|
« قسمت نهم » رسیدیم خونه و بعد نهار شیف کارم شروع میشد... رفتم سرکار و دوباره مواقع بیکاری میرفتم تو فکر... به اتفاقات امروز فکر میکردم... اینکه چی گذشته بود توی آتلیه! بدشانسی اینکه تو آتلیه دوربین نیست... یعنی نمی تونن بذارن چون اونجا از عروس و داماد عکس میگیرند طبیعتا نباید دوربینی باشه... احتمالا داشتم کم کم نگران الهام و کاراش میشدم... ولی بازم کوتاه میومدم... دلیلشم هنوز هم نمی دونم چیه! چرا از کنار این مسائل میگذشتم... چون بعضی وقتا خودم هم خطایی ازم سر میزده... اینکه تو خیابون و اینور و انور زنای مردم رو دید میزدم ، یا اینکه نگاهم با ساناز و ندا خانم نگاه معمولی نبود ، یا اینکه تو سایت های سکسی عکس و فیلم میدیدم ، یا اینکه بعضی وقتا که خیلی فشار روم بود خودمو ارضاء میکردم ، یا اینکه بعضی وقتا تو شلوغیای بازار سعی میکردم خودمو به بدن برخی زنا بزنم و لمسشون کنم ، یا یا... چندین دلیل متفاوت میاوردم که میشد گفت در حق الهام بدی میکردم... ولی بازم تا حالا اینقدر بهش بدی نکرده بودم که اون داشت برا خودش حال میکرد و خیانت... ممکنه برخی خطاهاشو بخشید و ازش چشم پوشید... دستمالی شدنش تو شلوغی ها ، یا پوشیدن مانتوی تنگ و نمایش کونش به ملت ، یا پوشیدن لباس های سکسی و باز جلوی محمد آقا و کامران خان ، یا یا... ولی دلیلی نبود که اون بخواد برا کامران ساک بزنه... بار اول تو خونه خودمون که مثل اینکه کارشون ناتمام ماند ولی بار دوم تو آتلیه که از دوربین متوجهش شده بودم مطمئن بودم ساک زده و کامران خان هم ارضاء شده... من که 2بارشو متوجه شده بودم... یعنی ممکنه بیشتر از این هم براش ساک زده باشه؟!! به هر حال الهام اینکارو کرده بود و کاریش نمیشد کرد... می تونستم ازش بگذرم و می تونستم بهش بگم و... ولی باز بیخیال میشدم مخصوصا موقعی که اون حس لعنتی میومد تو مخم و به الهام اجازه میدادم حالشو بکنه و هر کاری دوست داره بکنه... شب شیفتم تموم شد و اومدم خونه... خسته و کوفته بودم... الهام هم اومده بود... رفتم دوشی گرفتم و نشستم جلو تلویزیون... فرداش که قرار بود شب برم سرکار می تونستم تا لنگ ظهر بخوابم... الهام هم طبق معمول چایی اورد و نشست کنارم... هادی هم خوابونده بود... بعد نیم ساعتی که چایی رو خورده بودیم الهام گفت : مهران یه چیزی ازت میخوام قبول میکنی؟ با خودم گفتم یعنی چی میخواد! لابد میخواد من دیگه نیام تالار تا راحتر کارشو بکنه! نکنه باز میخواد لباس بدتر از اینی که داره بخره و تا میتونه سکسی بچرخه! یا... چی میخواد!؟! گفتم : بگو عزیزم گفت : راستش چطوری بگم... یه کم من من کردم گفتم : راحت باش بگو عزیزم... گفت : راستش ازت میخوام تو تالار بذاری من برات ساک بزنم... چییییییییی! یعنی چی عزیزم! مگه جا قحطه تو خونه اینکارو بکن... نه مکان عمومی... کسی میبینه آبروم میره... گفت : آخه بعضی وقتا خیلی داغ میشم دوست دارم تو مکان عمومی که هر لحظه ممکنه کسی بیاد ، با ترس برات ساک بزنم... عجله ای... یعنی چی! اینا چه حرفی بود که الهام میگفت! این دیگه چه حسیه... لابد فیلمایی که میبینه از خودش بیخود شده و حاضر هر کاری بکنه... نکنه بخاطر داغیش برا کامران ساک میزنه... خوب اگه من اینکارو بکنم و اگه اینجوری خودشو خالی میکنه پس بهتره برا من ساک بزنه نه برا کسی دیگه... قبول کردم... فرداش ساعتای 9 با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم... کامران خان بود... گفت : ساعت خواب مهندس! کی میاین؟ یه دونه چک هست باید نقدش کنید... گفتم : الان میام... یه چایی و صبحانه ای خوردمو و هادی بردم خونه مامان... رفتم تالار... وارد سالن که شدم ندا خانم و الهام بودن... رفتم اتاق کامران خان... بعد از احوالپرسی و گرفتن چک رفتم بانک... زیاد کارم طول نکشید... برگشتم تالار و رفتم پیش کامران خان... ازم تشکر کرد و منم اومدم بیرون... ندا خانم گفت : الهام خانم گفتن هر وقت اومدین برین پایین پیششون... رفتم پایین... ساناز خانم هم بود... رفتم پیش الهام و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن... ساناز رفت بالا و منو الهام رو تنها گذاشت... الهام خندید و گفت : قولت که یادت نرفته؟ گفتم : نه ولی میترسم کسی بیاد و آبرو ریزی بشه... گفت : حواسم هست میریم اون گوشه هر کی بخواد بیاد مطمئن باش بی سروصدا نمیاد... میفهمیم باشه! چیزی نگفتم... راستش بدم هم نمیومد هر چند بیشتر میخواستم باعث بشم که الهام دیگه خطایی ازش سر نزنه... دستمو گرفت و برد کنار ویترین و نزدیک ورودی که اگه کسی بیاد متوجه بشیم... سریع جلوم زانو زد و زیپ شلوارمو باز کرد... کیرم هم شروع کرد به حس پیدا کردن و تا وقتی که کیرمو درآورد دیگه کاملا سیخ شده بود... گفت : چته صبر کن شروع کنم... لبخندی زدم... اول سر کیرمو بوسید و زبون میزد... کم کم سرکیرمو کرد دهنشون و مزه مزه میکرد... خیلی با آرامش و با احساس... مثل حرفه ای ها... خیلی خوب یاد گرفته بود... فقط امیدوار بودم کسی نیاد... کیرمو کم کم میکرد تو دهنش و درمیآورد... خیلی فشار بخودم میاوردم که آبم نیاد... کیرمو بیشتر میکرد دهنش و جلو و عقب میکرد... بعد شروع کرد به مالیدن سینه ها... چشاشو بسته بود خیلی آروم هووووووووووووووومممممم... دیگه داشت آبم میومد... خیلی حشری شده بود... با خوردن کیرم خیلی روش تاثیر گذاشته بود... گفتم الهام آبم داره میاد... کیرمو بیشتر میکرد دهنش و بیشتر لفتش میداد... دستمو بردم پشت سرش... خیلی آروم نفس میکشیدم تا صدام درنیاد... آههههه هههههههههه ههههههه داره میاد آآآآآآآ آآآآآآآآآآآآ ههآآآههههههههههههههه آبم اومد... خیلی آروم آبمو میخورد و با زبونم کیرمو نوازش میکرد... سینه هاشو ول کرد و چشاشو باز کرد... نگام میگرد و کیرمو میخورد... لبخندی زدمو و گفتم : ولش کن الان یکی میاد... یه کم دیگه که کیرمو خورد و داشت شل میشد ولم کرد و بلند شد... منو بوسید و گفت برو بالا... ضایع نباشه... رفتم بالا... ساناز و ندا خانم تو سالن بودن و داشتن باهم گپ میزدن... پرسیدم آقا کامران کجان؟ اشاره کردن تو اتاقشون... رفتم و خداحافظی کردم و راه افتادم و رفتم خونه... رسیدم خونه و به مادر زنم زنگ زدم و گفتم امروز باید برم سرکار و هادی رو نگه دارن الهام خودش میاد دنبالش... رفتم دوش بگیرم. زیر دوش حمام فکر امروز و کار جدید الهام افتادم... کیرم اومد بالا... چون اون حسه زنده شد و گفت که الهام جونت همینطوری برا کامران ساک زده... کیرمو گرفتم تو دستمو آرم آرم میمالیدم... صبر کن ببینم... کامران که اتاقش بوده ما رو از دوربین میدیده... اوه چه سوتی دادم... گفتم به الهام بگم چه گافی داده که فهمیدم الهام میدونسته و از قصد اینکارو کرده... واسه همین منو اورد کنار ویترین تا نزدیک دوربین باشه... واسه همین موقعی که رفتم واسه خداحافظی کامران خان یه جوری بود... خمار شده بود... ساک زدن الهام رو دیده بود... اوه اوه... الان حتما یه جایی خلوت کردن و دارن... سریع اومدم بیرون و زنگی به تالار زدم... سراغ الهام و گرفتم رفتن صداش کنن... با خودم گفتم اگه بگم کامران مارو از دوربین دیده میفهمن که من متوجه دوربین ها شدم... موقعی که الهام گوشی رو گرفت درمورد هادی بهش گفتم و گفتم : او راستی یادم از آقا کامران بپرسم پولا درست بود... کجاست؟ الهام گفت : رفته بیرون... خیالم راحت شد و خداحافظی کردم... دیدن صحنه ساک زدن الهام برا من چه فایده ای داشت!؟ جز خماری... نمی دونم... رفتم سرکار و فرداش اومدم خونه... نوبت استراحتم بود... حس دوش گرفتن نداشتم و گرفتم خوابیدم... ظهر با صدای الهام بلند شدم... رفتم دوش بگیرم... داشتم لباسامو در میآوردم که با دیدن آب منی روی شال الهام سرجام خشک شدم... زیاد نبود شاید یه قطره... متوجه شدم الهام از سرکار که اومده اومده لباس عوض کرده و شالش که مثل اینکه امروز سرش بوده رو دراورده که بشوره... فهمیدم امروز خبری بوده... احتمالا یه ساک مشتی برا کامران زده و موقع ارضاء شدن یه کم از آب کامران روی شالش ریخته و متوجه نشده... زیر دوش به اتفاق امروز فکر میکردم و بدبختی خودم... الهام تشنه ساک زدن تو مکان عمومی یا بقول خودش با ترس و لرز نبود وگرنه برا من که ساک زد دیگه نباید برا کامران ساک میزد... شاکی شدم ولی خودم کنترل کردم... نزدیک بود از کوره در برم... ولی باز اون حسه اومد و آب منی رو پاکش کردم... نمیخواستم شک کنه که من اینو دیدم یا نه... با خودم گفتم اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی بکنم... از بعدازظهر همون روز هر وقت خونه بودم با الهام میرفتم شرکت و ندا خانم هم میبردم... تا میتونستم پیش الهام بودم و فقط مواقعی که کامران منو میفرستاد جایی از الهام جدا میشدم که فکر نکنم کامران خان میتونست با الهام خلوت کنه... خیلی زود کارو انجام میدادم و سریع برمیشگتم تالار... بیشتر اوقات که میومد تالار کامران خان تو اتاقش بود و الهام یا پایین بود یا تو سالن بود... فقط موقعی که سرکار بوده تالار نبودم ولی سعی میکردم زنگ بزنم و به بهانه های مختلف با الهام صحبت میکرد و مطمئن میشدم که با کامران تنها نیست... یه روز الهام شاکی شد و گفت : چرا اینقدر زنگ میزنی تالار... موقعی هم که هستی همش بیخ دلمی... نکنه بهم شک داری؟!! گفتم : نه عزیزم دلم برات تنگ میشه... مدتی بود ناراحت بود ولی من خوشحال بودم که بالاخره یه راهی پیدا شد که تونستم الهام رو تا حدی کنترل کنم و این سختی و کنترلم باعث شده بود الهام نتونه کاری رو انجام بده... اگر هم میخواست خیلی سخت شده بود و مثل قبلا راحت نبود و همش با کامران نمیتونست باشه... کامران هم گه گاهی که میخواست بره آتلیه رو مرتب کنه یا ساناز رو میبرد یا ندا خانم و دیگه نمی تونست الهام رو صدا کنه چون اکثرا من تالار بودم و تا موقعی که بودم حتی به الهام هم توجهی نمیکرد... دلم براش سوخت ولی چاره ای نداشتم... شاید اگه همینطور ادامه میدادن کار به جای باریک میکشید... جشن تولد الهام نزدیک بود و برای اینکه خوشحالشم کنم و بقول خودش زیاد زنگ نزم تالار تا جلوی بقیه خجالت نکشه که بگن شوهرش مواظبشه تصمیم گرفتم یه تلفن همراه براش بگیرم... آره یه خط... براش گرفتم و یه گوشی... براش کادو کردم... شب تولدش قرار بود یه جشن کوچیکی بگیریم که بقیه متوجه شده بودن و قرار بود بیان خونمون... محمدآقا و کامران خان قرار بود بیان خونمون و یه جشن کوچیک بگیریم... شب اولین نفر کامران خان و ساناز اومدن و نیم ساعتی شد تا محمدآقا و ندا خانم اومدن... یه آهنگ ملایمی گذاشته بودیم... هادی هم با خودش حال میکرد... از سروصدا خوشش میومد بچم... یه کیک هم گرفته بودم... جاتون خالی... خانما که لباس عوض کرده بودن و تیپاشون تقریبا مثل قبلنشون بود و زیاد فرقی نکرده بود واسه همین دیگه توضیح ندادم... ولی چون امشب کامران و محمد خانماشون هم بودن و تیپ زده بودن ، تیپ الهام که تقریبا مثل تیپی بود که جلوی کامران خان زده بود ناراحتم نمیکرد... شالشو عوض کرده بود ، دامنش همون قبلیه بود تنگ و کوتاه ، بلوزش هم یقه باز و خشکل بود... بازم من مشکلی نداشتم... موقع فوت کردن شمعا رسید... شعر خوندیمو و دست میزدیم و... الهام شمعا رو فوت کرد و نوبت باز کردن کادو شد... آقا کامران و ساناز خانم دوتا کادو اورده بودن : یه قهوه ساز شیک و باکلاس و یه دست لباس مجلسی زرد و مشکی... تشکر کردیم و نوبت کادو محمد آقا اینا شد... اینا هم دوتا کادو بود : یکیش سرویس غذا خوری بود و اون یکیشم یه مجسمه دکوری عروسکی بزرگ بود... نوبت من شد... همه دست میزدن و منم کادو رو دادم... بازش که کرد خیلی خوشحال شد... همه دست میزدن و میگفتن مهران رو ببوس... الهام بلند شد و منو بوسید منم بوسیدمش... بعد از پذیرایی الهام با گوشیش برا ندا خانم و ساناز تک زنگ زد تا شمارشو داشته باشن... کامران خان پرسید : میتونم شماره الهام خانم رو داشته باشم یه وقت باهاشون کار داشته باشم راحت پیداشون کنم؟ منم جلوی جمع چیزی نگفتم و شماره الهام رو گرفت... مشکلی نبود... شب که همه رفتن و خونه رو جمع و جور کردیم 2-3 تا پیام برا الهام اومد... گفتم : اوه اوه اس ام اس ها شروع شد... گوشی رو نگرفتم که با دوستات اس ام اس بازی کنی. از این به بعد به گوشیت زنگ میزنم. خندید و گفت حسودیت میشه دوستام برام پیام میدن و تو هیچکی رو نداری؟ گفتم : حالا ببین کیه! نگاهی کرد و گفت اولیش سانازه متن عشقی فرستاده... دومیشم... دومیش ندا خانمه پیام ادبی و تولدمو تبریک گفته... اون یکی شم نمیشناسم... شماره رو برام خون منم چون آشنا بود تو گوشیم زدم و گفتم کامرانه... لبخندی زد و گفت : ا !؟! تولدمو تبریک گفته... از فرداش هر وقت که تالار بودم که هیچی ، وقتایی که سرکار بودم به موبایلش زنگ میزدم یا پیام میدادم و حواسم بهش بود... با این دیگه مشکلی نداشت... یه روزم تو خونه کارش شده بود خونه فامیلا زنگ زدن و شمارشو به مادر و پدر و خواهر برادر ، خاله عمه دایی عمو دختر عمه دختر خاله و.... همه ی فامیل... گوشیشو یه بار نگاه کرده مخاطباش از من بیشتر بود و صندوق پیامش پر... اون وسطا شماره های ناشناس هم بود که میگفت ماله دوستاشه یادش رفته ذخیره کنه... منم زیاد حساسیت نشون نمی دادم... اکثرا پیام های عشقی و احساسی بود... صندوق ارسالشم خالی بود... گفتم : حسود تو برای بقیه پیام نمیفرسیتی؟ گفت : چرا ولی عادت کردم پیامهای ارسالی رو پاک میکنم... باشه هر جور راحتی... مدتی گذشت... ندا خانم یه روز اومد در خونه واسه خداحافظی. میخواستن برن مسافرت... ما هم سفربخیری گفتیم و بعدازظهرش رفتن... از فردا صبحش دیگه منو الهام تنهایی میرفتیم تالار و هادی رو میزاشتیم خونه مامان... یه روز تو شرکت یکی از دوستام گفت مشکلی برای خانمش پیش اومده باید شب رو بیمارستان باشه و مواظب خانمش باشه... ازم خواهش کرد شب بجاش شیفت وایستم و اونم بعدا بجام بمونه... قبول کردم و به الهام و کامران اینا خبر دادم امشب نمیام تالار... رفتم شرکت... بعد از نیم ساعتی دوستم اومد و کلی ازم عذرخواهی کرد و گفت مادرزنش اومد و قراره اون پیش خانمش باشه... منم برام فرقی نمیکرد و برگشتم برم تالار... مثل همیشه ماشینو اونور بلوار پارک کردم و رفتم تو... ساناز خانم داشت جواب مشتری میداد... سلام و احوالپرسی کردیم و ازم پرسیدم : مگه امشب نمیخواستین شرکت بمونید؟ گفتم: قرار بود ولی دوستم اومد و منم برگشتم... گفت: الهام خانم که نیومدن ، گفتن میخوان برن خونه مامانشون... گفتم : بهم چیزی نگفته بود... خب آقا کامران کجان؟ گفت : رفتن جایی گفتن کار دارن... با خودم گفتم حالا که ساناز تنهاست یه لاسی باهاش بزنم... این همه کامران با الهام حال کرده یه بارم من با زنش حال کنم و تلافی کنم... منتظر شدم تا مشتری بره... بعدش خسته نباشید گفتم و سرصحبت و باز کردم... گفتم : آتلیه چجوریه؟ من تا حالا ندیدم... لبخندی ملموسی زد و گفت : دنبالم بیا... رفتم دنبالش... موقعی که از پله میرفت بالا تا میتونست آروم میرفت و قر میداد... کونش تو اون مانتوی تنگش مشخص بود مخصوصا که از پله میرفت بالا... میدونید که چی میگم... اوف چه قری میداد... منم چشمامو کرده بودم لای پاش... انگار عمدا اینکارو میکرد و متوجه کارای من بود... رسیدیم در آتلیه... تعارف کرد و گفتم : من که راهشو بلد نیستم شما بفرمایید... جلو شد... انصافا زیبا و شیک بود... پر از گل و تزئینات... در کل خیلی قشنگ بود... گفتم کاش میشد دوباره دوماد میشدم... خندید و گفت: میتونید دوباره با الهام ازدواج کنید و بیاین عکستونو بگیریم. خندیدمو گفتم حتما... یه چرخی زدم و نگاهی انداختم و گفتم بریم... برگشتیم و رفتیم پایین... گفت : راستی میخواستم پایین رو مرتب کنم یادم رفته یعنی ندا خانم نبود که کمکم کنم... منم که دنبال بهونه بودم باهاش حال کنم گفتم : من که هستم بریم پایین... تعارف تکه پاره کرد و بالاخره رفتیم پایین... گفتم اگه کسی بیاد متوجه میشیم؟ گفت: کسی نمیاد کسی هم بیاد صدامون میکنه... منم گفتم به تخمم بیاد... ساناز رفت طرف اتاق کنار پرو که حالت انباری داشت. بزرگ نبود ولی کلی خرت و پرت توش بود... گفت :اینارو میریزیم بیرون بعد مرتب میچینیم تو... رفت و تو من رفتم تو کنار هم وایستادیم... اون وسایلا رو میداد دستم و منم میزاشتم بیرون... در حین دست به دست کردن وسایلا دستمون با هم تماس داشت که خیلی عادی رفتار میکرد... با خودم گفتم اینکه با این چیزا مشکلی نداره... خودمو بهش نزدیکتر کردم... فکر کنم متوجه شد... چون از اون لحظه به بعد اونم هی جابجا میشد و گه گاهی باهم یه تماس کوچولو داشتیم... یه طرف رو که خالی کردیم نوبت خرت و پرتای روی زمین شد و طبیعتا باید خم میشد ولی اون بطور طبیعی خم نمیشد... منم که نزدیکش بودم یه تماسی داشتم... وقتی دیدم عکس العملی نداره جراتم بیشتر شد و دستمو شل انداختم و موقع خم شدنش دستم به کون ساناز میخورد... اووووف چه کون نرمی داشت... کون زن دیگه ای رو لمس کردن چه حالی میده... بیخود نبود آقا کامران اون روز پشت ویترین هی از پشت سر الهام رد میشد و دستی میکشید... منم رو حساب تلافی شاید ، سعی میکردم بیشتر حال کنم ولی دیگه بیشتر از این ضایع بود و میترسیدم... کمی فاصله گرفتم و عادی تر ادامه دادم... نوبت چیدن وسایلا تو اتاق بود... یکی بهم میگفت کدوم رو بدم بهش و اون هم بچینه... منم هر چی میگفت برمیداشتم و میدادم دستش و باز اون دوباره خم میشد و روی زمین مرتبشون میکرد... باز خودمو نزدیکتر بردم و گفتم آخرای مجلسه بذار فیض ببریم... دوباره دستمو شل میگرفتم و اووووووف دوباره کون خش تراش ساناز به دستم میخورد... یه بار دستم خورد وسط چاک کونش... کیرم سیخ شد... گفتم الانه که ببینه و سعی میکردم درستش کنه... سانازم کارشو میکرد و انگار نه انگار... نمی دونم متوجه میشد یا نه ولی من ادامه میدادم... هی اون خم میشد و هی دستم به کونش میخورد... یه جا نمی دونم چی شد پشت بهم خم شد و آهههههههههههههههههه کونش خورد به کیرم... وای الانه که فحش کشم بکنه... دیدم نه اصلا بروی خودش نیاورد و ادامه داد... منتظر بودم دوباره اینکارو بکنه و خودشو به کیرم بماله... اصلا حواسم نبود که موقعی که خم میشه و صاف میشه مانتوشو درست نمیکنه... مانتوش اومده بود بالا و صحنه جذابی رو بوجود آورده بودم... گفتم دستمو ببرم و کونشو لمس کنم ببینم چیکار میکنه ولی ترسیدم و اینکارو نکردم و همون تماس موقع خم شدنش با دستم بود... کار که تموم شد کلی ازم تشکر کرد... گفت بریم بالا نوشیدنی چیزی بخوریم... بازم اون جلو رفت و اووووووووووف جای همتون خالی... دوباره بالا رفتن از پله ها و ناز و قرش شروع شد... تا تونستم نزدیک بهش میرفتمو چشامو به کون ساناز دوخته بودم... وسط راه یهو وایستاد و برگشت و در مورد ندا خانم پرسید که به شما گفتن کجا میرن واسه مسافرت؟!! به خاطر توقف یهویی و برگشتنش و بخاطر اینکه من حواسم به کونش بود و نزدیکش بودم یه لحظه تو بغلم جا گرفت و کونش بین شکم و کیرم لحظه ای حس کردم... یه کم اومدم پایین تر... خیلی ضایع شدم... ولی چیزی نگفت فقط لبخندی زد... من من کردم و گفتم : نه نه چیزی نگفتن... دوباره راه افتاد... خدا رو شکر رسیدیم بالا... اگه میخواست 2-3 طبقه دیگه همینجوری پشت سرش باشم آبم میومد... با خودم گفتم برم که وقتی کامران خان برگشت منو اینجا با ساناز تنها نبینه... بهتره... یه شربتی خوردمو و خداحافظی کردم... راه افتادم بطرف خونه مادرزنم... تو راه تو فکر کون نرم و ناز ساناز بودم... شهوت زده بود به سرم... مست مست شده بودم... بیخیال خونه مادرزن شدم و گفتم برم خونه یه حمامی و جلقی بزنم به رگ... رسیدم در خونه که شاخ درآوردم... بله ماشین کامران در خونه پارک بود... اوه اوه الهام و کامران... ای وای... نه... یعنی...!؟! ادامه دارد...
| http://www.looti.net/12_6274_1.html |
|