| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 71 از 77:  « پیشین  1  ...  70  71  72  ...  76  77  پسین »  
#701 | Posted: 1 Sep 2014 23:30

فاطی کوماندو

سلام دوستان من ساسان هستم بچه تهرانم.از اول بگم که همه ي اسما مستعاره اما شما باداستان حال کنيد.اين داستان مربوط ميشه به چند سال پيش که من14سالم بود.اون موقع فقط با فيلم و جلق حال ميکردم.زن عموي من خيلي خوشکل و سکسيه.کون گنده و پستوناي خيلي گنده و قشنگي داره و من هميشه ارزوم بود که پستوناشو بخورم.هميشه هم با من شوخي مميکرد.مامانم خوشش نميومد که من باهاش صميمي بشم اما من خيلي زن عموم رو دوست دارم.اسمش فاطيه.من ميگم فاطي کوماندو.هميشه به عشقش جلق ميزدم.ميديدم يه فيلمايي تو گوشيش بود که يه کم سکسيه.مثلا لب بازي پسرو دختر بود.منم ميخاستم بهش نزديک بشم.اونم خيلي بيتربيت بود.هميشه واسم جوک سکسي ميگفت.تا زماني که کيرمو زدم به دريا و بهش فيلماي دوربين مخفي سکسي نشون دادم.خيلي خوشش اومد.بعد از چند هفته چنتا عکس سکسي بهش نشون دادم.دوست داشت.من بهش گفتم دوستت دارم اونم گفت منم خيلي دوست دارم ساسي.گفتم خيلي دلم ميخواد پستوناتو ببينم.گفت خفه شو بيشعور.به مامانت ميگم ها؟بعد بقيه عکسا رو رو موبايلم ميديد که موبايلمو ازش گرفتم و رفتم يه گوشه ي ديگه نشستم.اون يه بچه 3ساله هم داشت.منم هميشه به خودم فحش ميدادم و به خاطر کارام از عموم خجالت ميکشيدم.تا چند هفته اي محل سگ هم بهش نميزاشتم که يه روز زنگ زد خونمون و گفت که کامپيوترمون خرابه و به ساسان بگو بياد برام درستش کنه مامانم به من گفت اما من گفتم به جهنم که خرابه.اما اون ازپشت تلفن اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم برم خونشون.وقتي رسيدم و رفتم تو ديدم يه تاپ و شلوارک تنگ پوشيده و اومد جلو و باهام دست داد و لپمو بوس کرد اما من بوس نکردم و اون گفت تو منو بوس نميکني؟منم مجبور شدم و لپشو بوس کردم.کامپيوترو روشن کردم و گفتم عمو کجاست؟گفت رفته کرج کار داره تا پس فردا مياد.گفتم فرهاد(پسرعموم)کجاست؟گفت خونه مامانم.گفتم اين کامپيوتر که هيچيش نيست!گفت خواستم به يه بهونه اي بکشونمت اينجا.تو نميگي که يه زن عمو داري؟چرا ديگه محلم نميزاري؟گفتم ببخشيد.گفت عکساي جديد چي داري؟من گفتم عکس هيچي ولي فيلم دارم.گفت او لالا پيشرفت کردي!گفتم ولي تو هنوز رو عکس ديدن موندي.چند تا فيلم نشونش دادم که ديدم دستش رفت رو کسش و کسشو ميماليد.گفتم کستو بمالم؟گفت خفه.خواستم موبايلمو ور دارم که دستمو گذاشت رو پستوناش و بمال چند دقيقه اي ماليدم و بعد گفت لباساتو دربيار.تو دلم گفتم الان يه کس تپل ميکني.لخت شدم اما شورتمو در نيووردم چون مو داشت اما اون کامل لخت شده بود.گفت شورتتو در بيار خجالت نکش تو که خيلي پررو بودي(هنوزداشت نگا فيلم ميکرد)ولي من در نيووردم که گفت ساسان منو عصباني نکن.يهو شورتمو کشيد پايين . گفت پس بگو از چي خجالت ميکشي!لبمو بوس کرد و گفت بيا واست کوتاهش کنم.باهم رفتيم تو حموم من شدوع کردم به ماليدن کيرم و جلق زدن که گفت نکن تا اول پشماشو بزنيم بعدش جلق بزن.من رو پا وايسادم و اون نشست و کيرمو صابوني کرد و با تيغ موهامو زد.من از خجالت کيرم سيخ نميشد.گفت چرا سيخ نميکني؟عزيز دلم خجالت نکش.وبعد لبمو شروع کرد به خوردن.منم ميخوردم.گفت با اين سنت بهت نمياد اينقد بلد باشي.منم در جواب پستوناشو خوردم.ارزوم براورده شدو بود پستوناش خيلي بادکنکي بود و خيلي خوشمزه بود.بعد اونم دايساد و گفت عزيزن به من نگاه کن و جلق بزن تا راحت شي.اگه هم خواستي صدا بکني صدا کن.اون خودشو ميمالوند و من با صدا و فرياد داشتم جلق ميزدن.که ابم اومد و همش رو ريختم رو پاهاش و اطراف کسش.داشتم فرياد ميزدم و هزيون ميگفتم که گفت اروم تمام شد!بااين که هنوز14 سالته ولي نسبت به سنت خيلي آب داري!منم گفتم همش به خاطر تو که جلق ميزدم آبم زياد شده!گفت واي عزيزم منو ببخش.و شروع کرديم يه کم باهم بازي کردن و ليسيدن هم که گفت با اينجارو بخور.گفتم از کس ليسي خوشم نمياد گفت اگه من کيرتو خوردم تو هم کسمو ميخوري؟گفتم اره.شروع کرد کيرمو ليسيدن منم همش داد و هوار ميکشيدم.که ابم امد و رکيرمو از تو دهنش کشيد بيرون و ابمو خالي کردم روبدنش کمرم داغون شده بود.بعد سرمو گرفت و گذاشت لاي پاهاش.گفت بخور اگه نخوردي ديگه دوست ندارم.منم خوردم و خوشم اومد اين دفعه اون صداش در اومده بود و همش ميگفت سوختم بلند شد ومنو برد تو حموم و گفت بليس تا خيالش راحت باشه که ابشو کجا ميريزه.بيشتر از 20 دقيقه من به زور داشتم کس ميليسيدم که ابش اومد و ابشو همش رو تن من ريخت.من گفتم واي حالا چيکار کنم اگه مامانم ببينه که من خيسم چه بلايي سرم مياره؟بعد دوشرو بازکرد و باهم رفتيم زير دوش پستونا شو ميخوردم.وقتي کارمون تموم شد از حموم رفت بيرون اما من موندم به جيش بکنم چن دقيقه بعد به زور منو از زير دوش کشيد بيرون با حوله خودش منو خشک کرد و بعد موهامو با سشوار خشک کرد و گفت مامانتم ديگه نميگه چرا خيسي موقع رفتن باهم زبون بازي کرديم و گفت که امروز خيلي شيرموز و شکلات بخور و فردا هم زنگ ميزنم بياي.زبونمو ليس زد و من رفتم خونه .کسي بهم گير نداد.فردا عصرش زنگ زد و گفت ساسي بيا پيشم.من هم فورا رفتم زنگ در رو زدم و در رو باز کرد و ديدم خودش و خواهرش و دو تا دختر جوون و يه دختر هم قد خودم هم اونجا بود.خواستم فرار کنم که خواهرش منو گرفت و با بوس خفم کرد.فاطي خيلي خوشکل تر از خاهرش بود.ولي پستوناي خواهرش از پستوناي فاطي خيلي بزرگتر بود.خواهرش بچه دار نميشد.فاطي داشت اون دوتا دختر جوون و اونيکه همسن من بود رو دستمالي ميکرد.خواهرش هم داشت با من ور ميرفت که يهو فاطي با يه قرص ويه ليوان اب اومد سراغم.امل يه کم باهاش دعوا کردم ولي اون گفت همشون از خودمونن.گفتم با اين دختر کوچيکه چيکار داشتي گفت اونم سکس دوست داره و بعد يه قرص بهم داد و گفت اينو بخور تا زود ابت نياد که حسابي با هم کار داريم.تو همين حين خواهرش منو لخت کرد و مثل بچه باز ها بهم ور ميرفت.کونمو دست ميزد و لب و دهنمو و حتي سينمو ليس ميزد.خيلي خوشم اومد منم شروع کردم باهاش بازي کردن.پستوناشو تا اون جاييي که دهنم جا داشت ميخوردم و تف ميريختم رو کسش که يکي از دختراي جوون اومد کسش رو ليسيد و اون يکي جوونه هم اومد کمک من تا با هم پستون بخوريم.خيلي خوشمزه بود.من که 14سالم بود داشتم از ته دل کيف ميکردم.خواهرش سر دوتاييمون رو ميگرفت و فشار ميداد روي پستوناش.من داشتم خفه ميشدم که يهو اون دختره که همسن من بود اومد و منو کشيد رو مبلا و خودشم پريد روم و شروع کرد به لب گرفتن از من فاطي هم رفت دم کيرم و يه ليس به کير من و يه ليس به کس اون دختره ميزد.پستوناي دختره رو شروي کردم بخورم که يواش يواش کسشو ميمالوند.گفتم بکنم تو کست؟که فاطي يهو داد زد که نه بابا اين هنوز بچهست پرده داره!من که نميدونستم پرده چيه گفتم بيخيالش و کيرمو خواستم بزارم تو دهنش که زير بار نميرفت.گفتم به کيرم و رفتم کيرمو گزاشتم تو دهن يکي از اون دخترا که جوون بود.فاطي هم گفت که امروز بهم لب ندادي؟منم در حالي که اون داشت برام ساک ميزد با فاطي لب بازي ميکردم و يواشکي بهش گفتم اين سه تارو رد کن برن.باهاشون راحت نيستم.اونم گفت باشه.خودشون خيلي موقس اينجان الان ماماناشون بهشون شک ميکنن.من به اون دختر هم سن خودم شمارمو دادم و اون هم گرفت و هر سه تاشون رفتن.مونده بود منو فاطي و خواهرش.چند دقيقه نشستم که حالم بياد سر جاش و وسط عمليات دسته گل به اب ندم!فاطي هم دراز کشيد ولي خواهرش رفت روش و شروع کرد به ليسيدن فاطي!تا حالا ازبين دو تا خواهر که هر دوتاشون شوهر داشته باشند رو نه ديده و نه شنيده بودم.من بعد از چند دقيقه اي بلند شدم و گفتم اول کيو بگايم؟خواهرش فورا گفت من.فاطي پستوناشو گاز گرفت محکم و خواهرش يه جيغ بلند زد و فاطي بهش گفت سرت تو ان.اول من ميدم که اگه ساسي خواست ابش رو بريزه تو کس تو بريزه.تو که بچه دار نميشي!خواهرش اروم گريه کرد و فاطي بهش گفت زهر مار همين که گفتم.بعد بلند شد و دو سه تا ملحفه رو فرشا پهن کرد که اگه اب کسي اومد فرشا کثيف نشه.من خودم رو براي فاطي اماده کردم که ديدم خواهرش خوابيده و داره گري ميکنه.اطراف پستوناشو که فاطي گاز گرفته بود قرمز بود.من رفتم و بهش لاسيدم و گفتم من ابمو توکست ميريزم.تا حالا کسي اب تو کست ريخته؟گفت شوهرم سه ساله داره کسمو به اب ميده!ولي من بچه دار نميشم.منم پستوناشو ليسيدم ديدم فايده نداره هنوز داره گريه ميکنه.شروع کردم کسشو ليسيدن که ديدم گريه ش بند اومد و آهآهش شروع شد.زبونمو کردم تو کسش که يه اه بلند کشيد فاطي نگامون کرد و بعد اومد منو با کيرم کشيد و به پشت خوابيد و برام ساک ميزد.به خاطر اون قرص اصلا جوگير نشدم و همين طوري روش نشسته بودم و به خواهرش زبون بازي ميکردم.زبونش خيلي دراز بود و زبونشو ميکرد تو حلقم.خسته شدم کيرمو کردم تو کوس فاطي و شروع کردم محکم و تندتند طلنبه زدن.داشت هوار ميکشيد و به من و خواهرش تف مينداخت منم تفاشو جمع ميکردم رو کيرم ولي اون خواهر حشريش همه تف فاطي رو ميخورد.منم محکم تر طلنبه زدم و داد فاطي کوماندو رفت تا پيش مرغ هاي اسمون.با دهنم نشونه دهنشو ميگرفتم و تف مينداختم رو دهنش اونم خودش و خواهرش تف هاي منو ميخوردن.يهو فاطي يه جيغ زد و ابش رو ريخت تو هوا اما من هنوز ابم نيومده بود.فورا خواهرش اومد و خوابيد جاش و من اين دفعه تو کس خواهرش ميکردم.نميدونين چه کس داغي داشت کيرم داشت اتيش ميگرفت خيلي از کس فاطي داغ تر بود.فاطي اومد و کون منو ميليسد.منم هر عقب و جلوي محکمي که ميشدم يه ضربه محکم به فاطي ميزدم و اون هم پرت ميشد اون طرف ولي نميدونم به کون من خيلي علاقه داشت و همش برميگشت و زبونشو سيخ ميکرد و ميکرد تو کون من.سه تاييمون نهايت لذت رو ميبرديم که من داد زدم ابم داره مياد!خواهرشم داد زد که اب منم داره مياد!فاطي گفت بريز تو کسش بچه دار نميشه...منم گفتم باشه و اب خواهرش زود تر از ابمن اومد اون ابشو خاليکرد رو من و فاطي و من هم حشري شدم و يه داد بلند زدم و ابمو با فشار ريختم تو کس خواهرش.اونم جيغ ميزد و ميگفت اتيش گرفتم...وايييي...همشو بريز تو کسم...منم همشو ريختم تو کسش و يه حال عجيب بهم دست داد و هممون افتاديم يه گوشه.فاطي از هوش رفت و من و خواهرش با هم لب بازي ميکرديم و اون گفت بيا پستونامو با شدت گاز بگير. منم محکم گاز ميگرفتم و ليس ميزدم و اون يه جاي سالم رو پستوناش نبود.اونم خوابيد و من ديدم فاطي رو شکم خوابيده ومن يه بار ديگه هم رفتم و اين دفعه کون فاطي رو تو خواب گزاشتم.داشت تو خواب آه آه ميکرد و عين خيالش هم نبود من يه اب ديگه تو کون فاطي خالي کردم و بعد همين اوضاع رو روي خواهرشم تو خواب انجام دادم و يه اب ديگه هم تو کون خواهرش خالي کردم.ازتعجب شاخ دراوردم که اون روز 3بار اب من اومده بود رفتم تو حموم و گفتم ببينم يه با رديگه ابم مياد و يه جلق زدم و ابم نيومد ولي خودم اونقد حشري شده بودم که دلم ميخواست براي بار چهارم هم ابم بياد.رفتم ديدم خواهر فاطي هنوز خوابيده رفتم کيرمو گزاشتم تو دهنش و عقب جلو شدم تا اينکه از خواب پريد و ديد که کيرمن تو دهنشه هيچ کاري نکرد انگار از سکس سير نميشد و من يه10-12 دقيقه اي تو دهنش طلنبه ميزدم تا براي بار چهارم ابم اومد و ريختم تو دهنش.ابمو نخورد و رفت فاطي رو بيدار کرد و ابمو ريخت تو دهن فاطي و با هم لب بازي کردن و مثل تشنه ها اب منو خوردن.از حال رفتم و افتادم يه گوشه و خوابم برد.خوشبختانه اون روز همه خونوادمون رفته بودن شمال خونه يکي از همکاراي بابام تو ويلاشون و من نرفتم و گفتم ميرم خونه مامان بزرگم.وقتي پاشدم از خواب يکم باهاشون لب بازي کردم و خواهرش شماره منو گرفت و من رفتم خونه مامان بزرگم.چند وقت بعد شوهر خواهر فاطي از خواهر فاطي جدا شد چون بچه دار نميشد و من مسئوليتم سنگين تر شد.هر هفته4-5بار يه اب تو کس خواهر فاطي خالي ميکردم و با اون دختره که هم قدم بود و روز سکس خونه فاطي بود هم دوست شدم اما نميکنمش تا خوب رشد کنه.اين داستان من بود <<خوش باشيد و حال کنيد>> باي باي
منبع آرشیو

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#702 | Posted: 1 Sep 2014 23:32

بابا بزرگم

از بابا بزرگم . منظورم بابای بابامه 0زیاد خوشم نمیاد . خیلی جلفه. تازگی یک منشی قرتی هم گرفته که با مامان خیی رفیقه. این را هم بگم مامانم زن راحتیه. راحت با مردها لاس میزنه و همیشه لباسهای باز مپوشه
یک روز بابا بزرگ با منشییش امده بودن خونه ما با هم رفتیم به یک رستوران سنتیو اونجا از اینا پذیرایی کردیم.
بعد از اون شب من قویا از مامان خواستم تا رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع کنه و اونم قبول کرد.من هم که همیشه به مامان اعتماد داشتم حرفشو باور کردم. ولی بعد ها متوجه شدم که با وجود مخالفت من مامان به خونه منشی بابا بزرگ رفته و بافتن مو رو ازش یاد گرفته ولی من به روش نیاوردم.
اولین حس بی اعتمادی من به مامان هم از همین جا شروع شد.و با همین بی اعتمادی که ایجاد شده بود من به تعقیب مامان پرداختم و متوجه شدم که نه تنها رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع نکرده بلکه هروز به اتفاق بابا بزرگ و منشیش به رستوران میرن و ناهار رو هم باهم میل میکنن.
با ادامه تعقیب ها متوجه شدم که علاوه بر رستوران این جمع سه نفره یکی دو بار به خونه ما و یکی دو بار هم به خونه منشی بابا بزرگ رفتن البته یکی دو بار هم گمشون کردم و نفهمیدم که کجا رفتن.
حس بی اعتمادی و خشم تمام وجودم رو فرا گرفته بود ولی هنوز با شناختی که از مامان داشتم هرگز به مغزم هم خطور نمیکرد که رابطه دیگری غیر از همین رفت آمدها بین این سه نفر وجود داشته باشه .و خشم من هم فقط از بابت دروغی بود که مامان به من گفته بود و نه چیز دیگه.
یک روز در زمانی که مامان حموم رفته بود مسیجی روی گوشیش اومد که نوشته بود "فردا نوبت خونه شماس خالی هست یا نه؟"اسمی هم که افتاده بود پدر بابا بزرگش یعنی بابا بزرگ بود.
برای اینکه مامان متوجه نشه مسیج رو پاک کردم .دو سه دقیقه بعد دو باره مسیج اومد و این بار با دیدن یکی دو حرف اول مسیج فهمیدم که همون مسیج دوباره فرستاده شده.این بار دیگه مسیج رو باز نکردم .ولی دیگه یه فکرای دیگه ای تو ذهنم خطور میکرد. دیگه فکر یه رفت آمد ساده نبود که آزارم میداد.بله بابا بزرگ خانوم در واقع با این مسیج عملا مکان فردا رو داشت جور میکرد.چشمام داشت سیاهی میرفت و دستام داشت میلرزید.
نمیدونستم چیکار کنم.
مامان از حموم در اومد سراسیمه گوشی رو ورداشتو مسیج رو خوند و قبل از اینکه بخواد جواب مسیج رو بده بهش گفتم من احتمالا فردا دیر وقت بیام خونه شام منتظرم نباش.
در واقع من تصمیم گرفته بودم فردا اصلا سر کار نرم و ته و توی قضیه در بیارم.
صبح زود مثل همیشه با مامان خداحافظی کردم و لی به جای شرکت رفتم و سر کوچه پایینی منتظر شدم تا مامان بره آرایشگاه.بعد از حدود یکساعت بعد مامان رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت.
من هم برگشتم خونه و دنبال راهی بودم تا تو خونه جایی برا مخفی شدن پیدا کنم وکشیک بدم تا اینکه بهتر از همه جا طبقه بالایی کمد دیواری اطاق خواب رو که دو نفر آدم راحت توش جامیشدن به چشمم خورد.ارتفاع طبقه بالای کمد دیواری هم طوری بود که بدون اینکه چهاپایه ای زیر پا قرار بگیره قد کسی بهش نمیرسید.
نزدیکای ظهر بود که رفتم تو مخفی گاه و منتظر شدم.
بعد از مدتی صدای کلید مامان که درو باز کرد و صدای صحبت و خنده سه نفر آدم که وارد خونه شدن منو متوجه این قضیه کرد که اون لحظه حساسی که مثل یه کابوس شب و روزم رو سیاه کرده بود فرارسیده.
من تو فاصله ای که اینا هنوز نیومده بودن مغزی قفل کمد دیواری رو در آورده بودم تا از سوراخ ایجاد شده منظره احتمالی که در پیش بود رو براحتی بتونم ببینم که ای کاش کور میشدم و اون مناظر رو نمیدیدم.برای اینکه دو طاقه در کمد دیواری هم از هم جدا نشه تا اونا متوجه بشن با یه تیکه دستمال کاغذی که لای دو تا طاقه گذاشتم اونارو بسته نگه داشتم.
حدود سی چهل دقیقه بعد از اینکه اونا وارد خونه شدن و تو این فاصله تن ماهی و تخم مرغی رو که از بیرون خریده بودن رو برا ناهار درست کردن و خوردن منشی بابا بزرگ رو دیدم که اومد تو اطاق خواب و با کمال تعجب دیدم که لباساشو در اورد و لخت مادر زاد رو تخت خوابید و با صدای بلند گفت که بچه ها نمیشه امروز بیخیال شید آخه خواب اینجا خیلی حال میده.
که تو این لحظه بابا بزرگ اومد تو اطاق و با کیر راست کرده گفت خفه شو بابا.
بعد اون هیکل 100کیلوییش رو انداخت رو تخت و مامان رو صدا کرد.مامان هم که تازه شستن ضرفای ناهار رو تموم کرده بود اومد تو اطاق و گفت شما شروع کنین دیگه که منشی بابا بزرگ گفت بدون تو حال نمیده.دیگه داشتم سکته میکردم که مامان هم لباساشو دراورد و رفت رو تختخواب و خوابید تو بغل بابا بزرگ .خود منشی بابا بزرگ هم که انگار نه انگار تو اطاق باشه.دمر رو تخت افتاده بود و داشت چرت میزد.مامان مثل زمانی که تو بغل من میخوابید صورتش رو چسبوند رو پشمای سینه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ و اونم محکم بغلش کرد.بعد از چند دقیقه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ با یه دست موهای پشت گردن مامان رو و با دست دیگه کیر دو متریش رو گرفت و کرد تو دهن مامان.خیلی کیر کلفتی بود جای نفس کشیدن برا مامان نذاشته بود.چند تا تلمبه وحشیانه به همین شکل زد که با هر تلمبه اش مامان یک متر عقب و جلو میشد.مامان به این نوع ساک زدن عادت نداشت و من اونو تو ساک زدن ازاد میذاشتم ولی این غول بیابونی انگار داشت تانک عقب جلو میکرد.تازه به این هم بسنده نکرد و بعد از چند تا تلمبه وحشیانه به دهن مامان اونو به پشت طوری رو تخت خوابوند که گردن و سرش از لبه تخت آویزون شد که در این حالت سینه و گلوی مامان تقریبا تو یه خط قرار گرفت و کیر اون مرد نامرد که در آینده نزدیک به دست خودم و به شکل بدی کشته خواهد شد تا عمق بیشتری تو گلوی مامان فرو میرفت طوری که چیزی نمونده بود مامان بالا بیاره.حقیقتش من خودم چنین ساک زدنی رو حتی تو فیلمهای سوپر خشن هم ندیده بودم.
دیگه داشت چشام سیاهی میرفت که منشی بابا بزرگ بلند شد و به داد مامان رسید و رفت تو لبو لوچه بابا بزرگش واون از فرو کردن کیرش تو دهن مامان دست برداشت.ولی اون نامرد هیچ علاقه ای به زن خودش نشون نمیداد بعد از چند تا لب و بوس الکی دوباره اومد سر وقت مامان.با یه دست و با یه حرکت مامان رو به حالت چهار زانو در آورد و کیرش رو بعد از اینکه با آب دهن مامان خیس کرد گذاش تو دهنه کون مامان و با گرفتن موهای پشت گردنش و کشیدن اون به سمت خودش وکیرش رو فشار داد تو کون مامان.
مامان از شدت درد جیق بلندی کشید و گفت نامرد چیکار میکنی.فهمیدم که بر خلاف انتظار مامان که انتظار داشت کیرش رو تو کسش بکنه تو کونش کرده بود و اون تنه درخت چنان فشاری به مامان آورد که با همون فشار اول مامان خودشو کشید جلو و نذاشت که اون نامرد ادامه بده. ولی طرف ول کن قضیه نبود که با وساطت منشی بابا بزرگ اون رو از این کار منصرف کرد.بابا بزرگ منشی بابا بزرگ هم قبول کرد و بی خیال کون مامان شد ولی مامان دیگه رمقی براش باقی نمونده بود.
با خایه مالی و اصراری که بابا بزرگ منشی بابا بزرگ کرد مامان راضی شد تا ادامه بدن ولی فقط از جلو.من نفهمیدم اون زنیکه جنده منشی بابا بزرگ برای چی اومده بود که اون نامرد فقط گیر داده بود به مامان.البته دیگه فرق زیادی هم نمیکنه.
خلاصه مامان به پشت خوابید رو تخت و اون هیکل صد کیلویی هم روش و چنان تلمبه های میزد به این مامان که تخت به لرزه در اومده بود.کیرش چنان برای کس مامان کلفت بود که تا بخواد از کس مامان در بیاد مامان رو نیم متری از تخت بالا میکشید.ولی مشخص بود که حال فراوونی داره میبره.بعد از مدتی حالت رو عوض کردن و مامان زانو زد و مرده رفت پشتش.و شروع کرد به از پشت گذاشتن.نزدیکای ارضا شدن بابا بزرگ منشی بابا بزرگ بود که با دستای کلفتش به کون مامان ضربه میزد با هر دستش یه لپ کون مامان رو مثل لپ یه بچه تو دستش میگرفت و میکشید.انقدر ضریه به کون و کپل و رونای مامان زده بود که تمام بدن مامان کبود شده بود.چن ثانیه ای مونده بود آبش بیاد که کیرش رو در آورد و با دستش موهای پشت گردن مامان رو گرفت و کیرش رو تا ته کرد تو گلوش و نذاشت حتی یه قطره آب هم رو زمین بریزه و همه رو خالی کرد تو دهن مامانو سرش رو چنان محکم تو دهنش گرفت که مامان نتونست آب رو تف کنه بیرون و مجبور شد همه رو بخوره که بعدشم حالش بد شد و بالا اورد.
یکی دو بار دیگه هم به اعتبار اینکه من دیر میام خونه و البته این بار با شدت کمتر بابا بزرگ منشی بابا بزرگ مامان رو جلوی چشم من کرد و بعد بلند شدن و همه چیرو مرتب کردن و رفتن.
تو فاصله ای که مامان رفت حموم سریع خودمو رسوندم تو حال و وانمود کردم که از سر کار اومدم.الان یک ماهی از این داستان میگذره و اونا به این کارشون همچنان ادامه میدن البته من سعی میکنم تا جایی که ممکنه با مرخصی گرفتن و خونه موندن به بهونه های مختلف جلوی این کارو بگیرم.
حالا من نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم.نمیدونم مامان مجبور به این کار شده یعنی آتویی یا گزکی دست منشی بابا بزرگ و بابا بزرگش داره یا اینکه خودش به این کار علاقه داره نمیدونم البته بیشتر برام اینجوری مسلم شده که خودش میخواد.ولی من توی سکس ومسایل عاطفی و مالی براش کم نذاشتم.

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#703 | Posted: 1 Sep 2014 23:36

دلم خواهر میخواست

سلام،من فرزادم(مستعار)پسري 18 ساله باقد170 و اندامي قوي وماهيچه اي امالاغر-اينوهمه بهم ميگن كه لاغرم.ازنظرخودم قيافم متوسطه وزيادخوشكل نيستم امااطرافيام ودوستام به اين اعتقادي ندارن و ميگن كه من واقعأ خوشكلمودل همه ي دختراروميبرم-بارها شده دخترها وحتي پسرها توخيابون بهم تيكه بندازن-البته من بي اهميتم-بگذريم،ماجرايي كه ميخوام واستون تعريف كنم مال چهارم آبان امسال يا سال 90 بود-من يه پسرم كه 2 ساله بانيمبازتوگوشيم چت ميكنم-بچه هاي شهر خودمون اكثرأ منو ميشناسن. توچت عادت ندارم حرف بدبزنم وهميشه به همه احترام ميذارم-امايه مشكل كوچيك بود كه هميشه توزندگيم حسرتشو داشتم،اونم خواهربود-من فقط داداش دارم وخواهري ندارم-البته ازداداشمم بدم ميادچون باهم جورنيستيم-به خاطرهمين بي خواهر بودنم چند تا دختر بودن كه تو نيمباز شده بودن آجي من-يكيشونم كه ازهمشون لوس تربود و با من از بقيه جورتربود،مهتاب(مستعار) بود-مهتاب ومن هروقت باهم pv بوديم قربون صدقه ي هم ميرفتيم-من منظوري نداشتم و چون واقعأدوستش داشتم اينجورباهاش راحت بودم-واقعأفكرميكردم مثل خواهرخودم دوستش دارم.

تقريبأيك سال از آجي وداداش بودن من ومهتاب ميگذشت كه يه شب فهميدم دوستم داره-خيلي اون شب دوتامون گريه كرديم وآخرش اين شدكه باهم دوست شديم-بعدأ بهم گفت كه خيلي وقته عاشقمه امابهم نگفته-ازمهتاب بگم،دختري20ساله كاملأ مهربون وصميمي بود-من قيافشونديده بودم وبه خاطراينكه ازم بزرگتربودهيچوقت به خودم اجازه ندادم به دوستي باهاش فكركنم-امااون گفت كه واقعأ و از ته دلش منوميخواست-تاآبان امسال ميشدكه منو مهتاب 5امين ماه دوستيمونوميگذرونيم. اماتواين 5 ماه هيچوقت جورنشد كه ببينمش-نه باباش اجازه ميدادكه بياد بيرون نه هيچ راه ديگه اي-يه بارم كه خواست بيادواسه انتخاب واحدش مارفتيم مسافرت كه كلي حالم گرفت-واسه همين نديدنشم كلي اذيتش ميكردم،واقعأرفتارموباهاش عوض كرده بودم وبهش بدي ميكردم-عاشقش بودم امانميدونم چرااينجورميكردم-فكركنم واسه اين بودكه ميدونستم ديونمه وولم نميكنه،بگذريم.خلاصه يه شب (سه شنبه شب،3آبان)دعواراه انداختم كه اگه نياي پيشم باهات تموم ميكنم-مهتاب دانشگاهش يه شهرديگه بودكه باشهرما2ساعت فاصله داشت-به هزارزوروگريه وبدي گفتن به من و... قبول كرد بياد-صبحش7راه افتاده بود-منم اولين بارم بود بادختري قرارميذارم-يادم رفت بگم من قبل مهتاب هيچ دوست دختري نداشتم وباهيچ دختري هم قرارنذاشته بودمو به هيچ نامحرمي دست نزده بودم-خلاصه من يه كافي نت ازدوستام يادگرفته بودم كه ميذاشت پسرودخترپيش هم بشينن-مهتاب رفته بودوسيستم گرفته بود-منم رفتم پيشش نشستم-باورم نميشداين دخترمال من باشه-چهرش واقعأتمام وكماله-چشماي سبزعسلي،دماغش كوچولوي كوچولو،دهنش كوچيك،ابروهاش وقسم خورد كه نگرفته اماواقعأهشتي وباريك بودن-چونش،پيشونيش،لپاش وكلأصورتش منوديونه كرد(البته اينارونيم ساعت بعدديدم)خلاصه تارسيدم باهاش دست دادم وبالاخره دستم به نامحرم خورد-آقاحالامهتابم شروع كرده بودبرينه توحال من-ازبدي هاي رفتارم باخودش ميگفت اخم ميكرد-دستشوازتودستم ميكشيد-واقعأبغض كرده بودم وشرمنده بودمو يكم هم ميترسيدم-سرموانداخه بودم پايين وميگفتم ببخشيدشرمنده-ديدم كم كم صداش داره عوض ميشه،داره ميادتوصورتموحرف ميزنه-شكه شده بودم-مثل ديونه هاشده بودم-نميدونستم بايدچيكاركنم-ضدحال اساسي رواونجاخوردم كه فكرميكردم ميادجولولب ميخوام،دست وپام ميلرزيدامالباموبردم جولولباش كه راحتم كنه وديگه شرمندم نكنه-اماديدم خودشوكشيدعقب-آب شدم-به خودم فحش ميدادم كه آخه اين چه كاري بود-بازم اينقدرسرموانداختم پايينوحرف نزدم تاآخر خودش اومد ولباشو گذاشت رولبام-شكه شدم،ترسيدم-بلدنبودم،شايد2ثانيه طول نكشيدكه لب گرفت بعدمن خودوكشيدم عقب وسرموانداختم پايين-آبروم رفت كه يه لب ساده هم بلدنبودم-بازم اومدجولو-كاملأحشري شده بود-ازتوچشماش راحت ميشدفهميد-به خودم جرأت دادموايندفعه بيشترلب گرفتيم-امابازم من بودم كه عقب كشيدم-8يا9شايدم بيشتراز10باربعدش لب گرفتيم كه هرباربيشتررومون به هم بازميشد-بالب بعدي وبادستام كه ميلرزيد،سينشوگرفتم وفشاردادم-سينه ي چپيشوگرفته بودموماساژميدادم-صداش كم كم درومده بود-نفساش سريع ترشده بود-داشت لباموگازميگرفت-اولين باري بودكه سينه ماساژميدادم،تايكم ازسينش نرم نرم بوداماتقريبأوسطاي سينش يه قسمتي داشت كه ازبقيش سفت تربود(كه بعدأ بهم گفت همه اينجورن)كلي باسينه ي چپيش وررفتم كه گفت فرزاد جان عزيزم فقط يكيوفشارنده-اون يكيم دل داره-دكمه هامانتوشو بازكردم-اينقدرهول بودم نميدونستم چطوردستموبكنم توسوتينش وسينه ي راستيشوبگيرم-مثل ديونه هاشده بودم-آخرخودش واسم درشون آورد گفت بيا-منم شروع كردم به خوردن-اونجوركه فكرميكردم نبوداماخلاصه كلي حال كردموگازشون گرفتم،ميگفت دردش ميگيره اماميگفت بازم گازبگير-بازم من به خودم جرأت دادمودستموبردم سمت كسش-باورتون نميشه به محض اينكه دست زدم به كسش وازروشلوارمالوندمش،كونشوآورد جولوي صندلي وتكيشو داد-ديگه نفهميدم چي ميكنم-همش كسشوماساژميدادم،دكمه شلوارشوبازكرد گفت فرزادبخور-تاديدمش ناجورحشري شدم-واقعأتپل وبزرگ بود-انگشتموگذاشتم لاش،خيس خيس بود-يكم خجالت كشيد-فهميدموبهش گفتم عزيزم من بدم نمياد-بعدشروع كردم واسه اولين باربه كس خوردن-هي ميگفت توروخدابسه الآن ميادفرزادنكن امامن حاليم نبود-اونقدرخوردم تاارضاشدامامن بالاي كسشوميخوردم انگارازپايين كسش آبش اومد كه من هيچ نفهميدم-موهاموكشيدوآوردم بالا-يكم كه رفت عقب ديدم بله صندلي خيسه-دسمال ازتوكيفش درآوردوخودشوصندليوتميز كرد-ديدم داره كيرموماساژميده-خيلي خجالت ميكشيدم خودمو هي ميكشيدم عقب امانخواستم ناراحتش كنم-دكمه هاشلوارموبازكردو كيرشق شده ي من زدبيرون-گفت واي فرزادچه بزرگه-گفت اولين باره ازنزديك كيرميبينه-راستم ميگفت چون پدركيرمنودرآورد-اونقدرگازش گرفت وسرشو فشارداد وزدش كه پدرم داشت درميومد-من فكرميكردم آبم يك ثانيه اي بياد-اونم تودست دخترامانيومد-گفتم بخورش ديگه گفت چشم-ديدم يكمشوگذاشته تودهنش-گفتم پس اين چيه؟سرشوفشاردادم پايين وتقريبأنصف كيرم رفت تودهنش-اومد بالا گفت فرزادخفم كردي رفت توحلقم گفتم دروغ ميگي امكان نداره-خلاصه اين بيچاره30دقيقه كامل كيرمنوخوردوماساژش ميداد وبهش ورميرفت اماانگارآب من نميخواست بياد-حسابي كلافه شده بودم-آخرش هم خودم آبموآوردم-گفتم قبول نيست من طول كشيدپس تودوباربايدارضابشي-اول نخواست قبول كنه امابه خاطرمن گفت باشه-بازم كسشوخوردم-ولي ايندفعه گفت كيرميخواد-منم كيرموكه دوباره شق شده بود گذاشتم لاش-امانميشدبكنم توش-پرده داشت-خلاصه توكونش هم نرفت -بهش گفتم ميخواي پردتوبزنم گفت نه،دوست داري بزنيش گفتم نه عزيزم-خلاصه نشستم كسشوواسش خوردم اماانگشتمم كردم توكونش وعقب جولو ميكردم-اينقدرتنگ بودكه داشت ميمردازدرد-التماس ميكرد انگشتمو درارم كه من بيخيال شدم-آخرش گفت نميخوام آبم بيادوبهم يه آدامس داد كه من نصف آدامسوازدهنم آوردم بيرون اونم اومد يه لب اساسي و واقعأ طولاني وباحال گرفتيم ونصف آدامسوخورد-3ساعت پيش هم بوديم كه واقعأ عالي بود-واقعأ دوستش دارم-اميدوارم خوشتون اومده باشه-ببخشيداگه جزئيات كامل نبودوغلط داشتم،هم باموبايل تايپ ميكنم وهم ساعت 3 نصف شبه وهم خيلي ازاون روزخوب گذشته-بهم قول داده كه بازم بيادواسه سكس البته اين بارخونه خالي چون دوست داره لخت لخت توبغلم باشه-اگه خونه خالي جورشدوايندفعه سكس بهتري داشتم حتمأواسه شماعزيزان مينويسم-بازم ببخشيداگه طولاني شدوكامل نبود.....منبع آرشیو

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#704 | Posted: 1 Sep 2014 23:38

سكس باخاله

سلام من محمد هستم و 20 سالمه خاله ام از من 2 سال بزرگتره و 22 سالشه خونه ما تهرانه و خونه اونا شيراز البته خالم مجرده .از زماني كه يادمه من تو كف سينه هاي خالم بودم و هميشه دوست داشتم بخرومشون ولي جرات نميكردم بهش بگم يا نزديك بشم بهش هر وقت ما ميرفتيم شيراز كلي به ياد سينه هاي خاله و كون خو فرمش خود ارضايي ميكردم .
تا اينكه خاله ام يك ماه پيش اومد تهران خونه ما . تو خونه خيلي راحت بود و لباساي راحت ميپوشيد منم يكسره تو كف بودم و ديد ميزدمش خيلي دوست داشتم بهش يه جور بگم كه تو كف سينه هاشم ولي نميشد ميترسيدم بهش بگم .يه چند روزي گذشت تا اينكه خالم اومد پيشم و گفت ميخواد گوشي بخره ولي نميدونه چه مدلي خوبه و نميدونه از كجا بگير منم از خدا خواسته گفتم با هم بريم برات بخريم خاله ام هم قبول كرد و با هم سوار ماشينم شديم رفتيم بازار موبايل كلي گشتيم و همه مغازه هاي رفتيم تا اينكه خالم يه گوشي انتخاب كرد و خريديم و خسته و كوفته داشتيم بر ميگشتيم خونه .نزديكاي ماشين كه رسيديم ديدم يه دختري داره از پشت صدام ميزنه برگتم ديدم دوست دخترم مهساست داره با عصبانيت مياد طرف فهميدم داستان چيه دفكر كرده بود خاله ام دوست دخترمه وقتي اومد رسيد به ما سلام كرديم و معرفي كردم خاله ام رو يه كم آروم گرفت .بعد با هم سوار شديم و بردم رسوندمش خونه شون و داشتيم ميرفتيم طرف خونه ما كه خالم برگشت گفت شيطون نگفته بودي دوست دخترذ به اين نازي داري ها . منم گفتم چي فكر كردي تازه اين يكيشه . خنديد و گفت آفرين خوشم اومد .خلاصه گدشت و بعد چند روز كه توي دانشگاه بودم خالم بهم اس ام اس داد سلام عزيزم كجايي چيكار ميكني ؟ تعجب كردم چرا خالم با من اينطوري صحبت ميكنه من جواب دادم سلام دانشگاه .دوباره اس داد با دوست دخترتي ؟ منم گفتم نه باز دوباره اس داد گفت به هم زدين ؟ چه زود چرا؟
تو دلم فكري كردم و گفتم آره ازش خوشم نيامد ولش كردم ديدم زنگ زد يه كم باهام صحبت كرد و خدا حافظي كرد .تو دلم قوقايي بود ديگه داشتم به آرزوم ميرسيدم خاله ام هم بدش نميامد خلاصه رفتم خونه و شروع كردم با خاله ام اس ام اس بازي و يه جوري بهش فهموندم كه ازش خوشم مياد و ميخوام باهاش دوست دختر و دوست پسر بشيم اونم گفت قبول يه چند روزي همينطوري با هم اس بازي ميكرديم ولي رو در رو اصلا به روي هم نمياورديم بعد از چند روز تو دانشگاه بودم كه خالم دوباره اس داد گفت فيلم سوپر داري توي كامپيوترت ميخوام نگاه كنم. از تجب داشتم شاخ در مياوردم گفتم دارم ولي تو نميتوني پيداشون كني بذار كه اومدم خونه برات ميريزم تو گوشيت نگاه كني .از دانشگاه سه سوته خودمو رسوندم خونه و رفتم كامپيوتر رو روشن كردم و از خالم رم گوشيش رو گرفتم بهش گفتم وايسا برات بيارم ببين هر كدوم خوب بود رو برات بريزم گفت نه روم نميشه جلوي تو نگاه كنم گفتم باشه برو من خودم خوباشو برات ميريزم رفت و بعد چند دقيقه برگشت رم رو برد .شبش بهم اس داد كه ممنون خيلي قشنگ بودن منم براش نوشتم يه روز بيا با هم توي كامپيوتر نگاه كنيم گفت باشه خبر ميدم بهت .روز بعدش تقريبا ظهر بود داداشم رفته بود مدرسه مامانم هم خواب بود ديدم خالم اومد تو اتاقم گفت بيا نگاه كنيم من زود يه فيلم خارجي كيفيت بالا آوردم و نگاه كرديم تا نصفه هاش كه رسيد مامانم خالم رو صدا كرد و خالم رفت منم موندم تو كف كلي حالم گرفته بود كه خالم اس داد گفت خيلي فيلمش قشنگه مامانتو ميپيچونم ميام همونجا استوپش كن دوباره ميام . بعد از چند دقيقه مامانم دوباره خوابيد و خالم دوباره اومد ايندفعه بهش گفتم اينجوري حال نميده رو صندلي نشستيم تازه صداشم نميشه زياد كرد گفتيم بريم رو تخت من دراز بكشيم نگاه كنيم يه كم من من كرد و بعد گفت باشه رفتيم توي تختم و رو لبه تخت نشستيم فيلم رو ريختم تو گوشيم و با هندزفري گوش ميداديم و نگاه ميكرديم دستمو گذاشتم رو رونش و گفتم خوشت مياد گفت آره . بهش گفت سايز سينه هات چنده گفت 70 گفتم بهم نشونشون ميدي گفت كسي نياد تو اتاق گفتم نترس مامان خوابه كسي ديگه هم نيست تو خونه تاپشو داد بالا واييييييييييييييي چي ديدم يه جفت سينه سفيد و خوردني خيلي ناز بودن يه كم دست ماليشوم كردو و خوردمشون ديدم خالم داره حال ميكنه گفتم دوست داري سكس كنيم ديدم زود شلواركشو در اورد و با شرت دراز كشيد رو تخت منم پريدم شرتشو در آوردم و كس تپلشو خوردم خيلي حال ميداد كسش داغ و خيس شده بود يه كم خوردمش بعد بلندش كردم گفتم ساك ميزني گفت نه بدم مياد گفتم باشه برگرد ميخوام بكنم تو كونت گفت نه دردم مياد لا پايي بزم گفت نه من كون ميخوام از روي ميز يه كردم آوردم و كونشو و كيرمو چرب كردم و كيرمو يواش دادم تو كونش سرش كه رفت توش يه جيق كوچيك زدو با دستش نگه داشن كه بيشتر نكنم تو گفت دردم مياد گفتم باشه دستتو ببر كنار نميكنم تو گفت باشه تا دستشو برداشت با يه فشار نصف كيرمو كردم تو كونش با يه صداي جيق مانند گفت آِييييييييييييي دردم اومد محمد گفتم ببخشيد تحمل كن الان تموم ميشه يه كم صبر كردم تا عضله هاي كونش نرم بشه يه كم كه گذشت شروع كردم به تلبه زدن آبم رو با شدت تو كونش خالي كردم .كيرمو در آوردم و برگردوندمش ازش يه لب گرفتم .گفت حالا تو بخواب من ميام روت كيرم كه تازه خوابيده بود دوباره هوشيار شد خوابيدم خالم هم اومد روم و كيرمو به كسش ميماليد همش ميگفت كاش ميشد بكني تو كسم جر ميداديش ولي حيف كه پرده داشت براي همين اينقد كيرمو به كسش مالوند كه ارضا شد كيرم خيس خيس شد . الان كه درم اين داستان رومينويسم فقط 24 ساعت ازش گذشته و الانم داريم با اس ام اس بازي با هم حرفاي عاشقانه ميزنيم شايد امشب هم بياد تو اتاقم دوباره بكنمش بوس
با خاله با

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#705 | Posted: 1 Sep 2014 23:41

سکس با خواهر ناتنی

سلام به همه ی دوستان عزیز.من آرمینم و 18 سالمه.مامانم مدیر مدرسست و بابم کارخونه دار.یه دختر هم که مثل خواهرم میمونه با ما زندگی میکنه.مهسا که 16 سالشه. وقتی که 10 سالش بود پدر و مادرشو از دست داد و بخاطر اینکه بابام صمیمی ترین دوست بابش بود اونو به فرزند خوندگی قبول کرد.6 سال میشه که با مهسا زندگی میکنیم و اون واسم مثل یه خواهرشده و اصلا من به چشم بدی بهش نگاه نمیکردم.خونه ی ما دوبلکسه و اتاق ها طبقه ی بالاست.یه روز که پدر و مادرم رفتن عیادت عموی بابام،مهسا خونه موند و من هم رفتم کافی نت تا اگه اهنگ جدید اومده دانلود کنم. معمولا 2 ساعت میمونم کافی نت.اینسری هیچی آهنگ نیومده بود.زود برگشتم خونه.توی راه فکر کردم یه خورده مهسا رو بترسونم.واسه همین آروم داخل خونه شدم.دیدم نیستش.اروم رفتم طبقه ی بالا.در اتاقش بسته بود.از سوراخ کیلید نگاه کردم(آخه تختش روبروی در).باورم نمیشد چی میدیدم.دیدم لخت خوابیده رو تخت دارو با انگشت میانیش کسشو میمیاله.فک نمیکردم مهسا همچین بدنی داشته باشه.سینه هاش بزرگ بود و نوکش صورتی بود.بدنش سفید سفید بود و یدونه مو هم نداشت.همینجور که کسشو میمیالید چشاشو بسته بود و لباشو گاز میگرفت و با اون یکی دستش سینه هاشو میمالید.انقدر حشرش بالا بود که سینه هاشو انقدر محکم میمالید که قرمز قرمز شده بودن.کیرم بد جور راست شده بود.یه دفعه یه جیغ کشید و بی حرکت موند.فهمیدم ارضا شده.خواستم برم تو که بلند شد و از زیر بالشتش یه خیار سالادی به چه گندگی برداشت.کرم هم برداشت و کونشو و خیارو حسابی کرمی کرد.به صورت سگی نشست و با دستش میله ی بالای تختو گرفت.بلاخره کونشو دیدم.خیلی گنده بود.خیلی سفید بود.انقدر خودمو مالیدم که ابم اومد.خیارو یه دفعه کرد تو کونش.یه جیغ بلند کشید و شروع به گریه کردن کرد ولی خیارو نکشید بیرون.فک کم میخواست ببینه چه احساسی داره درد کون.بعد شروع کرد خیارو عقب جلو کردن.کم کم گریش بند اومد.همش اه اه میکرد و میگفت جرم بده.جووووون.پارم کن.بعد 10 دقیقه خیارو کشید بیرون.واااای باورم نمیشد.قشنگ داخل سوراخش دیده میشد.دلم میخواست برم تو و بکنمش.بعدش به شکم دراز کشید.چشاشو بست.فک کنم خسته بود.من یه دفعه رفتم داخل.تا منو دید جیغ کشیدو با دستاش سینه ها و کسشو پوشوند.من یه جور وانمود کردم که انگار ندیدم این داشته چیکار میکرده.سریع از اتاق رفتم بیرون.همونجوری لخت افتاد دنبالمو بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن.گفت تو رو خدا به کسی نگو.از خودم جداش کردمو گفتم برو لباستو بپوش کارت دارم.رفت پوشید.رفتم تو اتاقش.بازداشت مثل ابر بهار گریه میکرد.گونشو بوسیدمو گرفتمش تو بغلم.موهاشو نوازش میکردمو بهش میگفتم اشگالی نداره.یه خورده که اروم تر شد باهاش صحبت کردمو گفتم که میدونم نیاز داره و درکش میکنم.اخرش یه بوس دیگه کردمشو از اتاق رفتم بیرون.دو سه روز تو چشام نگاه نمیکرد.دوباره رفتم پیشش و باهش صحبت کردم.کم کم روش بهم باز شد و بعد 2 هفته هر سوالی راجع به مسایل جنسی داشت از من میپرسد.کم کم رابطمون صمیمی شد و بعد 3 ماه بدجوری بهم وابسته شده بودیم.داشتیم عاشق همدیگه میشدیم.وقتی کسی خونه نبود جلوی من راحت میگشت با شلوارک خیلی کوتاه (جوری که افتادگی کونش دیده میشد)و با یه تاپ کوتاه که بالای نافش بود.تا اونموقع ته کاری که به هم کردیم این بود که فقط روی لبشو بوسیدم.اصلا اسمشو لب گرفتن نمیشه گذاشت.یه ماه دیگه گذشت.بابا مامانم قرار شد دو روز برن زنجان ختم دایی مامانم.تابستون بود.صبح حرکت کردن.من هم چون پیش دانشگاهی بودم رفتم مدرسه.ظهر که برگشتم خونه.دیدم به به چه بویی از خونه میاد.دمی درست کرده بود.داخل خونه که شدم خشکم زد.یه لباس فوق العاده سکسی پوشیده بود و خودشو ارایش کرده بود.موهاشم سشوار کشیده بود(یادم رفت بگم که مهسا 165 قدش و50 وزنشه.با پاهای کشیده و دست های ظریف.کونش و سینش یه خورده بزرگ تر از سنش بود که خیلی سکسی ترش کرده بود)لباسش جوری بود که خط سینش دیده میشد.یه دفعه گفت چیه خوشگل ندیدی.من ناخوداگاه بغلش کردمو شروع کردم به لب گرفتن ازش.دستشو گرفتمو بردمش تو اتاقم.انداختمش روی تخت.هوای خاصی بود. دیگه شهوت نبود. واقعا عاشقش شده بودم. گفت: برات جق بزنم. گفتم: نه. با تعجب پرسید چرا؟ . گفتم: چون دوستت دارم. تا اینو گفتم سرشو انداخت زیر و گفت: واقعا دوسم داری. گفتم: آره. سرشو آورد بالا. موهاش رو بینیش ریخته بودن. گفتم:مهسا من عاشقتم و دوستت دارم، پشیمون نمیشی. گفت: من باید آرزوی تو رو داشته باشم. نجیب، دوست داشتنی، قشنگ. گفتم: دیگه بسه.از روی عشق لب میگرفتم ازش و داشتیم با هم عشق بازی میکردیم نه سکس حیوانی!اشک تو چشاش جمع شده بود.پرسیدم چی شده.گفت دوستت دارم و دوباره ازم لب گرفت.از عشق شدید من هم گریم گرفت.بعد . لبشو گذاشت رو لبم. با عشق واسش می‌خوردمش. اون سرشو اورد پایین، زیپه شلوارمو باز کرد. دستشو برد و کیرم رو کشید بیرون، شروع به مالیدن کرد. و وقتی که بزرگ شد، سرشو اورد بالا گفت: اجازه می‌دی؟ . گفتم: ماله خودته. سرشو آروم اورد پایین. و گفت: ارمین فکر میکنی بعد از امروز بازم دوسم داشته باشی. گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه تو تاحالا سکس نکردی معلوم نیست که بعدش پشیمون نشی. گفتم: سکس نکردم درست ولی الان عاشق شدم.دوباره شروع کرد به خوردن. همینطور می‌خورد و سرشو می‌اورد بالا و می‌گفت: جون. . . . گفتم: بسه. گفت: اه بزار بخورم دیگه، گفتم نوبته منه اینا رو ببینم. گفت: اینجوریه پس زود باش. دستم رو از رو لباس به سینه هاش کشیدم. نرم، بزرگ و خوش فرم. باور کنید توی رویا هم چنین لحظه‌ای رو تصور نمی‌کردم.لباسش رو از تنش در اوردم، زیرش هیچی نبود، شروع به خوردن سینش کردم. اینقدر خوردم که دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. با احتیاط دستمو زدم به رو کسش (رو شلوار) یه تکون کوچیک خورد. گفتم: چیه بدت میاد. گفت: نه، امشب ماله خودته. سریع زیپشو باز کردم شلواره تنگو خوشگلشو کشیدم پایین، و شرتشو در آوردم. تا حالا چیزی به این تمیزی ندیده بودم. تمیزیش منو تشویق به خوردن کرد. شروع به خوردن خودش و چوچولش کردم. دیگه داشت موهامو می‌کند. می‌گفت ارمین دوست دارم. باور کنید از حرکاتش داشتم تعجب می‌کردم، فکر می‌کردم این فیلما همش اداست.بهم گفت ارمین میخوام زنت بشم.گفتم چی؟.گفت از کس بکن منو.گفتم پردت پس چی؟.گفت پارسال تو باشگاه وقتی خواستم پاهامو 180 درجه باز کنم پاره شد(!!!!!!!!).مامان هم میدونه.بعد لباسمو در اورد، شلوارم رو هم به همینصورت. باز شروع به خوردن کرد. گفتم: مهسا بسه دیگه ، دیگه ادامه نداد، بعد از چند لحظه بهش گفتم: مهسا می‌خوابی، گفت: چرا، گفتم می‌خوام امشب زنم شی. گفت: من عاشقتم. آروم خوابوندمش، به آرومی سرش رو کردم تو، و یواش یواش عقب جلو می‌کردم. دیگه داشتم تند تند می‌کردم. با دستام پاهاشو زدم بالا، و شروع به کردن، کردم. جلو عقب که می کردم صداش خونه رو پر کرده بود. مهسا هم از سر شهوت داد میزد. از بغل خوابوندمش، و سرشو کردم تو، و جلو عقب می کردم.
بلند شد، گفت: ارمین بخواب. گفتم باشه. به آرومی روش نشست و بالا پایین می کرد. دستام کلا به سینه هاش قفل شده بود. دیگه آهش داشت به جیغ تبدیل می شد. که یک باره دستاش و بدنش به شدت لرزید. کلا ارضا شد. ولی برای اینکه من ارضا شم بصورت سگی خوابید. من از پشت سوراخه کونشو خوردم. گفت: می خوایش. گفتم آره ولی امشب نه. گفت: هر جور دوست داری عشقم. من شروع به خوردن کسش کردم باز داشت، به اوج می رسید. منم همینجور می خوردم.سرشو گذاشتم تو کسش، شروع به تلنبه زدن کردم، اینقدر ادامه دادم که اون یه بار دیگه ارضا شد، دیگه داشتم منم ارضا می شدم. گفتم: مهسا داره میاد. گفت بزار بیاد. گفتم: تو کست. گفت یکی از قرص های مامانو خوردم، بریز دارم می سوزم. تا اومدم همشو ریختم تو کسش. داد زد، ارمین سوختم. وای دارم می میرم. رو هم ولو شدیم. همینجور هم دیگه رو می بوسیدیم. و به با هم حرف می زدیم.
بعد از اون هر هفته دو بار با هم سکس داریم ودیگه نه اون و نه من خودارضایی نمیکنیم.مثل زن وشوهر شدیم و واقا هنوز که هنوزه عاشق همدیگه ایم.
من اولین باره که مینویسم.
دوستان ازتون ممنونم. و خواهش می کنم که ناسزا نگید ممنون میشم.
دوستون دارم! خداحافظ

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#706 | Posted: 1 Sep 2014 23:42

من و خواهرم

سلام به همه دوستان عزيز.منم مثل بقيه كه ميترسيدن اول داستانشونو تعريف كنن بودم ولي كم كم روم بازشد و تصميم به نوشتن اين خاطره زندگيم كردم.من 24سالمه وخواهرم 4سال ازم كوچيكتره.رابطه من با خواهرم از كودكي شروع شد.يادمه دوازده سال داشتم و يه روز گرم تابستون و ساعت 3ظهر بود و خانوادمون همه داخل يه اطاق كه كولر اونجاروشن بود خواب بودن.منم خوابم نميبرد و رفتم تو پذيرايي كه يه اطاق بزرگي بود وتي وي هم اونجابود ويواشكي شروع به گذاشتن يه فيلم سوپر كه از دوستم گرفته بودم ميكردم.اونوقت ها من شهوتي نميشدم چون هنوز به بلوغ نرسيده بودم ولي باز حال ميداد و كيرمو بلند ميكرد.خلاصه يه ربع ساعتي داشتيم نگاميكرديم و بااطمينان اينكه همه خوابن كيرمو دراوردم و باهاش بازي ميكردم.يه دفه بالاي سرمو نگاه كردم ديدم آجيم داره بهم نگاه ميكنه وميخنده!منم خجالت كشيدم و خواستم كيرمو توشلوار كنم كه يهو اجيم كيرمو گرفت و گفت اين چيه كه تو باهاش بازي ميكردي؟گفتم دودوله.اجيم چون به سن بلوغ رسيده بود شهوت رو ميفهميد.خلاصه بهم گفت ميخوام مث اون فيلمه بازي كنيم وگرنه به بابايي ميگم!منم به ناچار قبول كردم و رفتيم تو حموم كه توحياط بود و اون خوابيد روزمين ومنم كيرمو لاي پاهاش گذاشتم و يه پنج دقيقه اي تلمبه زدم و اجيم گفت ديگه بسه و بعدش بلند شديمورفتيم تو خونه!بعداين كار خيلي احساس گناه ميكردم و تصميم گرفتم ديگه هيچوقت اينكارو نكنم.سالها گذشت تا به سن 18سالگي رسيدم.يه دوست دختر داشتم كه هرموقع نياز داشتم خودمو باهاش ارضاميكردم ولي ازشانس بد خونشون رفت كاشان.يه ماه گذشت و خوانوادمون براي سرزدن به فاميل به اصفهان رفتن و من و همون آجيم بخاطر درس و مدرسه باهاشون نرفتيم!شب اول من داشتم فيلم سوپرنگاه ميكردم و اجيم تواطاقش داشت درس ميخوند.ناگفته نمونه من بصورت تفريحي اونم فقط زمستون وبازم فقط شباي برفي يا باراني ترياك مصرف ميكردم.من پيش بخاري بودم و سيخ رو توبخاري ميكردم و تاسرخ ميشد درمياوردم و ميكشيدم.چون عمل نداشتم با چند بار كام گرفتن نئشه شدم.بعدش چت كردم به فيلم سوپر و باحالي كه ترياك زده بودم ولي باز كيرم بلند شد.هي شروع به جلق زدن كردم ديدم فايده نداره.يهو مث برق فكري به ذهنم اومد.من لخت لخت بودم و رفتم دمه در اطاق اجيم،ديدم چراغ خاموشه و خوابيده.يواش درو باز كردم و رفتم رو تختش وكنارش خوابيدم.اول يواش دستمو انداختم رو سينه هاش و بعد رفتم زير پتو و رونشو نوازش كردم،نيمه خواب بود و گفت چي شده داداشي؟گفتم خوابم نميبره و ميخوام پيش تو بخوابم،دستمو رو شكمش و سينه هاش ميكشيدم و ميگفت چي كار ميكني؟گفتم سردمه و ميخوام گرم بشم!فهميد كه لختم ولي بروش نياورد.خلاصه من نوازشامو بيشتر كردم و ديدم داره نفس نفس ميزنه و منم دستمو طرف كسش ميبردم و ديدم كه ديگه داره حشري ميشه!ديدم يهو دودستي سرمو گرفت و لباشو محكم گذاشت رو لبام و شروع به خوردن ميكرد!منم بيشتر و تندتر كسشو ميماليدم.بهم گفت داداشي چرا اين همه سال منو كنار گذاشتي؟ميدوني تو باكارات و بي محليات منو عقده اي كرده بودي و بخاطرهمين چندتادوست پسر گرفتم تا آروم شم ولي همش باشكست بود.منم گفتم آخه گناه بود كه اينكارو با اجيه خودم ميكردم،ولي قول ميدم اينبار جبران كنم.خلاصه ما داشتيم باسينه ها و كسش بازي ميكرديم و بعد لباساشو كامل مث ادماي تشنه ي سكس دراورديم و خوابيدم روش و ازش لب ميگرفتم و بعد گردن و نوك سينه هاشو ميخوردم.كيرم داشت منفجر ميشد!يه كم برام جلق زد و بعد با اب دهانم كسشو خيس كردم هرچند خودش خيس خيس بود و بعد كيرمو لاي پاهاش وروكسش بالا پايين كردم!چون ترياك زده بودم دير ارضا ميشدم و يادمه اجيم چهار بار ارضا شد و منم باكلي فشار و عرق ريختن بلاخره ابم اومد وچون خسته شده بودم متاسفانه دير كيرمو از لاي پاش دراوردم و يه كم آبم رو كسش ريخت و بقيه شي رو شكمش خالي كردم.بعد يه لب طولاني ازش گرفتم و رفتم حمام و خوابيدم_فرداش خيلي ازكارم متنفر شدم و خودمو سرزنشت ميكردم!واسه همين موادو به كلي گذاشتم كنار و خودمو زياد جلوي اجيم نشون نميدادم.دوهفته گذشت و اجيم اومد بهم گفت كه پريود نميشم!رنگم شد مث گچ سفيد و خيلي ترسيدم!بهش گفتم فردا ميريم ازت تست ميگيرم.صبح اماده شديم كه بريم.درراه همش صلوات و دعاميخوندم!باخودم عهد كردم كه اگه به خير گذشته باشه ديگه هيچوقت اينكارو نكنم.تست رو ازش گرفتم و وقتي جواب منفي روديدم از خوشحالي داشتم پردر مياوردم!
اين بود داستان من.دوستان عزيز:سكس بامحارم گناهي است بزرگ.كه ميگن كفارشم هم تو اين دنيا و هم در آخرت بايد بديم!اميدوارم طوري بشه كه همه بتونن با دوست دختراشون حال كنن تا خدايي نكرده فكر سكس با محارم به ذهنشون نياد!
نظرتون رو درمورد اين حرفم حتما بديد!موفق و پيروز باشيد؛

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#707 | Posted: 1 Sep 2014 23:47 | Edited By: shomal

رضا و مامان

سلام من رضا از تهران می خوام داستان خودم و مامانمو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون


پدرم مامانم خیلی اذیت می کرد بیشتر روزها مامانم از دست بابام کتک می خورد بابام با مامانم

مثل یک اسیر رفتار می کرد بیچاره مامانم مجبور بود حتی وقتی که خونه پیش منو بابام هم که

تنها بود به زور بابام پیراهن آستین بلند،شلوار وجوراب کلفت بپوشه حتی بعضی وفتها از ترس

بابام روسری هم می پوشید ، من یکی دو بار بیشتر پاهای مامانمو بالاتر از مچ پاش ندیده

بودم اون هم وقتی بود که بابام رفته بود مسافرت و مامانم اون چند روزی که بابام نبود پیش من

دامن می پوشید تا اینکه من به مامانم پیشنهاد طلاق دادم ومامانم هم که از خداش بود که از

بابام جدا بشه قبول کرد خلاصه بعد از حدود شش ماه دادگاه رفتن دادگاه حکم طلاق مامانم داد

ومامانم از بابام جدا شد بعد ازجدایی مامانم من با مامانم رفتیم یک آپارتمان خریدیم و تصمیم

گرفتیم با هم زندگی کنیم یک روز همینطور که نشسته بودیم با هم تعریف می کردیم بهش

گفتم مامان: تو دیگه باید از حالت اون وقتها که با بابا زندگی می کردی بیای بیرون تو دیگه حالا

آزاد هستی دیگه باید از زندگی لذت ببری گفتش یعنی منظورت اینکه گفتم آره درست فهمیدی

حالا می خوای یا نه ، مامانم گفت می خوام اما چطوری گفتم: فقط کافیه که خودتت بسپری

به من و هرچی من می گم گوش کنی اون وقت همه چیز درست میشه حالا هستی یا نه

مامانم یه کم فکر کرد وگفت: آخه، گفتم: دیگه آخه نداره می دونم اولش یه کم خجالت می کشی

ولی من روت حسابی باز می کنم تو نگران هیچی نباش فقط هرچی من می گم گوش کن بعدش

هم مامانم قبول کرد، فردای اون روز قرار شد من یکی از دوستام بیارم خانه به مامانم گفتم

وقتی که من دوستم آوردم بدون روسری با یه دامن که نهایت تا زانوهات باشه میای پیش دوستم

وجوراب هم نمی پوشی مامانم قبول کرد ولی وقتی که دوستم آمد مامانم بر خلاف آنچه گفته

بود عمل کرد و با چادر وحالتی کاملا" پوشیده برامون چایی آورد بعد از اینکه چایی آورد رفتم

سراغش و گفتم پس چی شد گفت: نه من خجالت می کشم من اینکاره نیستم گفتم مگر قرار

نشد هرچی من می گم گوش کنی حالا همون کاریه که گفتم انجام بده و زود بیا پیش ما، من

اومدم پیش دوستم بعد از چند دقیقه مامانم اومد ولی باز هم اون کاری که گفته بودم انجام نداده

بود فقط چادرش برداشته بود بایک بلوز و دامن و جوراب کلفت، دیگه عصبانی شدم گفتم مامان

بیا بشین وقتی که اومد بشینه یهو عمدا" دستم زدم به چاییم که بریز روی پای مامانم ،مامانم یه

جیغ کوچولو زد من زود جوراباش درآوردم که مثلا" پاهاش نسوزه بعد پاهاش گذاشتم روی میز

که دوستم حسابی دید بزنه بعد گفتم مامان برم یک دستمال خیس بیارم بندازم روی پاهات

رفتم اومدم گفتم مامان دستمال پیدا نکردم روسریت بده، دیگه معطل نکردم و زود روسری رو از

سر مامانم کشیدم ورفتم تا دوستم چند دقیقه ای مامانم دید بزنه بعد از اینکه دوستم رفت به

مامانم گفتم : خب چطور بود دیدی چه حالی داد بهت داد، مامانم گفت:ولی دیگه بسه گفتم:

نه این تازه اولش بود من می خوام حسابی بهت خوش بگذره مامانم گفت : نه دیگه نمی خوام

گفتم :باشه پس منم از این خونه میرم خودت تک وتنها بمون مامانم گفت :نه ولی من خیلی

خجالت می کشم گفتم :خب این طبیعیه ولی من که بهت گفتم، من همه چیز درست می کنم

حالا فردا یکی دیگه از دوستام میارم فردا هم مثل امروز میای اما فردا باید دامنت کوتاهتر باشه

و به جای این بلوز آستین بلند یک تاپ می پوشی مامانم اولش یکم طفره رفت اما بالاخره راضیش

کردم فردا دوستم آمد و مامانم برخلاف دفعه گذشته این بار خیلی راحت همانطور که قرار بود آمد

پیش دوستم ومن از این بابت خیلی خوشحال شدم و بعنوان جایزه شب شام مامانم بردم بیرون

وقتی برگشتیم به مامانم گفتم خب مامان حالا دیگه وقتش که وارد مرحله جدیدی بشیم

مامانم باتعجب گفت:یعنی چی، آروم دستم گذاشتم روی باسنش وگفتم منظورم این هستش

مامانم همین طور خشکش زده بود دوید رفت تو اتاقش و در هم قفل کرد پیش خودم گفتم

مامان جون هیچ نگران نباش اون هم درست می کنم فردا رفتم یکی از دوستامو که توی هلال

احمر کار می کرد آوردم بدون اینکه زنگ بزنم با دوستم که اسمش امید بود وارد خانه شدیم

مامانم یهو از توی آشپزخانه درآمد وخیلی جا خورد مامانم بایک دامن مشکی تا زانوهاش ویک

تی شرت تا آرنجش بود به مامانم گفتم امید توی هلال احمر کار می کنه دیدم بدنت خیلی ضعیف

شده آوردمش یک آمپول تقویتی برات بزنه به امید گفتم آمپول حاضر کن مامانم بردم اون اتاق

و خواباندمش روی تخت و زود دامنش وشورتش کشیدم پایین، مامانم گفت چیکار می کنی من

نمی خوام گفتم تو بخواب با هیچی کارت نباشه امید تا آمد زود مامانم دامنشو کشید بالا من

به امید گفتم مامانم یکم از آمپول می ترسه تو بیرون باش من مامانم از ترس دربیارم امید رفت

بیرون به مامانم گفتم دیگه اطفار نریز توباید این مرحله هم طی کنی مامانم گفت: پس حداقل

یک طرفم بده پایین گفتم مامان من که نمی خوام تو واقعا" آمپول بزنی هدف من این که روی تورو

باز کنم حالا بخواب وبذار من کارم انجام بدم مامانم خوابید ومن دامن و شورتش تا نزدیک زانوهاش

دادم پایین تی شرتشم تا وسط کمرش دادام بالا بعد به امید گفتم بیا تو ،امید خیلی جا خورد که

برای یک آمپول ویتامین من مامانم به این شکل در آوردم خلاصه امید آمپول زد و وقتی تمام شد

گفتم: امید پشت مامانم یه چندروزی خون ریزی می کنه یک نگاهی بکن ببین چیزی سردر

می آری مامانم زود شورت ودامنش کشید بالا گفت نه چیزی نیست رفتم دکتر گفت سالمم

من گفت نه مامان امید تو کارش خیلی وارد هستش بذار یک نگاهی بکنه اومدم که دامن مامانم

بکشم پایین ممانعت کرد ولی من به هر زوری بود کشیدمش پایین بعد گفتم مامان شکمت بیار

بالا مامانم توجهی نکرد خودم دستم انداختم دور شکمش وآوردمش بالا و پاهاش دادم توی

شکمش که حالت قمبل بشه وکون مامانم حسابی جلوی امید باز بشه امید که بعدش نمیامد

دوسه بار به بهانه معاینه انگشتش تانصفه کرد توی کون مامانم آخرش هم گفت که مامانم سالم

هستش ورفت وقتی امید رفت مامانم رفته بود توی اتاقش آمدم برم تو دیدم در اتاق قفل صدای

گریه مامانم از پشت در می شنیدم خلاصه شب وقتی در باز شد رفتم پیشش و یکم دلداریش

دادم وگفتم تو خودت خواستی بیای توی این راه من که به زور نیاوردمت حالا که تا اینجا آمدی

دیگه تا آخرش بیا بعد گفتم حالا دیگه می خوام با هم رابطه جنسی داشته باشیم مامانم گفت:

نه دیگه تا الان هرچی گفتی گوش کردم ولی این دیگه نه ،من مادر تو هستم تو هم پسر من

هستی گفتم چه بهتر تو که دیگه شوهر نداری کی بهتر از من می تونه تورو ارضا کنه حالا

راستش بگو بابا چندبار کوست خورد می دونم هیچی اما حالا من این کارو برات انجام می دم

دامن شورتشو کشیدم پایین افتادم روش شروع به خوردن کردم معلوم بود که مامانم داره خیلی

لذت می بره آخه بیچاره تا حالا هیچ کی کوسش نخورده بود وقتی تمام شد گفتم مامان حالا دیگه

نوبت تو که به من حال بدی برگرد وقمبل کن، گفت نه می دانی از پشت چقدر درد داره بابات

هر وقت از پشت می کردم می مردم وزنده میشدم گفتم: آخه مامان جون از جلو خطرناک

هستش فردا مردم نمی گن این زنه شوهر نداره از کجا حامله شده اونوقتشم یکی،دو دفعه

اول درد داره بعد عادت می کنی اونوقتشم لذتش خیلی بیشتر از دردش فوقش هر وقت که

خیلی دردت آومد میگی در میارم با لاخره با هزار زحمت کیر کردم تو کون مامانم شروع کردم

تلمبه زدن مامانم هرچی جیغ زد و دادو فریاد کرد من گوش نکردم وبه کارم ادامه دادم ودیگه

حسابی مامانم جر دادم حدود سه وچهار بار دیگه هم مامانم از کون کردم ودیگه تقریبا" دردش

نمی آمد یک روز دوستم اومد خانه مون من به مامانم گفتم مامان توباید غیر از من با کسان

دیگه ای هم سکس داشته باشی که دیگه از این حالت یکنواختی بیای بیرون، مامانم گفت نه

اصلا" حرفشم نزن گفتم پس لااقل منو پیش علی(دوستم) سنگ روی یخ نکن علی آمده بود

که من تورو راضی کنم که باهاش سکس داشته باشی من علی صدا کردم علی آمد مامانم

پاشد که بره من جلوش گرفتم یواش گفتم خواهش می کنم لااقل بذار دامنت بکشم پایین مامانم

بازم قبول نکرد ولی دیگه من خیلی خواهش کردم از خجالت دستاش گذاشت روی صورتش

وسرش رو هم گذاشت روی شانه من، من هم تا جایی که دستم می رسید دامن و شورتش

دادم پایین گفتم :بفرما علی آقا اینم کون مامانم که بهت قولش داده بود علی گفت اما قرارمون

چیزدیگه ای بود به علی اشاره زدم که کیرشو بیرون بیاره بعد علی گفت میشه لای کون مامانتو

باز کنم بیبنم توش چیه گفتم :حتما" چرا که نه ،علی لای کون مامانم باز کرد کیر شو کرد تو که

مامانم خواست فرار کنه اما به زور نگهش داشتم تا علی کارش تمام بشه بعد از این ماجرا مامانم

چند روزی با هم قهر بود ولی من بهش گفتم که اگر سکس یکنواخت باشه دیگه مزه ای نداره

وبعدا" هم چندتا دیگه از دوستام آوردم که ترتیب مامانمو دادند خلاصه این داستان منو مامانم

بود امیدوارم که خوشتون آمده باشه ونظرتون بگید شما هم مثل من روی ماماناتان کار کنید

مطمئن باشید که شما هم مثل من نتیجه خواهید گرفت درضمن اینم بگم که من زیاد کون

کردم ولی هیچ کونی مثل کون مامان آدم نمی شه پس حتما"از کون ماماناتان استفاده کنید

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#708 | Posted: 1 Sep 2014 23:52 | Edited By: shomal

خاطره سکس با خاله

سلام اسم من امیر رضاست،من الان ۲۱ سالمه و این داستانی که میخوام براتون تعرف کنم ماله پارساله.
من یه خاله دارم که تقریبا با هم هم سن میشیم،ما از بچه گی هم بازی بودیمو توی خاله بازی با هم حالی هم میزدیم این واسمون عادی شده بود ،حااقل ماهی دوسه بار با هم حال میکردیم اما یکی از اون سکس ها که برمیگرده به پارسال و آخرین سکسمون خیلی بهم حال داد بعد اونم ذیگه خالم به حساب خودش توبه کردو دست از سکس با من یکی که کشید با بقیه رو دیگه خدا داند.
داستان از این قرار بود که یه روز بابام اینا واسه کار اداری رفتن تهران که دوروزه برگردن منم از خدا خواسته اولین چیزی که به ذهنم رسید پیام دادم که میای خونه ما قلیونی بزنیم،گفت عصر بیا دنبالم منم عصر رفتم دنبالشو آوردمش خونه ،قلیون رو چاق کردم نشستیم با هم کشیدیم منم یه فیلم هالیوودی گذاشتم که هر از گاهی یه لب از هم میگرفتن،خلاصه دستم رو گذاشتم رو دستش اونم دستمو محکم فشار داد منم تا این چراغ سبز رو دیدم سریع رفتم جلو ازش یه لب گرفتم تو همون حال انداختمش رو زمین یه پنج دقیقه ای داشتم به حالش میاوردم گوشش رو میخوردم گردنش رو میبوسیدم اونم حسابی حشری شده بودو منو محکم فشار میداد،بعد بنلش کردمو انداختمش رو تختم تو همون حال با دستاش تی شرتم رو در آورد منم تاپ اونو زدم بالا سوتینش رو هم دادم بالا سینه هاش رو خوردم،خیلی حسری شده بود خودش دست زد تاپشو با سوتینش رو همراه در آورد منم شلوارکم رو در آوردم ،کیرم حسابی شق شده بود با ححالتی وحشیانه شورتم رو داد پائین منو خوابوندو شروع کرد به ساک زدن وقتی دیدم داره آبم میاد بلند شدم گفتم بسه ضدحال میخوریم دکمه های شلوارشو باز کردک شورتشو که با سوتینش ست بود رو هم در آوردم یه لحظه سرم رو بردم جلو که بخورمش ولی نتونستم آخه خیلی از این کار بدم میاد،اونم که میدونست بدم میاد گفت مجبوری برو سراغ کار اصلی که دارم میترکم،منم از خدا خواستم پاهاش رو دادم بالا طبق کتاب تنظیم خانوادم تو دانشگاه یه بالشت گذاشتم زیر کمرش بعد با کرد کونش رو چرب کردمو کیرم رو گذاشتم درش چون زیاد نمیذاشت بکنم توی کونش آروم فشار آوردم که یه دفعه دیدم با دستش کیرم رو داد جلو ، کیرمم که حسابی چرب شده بود تا تهش رفت توش خیلی تعجب کردم ولی بیخیال شدم شروع کردم به تلمبه زدن وقتی دیدم داره آبم میاد کشیدمش بیرون با دستم تهش رو محکم فشار دادم بعد به پشت خوابیدم اونم اومد رو سینه ام آروم کونش رو داد بالا منم کیرم رو تنظیم کردم بازم تا ته کردم توش دیگه هر دومون خسته شده بودیم خودش شروع کرد به تلمبه زدن منم داد میزدم بزن داره میاد اونم که حسابی حشری بود گفت با دستات سینه هام رو بمال منم اینکارو کردم تا یه دفعه احساس کردم آبم اومد اونم که ارضا شده بود با همون حال خوابید روم یه ده دقیقه ازش لب گرفتمو نوازشش کردم به امید اینکه ازم زده نشه تا دوباره هم بتونیم حال کنیم ولی دیگه از اون روز پا نداد هر وقت بهش پیام دادم یا زنگ زدم پیچوند......منبع آرشیو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره سکسی ارسالی jalallooti

داستان مال یکسال پیشه - عمه ام ازدواج نکرده بود و حدود ۳۳ سال داشت . من ارتباطم باهاش خیلی خوب بود ولی هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین اتفاقی برام بیافته . اون همیشه پیش من خودشو حفظ میکرد و خیلی رننده پیشم لباس نمیپوشید هر وقت منو میدید یه خورده لباساشو جمع و جور هم میکرد .
یه روز که رفتم خونشون هیچکی نبود . دیدم با یه لحن خاصی باهام صحبت میکنه . خیلی ناز میده . وقتی با من حرف میزد خنده های شیطنت آمیزی میکرد .و اتفاقا اونروز نسبت به روزای قبل لباس نازکتر و راحتتری پوشیده بود که من یه خورده تعجب کردم .
من تو حیاط بودم که منو صدا کرد بعد برام چایی آورد .بعد دیدم خودشو باد میزنه و میگه خیلی گرمه و چند تا از دکمه لباسشو باز کرد و بطوریکه کرست و سینه اش مشخص بود . من هم تعجب کردم و نفسم تندتند میزد هم آمپرم یه خورده زد بالا که سعی میکردم یه جوری بشینم که نشون نده آبروریزی بشه طرف بگه چه برادرزاده بی ظرفیتی دارم .
بعد دیدم یه ده دقیقه ای پیداش نیست منم کم کم داشت قضیه یادم می رفت آمپرم هم خوابیده بود که دیدم عمه با یه آرایش غلیظ اومد کنارم نشست .
بهد شروع کد به حرف زدن و هی تکون میخورد یه جورایی هی خودشو به من می مالوند و آمپرم رو برده بود روی ۱۰۰ که دیگه راهی برای مخفی کردنش نبود .دیگه فهمیده بودم مه بعله . من دلمو زدم به دریا و یواش دستمو مالوندم به سینه هاش .بعد یهو ترسیدم نکنه یه چیزی بهم بگه و من عوضی متوجه شده باشم . ولی خدا رو شکر درست حدس زده بودم و عمه ام اونروز داغ داغ بود .
من با مالوندن سینه هاش شروع کردم . بعد لباسشو درآوردم از عقب مشغول شدم .یه ۱۵ دقیقه تلمبه زدم و کار رو تمام کردم . هنوز ۵ دقیقه از اتمام کارمون نگذشته بود که مادربزرگم با اون یکی عمه ام اومدند .
ــــــــــــــــــــــــــــــ
خاطره سکسی ازvbyes
این داستان خیلی داستان جالب و واقعی هست.
من سه تا عمه دارم که هر سه تا شوهر دارن.هر سه تا عمم کون گنده هستن و هیچ وقت جوراب نمیپوشن و کف پاهاشون هم همیشه کثیف و سیاهه.من خودم وقتی کف پاهاشون رو دیدم چرکی و سیاه بود.مامانم رابطه خوبی با عمه هام نداشت و از عمه هام خوشش نمیومد.تا همین چند روز پیش دلیله این که مامانم از عمه هام بدش میومد رو فهمیدم.چند روز پیش عمه هام ناگهان سه تایی اومدن خونه ما.من که حوصلشون رو نداشتم توی اتاقم موندم و به مامانم گفتم بگه من نیستم.حدودا 10 دقیقه ای گذشته بود که دیدم مامانم داره به عمه هام فحش میده.بالای در اتاق من پنجره داشت و کامل میشد توی هال رو دید.وقتی از پنجره نگاه کردم دیدم یکی از عمه هام کف پاش رو گرفته جلو صورت مامانم
مامانم هم داشت کف پاهاش رو به زور بو میکرد و میلیسید.واقعا نمیدونم مامان بیچارم چی میکشید اخه کف پای عمم خیلی سیاه و چرکی بود.اون دو تا عمم هم کف پاهاشون رو گذاشته بودن روی بینی و چشمهای مامانم.کف پاهای عمه مریم هم سیاه بود و ناخون های پاش هم کوتاه نکرده بود و زیرشون پر از چرک بود.مامانم بدون این که حرفی بزنه کف پای سه تاشون رو لیسید و تمیز کرد.دیدیم که کف پای سه تاشون خیلی تمیز تر شده بود.
بعد دیدیم که عمه فاطمم به اون دو تا عمم گفت لای کونمون هم بدیم لیس بزنه.مامانم که این حرف رو شنید خواست فرار کنه ولی عمه هام گرفتنش و دست و پاش رو با روسریشون بستن.بعد عمه مریمم لای کونش رو باز کرد و آورد جلوی صورت مامانم و گفت که اول لای کنم رو بو کن.مامان هم در حالی که اشکش در اومده بود دماغش گذاشت لای کون عمه مریم و شروع کرد بو کردن.بعد زبونش رو در اورد و گذاشت توی سوراخ کون عمه مریم.حالا نخور کی بخور.معلوم بود که مامانم دفعه اولش نیست که این بلا سرش میاد.معلوم بود که چند بار دیگه هم از کون عمه هام خورده بود.

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
#709 | Posted: 2 Sep 2014 00:21

مادر زن

سلام ،خيلي خلاصه و رك خدمت دوستان عرض كنم كه:اسم من ..... ولي سنم 22 هستش .ماجرا بر ميگرده به دوسال پيش.من 10 ماهي بود كه ازدواج كرده بودم و پدر زن من در حوالي اصفهان وسط بيابان يه كارخانه شن پيدا كرده بود و در حال بهربرداري از اون بود و چون كم ميومد خونه قرار شد پنجشنبه من و همسرم به اتفاق مادر زن 33 ساله گرامي بريم پيشش و تا جمعه عصر اونجا باشيم.حدود دو ساعتي تو راه بوديم كه رسيديم اونجا.تا ساعت 11 شب هر جوري بود خودمونو سرگرم كرديم تا اينكه وقت خواب شد .من و همسرم آخر اطاق كنار هم خوابيديم و بقيه هم كمي آن طرفتر خوابيدن.و چون پدر زنم مداوم ميخاست برود بيرون سرك بكشد تو اطاق كناري خابيد تا رفت وآمدش مزاحم ما نشود.من نيم ساعتي خابيدم وبعد با صداي سگ بيدار شدم ،نميدونم چه خابي ميديدم كه وقتي از خاب پريدم كيرم راست شده بود.ديدم كه كون زنم به طرف منه دست به كار شدم.اول با مالوندن لاپاش و كوسش آمادش كردم و كم كم كارمو شرو كردم.دو تا چيز باعث تعجب من شد ولي به آن اعتنايي نكردم1-حس كردم كمي باسن زنم بزرگتر شده و2-زن من وقتي ميخاستم از پشت بكنم دردش ميگرفت و هي تكان ميخورد تا منا منصرف كنه ولي اونشب اينكارو نكرد.منم فكر كردم داره تحمل ميكنه تا كسي چيزي نفهمه.كار من تمام شد و تمام آبم رو ريختم تو كون زنم.صبح من دوباره با صداي سگ زود بيدار شدم ديدم كه مادر زنم كنار من خوابيده و زنم اون طرف مادر زنمه.طنم شروع به لرزيدن كرد و سرم درد گرف .سريع از اطاق زدم بيرون و نميدونستم چيكار كنم تو محوطه قدم ميزدم و داعم به اين فكر ميكردم كه چطور شد جاي زن من با مادر زنم عوض شده.؟چطور مادر زنم در موقع سكس بيدار نشد؟اگه بيدار شده چرا ممانعت نكرد ؟و..... تا يك ساعت اونجا پرسه ميزدم تا اينكه من را صدا كردن كه بيا صبحانه بخور.سر سفره غذا هيچ نشنه اي پيدا نكردم كه برخورد مادر زنم نسبت به من تغيير كرده باشه.كاملا معمولي طوري كه باورم شد كه اشتباهي در كار نبوده و اينجور احتمال دادم كه صبح جاي اونا عوض شده ولي باز هم چيزايي بود كه مطمئن نبودم.بد جوري گير كرده بودم ميترسيدم از خانومم بپرسم كه ديشب كجا خابيدي و غيره .8 روزي شد كه به صورت ماهرانه پي بردم كه اونشب مادر زنم رو كردم و سر شب زن من دستشويي پيدا كرده چون ميترسيده بيرون بره و من هم ثل خرس خواب بودم مادرش همراش رفت بيرون و موقع برگشتن چون زياد تو اطاق تاريك بود حساس نشده بودند كه كي كجا بخابه و بعد ...........واي نميدونستيد كه وقتي فهميدم مادر زنم رو كردم چقدر خوشحال ولي دلواپس هم بودم چون اصلا بهش نميخورد و خيلي شوهر دوست بود و از طرفي هم در رفتارش هيچ تغييري نبود دو حالت داشت1-يا اينكه بازيگري ماهر بود و ميخاست كسي نفهمه2-يا اينكه فكر ميكرد من از روي اشتباه اين كارو كردم و اگر ميدونستم هيچ وقت دست بكار نميشدم(غافل از اينكه يكي از آرزوهاي من بود).حالا مونده بودم چجوري حاليش كنم از طرفي روم نميشد تا اينكه يه روز شنبه صبح كه همه ميرفتن مدرسه و سر كار .فقط مادر زنم مونده بود خونه.برا كاري رفتم در زدم در باز بود ولي كسي نبود رفتم تو وسائل رو بزارم و بيام بيرون كه متوجه شدم تو حمومه.پنجره حموم باز بود نزديك شدم كه تو حمام را ديد بزنم سرش رو از حموم بيرون كرد و گفت :پدر سوخته دختر منا از عقب ميكني؟اگه ميدونستم مثل پدر زندي هيچ وقت دخترمو اسيرت نميكردم و ......من هم از خجالت خيس عرق شده بودم و نفسم بيرون نميومد تا اينكه گفتم حالا يه شب جور دخترت رو كشيدي!!!!اين قدر منت ميزاري و فرار كردم .كه از حموم اومد بيرون و دنبالم كرد و ميگفت انكار خوشت اومده خوش اشتها.با هم گلاويز شديم و كم كم دعوامون به لب گرفتن و لمس كردن همديگه تبديل شد.نميدونيد چه حالي داشت مادر زن خوشكل و كار پشته من لخت تو بقلم داشت برام ساك ميزد جوري كه انگار داشت تمام وجودم را ميكشيد تو دهنش.بهش گفتم يكم به دخترت ياد ميدادي.اونم نامردي نكرد و كيرم رو گزه گرفت طوري كه كل ماجرا برعكس شد و نعشگي اون از سرم پريد.خلاصه يه سكس دوروست و حسابي با مادر زنه انجام دادم كه رب و ربشو ياد كنه.از اون موقع بود كه رابطه من با مادر زن شدت گرفت طوري كه از زنم بيشتر ميكردمش و هيچ كس هم شك نميكرد.خودش كه ميگفت تا حالا با هيچ كس نبوده و اونشب هم نميدونه چطور شده كه از خودش واكنش نشون نداده .خوشتون اومد.واقعي نبود......منبع آرشیو

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     

#710 | Posted: 2 Sep 2014 00:23

مهســــــــــااا

داستان من مربوط به ۲ سال پیشه اما گفتم بد نیست شمام بدونید .


منو تو خونه مهسا صدا می کنن. از مشخصاتم قد ۱۸۰ وزد ۷۶ خلاصه تیپو هیکلم خوبه .کونم گندوگوشتیهمن یکی یدونه خونمون هستم پدرم بمن خیلی علاقه دارو و هیچ وقت نشده با تندی بام برحورد کنه . از بچه گی همیشه منو رو پاهاش میشوند و بهم غذا می داد اخه مادرم یا سر کار بود یا مشغول کاراش تو خونه . بابام تا سن ۱۳ سالگیم خیلی باهام شوخیو بازی می کرد اما بعد اخرین ما سفرش که ۴ ماه طول کشید و برگشت انگار دیگه اون دختر نازو کوچیک نمیدید منو . منم تو روزهای اول که همش منتظر شوخی هاش بودم خیلی برام سخت بود حتی ۲ ۳ با ر خودمو لوس کردم که نازم کنه اما انگار من دخترش نبودم ..خلاصه با گذشت زمان من به واقعیت سکس پی برد بودمو اصلا اهل دوست بازی نبودم بعد قبول شدن تو دانشگاه و تموم شدن ترم اول به خونه برگشتمو با اون حس که چرا همه به کاری مشغولنو من به چشم نمیام تو ذهنم اومد .. خواستم با مادرم نزدیک شم دیدم از سفر کاریش که ۲ روزه هست حرف میزنه بیخیال شدم . خلاصه روزه رفتن مادرم رسیدو مامانم رفت من بودم و یه خونه تکو تنها خیلی سعی کردم نظر بابامو جلب کنم که یبار دیگه بم بفهمونه دسم داره که بلاخره قبول کرد که یروز مرخصی بگیر وه باهم به بیرون بریم . شب روزی که بابام مرخصی بود خیلی خوشحال بودم واسم جالب بود بابام چیکار می کنه . خلاصه صبح شد و من زور تر از بابام بیدار شدمو. رفتم بیدارش کنم پتو رو کشیدم رفتم روشش از اونجایی که انداممیکم پوره انم سری بقلم کردو دستشو پشتم گذاشت نمیدونین چه احساس خوبی داشتم همید طوری روش خوابیدم تمام سینهام رو سینش بود هفمیده بودم که سینه هام داره له میشه که از روش بلند شدم دیدم بابام نمیزاره خیلی خوشهال شدم دیدم کامل اروم شده و داره با موهام بازه می کنه البته متوجه شدم که یکم یه طوری شده بروم نیاوردم چون اصلا حتی یه درصدم فکر نمی کردم بابام هم میتونه بم احساسی داشته باشه . خلاصه از روش بلند شدم رفتم که صبحانه رو اماده کنم اما بابام که بی حال شده بود یکم دیر تر امد بعد گذشت ۳۰ دقیقه صبحانه اماده شدو بابام هم با لباس خوابش که یه شروارکو یه تاپ بود امد نشست رو صندلی شرو کردیم به خوردن که بابا شیکر خواستو من بلاند شدم که براش ببرم نمیدونم چرا یحو مثل بچگی هام رفتم رو پاش نشستم بابام مه داشت لقمه می خورد تو گلوش پرید و منم با دستم همین طور که رو پاش بودم بهپشتشت می کبیدم . خلاصه بعد اینکه حالش جا امد گفتم باید مثل قبل نازم کنیو رو پات بشینم انم با یه لهنه اجیبئ با لبخند گفت من ایتوری همش میپره تو گلومو میمیرمااا بهم خندیدیمو حرف می زدیم منم رو پا اینورو انو می رفتم کامل لپهای کونم روی رونه پاش بودو با حرکات من از هم بازو بسته می شد بعد گذشت ۱۵ دقیقه خودش رونه پاهاشو بازو بسته میکرد و سرشو رو شونم گذاشته بود که ناگهان لای کونم احساس یه چیزی کردم که بحالت خمیده بود بابام هم دستشو دورهشیکمم حلقه زده بود چند باری به سینه هام خورد اما گفتماتفاقی بود اما این سفتهث لای کونم چی بود اصلا فکر نمکردم که یه بابا به دخترش نظری داشته باشه تو این افکار بودم که گفتم بیخیال امروزه با این افکار خراب نکم. که یحو بابا دره گوشم گفت خیلی وقته خوب ندیدمت برگرد ببینمت امدم بلند شم که گفت روپام طوره بشین که ببینمت دخترم منم بلند شدمو موفه بلند شدن دیدم که کیره بابا هم از جاش درومدو سیخ واستاد تو دلم یه احساس ترس و دلهره بوجود امد اما یه پامو دادم یه طرف پا بعدیمم یطرف دیگه بابام هم کمکم کرد بشینمو دستاشو به زیره بقلم بردو نشوند رو پاش دقیقا کیرشو لا پام جادادو نمو می بوسید بعد از بوسیدنم دستشو دوره کمرم حلقه کردم منو کشید جلو با این کارش یه تلمبه خوب لاپام زدو من چون دقیق لای کسم بود احساس لزت زیادی کردم اما بازم توشک بودم از حرکات بابام معلوم بود که حشری شده من می خواستم اون حسو دوباره تجربه کنم که دستمو تنداختم دو گردن بابامو خودمو کشیدم جلو خدمو بلند کردمو رها کردم من کون نرمی داشتمو لوپ های کونم کامل با شده بود بابامم با این کارم دوبار محکم تلمبه زد دیگه متوجه شده بودم که بابام حوس دخترشو کرده منم تحریک شده بودمو احساس گرما می کردم . احساس میکردم شرتم خیس شده تو همین حال بودم که ایفون زنگ خوردو منم از رو پای یبابام بلند شدم کامل کشیده شدم کیره کلفتو بلند بابامو احساس کردمو موقه بلدن شدم دیدم که کامل سیخ شده یه روی خودم نیاوردمو فتم دیدم پستچی امده و یه بسته خیلی بزرگ اورده تحویل گرفتمو امدم بالا دیدم بابام تو اشپزخونه نیست دیدم یهو پرید جلومو گفت عزیزم مبارکت باشه البته کیرشو رو شکمش صاف کرده بود که معلوم نشه اما فهمیدمو پریدم تو بقلش انمو تا می تونست سینهامو مالید به سنیش و رفتم رو اتاق که بازش کنم باورم نمشد بابام برام همون تابلویی که عاشقش بودم خریده بود یعنی انقدر بم توجه می کردهه من... تو این افکار بودم که کارای امروز ش یادم امد منم باید خوشحالش می کردم رفتم یه شروارک چسبان که کونو کسمو کامل نشود میداد پوشیدم یه سوتین خوب بستم که سینه هام کامل ایستاده بهشه و یه تاپ انقدر صبر کردم تا ناهار شدو صدام کرد اول ازش تشکر کردمو میدیدم کامل هواسش مه کنو سینه هامه منم بیشتر به پشت وامیستام که هرچی میخوات ببینه بالاخره بابام بود خلاصه همهچیو اماده کردمو امدم که بشینم بابام گفت نمک یادت رفت .نمک هم تو کشوی پایین بود و باید خم می شدم اخه قدم بلنده. منم کامل خم شدمو ک.نمو دادم بالا که خط کسمم معلوم شد از لای پام بابامو میدیدم که به کونم خیره شده خلاصه برداشتمشو بهش دادم که گفت یعنی نمخوای بابا بهت غذا بده منم از خدا خاصه لوش کردم خودمو گفتم ارزومهههرفتم رو پاش بشینم که گفت مثل صبح بشین ببینمت منم نشستم رو پاشو به بهونه بد بودن جا کامل با کسم کیرشو کی رو شکمش ساف کرده بود میمالوندم که سرشو رو شونهام گذاشتو با این کارم نفسش تند می شد که یحو لبش به گردنم تماس پیدا کرد ناخدا گاه گردنمو کج کردم حس عجیبی بود بابا هم ایندفه دستشو رو لپ کونم گذاشته بود بازو بسته می کرد که گفت بابا من گشنم نیست اما امروز باید همیشه تو بقلم باشی منم بوسیدمشو گفتم چچچچشم بابایی بعد گفت الان می خوام دراز بکشم بلند شدو گفت باهم بریم هر دو سرپا ایستادیمو بابام امد پشتتم که دیدم یه چیره سفت لای پام فرو کردو منم چیزی نگفتم اما فهمیده بود که منم مشکلی ندارم وهمین طور که لاپام بود بطرف اتاق خواب رفتیماول منو به پهلو خوابوند بعد خودش به پشت من امدو ایندفه کیرشو بیرون اوردولای کاپ کردو انو تا می تونست فرو کرد لای پام احساس خوبی داشتم که دیدم سره کیره بابام از جلو پا زد بیرود با تلمبه زدن من تمامه شرتم خیس شد که بابام فهمیدو گفت بابایی خیلی گرمته شده شلوارکتو در بیار که راحت استراحت کنی منم اروم درش اوردم دوباره تلمبه ها شرو شد دیگه بابا با لوپهای کونم کامل بازی می کرد که یدفه دستشو لایه سینهام هس کردم نفسم بند اومده بود چنان محکم میمالودن مه داشتم دیونه می شدم سینهامو از زیره سوتین بیرون اوردو با نوکشون بازی می کرد منم خودمو کامل بی حرکت کرده بودم که دیدم بابام ارومشرتمو پایین می کشه تا زیره زانوهام پایین کشیدو با صورت لای لپ کنمو میمالونو سوراح کونمو لیس میزد خیلی خوشم امده بود یهک ربعی اینکارو کرده منو رو شکم خوابوندکیرشو یک بار کامل لای پام کرد انقدر بزرگ بود که کامل لای کسمم کشیده شد با دوتا دستش لپهای کونمو با کردو حسابی توف کاریش کرد احساس می کردم نمی تونم سورا خ کونمو ببندم که یهو سره کیرشو رو سوراخم حس کردم اروم اروم فشار میدا د وافعا دردم گرفته بود که سرش کامل رفت اروم اروم شروع به تلمبه زدن کرد کمکم کل کیرشو تو کونم کردو حسابی تلمبه می زد اوایل درد میکرد اما بعد ۵ دقیقه به لذت تبدیل شد تلمبه ها محکم تر می شدو یحو بابام تا ته کیرشو کرد تو که خیلی دردم گرفتو با جیغ من ابشو تو کونم خالی کرد و اروم کیرش کشید بیرونو به یک بار بازی با کونم کل ابه بابام از کونم خارج شد بعد بابام حسابی منو ناز کردو منم از شدت بی هالیو گرسنگی خوابم برد ....

فانتزیته باشی برام مخاطب خــــــاص...!
ولی بدون ما ی مخاطب خاص داریم ک اون بالــــــاس...
اسمش خــــــداس...
پرچمش تو آسمــــــونـــــاس...
     
صفحه  صفحه 71 از 77:  « پیشین  1  ...  70  71  72  ...  76  77  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.