| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 1 از 70:  1  2  3  4  5  ...  66  67  68  69  70  پسین »  
#1 | Posted: 26 Jun 2010 15:53
ترانه

من ترانه هستم اگه خاطرات شهرام رو خونده باشید حتما منو میشناسید بهر حال منم تو خاطرات سکسیش سهمی داشتم و میخوام بنوبه خودم یکی از خاطرات شهرام رو بازنویسی کنم البته اون از زبون خودش گفت و من از زبون خودم ضمن اینکه خود شهرام منو ترغیب به نوشتن کرد خوب رئیسه دیگه .
من از وقتی که معنای سکس و جنسیت رو فهمیدم همیشه از این موضوع خجالت میکشیدم یعنی اینجوری بهمون گفته بودن پدرم بر اثر یه بیماری طولانی ما رو ترک کرد و رفت و من و مادرم تنها موندیم گرچه از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم ولی با تموم شدن درسم افسردگی هم به سراغم اومد بخاطر مادرم فکر ازدواج رو از سرم بیرون کرده بودم و از طرفی از ازدواج میترسیدم قصه های وحشتناکی که از بد دلی و سخت گیری های شوهران دوستام میشنیدم کافی بود تا منو از ازدواج متنفر کنه و ترسمو بیشتر کنه مجبور شدم برم پیش روانپزشک بعد از چند جلسه گفت حتما یه سرگرمی برای خودت درست کن .به کارهای خونگی جور واجور رو آوردم اما هیچ کدوم درد منو دوا نکرد تو مراجعه بهدی دکتر بهم گفت سعی کن یه شغل برای خودت دست و پا کنی و کمی خودتو از محیط خونه دور بکن رو همین حساب به آشنا ها سپردم برای یک کار مطمئن پیدا کنه چون راجب محیط کار هم داستانهای زیادی شنیده بودم یه روز دائیم اومد خونمون و گفت یه شغل خوب با حقوق خوب و محیطی بسیار امن برات پیدا کردم پاشو بریم تا معرفیت کنم ایشون از دوستامه خیلی خوشحال شدم و یه شور و شعف خاصی در من بوجود اومد خیلی سریع یه مانتو بلند مشکی با مقنعه وبدون آرایش و راه افتادم تو راه بالاخره بر ترسم غلبه کردم و از دائیم پرسیدم : دائی این دوستت اسمشون چیه ؟ گفت شهرام . شهرام سلیمی .یه شرکت بازرگانی داره تو خیابون ........ گفتم دائی خانوم دیگه هم اونجا هست ؟ گفت آره یه خانم حسابدار اونجا هست که دائم تو شرکته البته نه اینکه فکر کنی شهرام یه آدم خشک و مذهبیه برعکس خیلی راحت و ریلکسه و حتی دوست دختر هم داره اما حساب همه چیزش جداست و تو مطمئن باش و بعد از کمی مکث گفت : اگر خودت رفترات خوب باشه اون اصلا سعی نخواهد کرد خودشو بتو نزدیک کنه الته تو هم خیلی مسائل رو سخت و جدی میگیری بهرحال هر جور که فکر کردی درسته همونطور رفتار کن . تو زندگیم خیلی از پسرها خودشون رو بمن نزدیک میکردن اما بلافاصله تقاضای جنسی داشتن تو ذهنم مجسم کردم که شهرام حتما یه پسر قد بلند و تراش خورده با صورتی صاف و خلاصه یه هنرپیشه خارجی رو تصور میکردم با کت و شلوار روشن و انگشتر های الماس و ساعت طلا با یه پیپ خاموش گوشه لبش دائیم گفت ترانه کجائی پیاده شو دیگه . به خودم اومدم و سریع پیاده شدم یه ساختمون 7 طبقه رو نشون داد و گفت طبقه چهارم اینجاست . بارها از مقابل این ساختمان رد شده بودم اما تصور نمیکردم یه روز اونجا مشغول به کار بشم خیلی هیجان داشتم و تقریبا داشتم میلرزیدم دائیم زیر آرنجمو گرفت و تقریبا منو با خودش میکشوند داخل سوار آسانسور شدیم و طبقه چهارم پیاده شدیم یه پلاک برنجی کنار در بود که نوشته بود : شرکت بازرگانی ............ خودمو مرتب کردم و در زدیم در باز شد و رفتیم تو یه خانم حدود 40 ساله ولی خیلی خوش هیکل و خیلی خوشگل درو باز کرد خیلی رسمی با دائیم احوالپرسی کرد انگار دائیم زیاد اونجا اومده بود بعد خانمه رفت به یکی از اتاقها و بما اشاره کرد بریم تو از هیجان داشتم میمردم همش دستم به مقنعه ام بود و هی صافش میکردم تا رفتیم تو دیدم بلند شد و خیلی صمیمانه با دائیم دست داد و تعارف کرد بشینیم یه مرد معمولی و کمی هم سنگین وزن به نظر میرسید با سبیل و موهائی مشکی صاف که کمی هم توپیشونیش ریخته بود با اونی که تو ذهنم تصور کرده بودم هیچ شباهتی نداشت اما خیلی سخت و مغرور به نظر میومد از همون اول از موهاش خیلی خوشم اومد کاملا سیاه و لخت وقتی تکون میریخت و موهاش رو پیشونیش تکون میخورد دلم میلرزید شروع به صحبت کرد گفت دائیتون به گردن من خیلی حق داره و بمن خیلی کمک کرده شما هر طور که خودتون مایلید مشغول بشید دائیم دخالت کرد و گفت نه شهرام جون ایشون برای اعصابش میخواد کار کنه و بهتره تابع نظم و انظباط سایرین باشه تا خودشم راحت تر باشه قرار شد فعلا منشی و دفتر دار آقای سلیمی باشم بعد از کلی صحبت خیلی با من خودمونی شد و گفت از همین الان میتونید مشغول بشید و منو به خانمی که توی هال شرکت بود معرفی کرد و با هم آشنا شدیم و من پشت میزم نشستم کمی از هیجانم کم شد و احساس راحتی کردم دائیم رفت مرتب منظر بودم که شهرام بیاد و خودشو بمن نزدیک کنه اما هیچ خبری نبود با خودم قرار گذاشتم اگه اینطور شد سریع واکنش خیلی سختی نشون بدم و آبروریزی کنم ولی حتی بهم نگاه هم نمیکرد اون روز تا عصر بودم و ناهار هم پشت میز خودم خوردم اما خانم حسابدار با آقای سلیمی ناهار خورد گفتم حتما با هم سر و سری دارند و کنجکاو بودم اما حریم بینشون محفوظ بود و برخوردشون رسمی و در مقوله کار بود ساعت 3 حسابدا ر رفت و من با شهرام تنها موندم و ایشون اومد و کلید های دفتر را بهم داد و در آخر گفت حتما دائیتون راجع بمن گفته من بعضی دوستامو به دفتر دعوت میکنم و شاید رفت آمد های ببینید که باعث تعجبتون بشه اما شما فقط به کارتون برسید و زیاد به مسائل توجه نکنید تا خودتون راحت تر باشید تو همین حین زنگ خورد و من از ایفون کنار میزم درو باز کردم یه خانمی خیلی آراسته و حدود 35 ساله اومد تو یه نگاهی مخصوصی بمن کرد و شهرام بلافاصله منو معرفی کرد و گفت که اونجا مشغول بکار شدم اون خانم با من دست داد و گفت اشرف و بعد با شهرام رفتن تو اتاق و درو بستن خیلی کنجکاو شدم میدونستم باید خبرائی باشه اما نمیدونستم کنجکاویمو چطور ارضا کنم از سوراخ کلید چیزی معلوم نبود بد جوری خوره به جون افتاده بود آخرشم یک صندلی که کنارم بود رو جلو کشیدم و ازش کمی رفتم بالا یواشکی از شیشه بالای در تو رو نگاه کردم دیدم خانمه مانتو و روسریشو در آورده و یه شیگار بلند مشکی دستشه و رو مبل لم داده و شهرام هم پشت کامپیوترش مشغول بود خبر خاصی نبود و ترسیدم اومدم پائین گفتم چرا اون خانم مانتوشو درآورده حتما میخوان من برم اما در باز شد و اشرف اومد بیرون و رفت تو آشپزخانه و با یه بطری خیلی خوشگل که مایع ارغوانی توش بود رفت تو اتاق شهرام یادم اومد تو آشپزخونه هنوز فضولی نکردم خیلی عادی رفتم سر یخچال و درشو باز کردم وای پر انواع بطریهای مشروب بود مقداری هم قوطی های رنگارنگ هنوز اینقدر مشروب یه جا ندیده بودم یه صدائی از پشت سرم گفت : اهه اهوم . برگشتم دیدم آقای سلیمیه خشکم زد فکر کردم کارم تمومه خیلی راحت گفت ما مهمون خارجی زیاد داریم و اینها بیشتر مال اونهاست و به سادگی یه قوطی سفید و طلائی رو برداشت و با خودش برد برگشتم پشت میزم و دبدم حسابی عرق کردم گفتم برای امروز بسه و کیفمو برداشتم و بی هوا رفتم سمت در و یه در کوتاه زدم و درو باز کردم و با تعجب به اونها نگاه کردم اشرف رو پای شهرام نشسته بود و داشت با لیوان خودش مشروب به شهرام میداد سریع برگشتم بیرون و شهرام پشت سرم اومد و گفت اگه میخواهید تشریف ببرید میتونید اما هر وقت وارد اتاق من شدید حتما در بزنید و کمی مکث هم بکنید و خیلی هم جدی هم گفت بدون هیچ لبخند معنی دار که منتظرش بودم حس کردم بهم بر خورده از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه مادرم پرسید چطور بود ؟ گفتم خوب عالی فکر میکنم دارم تغییر میکنم و نمی دونم چرا این حرفو زدم صبح اول وقت رفتم شرکت کسی نیومده بود کمی اطراف رو مرتب کردم و نشستم کمی بعد شهرام اومد و بعد حسابدارش خیلی رسمی سلام و علیک و کار روزانه شروع شد تا عصر هیچ خبری نبود گفتم حتما امروز میگه من باهاش ناهار بخورم اما خبری نشد طرفهای عصر یه دختر خانم خیلی خوشگل در زد و اومد تو سر تا پامو یه نگاهی کرد و دستشو بطرفم دراز کرد : مژگان ....... هستم شما ؟ گفتم ترانه محلاتی . کمی دستمو تو دستش نگه داشت و بعد رفت اتاق شهرام در باز بود و اون هم نشست کمی بعد اشرف اومد گفتم حتما الان بین اینا دعوا میشه یا دلخوری پیش میاد اما اونها با همدیگه آشنا بودن و نشستن به صحبت کمی بعد شهرام منو مرخص کرد مدتها گذشت هیچ خبری از دعوت من به جمع و محفل اونها نشد و من داشتم عصبی میشدم دلم میخواست با اونها باشم اما میدونشتم که اونها سکس دارن ولی من جراتشو نداشتم هنوز چیز مردها رو ندیده بودم حتی فیلم سکسی هم ندیده بودم اما چند روز بود خیلی احساس شهوت عجیبی داشتم و ترشحاتم زیاد شده بود یه روز تصمیم گرفتم بمونم و سکس اونهارو ببینم اون روز مژگان اونجا بود هر چی واستادن من نرفتم و وقتی شهرام گفت میتونید برید گفتم وقت دکتر دارم و چون به اینجا نزدیکه میمونم شونه هاشو بالا انداخت و گفت پس اگه کسی زنگ زد یا اومد شرکت تعطیله و انگار ما نیستیم بعد رفت و در رو از تو قفل کرد رعشه به بدنم افتاده بود که اولین بار تجربه اش میکردم کمی بعد آهسته از صندلی رفتم بالا و تو رو نگاه کردم چیزی رو که میدیم باورم نمیشد مژگان کیر شهرام رو درآورده بود و لیس میزد اولش از همه بدم اومد بعد دیدم از خومم یه آبی راه افتاده و کل شرتمو خیس کرده نا خوآگاه دستمو بطرف کسم بردم و با تماس دستم احساس خیلی خوبی بهم دست داد کمی مالوندمش و لذت عمیقی رو حس کردم با دیدن کیر شهرام حال منم بدتر میشد حالا مژگان شلوارشو درآورده بود و از روبرو تو بغل شهرام بود و کیر شهرام کاملا تو کسش بود دیگه حالمو نفهمیدم و اومدم پائین و حسابی کسمو مالوندم کمی بعد ارضا شدم و مایع شیری رنگی از کسم اومد بیرون یدفعه حس کردم همه دارن منو نگاه میکنن سریع خودمو جمع و جور کردم ولی کسی نبود از صندلی رفتم بالا و دوباره تو رو نگاه کردم مژگان داشت کیر شهرام رو میمالوند و کمی بعد یه آبی ازش زد بیرون و مژگان اونها رو ریخت رو صورتش و میمالوند به همه جاش خیلی دلم میخواست به کیر شهرام دست بزنم اما میدونستم که نمیشه کیفمو برداشتم و رفتم اما صحنه سکس اونها همش جلو روم بود و تا رسیدم خونه دیدم نمیشه رفتم حموم و تو وان کلی خودمو مالوندم 2 بار تو حموم ارضا شدم وقتی اومدم بیرون مادرم گفت ترانه چی شده ؟ خیلی سرحال بنظر میای چشات برق میزنه گفتم چیزی نیست روحیه ام بهتر شده . صبح رفتم شرکت وقتی شهرام اومد به بهانه های مختلف میرفتم تو اتاقش و از نزدیک به شلوار و جائی که فکر میکردم کیرش باشه نگاه میکردم فکر کنم خودشم فهمید اما به روم نیاورد کمی بعد در زدن و من درو باز کردم یه پسر جوون و خوشتیپ اومد تو خانم حسابدار گفت اوف باز شرارت اومد پسره اومد جلو بعد برگشت و گفت شما کارمند جدید هستید ؟ گفتم بعله . با چشاش داشت منو میخورد گفت من سامان هستم دوست سلیمی و کمی من ومن کرد بعد رفت فهمیدم که از طریق این پسر میشه به جمع شهرام اینا وارد شد اون رفت تو اتاق شهرام و شروع کرد به شوخی و خنده و جکهای سکسی گفتن . خانم حسابدار فقط میخندید و شهرام هم گاهی وقتا صدای قهقه اش میومد منم نمیتونستم جلوی خند مو بگیرم و سامان هم هی لودگی میکرد و جکهای ناجورتر میگفت که شهرام در رو بست کمی بعد صدای زد و خورد از تو اتاق اومد من و خانم حسابدار هردو دویدیم و درو باز کردیم دیدیم شهرام و سامان هر دو کف اتاق ولو شدن و میز وسط اتاق دمر شده با دیدن ما همونجور موندن و بعد با خنده بلند شدن و ما هم اومدیم بیرون و درو بستیم ...
مدتی شهرام و سامان اونجا بودن بعد سامان اومد ببرون تقریبا ظهر شده بود منو به اتاق دیگه صدا کرد و رفتم اونجا رو مبل نشسته بود و دستشو بطرفم دراز کرد با دودلی باهاش دست دادم و اون دستمو محکم گرفت و منو رو پاهاش نشوند مقاومتی نکردم آهسته بهم گفت امشب میخوایم با شهرام و خاله ام شام بریم بیرون تو هم میای ؟ گفتم دوست دارم اما از شهرام میترسم گفت اون با من تو همین حین دیدم شهرام بالای سرم واستاده با عجله از روی پای سامان بلند شدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم که شب با اونها نرم از فکری که شهرام راجع بهم بکنه میترسیدم رفتم خونه و عصر برگشتم شرکت کارهامو کردم اما ظهر که خونه بودم رفتم حموم و حسابی به هیکلم صفا دادم ست نارنجی لباس زیرم رو پوشیدم و یه دست لباس حسابی و نازک روش اما ترسی عجیب و ناشناخته به دلم افتاده بود بار اولم بود هنوز باکره بودم و میدونستم اگه اتفاقی بیفته حتما درد خواهم داشت اما از یه طرف تصمیم داشتم به زندگی بدون سکس پایان بدم لابد چیز خوبی بود که خیلی از دخترها خودشون میومدن و به شهرام میدادن و میرفتن و یا همه جا صحبت از سکس و این حرفها بودش سامان گفته بود سر ساعت 8:30 جلوی رستوران غذای شب باش که البته پیتزا فروشی هست با دودلی و ترس آمیخته به هیجان رفتم سمت محل قرار تو دلم میگفتم حتما شهرام به دائیم میگه وآبروم میره چون شهرام با اینکه خیلی اهل دختر بازی و این حرفها بود اما برا سکس حتی بمن اشاره هم نکرد بخودم میگفتم حتما به من تمایلی نداره تو این فکرا بودم که دیدم دم پیتزا فروشی واستادم علافی اونجا خیلی زشت بود و تابلو یدفعه دیدم سامان گفت سلام خانوم خانوما تا سرمو بالا کردم دیدم سامان جلوتر اومده و شهرام با یه خانم دیگه بازو به بازو دارن میان دلم ریخت پائین چون طرف تقریبا به شهرام میخورد گفتم حتما زنشه اما اون که گفته مجردم تو همین فکرا دیدم شهرام گفت سلام خانم محلاتی خیلی خشک و رسمی و بدون تعارف نمیدونستم چی بگم همونطور که میرفتن تو باهاشون رفتم تقریبا سامان داشت هولم میداد تو گفتم داشتم از اینجا رد میشدم که شمارو دیدم با این حرفم همشون حتی سامان هم زد زیر خنده خیلی خجالت کشیدم به سامان گفتم من برمیگردم گفت کجا گفتم زشته ببین شهرام اصلا منو به حساب نمیاره گفت شهرام تا خودت دستتو رو نکنی انگشت بهت نمیزنه اما دستتو رو کن تا ببینی چه موجود وحشتناکیه رفتیم سر میز نشستیم من از بدشانسی روبروی شهرام نشستم و سامان کنار من اون خانمه که بعد فهمیدم اسمش مهشیده روبمن کرد و گفت من مهشیدم خاله این جونور و به سامان اشاره کرد گفتم خوشوقتم من ترانه هستم با هم دست دادیم سیمین زن نسبتا لاغری بود با موهای قهو های روشن لب پائینش کمی قلوه ای و زیبا بود رژ تیره ای زده بود صورتش صاف صاف بود و کمی رنگ پریده شاید مال آرایشش بود برق خاصی تو چشاش بود که نمیتونستم بهش زل بزنم دندونهای سفید و مرتبی داشت 4 تا پیتزا سفارش دادن و صحبت شروع شد سامان همش حرفهای سکس میزد یا جوک میگفت سیمین فکر کنم داشت شهرام رو میمالوند چون هی رنگ به رنگ میشد گاهی هم خودشو جابجا میکرد و دستش میرفت سمت کیرش یدفعه شهرام گفت چته سامان چه مرگته هی لگد میزنی !! سامان با تعجب بهش نگاه کرد و سیمین زد زیر خنده غذا رو آوردن اما لودگی سامان تمومی نداشت سیمین خیلی با عشوه گفت شهرام جون پیتزای من خوردنی تره یا مال تو ؟ همه حرفهاشون معنی دار بود اما من تو باغ نبودم شهرام مال تو سیمین گفت پس اول مال منو بخور چشمای سیمین خمار شده بود با شهوت زیادی به شهرام نگاه میکرد شهرام گفت کمی صبر کن بریم خونه تا حسابی بخورمت و یه تکه پیتزا برداشت سامان گفت تو چی ؟ گفتم هیچی اول مال تورو میخوریم البته منظورم فقط پیتزا بود چون خیلی دوست دارم سامان گفت وای جلو همه میخوای مال منو بخوری ؟ همچین بلند گفت که چند تا دختر از میز کناری زدن زیر خنده با خشم زیادی به سامان نگاه کردم گفت هوو چته بابا منظورم همونه دیگه و یه تیکه از پیتزاشو گذاشت دهنم دستش کمی به لبم خورد حس کردم خودمو خیس کردم به آهستگی داشتیم غذا میخوردیم که شهرام بلند شد و سیمین هم بلافاصله بلند شد و گفت بچه ها سریع بریم خونه کیر شهرام بدجوری بلند شده بود و از زیر شلوار جین سفیدی که به پا داشت کاملا معلوم بود اما خیلی عادی و سریع رفت بیرون سیمین هم دنبالش گفتم سامان ماکه چیزی نخوردیم سریع جعبه گرفت و همه رو ریخت تو چند تا جعبه و دویدیم دنبالشون همه چشمها بما بود تا رفتم بیرون خیس عرق شدم شهرام و سیمین جلو نشسته بودن و منو سامان عقب تو راه سیمین به شهرام گفت میخامت کیر گنده رنگم پرید یاد کیر شهرام که از دور دیده بودم افتادم چند بار سعی کردم بگم من پیاده میشم اما شهامتشو نداشتم سیمین دستش رو کیر شهرام بود و اون به سختی رانندگی میکرد سامان گفت چته چرا رنگت پریده سیمین روشو بمن کرد و گفت چته عزیزم طوری شده ؟ بی اختیار گفتم میترسم همه ترکیدن از خنده بعد سیمین دست منو گرفت و کشوند جلو سینه هام کشیده شد به سینه و بعد پاهای سامان و سامان کلی جون جون کرد بعد سیمین دست منو آهسته گذاشت رو کیر شهرام .

پس کیر اینه! چقدر سفت و داغ سرش گنده تر بود و وقتی فشارش میدادم مثل چوب پنبه نرم بود دلم میخواست بیارمش بیرون اما روم نمیشد یدفعه داد شهرام دراومد که بابا کندیش صبر کن الانم میرسیم همونجا دیگه خجالتم ریخت اصلا دلم نمیخواست دستمو از کیرش بردارم و گذاشتم همونجا باشه زد کنار و گفت رسیدیم تونهم خونمه ولی بچه ها طبیعی بیائید بریم با این کیر بلند شده و شماها هر کی ما رو ببینه میفهمه چه خبره . پیاده شدیم و خودش جلوتر رفت دیدم یه خامنی اومد جلو و با شهرام صحبت کرد سامان هم زیر بغل کیوانو بگی نگی گرفته بود و شهرام حسابی خم شده بود گفتم حتما دل درد شده خلاصه رفتیم بالا و شهرام سریع شلوارشو عوض کرد و با یه شلوارک کوتاه اومد تو اتاق ارش هم همه لباسهاشو درآورد و با یه شرت نشست سیمین فقط مانتوشو باز کرد اما تنش بود یه بلوز خیلی نارک زیرش بود که نوک سینه هاش از زیرش پیدا بود ارش کمی مشروب اورد و یه پیک کوچیک با نوشابه خوردم خیلی بد مزه بود ولی گرم شدم و آروم یدفعه دیدم سیمین سر کیر شهرام رو از کنار پاچه شلوارک کمی بیرون کشیده با دیدن اون صحنه کاملا ارضا شدم از لرزیدنم همه فهمیدن و شهرام گفت : الهی بمیرم برات دختر تو که اینقدر کف بودی چرا چیزی نگفتی بابا ؟ خندیدم گفتم خیلی امشب حال دادین گفت حالا کجاشو دیدی اما سیمین گفت من و شهرام میریم اتاق خواب شما هم همینجا قاطی نمیشیم سر کیر شهرام بیرون بود سیمین جلوتر رفت تو اتاق شهرام داشت با ضبط ور میرفت و یه آهنگ گذاشت سامان رفته بود دستشوئی سریع رفتم جلو و سر کیرش رو گرفتم یه نگاهی بهم کرد و گفت آفرین اینکه خجالت حالیش نیست ببین چه بروز خودت آوردی که با دیدن این ارضا شدی ! و بعد از بالا شلوارکشو کشیدم جلو کیرشو کامل و از نزدیک دیدم اطرافشو تراشیده بود و صاف صاف بود تخماش کاملا سفید بود و آویزون شده بود سر کیرش خیلی قرمز بود و کیرش شبیه لوله بود خیلی قطور گفتم فکر میکنی بتونی اینو تو من جاکنی ؟ گفت آره خیلی راحت جوری که تا زیر نافت حسش کنی ! آخرش حرفمو زدمو و گفتم ببین به دائیم که چیری نمیگی ؟ گفت مگه خر مغزمو گاز گرفته خیالت راحت باشه سیمین کیوانو صدا کرد سر کیرشو بوسیدم گفت یک کم بکن دهنت ! بلافاصله تا جائی که میشد کردم تو دهنم چشمام بسته بود فکر کردم همشو خوردم اما وقتی نگاه کردم دیدم همش بیرون شهرام داد میزه که سیمین جون الان میام تو حاضر شو و چشماشو بست دست گذاشت رو سرم و آهسته منو به ساک زدن واداشت یدفعه جیغ سامان دراومد که میگفت : کونـــــــــــــــــــــــــده اون سهم منه برو مال خودتو بخور تو اگه بکنیش که دیگه بدرد من نمیخوره و اومد و سرمو کشید عقب و بلافاصله لباشو چسبوند رو لبهام بی اختیار دستم رفت طرف شورتش و کیرشو گرفتم انگار خواب بود کمی مالوندمش گفتم چرا بزرگ نمیشه شهرام از خنده ترکید داشت رو زمین غلت میزد گفت اون بزرگترین سایز کیر آرشه سیمین اومد بیرون تا کیر آرشو دید گفت وای سامان روتو بکن اونور اما ارش بی خیال کیرشو سمت سیمین نشونه رفت و گفت خاله امشب باید همه باهم باشیم اما سیمین با تحکم گفت نه من خاله ات هستم نمیشه و کیوانو با خودش کشون کشون برد تو اتاق خواب اما کمی لای در باز بود دیدم که داره سریع لخت میشه و بعد کیوانو کشوند رو خودش سامان داشت با کسم ور میرفت و هی میگفت : اگه خاله نکردمت اگه با همین کیرم نکردمت سامان نیستم ...
سامان خیلی بمن توجه نداشت همش دنبال دید زدن خاله اش بود یکی دو بار بی هوا رفت تو اتاق اونها اما سریع و پکر برگشت بیرون من دیگه بی خیال شده بودم برا همین کل لباسهامو درآوردم تا بحال جلو هیچکس اینطوری لخت نشده بودم به راحتی کسمو در معرض دید سامان قرار دادم سامان یدفعه نشست و لبهاشو گذاشت رو لبای کسم و هی میگفت بابا سالار عجب کس مشتی داشتی دلت اومده اینو قایم کنی و بیشتر لبای کسمو مک میزد داشتم ناله میکردم خدا این سکس چی بود که من اینهمه عمرم رو بدون اون سر کرده بودم ازش میترسیدم سکس یعنی زندگی وقتی سامان بهم حال میداد حس میکردم هی سبک و سبکتر میشم با دستم سرشو محکم به کسم فشار دادم یدفعه بالا رو نگاه کرد و گفت نه بابا حسابی راه افتادی و بلند شد گفت میخوری گفتم بار اولمه ولی میخورم تا خم شدم گفت ببین من دلم میخواد بریم پیش اونها با هم حال کنیم گفتم بد نیست ؟ سیمین خالته ها ؟ گفت نه بابا تا اینجاشو اومدیم من بارها رفتم تو حموم سیمین رو ماساژدادم اما بغیر از یه بار که زورکی سینه هاشو گرفتم و مالوندم نذاشته دست به کسش برسونم گفتم حالا چیکار کنیم . گفت من میرم تو تو هم چند لحظه بعد بیا و همونجا برام ساک بزن . گفت باشه سامان رفت تو و تا خواستم برم دیدم صدای خنده میاد رفتم تو خنده بیشتر شد دیدم همه به هیکل لخت من نگاه میکنن رفتم جلو و پیش سیمین دراز کشیدم شهرام کیرش مثل تنه درخت واستاده بود خیلی هوسناک بود سرخه سرخ شده بود و کله اش به کبودی میزد تخمای سفیدش آدمو بطرف خودش میکشوند بهم گفت راحت باش و هر کار دلت میخواد بکن تا راحت بشی سیمین یه لب ازم گرفت تا حالا لبای یه زنو نچشیده بودم خیلی خوشمزه بود سامان گفت خاله یه بازی جدید و یدفعه سیمین رو بلند کرد و گذاشت رو هیکل شهرام که خوابیده بود و سامان کیر شهرام رو گرفت و گفت ترانه جون خیسش میکنی ؟ من با کمال میل چند بار خوردمش و بعد سامان کیر شهرام رو کرد تو کس سیمین اونها داشتن میکردن اما دیدنش منو خیلی تحریک میکرد سامان از سیمین داشت لب میگرفت و من آخرش رفتم سمت تخمای شهرام یه بوی خوبی میداد کمی زبون بهش زدم جمع شد و یکیشو کردم تو دهنم خیلی با حال بود مزه جالبی داشت کمی بعد سامان اومد و به سیمین گفت برگرد اونهم برگشت و باز رفت بالای شهرام و خواست کیرو بکنه تو کسش که سامان نذاشت و گفت ترانه .. منم رفتم جلو باز ساک زدم باز ارضا شدم اما به روی خودم نیاوردم و خیلی هم حشری شده بودم بعد ازم خواست یه تف رو سوراخ کون سیمین بکنم که کر

Yes.?
     
#2 | Posted: 26 Jun 2010 15:54
هما

من برای کاری مجبور شدم برم رشت اونجا خونه یکی از دوستای بابام به نام علی آقا مستقر شدم زمستون بود و حسن آقا و خانمش معلم بودن و میرفتن سر کارآنها یک دختر به نام هما داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام میداد و تا مادر پدرش بیان تو خون تنها بود. من صبحها میرفتم دنبال کارام و همزمان با علی آقا و خانومش میومدم تا اینکه یه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حیاط باز بود. من یاالله گفتم و وارد خونه شدم دیدم هما نیست اما صدای آب میاد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم میترسه!
بهتره همینجا بشینم تا از حموم آمد منو ببینه من جایی بودم که در حموم را میدیم چند دقیقهای گذشت هما در حمومو باز کرد منو دید گفت آقا مهدی ببخشید میشه برین تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه یهو صدای جیغ اومد من دویدم طرف صدا هما رو سرامیکای خونشون سر خورده و لخت افتاده زمین من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوریش نشده بود و فقط ترسیده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روی تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بیارم همش پیش خودم هیکل توپولی و سفید هما و پیش خودم تجسم میکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق دیدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور میکنه و نشسته و میگه آقا مهدی ببخشید من هم گفتم خواهش میکنم وظیفس!
ازش پرسیدم جاییتون درد نمیکنه گفتش یه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست میزدم تا اینکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت هماو مالیدن اون هیچی نمی گفت من هم داشتم پشتشو میمالیدم یهو دیدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه میکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم میخوای پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوری بهره اون گفت نه مرسی اما من گفتم این جوری دردش کم میشه اون دراز کشید و من با مالیدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشیدم و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سینه هاش و سینهای سفیدشو مالیدن کلی مالیدمش و سینه هاشو خوردم رفتم پایینتر و با کسش بازی کردن اون رو فضا بود!
کسشم تمیز بود و خیس اما حسابی داشتم حال میکردم و کلی لب بازی و مالیدن کلی سر حال شده بودم تا اینکه دستشو کرد تو شورتم و با کیرم بازی کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلی کیر و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهمیدم هما خانوم بله!
چون کیر من به راحتی وارد کون خانوم شد و هیچ آخ و اوخی هم نکرد
من هم تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد و ریختم رو سینه و شکم هما من کلی حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش میگفتم من میخوام برم رشت اما جور نمی شد همین چند روز پیش فهمیدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال میکنه هم از کون!

Yes.?
     
#3 | Posted: 26 Jun 2010 16:32 | Edited By: kamilooti
مدرسه جدید

مدرسه جديد از خونه دور بود. برادرا تصميم گرفته بودن! مادر ناتنی که اصولا در اوامر مربوط به من دخالت نمی کرد و پدر هم تا زمانی که مشکلی نبود! و اصولا هيچوقت مشکلی نبود! وارد جزئيات نمی شد. اصلا کسی نپرسيد مدرسه چرا بايد عوض شه و شد! برام جالب بود. دخترا مثلا دخترای معمولی بودن از خانواده های معمولی. احساس مر کردم در و ديوار مدرسه خاکستريه! برام فرقی نداشت چون تو مدرسه قبلی هم دوست خاصی ناشتم ولی از بی سر و صدائی و بی هيجانی دخترا تعجب می کردم! شايد جون نمی دونستم اينا هر کدوم يک بمبن! معلما ميومدن و درس می دادن و بدون حرف اضافه می رفتن! دخترا با مغنعه های چونه دار يک رنگ و حتی يک جور؛ يک مدل می شستن و بدون حرف می رفتن! جاها هر روز عوض می شد. هر کی زودتر می رسيد از تو صف به تو کلاس جائی که می خواست می نشست! منهم غريبه بودم! حتی بهم سلام نمی شد و جواب سلامم هم داده نمی شد يا به اکراه داده می شد!!!
اونروز به دليل قانون صف؛ ميز آخر نشسته بودم. پهلو راحله. راحله پستانهای درشت و خوش تراشی داشت بدن رديفی داشت ولی پستانهاش از پشت مغنعه بلندش هم مشخص بود! کلاس بينش اسلامی بود! معلم سر کلاس از حيض و جنابت و اين چيزا حرف می زد. در واقع از کتاب می خوند و بقيه هم رو ابرا پرواز می کردن! منم روی کتابم عصبی خط می کشيدم. راحله زد بهم. مواظب اين زنيکه جنده باش.
گفتم: بله؟
گفت: می گم مواظب باش اگه اين جنده خانم اومد اينوری خبرم کن!
بايد می گفتم باشه! فکر نمی کنم فرقی می کرد.
سرشو گذاشته بود روی ميز. با کنجکاوی نگاهش کردم. دستش تور روپوشش بود. با دقت بيشتری نگاهش کردم. روشو برگردوند.
دستش توی شلوارش بود!! به شدت نفس نفس می زد. پاهاش جفت بود. دستشو با شدت تکون می داد. داشت خودارضائی می کرد! مات نگاهش می کردم!! شايد تو قضايای حيض و جنابت براش عامل تحريک کننده ای بود که من نمی دونستم.
معلم طرفمون ميومد.
ساکت زدم بهش.
آه کشيد.
- ولم کن!!آه داره مياد!!!
گفتم. ببين خانم.
گفت به جهنم. آه.
معلم بالاس سرمون بود.
- شما دوتا زنگ که خورد بمونين کارتون دارم!
زنگ آخر بود.
به راحله هم گفت: شما برو دست و روتو بشور.
راحله دستشو در آورد خيس بود. حالت تهوع تا حلقم اومد و برگشت!!!
بعد از کلاس بر عکس انتظارم معلم زياد صحبت نکرد فقط گفت که بريم خونشون و بيشتر مسائل مذهبی را جدی بگيريم!
تو راه خونه اجبارا با راحله همراه بودم. از کوچه اول که گذشتيم. سيگار در آورد. می کشی؟
گفتم: دارم سعی می کنم ترک کنم!
گفت: امروزه را ولش کن.
برام روشن کرد. پک می زديم و راه می رفتيم.
- دختر که نيستی!
گفتم : نه پسرم!!!
گفت نه خره منظو رم اينه که بازی!
گفتم: به تو ارتباطی داره؟
گفت: نه! ولی از راه رفتنت معلومه!
گفتم: آهان!
گفت: اين زنيکه را می بينی می خواد ببره دست ماليمون کنه! من که خونش برو نيستم!
جواب ندادم!!
- دوست پسر داری؟
گفتم: نه!
- می خوای؟ من دوست پسرم چند تا دوست باحال داره! خواستی داداش خودمم هست!!!
گفتم: باشه خواستم چشم!!
يک ماشين پيچيد جلومون! پريدم عقب.
راحله خنديد
- باز اين پسر جاکش اومد منو بترسونه! از مدل حرف زدنش که خيلی راحت همه چيو به اسم مياورد حالم بد می شد.
تو کوچه پريد تو بغل پسره! پسره حدود ۲۳-۲۴ سالی داشت. هيکل دار و درشت!
گفت: جنده دلم برات تنگ شده بود! پيش خودم فکر کردم چه زوج پر تفاهمی.
راحله گفت: اين همون دختر جديده است. برسونيمش.
گفتم: نه ممنون مزاحم نمی شم.
راحله با خنده گفت: خفه شو خره سوار شو!!!راحله جلو نشست. بدون دقت هم می شد ديد دستش رو کير پسره است. پسره حشری خنديد.
- بابا راستش کردی. خوب يک کم صبر کن! راحله لوس خنديد.
- نه الان می خوام. می خوام ديگه!!!
گفتم: ممنون من به خونه نزديکم. ديگه پياده ميرم.
راحله گفت: تو مدرسه که گه زدی!!! لااقل اينجا مواظب باش کميته نياد!
و منو از ماشين انداختن بيرون که مواظب باشم. تو يکی از کوچه باغيهای تجريش. داشتم سکته می کردم. درو باز گذاشته بودم. صندليا را زدن عقب. راحله رو بود. خودشو به پسره می ماليد. پسره هم لذت می برد. زیپ پسره را باز کرد و رفت پائين!!! اونقدر ترسيده بودم که تماشا هم نمی تونستم بکنم!
همش تو دلم می گفت: آخ تمومش کنين. تمومش کنين. و زمان ايستاده بود. بدجورم ايستاده بود. ثانيه شمار يک ذره هم نمی چرخيد. صدای راحله ميومد. آخ قربون اين کير کلفتت برم! چه خوردنی شده!
اينجوريشو ديگه نديده بودم!!! پسره هم بی حال نفس نفس می زد! با ديدن يک پاترول اونم سبز. نفهميدم چطوری جيغ زدم. بعدشم ديگه يادم نيست!!!
- ها ها ها!! هر پاترولی که گشت نيست! هر سبزيم که ثارلله نيست!! نوشابه تو حلقم می ريخت
راحله!گفت: خوبه آبم اومده بودا والا کله اتو می کندم!!!
فرستنده: ستاره

Yes.?
     
#4 | Posted: 30 Jun 2010 08:18
ماجرای عروسی

(( قبل از شروع این خاطره شیرین بگم که این اولین تجربه سکس من بوده و خیلی میترسیدم))

تابستون بین سال اول و دوم دبیرستان بود که یه کارت دعوت عروسی به دست ما رسید اولش فکر کردیم که اشتباه شده چون آدرس یه روستا بود بعد که بابام از سر کار اومد معلوم شد که داماد یکی از اقوام بابام هستش. بعد از کلی بحث که ما نمی اییم و کی این همه راه میره ته اون جا و... بالا خره بابا راضیمون کرد که بریم و به دعوت اوونا بی احترامی نکنیم.
توی راه فهمیدیم که داماد برای کاراومده تهران و وضع مالی خوبی هم داره و خوسته که عروسیش توی روستا و خونه پدریش باشه. آقا چیکار داری رفتیم ... ساعت 5 رسیدیم. یه حیاط بزرگ و سر سبزبا یه ساختمون دوطبقه آجری همه چی کسل کنننده بود ولی با اومدن اقوام عروس خانوم همه چی عوض شد.
چون همشون از اون جیگر دخترایی بودن که هر روز تو راه مدرسه باهشون سر وکله میزدیم فهمیدم که عروس هم تهرانیه و... خلاصه از دمه غروب با رقصیدن و مالیدن و لاس زدن و.... کلی سرمن گرم شد کلی حال کردیم و منتظر برگشتن بودم تا از فردا حاصل صید و صیادیم رو ببینم .
آخر شب به مامانم گفتم که برگردیم ولی اون گفت که بابا خستست و تو جاده خطرناکه.
من گفتم :پس کجا بخوابیم
گفت: یه اتاق هست که خانوما بچه کوچولوهاشون رو اون جا خوابوندن برو اون جا و مواظب باش اونا رو له نکنی یا بیدارشون نکنی!
اتاق تاریک بود و پر بود از بچه های یک ماهه تا شش ساله یه گوشه دراز شدم و ملافه رو که مامانم بهم داده بود روم کشیدم دورو برم عین میدون مین پر از بچه بود یه لحظه نگاهم به ته اتاق جلب شد که یه نفر زیر یه ملافه خوابیده بود که هیکلش بچه گونه نبود .
اول فکر کردم که نیما پسر عمومه ولی وقتی که رفتم بالا ی سرش وای ... یکی از همون دخترای خوشگل اقوام عروس بود با مووهای باز طلایی رنگ و یه پیرهن مردونه. راست کرده بودم ولی مدام نگاه در میکردم که کسی نیاد .اولش تصمیم گرفتم که فقط نگاش کنم و برم بخوابم.
ولی مگه این کیر راست شده ما می ذاشت. آقا دل به دریا زدیمو کنارش خوابیدیم. نفسم بالا نمیومد و قلبم تند تند میزد اولین حرکتم این بود که دستمو گذاشتم روی دستش داشتم از ترس میمردم اون موقع بود که فهمیدم که فقط اهل حرف زدن و خالی بندی هستم و موقع عمل اینجوری ...
اون که رو دست راستش خوابیده بود و من هم روبروش بودم بعدش دستمو انداختم روی شونش و هیچ حرکتی نکرد و خواب بود (ولی بعدش فهمیدیم که خواب نبوده) بعد آروم دستمو میکشیدم روی صورتش و لبش انقدر دوست داشتم بغلش کنم ولی می ترسیدم بیدار بشه ولی وقتی دستمو دور گردنش و از روی لباس به سینه هاش میمالیدم با توجه به حرکت چشماش و صورتش فهمیدم که بیداره. یه کمی جرات کردم و صداش کردم ...
-خوشگل خانوم؟ خانومی؟ بیداری ؟ من که می دونم بیداری
یه لحظه نگام کن
- زود باش !اگه یکی بیاد این جوری ما رو ببینه بد میشه ها! نگاه کن
چشاشو باز کرد و گفت چیه ؟
گفتم ا ز اول بیدار بودی ؟
گفت از اول چی ؟
گفتم هیچی ولش کن این جا بخوابم ؟
گفت باشه ولی مواظب باش چون مامانم بیاد بد میشه. بعد همین طور که دستمو تو موهاش و صورتش می کشیدم کلی از خوشگلیش و ... تعریف کردم و شمارشو گرفتم و...
بعد انگشت اشارمو کردم تو دهنش و با بزاق دهنش لباشو خیس کردم و بهش گفتم که بیا جلوتا ببوسمت بعدشم کلی لب و بوسه و ... که همزمان بغلش می کردم و به اون میپیچیدم و دستمو به سینه هاش می مالیدم (از روی لباس ) هر چند وقت یه بار هم یه نگاه به راهرو و یه نگاه به حیاط می انداختم چون اتاق ما طبقه 2 بود (جالب این که بابام زیر همون پنجره روی یه تخت چوبی با فامیلاش نشسته بود)
بعد ازکلی بمال بمال آروم چند تا دکمه اول پیرهنشو باز کردم و سوتین سفیدشو دیدم و انو زدم بالا و سینه های سفید و سفتشو تو دستام گرفتم (یه سینه هایی داشت که تو بهشتم پیدا نمیشه ) آروم لبامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع به خوردنشون کردم و این اولین باری بود که صدای آخ واوخ و ناله کردن یه دختر رو از شدت شهوت تو بغل خودم احساس میکردم.
سینه هاش اونقدر سفت و قلنبه بود که دیگه نیازی به سوتین نداشت آروم آروم دستمو بردم پایین و اول شکمش و بعد هم گذاشتم رو کسش وای نمیدونید چه حالی داشت اطراف کلاهک هسته ایی کیرم خیس شده بود و مثل قلب یه گنجشک ضربان داشت و به شدت به قول بچه ها دل میزد (فکر کنم داشت به من بد وبیرا می گفت که چرا آزادش نمیکنم )
خلاصه بهش گفتم که می خوام کست رو ببینم ولی اون می گفت نه همین جوری خوبه. معلوم بود داره ناز میکنه بلند شدم و بازم اطراف رو بررسی کردم البته کیرم جلوتر از خودم حرکت می کرد. آقا برگشتیم ملافه رو انداختم رو خودمون و زیپ شلوار لی آبیشو باز کردم. وای اولین باری بود که میدیدم یه شورت سفید نازک که با کنار زدنش یه کس خوشگل سفید بدون مو که بهتر بود که بهش دول بگم چون دست نخورده و تازه کار بود.
شلوارشو تا حد زانو هاش پایین دادم صورتم رو گذاشتم رو کسش و نفسمو می زدم به اون بعد ازش خواستم که پاشو باز کنه تا داخل کسشو دید بزنم و من هم با هر دو دست لبه های کسشو باز کردم و مدتی رو صرف کندو کاو و تفحص توی اون قصر قرمز رنگ رویایی کردم .
ناگفته نمونه که فیلم زیاد دیده بودم و یه چیزایی بلد بودم . زبونمو آروم میمالوندم به کسش ولی هر بار با ملافه زبونمو پاک میکردم و یه چند تا تف هم روی فرش اتاق مینداختم آخه بار اولم بود و بدم می اومد با هر باز زبون زدن من یه صداهایی میداد و یه پیچ وتابی بهخودش میداد که کیرم بلند تر می شد و خلاصه داشتم از شدت شهوت میمردم. بعد انگشتمو گذاشتم لای کسش و میمالوندم و گاهی هم کمی فرو میکردم تو البته از یه حد خاصی که جلوتر می رفت یهو خودشو عقب میکشید و با صدای( ههیییی- وای مامان ) بهم می گفت درد داره و اینجوری نکن خطرناکه .
کسش خیس خیس شده بود خیس و چسبنده (کسی هرگز ندیده روی نوره---- دهان پر آب کن همچون ز قوره)
حالا دیگه نوبت سالار من بود خوشگل ترین کیر دنیا که باید یکه تازی میکرد. وقتی نشونش دادم با دستاش باهاش بازی میکرد و منو میگی انگار دارن با پتک می کوبن پشت کمرم (عین آخرای جلق خشک –البته میدونم که همه میدونید منظورم چیه و حرفه ایی هستید) .
پاهاشو گذاشتم روی شونه هام و با دستم کله مبارک کیرمو گرفتم و از بالا به پایین میمالیدم به کسش و گاهی هم یه چند سانتی هم فرو میکرد م و با همن چند سانت تلمبه می زدم آخه نمی ذاشت که بیشتر بره و من خودم هم می ترسیدم .
آخ که چه شبی بود اوون شب اصلا نمی خواستم صبح بشه کیرم از آب کسش خیس شده بود بعد از یه 10 دقیقه ایی کس مالی دیدم باید برم سراغ یه جایی که پرده نداره و اگه ورودی کس بستست کون که بازه
((خدا گر ز حکمت ببندد دری ---- ز رحمت گشاید در دیگری))
گفتم سارا؟
- بله
- میخوام بذارمش تو کونت باشه؟
- بد نیست؟
- نه بابا اون جا که دیگه پرده یا رحم نیست !!! برگرد و کونتو قنبل کن باشه؟
سر کیرمو تف زدم بهش گفتم وقتی رفت داخل و من بهت گفتم تخت بخواب رو زمین و اگه اومد بیرون فورا بهم بگوو آخه می خوام آبمو بریزم تو کونت و اگه داخل نبا شه می ریزه رو کست و خطرناکه!
کیرمو آروم گذاشتم در کونش و با دستم و کمرم یه کمی هل دادم توش و یک آخی گفت که هم از درد بود هم از خوشی گفتم سارا الان توشه. با یه صدای لرزون گفت آره دیگه و من گفتم آروم بخواب تا من هم باهات بیام پایین طوری که سرش بیرون نیاد وقتی خوابیدم روش و کیر شق شدم تا نصفه رفت توش آخ یک جیغی زد که صداش چند تا بچه رو بیدار کرد و منو میگی داشتم از ترس خودمو خیس می کردم تخمام پاپیون شده بودن سریع رفتم اول اتاق دم درو خودمو زدم به خواب زن ها می اوودن و به نوبت به بچه هاشون سر میزدن .
یه زنه هم نشست اون جا و بچشو شیر داد و ما هم یه 5 دقیقه ایی سینه های بلوری خانوم رو دید میزدیم . بعد از نیم ساعت که ریده شد تو حال ما و دوباره اوضاع مناسب شداز سر اتاق به سارا گفتم که شلوارتو بیار پایین و دکمه هاتم باز کن تا من بیام و اون میگفت نه بعد از کلی خواهش و تمنا راضی شد . دوباره کیرم داشت راست می شد رفتم سراغش و آروم گذاشتم تو کونش و این دفعه نخوابیدم روش اون 4 دستو پا بود و من روی زانوهام تلمبه می زدم و سارا هم صدا می داد و ناله میکرد یادش داده بودم که منو صدا کنه و اونم می گفت امید ؟ امید ؟ داری میکشیم و این صدا ها و حرف ها به حدی حال میداد که از صد بار اومدن آبم هم بیشتر به من خوش می گذشت کیرم داشت می سوخت و داشت آبم می اومد به سارا گفتم می خوام بریزم توت و هر وقت که احساسش کردی بهم بگو...
آبمو ریختم داخل کونش دیگه رو پاهام بند نبودم سارا هم یه دفعه گفت (آخخخخخخخخخ فففففففففف سوختم چه داغه ) دیگه حال هیچ کار رو نداشتم و دوست داشتم به پشت بخوابم رو یه جای سفت . لباسامون رو پوشیدیم و از سارا خواستم که بدنمو ماساژ بده تا صبح جز بازی با سینه ها و کسش (البته با دست ) کار دیگه ایی نکردیم. خیلی حال داد فردا صبح هم قرار شد که بعد از پیاده روی تو باغ و خوردن صبحانه برگردیم خونه.
جالب اینکه سارا و مامانشم اومده بودن پیاده روی که با دیدن هم دیگه خندمون گرفت. و یه بوس تو هوا واسش فرستادم .
چند بار دیگه هم تهران دیدمش ولی چون مکان نداشتم فقط در حد سینما و کافی شاپ یا کافی نت با هم بودیم .


Yes.?
     
#5 | Posted: 30 Jun 2010 08:20

فتانه و حاج آقا

خیلی دمغ بودم چندوقت بودمشتری نداشتم ازشانس بدم چندروز بودكمیته بدجوری جنده ها را جمع میكرد.یك بگیربگیری بودكه نگو و نپرس.اكثر دوستهام را گرفته بودندخودم هم دوبار شانسی از دستشون دررفته بودم و نزدیك بود بگیرنم. چند تا مشتری را هم تا میخواستم گیر بندازم ازم گرفته بودند. هر روز دو ساعت به خودم میرسیدم و میرفتم بیرون اما تا یكی می خواست بهم تیكه بندازه یكهو كمیته میریخت و منم مجبور بودم فرار كنم اعصابم خیلی خورد شده بود. صاحبخانه هم پولش را میخواست فكر میكنم زنش سیخش میكرد بدشون نمیاد به یك بهانه ای منو از خونه ام بندازند بیرون. خیلی به پول احتیاج داشتم اما حتی پول غذا خوردن هم نداشتم مونده بودم چكاركنم به خودم گفتم زنگ بزنم به چند تا از بچه ها تا برم خونه شون اما همون آدمهایی كه همیشه التماس میكردند برم خونه شون ترسیده بودند و هیچكدوم ازم دعوت نكردند تا برم پیششون.

دیگه داشتم ناامید میشدم كه یاد مجیدكس كش افتادم قبلا باهاش كارمیكردم چند بار منو پیش چندتا پولدار برده بود و حسابی درآورده بودم. چند وقتی بودكه پیداش نبود میگفتند با گردن كلفتها میگرده و دیگه اهل كس كشی نیست. چاره ای نداشتم باهزار زحمت پیداش كردم و باهاش حرف زدم اونم پشت تلفن حرف نزد و با من بیرون قرارگذاشت. زود حاضر شدم رفتم پارك سر قرارمون. تعجب كردم یعنی این همون مجید خودمون بود چقدر شیك شده بود. ماشینی كه سوار شده بود رو هیچكس نمیتونست سواربشه چه برسه اون تارسید به من گفت اینجا جای صحبت نیست بریم تو ماشین من.سوار ماشین شدیم بهش گفتم چه خبر مجید چی شده اینقدر نو نوار شدی؟ دیگه با ما نمیگردی.مجید گفت:راستش یه مدتیه دیگه كارهای كوچیك نمیكنم فقط با كلاس بالاها میگردم یك دشت كه میكنم به اندازه ده تاكس كه اینوراونور میبرم برام مایه داره راستی توهم بدون مشتری موندی؟گفتم: بدجوری، میدونی كه چند وقتیه هیچكی جرات نمیكنه پا جلو بذاره تامیخوام مشتری گیربیارم مجبور میشم فراركنم راستی چرا اینجوری شده؟مجیدكس كش گفت:چه میدونم حتمابازم طرحه. بهر حال یك یه ماهی این وضع هست منم دمغم چند تا از جنده های منم گرفتند الآن تیكه هیچی دور و برم نیست چند تا مشتری هم دارم كه بدجوری كلید كردند.پرسیدم: مشتری؟ مگه الان مشتری هم پیدا میشه نمیبینند چه بگیربگیریه؟گفت:آره بابا اونها این چیزها حالیشون نیست فكركردی اونها آدم معمولیند نخیر اونها این چیزها اصلا براشون معنی نداره راستی امشب كه برنامه نداری؟- برنامه؟ بابا توهم دلت خوشه ها؟-خیلی خوب پس الان میبرمت جای دو تا خرپول میتونی راحت تیغشون بزنی ولی اینم بگم باز ادا بازی درنیاری نبینم اونجاكه رسیدی بگی ازكون نمیدم ها.
آخه چكاركنم بدم میاد نمیدونم چرا ولی دست خودم نیست باور كن سرهمین مساله چوب زیاد خوردم اما نمیدونم چرا باز دلم راضی نمیشه از عقب بدم!
- بهرحال اینبار فرق میكنه اینها آدم معمولی نیستند میدونی چه نفوذی دارند؟ هركاری بخواهند میتونند بكنند.- هركی میخوان باشند. شده باشد از گشنگی هم بمیرم ازكون نمیدم.مجید زیر لب فحشی بهم داد و چیزی نگفت حدود نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به یك خونه قدیمی و بزرگ.مجید به من گفت: چند لحظه وایستا و خودش رفت زنگ زد معلوم بود كه بازداره خایه مالی طرف را میكنه. در این لحظه در باز شد و مجید به طرف ماشین اومد و روشنش كرد و به داخل حیاط رفت. عمارت واقعا قشنگی بودمعلوم بودكسی كه اینجا میشینه آدم فوق العاده پولداریه مجید ماشین راپارك كرد و قبل ازاینكه از ماشین پیاده بشم به من گفت: خوب گوشاتووا كن من نمیدونم چه غلطی میكنی امایادت باشه راضیشون كنی بهترین مشتری من داخل همین خونه است. بهش گفتم نترس كارم روبلدم. به راهنمایی مجید به طرف خانه به راه افتادم. چه خونه ای بود.هر وسیله اش چقدر قیمت داشت. خیلی خوشحال بودم.معلوم بود طرف آدم خیلی پولداریه و خیلی بیشتر از اون چیزی كه فكرمیكردم میتونم دربیارم مجید منو داخل یك اطاق خواب برد و گفت منتظر بمونم و خودش رفت.انتظار من زیاد طول نكشید چون صدای پایی را شنیدم كه به طرف اطاق میومد.در بازشد و ناگهان من چیزی دیدم كه درتمام زندگیم مطمئنم یادم نمیره.

دوتاشیخ وارد اطاق شدند و آروم به طرف من اومدند. اولی رو همون ابتدا شناختم امام جمعه شهرمون بود ولی دومی با اینكه خیلی برام آشنابود و میدونستم بارها عكسشو از تلویزیون دیدم برام نا آشنا بود. خیلی ترسیده بودم من با اون وضع نیمه برهنه فقط با یك شورت و كرست جلوی اونها.اونم دونفركه میدونستم راحت میتونند حكم اعدامم را صادركنند.حاجی حسینی(امام جمعه شهرمون) آروم به طرفم اومد ودستم راگرفت و گفت:به به اینباراین ملعون چه خانم نجیب و زیبایی با خودش آورده. دخترم اسم شما چیه؟ ترسم ریخته بود پس مشتریهای مجید اینها بودند خیلی تعجب كرده بودم راستش درمورد این دو تا هر فكری را میكردم جزاین را. به آرامی گفتم فتانه. حاجی حسینی گفت: به به چه اسم قشنگی. عفت ازسر و روی شما میبارد ماشاا... خداوند به شما چقدركمالات عطا فرموده و بعد رو به شیخ دیگر كرد و گفت:حاجی طباطبایی شما اول میخواهید تشریف داشته باشید یا من همراه ایشان باشم؟ تازه فهمیدم شیخ دیگر كیست توی خیلی از سخنرانیهای تلویزیون دیده بودمش از آن گردن كلفتها بودكه میدونستم خیلی خرش میره. حاجی طباطبایی با لبخندی گفت:خواهش میكنم ما كه اهل جسارت نیستیم و بعد طوریكه میخواست من متوجه نشوم چشمكی به حاجی حسینی زد. نمیدونم چرا از اینكار او اصلا خوشم نیومد. حاجی طباطبایی رفت.حاجی حسینی هم اصلا به من مهلت نداد و زود من و خودش را لخت كرد ازبدن پرمو ونامتناسب وریش بلندش خیلی بدم میومد ولی چاره چه بود مجبور بودم به او بدهم. به آرامی كسم را فشار داد و دست دیگرش به طرف سینه هایم رفت. حتی یك لحظه هم مكث نمیكرد و دائما باكسم بازی میكرد تحریك شده بودم.حدود 2 هفته بودكه كه به خودم مرد ندیده بودم.آب كسم راه افتاده بود.

حاجی حسینی شروع به بازی كردن باسینه هایم كرد و بعد با زبونش از كسم تا سینه هام را لیس زد خیلی خوشم اومد آروم كیرشو گرفتم. چقدر قربون صدقه ام میرفت بلند شدم و شروع كردم به ساك زدن. بااینكه خودم اصلا با همچین كیری حال نمیكردم اما طرف خیلی خوشش آمده بود یك لحظه تمام كیرش را تودهنم كردو و تمام آب دهنم را ریختم روی تخماش. دیگه كم كم آه وناله اش شروع شده بود دستش هم بدجوری كار میكرد با دست راستش كسم را چنگ میزد.در همین موقع بود كه انگشتش به طرف كونم رفت دستش را پس زدم و گفتم:از كون نمیدم مگه مجید بهتون نگفت؟حاجی حسینی گفت :بله البته دخترم من خودم هم اصراری ندارم مجامعت از عقب مكروه است. خیالم راحت شد. برگشتم و از پشت روی تخت خوابیدم تا بكنه توی كسم.حاج آقا یك متكا زیركمرم گذاشت و بعدشروع كرد به لیسیدن.در دم اومده بود متكا اذیتم میكرد اما چیزی نگفتم كم كم یادش افتاد كه باید بكنه تو كسم.یك لحظه صدایی شنیدم مثل صدای قندون یا استكان بود وقتی كیرشو كرد توكسم یخ كردم چقدركیرش سرد بود حالم بهم خورد عادت داشتم طرف را شهوتی بكنم تاكیرش داغ بشه ومنم حال بكنم اما این برعكس بود. تعجب داشت كه خیلی عجیب منو میكردیعنی تا 5 یا 6 بارمیكرد تو می آورد بیرون و بعد از چند لحظه كه میكرد تو كیرش بدجوری سرد بود كنجكاو شده بودم ببینم این چكار میكنه از طرفی بالشی كه زیر كمرم بود نمیگذاشت خوب چیزی ببینم به خودم گفتم:این شیخها كارهای عجیب غریب یاد دارند نكنه بلایی سرم بیاره تصمیم گرفتم یك مرتبه بلندشم وغافلگیرش كنم ببینم داره چكارمیكنه تا دوباره كیرشو آورد بیرون بلند شدم.

برخلاف انتظارم چیزی اونجا نبود به جز یك كاسه یخ كه آب شده بود شصتم خبر دارشد جریان چیه. بگو ناكس هی كیرشو می آورده بیرون وداخل كاسه یخ میكرده تاكیرش شهوتش بخوابه و آبش دیرتر بیاد. واقعا اعصابم خورد شد آخه این یارو چی بود كه باید بیشتر تحملش میكردم چاره ای نبود به پولش احتیاج داشتم نمیتونستم چیزی بگم ما جنده ها خیلی بدبختیم همه میتونند به ما زور بگند بالش را برداشتم و گذاشتم كنار گفتم حاجاقا شماكه ماشاالله خودتون به این خوبی حال میدین چرا از آب یخ كمك میگیرین حاجیه خم به ابروش نیاورد تازه برعكس اینبار علنا كیرش راداخل آب یخ میكرد و میگذاشت تو كسم.حالم یك طوری شده بوداما تحمل میكردم.یكهو صدای حاجی حسینی بلند شد كه گفت: آن مبارك را بگذارید پس كله بنده.فهمیدم منظورش ازمبارك كسمه كه میخواد بذارم پس كله اش. این دیگه چه الاغی بودكسمو میخواست برای چی بذارم پس كله اش؟ بلندشدم وآروم كسم را روی پس گردنش گذاشتم.حاجی حسینی نسبتا روی تخت نشسته بود دستهام را گرفت.حالا دیگه میتونستم بگم رو دوشش هستم با این تفاوت كه اون نشسته بود من ایستاده. ناگهان دیدم خم شد و كون خودش و متعاقبا كون منو به طرف در نشونه رفت و بعد یكهو داد زد:حاجی طباطبایی بفرمایید.

حاجی طباطبایی انگار پشت در منتظر بود بدوبدو به طرف ما اومد و كیرشو در آورد و تفی به اون زد وناگهان كیرشو به شدت كرد تو كونم. جیغ بلندی كشیدم و شروع كردم به تقلا كه خودم را آزاد كنم اما مگر میشد اینها بدجوری منو قفل كرده بودند. تازه فهمیدم جریان چی بوده. وقتی مجید به اینها گفته من از كون نمیدم اینها هم این نقشه را كشیده بودند از عصبانیت دیوونه شده بودم. شروع كردم به داد و بیداد و هی با شدت خودمو تكون میدادم.ازطرفی حاجی حسینی منو خوب نگه داشته بود و امكان هر كاری از من گرفته شده بود. بعد از مدتی چون در بد حالتی بودم احساس نفس تنگی كردم و از داد و بیداد و تقلا دست برداشتم.حاجی طباطبایی بدون اعتنا به شدت از كون منو میكرد. ازشدت درد شروع كردم به گریه.من به كون دادن عادت نداشتم واینها منو به این شدت داشتند میكردند. درگوش حاجی حسینی گفتم:مگر شما نگفتید كون كردن مكروه است؟ حاجی حسینی جواب داد: گفتم مكروه نگفتم گناه كه خواهر من. اینهم از امام جمعه شهر ما واقعا خوب به نفع خودش فتوا صادر میكرد.كم كم از دردش كم شده بود و داشتم لذت میبردم. بااین وجود چون كونم تا به حال كیر به خودش ندیده بود بدجوری درد میگرفت. بخصوص كه كیر حاجی طباطبایی هم یكجورایی كج و معوج بود. درهمین حین بود كه آب حاجی طباطبایی اومد وتمامش راریخت توی كونم وبا گفتن الهی توبه ازروی من بلندشد.حاجی حسینی هم مرا ول كرد و من روی تخت افتادم. درلحظه اول خیلی بدنم درد گرفت بخصوص كونم كه از شدت درد داشتم بیهوش میشدم.حاجی حسینی پرید روی من و با وحشیگری تمام شروع كرد از كس منو كردن. دیگه حال اعتراض نداشتم فقط شانس آوردم كه زود آبش اومد و بعد هر دو از اطاق بیرون رفتند.

تا حدود چند دقیقه ای از جام نمیتونستم بلندشم اما بعد بخودم اومدم وبلندشدم ولباسهام رو پوشیدم و از اطاق اومدم بیرون.مجید و حاجی حسینی و حاجی طباطبایی روی مبل مشغول صحبت بودند. حاجی حسینی با خنده گفت: بیا دخترم بشین خسته شدید بفرمایید. درمیان مجید و حاجی حسینی نشستم.حاجی حسینی بارضایت گفت: ببخشید كه ناراحت شدید راستش این حاجی طباطبایی ما فقط از پشت لذت میبرد و بعد به مجید گفت: اینبارخانوم خوبی باخودت آوردی و بعد دوباره رو به من كرد و گفت: دخترم این ناقابل است خدمت شما باشد و چكی را به من داد چك را از دستش گرفتم و نگاه كردم خدای من پانصد هزارتومن چقدرعالی بود با این پول چه كارها كه نمیتونستم انجام بدهم حاجی حسینی ادامه داد: البته حق الزحمه شما به مجید آقا را هم ما پرداخت كردیم به مجید نگاه كردم. لبخندخوشایندی روی لبهاش بود.حاجی طباطبایی گفت: اگر ممكن است شما از این هفته هر شب جمعه با مجید آقا تشریف بیاورید در عوض ما هر هفته همین مبلغ را تقدیم میكنیم. فقط باید قول بدهید كه فقط در اختیار ما باشید و باقی اوقات هفته جای دیگری نروید.از خوشحالی بلافاصله قبول كردم می دانستم كه من امكان ندارد در یك هفته این مقدار پول بدست بیاورم. موقع خداحافظی مجید تو ماشین به من گفت: دیدی بالاخره تو هم از كون دادی. خنده ای رضایتبخش زدم وبه چشمانش نگاه كردم.

Yes.?
     
#6 | Posted: 30 Jun 2010 08:24
هدیه آقاجون






خدا برای هیچكس نخواد. پدربزرگ من توی سن 80 سالگی عمرش رو داد به شما. دور از حالا، خیلی دوستش داشتم. اصلا شاید نشه باور كرد یه پیرمرد 80 ساله چه طوری میتونه با یه جوون 20 ساله رابطه با این صمیمیت ایجاد كنه. همیشه بامن شوخی میكرد. خیلی هم اهل دل بود. یه چیزی تو مایه های مسیو ژیونورمان بزرگ ( به رمان بینوایان اثر ویكتور هوگو مراجعه كنید ). هر وقت تنها می شدیم منو صدا میكرد و می گفت « این دوست دختر های تو بالاخره ننه ای، ننه بزرگی، چیزی ندارند ؟ » من با خنده و اخم ساختگی جواب میدادم « بازم شروع كردین آقاجون ؟ من كه صد بار گفتم من اصلا دوست دختر ندارم ! » و از او دور میشدم. او با همون خنده همیشگی دوباره داد میزد « عمه تپل مپل هم داشته باشند، قبوله ها » و دوتایی میزدیم زیر خنده. همیشه میگفت « خاصیت نوه اینه كه دشمن دشمن آدمه، برای همین آدم دوستش داره ».
بین نوه هاش منو بیشتر از همه دوست داشت. برای همین هم وقتی مرد فقط من بالای سرش بودم. دلم خیلی گرفت. دل دنیا گرفت. یه بعدازظهر جمعه پاییزی. از پنجره بیمارستان بیرون رو نگاه كردم. باد پاییزی گرد و خاك و برگها رو به آسمون بلند میكرد. تا لحظه آخر كاملا به هوش بود و طبق معمول باهام شوخی میكرد. میگفت « بیمارستان چیز مزخرفیه، فقط حسنش اینه كه این پرستارهای ترگل ورگل میان و آدمو دست مالی میكنن. آخ اگه 30 سال جوونتر بودم بهشون میگفتم. » و من همزمان با گریه میخندیدم و جواب میدادم « آقا جون تورو خدا حرف نزنین. براتون خوب نیست.» و اون كه هیچوقت كم نمی اورد میگفت« كی میگه خوب نیست. این دكتر ها كه دكترن، چیزی نمیفهمن. تو یه علف بچه هم كه هنوز دكتر نشدی……. راستی اگه من امشب مردم لازم نیست به عمه هات خبر بدی. بی خودی میان اینجا شلوغش میكنن. به بابات زنگ میزنی. بعد هم میری توی خونه من. تو كمد بغل تختم یه هدیه برات گذاشتم. برش میداری. كلید كمدم هم همینجاست. الان كلید رو بردار » و من با بغض و گریه كلید رو برداشتم.

مراسم ختم، خیلی آبرومندانه برگذار شد. سالن مسجد الجواد چندین بار پر و خالی شد. بعد از اینكه شب هفت از رستوران برگشتیم خونه پدر بزرگ، تنها كسی كه هنوز گریه میكرد من بودم. البته فقط بچه ها و نوه ها، عروسها و داماد ها اومده بودند. بقیه بعد از شام رفتند خونه خودشون. یكی از عمه هام عروسی داشت كه ایتالیایی بود. حدودا سی و سه چهار ساله و شكل ماه به اسم اسپروزا. دو سال پیش زن پسر عمه من شده بود ولی با هم سازش نداشتن. برای همین هم میخواست برگرده مملكتش. ولی پسر عمه نامرد من رضایت نمیداد. تازه پاسپورت ایتالیایی اونو هم قایم كرده بود كه یه وقت جیم نزنه. برای همین همیشه دلم به حالش می سوخت. دیدن بدن بلوری و آرایش حساب شده اون همیشه باعث میشد كه با حسرت به پسر عمه ام نگاه كنم. ولی اونشب اصلا حوصله دید زدن اونو هم نداشتم. خسته بودم و خواب آلود. بزرگتر ها خیلی زود رفته بودند سر تقسیم میراث ( كه كم هم نبود ). صداهاشون مثل ناقوس تو گوشم زنگ میزد.
- آقا جون صد بار خواستند زمینهای ورامین رو به نام من كنن.
- ببین آبجی، اینكه آقاجون می خواستن چیكار كنن مهم نیست. اگه تا حالا اینكار رو نكرده اند، مطمئن باش كه بعد هم نمی كردن.
- به نظر من بهتره ببینیم وصیت نامه ای وجود داره یا نه.
- آقا جون همیشه چیزهای مهمشون رو توی كمد بغل تخت میگذاشتن.
- كی میدونه كلیدش كجاست ؟
با شنیدن این جمله یادم افتاد كه كلید كمد پیش منه. ترجیح دادم صدام در نیاد. قرار شد فردا عصر در حضور همه خواهر و برادر ها كلید ساز بیاد و در كمد رو باز كنه. اونشب به خوبی و خوشی همه رفتند خونه خودشون.
صبح زود به جای مدرسه یه ضرب رفتم در خونه آقا جون كه یه خونه قدیمی توی محله آب منگل بود. با احتیاط درب كمد رو باز كردم. یه خروار كاغذ و سند. ولی از هدیه بسته بندی شده خبری نبود. حدث زدم هدیه من باید بین همین كاغذ ها باشه. ولی بازدید اینهمه كاغذ قطعا تا ظهر طول میكشید و من هم دلم نمیخواست بیشتر از یك زنگ غیبت كنم. ناسلامتی سال چهارم دبیرستان بودم. كاغذ ها رو با هم از توی كمد بیرون آوردم و برگردوندم. زیر همه پاكت ها و سند ها، یه پاكت سفید ترو تمیز و نو بود كه با توجه به كهنه و زرد بودن بقیه پاكت ها، توی چشم میخورد. برش داشتم و اونو برگردوندم. خط زیبای آقاجون بود. « این پاكت مربوط به فرشاد است »
با دیدن خط آقاجون، باز گریه ام گرفت. بقیه پاكت ها رو توی كمد گذاشتم. میدونستم هر كدوم از عمه و عموهام چقدر دلشون می خواست الان جای من باشن. ولی من با امانت داری در كمد رو بستم و به طرف مدرسه رفتم. سر راه هم كلید رو از پنجره تاكسی توی خیابون انداختم.
سر كلاس همه اش حواسم به پاكت بود. پاكت از نوع پاكتهای پستی برای ارسال مدارك بود. از اونها كه دولایه اند و با مشمع حباب دار كاملا محفوظ شده اند. بدون باز كردنش نمیشد فهمید توش چیه. بالاخره زنگ آخر سر كلاس مكانیك پاكت رو باز كردم و از دیدن چیزی كه داخلش بود تعجب كردم. داشتم شاخ در می اوردم. دوزاریم هنوز نیافتاده بود. روی تخته یه معادله عجیب و غریب بود كه معلم ادعا می كرد معادله كلی حركت پرتابیه. به نظر من كار آقاجون عجیب تر بود. خیلی عجیب تر. گذرنامه اسپروزا !!

یاد روزی افتادم كه با آقاجون راجع به اون صحبت میكردیم. یه مهمونی خونوادگی بود و من طبق معمول داشتم سر و سینه اسپروزا رو دید می زدم. آقاجون كه نگاه منو غافلگیر كرده بود، در گوشم میگفت «خاك بر سر بی شعور كیوان ( پسر عمه ام ) كنن. این كفتر سفید رو ورداشته آورده تو این مملكت جنگ و جدال. آخه احمق، جای این هلو تو همون ایتالیاست. تذكره اش رو بده دستش بره دیگه. حالا فرشاد، جون من بگو ببینم با این اسبوزا ( آقاجون اینجوری تلفظ میكرد ) كاری هم كردی یا نه بی عرضه؟ » و من باز هم میخندیدم و از خجالت سرخ می شدم.
شكی نبود كه آقاجون توطئه آزادی این كبوتر رو توسط من چیده بود. حالا از كجا پاسپورت اسپروزا رو گیر آورده بود، چیزی بود كه من سر در نمی آوردم. تصمیم گرفتم بعد از چهلم از این موقعیت استفاده كنم عصر همانروز در منزل آقاجون و در مراسم قرائت وصیت نامه اسپروزا رو دیدم. یه تونیك تریكوی مشكی چسبون پوشیده بود. چون گوش دادن به متن وصیت نامه براش جالب نبود به حیاط اومده بود و داشت گلدونها رو با آب پاش حلبی آقاجون آب میداد. رفتم و لب حوض نشستم و بهش خیره شدم. برگشت و لبخندی زد و دوباره به كارش مشغول شد.
- خسته نباشید
- مرسی آقا فرشاد
- میشه بپرسم اسم شما معنیش چیه ؟
- به فارسی میشه آرزو، امید
- اسم قشنگیه
- مرسی، ولی برای شماها سخته، مگه نه ؟
- نه زیاد، شما دلتون نمی خواد برگردین ایتالیا ؟
به طور ناگهانی برگشت و با تعجب نگاهم كرد. با پر رویی به دید زدن ساقهای خوش تراش و سفیدش ادامه دادم.
- یعنی تو نمی دونی ؟
- چی رو ؟
- اینكه میخوام بر گردم یا نه ؟
- خوب….من شنیدم شما میخواهید برگردین. ولی نمیتونین. درسته ؟
- راستش آره. البته داره كارم درست میشه. خدا نمیذاره هیچ پرنده ای تو قفس بمونه.
انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی كردن. اگه كارش درست میشد كه دیگه نیازی به پاسپورتش نداشت. آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم
- چه جوری ؟
- چرا میخوای بدونی ؟
- آخه………من همیشه دلم براتون میسوزه.
- اوه…..مرسی
- نمیخواین بگین ؟
- اگه به كسی نگی بهت میگم.
- قول میدم
- از طریق آمباسادوره ( سفیر یا سفارت ) اقدام كردم. دو ماه دیگه پاسپورتم میاد.
وحشتناك بود. باید زودتر یه غلطی میكردم. اگه دست روی دست میگذاشتم مرغ از قفس میپرید. با لبخندی زوركی گفتم
- چه خوب، ولی دیر نیست؟
- چاره ای نیست
- اگه میتونستید همین امشب برید چیكار میكردید ؟
- خوب همین امشب میرفتم
- خوب میتونید.
تكون نمیخورد. هنوز پشتش به من بود. وقتی برگشت رنگش مثل گچ شده بود. با ناباوری نگاهم كرد. لبهاش لرزید.
- د … د…. دست توئه ؟
با به هم زدن پلكهام جواب مثبت دادم.
- كجاست ؟
- خونه
حس كردم از من دلخور شده. فكر كرده بود من ازش باج میخوام (كه میخواستم ). برگشت و با بی تفاوتی گفت :
-به هرحال مهم نیست. من دوماه دیگه میرم. بهش نیازی ندارم. به توهم همینطور. من فكر میكردم پیش آقا جونه.
- بود……تا دیروز هم تو كمد آقا جون بود.
- بهم میدی ؟
- آره
- شرطش چیه ؟
- هیچی
- هیچی ؟
قیافه اش از هم باز شد. اومد و روبه روم ایستاد. دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و پرسید
- كی میدی به من ؟
- امشب یا فردا. میخواستم براتون پستش كنم. بعد گفتم شاید برسه به دست كیوان.
-آ ره …آره پستش نكن. میام ازت میگیرم.
با ختم جلسه بزرگترها و ورود بعضی از اونها به حیاط جلسه دو نفره ما هم به هم خورد. از وقتی به خونه برگشتم به خودم لعنت میفرستادم. قول داده بودم كه بدون هیچ شرطی پاسپورت رو به اون بدم. صبح زود مشغول صبحانه بودم كه پدر از اتاقش صدام كرد.
- فرشاد …………. تلفن
گوشی هال رو برداشتم ولی صدای گذاشتن گوشی اتاق پدر رو نشنیدم. از سفارت ایتالیا بود. لعنتی. پدر داشت گوش میداد. قرار شد پاسپورت رو خودم ببرم سفارت. وقتی قطع كردم پدر جلوم ایستاده بود و بهم لبخند میزد.
- آفرین پسرم. سفارت كه میدونی كجاست؟ توی خیابون فرمانیه.
- بله پدر. میدونم.
- لباس مرتب بپوش. كت شلوار و كراوات. ریش هات رو بزن. مثل یه آقا رفتار كن.
- چشم پدر
با خوشحالی لباس پوشیدم. وقتی میخواستم بیرون برم پدر داد زد
- كلید ماشین به جا لباسی آویزونه. ورش دار
پدر داشت سنگ تموم میذاشت. ماشین رو بیرون بردم. وقتی در حیاط رو می بستم پدر توی حیاط بود. فهمیدم همه فامیل از جمله پدرم نسبت به زورگویی كیوان به زنش تنفر دارند.
- من می بندم
- اختیار دارین پدر
- از كجا اوردیش ؟
- ……..
- آقاجون بهت داد ؟
- بعله
- ازش پول نگیری ها
- چشم. خداحافظ
- خدا به همرات پسرم
ورود به سفارت با كاپریس كلاسیك پدر كلی افه داشت. دلم میخواست همه دوستهام منو در اون حالت ببینند. ولی نمیشد. جلو عمارت كلاه فرنگی فیروز میرزا سفیر به همراه اسپروزا ایستاده بودند. سفیر با من دست داد. به خودم میبالیدم. وقتی پاسپورت رو از جیب داخلی كتم در می اوردم اسپروزا جوری نگاه میكرد، انگار به شیشه عمرش داره نگاه میكنه. پاسپورت رو جلوم نگه داشتم. اسپروزا بجای اونكه پاسپورت رو بگیره صورتش رو به شونه سفیر چسبوند و زد زیر گریه. سفیر پاسپورت رو از من گرفت و به فارسی از من تشكر كرد. دیگر آنجا كاری نداشتم. برگشتم كه سوار ماشین بشم. اسپروزا خودش رو به من رسوند و گفت
- فرشاد صبر كن
- چشم
- كجا میری ؟
- مدرسه
- میشه نری ؟
- آره
رفت داخل كلاه فرنگی و دوباره برگشت. اینبار با مانتو و روسری. بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد. و من هم پشت فرمون نشستم.
- كجا بریم ؟
- محمودیه. كوچه خرداد. پلاك 7
- اینجا كه میگی كجاست؟
- خونه دوستم. من دارم میرم. بلیطم برای تركیه رزرو شده. امروز ساعت 1 بعدازظهر. وقتی كیوان بیاد خونه میبینه من نیستم.
- مگه بهش نگفتی ؟
- نه. فقط پدر و مادرت خبر دارن.
- از كجا ؟
- دیشب به مادرت زنگ زدم و بهش گفتم.
- پس چرا الان نمیریم فرودگاه
-ب رای اینكه وسایل من خونه دوستمه
- آهان..اوكی
جلوی منزل دوستش نگه داشتم.
- فرشاد ؟
- بله ؟
- میخوای با من سكس داشته باشی ؟
زبونم بند اومد. داشتم سكته میكردم. اینقدر بی مقدمه ؟
- زودباش. ممكنه نظرم عوض بشه ها !
- ولی دیرتون میشه
جوابم خیلی ابلهانه بود. در كیفش رو باز كرد.كلید خونه رو بیرون آورد و جلوی درب گفت
- در ماشین رو قفل كن و بیا تو. وگرنه واقعا دیرم میشه
به سرعت برق به داخل خونه دویدم. خونه نبود. كاخ بود. بعدها فهمیدم وسایل اسپروزا قبل از ما توی فرودگاه بوده و این فقط بهانه ای بوده برای تشكر !


Yes.?
     
#7 | Posted: 4 Jul 2010 16:01
پیتزا با سکس اضاف!

یه چند وقتیه که برای سرگرمی میرم پیش پسر داییم تو مغازه پیتزا فروشی. داییم برایه مهران یه مغازه جمع و جور خریده تا بتونه برایه خودش کار کنه و خوش بگذرونه.
تو مغازه چند تا کارگر کار میکنن من و مهران هم میشینیم پشت میز و به تلفن ها جواب میدیم و.... یه روز که مثل همیشه رفته بودم پیش مهران چند دقیقه نگذشته بود که یه کس توپ اومد تو مغازه ! اومد پشت میز و گفت آقا ببخشید اگه امکان داره یه مخصوص. منم که با جفت چشمام تو نخش بودم گفتم چشم شما بفرمائید الان حاضر میشه.
مهران هم که هروقت ولش کنی میره توالت! ( بیچاره ناراحتی کلیه داره ) وقتی اومد بیرون من حواسم نبود(تو نخ دختره بودم) یه دونه زد پس کلم و گفت: یابو اگه جنبه نداری برو گم شو اون ور بشین اگه نگاهش تو چشت بیوفته ببینه داری اینطوری نگاهش میکنی که خیلی ضایع میشه. من میشناسمش دو سه ماهی میشه که اومدن تو این محل. آمارش رو از بچه ها گرفتم مثل اینکه اسمش نگاره و باباش کارش بیزینسه و دائم در سفره. مامانش هم که فقط به فکر خوش گذرونیه صبح میره شب میاد. این دختره هم که معمولا شب و روز تو خونه تنهاست واسه همین هم فکر کنم یا کون گشاده یا بلد نیست که ناهار درست کنه واسه همین میاد بیرون غدا می خوره.
بهش گفتم خوب کونی چرا زود تر نگفتی؟
گفت: حالا که فهمیدی میخوای چه گهی بخوری؟
راست میگفت مثلا میخواستم چیکار کنم؟
یعنی چیکار باید میکردم که بتونم یه فیضی ازش ببرم!!
از اون ماجرا چند روزی میگذشت منم تو این چند روز نرفته بودم مغازه آخه سرم حسابی شلوغ بود.
وقتی که بعد از چند روز رفتم تو مغازه دوباره نگار اومد تو مغازه. لامصب هروقت که میدیدمش کیرم آنتن میداد!!
دوباره اومد و گفت آقا ببخشید همون سفارش قبلی.
گفتم پیتزا مخصوص دیگه...
گفت بله.
گفتم شما بفرمائید الا حاضر میشه. همش تو فکر این بودم که چه جوری سر حرف رو باهاش وا کنم. تو همین فکر بودم که برای حساب کردن اومد پشت میز.
گفت چقدر میشه گفتم قابل نداره...
بلاخره بعد از کلی تعارف پولش رو داد و رفت تا رسید دم در یهو گفتم ببخشید نگار خانوم...
(عجب سوتیه تخمی داده بودم!!خوایه هام چسبیده بود زیر گلوم گفتم الان بابام رو در میاره)
یه دفعه برگشت با یه لبخند گفت: بله.
یه کم آروم شدم و بهش گفتم : شما مگه نمیدونین که ما سرویس هم داریم؟
گفت: ولی من که دم در هیچ سرویسی نمیینم.
گفتم: خوب سرویسمون رفته در خونه مشتری.
گفت: آها... من الان چند وقتی میشه که میام تو این مغازه یعنی هر وقت که من میام شما سرویس ندارین؟
(ای کیر تو این شانس بازم ضایع شده بودم.آخه ما که اصلا سرویس نداشتیم)
گفتم خوب شما هروقت که احتیاج داشتین میتونین زنگ بزنین خودم براتون میارم. چشمم کور دندم نرم!!
یه خنده ای کرد و گفت باشه پس شما لطف کنین کارت مغازتون رو به من بدین..
اسمم رو پشت کارت نوشتم و موقع دادن کارت از عمد دستمو زدم به دستش.
از اون ماجرا یکی دو روزی میگذشت دیگه نگار نیومد مغازه دلم داشت شور میزد. پیش خودم گفتم این دختره کدوم گوری رفته.
به مهران گفتم سابقه داشت که این نگار یکی دو روز نیاد اینجا؟
مهران کس کش هم که هی مارو مسخره میکرد گفت: پریود شده.
گفتم جون ننت بگو ببینم آره یا نه؟
گفت نه سابقه نداشته....
که یهو تلفن زنگ زد
با اعصاب تخمی گوشی رو برداشتم
- بله..؟
- الو سلام. پیتزا مهران
- بله بفرمائید.
- شما آقا بابک هستین؟
- بله شما؟
- من همون مشتریه همیشگی هستم.
- ن ن نگار خانوم.
- بله
)تو کونم عروسی شده بود).چسبیدم به سقف!!
-بله بله خوب هستین؟
-ممنون خوبم.
- چند وقتیه که دیگه مارو قابل نمیدونین؟
- دیگه این دفعه گفتم که اگه میشه با سرویس سفارش بدم. اگه میشه همون سفارش همیشگی ولی دو تا.
- چشم چشم حتما. آدرس رو لطف کنین
- یاداشت بفرمایین..
گوشی رو قطع کردم. سریع به علی(یکی از اون کارگرا) گفتم که سریع 2 تا مخصوص آماده کن.
مهران هم که طبق معمول.... رفتم با لگد محکم کوبیدم به در توالت و گفتم مهران جون کونت بسوزه نگار همین الان زنگ زد 2 تا مخصوص سفارش داد دارم میرم خونشون.
گفت کونی نمیتونستی مثل آدم زرتو بزنی؟
بعد از مدتی پیتزاها حاضر شده بود که گرفتم و سوئیچ رو از تو کاپشن مهران برداشتم و بهش گفتم: مهران من ماشین رو می برم زود میارم. تا اومد حرف بزنه اومدم بیرون.
بالاخره رسیدم دم خونشون. زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو.عجب خونه ای یه خونه ویلایی توپ در بهترین جایه زعفرانیه.
از پله ها رفتم بالا درشون نیمه باز بود ولی با این حال بازم زنگ زدم. گفت بفرمایین در بازه.
رفتم داخل. تونخ خونه بودم که یهو دیدم جلوم وایساده. واااااای پسر عجب هیکلی. یه تی شرت سفید خوشگل با یه شلوار دمپا گشاده آبی. مو هاش رو هم انداخته بود رو دوشش سینه هاشم که انگار داشتن به من سلام میکردن.بعد از چند ثانیه به هم نگاه کردن بالاخره به حرف اومد
- سلام
- سلام
- خوبی؟
- مرسی خیلی ممنون. سفارشتون رو....
- ممنون. بذارینش رو میز.شما ازکامپیوتر هم سر در میارین؟
- بله. مشکلی پیش اومده
- میشه یه لطفی در حق من بکنین؟
- بفرمایین.
- چند روزی میشه که این (سی دی رام) کامپوترم خراب شده. چند وقت پیش پدرم برام بازش کرده بود گفت که خراب شده. منم فرداش رفتم یکی دیگه خریدم ولی دیگه پدرم نبود که برام جا بندازه. میشه شما یه لطفی کنین و....
- چشم چشم حتما.حالا باید کجا برم؟
- از این طرف بفرمایین.ببخشید که من جلوتر میرم ها؟
-وای خدایه من عجب کونی داشت. پیش خودم گفتم خوش به حال اونی که تا ته میکنه تو کونش. سوتینش هم که کاملا از زیر پیراهنش معلوم بود.
در اتاقش رو باز کرد. رفتیم تو. عجب اتاقی بود. در و دیوارش پر شده بود از عکس هایه (دی جی علی گیتور)
گفت آقا بابک اونجاست. دیگه هر گلی زدین به سر خودتون زدین.
بعد از حدود 10 دقیقه کارش رو براش انجام دادم. گفتم که بفرمایین تموم شد.
گفت: امتحانش نمیکنین؟
گفتم: حتما شما لطف کنین یه سی دی به من بدین تا...
نذاشت حرفم تموم بشه. رفت تو کیف سی دی هاش یه سی دی بهم داد گفت بفرمایین
سی دی رو گرفتم و گذاشتم...
یه دفعه خشکم زد. یه سی دی سکس بود. برایه اولین بار بود که تو زندگیم داشتم خجالت میکشیدم. بعد از چند دقیقه با یه لحن مسخره آمیزی
گفت: ببخشید. شرمنده.اصلا حواسم نبود. معذرت میخوام.
منم که دیگه حسابی حشری شده بودم گفتم: شما ببخشید که ما سعادت نداشتیم زود تر از اینا خدمتتون برسیم!
یه لبخندی زد و منم دستش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم!!!
لبام رو تو لباش قفل کرده بودم. بردمش انداختمش رو تختش. هنوز لبام تو لباش بود. بالاخره لباش و بیخیال شدم و رفتم سراغ سینه هاش. سوتینش رو با کمک خودش باز کردم و افتادم به جون سینه هایه مثل برفش. از تخت سینه ش گرفته تا پایین نافش رو شروع کردم به لیس زدن. بعد از اون به شوخی بهش گفتم که میتونم برم یه سر به نگار کوچیکه بزنم؟
گفت: نگار کوچولو منتظره بابک کوچیه شماست. بیشتر از این منتظرش نذار.
زیپ شلوارش رو باز کردم. شرتش رو با کمک دندونم و دستم کشیدم پایین. اون داشت همه این کارا رو نگاه میکرد. واسه همین تندتر نفس میکشید.
عجب کسی بود. تمیز و تپل مپل. یه تار پشم هم به چشمم نخورد.عجب بویی داشت انگار که یه شیشه عطر خالی کرده بود روش. اصلا بوش با بویه کس هایه دیگه که شکار کرده بودم!! فرق میکرد.
شروع کردم به خوردن.حالا نخور کی بخور. موقع خوردن کسش هر 2 تا دستام دو دستاش بود و همش دستای منو فشار میداد. میدونستم که حسابی داره کیف میکنه. یه دفعه دیدم که دستام رو ول کرد. آره درسته به ارگاسم رسیده بود. باورم نمی شد که تا اینقدر بهش حال داده باشم.
ولی کیر بیچاره من چی؟ اونم باید یه حالی میکرد. واسه همین بلندش کردم و نشوندمش رو به کیرم. شلوار و شرت من رو از تنم خارج کرد و شروع کرد به خوردن کیرم.
با دقت هرچه تموم تر داشت این کار رو انجام میداد. کم کم داشت آبم میومد که بلندش کردم و گفتم بسه میخوام بگامت.
گفت: لطف میکنین.
خوابوندمش روبرویه خودم و کیرم رو میمالوندم به کناره های کسش.
گفت: بیمعرفت دارم می میرم بکن تو.
بهش گفتم مگه پرده نداری.
گفت نه قبلا یکی کسم رو افتتاح کرده. بعد از این حرفش کیرم رو که حسابی با آب دهنش لیز شده بود رو فرستادم تو کسش.
کسش خیلی داغ بود حسابی داشت به کیرم خوش میگذشت. بعد از مدتی مکث شروع کردم به عقب جلو کردن.
تا به امروز هیچ منظره ای دیدنی تر از این نیست که سینه هایه دختر و هنگام کردن نگاه کنی که چطور می لرزه ((پیشنهاد میکنم یک بار امتحان کنین)) تو حین تلمبه زدن یاد اون لحظه ای افتادم که چشمم به کونش افتاده بود و اون حرفم که گفتم خوش به حال اونی که تا ته میکنه تو کون این دختره.
بلا فاصله کیرم رو از تو کسش خارج کردم و بهش گفتم برگرد میخوام کونت رو امتحان کنم.
یه خواهشی تو نگاهش بود که انگار میگفت نه.
آره درست بود گفت:بابک نه از عقب نه باسنم بد شکل میشه در ضمن درد هم داره منم تجربه سکس از عقب رو ندارم.
گفتم: نه عزیزم با یه بار بد شکل نمیشه... بالاخره راضی شد.
به صورت چهار دست و پا قرار گرفته بود. منم رفتم پشتش. بهش گفتم که حاضری که با حرکت دادن سرش آمادگی خودش رو اعلام کرد. بعد کیرم رو کم کم وارد سوراخ تنگ کونش کردم. بعد یکدفعه با فشار تا ته کردم تو کونش.یه دفعه یه جیغی زد که هنوز هم گوشم داره سوت میکشه...
راست میگفت انگار که هیچ کس کون این دختر رو کشف نکرده بود.
کیرم هنوز تو کونش بود که کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن. کم کم داشت خوشش میومد. بعد از چند بار جلو عقب کردن هم که دیگه داشت میگفت:دارم جر می خورم....عجب کیری....دارم گائیده میشم تند تر... تند تر...
با هربار تو رفتن کیرم شکمم به کونش برخورد میکرد و یه سری موج هایه قشنگ رو کونش نقش می بست که با دیدن این منظره قشنگ بیشتر تحریک می شدم....آب داشت میومد.
چاره ای جز بیرون کشیدن کیرم نداشتم گفتم نگار آبم داره میاد.....
برگشت و تموم آبم رو خالی کردم رو سر و صورت و سینه هاش.... بعد هر دو باهم بیحال و خسته افتادیم رو تخت بغل هم.
نگار گفت: بابک دقت کردی وقتی آب تو اومد آب این پسره هم تو این فیلم سکس اومده... راست میگفت برگشتم یه نگاه به مانیتور انداختم پسره هم مثل من ریخته بود رو سر و صورت دختره !!!
بعد از کلی لاس زدن دوباره باهاش گفتم من دیگه میرم. امروز خیلی کار و کاسبی خوب بود.
گفت: میدونی چرا دوتا پیتزا سفارش دادم؟
گفتم نه گفت واسه اینکه میدونستم بعد از کلی حال کردن هر دوتامون گشنمون میشه. پیش خودم گفتم که راست میگه منم گشنم شده.
با هم دیگه نشستیم غدا خوردیم....
بعد از اون ماجرا چتد روزی بود که دیگه نگار نیومد مغازه.یه روز که اومد گفت: بابک واسه همیشه قصد داریم که بریم دبی زندگی کنیم. منم جلویه مهران و چند تا

Yes.?
     
#8 | Posted: 4 Jul 2010 16:09
من و مینا و سکس در شمال‬

‫سلام‬ ، ‫اسم من امیر و ۲۱ سالمه . چند وقتیه که به این سایت میام اما تا حالا داستانی براتون تعریف نکردم

‫اما یه دفعه یاد یه خاطره افتادم و فکر کردم برای شما هم بگم ، شاید خوشتون بیاد‬ :



‫به قول پیره مردها یاد اون قدیما به خیر‬. من ۱۷ سالم بود و تا اون مو قع با کسی سکس نداشتم و از شوبولی (کیرم)

فقط برای شاشیدن استفاده‬ ‫کرده بودم . البته راهای استفاده از شوبولی رو بلد بودم اما موقعیت مناسبی پیش نیومده بود‬ .

‫یادمه که اون سال بعد از امتحانات خرداد و گرفتن کارنامه ها بابام گفت که قرار بریم مسافرت‬

‫و کم شروع کردن به فراهم کردن مقدمات سفرکردند .. اینطور که بوش میومد مثل همیشه اول میرفتیم شمال و‬

‫بعد یه دور شمسی قمری میزدیم و بر میگشتیم.

‫یادم نیست که جمعه بود یا شنبه ....قرار بود فردا راه بیوفتیم . شب بود که بابام به داییم تلفن زد و برنامه سفرو‬

‫به داییم اینا گفت .. نمیدونم چی شد که داییم هم هوس سفر کرد . بنابر این مسافرت ما چند روز عقب افتاد‬ .

چون قرار شد ما با داییم وبچه هاش بریم . داییم هم در به در دنبال مرخصی‬

‫من که کلی دلمو صابون زده بودم که فردا راه میوفتیم حسابی ریده شد به اعصابم و شروع کردم با خودم‬

‫غرغر کردن و به دایی فحش دادن ، شوبولی رو حواله زن و بچش میکردم که یهو یاد دختر داییم افتادم‬

‫اسمشو از این یه بعد میزارم مینا ( مینا یه دختر خوشکل و تپل و سفید بود...هر چی از خوشگلی اون بگم‬

‫کم گفتم .... ) خودمونیم چند بار دنبال یه فرصت بودم که بکنمش اما نشد ( یهو چراغ مغزم روشن شد و‬

‫با خودم گفتم که شاید توی این سفر یه موقعیتی پیش بیاد که شاید بشه از خجالت شوبولی در بیایم و یه حالی‬

‫بهش بدم .. کلی خوشحال شدمو واسه خودم نقشه میکشیدم که چه جوری بکنمش‬ .

‫تا اینکه اون روز کذایی رسید و ما راه افتادیم . من وسط راه رفتم تو ماشین داییم تا یه کم رو مخ مینا کار کنم‬ ‫.

منو مینا از بچگی با هم همبازی بودیم و داییم هم زیاد آدم گیری نبود و کاری به کار ما نداشت . منو مینا و‬

‫برادرش که 6 سالش بود عقب نشسته بودیم (پسر داییه کونده اومده بود وسط ما دوتا) تا اونجا کلی با مینا از‬

‫گذشته و حال و آینده و هر کسو شعر دیگه که به ذهنم رسید حرف زدیم . شب بود که همه رسیدم لب دریا و‬

‫بابام و داییم با هزار بدبختی یه ویلا گیر اوردن . دقیقا کنار دریا بود شب همه خسته بودن و میخواستن بخوابن‬ .




قرار شد فردا هم یریم‬ ‫یه گشتی بزنیم و خرید کنیم دایییم و زن داییم رفتن توی یه اتاق ، مامان و بابای من




هم رفتن یه اتاق و منو‬ برادرم‬ که‫از من ۳ سال کوچیک تره اما از من زرنگتر و دختر باز تره ، (و از همه

کارای من معمولا با خبره و هیچی ‫هم به کسی نمیگه) داشتم میگفتم ..قرار شد ما بچه ها هم همه باهم




توی هال بخوابیم .. مینا رفت روی کاناپه‬ که اونور هال بود خوابید ، منو برادرم و پسر داییم هم روی

زمین و کنار هم خوابیدیم‬ .


‫من که توی کل این مدت فقط دنبال یه فرصت بودم روضاع رو مناسب دیدم و با خودم گفتم خودمو به خواب‬

میزنم تا همه بخوابن بعدش یه کاری میکنم. بالاخره‬ ‫چشمامو بستم که مثلا من خوابم ..... بدفعه چشمامو

باز کردم و فهمیدم که خوابم برده ) حدود ۱ ساعت خوابیده بودم. گفتم چه بهتر الان که همه خوابن..

اما بازم پاشدم و یه سرو گوشی آب دادم ..دیدم همه خوابیدن‬ . ‫یه نگاه به مینا انداختم ...وای نمیدونید چی

دیدم یه فرشته ناز که یقه لباسش یکمی باز شده بود و سینه های‬ گرد و‬ ‫خوش تراشش دیده میشد ...

تازه کونش هم کاملا وحتی توی نور کم چراغ خواب به زیبایی دیده میشد‬ .

‫تا حالا مینا رو اینقدر سکسی ندیده بودم .. شوبولی (کیرم) عین تیر چراغ برق قد علم کرده بود و آمپرش‬

زده بود بالا و حسابی داغ شده بود ....آرومو بی سرو صدا رفتم کنار کناپه که مینا روش خواب بود نشستم .‬

دلم میخواست که سینه هاشو چنگ بزنم و لباشو بخورم .... اما ترس از بیدار شدن مینا نمیذاشت‬ .

‫بدنم داغ شده بود و قلبم عین موتور دیزلی صدا میداد .....مونده بودم چیکار کنم ...آروم یه دسته کوچیکی به‬

‫پاش زدم اما ترس ورم داشت زود پریدم توی رخت خوابم ... بعد از چند دقیقه با خودم گفتم کسخل تا کی می‬

‫خوای‬ از کیرت فقط واسه شاشیدن و دکور استفاده کنی ...از طرفی ممکن بود دیگه همچین موقعیتی پیش نباد برام‬

‫این بود که دو باره پاشدم و دست یه کار شدم ..... تمام فکرم این بود که مینا بیدار نشه و من هم حالمو بکنم‬

تازه اگه باباش بیدار میشد چی ؟؟؟ بکونم میزاشتن ...پس زیاد وقت نداشتم ...دلو زدم به دریا .‬

‫... مینا به پهلو و رو به من خوابیده بود ...منم دست راستمو گزاشتم روی کونش و تکون نخوردم که بیدار نشه‬

‫کم کم جرات پیدا کردمو با دست دیگم آروم سینشو میمالیدم ...توی حال خودم نبودم که احساس کردم مینا بیدار‬

شد‬ . ‫کیرم که تا چند دقیقه قبل یه کلفتی و سفتی درخت چنار بود از ترس شده بود مثل یه مداد کوچیک .....

مینا هم‬ ‫یهو‬ ‫بلند شد و نشست ..احساس کردم میخواد داد بزنه ..هم من هم اون از ترس ریده بودیم ....

من زود با دست جلوی‬ ‫دهنشو گرفتم تا مغزش آنتن بده و منو بشناسه و داد نزنه ....بعد دستمو برداشتم ...

اشک تو چشماش جمع شده‬ ‫بود‬ .


‫بهم گفت داشتی چیکار میکردی ؟ گفتم هیچی به خدا ( آره اروای عمت) به گه خوردن افتاده بودم‬ ...

‫فقط خواهش میکردم که ساکت باشه و گریه نکنه ...دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق زیر شیرونی .... (البته‬

با کلی ترس و لرز و کس لیسی کردن مینا) که با من بیادو صداش درنیاد تا براش توضیح بدم‬ .

‫جای کوچیکی بود با سقف کوتاه ..چراغ وروشن کردم ..مینا دوباره گفت چیکار میکردی با من پسره بیشعور‫؟‬

گفتم هیچی ..فقط ساکت باش ..اما ول کن نبود‬ . ‫خلاصه گفتم که دست خودم نبود و نمیخواستم ناراحتش کنم ...

که پقی زد زیر گریه‬ . ‫منم دلم براش سوخت و توی دلم هر چی فحش بلد بودم یه خودم دادم ...

مینا داشت گریه میکرد و من‬ ‫نیدونستم چیکار کنم ..واسه اینکه آرومش کنم بغلش کردم. اما با تعجب دیدم که

اونم منو همراهی کردو منو‬ ‫بغل کرد‬ . ‫باورم نمیشد ....کم کم صدای گریه هاش هم قطع شد .....

منم حشرم کم کم زد بالا و دوباره‬ سعی کردم دست به کار شم ...اینبار دیگه مینا مخالفتی نمی کرد و منم ریتم

مالوندنم تند شده بود . از سر تا‬ ‫نوک پاشو میبوسیدم و همه جاشو ماساژ میدادم . بعد از چند دقیقه دیدم

مینا هم حشری شده و تحریک شدنو از‬ نگاهش میشد فهمید‬ ...


‫من بر اساس چیزایی که توی فیلم های سکسی دیده بودم و توی سایت ها خونده بودم شروع کردم به لب گرفتن‬

‫از اون . مینا هم با من همکاری میکرد بعد یدفعه مثل وحشی ها لباس مینا رو از تنش در اوردم و سوتینش باز‬

‫کردم.. عین آدم های قحطی زده شروع کردم به خوردن سینه هاش ...واییییییییی ..... خیلی خوش مزه بود‬

‫..چه بویی میداد ..سفید و گرد وسفت ...زیاد بزرگ نبودن اما خیلی ناز بودن ..نوک سینه هاشو گاز میگرفتم‬

و میمکیدم . کم کم نفسهای مینا تبدیل شده بود به آه و ناله هایی که منو بیشتر تحریک میکرد‬ …

یواش و آروم اومدم پایین تر و شکمشو لیس میزدم ... بهش گفتم شلوارتو در بیار که دارم میمیرم‬ .

‫اما مینا فقط اه و ناله میکرد و خودشو میمالید و گاهی هم موهامو چنگ میزد.... جوابمو نداد‬ .

‫اما بعد از چند دقیه آروم و یواش گفت خودت اینکارو بکن ...منم زرتی شلوارو شرتش و باهم کشیدم پایین و‬

‫از پاش در آوردم ..که دیدم مینا خودشو جمع کرد و با یه لبخند کوچکی گفت پسره ی خل ..شلوار خودتو گفتم‬

‫تازه نگاهم به خودم افتاد ..شوبولی توی شلوارم خیمه زده بود و منم تمام لباسم تنم بود ....نفهمیدم چه جوری‬

‫اما در عرض ۱۰- ۱۲ ثانیه لخت لخت شدم .... دیدم مینا هم خودشو شل کرد منو کشید روی خودش ...شاید‬

‫می خواست با اینکار بدن سفیدو نرمشو از من پنهون کنه ...منم حسابی مینا رو بغل کرده بودمو به خودم‬

‫فشارش میدادم ...اما یادم افتاد که من هنوز بهشت مینارو از بس که حول شدم ندیدم ...با یه حرکت جای‬

‫خودمو با مینا اوز کردم و با هر مکافاتی بود یه حالتی شبیه 96 لاتین درست کردیم ... چشمم به کسش افتاد‬

‫...چه ناز بود ..از لای پاش زده بود بیرون و خیس خیس شده بود ...شروع کردم به لیسیدنش ...تمام کسشو با‬

‫زبونم تمیز کردم ...بوی خوبی هم میداد و معلوم بود که تازه تروتمیز شده بود ...صاف صاف بدون یه لاخ مو‬

… مینا هم داشت کیر منو ساک میزد برام عجیب بود که چطور یه دختر برای اولین بار ایقدر با مهارت‬

‫ساک میزنه ....کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و میکشید بیرون و سرشو میک میزد ...انگار داره آبنبات میخوره‬

‫..یواش یواش احساس میکردم داره آبم میاد ...به مینا گفتم که بسه ...داره میاد ...اما ول کن نبود و همین طور‬

کله شوبولی تو دهنش بود‬ ...


‫منم دیدم این کس کش شاید بخواد اینطوری کارو زود تموم کنه و سر شوبولی بی کلاه بمونه .....از روی‬

‫خودم کنارش زدم و هر جوری بود خودمو شوبولی رو نجات دادم ....این بار پوزیشن رو عوض کردم و من‬

‫رفتم روی مینا . .. پاهامو انداختم دو طرف پاهای مینا و با این کار سعی میکردم که پاهای اونو بهم نزدیک‬

‫کنم تا بیشتر لذت ببریم ...شوبولی رو فرستادم اون وسط مسطا که هر کاری دلش خواست بکنه .... تا ۳ یا ۴‬

‫بار تلمبه زدم دیدم مینا ناخون هاشو تو پشت من فرو کرد و نفسش بند اومد و یکمی لرزید ....فهمیدم که ارضاء‬

‫شده ..چند ثانیه بهش مهلت دادم که حالش بیاد سر جاش و دوباره خواستم شروع کنم که دیدم پاهاشو باز کرد و‬

گفت : بکن توش ...بکن ...دارم میمرم ...تعجب کرده بودم .. گفتم مگه اپنی ..با سر اشاره کرد که آره....آقا‬

‫مارو میگی تو کونمون عروسی شد وبزن وبرقصی راه افتاد ...منم که ناشی بودم یه دفعه همه شوبولی رو‬

‫فرستادم توش..که مینا یه داد خفیفی زد و دوباره آه و ناله شروع شد .... کسش آب انداخته بود و حسابی خیس‬

‫و داغ بود ...شروع کردم به تلمبه زدن ...مینا هم هی در گوشم زم زمه میکرد ... ) اییی ... تند تر ..آخ و.... (‬

‫کم کم احساس کردم آبم داره میاد...زود گشیدم بیرونو آبم اومد و شوبولی حسابی شکم مینارو خیس کرد ...تا ۵‬

‫دقیقه بیحس روی مینا بودم و حال تکون خوردن نداشتم ..بعد بلند شدیمو خودمونو تمیز کردیم .... رفتیم‬

‫خوابیدیم .... فرداش از مینا پرسیدم کی افتخار افتتاح کس نازتو داسته ... گفت : علی ) پسر عمه دیگه مینا و‬

‫به عبارتی پسر خاله خودم ( اینجا بود که فهمیدم اون مهارت در ساک زدن از کجا آب میخوره ....از اون به‬

‫بعد هر وقت فرصتی پیش بیاد باز هم با هم سکس میکنیم و از سکس با هم لذت میبریم‬ ...

Yes.?
     
#9 | Posted: 4 Jul 2010 16:10
کامی و همسر فرشاد

‫سلام به همگی‬ ، ‫امیدوارم که همه جاتون چاقالو باشه .‬

‫براتون گفته بودم که توی یه شرکت کار میکنم که فرشاد هم توی اتاق من کار میکرد . بعد از اون واقعه ای‬

‫که برای رضا پیش اومده بود دیگه هیشکی جز من و فرشاد توی دفتر کار نبودیم . فرشاد هم که همش یا‬

‫مرخصی بود یا ماموریت . البته مرخصی هاش بهونه بود و همش دنبال خانم بازی بود . یه ویلا توی شمال‬

‫داشت و سرشو میزدی ته شو میزدی اونجا بود .‬

‫همیشه هم سر این موضوع باهاش بحث داشتم میگفتم تو که خانم به این خوبی داری چرا اینقدر دنبال سوژه‬

‫هستی . اگه منو میگین باور کنین دنبالش نیستم نمیدونم چی میشه که سر راهم برنامه های مختلف پیش میاد و‬

‫گرنه خانمم رو خیلی دوست دارم .‬

اونم همیشه میگفت که فریده رو ولش کن اصلا صحبت اون رو نکن .‬

‫یه روز که توی دفتر داشتم کارامو میکردم تلفن زنگ زد و گوشی رو گرفتم فریده بود خانم فرشاد با گریه‬

‫گفت سلام و احوالپرسی کرد و گفت گوشی رو بدین به فرشاد منم گفتم که مرخصی و گفته خانمم رو میخوام‬

ببرم شمال خونه مادرش اونم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد .‬

‫رفتم شمارشو بگیرم که از اتاق رییس کارم داشتن منم دیگه انقدر کار برام پیش اومد که سر ظهر بود یادم از‬

‫فریده اومد بهش زنگ زدم گوشی رو برنداشت راستش دلواپس شدم یه کاری هم بیرون داشتم از شرکت زدم‬

‫بیرون یه بسته ای رو باید میدادم وزارت امر خارجه دادم و رفتم سر راه خونه فرشاد.‬

‫چند بار زنگ زدم تا فریده در رو باز کرد و تعارف کرد بیام تو .‬

منم داخل شدم و رو مبل نشستم و اونم یه چایی اورد و نشست روی مبل روبرویی . انقدر گریه کرده بود‬

‫چشماش حسابی پف کرده بود . بهش گفتم با خودت چکار کردی گفت نمیدونم از دست این دوستت .‬

‫گفتم دوست من اول شوهرته بعد همکارم .‬

‫اونم گفت حالا چاییتون رو بخورین سر نشه . گفتم اخه چی شده .‬

‫یه نگاه به من کرد و گفت یه بار تو ماشین با یکی دیده بودمش ولی میگفت همکارمه داشتم میرسوندمش منم‬

‫بی خیالش شدم یعنی میدونم که منو دوست نداره و همش دنبال کثافت کاری های خودشه ولی هنوز مچشو‬

‫نگرفتم . تا اینکه امروز سرایدار ویلامون در شمال زنگ زد و گفت که لوله اب ترکیده باید تعمیر کنم و‬

‫‪x‬تومن پول لازم دارم گفتم به اقا میگم برات بفرسته توی همین حین گفت نه لازم نیست مثل اینکه اقا اومده‬

‫ویلا خودم بهش میگم منکه حسابی شوکه شدم که فرشاد ویلا چکار میکنه 01 دقیقه بعد بهش زنگ زدم گفتم‬

‫کی بود گفت اقا با خواهرشون اومدن ویلا فردا میرن من تو دلم گفتم اقا که خواهر نداره هیچی نگفتم و قطع‬

‫کردم . خوب شما بگین من چکار کنم حتما یکی رو اورده باهاش خوش باشه .‬

‫بهش گفتم حالا چرا قصاص بل از جنایت میکنی شاید ...‬

‫گفت شاید چی ؟ گفتم چی بگم واقعا مونده بودم چی بگم .‬

‫گفتم اخه میدونی فریده مردا به یه چیزایی احتیاج دارن که نمیدونم چطوری برات بگم . گفت راحت حرفتو‬

‫بزن . اخه فرشاد همیشه از تو گله داره میگه تو این دو سالی که ازدواج کردم فریده اصلا بهم پا نمیده .‬

‫فریده گفت فرشاد اینو گفته . بی غیرت میشینه سر کارش راجع مسائل زناشویی صحبت میکنه .‬

گفتم خوب شاید تقصیر شماست . یکم نگاهم کرد و گفت حالا که اینجوریه بزار همه چی رو بگم .‬

‫شب اول ازدواجمون من ۲۸ سالم بود و تا بحا ل با کسی نبودم و همون شب اول چنان وحشی بازیهایی‬

دراورد که از هر چی مرده بدم اومده و اصلا از سکس بدم میاد تقصیر خودم نیست .‬

‫میدونی وقتی که مهمونا رفتن اولش خوب بود بعد دست و پام رو بست به تخت و با یه دستمال هم دهنمو بست‬

‫بعد مثل دیوونه ها همه کار باهام کرد انقدر دردم میومد که نمیدونستم چکار کنم بعد رفت از توی یخچال یه‬

‫خیار بزرگ اورد چربس کرد و بزور همشو کرد توی کونم که تا مدتها خونریزی داشتم باور کنین خیلی کلفت‬

و بزرگ بود اینها رو که میگفت همش گریه میکرد و دیگه گریه امونشو بریده بود و با صدای بلند هق هق‬

میکرد . بلند شدم و رفتم دستشویی که در اصل راحت بتونه گریشو بکنه یه چند دقیقه ای صبر کردم و بعد‬

‫اومدم نشستم پهلوش دلم خیلی براش سوخت و سرشو تکیه داده به سینم و گفتم گریه کن ادم راحت میشه .‬

‫بدون اغراق ۱۰ دقیقه ای گریه کرد و کم کم گریش قطع شد منم سرشو از رو شونم کنار زدم و نشستم کنار .‬

‫یه دستمال دادم بهش که اشکاشو پاک کنه اونم گرفت و اشکاشو پاک کرد گفت خیلی وقت بود گریه نکرده بودم‬

‫حالا یکم سبک شدم . شما رو هم ناراحت کردم .‬

گفتم نه ولی در باره فرشاد اینجوری فکر نمیکردم .‬

‫چاییمو دید گفت میرم چاییتونو عوض کنم حتما سرد شده . رفت اشپزخانه و با چای و میوه اومد .‬

‫توی این مدتی که رفته بود اشپزخونه یه کاسه روی میز بغل مبل بود که نمیدونستم چیه و فریده که اومد گفتم‬

‫فریده این چیه ؟‬

‫گفت قهوه کوبیده با روغن زیتون . گفتم این که سیاهه . گفت از دمصبح مونده سیاه شده . گفتم بدرد چی میخوره‬

‫گفت قرار بود هفته دیگه بریم ویلا با فامیلامون . اینو میمالم و میرم جلوی افتاب برنزه میشم .‬

‫گفتم میشه یکم به دستم بمالم گفت بمال یکم مالیدم دیدم رنگ دستم برگشت . گفتم چکارش کنم گفت برو‬

‫بشورش ولی راحت نمیره بعد خندید گفت اینطوری نیست که .‬

‫گفتم من از از کار این خانما سر در نمیارم .‬

بهش گفتم پس چطوریه ؟‬

‫یکم از قهوه رو گرفت و اروم دستمو مالید . بعد گفت اینطوریه .‬

‫گفتم همه جاتو میمالی گفت خوب اره گفتم اونجاهایی که دستت نمیرسه و نمی بینی چی گفت میرم جلوی اینه.‬

البته خوب خوب نمیشه .‬

‫گفتم میزاری یکم بمالم یاد بگیرم برای خانمم استفاده کنم .‬

‫یکم فکر کرد و گفت باشه .‬

‫یه مقداری گرفتم و مالیدم به پایین پاش حسابی به همه جای پاش زدم بعد یکم دیگه گرفتم و بالاترش رو زدم‬

‫حدود چند دقیقه ای مالیدم بعد نمیدونم با چه جراتی یکم دامنش رو زدم بالا و یکم هم رونش رو مالیدم یکدفعه‬

‫چشمم به چشمش افتاد دیدم حسابی خماره .‬

گفتم این بیچاره از سکس ترسیده نمیدونستم ادامه بدم یا نه . گفت چرا نمیمالی .‬

گفتم اخه این لباسات کثیف میشن گفت خوب درش بیار .‬

‫منم سریع دامنش و شرتش رو در اوردم و یه مقداری از مایه گرفتم و شروع کردم به مالیدن . یه مدت که‬

‫گذشت لباسش و سوتینش رو هم در اورد و گفت همه جامو بمال دو رنگ میشه راست میگفت چون قهوه مونده‬

بود حسابی سیاه شده بود . یادمه هر وقت که فیلم سوپر میدیدم ارزوم بود یه زن سیاهپوست رو بکنم .‬

حالا داشت ارزوم براورده میشد منم کاسه رو اروم خالی کردم رو شکمش و همه جاشو میمالیدم سینه هاشو .‬

‫کسشو . رونشو بعد برش گردوندم و پشتش و کونشو خلاصه هر جایی که فکر کنین مالوندم . حسابی سیاه شده‬

‫بود و از بس سینه هاشو و کسشو مالیده بودم دیگه صدا نمیکرد جیغ میکشید .‬

‫بهش گفتم اجازه میدی یکم شیر قهوه بخورم اونم گفت همش مال تو دیگه معطل نکردم و سینه هاشو شروع‬

‫کردم به خوردن دستمم هم بیکار نبود و با چوچولش بازی میکردم .‬

‫گفت دیگه طاقت ندارن لباساتو درار . منم در یک چشم به هم زدن لباسامو در اوردم .یکم قهوه ریخت رو‬

‫کیرم گفت حالا من کیر قهوه بخورم کیرمو همشو گذاشت توی دهنش مثل اینکه تلافی دو سال بی کیری رو‬

سر من میخواست در بیاره.‬

‫یکم که خورد گفت تو همه جامو نمالیدی اون داخل هنوز برنزه نشده منم دیگه معطل نکردم و رفتم سراغ کس‬

‫لیسی که دیگه خودشو به همه جا میمالید گفت بزار توش منم معطل نکردم و فرستادمش توی کسش یه جیغی‬

‫از خوشحالی کشید میگفت توتر گفتم این خیلی بزرگه تو کجات داری جا میدی گفت از اون خیاره که کوچکتر‬

‫نیست اونو جادادم این که نرمه . منم که دیگه حشری کامل بودم تا دسته فرو کردم و شروع کردم به تلمبه زدن‬

‫یکم که گذشت صدای ناله های عجیبی از فریده میومد که دیدم داره ارگاسم میشه . بلله و خانم خانما ارگاسم شد‬

‫و بیحال شد و منم همزمان داشت ابم میومد گفتم چکار کنم گفت بریز توش از امشب قرص میخورم منم همشو‬

خالی کردم و بیحال افتاده پهلوش چند دقیقه ای که گذشت .‬ ‫اگه سکس به این خوبیه این کله خر چرا اینجوری

میکنه گفتم شاید اونشب دیوونه بوده .‬ ‫گفتم یکم باهاش راه بیا شاید برگرده به زندگی . یکم فکر کرد گفت شاید ولی ....‬

‫بعد دوتایی رفتیم حموم حسابی خودمونو شستیم بعد موقع خداحافظی بوسیدمش .‬ ‫گفت من هر چند مدت خودمو

برنزه میکنم باید زحمتشو بکشی . بعد خندید و در و بست .‬

Yes.?
     

#10 | Posted: 4 Jul 2010 16:12
خونه مجردی

‫از وقتی كه واسه خودم خونه مجردی گرفتنم و از خانواده جدا شدم 4-5 سالی میگذره ..سعی میكنم سكس های‬

آروم و لذتبخشی برای خودم و طرف مقابلم بوجود بیارم‬ .



‫آروم آروم زیر لب ترانه ای رو زمزمه میكردم .. رویا از راه رسید جلوی پارك قرار گذاشته بودیم ..دستشو‬

‫تو دست گرفتمو و رفیتم توی پارك ..دستش تو دستم داغ شده بود .. وقتی نگاهش میكردم لبخندی روی لبام‬

‫نقش می بست .. دوست داشتم از بودن بامن لذت ببره ..یه كم كه چرخیدم با هم توافق كردیم بریم ناهار بخوریم‬

‫.. كجا ؟؟ .. گفتم پیتزا بگیریم و بریم خونه گرچه تا حالا بهش پیشنهادی اینجور نداده بودم .. قبول كرد .. نهار‬

‫رو گرفتیم و رفتیم خونه .. كولر رو روشن كردم و یه آهنگ ملایم گذاشتم .... نهار رو روبروی هم خوردیم‬ ...

‫بعد هم تا سفره رو جمع كردم دیدم تكیه زده به دیوار ..كنارش نشستم ... و باز دستشو تو دستم گرفتم ... سرشو‬

روی شونه ام گذاشت .. با لذت نگاهش می كردم سرشو برداشت و نیگام كرد چیه ؟.. نگاهمون تو هم گره‬

‫خورد .. لبامون روی هم قفل شده بود .. صدای ملایم آهنگ لذت خوردن لبها رو صد چندان میكرد ...كم كم‬

‫دراز كشیدم و دستامون دور بدن همدیگه قفل شده بود ... دسشتو گرفتم و بردم پایین ..روی شلوارم .. كیرم‬

داشت فشار می آورد‬ ...


‫با دست روی شلوارم می كشید و منم با دست كونشو نوازش میكردم ... نوازشها اونو بیشتر به من میچسبوند‬

‫....یه لحظه فكر یه سكس رویایی بیشتر منو حشری كرد .. گفتم بریم توی بخار حموم ..جوری كه از هم جز‬

‫شبح چیزی نبینیم ... و چند لحظه بعد صدای شرشر آب و بخار غلیظ و یه شبح سكسی جلوم من .. خواستم سر‬

‫تا پاشو بلیسم ...از ساق پاش شروع كردم...به رونهاش كه رسیدم دیگه طاقتش طاق شد و ولو شد كف حموم‬

‫... دراز كشیدم روش و سینه هاشو و آروم آروم میلیسیدم و گاهی آروووم نوكشو گاز می گرفتم ....و گاه هم‬

‫بوسه ای بر زیر گردنش .... كم كم اومدم پایین تر .. روی شكمش ... زبونمو كه دور سوراخ ناف چرخوندم‬

صدای اه و ناله اش بلند شد ... اییییییی ...ایییییی ... پیچ و تاب بدنش منو دیوونه كرده بود‬ .

‫حالا نوبت كسش بود .... یه كم كه لیسیدمش ...ازم خواست گیرمو تو دست بگیرم و چوچولشو نوازش كنم‬

‫....پاهاشو باز كرد .. كیرم رو توی دست گرفتم و روی كسش ضربه میزدم ...با نوكش كه داغ دادغ شده بود‬

‫چوچولشو نوازش میكردم ......زیرلب گفت .. بذار درش ...و منو سمت خودش كشید ... به سختی میرفت توی‬

كسش .... حالا روی اون دراز كشیده بودم و كیرم تا آخر توكسش بود‬ ‫.........‬


‫یه دوست دختر داشتم كه وقتی پاشو میذاشت خونه ام می گفت اینجا خوراك خشانته ...و منم زیاد به حرفش‬

‫توجه نمی كردم تا اینكه یه بار واقعا حس كردم دوست دارم یه سكس خشن رو تجربه كنم ... بهش گفتم ...از‬

‫... خوشحالی جیغ كشید .. و گفت آی كیو بالاخره گرفتی چی میگم‬ .... خوب یه روز كه میدونستم همسایه

پایین نیستش كه سرو صدای مارو بشنوه دعوتش كردم خونه‬

‫... بهش گفتم حالا خونه خوراكه خشانته كسی نیست كه صداتو بشنوه‬

‫بی مقدمه تو بغل گرفتمش .. وحشیانه شروع كردم لب و گردنشو خوردن .... دوتا دستاشو با یه دست گرفته‬

... بودم و سینه هاشو از روی تاپ می مالیدم ......یه دفعه هم دست بردم و تاپشو جر دادم‬ ...

‫سوتینشو هم به همین ترتیب ... وحشیانه سینههاشو گاز میگرفتم .... و می خوردمشون .... شلوارشو در آوردم‬

‫....‬

‫تا بخواد بجنبه ..شرتی پاش نبود ... یه كمربند آماده كرده بودم .. شروع كردم به كتك زدنش .. توی اتاق و هال‬

.‫.. می دوید و جیغ می كشید .. و من می زدمش .. تمام بدنش سرخ شده بود‬

‫جیغ میكشید .. بسهههههههههه ... وو من هنوز ادامه دادم .... باسنشو كه حسابی سرخ كردم اشكش در اومده‬

‫بود .... می گفت بسههههههه غلط كردم ... داد زدم چیه فكر كردی سكس خشن همینجوریههههه..... دیگه نای‬

‫فرار كردن نداشت ... یه قوطی ودكا رو باز كردم روی سینه هاش پاشیدم ... و افتادم به جون سینههاش .. .و‬

‫كم كم از حال میرفت ... یه دفته بی خبر كیرمو گذاشتم در كسش و تا آخر فشار دادم تو .... جیغش گوشمامو‬

‫كر كرد ... و من بی تفاوت به داد و بیداش جرش می دادم .....كم كم داشت آروم میشد .. كه یه دفعه‬

‫چرخوندمش و كیرم رو در سوراخ كونش گذاشتم ... نه تورو خدا نهههههههه .....هنوز تموم نشده بود كه كیرم‬

تا نصفه تو كونش جا گرفته بود ... موهاشو می كشیدم‬

‫یك ساعت بعد باز من و اون آروم تو بغل هم بودیم .... و لبامو بوسید و گفت .. درد داشت ولی به لذتش می‬

ارزید‬

Yes.?
     
صفحه  صفحه 1 از 70:  1  2  3  4  5  ...  66  67  68  69  70  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.