| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 54 از 82:  « پیشین  1  ...  53  54  55  ...  81  82  پسین »  
#531 | Posted: 11 Jan 2013 13:18
سکس باور نکردنی و داغ من با مادرزنم
[font#DF0101][/font][b][/b]من 29 سالمه واین ماجرا رو که میخوام تعریف کنم عین واقعیت هست و در واقع یکی از پیش امدهای بسیار مهم در زندگی من هست . باید بگم که حدود 6 ماه میشد که با دختری ازدواج کرده بودم که بسیار دختر خوب و نجیبی هم هست و پدرش که اعتیاد هم داره وراننده بیابون هم هست و یک خواهر هم داره به نام مریم که 9 سالشه و 2 برادر هم داره که هردوشون در بندر عباس کار میکنندو مادر زنم پروانه جون که 48 سالشه که اصلا بهش نمیاد هیکل توپر و میانه اندامی داره قدش متوسط با پوشش چادر و اصلا در بیرون از خونه بسیار سنگین راه میره . باید بگم پروانه جون حتی جلوی من که دامادش هستم خودش رو میپوشوند و یک نخ موهاش رو نمیذاشت ببینم و همین مسئله باعث شده بود رومون توروی هم زیاد باز نباشه اما همیشه متوجه میشدم بانگاهاش منو بد جور دنبال میکنه یا به قولی میخوره و حتی چندین بار که چشمم به چشماش می افتا د احساس میکردم چشمکی میفرسته ویک بار هم تانگاهش کردم لباش رو غنچه کرد ولی من هر بار خودم رو میزدم به اون راه وبا خودم میگفتم که حتما اشتباه میکنم و منظوری هم نداره تا اینکه یک روز که زنم رو رسونده بودم یکی از شهرستانهای نزدیک برای دانشگاه رفتن و پدر زنم رفته بود یک سفر کاری همراه دختر کوچکترش با ماشین تریلی خودش و هردو برادر زنم هم که گفتم بندر عباس کار میکردند . تلفن مغازه من زنگ خورد گوشی رو برداشتم دئیدم مادر زن خوش کسم پروانه هست و بعد از احوالپرسی گفت که تو امشب تاچند شب دیگه که زنت از شهرستان(دانشگاه ازاد) بر گرده تنهایی و منم که وضعیتم شبیه خودت هست و تنهام پس امشب شام درست میکنم بیا خونه پیش من . و منم که ناچار بودم قبول کنم کلی ناراحت شدم وحالم گرفته شد چون همونطور که گفتم پیش من که دامادش هم بودم رو میگرفت و چادرش رو از سرش نمی انداخت و بنابر این من معذب بودم که برم وشب اونجا بخوام بمونم. ولی چاره ای نبود چون دستور مادر زن عزیزم بود .بعد از تعطیل کردن مغازه راه افتادم وقتی در زدم با کمال تعجب دیدم این بار مادر زنم با لباس معمولی خونه و بدون پوشاندن موهاش و چادر به سر کردن در رو بروی من باز کرد داخل که شدم وروی مبل که نشستم چشمم به یک شبکه ماهواره ای افتاد که فیلم های سکس نشون میداد باور کنید اصلا یک لحظه فکر کردم اشتباه امدم نمیتونستم باور کنم مادر زنم داشته تنهایی فیلم سوپر نگاه میکرده خلاصه شام که خوردیم من شبکه ماهواره رو عوض نکردم ودیدم پروانه جون امد نشست نزدیک من و مشغول تماشا کردن شد از طرفی خجالت میکشیدم و هر بار نگاهم به صورت مادر زنم می افتاد یک چشمک ویا یک لب غنچه ای میفرستاد و از طرفی هم حسابی شق درد گرفته بودم و حسابی شوکه بودم. واقعا نمیدونستم چکار کنم دیگه مطمئن بودم که پروانه جون حسابی کسش میخاره و دنبال فرصت بوده که با من سکس داشته باشه. اصلا دلم نمی خواست مادر زن خودم رو بگام ولی اون مثل این بود که خیلی وقت بوده توی نخ من هست .بهترین راه این دیدم که خستگیمو بهانه کنم برم بخوابم . وقتی بهش گفتم باید برم بخوابم گفت باشه رختخوابت رو توی اون اطاق انداختم برو منم الان میام . داخل اتاق که رفتم دیدم رختخواب دو نفره پهن کرده با خودم گفتم هر چه بادا باد. کیرم حسابی بلند شده بود چراغ رو خاموش کردم رفتم داخل رختخواب ولی چند دقیقه بعدش چراغ دوباره روشن شد پروانه عزیزم رو دیدم کگه داخل اتاق شد با ارایش غلیظ که واقعا زیباش کرده بود زلف موهاش رو هم باز کرده بود و موهای بلندش پریشون وار ریخته بود روی شونه هاش وغیر از سوتین مشکی وشرت زرد رنگ هیچی به تنش نبود و تمام لباسهاش رو کنده بود.روِژ لب سرخی که به لباش زده بود مثل این بود که لباش خونی شده باشه عطر خوش بویی بخودش زده بود که به سرعت فضای اتاق رو پر کرد طوری ارایش کرده بود که شده بود مثل یک دختر 14 ساله و با وجودی که تا حالا چهار تا زایمان کرده بود و همه هم بصورت طبیعی ولی بدنش اصلا نشون نمیداد بازم با وجودی که چهارتا بچه اش رو خودش شیرداده بود اما حسابی سینه هاش ور قلمبیده بود انگار دست هیچ مردی بهش نخورده بود در یک لحظه توی ذهنم گذشت چه تیکه ای بوده و این مدت همه اش خودش رو از دید من میپوشونده وای کاش به جای دخترش این زنم بود . بی اختیار دستام رو باز کردم پروانه جونم خودش رو انداخت توی اغوشمو روی سینه من قرار گرفت و وحشیانه شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه رو که بشدت فشار میدادیم توی بقل هم کیرم که داشت منفجر میشد لای پاهاش قرار گرفت و همینطور غلطی زدیم و من بر گشتم روی پروانه برای چند لحظه ای لبهامون از هم جداشدن دوباره که لبم رو گذاشتم روی لبش زبونش رو تا ته کرد داخل دهنم وای که واقعا احساس میکردم یک حوری بهشتی توی اغوشمه ودارم با هاش سکس میکنم زبونش رو میخوردم ودندون میگرفتم وبعدا زبون خودم رو داخل دهنش کردم اونم فقط میخواست زبونم رو از جاش بکنه یکی از دستامو گذاشته بودم روی سینه اش و می مالیدمش اونم حشری تر میشد لبام رو جدا کردم تمام صورت و گردن و بلعد هم هر دو سینه هاش رو حسابی خوردم مادرزنم پروانه خشکله اه ناله میکرد چند بازی هم همیمطور که زیر دست و پای من بود بلند شد ازم لب جانانه گرفت و گردنم و بازو هام رو دندون میگرفت وای وای وای وای وای وای که این مادر زنم چه تیکه ای هست و من نمیدونستم وقتی جیغ میزد و اه ناله میکرد شهوتم ده برابر میشد.کم کم هم من وهم مادرزنم پروانه خشکله طاقتمون داشت تمام میشد همینطور که روی پروانه خوابیده بودم بلند شدم نشستم پایین پاهاش واقعا که چه رانهای سفید و خوش فرمی داشت شروع کردم رونهاش رو زبون زدن و لیسیدن و چند تا دندون خوشمزه هم به رونهاش گرفتم و حسابی بوسیدمشون بعد پاهاش رو از هم باز کردم کیرم رو گذاشتم در کوسش ونگه داشتم مادر زنم پروانه جون همینطوری داشت قربون صدقه من میرفت و منم قربون صدفه کو سش و خودش میرفتم که یکدفعه همینطور که کیرم اول کو سش بود امدم روی سینه اش هردو دستم رو کردم زیر کتفهاش و با گرفتن یک لب داغ از مادر زن باسرعت فشار دادم داخل کوسش یکدفه جیغی کشید و خودش رو بالاکشید با دو تا دستام که گذاشته بودم زیر کتفش نذاشتم خودش رو بالا بکشه و اولش اروم اروم و بعد هم تند تند شروع به تلمبه زدن کردم و همینطوری لبای همدیگه رو هم میخوردیم کم کم همیطور که پروانه خانم مادر زن خشکلم رو میکردم احساس کردم زیر دست و پاهام بیحال شد فهمیدم ارضا شده منم یه کم سر عت تلمبه زدنم رو بیشترکردم و یک آهی بلند از عمق تمام وجودم کشیدم و تمام آبم رو خالی کردم داخل کوس مادر زن وهمونجا افتادم روی سینه هاش یواش یواش به ارامی همدیگه رو ماچ و بوس میکردیم و بهترین نوازش رو انجام دادیم. هیچ وقت فکرش نمیکردم مادر زن خودم رو بگام اونم مادر زنی که همیشه جلوی من جا نماز آب میکشید و خودش رو میپوشوند و اصلا فکرش نمیکردم همچین تیکه ای باشه .نیم ساعتی که گذشت دوباره هوس کردم بازم بکنمش این دفعه نوبت کونش بود ازش خواستم که بر گرده پروانه عزیزم هم برگشت خوابیدم روی کمرش کیرم رو گذاشتم روی کونش وای چه کونی سفید مرمری مثل ژله نرم بودکمرش وپشت گردنش رو حسابی لیسیدم و خوردم خود مادر زنم یک قوطی وازلین بهم داد منم مشتم به کیرم حساب چربش کردم با دست لای کونش رو باز کردم کیرم رو گذاشتم در سوراخ کونش فشار دادم داخل بازم جیغ زد ولی چند بار تو وبیرون که کردم اروم گرفت منم شروع کردم محکم تلمبه زدن یکدفعه ابم بافشار ریخت داخل کونش اهی بلند کشیدم و همونجا روی کونش خوابیدم بعد هم تا صبح توی بغلم در حالی که من چسبیده بودم به کمرش خوابیدیم حدود ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم دست و صورتمون رو شستیم صبحانه مفصلی خوردیم با هم رفتیم حمام داخل خمام کلی عشق بازی کردیم ازش پرسیدم چرا از من رو میگرفتی ولی دیروز تا تنها شدیم خودت اومدی با هام سکس کردی . گفت از روز اول که اومدی خواستگاری دخترم خودم حسابی عاشقت شدم دلم میخواست مال خودم بودی و تصمیم گرفتم هر طوریه باهات رابطه سکسی داشته باشم وبرای این که کسی بویی نبره جلوی بقیه خودم رو از تو میپوشوندم همونجا متوجه شدم پدرزنم به خاطر شغلش که راننده بیابون هست و همچنین گرفتار اعتیاده به پروانه جون رسیدگی نمی کنه. توی حمام هم یکبار دیگه کردمش و پروانه جون مادر زن حشری من حسابی هم برام ساک زد از همون موقع بع بعد من ومادر زنم رابطه سکسیمون رو حفظ کردیم و هر روز که میگذره با ذوق و شوق بیشتری سکس میکنیم. این بود ماجرای واقعی سکس داغ من با مادرزن خشکل خوش هیکلم پروانه جون که با دنیا عوضش نمیکنم واحساس میکنم اون زن منه.
     
#532 | Posted: 15 Jan 2013 18:26

مادرزن نرم

من پدرام 27 ساله 2 ساله که ازدواج کردم میخوام داستان سکس با مادر زنم رو براتون بگم اینم که پدر زنم تو تصادف فوت شده بعضی شبا که میرفتیم خونه مادر زنم همونجا می خوابیدیم و اکثرا پاهای مادرزنمو مالش میدادم تا خوابش ببره چون کمی ورم پا داره یکی از شبا که زنم هم کنارمون خوابیده بود بعد از اینکه مالشش دادم گفت پشتم هم بمال منم از رو لباس شروع کردم به مالیدن و بهم پشت کرده بود و زیر پتو بودیم بهش گفتم لباست مزاحمه گفت دستتو ببر زیر منم بردم پوستش اینقدر صاف بود که بعد ده ثانیه کاملا راست کرده بودم کفت دیگه بسه منم همونجوری بغلش کردم و کیرمو تو پاهام بردم و بهش چسبیدم که مثلا بخوابم! آقا از بس به شدت راست بود که دراومد و به کونش چسبید وای چه لذتی داشت اونم دیگه فهمیده بود منم کم کم دیگه داشتم کیرمو رو کونش می کشیدم دیگه طاقت نیاوردم و کیرمو درآوردم و رو کمرش لختش کشیدم که بدونه درش آوردم خیلی می ترسیدم ولی دلو زدم به دریا و شلوار راحتیشو کشیدم پایین قشنگ معلوم بود داشت حال میکرد چون دو سال بود سکس نداشت منم کیرمو با آب دهن خیس کردم و فشار میدادم که بره تو وای وقتی رفت تو داشتم ارضا میشدم تنگ نرم نرمترین کس دنیا و خیلی داغ فقط ده بار تونستم عقب جلو کنم بیرون کشیدم و آبمو ریختم تو شلوار خوابم که جایی کثیف نشه واقعا سکس بی نظیری بود فردا صبح اصلا روم نمیشد تو چشاش نگا کنم ولی چند بار دیگه با هم سکس داشتیم و الانم داریم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#533 | Posted: 15 Jan 2013 19:14 | Edited By: SexyBoy

داستان سکس من و خواهر زنم ندا
سلام ،اسم من آرمانه26سالمه،2ساله ازدواج کردم،2تا خواهر زن دارم که یکیشون اسمش ندا 28ساله و اون یکی میترا 32ساله،هر دوتاشون ازدواج کردن،میترا 2 تا بچه داره ولی ندا بچه نداره،خانم خودمم بچه آخریه و 24 سالشه..از همون اول که ندا رو دیدم تو کفش بودم،یه دختر با قد 170،وزن 72،سینه 80 و کون برجسته،عاشق اندام توپل و گوشتیشم،خیلی خوب جا افتاده...
ندا از اول با من راحت بود،ولی فکر اینکه یه روز بتونم بکنمش یه رویا بود واسم.اکثر اوقات یه دامن تا روی زانو می پوشه با یه تاپ که آستینای کوتاهی داره و چاک سینه های گنده و توپولش معلومه،کونشم که دیگه کیرمو سیخ میکنه،خیلی گوشتیه،اما اندامش عالیه مخصوصا وقتی این مانتو نخی و ساپورت میپوشه که دیگه همه تو خیابون نگاش میکنن..شوهر ندا کارش تو جنوبه 2 هفته اینجاست و 2هفته جنوب(منظور از اینجا اصفهان بود)..واسه همین زیاد به خونه ما رفت واومد داره،یه روز که خانومم تودانشگاه بود منم از سر کار زود اومده بودم خونه ندا بهم زنگ زد گفت میخواد بره بیرون واسه خرید کادو واسه تولد میترا،گفت اگه شما هم میخواین چیزی بخرین بیاین با هم بریم،بهش گفتم سارا(خانومم)خونه نیست،گفت زنگ بزن ببین کی میاد،به سارا زنگ زدم کی میایی؟گفت تا 7عصر کلاس دارمو مجبورم بمونم،موضوع رو بهش گفت ،گفت خودت با ندا برو یه چیزی بخر وبیا...
به ندا زنگ زدم اونم قبول کرد و قرار گذاشتیم،از اینکه باهاش میخوام تنها برم بیرون لذت می بردم،رفتم دم خونشون زنگشونو زدم،اومد بیرون...کفم برید،وای ندا با یه مانتو قهوه ای چسبون بلند با 2تا چاک بغلش ،یه ساپورت،یه روسری قهوه ای روشن..کیرم همونجا سیخ شد و دعا گو شدم به درگاه خدا به خاطر این تیکه که بهم عطا کرده بود.سوارش کردم با هم رفتیم سمت پاساژکوثر..
ماشینو گذاشتم تو پارکینگ،همین که میخواستیمم بریم تو پاساژ دیدم همه دارن زیر چشمی دیدش می زنن،از اینم که فکر میکردن من شوهرشم لذت میبردم،همه پسرا و مردا چشمشون رو کونش بود،تو دلم گفتم دید بزنین ،کون لق صاحبش،پاساژ یه کم شلوغ بود منم از هر فرصتی برای مالوندن بهش استفاده میکردم،دستمو میذاشتم پشتش هدایتش می کردم،دستشو لمس می کردم،دیگه دلو زدم به دریا تو شلوغیا آروم دستمو از پشت مالیدم با کونش،دیدم نفهمید،بازم مالیدم،چیزی نگفت،داشتیم میرفتیم یه هو جلو یه مغازه وایساد منم همینطور که دستم آروم پشتش بود یه هو رفت تو چاک کونش،یه هو برگشت گفت نگام کرد،جفت کردم اما هیچی نگفت،منم نفهمیدم نگاهش اعتراضه،موافقته یا چیه...رفتیم تو مغازه ،پسره تو مغازه مخ ندارو گرفت به حرف و قشنگ لاسید باهاش،بعد یه چیزی خریدیم و اومدیم بیرون،هوا تاریک شده بود دیگه و منم نارحت از اینکه الان ندا میره و منم دوباره توکف سینه ها و کونش میمونم.. تو همین فکرا بودم که سارا زنگ زد و گفت من دارم میرم خونه مامانمینا،شما هم بیاین اونجا،منم گفتم هنوز نخریدیم و بعد خریئ میایم،که با اعتراض ندا مواجه شدم که چرا گفتم نخریدیم،منم گفتم هوس قهوه کردم و بریم یه کف شاپ و یه قهوه بخوریم و بعد بریم،یه خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت از این کارا هم بلدی و نمیدونستیم؟گفتم بله خانوم حالا کارای بیشتریم بلدیم که یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و رفتیم،پیاده رفتیم آخه جاپارک پیدا نمیشد،تو راه هم چند با خودمو مالیدم به سینه هاشو کونش،تا رسیدیم نشستیمو سفارش دادیم،از همه دری حرف میزدیم که یه هو سفره دلش باز شد که من آخرین باری که با مهدی اومدم کافی شاپو یادم نمیاد،یه ذره باهاش حرف زدم دیدم دلش پره،ازش پرسیدم مهدی به این جور لباس پوشیدنت گیر نمیده،یه اخمی کردو گفت مگه چشه؟گفتم هیچی،اصرار کرد که چشه مگه؟پیله کرد منم دلوزدم به دریا و گفتم آخه تحریک کننده است واسه مردا،یه لحظه کپ کرد از اینکه این حرفو من زدم اما خودشو جمع کرد و گفت مگه تو تحریک شدی؟بعد من جفت کردمو گفتم نه،اما همه مردا نگات میکردن،گفت کجامو نگا میکردن،حالا دیگه زرد کردم،گفتم هیجاتو اصلا ول کن،قهوه رو داشیتم میخوردیم که گفت مهدی اصلا مهم نیس که من چی بپوشم و چه جوری بگردم،فقط مهم کارو پوله واسش،هیچی کم نمیذاره واسم،اما خودشو ندارم،همیشه تنهامو از این جور چیزا،دلم سوخت واسش و دلداریش دادم که بابا ما که نمردیم،ماها هستیم،گفت آره خوبه شما هستین،بعد به خودش اومدو دید همه چیو واسم تعریف کرده،ناراحت شد از دست خودش و گفت توروخدا در مورد این باهیچکس حرف نزن،منم بهش اطمینان دادم که یه دوست خوبم واسش،یه دستش جلو بود،به خودم جرات دادمو آروم دستمو گذاشتم رو دستش،تو دلم گفتم یا همه چی،یا هیچی..که دیدم یه ذره مقاومت کرد اما بعد دستشو شل کردو تو دستم جاشد،اما گفت نمیخوام به خواهرم خیانت کنم،یه لحظه فکر کردم دیدم از شوهرش چیزی نگفت منم چرت و پرت گفتم که این خیانت نیستو اینجور چیزا ،بالاخره راضی شد،بعد گفت دیگه بریم،حساب کردمو رفتیم ماشینو برداشتمو اومدیم،تو راه دستش همش تو دستم بودو ندای عزیزم هم احساس رضایت میکردو می گفت خیلی دلش باز شده و تشکر کرد،رسیدیم دم خونه مادرش،میخواست پیاده شه تا ماشینو پارک کنم،تا درو باز کرد گفتم ندا برگشت منم دلو زدم به دریاو یه بوس از گوشه لبش کردم،یه هو سرخ شدو رفت پایین،هیچی نگفت فهمیدم اونم راضیه،تا آخر شب اونجا بودیم و انگار نه انگار که بوسش کردم و این همه اتفاقی که واسه ما عجیب بود بینمون افتاده،ما برگشتیم خونه،ندا رو هم رسوندیم سر راه..یه 2 روز گذشت،تا اینکه تو شرکت بودمو ندا بهم زنگ زد،صداش گرفته بود،گفتم چته؟که دیدم داره گریه میکنه،تا اینکه گفت مهدی قرار بود امروز بیاد ولی یه کاری پیش اومده میخواد بره دبی و یه10روز دیگه میاد،گفتم حالا چرا گریه میکنی،گفت دلم گرفته و تنها کسی که میتونستم باهاش حرف بزنم تو بودی،بعد معذرت خواهی کرد و خدافظی کرد،هم دلم سوخت،هم یاد اون رونا و سینه هاوکونش که افتادم حشری شدم،از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم سمت خونشون،به سارا هم چیزی نگفتم..رسیدم دم خونشون،زنگ آپارتمانو زدم تا دید منم تعجب کرد و گفت اینجا چیکار می کنی،گفتم باز کن میگم،رفتم بالا،درشونو باز کرده بود،رفتم تو نبود،گفتم ندا،صداش از تو اتاق اومد گفت بذار لباسامو عوض کنم بیام،منم یه لحظه شیطنتم گل کرد گفتم اومدم خودت ببینم،نه لباساتو با خنده گفت غلط کردی،اومد بیرون..وااای چی میدیدم،ندا با یه تاپ قرمز،یه شلوارک سبز و یه آرایش ملایم که کیرمو سیخ کرد،کونو سینشم که دیگه زده بود بیرون و کارو بدتر میکرد..اومد نشست و گفت واسه چی اومدی،گفتم نگرانت شدم،گفت نه خوبم،نگران نباش،یه شربت آورد گفت بخور و برو به کارت برس،گفتم کار چیه،کار که همیشه هست،یه لحظه وایسادو گفت کاش شوهر منم مثله تو فکر میکرد،کنارش نشستم،سرشو بغل کردم،خواست مقاومت کنه،اما نذاشتم دیگه در بره،گفت که نمیخواد این رابطه بینمون به جاهای دیگه کشیده شه،صورتشو گرفتم تو دستامو گفتم من دوست دارم،همینجوری داشت نگام میکرد،آروم لبامو گذاشتم رولباش،مقاومت میکرد اما نه زورش میرسید،نه اینکه دلش میخواست بکشه لباشو،فقط حیا میکرد،کیرمم سیخ شده بود،لباشو میمکیدم،دیگه ندا هم خودشوشل کردو همراهیم کرد،اول لب پایین،بعد لب بالا،دستم بردم رو سینه هاش،بزرگ بودن،حداقل از مال سارا خیلی بزرگتر بودن،عاشق همچین سینه هاییم،سینه هاشو میمالیدم،تاپشو دادم بالا سوتینشو باز کردم،سوتینش شل شد و سینه هاشو گرفتم تو دستم،سرمو بردم رو سینه هاو شروع کردم به خوردنشون،وای که چقدر ناز بودن،بزرگ و خوشمزه،تو دستام جا نمیشدن،صدای آه و ناله اش بلند شده بود،دستشو بردم رو کیرم یه آه بلند کشید وشروع کرد به مالیدنش منم داشتم سینه هاشو میخوردم،آروم دستمو بردم رو کسش،خیسه خیس بود،میمالدمش،اونم آه ناله میکردو میگفت بمال آرمان بمال،بعد کیرمو در آورد و گرفت تو دستش،کیرم داغ کرده بود،داشت میمالید،خیلی حال میداد،منم کسشو می مالیدم،اونم اخ و اوخ میکرد،شلوارکشو در آوردم،دیدم شرت نداره،تا تعجبمو دید گفت وقتی اومدی فهمیدم که دیگه باید سکس داشته باشیم،گفت از اون روز که گوشه لبمو بوسیدی حشر افتاده به جونمو هر روز خود ارضایی میکردم،میگفت قبلش هیچ حسی بهت نداشتم ولی بعد اون دیگه حشری کیرت شدم،هر دوتامون بد حشری شده بودیم،بغلش کردم بردم انداختمش رو تخت،لباساشو کلا کندم،لباسای خودمم در آوردم،وای که چه اندامی داره،سینه های نرم و بزرگ،رونای بزرگ،کون توپول که کیرم توش گم میشه،بدنش خیلی سفیدو بلوریه،من که عاشقشم،شروع کردم به خوردن لباش،ناله میکرد،میگفت یه ماهه سکس نداشته،گردنو گوششو لیس میزدم ناله هاش بلندتر شد،اومدم پایینتر سینه هاشو گرفتم تو دستمو چلوندم،دردش اومد،شرو کردم به خوردنشون،صداش داش میرفت بالا،یه 10دقیقه سینه هاشو خوردمو لیسش زدم بیام پایین،داشت میلرزید بدنش،رسیدم به کسش،گفت میخوای بخوریش،گفتم آره یه آهی گفت و افتاد،فهمیدم هیچوقت شوهرش همچین کاری نکرده واسش،سرمو گذاشتم بین رونای بزرگش و شروع کردم به خوردن کس نازش،یه طعم خاصی داشت،خیلی حال میداد،زبونمو میکردم تو کسش و میچرخوندم، ناله هاش به جیغ تبدیل شده بود،می گفت بخور،بخور آرمان ماله خودته،و جیغ میزد،یه هو بدنش کلا لرزید،طوری که ترسیدم،اما ادامه دادم تا کامل ارضا شه،ارضا که شد کیرمو گذاشمتم جلو دهنش،خودش فهمید،شروع کرد به خوردن،کیرم داغ داغ شد از گرمی دهنش،با یه ولع خاصی میخوردش،بعد که یه ذره سر حال اومد یه ذره دیگه کسشو خوردمو کیرمو گذاشتم دم کسش،داشت لباشو گاز میگرفت،فشار دادم نمیرفت تو،ندا هم ناله میکرد،انگار نه انگار این کس کیر رفته تا حالا توش،با اینکه توپوله ولی کسش تنگه تنگه،فشار دادم،یه جیغی زدو کیرم رفت تو،خیلی تنگ وداغ بود،شروع کردم به عقب و جلو کردن،کیرم که جاباز کرد تلمبه زدم،هر 2تامون رو هوا بودیم،داشت ناله میکردو جیغ میزد ،میگفت تندتر عشقم،تندتر،تندترررررررررررر،اونقدر زدم تا ارضا شد،(من خودم دیر ارضا میشم،حداقل 30دقیقه طول میکشه)منم یه چندتا دیگه زدمو آبمو ریختم رو سینه هاش،اونم مالیدش رو سینه هاش،بعد توبغل هم افتادیمو خوابیدیم تا عصر که من رفتم خونه..بعد این ماجرا من یه 5-6بار دیگه با ندا سکس داشتم و هر2تامون لذت میبریم از هم......امیدوارم خوشتون اومده باشه،البته با چندنفر دیگه هم سکس داشتم غیر از ندای عزیزم که اگه نظرات خوب بود ادامه میدم...

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#534 | Posted: 16 Jan 2013 17:44

سکس با خاله جون ناهید

سكس با خاله جون ناهيد
ما همیشه به خاله هامون خاله جون میگفتیم و همه بچه های فامیل هم همیشه دوست داشتن با خاله جون ناهید که از برادرها و خواهراش کوچکتر بود و سن و سالش هم کمیبه ما ها نزدیکتر بود تفریح و بازی کنند. خاله ناهید از من دو سال بزرگتربود و خیلی دلش میخواست در آینده معلم بشه و در مدرسه به بچه ها درس بده. همیشه فامیل که دور هم جمع می شدن من و اون مثل خواهر و برادر بزرگترمواظب کوچکتر ها بودیم. به خاطر آشفتگی اوضاع و احوال اون موقع و تعطیلی مکرّر مدرسه ها تقریبا هر هفته تمام اهل فامیل خونه یه نفر جمع می شدند و تمام آخر هفته اونجا لنگر میانداختند. من اون موقع چهارده سال داشتم و کنجکاوی در مورد اختلافات جنسی زن و مرد برام بسیار جالب بود ولذت بخش. یک سالی می شد که با خود ارضایی یا به گفته رایج جلق زدن آشنا شده بودم و از دیدن مجله سکسی که همکلاسیم بهم داده بود واز ترس زیر قالی اطاقم درست زیر پایه تخت قایم کرده بودم سیر نمی شدم.
تا چشم اهالی خونه رو دور می دیدم گوشه قالی رو زیر پایه تخت کنار میزدم و وارد دنیای زیبا تری می شدم. زمانی هم که فرصت کشتی گرفتن با تخت و قالی رو نداشتم قوطی کرم نیوا رو برمی داشتم و به توالت پناه می بردم. اینکه تمایلات و احساساتم نسبت به افراد و اطرافیانم دستخوش تغییر و تحوّل می شدند هیچ شکی نداشتم. راستش دیگه چیزی نمونده بودکه برم با خاله ناهید جونم مشورت کنم اما چطوری می تونستم بهش بگم که موقع لباس عوض کردن از لای در دیدش میزنم و تا چشمم به سینه هاش و کوسش میافته کیرم راستمیشه و باید بعدش برم جق بزنم؟ همین کنجکاوی من باعث شده بود که کمی از او خجالت بکشم و اون هم یه شکهّایی به من کرده بود چون کمتر از سابق با هم حرف می زدیم و از چشم چرونی های من هم زیاد خوشش نمی اومد. ناهید خوشگل و خیلی لوند و سکسی بود.
حقیقا از مدل های توی مجله هم سکسیتر بود. علی الخصوص که از سال گذشته تا حالا سینه هاش هم خیلی بزرگتر شده بودن و با یه حرکت از لباسش بیرون میافتادن. تابستون گذشته یه بار که توی حموم خونه ما داشت بدنش رو می شست من از روی دیوار خونه همسایه کوس و کونش رو دیدمی زدم و در رویای خودم زیر دوش سینه های ناهید رو می لیسیدم و کوسش رو می مالیدم تا حشری تر بشه و بذاره بکنمش. وقتی با تیغ صورت تراشی پدرم موهای کوسش رو داشت میزد من روی شاخه درخت همسایه راحت لم داده بودم و کیرم رومی مالیدم تا شب چهار بار دیگه به یادش جق زدم.مدرسه ها دوباره بازشده بودن و هرکس دنبال کار و زندگی خودش بود که یک روز خبردار شدیم ناهید داره برای تحصیل به خارج از کشور میره که به احتمال زیاد هم قبل از تابستون همه کارهاش ردیف می شه و از ترم جدید درلندن در یک مدرسه شبانه روزی زندگی جدیدش رو شروع میکنه. این مسافرت ناگهانی خاله جون ناهید سایه اش همیشه مثل یه علامت سوال توی خانواده باقی موند هر وقت اسمش می اومد یا جایی صحبتی از اون می شد یه نفر فوری موضوع بحث رو عوض می کرد و به حاضرین اشاره می کرد و زیر لب می گفت: هیس بچه ها میشنون. شب میهمانی خداحافظی اش هم زیاد خوشحال به نظر نمی رسید و فرصت مناسبی هم پیش نیومدکه بتونم ازش سوال کنم که چطورشد که خانواده اش این تصمیم روبراش گرفتن. ناهید فردای اون شب همراه دایی ام که خیلی وقت بود با خانم و بچه ها در لندن زندگی می کرد وبعد از سالها این همه راه اومده بود کهفقط خواهرش روهمراهی کنه با تاکسی به فرودگاه رفتند تا از کشور خارج بشن. سالها از این ماجرا گذشت و اخبار زیادی از ناهید به گوش نمی رسید به همین اندازه که همه می دونستن که ناهید بعد از تحصیل با یه مهندس ایرانی ازدواج کرده و از او دو تا بچه هم داره کافی بود که همه فامیل به خاله جون ناهید افتخار کرده و گذشته رو ترجیحا فراموش کنند.
تقریبا هفده سالی می شد که همدیگر رو ندیده بودیم و در طول این مدت فقط چند بار با هم تلفنی حال و احوال کرده بودیم که تمام این چند بارهم بعد از مهاجرت خانوادگی ما به اروپا بوده و همیشه هم من خونه مادرم بودم چون اون فقط به مادرم تلفن می کنه.یک ساله که قول داده بیاد و دیدار تازه کنیم ماه گذشته که با هم تلفنی صحبت می کردیم بهش گفتم خاله جوناز ما که دیگه گذشت بیا حداقل یه سری به خواهرت بزن و قول داد که بزودی میاد و خوشحال بود و می خندید. سه چهار روز بعد خبر داد که دو هفته دیگه داره می یاد اینجا و تصمیم داره چند روزی هم بمونه. مدّت زیادی بود کهرویاهای بچگی از یادم رفته بودند و یک بار هم ازدواج و طلاق را تجربه کردهبودم ولی با همه این تفاصیل نمی دونم چرا یه جورایی دلهره داشتم و مضطرب بودم. از سر کار که برگشتم سریع آماده شدم و سر راه باعجله دسته گل بزرگی خریدم و به سمت خونه مادرم که تا اینجا هشتاد کیلومتر فاصله داره حرکت کردم. اون دو روز پیش رسیده بود و من به خاطر کارم فقط امشب و فردا رو وقت دارم که با اون باشم چون فردا شب باید برمیگشتم خونه. از در که وارد شدم روبروم منتظر ایستاده بود تا بغلم کنهزیاد فرصت نکردم که وراندازش بکنم سلام کردن همانا ماچ و بوسه و بغل کردن همان. اندامش که عوض نشده بودوقتی که سینه های سفت و بزرگش رو به بدنم چسبوند و بهش خوشامد می گفتم بی اختیارکمرش رو گرفتم و به خودم فشارش دادم. اون شب تا دیر وقت به بیهوده گویی و یاد گذشته ها کردن و تکرار خاطره ها گذشت اما چشم من هنوز توی لباس اون لای شکاف سینه هاش دنبال هوسهای تازه ای می گشت که از همیشه دورتر به نظر می رسیدند و دست نیافتنی تر شده بودند. ازهمه این چیزها که بگذریم اون سالهاست که ازدواج کرده وخوشبخته ودوتا بچه بزرگ داره بهتره من رفع زحمت کنم و برم بخوابم.وقتی از خواب بیدار شدم همه دور میز صبحانه نشسته بودند وهمزمان گل می گفتند و گل می شنفتند. من هم آماده شدم و دسته جمعی از خونه زدیم بیرون و به قصد خرید راهی مرکز شهر شدیم تمام روزبه عیادت مغازه های شهر گذشت و من به لحظه ای فکر میکردم که باید برمیگشتم به لحظه خداحافظی و بغل کردن او.
یک دفعه به سرم زد که بعد از انجام دادن کارم برگردم اینجا و فردا رو هم مرخصی بگیرم که در این صورت یک روز دیگه هم می تونستیم با هم باشیمپس من به این ترتیب باید بعد از نهارباید حرکت میکردم. موقعی که سر نهار نظرم رو مطرح کردم همه خوشحال شدند و خاله جون ناهید هم پیشنهاد کرد با من بیاد که توی راه تنها نباشم. تا خودمون رو جمع و جور کنیم دیگه عصر شده بود و هوا هم کهخیلی سرد بود و همه چیز یخ زده بود. توی راه با هم خیلی صحبت کردیم و از من تشکر کرد که حاضر شدم به خاطر اون این کار رو بکنم تا بتونیم فردا رو باز با هم باشیم. تقریبا نصف بیشتر راه رو رفته بودیم که ماشین وسط اتوبان خراب شد ومجبور شدیم کنار جاده توقف کنیم. به امداد جاده خبر دادیم اومد ماشین رو بکسل کرد تاجلوی در خونه. هر دو داشتیم از سرما یخمی زدیم من سریع پرده ها رو کشیدم و بخاری رو روشن کردم. ناهید رفت حموم و من به مادرم خبر دادم که رسیدیم و شب اینجا می مونیم. زود از حموم اومد بیرون که من برم وقتی صداش رو شنیدم باورم نمی شد فکر می کردم باز هم رویای ناهید جون سراغم اومده. به من گفت : تا من ترتیب شام رو میدم تو برو دوش بگیرمن هم جای یه سری چیزها رو بهش نشون دادم و رفتم تو حموم.روی میز جلوی مبل بساط شام رو چیده بود و شیشه ویسکی رو هم پیدا کرده بود و با دوتا استکان کنار سفره گذاشته بود. روی کاناپه بزرگ کنار او نشستم که با هم شام بخوریم او ساغی شد و استکانها پشت سر هم پر و خالی می شدند.
سرمون گرم شده بود وخیلی باز و راحت از همه چیز و همه جا صحبت می کردیم. من از چشم چرونی هام براش گفتم و او هم که اصلا تعجّب نکرده بود با لبخند گفت که همون موقع فهمیده بوده اما چیزی نمی گفته. وقتی دلیل مسافرتش روپرسیدم حالش عوض شد و بهم گفت که با معلم ورزش مدرسه شون رابطه گرفته بودهو یه روز یکی از شاگردها مچ اونها روموقع حال کردن توی رختکن گرفته بوده و به گوش مدیر رسونده بوده. ناهید رو از مدرسه اخراج کردن و اون خانم معلم هم تحویل پلیس دادن. من گیج شده بودم و نمی دونستم چی باید بگم فقط میتونستم باهاش احساس همدردی کنم و ازش ممنون باشم که به من اعتماد کرده و با من درد دل میکنه. سرش رو روی شونه ام گذاشت و کمی گریه کرد بعد از چند دقیقه ای روی مبل دراز کشید و سرش رو روی پای من گذاشت. پالتویی که دمدستم بود کشیدم روش و خودش رو کمجمع کرد و با لوندی گفت مرسی. چند دقیقه ای ساکت و بی حرکت بود بعد توی جا قلطی زد و سرش رو چرخوند نفس گرمش از روی شلوار به کیرم میخورد و منو تحریک می کرد کیرم داشت راست میشد که اون باز حرکتی کرد و دستش رو برد زیر سرش درست گذاشت روی کیرمن.کیرم داشت می ترکید و آرزو میکردم که حالا حالا ها از خواب بیدار نشه که حس کردم آروم آروم داره منو میماله.
درست حس کرده بودم در حالی که کاملا به نظر می اومد که داره خواب می بینه با انگشتان کشیده اش کیرم رو از روی شلوار مالید تا راست شد. چشماش رو باز کرده بود و می خواستزیپ شلوار من رو باز کنه منهم بهش کمک کردم و دستش رفت توی شورتم آه نفسم بند اومده بود جرات نمی کردم نگاهش کنم سرم رو به پشت تکیه داده بودم و چشمهام رو بسته بودم دستم رو بردم توی موهاش و سرش رو نوازش کردم و با ناخن گردنش رو آروم خاروندم تا لایسینه هاش. دکمه های یقه بلوزش روباز کردم و سینه نرم و سفیدش رو مالیدم تا نوک سینه ش رو لای انگشتهام فشار دادم آهی کشید و کیر منو از توی شورت بیرون آورد اول کمی نگاهش کرد و بعد شروع کرد به خوردن کیر و خایه من. حشری شده بودم ونمی دونستم از کجا باید شروع کنم سینه شو سفت فشار دادم اون هم که این حالت منو دید گفت که نمیخواد خجالت بکشی و دستپاچه بشی مگه تا حالا کوس ندیدی و پاهاش رو از هم باز کرد دستم رو درازتر کردم و کوس خیسش رو از روی شورت مالیدم و شورت خیسش رو میکشیدم تا لای کوسش بره بد جور تحریک شد و آه وناله اش بلند شده بود. همینطور که داشت سر کیر منو میمکید شورتش روکنار زدم دولا شدم کوسش رو لیسیدم.آه چه کوس خوشگل و حشری داشت چوچولش رو که می مکیدم تمام بدنش مثل بید می لرزید تا جایی که تونستم دهنم رو باز کردم و همه کوسش رو کردم توی دهنم روی مبل بی حال افتاده بود و زبون من لای کوساون بازی می کرد گاهی هم با لب هامکوسش رو می گرفتم و می کشیدم که به من گفت : میک بزن کسمو میک بزن و من شروع کردم به ساک زدن کوسش تمام صورتم از آب اون خیس شده بود خاله جون چه کوس خوشمزه ای داشت.بهش گفتم که می خوام بکنمش و بلند شد و روی مبل پشتش رو به من کرد دوّلا شد کونش روقمبل کرد و لای کوسش رو با انگشتاش بازکرد گفت فقط قول بده توی کسم آبت نیاد وسر کیرم رو گرفت مالید به لای کوسش. سر کیرم که رفت تو خیلی خوشش اومد و گفت که خیلی وقته با مرد سکس نداشته و کیر من رو دوست داره و بهش رحم نکنم و مرتب می گفت آه کوسم آه کوسم.... تا ته کردم تو و آخ و اوخش در اومد می گفت کیرم کلفته و کوسش رو پر می کنه خاله جون داشت نوک سینه شو میمالیدو من همینطور که توی کس خیسش بالا و پایین می کردم سوراخ کونش رو شروع کردم به مالیدن.
با آب کوسش کونش رو خیس کردم و انگشت شستم رو کردم توی کون تنگش و آهش در اومدو گفت تا حالا کون نداده و می ترسه که دردش بیاد. بهش گفتم که نگران نباشه و همه چیز رو به من وا گذار کنه بعد هم حسابی کونش رو لیسیدم و زبونم رو کردم توش اون هم داشت کیر منو میمالید با کرم لوسیون سوراخش رو چرب کردم و کیرم رو آروم مالیدم به سوراخ کونش زیر پنجه هام قلبش رو حس می کردم که داشت از سینه اش بیرون میزد آروم آروم سر کیرم رفت تو وقتی تا ته کردم توکونش نفسش بند اومده بود و فقط ناله میکرد و زیر لب می گفت آخ چقدر کیرت کلفته دارم پاره می شم من هم که دیدم خوشش اومده بیشتر کردمش و بعد بهش گفتم که کونش تنگه و چند تا بالا و پایین دیگه بکنم آب منو میاره می خواستم از کونش بیرون بکشم که گفت نه در نیار باز هم من رو بکن منو و آبتو بریز توی کونم خواهش می کنم منهم چند دقیقه ادامه دادم تا آبماومد و از لای کونش بیرون ریخت. همونجا تا صبح پای بخاری همدیگر رو بغل کردیم و کنار هم خوابیدیم خواب شیرینی که هرگز فراموش نخواهیم کرد و خاطره اون رو همراه با راز و لذتی که ازبودن با هم برده بودیم بعد ازاون شب بارها و بارها در رویاهایمان تکرار خواهیم کرد.نظر بدید لطفا فوش ندین.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#535 | Posted: 17 Jan 2013 11:56

سانفرانسیسکو با مادرزنم

سلام دوستان من سامان هستم و این خاطره بر میگرده به 2 سال پیش زمانی که تازه ازدواج کرده بودم با زنم سهیلا.
من و سهیلا 3 سال باهم دوست بودیم و مادرش با خبر بود ازین رابطه. مادر زنمو روزه اولی که دیدم واقعا به دلم (کیرم) بدجوری نشست. یه زن 40 ساله سینه های بزرگ و گرد با کون نسبتا تپل. پیش خودم گفتم بخاطر اونم که شده (مادر زنم، فریبا) باید با سهیلا ازدواج کنم. خلاصه اذیتتون نکنم. ما ازدواج کردیمو بعد از یک ماه از عروسی من همسرم به اتفاق دوستاش رفته بودن مسافرت کیش. منم یک روز خسته بودم و به محل کارم نرفتم... اینو بگم که دیگه بعد از مراسم عروسی که باهم راحت شدیم من افتادم تو کار فریبا جون (مادر زنم) بهش نگاه میکردم پیام میدادم جوری که تابلو نشم البته. اون روز که سرکار نرفتم دیدم مادر زنم زنگ گفت سامان جون ظهر ناهار بیا اینجا منم که حال نداشتم گفتم ممنون از بیرون یه چیز میگیرم خلاصه اصرار اصرار تا اینکه گفت من ناهار واست میام. منم از خدا خواسته گفتم بهترین فرصته واسه فتح فریبا جون. رفتم حموم خوشگل کردم. ظهر که شد زنگ زد گفت دمه درم در و باز کن. در و که باز کردم دیدم واااااااای چی میبینم که مانتوی تنگ سفد با یه شال مشکی پوشیده عینه دخترای 8-27 ساله شده. اومد نشست و منم کیرم شق شده بودو از زیره شلوارکم داشت تابلو میشد. دیدم غذارو گذاشت و خواست که بره گفتم فریبا جون وایس با هم بخوریم تنهایی حال نمیده که با هزار خواهش و تمنا قبول کرد و لباساشو درآورد.

یه تاپ زرشکی با یه سوتین مشکی که از زیرش معلوم بود. آقا من دیگه طاقت نداشتم از شق درد داشتم خفه میشدم اولش ترسیدم آبروریزی بشه بعدش گفتم اگه من لختش کنم و حشریش کنم دیگه به هیچکی هیچی نمیگه... آقا وقتی که دیدم فریبا جون پاشد بره سمت آشپزخونه وقت تلف نکردم سریع رفتم و از پشت بغلش کردم که یهو شوکه شد و گفت سامان جان پرم چیکار مینی نکن عزیزم زشته دید که من بیخیال نشدم و سینه هاشو محکم فشار دادم دادش درومد و شروع کرد به فحش دادن که بیشعور کثافت آشغال نکن من جای مادرتم که من دیگه کم آوردمو زدمش زمین گفتم فدات بشم من 4 ساله منتظره همین لحظه بودم خفه شو دیگه... خلاصه من افتاده بودم رو و اون هم زیر من دت وپا میزد... اگفته نماند صدای ظبتو قبلش بلند کردم تا کسی نشنوه آخه خونه ی ما دو طبقس و ما طبقه اولیم. خلاصه من به زور لب میگرفتم و اون داد میزد که نکن تورو خدا به کسی نمیگم بزار پاشم. شروع کردم به مالیدن سینه هاشو لب گرفتن که دیدم دیگه اون فشارهای سابقو نمیاره و کمی آروم شد و دستاشو باز کرد منم دیگه خیالم که راحت شد ولش کردم تا لباساشو درارم... اما همچنان دستم رو سینه هاش بود خلاصه تاپشو که دیگه جر خورده بود دراوردمو سوتینشو باز کردم شروع کردم به خوردن سینه هاش واااای چی بوووود... دو تا سینه به اندازه 80 که سفیییید و نوکه قهوه ای کم رنگ و گرد و سفت... دیگه بعد از 5 دقیقه خوردن دیدم داره خودشو به کیرم میماله و ناله میکنه که سامی جو نبخوووور بخوووور سینه هامو بدو پسرم.... کم کم دستشو برد داخل شرتم (شلوارکمو قبلش دراوردم) کیرمو گرفتم وقتی که اینکارم کرد بی اختیار یه آآآآآآآآآآآآآه بلند از ته دلم کشیدم که اونم به خودش لرزید فهمیدم که بله خانوم ارضاء شده... دیگه وقتش بود کامل لخت بشیم... آقا شلوارشو کشیدم پایین دیدم خانوم شرت نپوشیده پاشو یه کوسه سفیییییییییییییییییید تپل که الان خیسم شده بود امونش ندادم پریدم به جونش فقط میخوردم که دیدم داره قربون صدقم میره و اه و ناله میکنه که بخور کوسمه بخور دردت بجونم آقا ما یه 10 دقیقه ای کوس لیسی کردیم که یهو دیدم یه تکونی به خودش دادنو تمام دهنم پر شد از آب کوس فریبا جون... دیگه ولو شده بود جون نداشت میگفت تو این سالها کسی اینجوری بهم حال نداده بود سامی جون...بهم گفت نمزاری این عزیزه دلمو ببینم ؟ گفتم بفرما ببین... وقتی که کیرمو دید یهو جا خورد فکر نمیکرد کیرم انقده بزرگ باشه گفت وااای خوشبحال سهیلا پس بگو واسه چی انقده عاشقش شده... شروع کرد به خوردن کیرم با چه مهارتی مخورد بهش گفتم فرییبا 69 بشیم تا منم بهت حال بدم که دیدم همینکارو کرد روی همون زمین بودیم که کوسش تو دهنم بود... چه حرفه ای ساک میزد لامذهب... منم کوسشو که میخوردم از آبش به در کونش میزدم تا نرم بشه آخه میخواستم کونشم بکنم... انگشتمو که کردم توش دادش بلند شد که نکن من کون نمیدم بهم برخورد چیزی نگفتم بهش گفتم پاشو دیگه میخوام جرت بدم... روبه کمر خوابیدو افتادم روش همینکه سر کیرمو گذاشتم لبشخود به خود تا ته رفت داخل اااااخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد داغ بودو یکمی هم تنگ بود انگاری این آخرا زیاد به شوهرش کوس نمیده... اووویششش چه حالی میدادو اونم دیگه تو این دنیا نبود و فقط میگفت بککککنننن توروخدا مردم سامان بکن منو بکن دیگه... منم مثا فانتوم تلمبه میزدمو سینه هاشو میمالیدم که بهد از 15 دقیقه دوباره خانوم آبش اومد... (من قبلش اسپری زده بودم) بهش گفتم پاشو بشی رو کیرم جنده خانوم گفتتت چشم پسره گلم فدای اون کیرت شم... دراز کشیدم اومد بالای سرمو کوسشو گذاشت رو دهنم گفت بخور واسم همینکه شروع کردم به خوردم دیدم بازم خیس کرد کسشو (انگاری از قحطی برگشته بود) دیگه جون تو دست و پاش نبود نشست رو کیرم ااااه چقد باحال بود یه کوس سفید و تپل واای الن یادش افتادم راست کرده کیرم... فریبا شروع کرد به بالا و پایین کردن این سینه هاش چنان موجی میخورد که هر کسی رو دیوونه میکرد و فقط میگفت فدای اون کیرت چرا تا حالا کشفت نکردم سامی جون اه اه اه وتی که چه کیری... خوشبحاله سهیلا با این کیرش تو این حرفا بودیم که گفتم دار آبم میاد کفت باااید بخورمش سریع پاشد و به 3-2 دقیقه ساک زدن آبم چنان با سرعت پرت شد تو دهنش که خودمم تعجب کردم دیدم دوباره ارضاء شد اخه بخودش لرزید و گفت چه آب داغی... چند دقیقه ساک زد و یهو دراز شد روی زمین گفت دستت درد نکنه پسرم تا حالا کسی اینجور بهم حال نداده بود... 1 ساعت خوابیدیم با همون وضع بهد پا شد به خودش رسید و غذا خوردیم آخرشم که خواست بره بره یه لب جانانه گرفتیمو آروم دمه گوشم گفت دیگه مال خودمی تازه پیدات کردم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#536 | Posted: 18 Jan 2013 14:42

علی و خاله نسرین

سلام.علی هستم 31ساله .متاهل هستم و زندگیه خوبی با همسرم دارم و از زندگیم راضیم . من تو یه خونواده پر رفت و آمد بزرگ شدم و با دوست و آشنا زیادی رفت و آمد داشتیم و داریم . و همچنین من با دختر و زنهای زیادی از این دوست و فامیلها رابطه داشتم (چه تو دوران مجردی و چه تو دوران متاهلی).یکی از این دوستامون که من باهاشون رابطه داشتم که خیلی هم از این رابطه لذت بردم نسرین خانم بود که ما به اون خاله نسرین میگفتیم که من با دخترش شیرین هم تو دوران مجردی چند بار سکس داشتم که بعدا براتون میگم . ولی این رابطه من با خاله نسرین مربوط میشه به دوران متاهلیم.

از خاله نسرین بگم که یه زن جافتاده 42 43 ساله با قد 1/70 و سینه های بزرگ و کون های برجسته که من همیشه وقتی چشمام به سینه هاش میفتاد این کیر من بیاختیار بزرگ میشد .از کیرم بگم که یه کیر 12 سانتی و وقتی بزرگ میشه دلم واقعا برای طرف مقابلم میسوزه .من و خاله نسرین همیشه باهم خودمونی بودیم و خیلی تو مجالس باهم شوخی میکردیم و همیشه باهم میرقصیدیم و این خودمونی بودن تو دوران متاهلی قطع نشد و لی خوب کمتر شد .

ماجرا از اینجا شروع شد که من یه روز جمعه تو مغازه نشسته بودم که دیدم خاله نسرین اومد تو و مثل اینکه با بابام کار داشت و بعد از اینکه باه سلام واحوال پرسی کردیم و تا بابام بیاد شروع کردیم به صحبت و از همه چی باهم صحبت کردیم (مشکلات زندگی و مشکلات دختر و پسر و رابطه دختر و پسر و.....) تا اینکه یه مقدار باهم راحت شدیم و داشتیم از روابط نامشروع زنها و مردها میگفتیم که بابام اومد و بعد از نیم ساعت کار خاله نسرینو راه انداخت و اونم رفت و ما هم ساعت 2 مغازه رو بستیم رفتم خونه و برای شب هم قرار شد که شام بریم خونه ما و بعد از ناهار و استراحت و یه ذره سر و کله و مسخره بازی دیگه ساعتای 7 و 8 بود که رفیم خونه ما و دیدم که یکی از دوستامون هم اونجا بود(خواهر خاله نسرین) و بعد از سلام و علیک مامانم گفت که برم تو حیاط خلوت که منقلو واسه کباب آماده کنم و منم رفتم تو حیاط خلوت و بعد از 10 دقیقه دیدم دوباره صدای زنگ اومد که دیدیم دوباره خونه شلوغ شد و همه دارن احوالپرسی میکنن و دیدم صدای خاله نسرینم داره میاد . بعد از یک ربع دیدم خاله نسرین اومد تو حیاط خلوت و سلام و علیک کرد و بر خلاف همیشه که دست میداد اینبار منو تنها گیر آورد و بغل کرد و ماچ کرد و منو تو سینه هاش فشار داد که من بی اختیار برای اینکه ضایع نشه سریع خودمو کشیدم عقب دیدم که خاله نسرین یه نگاه شیطنت آمیز منو کرد و گفت خوبی عزیزم . منم گفتم مرسی و بعد پشتشو کرد به منو رفت من تا چشمام به کونش افتاد دوباره کیرم راست کرد. سریع کبابارو درست کردم تا برم ببینم که رفتارش تو جمع هم اونطوری هست یا نه . که وقتی رفتم دیدم بببببله همش به من نگاه میکنه و چشمکم میزنه و بعد به من گفت که برام مشروب با ردبول بریزو منم رفتم تو یه لیوان یه بار مصرف بدون ردبول واسش ریختم و خودمم خوردم و اونم خورد و فهمید که ویسکیه خالیه و ولی به روم نیاورد و بعد 20 دقیقه مست مست بود و یه ذره هم با شوهرش رقصید و ولی همش نگاهش به من بود و منم برای اینکه ضایع نشد زیاد نگاش نمیکردم . تا اینکه اون شب گذشت و من شب با یاد اون و تمام اتفاقا خوابیدم و یه 3 4 روزی همش تو فکر بودم . تا اینکه بعد از 1 هفته دیدم خاله نسرین زنگ زد به مغازهو بعد از سلام وعلیک گفت که بیا در خونه ما براتون کیک درست کردم تا عصرونه بخورید و من بدون اینکه به شاگردا بگم راه افتادم رفتم در خونشون (خونشون نزدیک مغازه بود) تو راه هم به من گفت که یه آب پرتقال بگیر و منم واسش گرفتمو و فکر نمیکردم که تنها باشه و وقتی رسیدیم زنگ زدم و خاله نسرین از پشت آیفون تصویری گفت بیا بالا عزیزم . من م 2 طبقه پیاده رفتم بالا و در واحد و زدمو و وقتی خاله نسرین در و باز کرد من دهنم واز موند و زبونم بند اومد و داشتم نگاش میکردم که که گفت چیه . چرا خشکت زده . گفتم همینجوری کیک درست کردی . گفت چیه بده . گفتم نه خیلیم خوبه(یه تاپ مشکیه چسبون پوشیده بود که معلوم بود سوتین نپوشیده و یه دامن کوتاه تا بالای زانو و یه صندل که وقتی پشت به من راه میرفت این کوناش منو بد جوری حشری کرده بود)بعد از اینکه حواسم اومد سر جاش آب پرتقالو بهش دادمو اونم گفت دستت درد نکنه و هرچی میخوای خدا بهت بده ومن گفتم مرسی مگه تو میدونی که من از خدا چیزی میخوام یا نه . که گفت بیا تو یه شربت بخور تا بگم چی از خدا میخوای . منم رفتم تو رو کاناپه نشستمو و خاله نسرین با یه شربت اومد به سمته منو یه جوری راه میرفت که این سینه هلش هی بالا پایین میرفت و منم راست کرده بودمو این کیرم داشت شلوارمو جر میداد و وقتی رسید یه جوری جلوم خم شد که دوتا ممه های بزرگش قشنگ جلوی چشمم بود و داشتم همیجوری سینه هاشو نگاه میکردم که گفت فهمیدی که من میدونم تو از خدا چی میخوای و بعد آب میوه رو خوردم و اونم در همین حین نشست کنار من و آب میوه طعم مشروب میداد و من گفتم مشروب بود و اون گفت نه مثل اون شبی که تو برام ریختی و دیدم خودشم بوی مشروب میده و منم خودموزدم به اون راهو گفتم خوب خاله کیکو بده برم و گفت کیک کنارت نشسته منتظره گاز شماست و اینو گفت بی اختیار پریدم روشو شروع به لب گرفتن کردمو وانقدر قشنگ لب میگرفت که همونجا میخواست آبم بیاد و یه 10 دقیقه ای ازش لب گرفت که یه دفعه منو پرت کرد عقبو شلوار منو که ورزشی بو در آورد و کیرمو گرفت دستشو گفت امروز با این کار دارم و شروع کرد به ساک زدن و بی شرف اونقدر حرفه ای ساک میزد که من دیگه داشتم از حال میرفتم و منفقط یه تپه مو رو میدیدم که رو کیرم تکون میخوره و داشتم حال میکردم و بعد از یه 10 دقیقه ساک درست و حسابی که برام زد بلندش کردم و بردمش تو اتاق و انداختمش رو تخت و لباساشو در آوردمو سنه هاشو خوردم و دیگه داشت دیوونه میشد و دادش رفته بود هوا و هی میگفت کیر میخوامو من با این حرفا حشرم بالاتر میرفت حرکتمو تندتر میکردم و بعد کیرمو گذاشتم لای سینه های بزرگشو و یه شروع به تلمبه زدن کردم که من عاشق این حرکتم و هی میگفت بکن تو کسم و بهع برشگردوندم و دستاشو گذاشت رو میز توالت و رو به آیینه و قشنگ تو آیینه میدیدمش و کیرمو گذاشتم دم کس خیسشو یه دفعه فشار دادم تو که یه آه بلندی کشید و ومن شروع کردم به تلمبه زدن و این کمر من اونقدر سفت شده بود که خودم داشتم از پا میفتادم(البته بعدا گفت که تو شربت یه قرص ویاگرا انداخته بود ) و بعد از 20 دقیقه تلمبه زدن دراز کشیدم رو تخت و اون نشست رو کیرمو رو کیر من بالا پایین میرفت و وقتی من تکون خوردن سینه هاشو میدیدم دیوونه میشدم که یه دفعه بلندش کردمو برشگردوندمو گفتم میخوام از کون بکنمت و گفت بفرما همه چی دست خودته و من یه ذره کرم به کیرم و یه ذره به سوراخ کونش زدم و سر کیرمو گذاشتمو یه ذره فشار دادم که هیچی نگفت و یه دفعه همه کیرمو کردم تو کونش که یه جیغ بلند زد و من شروع بع تلمبه زدن کردم که هی میگفت جوووون جرم بده یه 5 دقیقه که تلمبه زده دیگه آبم داشت میومد که گفتم چیکار کنم که گفت بریز تو کسم ومنم کیرمودر آوردمو بعد از چند بار تلمبه زدن تو کسش تمام آبمو خالی کرد تو کسش و اونم پاهاش قفل کرده بود که یه ذره آب هدر نره و بعد از اون یه ساک درست و حسابی برام زدو یه بارم از کون تو حموم کردمشو و بعد از اینکه ناهار خوردم اومدم مغازه . از اون به بعد همیشه زنگ میزنه میگه بیا کیک بخور و منم هر 4 5 هفته یه بار میرم کیک خوری


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#537 | Posted: 19 Jan 2013 19:14

کون عمه فوق سکسی ام

سلام ميخوام داستان سكس خودم رو با عمم رو واستون تعريف كنم ك واقعيت داره.اول بزاريد از عمه فوق سكسيم واستون بكم.قدش 165وزن 70.اندامش بيست بود.و جيزي ك منو ديوونه كرده بود كون و سينه كندش بود.من جند ساله ك ب سكس با عمه فكر ميكردم ك ي روز باهاش سكس كنم.در ضمن من عاشق باهاش و انكشتاش بودم.ي روز ك اومدن خونمون كفششو بردم تو دستشويي و بو ميكشيدم واي ديونه كننده بود بعد ب كيرم ميماليدم و دست آخر آبمو توش ريختم بعد با دستمال باكش كردم.بكذريم بريم سراغ اصل داستان ي روز ك از مدرسه بركشتم حدودا ساعت 1 ظهر بود ك كوشيم زنك خورد بابازرك خواستن برن شهرستان آخه يكي از فاميلاشون مرده بود ازم خاست برم بيش عمم يكي دوروزي بيشش باشم ك تنها نباشه.تا اين خبرو شنيدم انكار دنيارو بهم دادن قبول كردم.ظهر ساعت 2سريع رفتم اونجا.جون عممو ديدم با ي شلوار تنك و سكسي ك كونش 10برابر شده بود.احوال برسي كردم رفتم تو.اونا رفته بودن كسي خونه.منم يهو تو دلم ي جوري شد خواستم هر ج زودتر باهاش سكس كنم وباهاش خيلي راحتم.ولي خابم ميومد.كرفتم خابيدم تا ساعت 4هيجي حاليم نبود ك يهو شنيدم عمه داره صدام ميزنه ميكفت بيا عصرونه بخور.منم رفتم عصرونه رو خوردم بلند شدم ك برم تلويزيونو روشن كنم ك كفت كوشيتو بده جند تا آهنك بلوتوث كنم.حدودا 300تا كليب سكسي تو كوشيم بود ك فهميدم كاوم زاييده بهش دادمش نخاستم جلو من فيلمارو ببينه.ب بهانه نان كرفتن از خونه زدم بيرون.بعد يه ساعت اومدم خونه.ديدم كوشيم دستشه و با ي لبخندي كوشيمو بم داد وقت شام بود سر شام بدجور نكاه ميكرد.شامو خوردمو رفتم ي كوشه نشستم و با كوشيم ور ميرفتم ك اومد كنارم نشست رانش رو ب من جسبوند و كوشيو ازم كرفت جلوي خودم فيلمارو دوباره كذاشت واي بدجور حشري شدم صداي آه آه زنه ميومد ك كيرم از زير شلوار شروع ب راست شدن شد كيرمو ديد دستشو آورد سمت كيرم واي ج حالي داد سر كيرمو كرفت نميدونم جم شد يهو مثل ديونه ها لبمو كذاشتم رو لبش واي ي جوري بودم انكار تو اي دنيا نبودم اونم لبمو ميخورد همينجوري دستمو بردم ي تاب تنش بود آروم درآوردمش واي جي ميديدم سينه هاي كندش سوتينشو كشيدم باز شد سينشو مثل سك ميخوردم.تحمل نداشتم سريع شلوارشو با شورتشو با لباساي خودم درآوردم.فقط ي جوراب شيشه اي ساق بلند باش بود بجه ها بدنش ي مو هم نداشت كسش باد كرده بود كونش انكار با تلمبه بادش كرده بودي.سريع رفتم سراغ باهاش شروع كردم جورابشو با زبونم ليس ميزدم ج حالي داد دونه دونه انكشتاشو از روي جوراب ميك ميزدم بدجور دوتامون حشري شده بوديم شروع كردم از نك با تا نزديكاي كسش با زبون ليسيدمش.آه آه نازكي ميكرد ازش برسيدم سكس داشتي كفت ن منم ك سكس نداشته بودم.كسش مو نداشت زبونمو كردم وسط كسش ك ي فرياد كشيد.كسش مهشر بود زياد طولش ندادم.نشست باهاشو دادم بالا ك از كون بكنمش نزاشت هرجي اسرار كردم نزاشت.منم كفتم هر جور شده بايد بكنمش .دستمو بردم سمت سوراخ نسبتا قهوه اي كونش كاري نكرد انكشت اشارمو كردم تو سوراخ كونش عقب جلو دادم انكار خوشش اومد زير لب آه آه ميكرد بعد دوتا انكشتمو كردم توش ك سوراخ كونش بازتر شه بعد 3انكشتي كردم ك ي آي كشيد.بجه ها جشاشو بسته بود كيرمو بردم سمت كونش سر كيرمو كذاشتم رو سوراخش تف زدم آروم آروم سر كيرمو كردم تو نصفش رفت تو ي جيغ بلند كشيد ك كر شدم منم ديدم اكه همينطوري ريلكس بيش برم فايده نداره تريب عصباني كرفتم ي فشار دادم كيرمو تا ته كردم تو كونش با صداي سكسي ميكفت درآرش منم ب حرفش كوش ندادم.من سكس خشن رو دوست دارم واسه همين كيرمو تند تند عقب جلو دادم آه آهاش شروع شد كونش بدجور داغ بود.تند تند تلمبه زدم بدجور ناله ميكرد جند دقيقه اي كذشت ك ناله هاش تموم شد فقط كفت جون بكن آه آه ميكرد منم بدجور حشري شدم و بيشتر تلمبه ميزدم آبم ديكه داشت ميومد آبمو با فشار زياد ريختم رو باهاش ديكه نا نداشتم اونم ارضأ شده بود ي لب ازش كرفتم رفتم حموم.اولش احساس بشيموني كردم.ولي بعد يك ربع دوباره دوست داشتم باهاش سكس كنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#538 | Posted: 21 Jan 2013 10:40

شراره زندايي ناز من

از خونه زدم بیرون بدجوری هوس کوس کرده بودم با ماشین تو خیابون ول میچرخیدم اما دریغ از یه کوس
اخه ساعت 10 صبح بود و کسی هنوز یخش باز نشده بود نا خوداگاه به سمت خونه ... داشتم میرفتم که یه هو یه ماشین بغل من وایستاد بوق زد برگشتم دیدم شراره زندایی شیشه رو دادم پایین و سلام و احوال پرسی کردم گفت کجا میری خندیدم گفتم مثل همیشه گفتم ماشین و بزار با هم بریم .ماشین گذاشت نشست تو ماشین یه مانتو چسبیده ببه بدنش که اونقدر نرم و نازک بود میشد رنگ بدنش رو دید با یه شلوار پارچه ای که از کلفتی روناش داشت منفجر میشد . کیفش رو رو کوسش گذاشته بود تا من کوس پف کردش رو نبینم ولی غافل از اینکه من حتی رنگ کوس نازش رو هم میدیدم از بس شهوتی بودم .راه افتادیم و صحبت از پول شد و منم گفتم مقداری پول دارم و بهت میدم شراره هی میگفت دوست ندارم کسی بفهمه منم دستم رو رونش گذاشتم و گفتم مشگلی نیست . این پول واسه همین روزاست و خیالت راحت باشه و با دستم پاشو نوازش میدادم جلوی یه سنبوسه فروشی نگه داشتم و گفتم بیا پایین سفارش بده شراره گفت هر چی دوست داری واسه من سفارش بده ولی من گفتم خودت بیا چند تا سنبوسه و یه ما اشعیر ویه شیر کاکائو راهافتادیم تو راه دستم رو رو رونش میمالیدم و هی می بردم سمت کوسش و باز بر میگزدوندم حسابی حشری شده بود خودش رو رو مبل ماشین ولو کرده بود چشماش بسته و داشت لباشو میخورد منم بیشتر میمالیدمش حالا پاهاشو کامل باز کرده بود تا من بیشتر بمالم کوسش رو منم جلی تر شدم که دستم رو به کوسش برسونم یه لحظه دستم رو بردم داخل شلوار استریچ تنش و به کوسش رسووندم وای چه لطیف و صاف بود معلوم بود تازه شیو کرده انقدر لطیف بود که انگار کرم زده هوس میکردی بخوریش با دستم کوسش رو فشار دادم و با انگشتم چوچولش رو نوازش کزدم صدای اه اوهش بلند شد انقدر بلند اه میکشید که من ترسیدم اما از اون کوس نمیشد رد شد
هی با دستم بیشتر میمالیدمش طوری شد که پاشو گذاش رو داشبورد و من دستم رو داخل سوراخش میبرد تا در همین حین که دستم تو کوسش بود از شهوت زیاد پاشو بهم چسبوند و اهی از لذت کشید و پاهاشو بهم چسبوند فهمیدم ارضا شده اما من ارضا نشده بود کناری واستاذم و سینه هاشو با زبونم میخوردم که گفت عزیزم بریم خونه . راه افتادیم سمت خونه جلوی ذر پیادش کردم و رفتم پول بگیرم و سریع برگشتم دیدم در بازه داد زدم ساب خونه صدا نیومد رفتم تو پذیرائی کسی نبود وارد اشپزخونه شدم دیدم شراره با یه تاپ و یه شلوار داره اشپزی میکنه تا منو دید مثلا یه مانتو تنش کرد منم از پشت بغلش کردم و اونم یه اشوه امد که نکن اما جمله نکن بیشتر بکن بود منم با خنده گفتم نو بت منه حالا یه دستم رو کوسش و یه دستم سینه هاشو میمالیدم کمی که مالیدم دیدم خودشو ولو کرد رو من و من از فرصت استفاده کردم و با دو دستم جای کوسشرو شلوار رو پاره کردم از پاره کردن شلوارش به قول خودش بیشتر لذت برده بود دستم و به کوسش رسوندم چقدر لطیف بود من کوس ندیده نیستم حتی دختر شراره رو هم من کردم ولی کوس شراره یه لذت دیگه ای داشت شروع به مالیدن کوس شراره کردم حالا شراره تو بغل من بود روسری نازک کنار رفته و موهای بافته شدشکه های لایت زیبا تر ش کرده بود کنار صورتم بوی عجب و شهوات انگیزی داشت منم با یه دستم کوسش و با دست دیگم از بالا سینه های شراره رو میمالیدم . اه وناله شراره کل اتاق گرفته بود همیطور که میمالیدمش بردمش تو پذیرائی وهولش دادم رو مبل مانتو رو کنار زدم و شلوار پاره شراره که کوسش پیدا بود هویدا شد عجب کوسی سفید بدون مو پوست لطیف که انگار جلا سنج زده باشند دستمو اروم دو انگشتی می مالیدم به چوچولش و هی می بردم تو کوسش انگشتم که داخل میرفت احساس کردم کوسش یه حالت حلقه حلقه داره و کیرم که داخل بود مثل کاندم خارداار یه حال دیگه داشت وای بد جوری شهوتی کرده بود منو شراره هم با ناله تقا ضا میکرد بکن منو و منم باهاش بیشتر ور میرفتم کاملا اب دار شده بود که کیرمو که حالا داشت شلوارمو پاره میکرد از داخل شلوارم کشیدم بیرون مالیدم به کوسش جون چه لرزشی میفتاد به تنش اروم مالیدم و هولش دادم وای خدای من چه داغ وتنگ از کس دخترش هم تنگ تر بود باورکنید از مثل که میگن مادر ببین دختر و بگیر راسته مادر از دختر بهتر بود کیرم داخل کوسش جلو عقب میکردمو هی میاستادم بد جوری حال میداد به ارزوم رسیده بودم شراره با دستش هی تخمامو میمالید ومیگفت تند تند منم هی تند ترش میکردم صدای شالاپ شلوپ خوردن رونام به اون باسن نازش همه اتاق گرفته بود شراره برگشت و منم از جلو بقلش کردم کیرمو باز هول دادم تو کوس شراره یه پای شراره رو گرفتم و به کابینت تکیه داد منم کیرمو داخل کوسش کردم چند تا تلمبه که زدم شراره منو بغل کرد و منم بی اختیار ابم اومد و ولو شدم روش بعد اتمام کارم به شراره گفتم میخوام این شورت و شلوار تو یادگار ببرم اونم قبول کرد گفت به شرتی یه دونه نو برام بخری که مجبور شدم باهاش برم خرید.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#539 | Posted: 23 Jan 2013 09:09
سورپرایز کردن زنم

دوستم بابک و من همیشه آخر هفته‌ها با هم مشروب میخوردیم.گاهی هم زن هامون با ما میخوردن. اما خیلی‌ کم. ماه قبل من و بابک بعد از خوردن حسابی‌ ماست و پاتیل با هم تا سحر چرت و پرت میگفتیم.
نسیم زن من تا یه لیوان بخوره میخوابه و به زحمت بیدار می‌شه. فرداش هم سر دردای بعدی میگیره. اما باز به خاطر ما میخوره.زن بابک نیومده بود و واسه امتحانش داشت درس می‌خوند. چون دانشجو بود. نسیم کمی‌ با ما مشروب خورد و طبقه معمول رفت خوابید.
به بابک گفتم یه بار باید زنمون رو با هم عوض کنیم. اون خندید و گفت من حاضرم زن تو به طور دائم عزن من باشه. بس که زنت خوش هیکل هست.
زن من فقط ۵۰ کیلو وزن داره و بسیار قلمی و باریک. سینه‌های کوچولو داره که گاهی بسیار کوچیک میزانه اما نوک هاش بزرگ. اگه کرست پارچه بپوشه نوک هاش از رو لباس هم معلومه.
بابک ولش کن نبود و یه بند در مورد نسیم حرف میزد.بهش گفتم اصلا بیا برو بکنش. ما رو ولش کن.

بابک نیمه مست بلند شد و گفت مرده و حرفش. با هم رفتیم تو اتاق خواب. نسیم لباساشو کنده بود و دمرو خوابیده بود.بابک همه لباساشو کند و لخت رفت تو تخت و دستشو گذشت رو کون نسیم. نسیم تو خواب گفت گمشو. فکر میکرد منم.
بابک با دست شروع کرد به ملیدن پشت کمر نسیم. قوس کمرش رو ماساژ میداد و گاهی هم کونش رو می‌بوسید. نسیم دیگه چیزی نگفت.
بابک بازم با کاف دست رو بدن کوچیک نسیم راه میرفت. موهاش رو بوس کرد و بوسید.آروم دستشو انداخت در شرت که درش بیاره. خندم گرفته بود. با اشاره بند شرت رو بهش نشون دادم. شرت بندی بود. بابک بند رو با دندوناش باز کرد و شرت رو زد کنار.از تو کمد ژل رو در آوردم چون انقد کوچیک و تنگ بود که بدون ژل نمی‌شد کرد توش.

بابک انگشتش رو کرد تو ژل و مالید در سوراخ. از سرمای ژل نسیم کمی‌ پرید. پاهاش رو باز کرد تا انگشتای بابک راحت کارشون رو بکنن. تو خواب گفت این رفیق علافت رفت؟ اومدم جلو و گفتم آره. مرتیکه بی‌ کار.
برا اطمینان در اتاق خوابو بستم که یه ذره نور هم نیاد تو.کیرم شق بود و اگه دست بهش می‌زدم آبم میومد.
بابک رفت پشتش و بین پاهاش زانو زد. دستشو پر ژل کرد و مالید به کیرش. باد سر کیر رو گذشت دام سوراخ نسیم.از اونور دستشو انداخت زیر بدن نسیم و شروع کرد با چوچوله هاش بعضی‌ کردن. هم زمان بدنش رو آورد پایین و کیرش محو شد.
همین لحظه بود که من از رو به رو عطسه کردم. نسیم یهو از خواب پرید و فهمید یکی‌ روش هست. با تعجب به من نگاه کرد و تلاش کرد کسی‌ که داره میکنتش ببینه. یهو گفت‌ای حروم زده. خواست بلند شه که بابک اونو هل داد به تشک و کلّ وزن بدنش رو انداخت رو هیکل کوچیک نسیم. تقلای زیادی میکرد و من مجبور شدم برم کمک بابک.

اونو چسبونده بودیم به تشک و بابک هم با دستش اونو میمالید هم بالا پایین میکرد و می‌کوبید.
بعد از چند دقیقه بابک آبش اومد. اما نکشید بیرون و نسیم فقط فحش میداد به من و اون.بابک دستش رو انداخت زیر بغل نسیم و کتفشو کشید بالا و از پشت قفلش کرد که نتونه هیچ حرکتی بکنه. بعد شروع کرد در آوردن کیرش. دوباره راست کرده بود. تو همون حالت کیرش رو گذشت دام کون نسیم.
من تا حالا یه بار هم از کون اونو نکرده بودم .یه بار تلاش کردم اما دردش اومد و نزاشت دیگه. بابک با کمک ژل سرش رو فشار داد تو. نسیم فقط گفت اااا
بابک تا ته فشار داد و همونجا خوابید روش تا جا باز کنه. انقد نسیم تکون خورد که بابک آبش دوباره اومد. اما نکشید بیرون. نسیم شل شده بود از درد.یه نیم ساعتی‌ همون جا چرت زد فکر کنم. نسیم به من میگفت نگاه کن که این آخرین باریه که زنت رو میبینی‌.خیالت راحت باشه.
بابک اونو به زمین فشارش میداد و به من گفت پس بیا واسه آخرین بر تو هم بکن. چون این دیگه میذاره میره. نفهمیدم چند بر تا صبح اونو کردیم اما صبح که بیدار شدیم من و بابک تو تخت بودیم و زنم دیگه نبود.

دو ماه بعد بود که رفتم منّت کشی‌ و راضیش کردم بیاد خونه. اما اون شرط گذشت که حالا با هر کی‌ دلش بخواد می‌خوابه. نه فقط با بابک.
     

#540 | Posted: 23 Jan 2013 09:14
بابابزرگ بازم منو بكن

از همان آوان كودكي متوجه تفاوتهايم با ديگران شدم دختري آرام خجالتي و گوشه گير بودم كه در جمع بزرگترها راحت تر بودم اين رويه ادامه پيدا كرد تا وارد دبيرستان شدم اكثر دوستام دوست پسر گرفته بودن و مرتب درگوشم ميگفتن تو هم يدونه بگير هم برا شوهرداري آمادت ميكنه هم وقتي دستماليت كنه اندامت جاافتاده و زيبا ميشن حتي چند نفري رومعرفي كردن كه با برخورد سردم فراريشون دادم دست خودم نبود با پسراي هرزه و علاف دم دبيرستان نميتونستم كنار بيام بيشتر وقتم در اتاقم به مطالعه يا نگاشتن شعر ميگذشت همين ايام مريضي قند مادر بزرگم شدت گرفته بود و بابايي گاهي منو ميبرد خونه بابابزرگم كه از بچگي بهش ميگفتم پاپا جون منم عين فرفره ميچرخيدم و جاي خالي مامان بزرگ رو توي كار خانه داري پر ميكردم

پاپاجونم بازنشسته بود ولي اهل رفيق بازي و پارك گردي نبود اكثرا سرش توي رمان و كتاباي تاريخي بود و موقع خستگي پيشش مينشستم و باهم موسيقي سنتي گوش ميداديم و پاپا جونم پيپش رو چاق ميكرد وقتي كنارش بودم عجيب احساس آرامش ميكردم چون انسان كاملي بود كه جواب همه سوالاتم رو بدقت ميداد بعضي وقتها شيطنتم گل ميكرد مثلا يبار كه دوتايي خونه بوديم وقتي برا ناهار اومد دنبالم خودمو بخواب زدم كونمو قلمبه كردم و دامنمو كامل دادم بالا طوريكه شورتم معلوم شه پاپا جونم اومد روتخت دامنمو مرتب كرد بعد بوسم كرد چشامو باز كردم و منم بوسيدمش وگفتم پاپايي چرا هر روز صورتت رو اصلاح ميكني خنديد و گفت موهام سفيد شدن ميخام جوون بشم گفتم پس چرا موهاي سينت سياهن و دستمو كردم تو سينش
ماهها ازين از وضعيت گذشت رابطه ام با پاپا جونم بهتر و بهترشد يك رابطه دوستانه و پاك كه باعث بهبود وضعيت روحي هردومون شد پاپا جونم داشت به سيگنالهاي قلبم جواب ميداد اگر چند روزي خونشون نميرفتم ميومد دنبالم معمولا هداياي گراني برام ميگرفت و پول توجيبي تپلي بهم ميداد
بعد ميرفتيم پارك و پاپايي سفره دلش رو باز ميكرد قربونش برم لابلاي حرفهاش فهميدم
چقد تنهايي و انزوا كشيده حتي بعد از ازدواج مامان بزرگم بيشتر تو آشپزخونه بوده تا اهل دل و همدم بابا بزرگ سال آخر دبيرستان بودم رابطه ام با پاپايي خيلي خوب بود ولي مشكلي كه بود برخلاف اون من دختري جوان با اندامي زيبا بودم كه گاها تحت حملات شديد جنسي قرار داشتم
فيلمهايي كه دوستام تو گوشيم ميريختن اندام برهنه مردان جواني كه در آتش شهوت ميسوختند آتيشم ميزد با اينكه پشت كنكوري بودم ولي نميتونستم روي درسام تمركز كنم اين اواخر پاپام تا دست بهم ميزد خون ميدويد تو تنم وداغ ميشدم احساس ميكردم از نزديك شدن زيادي بهم اجتناب ميكرد هر چه او دورتر ميشد من مصرتر ميشدم
فهميدم تنها راه باقيمانده اينه كه در مقابل عمل انجام شده قرارش بدم چند روز تعطيلات پيش اومد همگي داشتن ميرفتن شمال من بخاطر كنكور موندم و پاپايي بيحوصلگي رو بهانه كرد و نرفت چقد حالم كرد كه نتونست تنهام بذاره يه دامن كوتاه پوشيدم و عين زنش شدم شام آبگوشت بار گذاشتم عين خانم خونه شامشو دادم بعد براش چايي بردم و سرش غر زدم كه يه ژاكت گرم بپوش سرما ميخوري پاپايي يدست لباس ورزشي آبي فيروزه اي سرتاپا پوشيده بود كه خيلي بهش ميومد بارون ورعدبرق بر سرتهران فرو ميريخت در آن سرما من اما داغ بودم كسم مث تيكه اي زغال داغ ميسوخت رفتم تو اتاقم كامل برهنه شدم داشتم رواني ميشدم عقلم ديگه جواب كرده بود و اختيار افتاده بود دست كسم رفتم جلو آيينه وحوله حموم رو جوري دورم تنظيم كردم كه از پشت يكي از پاهام تا نزديك باسنم معلوم باشه از جلو هم ممه هاي شقم غير از نوكشون معلوم بودن رفتم پايين جلو روش ايستادم و خيلي غليظ گفتم عزيزم من برم يدوش بگيرم زودي ميام

موقع خواب زودتر رفتم تو اتاق و روي تخت دونفره دراز كشيدم دستم توي كسم بود كه پاپايي اومد تو اتاق ميدونست از رعدوبرق ميترسم واسه همين زودتر اومد تو تختخواب و كنارم دراز كشيد يه نيم ساعتي گذشت كه صداي خروپفش بلند شد به پهلو خوابيده بود كونمو قلمبه كردم و گذاشتم تو آغوشش همچنان خروپف ميكرد با پا چندتا تكون به پاش دادم كه اينبار احساس كردم بيدار شد چون صداش قطع شد و اينبار من شروع كردم خروپف كردن يعني خواب بودم و تصادفي اينجوري شده چند لحظه بيحركت بود ولي نه تنها عقب نكشيد بلكه بزرگ شدن سريع كيرش رو با باسنهام حس كردم لامصب عين جك بزرگتر ميشد و بكونم فشار ميداد ايجان چه لحظه نابي بود داشت كنترلش رو از دست ميداد تو كونم عروسي بود هم منو ميكرد هم مقصر ميشد تو اين فكرا بودم كه گرماي دستش رو روي ممه هام حس كردم يكم از رو تاپ ماليد وبعد دست كرد تو تاپم كرست نداشتم ممه هام افتاد تو چنگش بار اولم بود شل شدم و غرق يه لذت جديد تاپمو درآورد حتما فهميده بود كه بيدارم ولي تسليم و راضيم خيلي آرام و حرفه اي از زير گوشم شروع به ليسيدن كرد و با دستش كونمو ناز ميكرد چقد خوب و ريلكس مالشم ميداد حقا كه پير اينكار بود

كونمو دادم بالا كه راحت دامنمو دربياره خيالم راحت بود كه غرق لذتم ميكنه بدون اينكه بهم آسيب برسونه يه شرت سبز فسفري پام بود كه اونم درآورد بعد بغلم كرد وچرخوندم سمت خودش روددررو بوديم ولي هنوز چشام بسته بودن محكم بغلم كرده بود و داشت ممه هامو بنوبت كامل ميكرد تو دهنش يه لحظه داغي دستشو رو كسم حس كردم كسم خيس خيس بود
اومد بين پاهام پاهامو بازكرد سركيرش رو با آب كسم خيس كرد و بهم لاپايي ميزد سرگنده كيرش روي كس كوچولو و خيسم سر ميخورد و بهترين لذت دنيا را تجربه ميكردم روي ابرا بودم يهو كنترلمو از دست دادم و باصداي بلند گفتم آيششش شكرت خداجونم كه پاپايي سرعتشو بيشتر كرد همزمان ممه هامو چنگ ميزد كنترلمو از دست دادم داشتم ارضا ميشدم كه پاپا فهميد روم خوابيد و كيرشو سفت لاي پا و كسم فشار داد و ممه هامو كرد تو دهنش
يه لرزشي تو بدنم افتاد همزمان داغي مايعي كه از كيرش تراوش ميشد روي كسم حس كردم
و ديگر چيزي نفهميدم بيهوش افتادم
     
صفحه  صفحه 54 از 82:  « پیشین  1  ...  53  54  55  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.