| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 63 از 78:  « پیشین  1  ...  62  63  64  ...  77  78  پسین »  
#621 | Posted: 21 Apr 2014 21:29

چطور شوهر مادرزنم شدم

باسلام اين اولين خاطره ارسالي بنده است وبرگ سبزيست تحفه درويش من دردانشگاه با همسرم آشناشدم وفهميدم درهمان كودكي پدرش رااز دست داده واوتنها ثمره عشق پدرومادرش بوده عاشقانه سحرم رادوست داشتم وبدون تعارف ميگم اگريك روزنمي ديدمش گريه ميكردم. بعدازدوسال زندگي مشترك دراين وضعيت تغييري ايجادنشده چون گل من واقعانازه وطريق دلبري راخوب بلده.

باري زمستان پارسال بود خونه مادرزنم مطالعه ميكردم. سحرو مامانش لیلا براي خريد بيرون رفته بودند از رفتنشان چيزي نگذشته بود كه متوجه شدم يكي بشدت دراميكوبد هراسان دويدم در را بازكردم ديدم سحرومادرش پشت درهستند وحشت ازسر و رويشان ميباريد. سحرجلومادرش پريدتوبغلم سرشو گذاشت روشونه ام اشكاش جاري شد. روسريش رودرآوردم موهاش رونوازش كردم تازه يادم افتاددربازه دررابستم آوردمشون توهال جفتشون روبوسيدم و براشون شربت درست كردم. مادر زنم ميگفت توخيابون راه ميرفتند كه يهويك درگيري بين سبزها ومامورين سركوبگر پيش اومده اونها هم مي افتند توي معركه واز فحش وكتك بي نصيب نميشن. سحرم هنوزميلرزيد ومن نميدونستم بخندم ياگريه كنم. به هرجهت تصميم گرفتم شب همانجا بخوابيم ومادرزنم را تنهانذاريم موقع خواب من توهال بودم سحرومادرش تواتاق خواب بودند تازه چشمام داشت سنگين ميشدكه سحراومد سراغم گفت عزيزم مامانم تب كرده ميترسم يك چيزيش بشه سريع خودمو رسوندم اتاق خواب.
ميدونستم سحر چقدربه مادرش وابستست واگرچيزيش بشه درواقع زندگي من هم جهنم خواهدشد.

دستمو گذاشتم رو پيشونيش چشماشو بازكرد. گفتم پاشويه سربريم دكتر كه گفت من چيزيم نيست دستمو گرفت تودستش گفت همينجابمون وجوديك مردامشب يه نعمته دلم سوخت براش فقط چهل و پنج سال داشت و دراوج زيبايي و نياز سالهاازگرماي هماغوشي محروم شده بود. زني هم نبودكه كسي بتونه چپ نيگاش كنه. بين سحرومادرش درازكشيدم ونوبتي ميبوسدمشون ياموهاشون رونوازش ميكردم. البته حدخودم راميدونستم ودراين دوسال آنهاهم شناخت لازم روازم پيداكرده بودند.نيمه هاي شب احساس كردم يكي باهام ورميره آرم يك چشموبازكردم ديدم لیلا خانوم دستشو كرده توموهاي سينه ام ودست ديگرش روكرده لاي پاهام وداره باكيرم ورميره. محروميت جنسي كارخودش روكرده بود. دوباره چشموبستم و گذاشتم باخيال راحت كه من خوابم لذت ببره صداي نفسهاي ممتد سحرم نشانه خواب عميقش بودچنددقيقه گذست لیلا دستشو كردتوشلواركم وكيرموگرفت. واقعا تحريك شدم خودمو كشيدم عقب. مادر زنم سرشوآورددرگوشم آروم صدام زد بعداز چندبار جواب دادم گفت بياآشپزخونه كارت دارم پاشدرفت سحر رو نيگاكردم يه لحظه گريه ام گرفت باوركنيد نميدونستم چه غلطي بايد ميكردم درآشپزخونه رو باز كردم لیلا بايك شورت وكرست ست سفيدروي صندلي نشسته بوداندام سفيدوزيباش درخشندگي خاصي داشت بخصوص رونهاي كشيده وگوشتي كه هميشه آرزوم بودتارفتم توبلندشدوگفت هومن من تاكي بايد درآتيشت بسوزم ودم نزنم من گفتم شماتحريك شديد ودركتون ميكنم خودتون روارضاكنيد و بيايدبخوابيد. اينو كه گفتم ناگهان بغلم كردوگفت دوساله درحسرت شبي هستم كه كيرداماد باشخصيتم تادسته بره توكسم امشب همون شبه هيچ چيزي برام مهم نيست فقط بايدامشب كس بدم به عشقم.

سوتينشو بازكرديكي ازسينه هاشوكردتو دهنم خودموعقب كشيدم گفتم سحرم ناگهان دوباره بغلم كرداينباريك كشيده بهم زدگفتم اينوبخور ودوباره سينه شوكردتودهنم وكيرموگرفت تودستش تي شرتم رودرآوردوبعدشلوار كم وشورتم كيرم حسابي شق شده بود كنترل روازدست دادم شورتشودرآوردم كس سفيدوبي موش خيس شده بودنشوندمش روصندلي خودم روزمين نشستم وشروع كردم به ليسيدن كسش گاهي زبونمومي كردم تو سوراخش لیلا داشت آروم ميناليد وسينه هاشوميماليد جامون روعوض كرديم ده باركيرمو بوسيدبعدشروع كرد به ساك زدن حسابي تحريك شده بودم بلندش كرددستاشو گذاشت روصندلي وبرام قمبل كردبادست هي ميزدم به باسن هاي تپل وسفيدش وازحركت ژله وارشون لذت ميبردم كسش حسابي خيس شده بودانگشتموآروم كردم توسواراخش خودشوجمع كرديه خورده كه باهاش ور رفتم جابازكردازپشت كيرموگذاشتم دم كسش وبادست كمرشومهاركردم يه فشاردادم سركيرم رفت توجيغ نازي كشيدگفت يواش پارم كردي معطلش نكردم تادسته فرو كردم ونگهش داشتم كه تكون نخوره ازترس دخترش جيغ نميزدلباشوگازگرفته بودپنج دقيقه تو همون حالت بوديم كسش حسابي جاباز كرده بودكيرمودرآوردم و دوباره كردم تواينبار تلمبه ميزدم وكسش صداي شلق وشلوق ميدادخسته شده بودكيرمودرآوردم باولع خاصي ساك ميزدروكف آشپزخونه به پشت درازش كردم كونشو حسابي ليسيدم يك عمرآرزوي يك كون بزرگ وسفيد داشتم وحالابهش رسيده بودم انگشتمو خيس كردم وكردم توكونش تاته رفت معلوم بودزيادباخودش ور رفته بودكيرموگذاشتم دهنش خيس شد دوباره به پشت خوابوندمش وآروم گذاشتم لاي كونش هيچي نگفت ازفرصت استفاده كردم ويواش روانه كونش كردم تانصف رفت كه گفت ديگه نميتونم خوابيدم روش كه نتونه دربره تاخايه فروكردم توكونش لبهاش ميلرزيدنميدونستم زنده ست يانه چنددقيقه گذشت كه گفت عزيزدلم چي شدپارم كن يك ريزحرف ميزدو من توعالم كون گندش بودم احساس كردم آبم داره مياد محكم بغلش كردم كيرموتاته فشاردادم توكونش ونگه داشتم وسيل آبم داشت ميومدانگارتمامي نداشت واينجوري بودكه ازاونشب شدم شوهرمادرزنم خاطرات بعدي را هم ارسال خواهم كرد.
     
#622 | Posted: 21 Apr 2014 21:34

سکس با خواهرم

این ماجرا از سه هفته پیش شروع شده و واقعا حقیقت داره، اگرچه اینجا هیشکی هیچ داستانی رو واقعآ باور نمیکنه و سر فحش رو به نویسنده ی داستان میکشه که آی دروغه و کسشره و...
خواهر بزرگم سی سالشه از شش سال پیش طلاق گرفته و با پسرش با ما زندگی میکنه.من بیکارم و همش تو خونه ام و مادرم و خواهرم و پدرم اکثر موقع ها خونه هستن و من تا حالا حتی فکر سکس با خواهرم رو هم نمیکردم چون اصلا موقعیتی در کار نبود. تا اینکه یه روز که از خواهرم از یه عروسی برگشته بود میخواستم برم تو اتاقش تا شارژر موبایلشو بردارم و به موبایل خودم بزنم. تا در رو باز کردم دیدم لخته و داره آرایششو پاک میکنه، زود رفتم بیرون اما سینه های بزرگ و بدن پر و سفیدش و باسن بر اومدش برای اولین بار به چشمم اومد و تحریکم کرد و تو ذهنم برای همیشه چاپ شد.تا حالا خواهرمو لخت ندیده بودمو تحریکم نکرده بود. گذشت و همین سه هفته پیش یه فیلم معروف که هردومون منتظرش بودیم بالاخره گیرم اومد و میخواستم ببینمش همون روز هم مامان بابامون رفته بودن شهرستان دیدن اقوام و زنگ زدن که یکی دو روز هم میمونن.غروب بودکه رفتم تو اتاق خودم که فیلمو با کامپیوتر ببینم که خواهرم اومد تو اتق و گفت منم میخوام ببینم. منم گفتم باشه. فیلمو گذاشتم اونم نشست باهام فیلمو ببینه. فیلمه یه جاش صحنه داشت استوپش کردم گفتم برو انگار ناجوره فیلمش! گفت بذار اشکال نداره مگه چیه! منم چون کسی خونه نبود گفتم باشه من کار ندارم من تا تهش نگاه میکنم و استوپش نمیکنم دیگه اگه بهت برخورد برو! اونم گفت اونقدر بیظرفیت نیستم دیگه. خلاصه تا آخر فیلمو باهم دیدیم چهار پنج تا هم صحنه ی سکسی داشت که خودمونو زدیم به اون راه و باهم دیدیمش!
وقتی فیلم تموم شد شامو گرم کردو نشستیم باهم داشتیم میخوردیم. راستش چون خونه خالی بود و هر دومون حشری شده بودیم سر میز شام نگاه هایی رد و بدل میکردیم که با این نوشته ها نمیشه توضیحش داد، فقط همینو بگم که یه حسی تو نگاه هامون بود حس شهوتمون رو به هم حالی میکرد. موقعی که شام تموم شد ظرفارو بلند کرد ببره بشوره که من شونه های لختشو (تاپ پوشیده بود) لمس کردم با مهربونی و شهوت گفتم الان نمیخواد بشوری ... جواب داد: خوب چیکار کنم پس؟منم با حماقت یهو گفتم هیچی. برو اگه خواستی بهم اس ام اس بده! گفت: اس ام اس؟ گفتم آره! بیا حرفای دلمونو اس ام اس کنیم! به نظرم خیلی احمقانه اومد این حرفم اما خب تیری در تاریکی بود.
به اتاقامون رفتیم ساعت دوازده نصف شب شد که اس ام اسش اومد که نوشته بود:خوابیدی یا نه؟ اینم اس ام اس من! : جواب دادم:نه! داشتم به تو فکر میکردم! جواب داد: منم همینطور! نوشتم: عجب فیلمی بودا. جواب داد: آره خوشم اومد! نوشتم: بدن زنه عین بدن تو بود اون روز که اومدم تو اتاق و تو از عروسی کتایون برگشته بودی و داشتی آرایشتو پاک میکردی!جواب داد: چطور بود بدنم؟ نوشتم: انقدر قشنگ بود که یادم رفت خواهرمی و دوست داشتم بغلت کنم و بدنتو ببوسم. جواب داد: چی بگم والا!نوشتم: بیا زن و شوهر بازی! اینو که نوشتم قلبم صد برابر تندتر شروع کرد به زدن. زدم به سیم آخر! ده دقیقه ای طول کشید تا جوابش اومد که: ساعت دو بیا. باهام اصلآ حرف نزن، هرکاری میخوای باهام بکن فقط نه نگاهم کن نه باهام حرف بزن تمام اس ام اسا رو هم پاک کن.
راستش اس ام اسای زیادی نوشتیم همشو یادم نمیاد اونایی که یادم مونده بود رو نوشتم، بعد از این اس ام اس آخری ساعتو دیدم ساعت یک و نیم شب شده بود. نیم ساعت بعد رفتم طرف اتاقش و رفتم تو. اتاق تاریک بود، دیدم به پهلو رو به طرف دیوار خوابیده و پتو رو هم روی سرش کشیده بود. با هیجان و اضطراب زیادی رفتم کنارش دراز کشیدم و رفتم زیر پتو. فکر کردم لباساشو در اورده اما نه لباس داشت. دستمو بردم زیر دامنش و اول رونش و بعد کون نرم و بزرگشو لمس کردم... وایی... دست چپمو گذاشتم رو کسش و دست راستمو بردم زیر تاپش و سینه های داغشو لمس کردم و همزمان کیرمو از رو لباس به کونش فشار دادم.یکمی که ور رفتم به زور به کمر برش گردوندم اونم سریع پتو رو از بدنش برداش و روی سر و صورتش کشید که همدیگه رو نبینیم.دلیل اینکارشو درک میکردم.تاپ و بعد سوتینشو دادم بالا و شروع کردم به بوسیدن سینه هاش و بهد مکیدن نوک سینه هاشو چه سینه های قشنگی داشتو سرخ و سفید و خوش بو.بعد اومدم سمت پاهاش رونها و کونشو لیسیدم تا رسیدم به کسش چند بار کسشو بوسیدم که صدای ناله ی خفه اشو از لای پتوی روی صورتش شنیدم. دیگه تحمل نکردم اومدم روش خواستم کیرم بذارم تو کسش اما نمیدونم از اضطراب و بی تجربگیم بود یا چیز دیگه شایدم به خاطر تاریکی، کیرم تو کسش نمیرفت یا لیز میخورد میرفت لا پاهاش یا به طرف شکمش لیز میخورد که دیدم با دستش اروم کیرم گرفت اول یکم فشارش میداد، بعد انگشتای وسطیش کیرمو کرد تو کسش اما انگشتاشو از کیرم جدا نکرد. عقب و جلو کردم اما بازم انگشتاش هنوز رو کیرم بود تا اینکه فهمیدم هوای کیرمو داره که آبم نریزه تو کسش و به موقع درش بیاره و با اون یکی دستش پتو رو هی به صورتش فشار میداد و سعی میکرد ناله هاشو اینطوری خفه کنه. یه لحظه هم دستشو از صورتش برداشت و سینه اشو اوورد بالا که یعنی سینمو هم حال بده. خوابیدم روش و هم سینه اشو میمکیدم و هم تلمبه میزدم. یکمی دستش رو کیرم اذیت میکرد اما بازم عالی بود. داشت آبم میومد که کیرمو در اووردم یکم دیگه باهاش ور رفتم و دوباره کردم تو کسش تا اینکه قبل از اینکه آبم بیاد کیرمو در اووردم یه دستمال کاغذی ورداشتم و آبمو تو دستمال خالی کردم.من ارضا شدم اما فکر نکنم اون ارضا شده بود. خلاصه این ماجرا گذشت و فردا صبحش هم خودمونو زدیم به اون راه! چند روز دیگه هم که مامان بابامون شب خونه نباشن میخوام به همون روش خواهرمو بکنم
     
#623 | Posted: 23 Apr 2014 12:20
من و مامان فاطمه

...سلام ...اسم من امین 17 تمومم 171 قد دارم یک کیر کلفت و درازی دارم نه تا اونحدود تا حدود 16 یا 17 یا 18
یعنی درست اندازش نگرفتممریضم نیستم تندازه بگیرم . از مشخصات مامانم اینه که ایشون 35 سال سن دارن 159 قدشونه و 70 و خورده ای وزنشون سینه های کوچیکی هم دارن ولی در عوض یک کون خیلی تپل وخوش فرم دارن که همه چشمشون به اونه حتی فامیلم به کون گنده ی مامان بارک می گن...!بگذریم بریم سر اصل مطلب ،فراموش نشود به علت اینکه جذاب تر باشد دقیق بخونید...
وسطای آذر بود منم که هر روز به جز پنج شنبه و جمعه ها می رفتم مدرسه هر روز صبح تا 3 بعد از ظهر مدرسه بودم ، یکی از همین روزا بود وقتی از خونه برگشتم خبرم شد پدرم رفته عیادت یکی از دوستاش تو بیمارستان که تصادف کرده بود منم که فردا درسی نداشتم ، رفتم ماهواره ببینم وقتی رسیدم دم در حالمون(تلوزییون اونجا بود) دیدم مامانم داره به یک فیلم ترکیه ای نگاه می کنه از شانس من اولین سکانس تو فیلم زنی بود که تازه از زندان آزاد شده بود و با یه نفر داشت سکس می کرد !تعجب کردم !صبر کردم پشت در چون می دونستم اگر برم مامام اجازه نمی ده ببینم...نگاهی بهمامانمی کردم نگاهی به تلوزییون کیرم شق شده بود ..تو دست می مالیدمش که تو اون اوضاع و احوال دیدم مامانم دستشو گذاشته دم کسش و داره آروم می ماله صورتش مثل انار سرخ شده بود هر وقت دستشو یه بار بالا پایین می کرد به خود می لرزید ..آب دهنم رو آروم قورت دادم وقتی صحنه ی فیلم تموم شد رفتم بالا و با سرو صدا اومدم پایین آخه خونه ی ما سه طبقه است و اتاق من طبقه ی سوم بود و تنها اتاق دو پنجره ای خونه...اومدم نشستم مامان بهم سلام کرد گفت نهارتو از رو بخاری بردار بخور یکمی گذشت وقتی داشتم نهار می خوردم چشم به شلوار خیسش خورد ...متوجه نگاهم شدو ازم پرسید به چه نگاه می کنی ؟ گفتم مامان رو شلوارت آب ریخته یا چایی؟ مامان گفت دستشویی بودم خودمو شستم من تمیزمو مثل تو نیستم و از این حرفا....بلند شد رفت به سمت بالا منم چشمای خودمو کیرم به کونش بود یه نیم ساعتی گذشت نهارمو خوردم یکم کانال عوض کردم یه دفعه به سرم زد بزنم سوپر ببینم.زدم کانالش نشستم کنار در تا اگر مامان بیاد بفهمم با خودم ورمی رفتم یه چند تایی دستمال کاغذی دستم بود که یک هو کسی از پشت بهم یه سیلی زد و از ترس حتی نتونستم شلوارمو بالا بکشم وقتی برگشتم ببینم کیه دیدم مامانه .. گفت خجالت نمی کشی تو بزن اون کانالو اونور ...تو همون حال نمی دونم چجوری جرات کردم بگم ولی گفتم : من 18 سالمو آزادم به شما ربطی نداره!مادرم یه کشیده ی دیگه بهم زد دستمو گرفت برد نشوند رو مبل نشست جلوم با عصبانیت ضرر های جلقو بهم می گفت !آخرای حرفش بود که گفت :حالا چون به سن 18 رسیدی فکر می کنی می فهمی ! با دستش یه سیلی به روی کیرم زد و منو درد گرفت بهمگفت می بینی چه اندازه ای شده دیوونه ضرر داره باباتم مثل تو اونقدر زده که حالا زود تر خسته می شه ...من در تعجب کامل بودم درسته که من و مامام همیشه درد دل می کردیمولی هرگز چنین حرفی ازش نشنیده بودم.. یه چند دقیقه ای گذشت گفت ده حرف بزن توضیح بده!با هن هن کردن می گفتم مامان غلط کردم شیطان غولم زد...بابا هوس برم داشت ..ببخشید ...گور پدر هوس همه رو دیوونه کرده ...ببخشید...تو این دورو زمونه همه می زنن ولی دیگه از من چنین حرکتی نمی بینین !
البته که همه ی قولام دروغ بود ..چند دقیقه نگذشت که مادرم گفت این دفعه رو به پدرت نمی گم که زنگ آیفون خورد و پدرم اومد خونه اونشب وقتی می خوابیدم سرم درد گرفت وقتی هم که صبح بیدار شدم از سر درد نتونستم برم مدرسه ...پدرم رفت مدرسه چون مدیر بود و خواهر کوچیکم رفت مدرسش فقط موندیم من و مامانو خواهر خیلی کوچیکم .. مامان یه دوایی بهم داد خوابم برد تو خواب خوش کون کردن زن داییم بوم که لا مصب یه بدن داشت توپ ...داشتم به خودم می لرزیدم کم کم چشامو باز کردم دیدم کسی دور و برم نیست دوباره خوابیدم که یکهو صدایی اومد صدای مامان بود گفت بیا این چشم بندو ببند راحت تر بخواب دوباره رفتم تو خواب یکم گذشت این دفعه خواب کردن کون کوچیک خواهر ابتداییمو می دیدم ..اوف با اینکه 11 یا 10 سن داره خوشگلو خوش کونه کونشم از الان سرخیده خیلی کردنیه.. یه چند باری وقتی خوابیده با دوربین از کونش عکس گرفتم با کونش بازی کردم کیرمو گذاشتم لا پاش ... بازم لرزیدم از خواب پریدم این دفعه تکون نخوردم ...یکم که گذشت دیدم یکی کیرمو گذاشته تو دهنش همون لحظه بلند شدم مامام بود تا فهمید کنار تخت قایم شد ولی یادش رفته بود کیر شقمو بزاره تو شلوارم رفتم بالا سرش گفتم سلام چی کار می کردی ؟ یکهو بلند شد از کیرم گرفت سرشو آورد جلوو گذاشت تو دهنش برام ساک می زد من که هنوز تعجب زده و غرق ترس و هوس بودم دستمو گذاشتم رو سرش یکم ساک زد سرشو برداشت اومد کنارم دراز کشید با هام حرف زد گفت یه چند باری دیدم که با کون من و خواهرت تو خواب ور رفتی ولی خواهرتهنوز بچه است عیبه.. یکم جرات گرفتم گفتم چی شد که می خواهی بامن بخوابی ؟ گفت : می دونی که پدرت منو رازی نمی کنه منم هوسی شدم خودمو با زور آماده کردم با تو بخوابم با غریبه می خوابیدم بهنر بود؟گفتم نه دستمو بردم رو کونش البته بگم یه شلوار تنگ پوشیده بود که کونش با ظرافت تمام توش معلوم بود کیرمو از رو شلوار می کشیدم رو کونش شلوارشو در آوردم اونقدر عاشق کونش بودم که کرمی از اتاقش آوردم مالوندم رو سوراخش کردم تو اول یک آهی بلند کشید گفت یواش هیولاتو کن تو خیلی بزرگتر از مال باباته دردم میاد گفتم چشم! دوباره یواش تا ته می کردم چه صدایی از اون روناش میومد که گفت بزار توکوسم سوخت گفتم چشم به حالت سجده رفت کسشو لیس زدم چه تپل بود گذاشتم توش و هی می زدم تو یکمی که گذشت کیرمو بردم تو دهنش برام ساک زد دوباره بیرون آوردم گذاشتم لا کونش ازش پرسیدم تا حالا به چند نفر دادی راستشو بگو ...اونم با هوس می گفت وقتی تو تنها فرزندمون بودی به راننده ای که مارو مشهد برده بود و دوست بابات و پسر عموی خودش .و یک چیزای عجیبی گفت که خودمم تعجب کردم می گفت وقتی 13 سالم بود برادر کوچیکم کیر کوچیکشومی کرد تو دهنمو کونم و هر وقت بیاد منومی کنه !اینو که گفت فهمیدم که چرا دو تایشون فقط وقتی همه بیرونن توخونه می شینن ! بعد گفت یه بار وقتی 15 سالهبودم اولین بالر با بات دوست شدم پدرم فهمید همون روز منو برد خونه بهم گفت قحبه بعد گفت خیلی می خواری شلوارمو کرد پایین یه خیار بزرگ که مال بوستان بود رو کرد تو کونم منم از خجالت یه ماه به روی بابا مامانم نگاه نمی کردم ها راستی یه بارم با عموت داشتم گفتم با عموم گفت آره گفتم چطوری که آبم ریخت تو کونش گفت نگه دار تو بهت بگم گفتم آخ جون چشم شروع کرد به تعریف که شبا وقتی ایشون می خوابیدن تو جمع عموی کوچیکم که 23 سالست میاد می ماله به کونشو اینم از کیرش می گیره او یه بار سکس می کنن یکهو از دهنم پرید گفتم یه بار بگو فاحشم تموم کن! مادرم خندید بلندمکرد با هم رفتیم حموم همدیگه رو می شستیم ....الآ یه 3 ماهی میگذره و من هر هفته هر شب با مامانم حال می کنم بهم قول داده برام خواهرمو جور کنه لا مصب تو نخ کونشم .....
پایان

مرا به کعبه چه حاجت

طواف می کنم “مادری” را که برای لمس دستانش هم

وضو باید گرفت . . .
     
#624 | Posted: 24 Apr 2014 15:11

عمه ساپورت پوش

تابستان بود هوا گرمای شدیدی داشت.معمولا توی شهریور فامیلا زیاد میومدن خونه ما.اول در مورد عمه یه توضیحی بدم.قدش 180 وزن75سایز پستان80 توی کل فامیلهای پدر و مادرم عمه خوشگلترین و آس ترین زن فامیل بود ومعمولا کفش پاشنه بلند هم میپوشید وقتایی که بیرون میرفت یه مانتو با یه دامن که زیر دامن چیزی نمیپوشید.من حدود دو سال بود که عمه الهام رو ندیده بودم. سن عمه الهام حدودا 35 بود دوتا بچه شیطون هم داشت که یکی هشت ساله یکیشم یک سال داشت.خونه ما چون توی شهری بود که از لحاظ اب و هوا تمیزی هوا عالیه بود و معمولا هر کدوم از فامیل میومدن راحت ده روزی میموندن.خونه بزرگ با حیاط سرسبز



.کارم این بود که صبح ساعت نه میرفتم اتلیه عکاسی یک میومدم خونه دوباره ساعت چهار میرفتم ساعت ده میومدم خونه.روز پنجم شهریور ساعت چهار داشتم میرفتم سرکارم دروازه رو که باز کردم یه نفر جلو دروازه بوق میزد که من حواسم نبود گفتم شاید با کس دیگه ای کار داشته باشن.که دیدیم یه نفر صدا میزه میگه پوریا برگشتم دیدیم داییم با خانوادش بودن.رفتم جلو دست دادم گفتم دایی چرا بی خبر سر زده اومدی.گفت اول اجازه میدی بریم تو یا میخوای مارو اینجا نگه داری. دروازه رو باز کردم ماشین اوردن تو حیاط. بابا مامانم رو صدا زدم گفتم بیاین دایی اومده.خلاصه گفتم دایی این همه راه اومدین این احتمال نمیدادین که شاید ما نباشیم بریم مسافرت.گفت شما هر وقت برین مسافرت تو شهریور نمیرین چون مهمان زیاد برای شما میاد.با خودم گفتم اره اینم حرفیه چون شهریور هیچ وقت جایی نمیرفتیم.داییم اینا پنج نفر بودن که دختراش هم سنو سال من بود ولی پسرش تازه راهنمایی رو تموم کرده بود.روز بعدش عمه الهام زنگ زد که اگه خونه هستیم بیان پیش ما.که مادرم گفت فردا منتظرتون هستیم.



شب شد شام خوردیم یه کمی صحبت با داییم کردم رفتم تو اتاقم به کارای فتوشاپ و چیزایی که به عکاسی ربط داره برسم روز بعد شد.روز بعد شد که ما منتظره عمه بودیم که کی میرسن که گفتن شما شام برای خودتون درست کنید بخورید ما دیر راه افتادیم به شام نمیرسیم.ساعت دوازه نیم شب بود که رسیدن.زنگ زدن دروازه رو باز کردم عمه از ماشین شاستی بلند پیاده شد روبوسی کردیم دروازه رو باز کردم که شوهرعمه ماشینو بیاره تو.تعارف کردم برن تو.برق سالن روشن بود.من پشتشون بودم عمه رو دیدم کف کردم مانتو سیاه تا بالای زانوهاش با یک ساپورت مشکی پوشیده برجستگی پاهش معلوم بودمادرم اومد احواپرسی کرد گفتش خسته اید برید بخوابید تا فردا.مادرم گفت اشکان ساکارو ببر تو اتاقت عمه ات اینا برن بخوابن اتاق خواب خالی دیگه نبود همش پر بود فقط واس من خالی بود که داشتم کارای عکاسی رو انجام میدادم منم اومدم تو سالن پذیرایی خوابیدم سالن پذیرایی خیلی بزرگ بود ولی چون مبل زیاد بود نمیشد خوابید.خلاصه من اون شبو سر کردم با هر زور بلایی. روز بعد شد من از سرکار اومدم خونه که دیدیم شوهر عمه ام داره میره گفتم کجا شما که تازه اومدی گفت من عمه اتو اوردم نگه دارم خودم برم کار زیادی رو سرم ریخته شوهر عمه رفت عمه خوشگل ناز موند خونمون. نمیدونم خوش شانسی من از کجا بود که عمه با من خیلی راحت بود.بعدازظهر بعدازرفتن شوهرعمه ام ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عمه الهام با دو تا بچه ش. چون بقیه هر کدوم سرظهر داشتن استراحت میکردن.



بچه کوچیکشو بغل کردم یه ذره بوسیدمش اوردم بچه رو بهش بدم دستم قشنگ رو سینهاش بود از روی پیراهنش دستم قشنگ مالیده شد به سینهاش .کیر راست شده بود طوری که اگه بلند میشدم میفهمید بخاطر همین اونجا پیشش نشستم گفت پوریا ما جای تو رو تنگ کردیم شرمنده گفتم ای بابا چرا این حرفو میزنی مگه ما پیش شما نمیایم.وقتی که من پیش عمه بودم روسریشو از سرش برمیداشت موهای طلایی نازش همه رو ریخته بود بیرون. گردنش چقدر سفید بود لامصب همه چیزو باهم داشت استیل زیبایی مهربونی.مادرم منو صدا زد گفت بیا بیرون بزار عمه ات بخوابه. عمه الهام برگشت گفت من راحتم بزار بشینه.من دیدم کاری باهام نداره رفتم رو صندلی نشستم کامپیوتر روشن کردم بهم گفت اگه تو این اتاق هستی مواظب شیلا( اسم دخترعممه)باش تا من یه کم بخوابم سرم درد میکنه. گفتم شما بخواب من حواسم هست.یک کمی برگشت چادرش رفت زیرش. وای چی داشتم میدیدم کیرم شق شق شد عمه دمر خوابیده بود ساپورت قشنگ جلو چشام بود خط شرتش هم معلوم بود یه شرت یقه هفت .کونش دو برابر کونم بود اب از دهنم داشت میریخت.تو اون شرایط نمیتونستم بیشر از این کاری کنم بخاطر همین رفتم یه ملافه از روی تختم اوردم روش انداختم تا اگه کسی درو باز کرد برای من بد نشه.رفتم سرکار فقط به عمه جون فکر میکردم شرایط رو باید خودم هموار میکردم بخاطر همین باید فکری میکردم.باید درست حسابی عمه رو توی مشت خودم میگرفتم.



رفتیم خونه یه کمی نشستیم صحبت کردیم موقع شام شد.شامو خوردیم بعد مادرم به عمه ام گفت اگه اونجا راحت نیستی بیا تو اتاق زندایی پوریا.اخه خونه ما طوری بود مادرم با زندایی با بچهاش توی یه اتاق خواب بزرگه میخوابیدن بابام با دایی توی اتاق خواب بغلی و عمه الهام هم توی اتاق من.بعد عمه گفت نه اینجا راحتم.من خیالم راحت شد از اینکه قبول کرد اونجا بمونه.اومدم تو اتاق کامپیوتر روشن کردم کارامو انجام بدم الهام اومد تو اتاق. اومد نشست بعداز پنج دقیقه بچه کوچیکش بیدار شد شیر میخواست یه دفعه پیراهنو زد بالا یه دونه از سینهاشو انداخت بیرون منم دیگه نگاه نکردم چون بچه اش شیرمیخواست ضایع بود.شیر خورد دوباره خوابوندش.بعد عمه بهم برگشت گفت پوریااگه کارتو تموم شد تو هم تو همین اتاق بخواب من گفتم نه شاید شما راحت نباشی من اینجا بخوابم گفت من راحتم تو که جایی نداری بخوابی میخوای بری تو سالن پذیرایی بخوابی. گفت پس همین جا بخواب فقط حواست به شیلا(دخترکوچیکه عمم)باشه.من تا ساعت دو با کامپیوتر کار کردم بعد خوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم رفتم سرکار.هفت روز شرایط همین طور گذشت.یکروز حسابی خسته بودم اومدم خونه ناهار خوردم رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم هنوز یک ربع از چرت زدنم نگذشته بود که دیدیم عمه اومد تو اتاق رو تختی که من خوابیده بودم اونجا نشست میخواست شیر بده من بعدش بدون اینکه تابلو کنم.شکمم رو چسبوندم بهش. کیرم رو کمرش بود درحالی که اون فکر میکرد من خوابیدم



عکس العملش واقعا جالب بود اصلا خودش تکون نداد یا بلند شه بره. کیرم شق شق بود تابلو بود عمه داره احساس میکنه خوشش اومده.حدود چند دقیقه ای همینجور موندم بعد ابم ریخت تو شرتم نفس نفس زدم عمه فهمید که ابم اومده.بعدازچند دقیقه خوابیدم بیدار شدم عمه الهام با بچهاش خواب بودن من رفتم اشپزخونه چایی خوردم رفتم سرکار.من یه عکس از دو تا بچهاش گرفته بودم تو گوشیم داشتم اونارو با فتوشاب قشنگ با یه منظره تمیز درست کردم قاب گرفتم که شب بیارم به عمه خانم بدم.که مارو هم دریابه.شب شد رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم شام خوردیم.امدیم چند دقیقه ای تو سالن نشستیم همگی دور هم.من چون باید کارامو انجام میدادم زود رفتم تو اتاقم.قاب عکسو اوردم پیش کامپیوتر گذاشتم تا یادم نره بدم به عمه جون. در حال کار کردن بودم که عمه اومد تو اتاق.دختر کوچکش بغلش بود اورد گذاشت زمین بخوابه.منم قاب بهش دادم اول نگاه کرد کلی ذوق کرد که همچین چیزی درست کردم.بعدش کلی تشکر کرد گفت میتونی منو شوهرمو با بچهارو توی یه منظره بذاری گفتم عکس داری بده فردا درست کنم.بلوتوث کرد منم سیو کردم برای فردا.در حالی که جای خوابو داشت پهن میکرد چادرش افتاد بود زمین با ساپورت پیش من بود.طوری جای خوابو پهن کرده بود که جای خودش کنار تختم بود یعنی اگه من دستمو از تخت به طرف زمین می انداختم روی بدنش میوفتاد. بعد برگشت گفت من خودم اینجا میخوابم میترسم بیفتی روی بچها.تو دلم گفتم اره جون خودت تو گفتی منم باور کردم رک و راست بیا بگو هوس کیر کردم .گفت پوریا اگه برقو لازم نداری خاموش کنم.گفتم پنج دقیقه دیگه خودم خاموش میکنم فقط میخواستم توی روشنایی بدنشو ببینم .لامصب رانش از بس کلفت بود ادمو تحریک میکرد. نمیدونم بدنشو پشه خورده بود هی بدنشو میخواروند من داشتم میمردم از کارای عمه.



دقیقا کنار تختم بود با اینکه کل کارام مونده بود اماده شدم بخوابم.اومدم دراز کشیدم فقط منتظر بودم تا دمر بخوابه من بتونم دست بکشم روش.بعد از بیست دقیقه بالاخره دمر شد منم اروم شروع کردم اول دستم رو گذاشتم رو کمرش یه ذره مالوندم.تا عکس العملشو ببینم اگه تکون میخورد بیخیال میشدم ولی اصلا انگار نه انگار. دستامو روی شونهاش گذاشتم شروع به ماساژ کردم چند دقیقه ای حسابی ماساژ دادم دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد فقط کیرم بود که به من میگفت چکار کنم.رفتم زیر پاش اروم شروع کردم به لاپایی زدن کیرم قشنگ کیپ بود با رانش. بین دخترش با خودش یک کم فاصله بود رفتم اونجا دراز کشیدم شروع به دست زدن کردم اول به کونش دست زدم محکم بغلش کردم کیردمو چسبوندم به کونش همینطور مالوندم.اومدم بهش بگم عمه دیدیم یه چشمش بازه ولی همینکه من نگاهش کردم چشماشو بست چیزی نگفت.دیگه نمیدونستم باید چکار کنم رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی مگه میتونستم طاقت بیارم چون کیرم اصلا نمیخوابید و همین جور شق بود.حدود نیم ساعتی گذشت بچه ش بیدار شد بهش شیر داد من خودم زدم به خواب.تا فکر کنه من خوابم.دیدم که خوابیده دوباره رفتم کنارش دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو کمرش یه کمی مالوندم اومدم لاپایی زدم طاقت نیاوردم ابم ریخت رو ساپورتش.



دیگه مخم کار نمیکرد یه ذره با دستمال پاکش کردم رفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم به عمه نگاه کردم دیگه دامن پوشیده .فکر کنم همون نصف شب خوابیده بودم عوض کرده بود.صبحانه خوردم رفتم سرکار.اول تا ساعت یک کارهای مشتریارو انجام دادم بعدتا ساعت دو وقت گذاشتم عکس عمه رو درست کنم نصف کاره موند رفتم خونه برای ناهار خوردم برگشتم سرکارم تا بتونم عکس نیمه کار رو تموم کنم.سه ساعتی روش وقت گذاشتم بالاخره تموم شد خیلی خوشگل شده بود قابش هم خیلی بزرگ بود اوردم خونه بردم تو اتاقم قایمش کردم تا اخر شب به عمه بدنم.دیگه امشب باید حال حسابی میکردم عمه اومدتو اتاق ساک دستی رو بهش دادم گفت این چیه گفتم خودت ببین بچه رو بهم داد قابو از توی ساک دستی برداشت. همین که دید گفت وای چقدر خوشگله خودت درست کردی پوریا.گفتم مگه به من نمیاد چیزی بلد باشم.همه خوابیدن من یه ذره اسپره زدم به خایم که امشب ضایع بازی در نیارم زود ارضا نشم. رفتن خوابیدم رو تخت همون دامنی که صبح پوشیده بود تنش بود اروم شروع کردم به مالوندن. دستم داشت میلرزید حسابی مالوندم بدنش گرم گرم شده بود.پیراهنش دکمه دار بود دوتا دکمه شو باز کردم تا دستم ببرم به سینه هاش بزنم.سوتینشو بوس میکردم لبمو میزاشتم روی خط سینهاش بوس میزدم. همین که اومدم سینها شو در بیارم از پیراهنش یه دستی رو کیرم اومد و کیرمو از شلوار گرفت حسابی باهاش ور رفت. برگشت گفت پوریا سر صدا نکن بچها بیدار میشن لبشو اورد جلوی لبم بوس کرد.برگشتم گفتم عمه خیلی دوست دارم دیگه وقت طلا بود رفتم از نوک انگشتای پاش شروع به خوردن کردم فقط تنها مشکل این بود که عمه الهام ناله میزد از شهوت زیاد کیرمو دادم دستش باهاش بازی میکرد منم سینهاشو میخوردم دیگه خسته شده بودم شورتش کشیدم پایین یه ذره تف زدم فرو کردم تو کوسش. عمه منو قفل کرد بخودش ابم داشت میومد نگذشت بریزم بیرون همه ریخته شد تو کوسش.بعدبهم گفتم اشکال نداره قرص دارم میخورم.شوهر عمه ام فردا اومد یه روز موند فرداش رفتن. دیگه نتونستم تا به الان دوباره اینکارو کنم....
     
#625 | Posted: 25 Apr 2014 22:03

خواهر خوشکلم الناز

سلام.من بردیا هستم.21 سالمه.خواهرم الناز 20 سالشه.(فقط یه خواهر و برادریم).این داستان مربوط به پارسال میشه.اول بگم که هردومون خوشکل و خوش اندامیم و اینکه هردومون بی دین هستیم و دین رو در تضاد با انسانیت میدونیم واسه همین هیچ تعصبی نداریم!البته کاری که کردیم رو تایید نمیکنم! من همیشه دیوونه اندام سکسی الناز بودم.پوست مثل برفش و سینه های اناری خوشگل و اون کون تپلش دیوونم میکرد.خیلی وقت ها تو خونه لباس های سکسی و اندامی می پوشید و من دلم می خواست همش به الناز نگاه کنم...



البته بگم که من و الناز خیلی با هم راحتیم وخیلی همو بوس میکردیم و جک های سکسی واسه هم تعریف میکردیم و الناز هم مشکلی نداشت که حتی من با شورت وسوتین ببینمش.بعضی وقتا به یاد الناز جلق میزدم و همیشه دوست داشتم لختش کنم ولی مسلما جراتشو نداشتم!!یه بار که الناز رفته بود حموم رفتم سراغ گوشیش(البته قایمش کرده بود ولی فهمیدم کجا.واسه همین وسوسه شدم بینم چی توشه).اول رفتم سراغ پیام هاش که جز چندتا پیام سکسی چیز دیگه ای پیدا نکردم ولی وقتی واتس اپش رو باز کردم دیدم که بللللللللللله!الناز خوشگل من با دوستش لیلا سکس چت میکنه!وقتی پیامها رو خوندم کیرم راست کرد حسابی.بش میگفت:لیلا بیا تو بغلمممممم!!! لختم کننننننن!!سینه هامووو بخوووووور!کسمو بخووووووور!!میخوام امشب دیوونم کنی!!خیلی داغم تا میتونی منو بکن!!لیلا هم میگفت:الی تو ماله منیییییی!میخوام بخولمتتتتتت!!ااون سینه های تپلت ماله منننننه!!زود باش لخت شو!سینه های نازتو میخوام بخورممممم!!وای که من فدای اون الماس خوشگلت بشم که چقدر خوشمزه ست!!من که از خوردنش سیر نمیشم!!اون لبای نازت رو فقط من باید بخورمممممم!!!



هیچی دیگه!من که دیگه نزدیک بود آبم بیاد!وقتی دیدم الناز هم اینقدر مثه من سکسیه خیلی خوشم اومد!تا اینکه دیدم الناز به لیلا گفته:هر وقت فیلم های لزبازیمون رو نگاه میکنم با خودم ور میرم!اینو که دیدم دیگه دیووونه شدم.گفتم باید لزبازی الناز و لیلا ببینم!فردای اون روز که النازرفته بود بیرون رفتن سراغ لپ تاپش و کلی سرچ کردم تا بالاخره پیدا کردم!دیدم بللللللهه!!2 تا دخی ناز و سکسی لخت دارن با هم حال میکنن!از اینکه الناز رو لخت میدیم خیلی خوشحال بودم!وای که چه سینه هایی داشت آبجی نازم!چقدر حرفای سکسی میزد!به لیلا میگفت:عشقم چوچولمو بخووووووور!ماله خودتتتتتتتتتته!!دیوووووووونم کن!!وای خداجون مرسیییی!من عاشق لزبازیمممممم!
توی فیلم خیلی آهههههه و اوووووه میکرد!لیلا هم که مثه گشنه ها جوری کس آبجی
منومیخورد که حسابی رفتم تو کف!کشیدم پایین و با کیرم بازی کردم!!انگشتش رو کرده بود تو سوراخ کون الناز و همزمان کسش رو میخورد!الناز هم داشت سینه هاش رو میمالوند!



بعد نوبت الناز شد کس لیلا رو بخوره!همش میگفت این کس ماله منه ماله منهههههههه!!!آبجی من که ازخوردن کس لیلا سیر نمیشد!لیلا التماسش میکرد میگفت بسسسسسسسسسسسه!الی کسوووو چقدر میخوری آخه!!اما الناز میگفت ماله خودمه دوست دارم بخورمشششش!!بعد چند دقه شروع کردن لب همو خوردن!وای خدا چقدر آبجی من سکسی بود و من نمیدونستم!!به یاد النازم یه جلق تپل زدم!پیش خودم گفتم چی میشه الناز ناز خودم رو بکنم!چی میشه اون سینه های تپلش رو بخورم!الماسش رو بخورم!لبشو بخورم!
نقشه کشیدم که زمینشو اول آماده کنم و نشونش بدم که منم سکسی ام!بعضی وقتا باهاش حرفاس سکسی میزدم که تحریکش کنم!بش میگقتم خوش به حال شوهرت که با چه جیگری میخوابه!اونم با خنده میگفت واقعا هم خوش بحالش!حتما دیوونم میشه!کلا دید مثبتی به سکس داشت و اونو یه نیاز طبیعی هر آدمی میدونست!خلاصه طی چند روز زمینه رو آماده کردم! دیگه هرطور بود یه شب که مامان وبابا بیرون بودن دلمو زدم به دریا و بهش پیام دادم که دوست داری بیای تو بغلم عشقم!خیلی میخوامت!پیام داد که اس اشتباهی دادی به من دادی خره!بهش گفتم نه عزیزم با خودت بودم!چند دقه گذشت جواب نداد!رفتم تو اتاقش دیدم تو تختش خوابیده و یه تاپ و شرتک پوشیده و هیچی نمیگه!من دیگه دلمو زدم به دریا و رفتم کنارش خوابیدم و شروع کردم بوسش کردم!بهش گفتم الی من دوستت دارم،میخوامت!گفت من خواهرتم خره!گفتم که چی!خو دلم تورو میخواد!اولش یکم مقاومت کرد ولی وقتی سینه هاشو گرفتم دیگه تسلیم شد!وای خدا النازم تو بغلم بود داشتم لباشو میخوردم!بعد شروع کردم لختش کردم اولش یکم خجالت میکشید ولی مشخص بود خوشش میاد!آخه مشخص بود اونم مثه من عاشق سکسه!یه سوتین بنفش خوشگل تنش بود وقتی بازش کردم وااااااای چی میدیدم!!دو تا انار ناز که همیشه تو کفش بودم!یه راست رفتم سراغ سینه های نازش و شروع کردم به خوردن!وای که داشتم دیوونه می شدم!به آرزوم رسیده بودم!از خوردن سینه هاش سیرنمیشدم!کم کم صدای الی هم بلند شد!آههههه آهههه آههههه!بخور داداشی!سینه های تپلم ماله خودتههههه!من که فقط آب از دهنم می چکید!بهش گفتم امشب میبرمت فضا!از خوردن سینه های تپلش که سیر نمیشدم!کل بدنش رو لیس میزدم!گردنش،شکمش،کمرش،پاهاش!خلاصه حسابی بهش حال میدادم!بعد رفتم سراغ شورتش!با دندونام در آوردم شورتشو!!یه الماس ناز و غنچه ای لای پاهاش بود!فوری رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردن!چقدر خوشمزه بود خداااا!کیرم داشت منفجر میشد!الی دیگه صداش پیچید تو خونه!بخوووووووور بخووووووورشششش!واااااااای!آههههههه!عاشقتم داداشیییییی!ماله خودتهههههههه!توروخدا بخوووووور بخوووووووور!منم که سیر نمیشدم بس که خوشمزه بود!حسابی خیس شده بود کسش و منم زبونم تا ته میکردم تو کسش!اینقدر خوردم که ارضا شد و از شدت شهوت دیگه جیغ زد!وااااااااااااااااااای کشتی منو توووووووووو!چقدر داغییییییییی!گفتم یه عمرمنتظر این لحظه بودم که بخورمت آجی نانازم!بعد شروع کردیم لب خوردن و اون هم دست کرد تو شورتم و کیرم رو میمالوند!



آب از لب و لوچم میچکید!شورتمو کشید پایین!گفت:وااااااااای چه کیر کلفت و ناززززززززززززی داری داداشی!عاشقشممممم!اجازه هست میل کنیم!گفتم بفرما عشقم!ببینم چیکا میکنی!اولش سر کیرمو یه ماچ کرد و بعد یه تف مجلسی و هم بعد هم تا ته کرد تو دهنش!کیرم از شدت شهوت رنگ لبو شده بود!بش گفتم بخور آجی بخور!ماله خودته!اونم میگفت وای چقدر خوشمزه ستتتتتت!کاش همیشه ماله من باشههههههههه!از خوردن کیرم سیر نمیشد!بعد رفت سراغ تخمام و یکی یکی میخوردشون!شهوت از چشمای الناز میبارید!دیوونه شده بود!مدام تف میکرد رو کیرم و از خوردنش سیر نمیشد!کفتم عشقم بسه میخوام بکنمت دیگه!گفت نهههههه!توروخدااااا بذار بخوووووورم!خیلی دوسش دارممممممم!بعد از چند دقه دیگه بیخیال شد و به پشت خوابید رو تخت!گفتم عشقم دوست داری کس نازت رو افتتاح کنم!گفت نه نمیشه اون ماله آقامونه!بعد که پرده مو زد تا دلت بخواد بهت کس میدم!منم بیخیال شدم!رفتم سراغ کون تپلش و کلی لیسش زدم!تف کردم رو سوراخ کونش و انگشتم رو هل دادم توش!آهش بلند شد!اول یکم جا باز کردم بعد آروم کیرم رو هل دادم توش!خیلی تنگ بود سوراخش واسه همین دردش میومد ولی از بس حشری بود هیچی نمیگفت!منم شروع کردم به تلمبه زدن!آررررررررره بکننننننننن داداشییییییییییی!منو بکننننننن!منو بگاااااااااااااااا!تند تررررررررر!دیوونم کردی کونننننننیییییی!سینه هاش هم تو دستام بود و تلمبه میزدم!دیگه فقط فحش بهم میداد!کس کشششششش!جا کششششششششش!!کونیییییییی!بکننننننننن!سکسسسسسسسسسسس میخواااااام!آهههههههه!آهههههههه!کیر میخوااااااااااام!کیییییییییییییییییییییییییییر!ای جونممممممممممم!بکنننننننن!هل بده توش کس کشششششش!این حرفا بیشترتحریکم میکرد!هردومون غرق شهوت و لذت بودیم!فقط داشتیم بهم فحش میدادیم!تا اینکه بعد از چند دقه آبم اومد و ریختم تو کونش! خوابیدیم کنار هم !وای که داشتم میمردم از شهوت!چشمای الناز خیلی خمار شده بود!از شدت شهوت نفس نفس میزد!هیچی نمیگفتیم فقط به چشمای هم نگاه میکردیم!!الناز گفت وای داداشی عاشقتممم من!حسابی دیوونم کردی و بهم حال دادی!بهش گفتم نمیدونی چقدر من تو کفت بودم و به یادت جلق میزدم



!خندید و گفت ای کونی!کاش زودتر میگفتی منم از تنهایی در میومدم!گفتم من نبودم لیلا که بود!با خنده گفت ای کس کش تو میدونستی!واسه همین اومدی منو بکنی!منم گفتم آره دیگه!گفت خوب کاری کردی بردیا!نمیدونی من چقدر هاتم!روزی دوبار با خودم ور میرم ولی از حالا به بعد یکیو دارم که منو بکنه!مگه نه!گفتم من که میمیرم واسه کردنت!هر وقت خواستی میکنمت!ساعت تقریبا 2 شب بود که مامان و بابا برگشتن خونه و ما زود لباسامونو پوشیدیم.لبای الناز رو بوسیدم و گفتم امشب بهترین شب زندگیم بود!اونم گفت واسه منم همینطور!با خنده گفت تا باشه از این شبا!از اون روز تقریبا هفته ای 2-3 بار سکس داریم!با هم فیلم پورن نیگا نیکنیم!با هم حموم میریم!خلاصه دیگه خیلی با آبجی نازم حال میکنم!!
     
#626 | Posted: 26 Apr 2014 21:27

سکس خــانـوادگـی

من هيچوقت عادت نداشتم باهمكلاسيهام خونه دانشجويي بگيرم.بلكه هميشه تنها يك خونه دربست اجاره ميكردم.سال سومي كه دانشگاه بودم خونه اي گرفتم كه هم بزرگ بودوهم ارزان ودرضمن گاراژي داشت كه ازاون به عنوان مغازه تعميركامپيوتر استفاده ميكردم.صاحبخانه من يك زن تنها بودبا2 تا پسر كه يكي سال سوم راهنمايي بود و اسمش بيژن بود وديگري فقط 5سال داشت ودرطبقه بالا زندگي ميكردند.شوهراين زن به تازگي فوت كرده بود واوباارثيه بسيار زيادي كه برايش مانده بود به راحتي زندگي ميكرد.بيژن ازهمانروزهاي اول حسابي با من دوست شده بود طوريكه اكثرا خونه من بود ومن بقدري به اواطمينان پيدا كرده بودم كه مغازه را گاهي اوقات بدست او ميسپردم تا اداره كند.يكروز كه باهم توخونه مشغول فيلم سوپر نگاه كردن بوديم ناگهان ديدم دست بيژن به طرف كيرم رفت وبا اون شروع به بازي كرد.با تعجب دست اوراپس زدم وگفتم:اينكارها چيه ميكني؟-گفت:چي ميشه توهم مثل اين مرده ازكون منو ميكردي؟ خيال كردم شوخي ميكنه براي همين خنديدم وگفتم:پس لخت كن تا منم بكنم تو كونت.بيژن سريعتراز اونچه فكرشو ميكردم شلوارشو كشيد پايين وكونشو به طرف من گرفت وگفت:بيا بكن.دوزاريم افتاد كه آقاكون تشريف دارند.راستش من از كردن كون پسرها متنفرم وخيلي از همجنس بازي بدم مياد.براي همين دعواش كردم و گفتم:شلوارشو بپوشه.اونم ترسيد وبلندشد شلوارشو پوشيد.منم فيلم سوپرو خاموش كردم.ديده بودم بيژن بعضي اوقات باآدمهاي بزرگتراز خودش ميگرده اما فكرنميكردم اهل اينكارها باشه.ازاونروز من زياد به بيژن رونميدادم اما نه اينكه اين مساله روي دوستي ما تاثير بگذاره.نه،فقط ديگرباهم فيلم سوپر نگاه نميكرديم يا حرفي درمورد دختربازيها نميزديم.يكروز من يكي از دوست دخترهام را آورده بودم و داشتم ميكردمش كه ناگهان ديدم بيژن وارد خونه شد ومارا باهم ديد به اواشاره كردم بره واونم رفت.ازدست خودم ناراحت شدم كه چرا كليد خونه رابهش دادم.اما بعد به خودم گفتم:اشكال نداره بيژن واقعاقابل اعتماده.فرداي اونروز وقتي بيژن داخل خونه اومد جور عجيبي بود و اصلا مثل بقيه روزها نبود.ميدونستم امروز قراره اتفاقي بيفته،اما چه اتفاقي؟بيژن به طرف كامپيوتررفت ويكcd داخل اون گذاشت.يك فيلم سوپر بودكه يك مردبا يك مرد ديگر مشغول حال كردن بودند.به اون گفتم:زود فيلمو خاموش كن واون جواب داد:راستي چرا از من ميترسي؟ من گفتم:من بهيچوجه ازتو نميترسم گفت: پس چرا منو نميكني؟جواب دادم:ازكردن پسرها بدم مياد.بيژن گفت:ببين بيا يك كاري بكنيم تو لازم نيست منو بكني فقط بذار من برات ساك بزنم.نميدوني چقدر هوس ساك زدن براي تو به سرم زده.توبهترين دوست مني خودت ميدوني كه من هيچكسو اندازه تو دوست ندارم.من با اينهمه آدمها سكس داشتم اونوقت باتوكه اينقدر دوستت دارم.....بيژن بعد ازگفتن اين حرفها به گريه افتاد.من از همجنس بازي متنفربودم.خيلي متنفر.اما به خودم گفتم: دلم نمياد دلشو بشكنم.يك ساك زدن چيزي نبودكه ازاون دريغ كنم.تازه خوشم هم ميومد.به آرامي كمربندمو درآوردم وشلوارمو كاملا كشيد بيرون.كيرمو توي دستهاش گرفت وبوسيد وبعد شروع كرد به ساك زدن.بقدري حرفه اي ساك ميزد كه حدنداشت.خيلي خوشم اومد وروي صندلي نشستم و اون تا دلش ميخواست عقده هاش رو خالي كرد.حدود نيم ساعتي گذشت ومن آبم اومد واون تمامش رو خورد.ازاونروز به بعد هروقت فيلم سوپر نگاه ميكرديم اون بلافاصله دستش سمت كيرم ميرفت وبعد هم برام ساك ميزد.اجازه ندادم رابطه ما بيشتر از اين بشه گفتم كه از همجنس بازي بدم ميومد.اما اونطوري ساك ميزد كه وسوسه ميشدم.يكروز كه مثل هميشه داشتيم فيلم نگاه ميكرديم واونم ساك ميزد وقتي آبم اومد ازش به شوخي پرسيدم:بيژن راستشو بگو خيلي قشنگ ساك ميزني.ساك زدنو كي بهت يادداده؟واونم جواب داد:مامانم.ماتم برد وفكركردم نكنه خوب نشنيدم وبراي همين دوباره ازش پرسيدم:كي واوباز گفت:مامانم.باتعجب پرسيدم:مامانت؟چطور؟؟؟ بيژن گفت:راستش دوماه بعداز وفتي بابام فوت كرد يكشب كه رو تختم خوابيده بودم ديدم انگار يكي داره با كيرم بازي ميكنه.ترسيدم واز خواب بلندشدم كه ديدم مامانمه.مامانم وقتي ديد كه من بلند شدم انگشتشو رو بينيش گذاشت واشاره كرد ساكت باشم وحرفي نزنم.منكه ترسيده بودم هيچي نگفتم واون شروع كرد با كيرمن بازي كردن وبعدهم برام ساك زد.اونوقت بلندشدو گفت:بخواب روم من هنوز ميترسيدم ولي اون منو بلند كردوروي خودش آوردوبا دستش كيرمو گذاشت توكسش وگفت بكن.من گفتم:آخه مامان.واون گفت:آخه نداره زودباش.منم شروع كردم به كردن واينقدر كردمش كه آبم اومد.از اونروز به بعد بامامانم خيلي سكس داريم.مامانم بود كه ساك زدنو يادم دادچون وقتي فهميد منم مثل اون دوست دارم كرده بشم يك كير مصنوعي تهيه كرد وهميشه بعداز اينكه من ميكنمش اون منو ميكنه.البته مامانم نميدونه كه من به بقيه هم ميدم.ماتم برده بود ماجرايي كه شنيده بودم عجيبتر ازاون بود كه بخوام به خودم بياد.مادربيژن فوق العاده زيبا بودومعلوم بود درسني خيلي پايين مثلا 14 سال ازدواج كرده چون الان بيشتراز31 يا 32 نداشت.اون يك زن بيوه بود كه خيلي از مردهاي محل را حشري كرده بوداما به هيچكسي رونميدادو همه توي محل فكر ميكردند از اون زن پاكتر پيدا نميشه.يادمه هربار بامنم صحبت ميكردسرشو مينداخت پايين وحرف ميزد وهيچوقت توي چشمام نگاه نميكرد.به بيژن گفتم خوب بقيه اش؟ بيژن گفت:بقيه نداره ميدوني ديشب مامانم خواست با من حال كنه كه نذاشتم.راستش فكرميكنم يكجورايي جلوش كم ميارم.آخه اون خيلي حشريه وتا به من دست ميزنه من آبم مياد.اگرمنم مثل توبودم كه آبم دير ميومدخيلي عالي بود چون اونو ميتونستم راحتتر ارضا كنم.فكري به سرم زد اما يك لحظه از بيژن ترسيدم با وجود اين شهوت طوري به من فشارآوردكه نتونستم جلوش استقامت كنم.با صدايي لرزان به بيژن گفتم:بيژن يك چيزي بهت بگم ناراحت نميشي؟بيژن گفت:ميدوني كه من از دست تو هيچوقت ناراحت نميشم.-آخه اين چيزي نيست كه ناراحت نشي -اشكال نداره بگوبالحني كه خيلي سعي ميكردم بهش برنخوره وفكرنكنه آدمي هستم كه ازاين مسئله ميخوام سواستفاده كنم گفتم:بيژن ميشه كاري كني من ومادرت با هم...حرفموخوردم.ادامه ندادم.يك لحظه ترسيدم وبه خودم اومدم.بيژن نگاهي عميق به من انداخت وگفت:ميدوني تو بهترين دوست مني.بااينكه ميدونم كارم اشتباهه اما چون تومثل برادرم ميموني وبه نوعي جزو خانواده مابه حساب مياي پس اشكالي نداره.اما اينوبگم مطمئنم مامانم راضي نميشه مابايد كاري كنيم كه اون غافلگير بشه.پرسيدم:چطوري؟ اون جواب داد:امشب ساعت 9 شب ميام دنبالت و اونجا بهت ميگم.شب شد ومن منتظر بيژن مونده بودم.بيژن كمي زودتر از ساعت 9 اومد وبه من گفت:گوش كن.من تورو زير تختم قايم ميكنم وبعدميگم زودتر ميخوام بخوابم.مامانم چون ديشب نكردمش امشب خيلي حشريه و حتما مياد تا خوابم نبرده سراغم.وسط حال تو يكهو بلندشو وشروع كن به حال كردن. اميدوارم اينجوري راضي بشه به توهم بده.طوري كه كسي نفهميد بيژن منو برد داخل خونه ومن رفتم زير تختش حدودا بعدازنيم ساعت كه شام خوردندبيژن به مادرش گفت ميخوادبخوابه واومد تو اطاق وكاملا لخت شدوروي تخت خوابيد.به آهستگي ازمن پرسيد:حاضري؟ومنم گفتم آره.طولي نكشيد كه مادر بيژن اومد وبا ديدن بيژن كه كاملا لخت شده بودگفت:آخ پسركم انگار امروز خيلي دلت ميخواسته مامان زودتر بياد وبعدشروع كردم به لخت شدن.اززيرتخت جوريكه منو نبينه نگاهش ميكردم بدنش سفيد وچاق بود خيلي خوشگل بود.سينه هاش تكون ميخورد وسوراخ كونش كمي گشاد بودكه مشخص ميكردكير كاملا توش جا ميگيره.مادربيژن جلوي تخت شروع كرد خودشو مالوندن وسينه هاش را با دستهاش فشار دادن وخودشو هي خم وراست ميكرد.بعدازمدتي روي تخت نشست وكسشو گذاشت روي انگشت پاي بيژن كاملا توي كسش رفت.اونوقت دستش به طرف كير بيژن دراز كرد وديگه شروع كرد به ساك زدن.تحريك شده بودم.خيلي آهسته طوريكه مامانش منونبينه اززير تخت اومدم بيرون وبعد لباسهام رادرآوردم وكاملا برهنه شدم.بيژن منو ديد وبا دستش طوريكه مامانش نبينه به من اشاره كردبياو مادرش را بغل كرد وكس مادرش را گذاشت توكيرش.اونوقت محكم مامانشو گرفت ونذاشت تكون بخوره.مادربيژن گفت:چقدر امروز مهربون شدي عزيزم،آره بكن،بكن زودباش.به بالاي تخت رفتم.اونقدر تكون ميخوردند كه متوجه نشدند وكيرمو گذاشتم روي كون مادرش وفشاردادم.مادربيژن ترسيد وخودشو بزور آزاد كرد وبه من نگاه كرد.ترسيدم وچيزي نگفتم.روشو ازطرف من برگردوند وبه پسرش كه بيخيال داشت مارا نگاه ميكرد نگاهي انداخت وگفت:پاشو.بيژن گفت:بلند نميشم چيه مگرچي شده؟مادربيژن گفت:اين اينجا چيكار ميكنه؟بيژن جواب داد:ميخواد بكندت مگه كير نميخواستي اينم كير.يك كير بزرگ داره كه ميتونه جرت بده.مادربيژن گفت:يعني چي؟درست حرف بزن.من گفتم:عذر ميخوام ولي من و بيژن با هم اين تصميمو گرفتيم.مادرش گفت:چي؟ چه تصميمي؟بيژن جواب داد:كه توروجرت بديم مگه احتياج نداشتي يكي بكنت خوب اينم همون يكي.ديگه حرفت چيه؟بيژن بلندشد ومادرش راكه ساكت شده بود گرفت وخم كرد وبعد محكم با دستش روي كونش زد وگفت:مگه كيرنميخواي وبازهم بادستش روي كونش زد.مادربيژن چيزي نگفت ولي نزديك بود گريه اش بگيره.بيژن به من اشاره كرد كه معطل نكن وزودبكن تو كونش.سريع به طرف كونش رفتم وكيرمو گذاشتم تو كونش.مادربيژن دادي كشيدوكمي خودشو جلوكشيد ومن باز فشاردادم كه كيرم كاملا رفت توكونش.واضح بود كه مادرش چون خيلي وقت بود باكير يك بچه حال كرده بودحالا كه يك كيركلفت ميرفت توكونش داشت دردميكشيد.بيژن مادرش رابه صورت چهاردست وپا روي تخت گذاشت وبه من اشاره كرد كه ادامه بدم ومنم به شدت كيرمو تو كونش عقب جلو ميكردم.مادربيژن دردميكشيد اما معلوم بود ازاين وضع ناراضي نيست.بيژن همينجور كه مادرش براش ساك ميزد با دستش محكم روي كون وكمر مادرش ميزد وبه من ميگفت:جرش بده زودباش.چندوقته كه كير كلفت به خودش نديده نشونش بده چه كيري داري زودباش.مادربيژن با ناله هاش حرف اونو تاييد ميكرد بيژن كيرشو از دهن مادرش درآوردوبه منم اشاره كرد بلندشم وبعد مادرش را برگردوند واز پشت خوابوند روتخت و گفت:بكن توكسش. كيرمو تا بيخ كردم توكس مادربيژن كه از لذت با دندوناش بالش را داشت پاره ميكرد.بدجوري اونوميكردم.بيژن سينه هاي مادرش را گرفته بود وبه شدت فشار ميداد.مادربيژن به پسرش اشاره كرد كه كيرشو بكنه لاي سينه هاي اون وبيژن هم به حرفش گوش كرد وبه مادرش لا سينه اي گذاشت.بعدازمدتي مادربيژن بلندشدو كيرمنو كرد تو دهنش وبازبونش اول سركيرم وبعد تمامش را ليس زد اونوقت كيرمو فشارداد وميك زد.بازبونش روي كلاهك كيرمو سريع زبون ميزد وهي اونو كاملا تو دهنش ميكرد.بيژن هم از عقب به كس مامانش گذاشته بودوهمونجوري انگشتشو توي كونش كرده بود.بعد ازمدتي آب بيژن اومد واونو ريخت روي كمرمامانش وبعد به مادوتا گفت:من ميرم بيرون تا شما راحت باشيد.من به عقب مامانش رفتم وكيرمو گذاشتم توي كونش.مامانش آهسته گفت:خيلي كيرت كلفته.ومن گفتم باهمين كير پاره ات ميكنم.مامانش دوباره گفت:ازكونم دربيار بكن توكسم چند وقته كسم كيركلفت به خودش نديده.كيرمو درآوردم وگذاشتم توكسش.حدودا نزديك به 10 دقيقه فقط از كس كردمش.ازشدت شهوت آبم داشت ميومد به مادر بيژن گفتم:آبم داره مياد كه اون گفت:خيلي خوب بده بخورمش.ديگه تكونهام تند شده بود وهردومون شديدا عرق كرده بوديم.بعدازچنددقيقه فهميدم ديگه آخرشه وداره مياد براي همين بلند شدم وكيرمو گذاشتم تودهن مادربيژن.با فشارزيادي آبم ريخت رو صورتش.مادر بيژن كيرمو تاآخركردتو دهنش وبا ساك خوبي كه زد تمام آبمو خورد.بيحال كيرمو درآوردم وكنارش خوابيدم.بعدازچنددقيقه بيژن هم اومد وكنارمادرازكشيد.مادربيژن با لبخند گفت:ديديد حريف هردو تاتون شدم.ما خنديديم.بيژن گفت:ببينيم چقدرطاقت مياري؟مادربيژن پرسيد:طاقت؟وبيژن جواب داد:آره چون ازاين به بعد هرشب اين بلا رو سرت مياريم.هرسه خنديديم.ازاون شب به بعد هروقت دلم ميخواست كس بكنم ميرفتم طبقه بالا و مادر بيژن را ميكردم.گاهي اوقات هرسه ماباهم حال ميكرديم واين راز بزرگ در سينه هاي ما حفظ ميشد.بخصوص كه مادربيژن هردوي ما را مثل بچه هاي خودش دوست داشت ومن را هم پسرش ميدانست
     
#627 | Posted: 26 Apr 2014 21:38

دو قلو ها


اسم من ساناز است و 25 سالمه من يه زن بيوه هستم و خيلي حشري كه سكس كردن را خيلي دوست دارم و معشوق من داداشمه كه اسمش بهزاد است . بهزاد و من دوقلو هستيم و من ميخوام براي شما داستان آغاز سكسمونو بگم
منو بهزاد تا حدود ده نه سالگي با مامانمون به حمام مي رفتيم و تو اونجا با ميوه هاي بهشتيمون آشنا شديم ميوه بهزاد يه تيكه گوشت غضرفي بود كه اندازش 3 تا چهار سانتي ميشد و ميوه من بقوله امروزيا هلو بود منو داداشم هردومون بور هستيم و پوستمون سفيد سفيد كه بخاطر اين ميوه هامون سفيد است مامان ما هميشه مارو حموم مي كرد و بعد مي فرستاد بيرون كه ما لباس بپوشيمو بعد خودشم حموم مي كردو بعد 15 تا 20 دقيقه مي اومد بيرون ما هم تو اين زمان با هم دكتر بازي مي كرديم بيشتر من مريض مي شدمو بهزاد دكتر بعد بهزاد ميگفت (دكتر) خانوم كجاتون درد مي كنه منم مي گفتم كونو چوچولم ولي آقاي دكتر چوچولم بيشتر درد ميكنه بهزادم دستشو ميذاشت روشو دستماليش مي كرد بعد منم دودولشو مي گرفتمو مالش مي دادم دكتر بازي ما همينطور ادامه داشت كه منو بهزاد به سن بلوغ رسيديم يه روز تو خونه تنها بوديم كه از كس من خون اومد فوري اونو به بهزاد نشون دادم بهزاد گفت نمي دونم چي شده مامان اومد و بهزاد فوري رفت پيش مامانو گفت مامي از جلوي ساناز داره خون مياد اونو به مامان نشون دادم مامان گفت ساناز جون نترس تو ديگه بزرگ شدي گفتم مگه من بچه بودم خنديدو گفت آره ولي الان ديگه تو بزرگ شدي بعد منو برد حمومو با يه مشت پنبه خيس جلومو شست وقتي دستش به كس من مي خورد خيلي احساس خوشي پيدا مي كردم بعد اينكه كسم تميز شد رفت يه نوار بهداشتي اوردو گذاشت تو يكي از شورتام وگفت بيا اينو بپوش گفت ساناز جون تو الان ديگه بزرگ شدي و نبايد ديگه بدنتو به بهزاد نشون بدي بهزاد گفت مگه چي ميشه ساناز خواهرمه غريبه نيست كه خودشو ازم مخفي كنه مامان تعجب كرده وا موندو هيچي نگفت منو برد به اتاق خواب بعد يه قرص اسيد مفناميك به من داد گفت اينو بخور دردت كم ميشه
يه روز بعدش حالم خوب شد دكتربازي من با داداش ادامه داشت كه يه روز ما متوجه شديم وقتي به دودول داداش دست زدم يهو بزرگ شد من ترسيدم گفتم بهزاد دردت گرفت گفت نه تازه داره خوشم مياد گفت بمالش منم مالوندم يهو يه آبي از كير داداشم دراومد خيلي كم بود گفتم داداش چزيت شد گفت نه داشت كيف ميكرد يه روز دو تايي رفتيم انباري و از تو كتابهاي مامانو بابا يه كتاب پيدا كرديم كه اسمش روابط زنو شوهر بود اورديم بالاتو اتاق من و با هم فهرستشو نگاه كرديم دو فهرست آخرش اينا بودند روابط تناسلي بين زن و شوهر و راههاي جلو گيري از بارداري روهم رفته 50 صفحه مي شد تو 45 دقيقه فوري خونديمو از جريان سردراورديم كه اون خون من چيه آب داداش چي چي بود پرده بكارت چيه با كون چيكارا ميشه كرد ديگه حرفه اي شده بوديم هر دوتا مون حشري شده بوديمو يه جوري به همديگه نگاه مي كرديم داداشم پريد رو منو از همديگه يه لب گرفتيم داشتيم همديگرو دستمالي ميكرديم كه مامان از آشپزخونه صدامون كرد بيايين نهار فوري ما خودمونو جمع و جور كرديمو وعده رو به فردا گذاشتيم چون قرار بود فردا مامان با بابا بره عروسي يكي از دوستاي بابا و تا شب كار داشتند و ما تو خونه دوتايي تنها باشيم واي به به چه شانسي خلاصه فردا رسيد بهزاد به من گفت كه ميخوام برم از دوستام فيلم سوپر بگيرم آخه ما تا اون زمان اينجور فيلمارو نديده بوديم رفت و فوري برگشت گفتم چي شد گفت دوتا گرفتم ساعت سه و نيم بود كه از دست مامانو بابا خلاص شديم داداش اومد سي دي رو باز كرد و فيلمو انداخت تو واي چه فيلمي فيلم مال دخترهاي زير 16 سال بود كه مردا از كونشون مي كردن خلاصه راست كار ما بود همديگرو بغل كرده بوديمو فيلمو نگاه مي كرديم من رو پاهاي بهزاد نشسته بودم اون دستش روكس من بود منم كيرشو گرو گرفته بودم عمليات يه دختر پسر تموم شد بهزاد گفت هستي گفتم آره قرار گذاشتيم تو فيلم هر چي ميبينيم مام انجام بديم اول دخترو مرده يكم حرف زدنو بعد ازهم لب گرفتن زبونشونو مي كردن تو دهن هم مام اين كارو كرديم خيلي خوشمون اومده بود همديگرو دستمالي ميكرديم لباسهاي همديگرو در اوردند مام اين كارو كرديم مرده پستونهاي دخترو خورد پستونهاي من از دختره خيلي خوب بود پستونهاي دختره مثل مردا بود و هنوز درنيومده بود اما من به علت دكتري داداشم ممه هام خوب بود شيپوري و نوكش اناري كم رنگ داداشم نوكشو مي گرفت تو دهنش و ميك ميزد و من ميگفتم بخور الان شيرش مياد خيلي خوشم اومده بود دختره كيره مردرو كرد تو دهنش منم رفتم سراغ كير داداشي مرده مي گفت ساكيد ساك داداشم گفت ساك بزن زود باش منم ساك زدم داداشم ديگه قرمز قرمز شده بود و آخ و وايش بالا گرفته بود بعد مرده دخترو خوابوندو پاهاشو برد بالا و گذاشت رو شانه هاش بهزادم اينكارو كرد مرده كسه دخترو داشت مي خود بهزادم اينكارو كرد واي چه حسي تا حالا اينطوري نشده بودم بهزاد بين دوتا از انگشتاش لبهاي كسمو گرفتو فشار داد و با اينكارش چوچوله و كسم كامل زد بيرون و اونم شروع به ليس زدن كرد اينكارش ديگه منو ديونه كرد بعد چوچولمو ميك زد آبم اومد به قول كتابه اورگاسم شدم بهزاد گفت اورو زدي گفتم آره زبونشو كرد تو سوراخ كسم و با زبونش منو كرد و ابم رو خورد خيلي حرفه اي بود چون مواظب پرده لعنتي بود من ديگه داشتم از لذت پاره مي شدم كه مرده دخترو برگردوند و به كون دختر سيلي ميزدو زبونشو ميداد تو بعدش هم انگشت ميكرد بهزادم منو چهار زانو خوابوندو يكي دوتا سيلي به كون من زدو قمبل هامو مي گرفتو مي كشيد تا سوراخ كونم باز شه بعد با زبونش اونجامو ليس ميزد واي وقتي از پايين ليس مي زد كيفش بيشتر بود چون هم كسمو ليس ميزد و هم كونمو دو تاشو يه جا
مرده اينبار دوتا انگشت كرد تو كون دختره بهزاد اينكارو كرد منم يكم دردم اومد بعد عادي شد زبونشو گذاشت تو دهنه كونم زبونشو احساس كردم گرمي خاصي داشت ديگه كامل گشاد شده بود كير مرده خيلي بزرگ بود و كون دختره مثل مال من كوچيك بود و كير بهزادم چون 15 سالش بود كوچيك بود از اينجا شانس اورده بودم بهزاد كيرشو گذاشت تو دهن من منم براش خيسش كردمو اونو برد گذاشت تو كونم اولش يكي دو سانتش رفته بود تو كم كم همش رفت تو به نظر من بهزاد واردتر از اون مرده بود چون مرده نتونسته بود كون دخترو بكونه بهزاد شروع كردبه عقبو جلو كردن من و بهزاد دوتايي آه و اوه و آخو وآيمون رفته بود بالا دختر هم هي اوه ماي گاد ميگغت دستمو گذاشتم رو كسمو حسابي منم كسمو مي مالوندمش باز اورگاسم شدم و بدنم تير كشيد چون بدنم تير كشيده بود سوراخ كونمم تنگ تر شد و بهزاد آخو وايش بيشتر شد دستمو گذاشتم تو دهنم واي مزه كس خودم عالي بود خوش به حال بهزاد كه از من زودتر متوجه شده بود مرده كيرشو در اورد گذاشت تو دهن دختره من ترسيدم چون فكر كردم شايد كير بهزادو كيف كرده باشم بهزاد كيرشو دراورد و او مد جلوي من ديدم نه بابا ايول تميزه تميزه كيرشو كردم تو دهنم بهزاد گفت داره آبم مياد مي خوريش گفتم باشه باسش ساك زدم و يكي از انگشتامو كردم تو كون بهزادو به طرف كيرش انگشتمو خم كردم چون تو كتاب نوشته بود پوروستات اونجاست و مرد از اونجا لذت مي بره بدن بهزاد تير شد و سرشو برد عقبو كيرش بيشتر اومد جلو يهو كيرش منقبض و منبسط شد آبش اومد هي اينطوري ميشد و آبش مي پاچيد بيرون آبش داغ داغ بود من يكميشو خوردم و قورطش دادمو باقيشو ريختم روسينه هام كار اونام تموم شده بود و لي دختره وضعش خوب نبود برعكس مادوتا كيف مي كرديم چون به نظر من منو بهزاد از بچگي همديگرو مي شناختيم و از همه بالاتر برادر و خواهر بوديم بيشتر لذت برديم بعد همديگرو بغل كرديمو لب گرفتيم واي داشتم ديگه ميمردم چه لذتي فكر كنم از اون وقت به بعد هر وقت تنها مي شديم اينكارو مي كرديم
الان كه من بيوه هستم بيشتر كيف مي كنم چون بهزاد باسه كسمم مايه ميذاره ديگه اون كير كوچولو بزرگو قطور شده و خيلي بيشتر حال ميده البته من هميشه با قرص پيشگيري ميكنم
     
#628 | Posted: 26 Apr 2014 21:47

سکس با پسر خواهر

سلام دوستان حشری من اسم من ساناز خاطره ای که می خوام تعریف کنم برمی گردده به تابستون 89 که تازه درسمو تازه تمام کرده بودم
من الان 25 سال دارم و با قدی 170 و وزنی 61 کیلو و سینه های 70 و باستنی گرد و بزرگ ، چند وقتی بود که تویی خونه بود و کامپیوتر و موبایل فیلم سکی نگاه می کردم و حسابی حشری بودم و بیشتر وقتها با خودم ور می رفت و خود ارضاء می کردم یا شب ها وقتی همه خواب بودن یه تکه دسته شکسته کف گیر که نوکش نه زیاد باریک و بقیش کلف بود سرش کاندوم می زاشتم در کونم چرب می کردم باهاش حال می کردم
خانواده من تقریبا کم جمعیت بودیم با من 3 تا خواهر هستیم که 2 ازدواج کردن و فقط من خونم و بیشتر وقت پسر خواهرم برای درس خوندن به خونه ما می اومدن و من درسش میدم .
یه شب کلی حشری بودم و هر چقدر با خودم ور رفت سرحال نیومدم
ما تویی از شهر گرم خوزستان زندگی می کنیم و از گرما شهوت به اوج خودش می رسه داشتم می گفتم براتون که اون شب هر چقدر تلاش کردم حالی نبودم و با اعصاب خراب شب و صبح کردم و صبح با صدای زنگ به سمت در رفت و در باز کردم مهدی بود پسر خواهر بزرگم که برای درس خوندن به خونه ما می اومد تازه می خواست کنگر بده خلاصه مهدی گفت سلام خاله کفتم سلام کفت چرا اینقدر بهم ریختی کفتمش اعصاب ندارم حال خوب نیست صبحانه خوردی گفت ارمه کفتم من می رم تویی اتاق بعد رفتم تویی اتاق من نگاه های مهدی دید ولی متوجه نبودم وقتی وارد اتاق شدم تویی آینه دیدم بله از 2دکمه های پیراهنم بازه و تازه سوتینم هم تنم نیست با این پستانهای گنده ام و خط سینه ام هم مشخصه خلاصه زدم به بیخیالی ؛ من اعصابم از دیشب خراب بود و رفتم پشت کامپیوتر که چند بار مهدی برای سوال کردن به اتاق من اومد و به بهانه ای سوال سینه هام دیدی بزنه ولی من سوتینم بسته بود ولی پشت کامپیوتر داشتم فیلم سکسی نگاه می کردم ولی فکر نمی کردم که مهدی چیزی رو دیده باشه و اون روز کسی خونه ما نبودو فقط من بود مهدی ؛ مهدی سوالش کرد رفت و به مدت کمتر از 1 ساعتی شد که خبر ازش نبود که من با دیدن فیلم ها فشار شهوتم بالا رفت و روی تخت رفتم چشاشمو بستم دکمه های پیراهنم باز کردم و شروع کردم با سینه هایخودم بازی کردن و دستموی دهنم می زارشتم و خیس میکردم به سینه هام می کشیدم و بعد شلوارم پایین اورده بودو و با کسم باز می کردم نمی دونم چقدر طول کشید داشتم ارضاء می شدم که با صدای بالا از جا پریدم خلاصه از ترس مرده بودم خشکم زده بود که دیدم مهدی با دست پاچی می گفت خاله , خاله و پا به فرار گذاشت و از خونه بیرون رفته بود
اون شب سمیرا مامان مهدی به خونه ما اومد من تمام روز دیگه ساکت بودم موندم بودم که مهدی به مادرش چیزی گفته یا نه و ظاهرا خبری نبود و سمیرا کتابهای مهدی برد . که به مادرش گفته بود دوستش اومده دنبالشوبعد رفت و متوجه شدم هیچی به مادرش نگفته 5 روز ازاین داستان می گذاشت که مهدی بعد از ظهری به خونه ما اومد سلام کرد و داخل شد و با؛ بابام و مامان سلام احوال پرسی کرد ونشست من سریع رفت براش میوه اومدم و بهش گفتم مهدی خبری ازت نیست دیگه نمی یای درس بخونی طور بخورد کردم که اینگار هیچ خبری نیست و مهدی گفت قراره از فردا بیاد اونجا درس بخونه من هم گفتم چرا از فردا از امشب بیا, یا اینکه مامان گفته که نیای ؛ مامانم بهش گفت مامان جان مهدی عزیزم خالت راست می گه چرا از امشب نمی یای گفت باشه من اون لحظه موبایلم دستم بود گفتم بلوتوث روشن کن , روشن کرد و یه کلیپ 2 دقیقه سوپر براش فرستادم که یه مرد زنی از کون می کنه و مهدی فرستادم بره یه روسری از اتاق بیاره و به مادرش بده و چون تازه لباس شوسته بودم تمتم شورت و سوتینم هم روی جالباسی تویی اتاقم بود چون خوزستان بیشتر وقتها خاکه و مطمئن بودم که مهدی خوب دید میزنه چون می دونستم اون روز خوب کس خالش دیدی زده وبراش هم یه دستی جعق زده خلاصه اون شب مهدی رفت که بر گرده من هم رفتم حمام و صفای به خودم دادم کون و کس خوب تمیز کردم از شامپوی بدن استفاده کردم و کمی شام خوردم و مهدی اومد اومد جالب اونجا بود که اون یه صافی به خودش داده بود و حمامی و لباس عوض کرده بود و با خودش لباس اورده بود خلاصه مامان و بابام شاغل بودن و صبح باید می رفتن اداره و من شروع کردم به کمک کردن به مهدی که بهش گقتم کلیپ دیدی رنگ سرخ شده بود و گفت اره خاله من هم گفتمش چیز طبیعی اره گفت اره خاله , همه از اینکتر میکن من اوشب با یه دامن زرد جیغ و تی شرت طوسی وشورت قرمز و سوتین سفید بودم سوتینم شول بسته بودم و توب راه رفتن سینه هام بالا پایین میرفت و تی شرت بود که یقه بازی داشت و توی خم شدن سینه هام معلوم بود خیلی سریع کردم مهدی حشری کنم و خیلی اون طرف این طرف می رفت که پاهام معلوم بشن ساعت نزدیک به 1 شب بود که من به مهدی گفتم می خوام بخوابم گفت خاله من برم بیرون چراغ خاموش کنم گفتم نه من خیلی خسته ام زمین لرزه هم بیاد من بیدار نمیشم , گرفتم خوابیدم منتظر بودم ببینم مهدی چرا کار می کنه و پشت کردم بهش و کون قلمبه انداختم سمتش بعد از 1 ساعت بود که صدای جا لباسی شیندم که رفته بود سراغ شورت سوتین ام وبعد امدسمتتم صدای نفس بلند شده بود و حس کردم شهوتش زده بالا من هم کامل روی شکم خوابدیم که بهم گفت خاله من هم جواب ندادم زیر لب گفت جنده ببین چه کونی داره اف , من از شنیدن این کلی خوشحال شدم و بعد سریع کرد خیلی اروم دامن زد بالا و تمام هیکل از زیر دامن ببینه , بعد از دید زدن من اروم چرخیدن و مهدی بیخیال شد پرفت خوابید صبح شد و بیدار شدم و صبحانه خوردم ساعت نزدیم 8 و نیم بابام ومادر رفته بودن بیرون و مهدی بیدار کردن مه درس بخونه و صبحانه بخوره ساعت نزدیک 10 داشت می شد مهدی کلافه بود و حال درس خوندن نداشت که یه باره امد سمت گفت خاله یه سوال بپرسم گفت اره گفت تا حال کسی دوست داشتی یا داری گفت کی گفتم مثلا تو گفت نه کسی که دوست پسرت باشه و عاشقش باشی گفتم پیش نیومده گفتم عاشق کسی شدی گفت نه گفتم کسی دوست داری گفت اره مثل کی گفت شما گفتم توی بیخود می کنی من دوست نداشته باشی گفت شما که خیلی دارم گفتمش چیزی شده گفت چیزی بگم خاله ناراحت نمیشی گفتم نه گفت من هیچ دوست دختری ندارم و با هیچ کسی هم دوست نیستم و هیچ نمی رم باهاش گفتم خوب من هم ندارم مهدی گفت من دوست دارم داشته باشم گفتم من دوست دختر می شم مهدی گفت نه خاله نمی شه گفتم چرا گفت دوستام دارن میگن چراکار کردیم چه نکردیم گفتم چی اشکال داره توهم با من بکن گفت نه خاله نمی شه گفتم مثل کلیپ که بهت دادم گفت اره خاله گفتم تو هم بکن تازه تو هم راحت تری یامن میام پیشت یا توی میای همیشه خونه خالی هست کسی شک نمی کنه کسی هم برای کسی ناز نمی کنه دوست نداری دوست پسر خاله ات باشی یا دوست داری یکی از دوست خود دوست پسر خاله ات باشه گفت نه خاله بعد یه آهنگ گذاشتیم شروع کردیم به رقص و بعد هم همدیگر بغل کردن بعد هم روی تخت و خوب لبامو می خواد خوب بلد بود و باسینه هام بازی می کرد توی این فاصله کیرش شق شده بود از پشت شورت شلوارک خیلی بزرگ شده بود یه کمی از کیرش ترسیدم ولی زدم به بیخیالی خوب حشری شده بودم کسم داشت خیس می شد و همچنان من با مهدی از هم لب می گرفتیم مادر جنده خوب بلد سر و گردنم می خورد ولی خجالت می کشید که و شروع کردم با کیرش بازی کردن بهش گقت مهدی تی شرت در بیار گفت باشه خاله (گفتمش دیگه این موقع به من خاله نگو بگو ساناز ) گفت باشه ساناز جون من تی شرتم دراورد و شروع کرد به خوردن همه جا سوتین سفیدم در اورد و با مهارتی سینه هام خوردن خوب لیس می زد خیس کرده بود ؛ من هم تی شرتش در اورد کمی سینه هاشو خوردم و لی شهوت زده بود بالا دوست داشتم کسم جرمی داد نفس ما در اوردمده بود بعد سریع من چرخدن و از پشت گردن تا پایین کمر لیس می زد دیگه حالی برام نمونده بود و همینطور که می لیسید کیرش لای کون انداخت بود گفتمش مهدی دامن هم در بیار گقت سانازم شورت در بیارم گفتم مهدی من بکن خواهش می کنم من بکن دامن در اورد بعد شورتم و شروع به لیس زدن کسم کردم عرق سردی تمام وجودم گرفت و کسم خیس خیس بود همینطور که کسم می لیسد انگشتش هم تویی کون گذاشته بود .
بعد من به شکم خوابدن و روغنی از کیفش در اورد و به کونم و کیرش زد و خیلی اروم اروم توی کونم کرد کون کامل بی حس شده بود 10 دقیقی داشت کونم می کرد که ارضاء شد چون با کسم بازی می کرد خیلی از این سکس حال بردم و تازه هم برخورد تخمش به کسم احساس می کردم خلاصه 3 ربع ساعتی کون من گایید و داشت آبش می امد که گفت کجا بریزم دوست داشتم روی سینه هام بریزگفتم بیا بریز روی سینه هام و تمام ابش روی سینه ام ریخت و با سر کیرش به همجا سینه پخش کرد و بی حال کنار هم ول شدیم و بعد از یه ریعی بود که خواستم برم دوش بگیرم که مهدی گفت من هم میام و وقتی توی حمام بودیم کیر مهدی راست شد گفتم این چطور توی کنم بود گفت خوب دیگه نگو روغن مخصوص سکسی با خودش اورده بعد کیرش دیدم شروع کردم براش ساک زدن ..... خلاصه بعد از حمام امدیدم بیرون ساعت نزدیم 1 ونیم بود که باید خودمون جمع جور می کردیم

امیدوارم خوشتون امده من شرمندم چون بار اوله می نویسم و شاید اشتباه توش باشه
     
#629 | Posted: 26 Apr 2014 22:08

سکس زوری عمم با مامانم

سلام امروز ميخوام واستون خاطره ای بگم که هم بهترين خاطرم بوده هم بدترين.من يه عمه دارم به اسم طاهره که شهرستان زندگی می کنه و هر هفته 5 شنبه جمعه مياد تهران سنشم 43 ساله. مامان من هم 45 ساله داره.عمم به مامانم خيلي حسوديش مي شد آخه مامانم بهش سربود اینم بگم که هيچ کدومشون به سنشون نميخورن . مامانه من قدی متوسط سينه ها و باسن متوسط .اما عمم هم قدش بلندتره هم سينه هاشو باسنش دوسه برابره مامانمه.عمم خيلي راحته کلا اما بر عکس مامانم خجالتی .مثلا عمم لباسايی مي پوشه که چاک سينش با سوتينش قشنگ معلومه البته دسته خودش نيست به خاطره سينه های بزرگشه . يه 3 سال پيش عمم با مامانم سره يه لباس که پدر بزرگم سوغاتی آورده بود با هم قهرکرده بودن تا يه سال با هم قهر بودن . کلا از همديگه زياد خوششون نمياد. يه ماه پيش عمم اومده بود خونمون که 5 شنبه جمعه رو خونه ما باشه ساعت 8 شب بود منم بالا نشسته بودم پشته کامپيوترديدم ازحمام پايين يه صداهایی داره مياد.سريع رفتم پايين ديدم عمم نيست لباسو دامنش با يه سوتين و شرتم روکابينته .مامان منم تو حمام بود اما داشت مامانم سعی مي کرد بياد بيرون اما عمم نميذاشت رفتم در زدم گفتم مامان چی شده مامانم گفت هيچی يه حوله از تو کشوبرو بيار بده من برو بالا عمم گفت آره عمه جون حوله رو بده برو بالا من هم اومدم پشته مامانتوليف بکشم هم يه حمام کرده باشم.منم رفتم حوله رودادم رفتم يواشکی توراه پله قايم شدم.مامانم سعی ميکرد بياد بيرون اما عمم نميذاشت هی مي گفت نکن طاهره من خوشم نمياد برو بيرون.بعده يه ربع عمم با حوله ای که به پاش بسته بود اومد بيرون و من سينه های بزرگشوديدم چه سينه هايي بود خودشو خشک کرد و سوتين مشکيشو بست شرتشم پوشيد که من نتونستم کسشو ببينم آخه کابينت جلوش بود.مامانه منم چهار پنج دقيقه ديگه اومد بيرون به عمم گفت تو که هنوز اينجايی مگه نگفتم برو گومشو بيرون تا تکليفتو با داداشت معلوم کنم.عمم هم لباساشو کيفشو بر داشت بره که بابام ازسره کار اومد خونه.من سريع دويدم رفتم بالا دمه اطاقم.بابام ازدر اومد عممو ديد گفت کجا داری ميري اين موقع شب.عمم گفت مينوزنگ زده گفته شب بيا اينجا . مينو زن عمومه. مامانمم که خيلي عصبانی بود گفت آره ليلا خانم زنگ زده گفته شب بیا اینجا. بابا من که از چيزی خبر نداشت گفت فرق نداره اينجا واونجا. ديگه مامانم حرفي نزد و عمم برگشت. شام خورديم و همين که بابام رفت تو اطاقه خواب مامان يواشکي به عمم گفت فردا واست دارم طاهره .عمم هيچي نگفت. ديگه ميخواستيم بخوابيم مامانم جای عممو وسط هال انداختو عمم گرفت خوابيد.منم رفتم بخوابم.منم همه شب داشتم به سینه های عمم فکر می کردم. صبح ساعت 8 وقتی بابام رفت منم بيدار شدم.رفتم پايين ديدم عمم با مامانم دارن صبحونه ميخورن وحرف ميزنن راجع به ديروز.منم گفتم نرم توصحبتا زنونست. ديگه معذرت خواهی عممواز اين حرفا .عمم داشت ظرفای ديشبو می شست که يه دفعه ديدم مامان رفت سمتشودامن عمموبه زورمي خواد در بياره .عمم هم خورد زمين ديدم مامانم با شرتودامن عمم از آشپزخونه اومد بيرون وسط هال شروع کرد به جردادن شرته عمم با دستاش.عمم هم لخت اومد طرفه مامانم گفت چيکار ميکني زنیکه آشغال.مامانه منم شرتشوپرت کرد توصورته عممو گفت تا توباشی منوانگشت نکنی حالا که کون لخت رفتی خونت آدم ميشی.عمم هم که حسابی عصبانی شده بود دويد رفت تواطاقه خواب مامانم ديدم دو تا ازشرتای مامانمو آورد بيرونو داره جرش ميده.منو بگی خشکم زده بود و اساسی راست کرده بودم.مامانه منم که تا حالا من ازش کوچکترین فحشی نشنیده بودم آز زور عصبانی گفت چکار مي کنی زن جنده عمم گفت جنده اون ننته که تو جندرو پس انداخته.مامانم هم گفت حالا که جرت دادم ميفهمی کی جندس. تا اينو گفت مامانم عمم پريدش به مامانم و افتادن به جونه هم.کیره منم دیگه شروع به خوابیدن کرد. موهای هموميکندن و توسروصورته هم ميزدن و بهم فحش ميدادن .همدیگرو تو بغله هم گرفته بودنو به هم دیگه میزدن.عمم افتاده بود رو مامانم آخه خيلب چاقتر از مامانم بودومی گفت جلو پسرت جرت ميدم . شلوارک مامانمو با شرتشواز پاش کند ومنم واسه اولين بار کسه مامانموديدم باز راست شد کیرم . مامانم هم سعی می کرد که با پاهاش عممو بزنه کنار اما زورش نمی رسيد.یه دفعم که با پاش زد تو صورت عمم عمم چنان گازی از انگشتای پای مامانم گرفت که جیغه مامانم در اومد. يه دفعه مامانم از رولباس از سينه های عمم يه گاز گرفتو عمم يه جيغ کشيدو پرت شد کناراز رو عمم . هيچي حاليشون نبود وپريدن باز به جونه هم . همه لباسای هموجر دادنو لخت داشتن با هم دعوا ميکردن. مامانه من زورش نمی رسيد و فقط چنگ از عمم میگرفت.عمم باز افتاده بود روش هي از باسنو کس مامانم چنگ می گرفت . يه گاز از رون پای مامانم گرفت که نفس مامانم بند اومد. مامانم ديگه از حال داشت مي رفت و ديگه فقط گريه مي کرد و مي گفت بسه طاهره بسه. همه جونه مامانم قرمزو جای چنگ بود عمم هم مي گفت بسه ته ديگه جنده خانم بچتو بيارم ننشو ببينه که چه جوري جر خورده؟ تو ميخاسي منو جر بدي؟ يه تف هم کرد تو صورته مامانم ومی خواست بياد بالا منو از خواب بيدار کنه که مامانم پاشوگرفت گفت گوه خوردم طاهره هرکاری بگی می کنم نوکری تو میکنم. عمم هم اومد موآشو گرفت کشون کشون انداختش رو مبلو بعدش کسشوگذاشت روصورته مامانم ميگفت بخورجنده .بيچاره مامانه منم مجبوربود بخوره اولش نمي خورد اما مجبور بود آخ واوخ عمم هم راه افتاده بود رفت سره کسه مامانم انگشتاشوکرد تو کسه مامانمو پاهاشم داشت می کرد تو دهن مامانم و مامانمو مجبورکرد انگشتای پاشو بخوره. مامانم همينجورفقط گريه ميکرد همينجوري هی ميزدتوگوشه مامانم سينه هاشوگذاشته بود رو صورته مامانمو مجبور ميکرد سينه هاشو بخوره میگفت تا توباشی از سینه من گاز نگیری. بعده نيم ساعت مامانمو پرت کرد اونورو پا شد و با پاشم چندتا محکم زد توکسه مامانم و گفت جوری جرت دادم که حالا حالاها يادت بمونه ورفت شورتی که پاي مامانم بود و گذاشت توکيفشو مانتو شلوارشو پوشيد رفت وبه مامانم گفت جرات داری به کسي حرف بزن تا باز بيام کستوجربدم من سريع رفتم بالا و عمم هم بدون شرتوسوتينش رفت.ازاون روزهروقت مامانم عمموميبينه از زوره ترس مثه سرورخودش با عمم برخورد ميکنه.
     

#630 | Posted: 27 Apr 2014 22:10

داداش امین


اسم من سیمین 29 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم اون موقع كه دختر خونه بودم همیشه تو خونه آزاد میگشتم مخصوصا موقعی كه بابا خونه نبود آخه اون بعضی وقتا گیر میداد كه جلوی امین مراعات كنم امین دادشمه 6 سال از من كوچیك تره خیلی خوشگله و خوش هیكله خیلی از دوستام طلبه بودن باهاش دوست بشن بعضی وقتا از حموم كه میومدم بیرون میدیدم لباسم رو كه آماده كردم جا به جا شده میدونستم كار امینه ولی به روش نمی آوردم یه بار هم كه فكر كرده بود من خوابم اومده بود تو اتاقم گوشه پتو رو بلند كرده بود داشت به پاهام نگاه میكرد صدای نفسش رو میشنیدم هم خنده ام گرفته بود هم نمیخواستم بهش زیاد رو بدم ولی گاهی هم بهش حال میدادم مثلا میگفتم بیا من رو ماساژ بده میفهمیدم كیف میكنه چند بارم كیرش بزرگ شده بود كه من دیدم ولی چیزی بهش نگفتم خلاصه كه امین از هر موقعیتی برای دید زدن من استفاده میكرد منم زیاد بهش سخت نمیگرفتم یه بار از توی كمدش یه فیلم سكسی پیدا كردم كره خر عجب فیلمی داشت حسابی خوشم اومده بود از فیلمه یه بار مسافرت رفتیم چون همه تو یه اتاق خوابیده بودیم امین كنار من بود وسط شب داشت با كونم بازی می كرد كه از خواب بیدار شدم ولی نفهمید تا اینكه دیدم دامنم رو زد بالا و كیرش رو گذاشت لای كونم و یه كم تكون تكون داد بعدم آبش رو ریخت و كثافت همونجوری شرتم رو كشید بالا پشتش رو كرد خوابید كه فرداش مجبور شدم برم حموم اینا گذشت تا اینكه من شوهر كردم شوهرم تو یه شركت كار میكرد گاهی مجبور بود بره ماموریت برای همین نزدیك خونه بابام خونه گرفتیم و هر موقع اون می رفت امین شب میومد پیشم یا من میرفتم اونجا.

تو یكی از این ماموریتا احسان مجبور شد یك ماه بره خارج از كشور خیلی حالم گرفته بود یه هفته آخر قبل از رفتنش هر شب برنامه داشتیم مثلا میخواست تو رفتنش به من سخت نگذره نگو من بد عادت شده بودم یه هفته بعد از رفتنش یه شب امین اومد كه پیش من بخوابه هر موقع میومد رو تخت كنار من میخوابید ولی دیگه كاری به كار من نداشت ولی اونشب من بدجوری حالم خراب بود غروبش هم یه كم این شبكه پر بركت اسپایس رو نگاه كردم دیگه بد تر شده بودم قبل از اومدن امین یه حموم رفتم كه حالم بهتر شه ولی نشد كه نشد امین اومد مامانم برامون شام داده بود شام خوردیم و یه كم ماهواره نگاه كردیم من گفتم من میرم بخوابم تو هم هر وقت خواستی بیا رو تخت دراز كشیدم یاد كارهای امین افتادم یه فكری مثل برق از ذهنم گذشت بلند شدم زود یه لباس خواب پوشیدم و زیرش فقط یه شرت پام بود 20 دقیقه گذشت كه دیدم امین تلویزیون رو خاموش كرد فهمیدم داره میاد بخوابه خودم رو زدم به خواب از قصد پتو رو هم از روی زدم كنار تو اتاق یه شب خواب روشن بود معلوم بود من چی تنمه امین كه اومد انگار نفهمید اومد كنارم خوابید یه دفعه دیدم گفت اوه اوه بعد آروم گفت چه بدنی كوفتت بشه احسان این آبجی مارو مفت مفت میكنی خندم گرفت به زور خودم رو نگه داشتم پاهام رو تو شكمم جمع كردم كه كونم بیشتر بره سمتش دیدم آروم دستش رو گذاشت روی كونم و یه كم مالید بعد وقتی فكر كرد من خوابم دستش رو انداخت روم و پستونم رو گرفت و آروم گفت جون عجب هلویی یه كم مالید كیرش رو هم چسبونده بود به كونم.

یه كم گذشت دیدم ازم فاصله گرفت ولی خیلی زود دوباره چسبید به من بله آقا شلوار و شرتش رو درآورده بود لباس خواب منم كه كوتاه بود بالا هم رفته بود شرتم رو هم امین پائین كشید و كیرش رو چسبوند به كونم اینبار مثل مسافرتمون نبود چون من مزه سكس رو چشیده بودم و بد جوری هوس كرده بودم از داغی كیرش خیلی خوشم اومد یه كم كه گذشت یه دفعه برگشتم سمتش نزدیك بود پس بیافته زبونش بند اومده بود چشماش داشت از كاسه در میومد گفتم چیه چرا ترسیدی مگه چی شده داداش جون گفت سیمین ... گفتم چیه نترس من كه ناراحت نشدم تازه خوشم هم اومد چون احسان نیست منم هوس كردم ادامه بده داداش گلم بعد بدون اینكه بذارم حرف بزنه لبم رو گذاشتم روی لبش و شروع كردم به خوردن یه كم گذشت اونم راه افتاد توله سگ خیلی وارد بود از احسان بهتر لبم رو میخورد دستشم گذاشته بود روی كونم و میمالید هر دو به پهلو خوابیده بودیم و امین موقع مالیدن كونم من رو به خودش فشار میداد كه كسم بچسبه به كیرش منم كه منظورش رو فهمیدم خودم كمكش كردم اولین باری كه با كیرش كسم رو لمس كرد لبام رو گاز گرفت تو همون حالت یه اومممممممممممممممم گفت منم لای پام رو باز كردم كه قشنگ كیرش بخوره به كسم.

تو همون حالت لب تو لب امین خودش رو تكون میداد بعد با دستش شروع كرد به مالیدن پستونام وای كه چه خوب اینكارهارو انجام میداد لبش رو از لبم جدا كرد شروع كرد به خوردن پستونام با دستش كسم رو میمالید انگشتش رو می كرد تو كسم من دیگه كنترلی به خودم نداشتم و شروع كردم به ناله كردن امین من رو به كمر خوابوند خودش خوابید روی من از گردنم شروع كرد به خوردن اومد پائین یه مكث كوتاه سر پستونام كرد بعد بازم رفت پائین یه كمی به نافم زبون زد كه من قلقلكم گرفت آروم آروم رفت پائین و رسید به كسم اولش با ملایمت زبونش رو میمالید به كسم ولی بعد از چند لحظه حركاتش سریع شد و همش زبونش رو به لای كسم میمالید و اوم اوم میكرد با دستشم پستونام رو چنگ میزد منم دیگه داشت اشكم در میومد بهش گفتم بسه بیا بكن توش گفت نه اول باید با زبونم آبت رو بیارم بعد شروع كرد دوباره به خوردن كسم زبونش رو میكرد تو كسم دماغش میخورد به تاجكم وای كه چه حالی میداد دیگه نتونستم خودم رو نگهدارم با صدای بلند شروع كردم ناله كردن وایییییییییییییییییی آخخخخخخخخ آیییییییییییییی بخخخخخووووووووورررر بببببببخخخخوووووووووورررررررررر آآآآآآآآآآیییییییییییییی و اورگاسم شدم خیلی به من مزه داده بود امین رو كشیدم روی خودم ازش یه لب گرفتم بعد اون رو خوابوندم روی تخت خودم مثل آدمهای گرسنه شروع كردم به ساك زدن كیرش وای با این سن و سالش چه كیری داشت نوش جونش بشه اونی كه زنش میشه كیرش از كیر احسان درشت تر بود حسابی براش ساك زدم امین طوری من رو نشونده بود كه خودش بتونه با انگشت كسم رو بماله با این كارش منم وحشیانه تر براش ساك میزدم كه دیدم سرم رو از كیرش جدا كرد گفت بسه سیمین الان آبم میاد گفتم خوب بیاد گفت نه میدونی چند ساله من تو كف این و كس و كونتم باید امشب با كیرم بهشون حال بدم من رو خوابوند روی تخت به كمر مچ پام رو گرفت برد بالا فكر كردم میخواد بذاره روی شونه هاش ولی دیدم پاهام رو گذاشت كنار سرم نفسم بند اومده بود بعد كیرش رو گذاشت جلوی كسم و در عرض چند ثانیه تموم كیرش رو تو كسم جا داد وقتی دید من سختمه پاهام رو ول كرد یه كم نفس كشیدم بعد شروع كرد تلنبه زدن صدائی راه افتاده بود تو اتاق معركه.

یه كم كه كرد گفت سیمین خوب میكنمت گفتم آررررررررررهههههههه بكن میگفت میخوام بگامت میخوام جرت بدم آبجی جون بعد تند تر كیرش رو تو كسم میكرد حس میكردم كیرش تا نافم میاد یه كم گذشت گفت سیمین میخوام كونتم بكنم گفتم نه امین دردم میاد هر چی اصرار كرد بهش این اجازه رو ندادم چون زنایی كه از كون سكس دارن كوناشون خیلی بزرگه و تو لباس مجلسی خیلی زشته من به احسان هم اجازه ندادم كیرش رو تو كونم بكنه امین كه دید موفق به این كار نمیشه من رو به حالت سجده خوابوند و كیرش رو از پشت كرد تو كسم با گفتن جون چه كسی داره آبجی سیمینم شروع كرد به تلنبه زدن با دستش پستونام رو میمالید خودم هم با تاجكم بازی میكردم نزدیكای اورگاسم دومم دیدم صدای نفسهای امین بلند شد منم تند تر تاجكم رو مالید هر دو در حال انفجار بودیم گفت سیمین كجا بریزم منم گفتم همونجا تو كسم اونم با یه تكون تموم آبش رو تو كسم خالی كرد و تو كسم داغ داغ شد انگار آبش جوش اومده بود بعد امینشروع كرد به آههههههههههه كشیدن منم همزمان با امین اورگاسم شده بودlدیگه دستم خسته شده بود خوابیدم روی تخت امین هم افتاد روم تو همون حالت خستگی و بی حالی گفت سیمین حامله نشی كار دستمون بدی گفتم نترس الان بلند میشم قرص میخورم یه خنده كرد گفت دستت درد نكنه.

گفتم دست تو هم درد نكنه داداش جون گفت سیمین به من نگو داداش از این به بعد به اسم صدام كن گفتم چرا گفت آخه كدوم خواهر برادری با هم از اینكارا میكنن كه ما كردیم گفتم عذاب وجدان داری گفت آره گفتم بی خود تو باعث شدی كه من نرم به غریبه ها كس بدم گفت یعنی اینقدر حشری هستی كه نمیتونستی جلوی خودت رو بگیری گفتم پس چی میخواستم زیاد به خودش عذاب نده بعد بلند شدیم خودمون رو تمیز كردیم رفتیم دستشویی و اومدیم لباس پوشیدیم اول امین رفت تا من از دستشوئی بیام دیدم امین رو تخت خواب خواب انگار چند ساعت بود خوابیده بود منم دیگه حموم نرفتم كنارش خوابیدم صبح امین رفت خونه منم رفتم حموم ولی امین از حركاتش معلومه كه از این اتفاق خوشحال كه نیست هیچ یه كمی هم ناراحته.
     
صفحه  صفحه 63 از 78:  « پیشین  1  ...  62  63  64  ...  77  78  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.