان راحت باش. حالا که این کسش بلند شده تو نمی خوای؟" گفتم: "عمه این حرفها از تو بعیده." خندید و گفت: "نه. هر حرفی مال یه جائیه. این حرفم مال اینجاست." و ملیحه کیر شق شده ام رو گرفت تو دستش و کمی برام جلق زد. خیلی واردتر از مرضی بود. بعدشم راحت کرد تو دهنش. اون قدر تحریک شده بودم که نتونستم از دهنش دربیارم یا بهش بگم، در نتیجه کل آبم خالی شد تو دهنش. منتظر شده که عق بزنه و دعوام کنه، اما برعکس دیدم داره همشو مک می زنه. گفتم: "ناراحت نشدی؟" گفت: "نه، چرا؟" گفتم: "برای آبم." خندید و گفت: "فهمیدم آبت داره میاد. اگه می خواستی درش بیاری خودم نمی ذاشتم." آبم که اومد کمی راحت تر شدم. دیدم عمه بلند شد و درو بست و چفتشو انداخت. بعد برگشت سمت من و گفت: "تو با ملیحه حال کن. می خوام فقط ببینم." ملیحه گفت: "تو نمی خوای؟" گفت: "فعلا نه، دیدنش جذاب تره." و رو مبل نشست و سینه هاشو درآورد و شروع به مالوندن کرد. دیدن سینه های عمه کیرمو دوباره پر کرد. ملیحه لخت شد. تا شورتشو درآورد آبم رسید به نوک کیرم. کس خیلی قشنگی داشت. لباشو کمی باز کردم. لاش کامل صورتی بود. لبای کس مرضی کمی تیره می زد ولی مال این صورتی خوشرنگی بود. کیرمو لای لبای کسش مالوند. کسش خیس بود و یه بوی خاصی می داد. یکی از سینه های کوچیک و سیخش رو کردم دهنم. دور پستونش صورتی بود و نوکش خیلی زده بود بیرون. وقتی می خوردم آه می کشید. بالاخره کسش رو فتح کردم و اون منو خوابوند و نشست رو کیرم. کمی که کردمش آبم دوباره داشت می اومد. بلند شد و گفت: "بریز رو صورتم." اما مرضی سینه هاشو آورد جلو و گفت: "نه، بریز اینجا." مرضی انگار داشته کسشو می مالونده چون کسش بیرون بود و خیس هم شده بود. آب کیرم با فشار ریخت رو پستونهای مرضی و کمی هم رو لب و دهن ملیحه. اونم همشو خورد و گفت: "آبت خوشمزه است." باورم نمی شد آبمو کسی بخوره. مرضی می مالوند رو سینه شو ناله می کرد. آخرشم بلند شد و اومد طرفم و کیرمو گرفت و مالوند. می دونستم می خواد بکنه به کسش اما کیرم خوابیده بود و نا نداشت
     
#432 | Posted: 1 Jan 2013 23:02
کی باهات این کار رو کرده؟
دختر بچه نگاهش رو به زمین دوخته بود و حرف نمی زد
اگه نگی کی باهات این کار رو کرده نمی تونم کمکت کنم
دخترک ساکت بود
فکر می کنی خودت به تنهایی می تونی از پس این مشکل بر بیایی؟
باز هم حرفی نزد
من فقط می خوام کمکت کنم به هیچکس هم هیچی نمی گم ولی باید بهم اعتماد
کنی، می فهمی؟
دخترک سرش رو بلند کرد، و با چشمهایی که مثل دو تیله براق بودن به شهرزاد زل زد.
یکبار بهش اعتماد کرده بود و انگار می خواست مطمئن بشه که می شه بازم به
این آدم اعتماد کرد.

وقتی مطمئن شد گفت:
محسن...برادرم محسن...
رنگش پرید. توی اون یکی دو سالی که مشاور مدارس پایین شهر تهران بود به
دختر بچه هایی کمک کرده بود که انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو
داشتن. ولی این یکی با همه فرق می کرد. توی اون دل کوچیکش یه راز بزرگ
داشت. رازی که دیگه بیشتر از اون نمی تونست پنهونش کنه.
رازی که داشت شکل می گرفت و دست و پا در می آورد.

دخترک بیچاره، یکی دو ماهی بود که سکوت کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد.
نه درس جواب می داد و نه با همکلاسی هاش بازی می کرد. معلمهای دیگه، از
شیوه های رایج، جواب نگرفته بودن و فقط شهرزاد بود که موفق شد از زیر
زبون دخترک بکشه که دردش چیه. دخترک از برادرش حامله شده بود
نترس عزیزم من کمکت می کنم، بهت قول می دم...

فردای اون روز شهرزاد رفت خونه دخترک که با مادرش صحبت کنه.یک جایی دور و
بر میدون ......به اسم انبار گندم.

آدرس رو به سختی پیدا کرد. در زد ومنتظر شد تا یکی باز کنه... توی دلش
خدا خدا می کرد که برادره در رو باز نکنه... که نکرد... چون خونه نبود...
زنی که در رو باز کرد در یک کلمه-هر چند که یک کلمه کمه- خسته بود. خسته
از همه چیز حتی خسته از بازکردن در...

سلام من شهرزادم معلم دخترتون...
سلام
باید باهاتون صحبت کنم...
چی شده با بچه ها دعوا کرده می خوایین بیرونش کنین...
نه...نه...قضیه خیلی جدیه، جلوی درنمی شه گفت. اجازه هست که بیام داخل؟

زن با بی میلی راه رو باز کرد و شهرزاد از مقابلش گذشت و داخل شد.داخل
جایی که داخل و بیرون نداشت.یه اطاق کوچیک فرش شده بود با دو تا پشتی یک
طرف و چند تا تشک و پتوی روی هم چیده شده، کنج دیوار. یکاجاق گاز و یکی
دو قابلمه وچند بشقاب هم همون کنار زن خسته حوصله تعارف نداشت، نه چای نه
میوه و شیرینی، تا در روبست، گفت: چی کار کرده؟
شهرزاد نگاهش رو از در و دیوار اون اطاق کوچیک برداشت و به چهره پژمرده
زن خیره شد. معلوم بود که سن چندانی نداره ولی تکیده و رنگ و رو رفته
بود. چشمهاش با دخترش مو نمی زد، فقط مال این برعکس دخترش، دیگه مثل تیله
برق نداشت.

شما چند تا بچه دارین خانم؟
به جز دخترم یه پسر هجده ساله هم دارم
اسمش محسنه نه؟
آره ...محسن ولی الان خونه نیست سر کاره
چی کار می کنه؟
نمی دونم صبح می ره شب می آد
درس نمی خونه؟
نه...چند ساله که مدرسه نمی ره دیگه
چی کار می کنه روزها؟

مگه تو معلم دخترم نیستی چرا سراغ پسرم رو می گیری
شهرزاد به چهره شکاک و در هم زن نگاه کرد و گفت
دخترتون حامله اس، از برادرش
زن حرفی نزد
می دونم سخته که باور کنین ولی بچه مال پسرتونه
زن کماکان ساکت موند
سکوت زن خسته، به نظر شهرزادطبیعی بود. به همین دلیل نفس حبس شده اش رو
با صدا بیرون داد و به اطراف نگاه کرد،
تا بهش وقت داده باشه که از اون شوک بزرگ بیرون بیاد...

دیوارهای ترک خورده و زرد شده از زردآب بارونی که احتمالا از سقف به
پایین نشت می کرد... پارچه بلندی که از درگاهی توالت به جای در آویزون
بود...
کمد چوبی قدیمی درهمون باریکه راه ورودی... خبری از آشپزخونه و حمام نبود
و به نظر نمی رسید که اون خانه کوچیک اتاق دیگه ایی داشته باشه
شما با پسر و دخترتون همه توی همین اتاق می خوابین

زن به حرف اومد و گفت: آره همینجا می خوابیم باباشون هم هست...
یعنی چهار تایی کنار هم می خوابین
جا که نداریم مجبوریم
بر خلاف تصور شهرزاد اثری از شوک در چهره و گفتار زن دیده نمی شد و ظاهرا
نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.به همین خاطر شهرزاد دوباره رفت سر اصل
مطلب و با تاکید بیشتری گفت:
دخترتون حامله شده، می دونم که باور نمی کنین کار پسرتون باشه ولی من
تقریبا مطمئن هستم و واقعیت اینه که...
زن حرف شهرزاد رو قطع کرد و گفت : خودم به پسرم گفتم که باهاش بخوابه!
باباش هم باهاش می خوابه! اینجا توی این محل خیلی ها ایدز دارن نمی خوام
شوهر و پسرم آلوده بشن. این دختر هم که هست. مال خودمونم هست، می دونیم
که پاکه، چرا نکنن که بعدش برن با ناشناس ها بخوابن، مریض بشن
شهرزاد خیلی خودش رو کنترول کرد که بالا نیاره و غش نکنه. اون خونه واقعا
جای غش کردن نبود.

دیگه با زن خسته حرف نزد و از اون خانه محقر خارج شد چند روزی حالش خوب
نبود و با کسی حرف نمی زد ولی بعد گشت و یکی رو پیدا کرد که سقط می کرد.
دخترک رو برد پیشش و به خرج خودش بچه رو ازشر اون رازی که دیگه چندان هم
رازنبود خلاص کرد.

دست آخر هم نشست و فکر کرد که واقعا چه کمکی می تونه به اون بچه بکنه و
چون به هیچ نتیجه درستی نرسید وقتی که برای آخرین بار رفت بهش سر بزنه-
به اتفاق یکی از دوستان پسرش، (به جز بار اول هیچوقت جرات نکرد تنها بره
توی اون خانه) دو تا بسته هدیه با خودش برد. توی اولی یک عروسک زیبا
گذاشت و توی دومی دویست تا کاندوم. عروسک رو داد به دخترک که حالش بهتر
شده بود و لبخند به لب داشت و کاندوم ها رو داد به مادره.
لااقل مراقبت کنین که بچه بیچاره دوباره به این روز نیفته...

اون شب پدر خونواده- تکیده و چرک و چروک- کنار دیوار همون خانه محقر به
پشتی ها تکیه داده بود و سعی می کرد، نگاهش با نگاه شهرزاد تلاقی نکنه،
ولی از محسن خبری نبود
     
#433 | Posted: 1 Jan 2013 23:11

سکس با پدر بزرگ قسمت اول


من شیرین 18 سالمه یه داداشه 20 ساله دارم که آخرای سربازیشه و تو اهواز خدمت میکنه مامانم هم بیتا 37 سالشه تو یه آزانس هواپیمایی کار میکنه سبزه است و سکسی همیشه هم آرایش غلیظ داره مثل منم لباساش همیشه باز وسکسیه.بریم سر داستانم.خیلی خسته بودم رفتم یه دوش آب سرد گرفتم رفتم جلوی سیستم نشستم و فیلمی که از ساناز گرفته بودمو گزاشتم ببینم.اول فیلم یه زنه داشت بخودش میپچد با کوسش بازی میکرد بعدش ازخونشون رفت بیرون خونش یه کلبه توس یه مزرعه بود.رفت طرف یه اسب و دولا شد زیرش.کیر اسبه رو گرفت و شروع کرد به مالیدن و لیسزدنش.چطوری میتونست اینکاروکنه؟؟ بنظرخوشمزه نمیومد؟؟کیراسب نیم متری بود با یه سر بزرگ بدون کلاهک.انقدر دست مالیش کرد تا آب اسبه اومد و روی صورت و سینهاش پاشید.وااااااایییییییییی چقدر جالب بود؟؟چقدر سفید بود؟؟حالی بحالی شدم دست خودم نبود آخه/ آب کیرررررر که میدیدم دلم ضعف میرفت؟؟ جالب اینجا بود که تاحالا آب منی ندیدم نخوردم ولی احساس میکردم بایدخیلی خوب باشه؟؟ داشتم باخودم ورمیرفتم.اووووف آب کیر اسبه رو توخیالم روسینم میمالیدم که صدای دراومد؟؟ خودمو جمع وجور کردم رفتم بیرون دیدم مامانمه خیلی سرا سیمه رفت سمت گوشی تلفن و شروع کرد بشماره گرفتن؟؟ انقدر هول بود که متوجه بودن منم نشد؟؟ازصحبتاش فهمیدم داره با داییم حرف میزنه.میگفت: کی؟؟ کجا؟؟ توکجا بودی؟؟؟ چرا گذاشتی اینجوری بشه؟؟.... بعد گفت دارم میام اونجا و گوشیم قطع کرد.رفتم جلو سلام کردم گفت:واه دختر ترسیدم توکی اومدی؟؟؟ گفتم نیم ساعتی میشه چی شده مامان؟؟؟گفت:پدر بزرگت لیزخورده افتاده زمین دستش شکسته الان بیمارستانه دارم میرم اونجا.گفتم کجاااااااا؟؟؟ گفت:بسه انقدر سوال نکن دختر درست نمیدونم؟؟؟ گفتم صبرکن منم بیام؟؟؟ گفت نه تو برو تخت رو آماده کن تا میریم بیارمش؟؟؟ بعد بسرعت ازدر بیرون رفت.بابا بزرگم 60 سالشه ولی خیلی سرزنده و سرحاله هنوز ورزشش رو سرساعت انجام میده من خیلی ازنظرعاطفی بهش وابسته ام چون الان حدود 5 ساله که با ما و داییم زندگی میکنه چون ما بعداز اینکه بابام مرد ازش خواستیم با ما باشه.داییم اسمش بهروز 39 سالشه و با زنش مریم خونه بابا بزرگم زندگی میکنن یه دخترم دارن که اسمش ساراست که تبریز دانشجوی خیلی ناز و خشگله راستش باهم زیادی راحتیم.میدونستم با داداشم شیطونیهایی میکنن ولی به روشون نمیاوردم.دو ساعت بعد دیدم مامانم و داییم بابا بزرگ رو آوردنش.رفتم جلو سلام کردم خیلی حالش بد بود به زور جوابمو داد.بردنش سمت اتاق رنگش پریده بود.معلوم بودخیلی درد داره.از اونیکه فکرمیکردم بدتر بود.بنده خدا از دوجا دستش شکسته بود.یه آرام بخش مامان بهش زد و بعداز یک ربع آروم خوابش برد.من با پدربزرگم خیلی راحتم.همیشه درباره رابطه دختر و پسر باهم حرف میزنیم.شوخیهای آنچنانی باهم میکنیم.البته خیلی محدود مثلا من توخونه با مینی ژوپ و تاپ میگردم چون میدونم خوشش میاد شروع میکنه سر به سر گذاشتن و دستمالیش.بعضی وقتها می بینم از روی شلوار با کیرررررش ور میره؟؟ احساس میکنم خیلی بزرگه؟؟؟یکبارم بعد از کلی شوخی میخواستم از در برم بیرون که بین درایستاده بود.مثلا نمیذاشت برم.منم از خدا خواسته کووووووونم و میمالیدم به کیرررررش.اونم چیزی نمیگفت.سه هفته میشدکه دستش شکسته بود.بیشتر وقتها ما باهم تنها توخونه بودیم.من از این قضیه خیلی راضی بودم این اواخر برای اینکه بیشتر اذیتش کنم وقتی مامانم نبود زیر لباسم شورت نمی پوشیدم.سعی میکردم جلوش بیشتر دولا بشم تا بتونه کووووووسم و ببینه تا به عکس العملش بخندم.کیف داشت اذیت کردنش.یه روز به مامانم گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم باید برم حموم.احساس میکنم خیلی کثیف شدم؟؟ مامانم یه نایلون دستش بست و بردش توحموم که بشورش.هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که موبایل مامانم زنگ خورد.رفتم جلو درب حموم و در زدم.ماما با تاخیر لای در رو بازکرد.گوشیش رو گرفت ازمن بعدم درو بست.گفتم یعنی چی؟؟؟؟ یک دقیقه بعد عصبانی ازحموم اومد بیرون.گفت: شیرین من باید برم کاردارم.پدربزرگت بدنش کفیه برو داخل حموم و پشتش رو لیف بزن و آبش بکش بیارش بیرون؟؟؟ خودمو زدم به اون راه گفتم: منکه روم نمیشهههههههه؟؟ مامان گفت نترس الان دیگه شرت پاشه ضمنا پشتشم به سمتته زود برو داخل تا یخ نکردهههههه؟؟ رفتم توحموم.داشتم ذوق میکردم که میتونم سربه سرش بذارم شایدم تونستم برای اولین بار کیررررررررر و خایه رو از نزدیک ببینم؟؟؟ توی رختکن شرتمو سوتینمو دراوردم با یه تاپ گشاد که قشنگ سینهام توش مشخص بود که اگه بسمت جلو دولا میشدم نوک شون معلوم میشد رفتم تو حموم.واااااایییییییی.....ادامه دارد
     
#434 | Posted: 1 Jan 2013 23:18

سکس با پدر بزرگ قسمت دوم


بابابزرگم تو وان خوابیده بود تا منو دید خنده موزیانه ای کرد گفت به به شیرین خانم گفتم:چطوری رفتی تو وان؟؟ نگفتی بیفتی اون دستتم بشکنه؟؟ گفت برو جوجه من ده تا دختر رو حریفم با خنده درحالیکه دولا شدم تا از وان درش بیارم سینهامو که نوکشو میتونست ببینه بهش نشون دادم.گفتم یعنی چطوری حریفشونی؟؟؟گفت:حالااااااا.گفتم نه جوون من بگوچطوری؟؟؟؟ داشتم اذیتش میکردم.گفت همونطوریکه شوهر آیندت حسابت و میرسه.گفتم من بحسابش نرسم اون نمیتونه؟؟ درحالیکه این حرف رو زدم دولا شدم تا لیفشو بردارم که احساس کردم زیادی دولا شدم.خودم میفهمیدم که تا سوراخ کونم و دیده چه برسه کووووووووسم.منم عادت دارم موهای کوسمو آرایش کنم بخاطرهمین نسبتا بلندن.تا برگشتم با پرویی گفت چرا موهاشو نمیزنی آفریقایی؟؟؟؟ خودمو زدم به اون راه گفتم ایییی واااییییییی دیدیشششش؟؟؟ گفت آرهههه همشو دیدممممممم بعدش قاه قاه شروع کرد به خندیدن.گفتم برا کی بزنمش هنوزکه شوهر نکردم؟؟؟ شروع کردم به لیف زدن بدنش.پشتش که تموم شد گفتم برگرد تا سینتو بشورم.بدون هیچ مخالفتی برگشت.واااااااااایییییییییی اووووووووووف داشتم چی میدیدم؟؟؟ انگار یه بچه گربه تو شرتش قایم کرده بود؟؟؟داغ شدم زبونم بند اومده بود.بابابزرگمم سرش تو یقه من بود.همینجورکه سینشو میشستم رسیدم به شکمش خورد اونم خودشوعمدا داد جلو.دستم به سر کیرررررششش خورددد وویییییی به صورتش نگاه که کردم اونم دسته کمی ازم نداشت.چشاشو بسته بود و سرشو بالا گرفته بود.توهمین حال بودیم که برق رفت؟؟؟ اااااههههههه چه زد حالی خوردماااااااا؟؟ دیگه نمیشد کیررررررررررشو دید؟؟؟ بابابزرگم گفت حالا تو این تاریکی چکار کنیم؟؟؟؟ گفتم مامان همیشه تورختکن شمع میزاره بزار برم ببینم هست یا نه؟؟؟؟ گفت قبل رفتن از پشت کمک کن شورتمو دربیارم تا تاریکه دم ودستگام و بشورم؟؟؟ باهزار بدبختی چون همدیگه رو نمیدیدیم با لمسش سعی کردم تو تاریکی راه و پیدا کنم.اونم به بهونه راهنمایی من دستی از زیر به لای چاکه کوووووووونم کشید.جووووووووونممم خیلی خوشم اومداااااااااا.دستش داغ بود تا تونستم سرعتم رو کم کردم تا دستش بیشتر اونجا باشههههه؟؟؟ اووووووووووف.رفتم پشتش شرتش رو کشیدم پایین گفت لیف رو بده؟؟ همینجورکه دنبال دستم میگشت دستش خورد به سینم.آخخخخخخخ با کف دستش یه کم مالیدش کل این کارهاو تو یه لحظه انجام داد که نشون میداد خیلی وارده.به سمت در رفتم با نور کمی که ازبیرون میومد کبریت رو شمع رو پیدا کردم بعد از اینکه روشن شد خواستم داخل حموم شم که بابابزرگ گفت نیارش؟؟؟؟ بزارش همونجا خودت بیا؟؟ رفتم تو گفتم چراااااااا؟؟؟؟ گفت: بزار تاریک بمونه چون من دوباره نمیتونم این شرت کثیف رو بپوشم ضمنا پاهامو هم نشستی؟؟؟ رفتم جلوش نشستم چون تو رختکن روشن بود یه هاله هایی میشد دید ولی واضح نبود.ازطرفی اونم چشاش نسبتا ضعیف بود و فکر میکرد من چیزی نمیبینم.اوه اوه کیرررررررررش بنظر بزرگ میومد؟؟میشد دید که یه چیزی از صندلی آویزونهههههههه؟؟؟ فهمیدم که کیرررررررش خوابیده.با خودم فکر کردم چکار کنم؟؟؟ دوباره راستش کنمممممم؟؟ فکری به ذهنم رسید به بهونه آب برداشتن از وان دولا شدم با ظرف آب ریختم روسینه های خودمممم؟؟گفتم وااااایییی کثیف شدم بابابزرگ؟؟؟حالا چکارکنم منننننن؟؟؟؟ دیدم اونم که حالا انگار چشاش به تاریکی عادت کرده بود گفت: خب لباست رو دربیار یه دوش بگیر.منکه نمیبینمت؟؟؟ دیدم اونم بدش نمیاد.گفتم فکر بدیم نیست ولی مطمعنی تو منو نمیبینی؟؟؟؟ با خنده همیشگی گفت: آرههههههه تازه ببینم گناه نیست تازه ثوابم داره برای منه بی زن؟؟؟؟ تاپمو درآوردم رفتم زیر دوش سعی میکردم تو زاویهای مختلف بایستم تا بتونه اندام منو ببینه؟؟ احساس کردم غرق درتماشای منه؟؟ اومدم جلوش نشستم دیدم بلههههههه کیررررررررشششششش راستهههههههه راستههههههههه.جووووووووووووون چقدر بزرررررررگ بووووووددددد ووواااااااییییییی.دوست داشتم لمسش کنم ولی چطوری آخه؟؟؟؟ شروع کردم به لیف زدن رونهاش.ازش پرسیدم دم ودستگاتو شستی؟؟؟؟ گفت:خوب نتونستم.گفتم: حالا چکار میکنی؟؟؟ همینجوری میای بیرون؟؟؟ با من و من کردن گفت چاره دیگه ای دارم مگهههههههه؟؟؟ دلمو زدم به دریا گفتم میخوایی من برات بشورمش؟؟؟؟؟
     
#435 | Posted: 1 Jan 2013 23:18
مکان با خاله
سال اول راهنمایی بودم که توسط دوستام به انحراف جنسی کشیده شدم.اون موقع ها فقط جلق میزدم و اصلاً نمیدونستم که گناهه و به من ضرر میرسونه.من وقتی سال سوم راهنمایی می خوندم فهمیدم که چی کار کردم!!!من خیلی ناراحت بودم و از خدا شکایت میکردم و تصمیم گرفتم که اینکارو اینکارو ترک کنم.یا علی گفتم و شروع کردم تو اینترنت search کردن که چجوری ترک کنم؟بعد دیدم که کارم تمومه و دیگه راه بازگشت خیلی سخته!من نا امید نشدم و شروع کردم به کم کردن استمنائم (از روزی 1.25بار رسوندم به 3 روز یک بار)همون سال با اینکه اصلاً به آزمون تیزهوشان فکر نمیکردم از 60 نفر 30ام شدم (به اصراره مامانم در آزمون ثبت نام کردم.)وتا اینکه دوباره شروع کردم هفته ای 2-3 بار جلق میزدم.تا اینکه ماه رمضون شروع شد و منم همشو روضه گرفتم.(تو کل ماه رمضون فقط 3 بار جلق زدم.)خلاصه من به خدا قول دادم که کمتر جلق بزنم.به جای نگاه کردن به فیلم پورنو داستانهای سکسی می خوندم؛همون موقع بود که نظرم به خالم افتاد(8 سال از من بزرگتر بود.) ولی واقعاً خیلی ... بود!درست مثل همون چیزایی که در داستانهای خیالی میگید ولی خیلی لاغرتر.

اون یه زن بود(یه سال بود که طلاق گرفته بود.) و این منو بیشتر تحریک میکرد. اون با من خیلی صمیمی بود طوری که فقط رابطه جنسی نداشتیم. من هم بهش عشق (از نوع محبت آمیز و هوسی) میورزیدم.چند بار تو خیابون بخاطرش درگیر شده بودم!آخه با هم شبهای رمضون به پارک میرفتیم.ولی احساس میکردم اون هیچ حسی به من نداره دوسم داشت ولی مثل داداشش!وقتی میومد خونمون یا من میرفتم خونشون(پیش مامان بزرگم زندگی میکرد) پیش من یه تاپ و یه شلوار تنگ کوتاه میپوشید به ندرت هم شلوارک.وقتی میرفتیم تو اتاقم یا اتاقش انقدر سر وصدا میکردیم که بهمون میگفتم در رو ببندیم.چند بار ماساژش داده بودم و وقتی این کارو میکردم صدای آخخخخخخخخخ واوخخخخخخخخ میداد و من حشری میشدم.من یه 10 روز باهاش تو خونه تنها بودم چون همه رفته بودند مسافرت و اونم امتحانات دانشگاشو میداد.(چون همه میدونستند که من اونو زیاد دوست دارم و این سفر فقط به خاطر نظر مامانبزرگم بود که برن مشهد.)من شب اول که اونجا بودم طبق معمول همون جوری لباس پوشیده بود.شبها موقع خواب دو تایی روی تخته مامان بزرگم و بابابزرگم میخوابیدیم. من به سرم زده بود که حسّ خودم رو نسبت بهش بگم ولی اصلاً نمی شد.مثل داستانها هم نبود که تو خواب انگولکش کونم و از این کوسشعرها... . من بعد از 5-6 روز حالت جنون بهم داده بود چون همش پیشش بودم و باهاش میخوابیدم ولی یه قطره اب هم از من بیرون نیومده بود. من تو لپتابش در قسمته recent Item چیزایی پیدا کرده بودم ولی همشو پاک کرده بود. تااینمکه یه شب ساعت 10-11 نشستیم جلو ماهواره فیلم ببینیم (نمیدونم کدوم شبکه بود؛آخه ما ماهواره نداریم!)که یه فیلم صحنه دار بود من قبلاً اون فیلم رو دیده بودم؛ولی به روی خودم نیاوردم.

وقتی داشتیم میدیدیم اون رو کاناپه دراز کشیده بود و منم دید میزدمش،که یهو فیلم به جای سکسی رسید دیدم قرمز شد و ازم خواست تا کنترل رو بهش بدم.منم کنترل رو نمیدونستم که کجاس و همینطور ادامه میدادم و پیداش کردم و دادم به خالم.زد به یک کاناله دیگه.پرسیدم اون چی بود چرا اینجوری بود؟یه نگاه بهم کرد و گفت وقتی بزرگ شی میفهمی.(من 16 ساله بودم.)شب رفتیم خوابیدیم و صبح روز بعد هم من مثل همیشه زودتر بیدار شدم و صبحونه رو حاضر کردم.با هم خوردیم و رفت حموم.من داشتم از کنجکاوی میمردم . منتظر بودم که به من بگه کاری براش بکنم(شامپو بدم،لیف بکشمو...)ولی نشد اون وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و در رو بست منم رفتم تا از کلید در دیدش بزنم ولی حیف کم دیده میشد. من شب آخر رفتم پیشش و خودم رو به طور نزدیکی بهش نزدیک کردم و قضیه لپتابش رو یه جوری که شک نکنه بهش گفتم و تعجب کرد بعد هم من رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رو کاناپه دراز کشیده بود و فیلم میدید.(البته طوری که من ساق پاهایه مثل برف و نازش تو دست و روی رونم بود.)فیلمو که نگاه میکردم پسره چند بار از دختره لب می گرفت ولی سکسی در کارنبود. از جام بلند شدم و از خالم خواستم که از لپش یه بوس کنم(اون منو یه پسر چشم و گوش بسته میدونست).برا همین قبول کرد منم از جایی که نزدیک لبش بود یه بوس گرفتم. اون بعد از فیلم هول ساعت 12 ازخواست تا ماساژش بدم(بخاطر درس خوندن ،زیاد می نشست) منم گفتم که بریم رو تخت واسه همین رفتیم مسواک زدیم و رفتیم برا ماساژ من گفتم که یکم ماساژه سکسی بدم و بعد تو آخرین روز بکنمش.(جوِ داستانهای سکسی منو گرفته بود)من بعد از ماساژه بالا تنش ازش پرسیدم که پاهاشم ماساژ بدم اون خجالت کشید و رفت زیر پتو منم اجازه گرفتم تا دوباره بوسش کنم که گفت جو فیلم نگیرتت!(با حالت خنده)منم چون زیاد داستان خونده بودم فکر کردم حشری شده چون حدود یک سال بود که سکس نداشته!واسه همین هم لبش رو به صورت کاملن حرفه ای بوسیدم(همیشه ملایم آرایشی رو صورتش بود).اون بعد از بوس ناراحت شد و بهم گفت که این کارا در حد و اندازه ما نیست.

من کسشعر گفتم بهش، و خودم در حالت دراز کشون بهش مالیدم؛لا مصب فهمیده بود چی میخوام بکنم باهاش،به همین جهت بلند شد ونشست وچپ چپ نگام کرد!منم گفتم که ما هر دومون به این کار نیاز داریم و از این حرفها... . بعد دیدم یه چک خوابوند زیر گوشم( که بابام هم بهم اینجوری نزده بود)و محکم پاشد و رفت تو اتاقش.منم که تازه میفمیدم چه خبره گرفتم و خوابیدم!اون سکس دوست داشت ولی نه با من!من کل شب رو فکر کردم .صبح قرار بود مامانم اینا برسن خونه!من صبح زود با اعصاب داغون زدم بیرون و رفتم خونه خودموووون. خدا خدا میکردم که بهشون نگه.ما حدود یه 6 ماهی همدیگرو ندیدیم(من خجالت میکشیدم ببینمش).بعد تویه یه مهمونی بزرگ همدیگرو دیدیم. اون دستم رو گرفت و منو برد تویه یه اتاق.بهم گفت(من همه چی رو از یاد بردم و این کارتو میزارم رو حسابه جو گیر شدنت به خاطر اون فیلم.))بعد لوپم رو بوسید و رفت بیرون.

من تازه فهمیدم که چقدر کوس خول بودم که فکر میکردم اون میاد و با کسی که از بچگی بزرگش کرده سکس میکنه!!؟!! واقعاًخوندن داستان هاتون منو دیوونه میکنه چون فقط اون شب یادمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تورو خدا انقدر کوس شعر ننویسید
     
#436 | Posted: 1 Jan 2013 23:32

سکس با پدر بزرگ قسمت آخر


بعد دو سه ثانیه سکوت با حالت کش داری گفت لطف میکنی آب گلوم خشک شده بود آروم رفتم جلو کیرررررررشو گرفتم گفت واااااااییییییییی دستت چه سردههههههههه؟؟؟راست میگفت تموم بدنم یخ کرده بود.آ خ خخخخخخخخ چقدر کیرررررررش بزرگ و سفت بود؟؟؟ اینقدر کللللللللفت بود که تودستم جا نمیشد.جااااااااان.دستمو آوردم سمت سرکیررررررررش چقدرم بزرگگگگگگگگ بود.احساس میکردم اندازه کیررررررررر اون اسب است.تا اومدم با لیف بشورمش بابابزرگم گفت نههههههههه.دردم میااااااادددددد فقط با کف بشورششششششش.دوتا دستام رو کفی کردم وبراش بالاو پایین میکردم.میدونستم اینجوری آبش میاد و منم میتونم آبشو حس کنم.دیگه حرف نمیزد منم تا اونجا که میشد سرمو بهش نزدیک کردم تا بوی کیررررررشو حس کنم.وااااااایییییییی خداااااااا حس خیلی خوبی بود دوست داشتم سرکیرررررررشو لیس بزنم ولی نمیشد؟؟؟ سرعت دستمو بیشتر کردم احساس کردم داره کیرررررررشششششش سفت تر میشه.یکدفعه پدر بزرگم گفت بسهههههههه؟؟ عجب ضدحالی زد لامسب.گفت منو ببر زیر دوش.برمش زیر دوش و خودمم باهاش زیر دوش موندم به بهونه پاک کردن کفها کیررررررشو میمالیدم.سعی میکردم بدنم رو بهش بمالم اونم دستشو دورکمرم انداخته بود و سعی میکرد بمن بفهمونه که دامنم رو دربیارم؟؟؟ بعد از چند لحظه گفتم ای داد دامنم خیسه خیس شده درش بیارم اشکال نداره؟؟؟؟ گفت هرجور راحتی.منکه چیزی نمی بینم دختر؟؟ ایندفعه صداش گرفته و جدی بود.پشتمو کردم بهش و دامنمو کشیدم پایین.دولا شدم از پام درش بیارم که احساس کردم کیرررررر داغش اتفاقی خورد به کووووووووسم واااااااااااییییییییییی جوووووووووووون چه خوب بودااااااااا.بدون اینکه برگردم رفتم یه کم عقب تر.پدر بزرگم هم کیرش رو هدایت کرد به سمت لاپام.من رونهای بلند و باریکی دارم ولی کووووووونم خیلی گوشتیه.سعی کردم فاصله پاهام رو کمتر کنم تا جای کیررررررش تنگتر شه؟؟ همینطورم شد بابابزرگم کیررررررشو به جلو فشاررررر داد.اوووووووووووف تموم دلم ریش ریش شد از لذت روپاهام نمیتونستم بایستم.کیرررررررشوعقب کشید و دوباره فشاررررششششش داد.واااااییییییی.کلاهک کیرش تومسیرش از لاخط کوووووووووسم رد میشد و به چوچولم میخورد.جاااااااااااان.چه کیرررررررررری دارههههههه.سرعتش و بیشتر کرده بود نفس جفتمون تند تند شده بود دیگه به سیم آخر زد و با دستی که سالم بود سینمو گرفت.آخ خ خخخخخخخ.سایز سینهام 85 ولی احساس میکردم همش تودست بزرگش جاشده.اونم همینجور تلنبه میزد و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد.تا اینکه احساس کردم منو سفت بسمت خودش کشید و کیرررررشو محکم فروکرد لاپام.احساس کردم لاپام داغ شد و یه چیزی ریخت روشششششششش.فهمیدم آب کیررررررررشو لاکووووووونم خالی کرده چون خیلی کنجکاو بودم ببینمش زود خودمو جدا کردم تا آبی که از دورش میومد پاکش نکنه.گفتم:من تمیز شدم شما نمیخوایی بریم بیرون؟؟؟ گفت بریم عزیزممممممم.توتاریکی معلوم بود داره کیرررررشو میماله رفتم سمت در حولم رو پیچیدم دورم.گفتم بیا حولت رو بدم بابایزرگ.اومد جلو ولی یه کم مکث کرد؟؟؟ گفتم چشمامو بستم بیا دیگههههههه؟؟؟ دیدم حوله رو گرفت چشمامو باز کردم روم نشد تو چشماش نگاه کنم فکر کنم اونم همینطور بود.با گفتن آخیششششششششش.رفت بیرون منم احساس کردم آبش داره میاد روی رونهام.دویدم تواتاقم شمع ها رو روشن کردم اتاقم یه نور لایتی گرفته بود دستمو بردم لاپام.به به جاااااااااان.خیلی هیجان داشتم تقریبا دورسوراخ کوووووونمو یه مایع غلیظی پر کرده بود.سعی کردم با کف دست همش رو جمع کنم چقدر غلیظ و سفید بود اه ه ه ه. پس آب کیرررررررررر اینهههههههه؟؟؟ بویی شبیه وایتکس میداد با تردید زبونم رو بهش زدم.مزه خواصی نمیداد مالیدم به سینهام مثل توفیلما حس خوبی بود.احساس کردم کل تنم بوی آب کیررررررر میده.احساس رضایت میکردم دوست نداشتم لباس بپوشم میترسیدم آب کیررررررر پاک شه ازطرفی هم باید میرفتم به پدربزرگم میرسیدم.یه پیرهن با یه شلوار راحتی پوشیدم اومدم از در برم بیرون برقها اومد.رفتم سمت اتاق دیدم بابابزرگم شلوارکشو پوشیده.گفتم آفرین خودکفا شدی باباجوون؟؟ گفت:چه کنیم دیگه.نیم ساعت بعد مامانم اومد خیلی خسته بود براش چایی بردم گفت:آقا جون شیرین خوب شستت؟؟؟ مشکلی پیش نیومد که؟؟ بابا بزرگم گفت:اگه میدونستم اینقدر خوب منو میشوره هیچوقت با تو نمیرفتم حموم؟؟؟؟ بعد زد زیر خنده.مامانم که انگار حسودیش شه گفت باشه میای بگی من حموم لازم دارم همون شیرین از این به بعد ببردت؟؟؟ گفت میربرم خوبم میبرم.ولی حموم امروز بهم نچسبید برقها نبود نفهمیدم چه جوری خودمو شستم.فردا میرم درست و حسابی خودمو میشورم.مامانم گفت :من فردا نیستم بزار پس فردا که من باشم خوب بشورمت؟؟؟ پدر بزرگم گفت: مگه نگفتی شیرین منو بشورههههه؟؟ مامان بمن گفت مگه تو فردا خونه ایییییییی؟؟؟گفتم:آره بیکارم ولی برای اینکه مامانم شک نکنه گفتم بابا بزرگ بهت قول نمیدمااااااااااااااا؟؟؟ اونم گفت باشه شیرینممممممممممم.مامانم هم با عصبانیت رفت.منم یه چشمک به پدر بزرگم زدم و اونم جوابمو داد.پــا یــان.
     
#437 | Posted: 2 Jan 2013 01:01

سکس من با مامان جونم


خیلی وقت بود دوست داشتم با مامانم سکس کنم همیشه توی خواب میدیدم که دارم میکنمش اما همش خواب بود تا اینکه دیروز داشتم مامانمو توحموم دید میزدم اول موهای کوسش و زد بعد شروع کرد به مالیدن خودش.واایییی داشتم میمردم از شق درد؟؟؟ یه پاش رو گذاشت لبه وان و با یک دستش سینهاش رو میمالید با دست دیگش هم کوسش رو میمالید.جووووون.بعد نشست روی زمین و پاهاش رو باز کرد و داد بالا.بعد دستش رو گذاشت روی کووووسش و انگشتش رو کرد توسوراخ کوووووسش.بعد از چند دقیقه بلند شد و بدنش رو لیف زد خودش رو شست اومد بیرون.من سریع رفتم توی اتاقم.اما زود فکری به سرم زد.وقتی رفت تواتاقش چند ثانیه بعد من بیخبر رفتم تواتاقش.مامان سریع حوله خودشو گرفت جلوش.گفت برو بیرون مگه نمیبینی لختم؟؟؟؟؟ من رفتم طرفش گفتم میدونم لختی مامان جون.بعد سریع حولشو کشیدم تا بدنش مشخص بشه.مامانم جیغغغغغغغغغغ زد گفت چکار میکنیییییی زودباش برو بیرون؟؟؟؟؟ دیگه برام هیچ چیز مهم نبود ازبس شهوتی شده بودم پرتش کردم روتخت و دستهاش رو گرفتم شروع کردم لبش رو خوردن و لب گرفتن از مامانم.وووااایییی چقدر شیرین بود این لبها جووووووووووون.اول نمیخواست لب بده اما بعد خودش پاهاش رو دورکمرم قلاب کرد.منم دیدم چراغ سبز رو نشون داده دستهاش رو ول کردم.بعداز اینکه حسابی لب همدیگه رو خوردیم پاهاش رو بازکرد گفت مرسیییییی پسرممممم من خیلی وقت بود میخواستم باتو سکس کنم اما میترسیدم تو یه وقت......نذاشتم حرفش رو بزنه و دوباره لبشو گرفتم به لبهام.جااااااااان مامان جوووووونم هم عالی همراهی میکرد.بلند شدم لباسام رو دراوردم.بغلش کردم یه کم بدنش رو مالیدم.بعد دوباره خوابوندمش روتخت.سینه های بزرگ و سفید و سفتی داشت.منم حسابی خوردمشون.اوووووووف اوووووف.مامانم هم بدتر ازمن شده بود همش آه ه ه ه و آه ه ه ه میکرد.اومد پپایین تر شکمش رو بوسیدم بعد نافش و رسیدم به کووووووووووس مامانم.اول کوس مامانم رو حسابی مالیدمش بعد قشنگ لیسش زدم.ووواااییی چه خوشمزست کوس مامان جونم.یه کووووس گوشت الود تپل.خیلی با حال بودااااااااااا.انقدر کوس مامانم رو لیس زدم تا ارگاسم شد.رفتم دوباره ازش لب گرفتم.جوووووون لبهاش خیلللللللیییییییی خوشمزهههههه بووووود.عاشق لبهاشمممممم.دیگه نوبت مامان بود.تکیه دادم با پشت به تخت.مامانم هم برام ساک میزد.آخ خ خخخخخخخ چه حالی میدااااد.موهاش رو همش جمع میکرد دوباره میریخت توصورتش.دستم رو میکردم توی موهاش و نازش میکردم.مامانم هم با اون چشمهای نازش منو نگاه میکرد که من حشری تر میشدم.بعد اومد نشست روکیرررم ووووووااااااااییییییی جاااااااااان اوهههههههه اوهههههههه. با کیرررررم داغ بودن کووووووووسشو حس کردم.حسابی کیررررررررممممممممو توکوووووووووسش تکون دادم.اونم خودشو رو تکون میداد.اولش آروم آروم بالا پایین میکرد اما بعدش تندتر و تندتر شد.منم تلمبه میزدم و همزمان سینهاش رو میمالیدم.آخ خ خخخخخ.مامانم خیلی سر و صدا میکرد معلوم بود داره حسابی کیف میکنه؟؟؟؟ منم حال میکردم از حال کردن مامان جونم.از روکیرررررم بلند شد و خوابید بغلم.فهمیدم منظورش چیه.خودش پاهاش رو داد بالا.منم سریع با یک فشاررررر کردم توکووووووووس مامانم و تند و تند تلمبه میزدم.دیگه داشت آبم میومد.زود کیررررم رو کشیدم بیرون از کووووس مامانی.اونم با دستش کیررررممممممو محکمممممممم گرفت و گفت بیا بشین روشکمم بذار لاسینه هامممممم.منم رفتم کیرررررررمو گذاشتم لای سینهاش.جووووووونم آخر حال بودددددد.یه کم جلو و عقب کردم کیررررررممممم رو اونجا بعدش مامانم کیررررمممو بردش سمت دهن خودش.تا کیرررررررمممممممم رو کرد تودهنش.ووووایییییییییی آبم با فشاررررر اومد پاشید روی موهاش و لب و دهن و صورتش.بعد شروع کردن ساک زد.تا کامل خالی بشم.بعد اومدم کنارش محکم بغلش کردم بوسیدمش و گفتم مرسسسیییییی مامان جوووووننننمممممم
     
#438 | Posted: 2 Jan 2013 13:19

حامد و مامان مهری جون


اسم من حامد و اسم مامانم مهری.یه مامان ناز دارم که خیلی بدن توپی داره و 43 سالشه و بدن ردیفی داره همش تو نخش بودم که باهاش یه حالی بکنم.همیشه وقتی میرفت حموم از سوراخ درب حموم یواشکی نگاش میکردم و کیرررررررم بدجور شق میشد.وقتی اون بدن سفید و سینه های باحالش رو میدیدم ووواااااااایییییی هوش از سرم میرفت.یکروز که تو خونه بودیم هوام هم گرم بود مامان مهری هم تو اتاق خودشون یه ملافه نازک کشیده بود رو خودش و خوابیده بود.من یواشکی رفتم دراتاقش دلمو به دریا زدم و از لای در دیدش میزدم.وقتی فکر میکردم زیر اون ملافه کوووووس و کوووووون مامان مهریه از شق درد میمردم.انقدر نگاش کردم و با کیرم ور رفتم تا آبم اومد.یه روز رفتم تو اشپزخونه میخواستم آب بخورم که مامان مهری اومد تو آشپزخونه و خواست بهم اب بده.منم مثلا خودمو لوس کردم براش بوسش کردم.اما نه یه بوس معمولی و مثل همیشه که بوسش میکردم چون بیشتر لبمو رو صورتش نگه داشتم.مامان مهری که فهمیده بود به روی خودش نیاورد و سریع خودشو جمع کرد و رفت.من خوشحال از این پیروزی.اینکارمو روزهای دیگه تکرار میکردم و حتی لب میگرفتم از مامانم.دیگه هر وقت فرصت میشد ازش لب مبگرفتم و یا دستمالیش میکردم.دیگه پررو شده بودم حتی چندبار ازش تقاضای سکس کردم که قبول نمیکرد و تا چند روز باهام صحبت نمیکرد.آخه مامان مهری ادم مذهبی و نماز خونی بود و واجبات و مستحباتش ترک نمیشد.بهم میگفت اگه بهت اجاره میدم که این رفتار با هم داشته باشی برا اینه که تنها فرزندمی و دوستت دارم(من تک فرزندم) ولی درمورد سکس هیچی ازم نخواه.ولی من همیشه دوست داشتم یه سکس توپ با مامان مهری داشته باشم.خلاصه روزها میگذشت و من همش بهش میگفتم بیا یکبار باهم سکس کنیم و قبول نمیکرد و میگفت گناه داره و من نمیتونم اینکار روکنم.تا اینکه خیلی راحتر شده بودیم باهم.دیگه خیلی راحت درمورد سکس صحبت میکردیم.اما همش ازم میخواست به همین لب و دستمالی کردن قانع باشم منم قبول نمیکردم.اخرش بهش گفتم منم میرم دختر میارم میکنم زن جده میارم بذار ایدز بگیرم بهتره.مامان مهری تو دوراهی مونده بود که آخرش بهم قول سکس داد.اما بقولش عمل نمیکرد دیگه اعصابم خورد شده بود و بیشتر از 20 بار سر کارم گذاشت.یه شب چون بابام نبود تصمیمم رو گرفتم و رفتم سراغ مامان مهری.اوش میگفت مثل همیشه لب بگی از طرفی مامانم اولین بارشم بود که با یه مرد دیگه میخواست سکس کنه میترسید.خلاصه بردمش تو اتاق خواب و شروع کردم ازش لب گرفتن و خوابوندمش و از روی لباس داشتم باهاش حال میکردم.همش میخواست در بره من نتونم کاری کنم.شروع کردم به درآوردن لباسهاش.جوووووووووون رسیدم به سینه هاش آخ خخخخخخخخخ جااااااااان.سینه هاشو میخوردم.مامان مهری دیگه اروم شده بود و فقط میگفت زود باش کسی بفهمه بیچاره میشم.منم شروع کردم به درآوردن لباس خودم.تا کیررررررمو دید لبشو گاز کرفت.نمیدونم از ترس بود یا ذوق؟؟؟ شروع کردم به مالیدن کیرررررررم به روی کووووووس مامان مهری جوونم.دیدم میخواد باز دربره.تنها راهش فرو کردن کیرم تو کوس مامانم بود.تویه لحظه که اونم حشری شده بود و کوووووووسشم لیز سرکیررررررمو فشارررررررر دادم بره توششششششششششش.وووااااااااااایییییییییییی داغ داغ بود کوس مامان مهری.تا کیررررررررم رفت توکوووووسش اروم شد.فهمید دیگه نمیشه کاری کرد گفت دیگه خیالت راحت شد؟؟؟؟ کارتو کردی حامددددددددد؟؟؟ بیچارم کردی پسرررررررر احمق؟؟؟ زودباش دیگههههههههه هر کاری میخوای بکننننننننن زودبااااااااش فقط ابت رو نریزی تو کووووووووسسسسسسسسسماااااااااااااا حامله بشم ابروم میرهااااااااااااااا؟؟؟ فهمیدم مامانم هم خوشش اومده از تکونهاش و لرزشش فهمیدم ابش اومده.شروع کردم به تلمبه زدن و لب گرفتن از مامان مهری جون.اووووووووووف لبش رو میخوردم کیررررررررمم تو کووووووسش تلمبه میزدم.وووااااییی توی آسمون بودم خداااااااا.من چون زود آبم میاد سریع کشیدم از کوس مامانم بیرون.مامانم گفت بسههههههههه دیگهههههه بذار باشه یه دفعه دیگه؟؟؟؟.منم گفتم چشششم مامانی اما بذار آبم بیاد و بخاطر اینکه شاکی نشه و دفعه دیگه هم بذاره بکنمش با یه دستم سینه هاشو مالیدم و با یه دستم هم چندبار کیرمو تو دستم جلو عقب کردم که آبم اومد ریختم روی شکمش.بعدش ازش تشکر کردم و مامان مهری هم قول داد بازهم بهم کووووووس بده و تلافی اینکارمو کنه.پایان
     
#439 | Posted: 5 Jan 2013 15:06

اولین سکس با آبجیم

من مانی ام 19 سالمه با قد 184 تقریبا لاغر به گفته دیگران خوشگلم هستم و این داستان تقریبا واسه 2.3 ماه پیشه.
من تو یه خوانواده چهار نفری زندگی میکنم که وضع مالی خوبی داریم اما مادر پدرم با هم مشکل دارن و اکثرا با هم دعوا دارن به همین خاطر منو پریسا(ابجی کوچیکه)خیلی به هم نزدیکیم و با هم راحتیم
قبل از هر چیز از پریسا بگم یه دختر 16ساله تو دل برو مامانی که دل هر کسی و تو نگاه اول میبره بدنی صاف و تراشیده با پوستی برنزه موهای بور و چشم های عسلی کمری باریک و سینه های گرد سایز65 و باسن تقریبا برامده که هر چی از خوشگلیش بگم کم گفتم تو کل فامیلمون تکه.
پریسا جلوی من خیلی راحت میگرده و همیشه با شلوارک های تنگ و تاپ های بازه تو خونه و چون اتاقمون یکیه بارها تصادفا در حال لباس عوض کردنم دیدمش واقعا حرف نداره بدنش خیلی به خودش و هیکلش میرسه
نمیدونم چرا دسته خودم نبود اما کم کم داشتم بهش نظر پیدا میکردم دیگه مثل قدیم نبودم وقتی مامان بابم دعوا میکر دن ومثل همیشه میومد تو بغلم تا اروم شه حالم یه جوری میشد دیگه نوازشام بی غرض نبود وقتی تو بغلم بود همش تو رویای رسیدن به اون کوس و کون فوق العادش بودم کارم شده بود فکر کردن و جق زدن به یاد خواهرم خیلی سعی کردم از این فکر شوم بیام بیرون حتی با چند نفر دوس شدم اما فایده نداشت که نداشت تمام فکر و ذکرم شده بود کردن خواهرم
تصمیم خودمو گرفته بودم گفتم هر جوری شده باید باهاش سکس کنم هی به خودم میگفتم تو نکنیش بالاخره یه روز دوست پسرش میکنه پس چرا من نکنم منی که از هر کسی بیشتر بهم اعتماد داشت و دوست داشت لااقل اینجوری گول پسر های غریبرو نمیخوره و این منم که نیازاشو برطرف میکنم و اینجوری منم به ارزوم که کردن خواهرم بود میرسیدم
اولای تابستان بود بزرگ های فامیل تصمیم گرفتن مامان بابام یه شش هفت ماهی جدا از هم زندگی کنن تا شاید بهتر شن و ما هم کمتر عذاب بکشیم و قرار شد بابام یه خونه واسه خوش اجاره کنه و شش ماه دور از ما باشه البته منو پریسا هر موقع دلمون تنگ میشد میرفتیم پیشش
دیگه تصمیمو گرفته بودم باید هر طور شده خواهر کوچولومو میکردم تصمیم گرفتم یه کاری کنم حشری شه ببینم اونم دوس داره یا نه چون واقعا دوسم داشت اما نمیدونستم دوس داره باهم سکس کنیم یا نه باید اینو میفهمیدم اس ام اس های سکسی میخوندم براش، جک های کیر و کس دار ،فیلم های صحنه دار میزاشتم با هم میدیدیم اما نجیب تر از این حرفا بود که بخواد چراغ سبز نشون بده
بعد از ظهر از تمرین برگشتم با مامانم سلام و احوال پرسی کردم و رفتم تو اتاق دیدم پریسا چهازانو نشسته رو تختش و داره درس میخونه یه دامن کوتاه پاش بود و یه تاپ صورتی پشت گردنی تنش جوری که نشسته بود شرته زردش معلوم بود و برجستگی کس نازشو میشد دید تا فهمید من اومدم پاشد پرید تو بغلم و خودشو واسم مثله همیشه لوس کرد منم که از دیدن کوسش از رو شرت راست کرده بودم به بهانه اذیت کردنش کلی به خودم فشارش دادم و بعد رفتم حموم که دوش بگیرم از حموم که اومدم دیدم خونه ساکته یه رکابی با شلوارک پوشیدم و رفتم یه چیزی بخورم که دیدم پریسا دمر خوابیده و داره درس میخونه تو حال با دیدن پاهای برنز و خوشگلس باز حالم یه جوری شد که تا منو دید گفت عافیت باشه داداشی جونم منم گفتم مامان کو گفت رفتش خونه خاله مریم گفت ما هم درسم تموم شد بریم اونجا و همه امشب اونجا دعوتن اینو که شنیدم تو دلم گفتم هر طور شده امشب میکنمت ابجی جون،رفتم اشپزخونه که یه چیزی بخورم همینجوری هم داشتم پاهای سکسی و زیباشو میدیدم که دمر خوابیده بود و پشتش به من
رفتم بغلش دراز کشیدم و گفتم پریسا گفت جانم گفتم هیچی خیلی کنجکاو بود گفت تورو خدا بگو و هی گیر داد و من نگفتم اگه نگی بات قهر میکنما گفتم یه شرطی داره باید ماساژم بدی تا بگم خیلی خستم گفت باشه دمر شدم و تند تند ماساژ داد هی گفت بسه هی گفتم نه اخر گفت بگو دیگه خسته شدم برگشتم بهش گفتم هیچی الکی میخواستم کنجکاوت کنم تا ماساژم بدی(عادت داشتم همیشه از این حس کنجکاوی زیادش سو استفاده میکردم)عصبانی شد شروع کرد به مشت و لگد زدن من منم محکم بغلش کردم که نتونه بزنه دیکه کفری شده بود گفت حالا که اینجوری شد باید یه ساعت ماساژم بدی کسافت منم بوسش کردم و گفتم باشه خب فقط قول بده ولت کردم دیگه نزنیا گفت باشه دمر خوابید که ماساژش بدم
شروع کردم به ماساژ دادن پشتش دسته خودم نبود راست کردم گفتم این مزاحمه باز میکنم سوتین زردشو باز کردم اما حیف که دمر بود و سینه های خوشگلشو نمیتونستم ببیتم کلی ماساژ دادم اومدم روساقه پاهاش و اونجارم ماساژ دادم کم کم رسیدم به رونش اروم اروم میمالیدم دیدم چیزی نمیگه پرو تر شدم شروع کردم به مالوندن کونش از قصد دستمو یه کوچولو مالیدم به لای پاشو کسش یه اه اروم گفت فهمیدم خوشش اومده بهش گفتم اینجوری نمیشه دامنت اذییت میکنه دیدم دامنشو داد بالا وای چی میدیدم کون خواهر کوچولوی خوشگلمو که تو شرت زردش بود شروع کردم به مالیدن کونش برای اولین بار داشتم کونشو از رو شرت لمس میکردم هی دستمو میمالیدم به کوسش هیچی نمیگفت نمیدونم از رو خجالت بود یا اونم خوشش اومده بود دستمو گداشتم رو کوسش دیدم هیچی نگفت و فقط یه اه گفت که منو دیوونه کرد گفتم پریسا جواب نداد دوباره صداش کردم گفت جان روش نمیشد برگرده پشتش به من بود گفتم من عاشقتم دیگه نمیتونم تحمل کنم منو ببخش اینو که گفتم پاشد نشست گفت مانی منم میخوامت تا اینو گفت لبامو گذاشتم رو لباش شروع کردم به مکیدنش و افتادم روش به ارزوم رسیده بودم داشتم لباش و میخوردم اونم لبای منو میمکید و زبونشو هی میزد به زبونم اومدم پایین و گرئنشو لیسیدم و سوتین بازشو انداختم اونور و سینه هاشم میمالوندم اونم اخ و اخوش بلند شده بود ملوم بود داره لذت میبره منم از این خوشحال بودم یکم سینه هاشو نگا کردم از اونی که تو ذهنم بود هم بهتر بود شروع کردم با ولع خوردنش دستمو بردم و دامنشو کندم واز رو شرت کوسشو مالوندم خیس خیس بود شرتش اومدم پایین و کسشو از رو شرت لیس زدم دیگه تو اسمونا بود هی میگفت داداشی عاشقتم محکمتر دوست دارم شرتشو کندم وای چی میدیدیم واقعا عالی بود خیلی خوشگل بود صورتی واقعا زیبا بود کوسش افتادم به جونشو پریسا هم هی سر منو فشار میداد و قربون صدقم میرفت و اه و ناله میکرد بعد دیدم داره میلرزه و ابش اومد پاشدم شلوارک و رکابیمو در اوردم و با شرت دراز کشیدم بغلش باز لبامو خورد گفتم حالا نوبته توئه گفت چیکار کنم داداش جونم با سرم اشاره کردم به کیرم پاشد و شرتمو در اورد همچین با تعجب به کیرم نگا میکرئ یهو گفت چه بزرگه داداشی گفتم بخورش سرشو کرئ تو دهنش و عقب جلو کرد یکم بلد نبود پاشدم وایستادم و گفتم بشینه رو زانوهاش کیرمو گذاشتم دمه دهنش و فشار دادم تو سرشو گرفتم و هی عقب جلو کردم که دیدم با دست میگه بسه منم کیرمو از تو دهنش در اوردم
گفتم قمبل کونه و شروع کردم به لیسیدنه سوراخ کونش کل کونشو خوردم و خیس کردم کلی حال کرد زبونمو میکردم تو کونش انگوشتمو کردم تو دهنش که خیس شه بعد کردم تو کونش و چرخوندم خوشش اومده بود
انگوشتی کردم یه اخ گفت اما خوشش اومد بازم کیرمو مالیدم به سوراخ کونش و کوسش اونم فقط اه و ناله میکرد و هی میگفت بکن تو دیگه رفتم وازلین اوردمو مالیدم به سوراخش و کیر خودمم چرب کردم یه بالشت هم گذاشتم زیر شکمش و اروم سرشو کردم تو گفت اخ داداش درد داره غلط کرئم نخواستم نگه داشتم تا یکم عادی شه دوباره یه فشار داغدم دیدم داره از درد میمیره کلی جیغ زد سری درش اوردم دوست نداشتم درد بکشه و یکم با کوسش ور رفتم دردش یادش رفت و دوباره حشری شد
دلم نیومد از کون بکنمش دیگه خوابیدم روشو هی کیرمو مالیدم به کوسشو لب گرفتیم انقد مالیدم که ابم اومد و همشو رو شکمش خالی کردم 5 دقیقه تو بغل هم خوابیدیم بهدش پاشدیم و خودمون شستیم که بریم خونه خالم تو راه کلی ازم تشکر کرد بعد از اون هر وقت میشه با عشقم سکس میکنم و جفتمون راضی هستیم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#440 | Posted: 6 Jan 2013 12:48

سکس من با مامانم تو خونه دانشجوییم


مامانم حدود 40سال داشت ولی اندام یه زن 30ساله رو داشت من توی یکی از دانشگاهها قبول شده بودم و اونجا خوابگاه بمن نرسیده بود وباید خونه میگرفتم ولی من تنها بودم وهم خونه ای برام پیدا نشد براهمین مجبور شدم خونه تکی اجاره کنم ومادرم هم قرارشد یکی دوماه بیاد پیشم تا یه کم جا بیوفتم.مامانم وبابام عاشق و معشوق بودن و هر دوسه شب یه بار باهم سکس داشتن.من همیشه یا صداشون رو میشنیدم یا از لای دراتاق اونارو دید میزدم.حالا مامانم قراربود بدون کیر بابام مدت زیادی پیشم باشه شبها اونجا گرم بود و ما کولر آبی کوچیکی داشتیم که بحال گرما فرقی نداشت.من معمولا شبها با رکابی تو خونه بودم و این موضوع مامانمو تحریک میکرد.همیشه پیشم میشست و سینه هامو بازوهامو نوازش میکرد این موضوع برام عادی بود چون همیشه اینکارو باهام میکرد ولی تازگی ها زیادتر شده بود.من دیگه رکابیمو دراورده بودم مامانم هم ازگرما مجبور شد لباس خوابی رو که از بازار خریده بود بپوشه اون لباسو از بازاریکه لباسهای خارجی داشت خریده بود.وای وای لباسش توری و سکسی بود که منو حشری میکرد.وقتی پیشم نشست دیدم شورتو سوتین سفیدشم از زیرش معلومه.جوووووون چی بود اوووووف.مامانم یه کم خجالت میکشید که بدنشو من ببینم براهمین زود رفت بخوابه.همینجورکه میرفت به بدنش نگاه میکردم.کیررررررررم شق شده بود.تو فکر بودم چه جوری بکنمش؟؟؟.دیگه داشتم دیوونه میشدم.یه ساعتی گذشت من دیگه خوابم گرفته بود ورفتم بخوابم.اتاق خوابمون کوچیک بود.یه تخت دونفره که براصاحب خونه بود و با خودش نبرده بود تواتاق بود.منو مامانم باید روتخت پیش هم میخوابیدیم.وقتی رفتم تواتاق هیکل مامانم جذبم کرد.چی بودددددددد واااااایییییی خدااااااا.رفتم برم سراغش ولی مامانم خوابش سبکه بیدار شد.گفت میشه برام آب بیاری؟؟؟؟گفتم باشه چشم.رفتم تو راه یه فکری به سرم زد تا قرص خواب بهش بدم و خوابش کنم.برای اینکه نفهمه شربت درست کردم و توش دوتا قرص خواب انداختم تا خورد بگیره بخوابه.وقتی براش بردم گفت چرا شربت اوردی؟؟؟ گفتم همینجوری.گفت پس خودت چی؟؟ گفتم توآشپزخونه گذاشتم میرم میخورم و رفتم بیرون تا قرصها کارخودشو کنه.دیدم مامانم ولو شده روتخت.بخودم گفتم نکنه بلایی سرش بیاد؟؟؟؟؟ رفتم نبضشو گرفتم دیدم طبیعیه.خیالم راحت شد.یواش یواش رفتم سروقتش.لباسشو دراوردم و سینه هاشو بوسیدم.جووووووون شروع کردم با نوک زبونم به خوردن سینه هاششششششش.یواش یواش رفتم پایین رسیدم به کوسش واااایییییی عجب کوووووووسی داشت مامانمممممممممم.شورتشو دراوردم کوووووسشو بوس کردم.شروع کردم یواش یواش لیس زدن کووووووسششششش.دیگه هیچی حالیم نبود لباسامو دراوردم و کیرمو از شرتم بیرون آوردم.پاهامو گذاشتم طرف سرش و رونهاشو میخوردم.احساس کردم دستش افتاد روکیررررررم.فکر کردم اتفاقی بوده؟؟؟دست مامانم افتاده روکیرم متوجه شدم انگار داره کیرمو فشارررررر میده؟؟؟؟ بلند شدم دیدم مامان داره منو نگاه میکنههههههه وای خدا جونم از ترسسسسسسس جاخوردم زبونم بند اومده بود.مامان گفت چی شده؟؟؟ فکر کردی من خوابم آرههههههه؟؟؟؟ وقتی رفتی آب بیاری اومدم برم دستشویی دیدم داری یه کارایی میکنی خوب نگاه کردم دیدم داری قرص خواب میندازی توی شربتم.میخواستم ببینم میخوای چیکار کنی با من؟؟؟؟؟ چیزی بهت نگفتم وقتی ازاتاق رفتی بیرون اون شربتو نخوردم.من از ترس داشتم میلرزیدم تا اومدم چیزی بگم اومد جلوتر توچشاش که نگاه کردم شهوت موج میزد.یکدفعه کیرررررررمو گرفت.گفت مثل کیر بابات میمونه هااااااااا.شروع کرد به خوردن کیررررررم.از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم؟؟؟؟؟ با یه صدای شهوتی گفت زودباش دست بکارشو دیگههههههههه مگه نمیخواستی مامانت رو بکنییییییییی؟؟؟ پس زودباش پسرمممممممم؟؟؟ منم که حسابی شهوتی بودم سینهناشو با یه دست گرفتم با دست دیگه کوووووووسشو میمالیدم.آخ خ خخخخخ جوووون بعد بلند شد گفت زودباش کوووووووسمو بکنننننن من کیررررررررر میخوامممممممممم جرررررررم بدههههههههه؟؟؟؟ منم کیررررررمو گذاشتم دم کووووووووسش با یه فشارررررررررررر همشو کردم توششششششششش.مامانم داد زد واااااااااییییییی خداااااااااا چه کیرررررررررریییییییییی جووووووووووون همشو بکننننننننننن توکوووووووسم واااااااییییییییییی زودباش جررررررررمممممممم بدههههههههه حرفاش دقیقا همون حرفایی بود که موقع سکس به بابام میزد.منم سرعتمو بیشتر کردم.بعد مامانم گفت جاهامون عوض؟؟؟؟ من خوابیدم زیر و مامان روم.با چه سرعتی بالا پایین میکرد خودشو اووووووووووووف.بعضی موقعها میشست و کوووووووووسشو به صورت دایره ای میچرخوند رو کیرررررررمممممم جوووووووووووون خیلی حال میداد.یه لحظه مامانم نشست و لرزید خوابید روم.احساس کردم کیرم داره داغ میشه.فهمیدم این آب مامانم بوده.گفتم مامان آبت اومد؟؟؟؟ گفت آرهههههه خیلی خوب بود مرسیییییییی گلمممممممممم.ایندفعه آبم زود اومد اما دفعه دیگه کم نمیارماااااااااا؟؟؟ مامانم گفت نمیخوای آبتو بیارممممممم؟؟ کیررررررمو گذاشتم توکووووووسش.جوووووونم به این کووووووووس.شروع کردم تلمبه زدن سرعتمو زیاد کردم.مامانم گفت آبتو باید بریزی توکووووووووووسم باشههههههههه؟؟ گفتم آخهههههههه؟؟؟ گفت نترسسسسسسس قرص میخورممممممممم چیزی نمیشهههههههههه؟؟؟؟ گفتم باشهههههه مامان جووووووووون.وقتی آبم خواست بیاد مامانم از صداهام فهمید.پاهاشو دور کمرم قفل کرد یکدفعه تموم آبم با فشاررررررررررر زیاد ریخت توکوووووووووووس مامانم.اوهههههههه جاااااااااان.مامانم داد زد وواااایییییی سوختمممممممممم چه داغهههههههه آبتتتتتت جوووووووون.ممنونممممممم پسرممممممم دوستت دارممممممممم.بعد پیش همدیگه خوابیدیم همدیگه رو بوسیدیم.مامانم گفت کونمو نکردیاااااااا؟؟؟ یادت باشه دفعه بعد باید تلافیشو دربیاریااااااااا؟؟؟ گفتم چشششششم.تا زمانیکه مامان برگرده شهرمون من هر روز و هر شب میکردمش.هروقتم میرم خونه اگه موقعیت پیش بیاد میکنمش.پایان
     
صفحه  صفحه 44 از 80:  « پیشین  1  ...  43  44  45  ...  79  80  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.