| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 1 از 40:  1  2  3  4  5  ...  36  37  38  39  40  پسین »  
#1 | Posted: 26 Jun 2010 13:54
هما

من برای کاری مجبور شدم برم رشت اونجا خونه یکی از دوستای بابام به نام علی آقا مستقر شدم زمستون بود و حسن آقا و خانمش معلم بودن و میرفتن سر کارآنها یک دختر به نام هما داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام میداد و تا مادر پدرش بیان تو خون تنها بود. من صبحها میرفتم دنبال کارام و همزمان با علی آقا و خانومش میومدم تا اینکه یه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حیاط باز بود. من یاالله گفتم و وارد خونه شدم دیدم هما نیست اما صدای آب میاد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم میترسه!
بهتره همینجا بشینم تا از حموم آمد منو ببینه من جایی بودم که در حموم را میدیم چند دقیقهای گذشت هما در حمومو باز کرد منو دید گفت آقا مهدی ببخشید میشه برین تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه یهو صدای جیغ اومد من دویدم طرف صدا هما رو سرامیکای خونشون سر خورده و لخت افتاده زمین من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوریش نشده بود و فقط ترسیده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روی تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بیارم همش پیش خودم هیکل توپولی و سفید هما و پیش خودم تجسم میکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق دیدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور میکنه و نشسته و میگه آقا مهدی ببخشید من هم گفتم خواهش میکنم وظیفس!
ازش پرسیدم جاییتون درد نمیکنه گفتش یه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست میزدم تا اینکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت هماو مالیدن اون هیچی نمی گفت من هم داشتم پشتشو میمالیدم یهو دیدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه میکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم میخوای پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوری بهره اون گفت نه مرسی اما من گفتم این جوری دردش کم میشه اون دراز کشید و من با مالیدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشیدم و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سینه هاش و سینهای سفیدشو مالیدن کلی مالیدمش و سینه هاشو خوردم رفتم پایینتر و با کسش بازی کردن اون رو فضا بود!
کسشم تمیز بود و خیس اما حسابی داشتم حال میکردم و کلی لب بازی و مالیدن کلی سر حال شده بودم تا اینکه دستشو کرد تو شورتم و با کیرم بازی کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلی کیر و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهمیدم هما خانوم بله!
چون کیر من به راحتی وارد کون خانوم شد و هیچ آخ و اوخی هم نکرد
من هم تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد و ریختم رو سینه و شکم هما من کلی حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش میگفتم من میخوام برم رشت اما جور نمی شد همین چند روز پیش فهمیدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال میکنه هم از کون!

Yes.?
     
#2 | Posted: 26 Jun 2010 14:32 | Edited By: kamilooti
مدرسه جدید

مدرسه جديد از خونه دور بود. برادرا تصميم گرفته بودن! مادر ناتنی که اصولا در اوامر مربوط به من دخالت نمی کرد و پدر هم تا زمانی که مشکلی نبود! و اصولا هيچوقت مشکلی نبود! وارد جزئيات نمی شد. اصلا کسی نپرسيد مدرسه چرا بايد عوض شه و شد! برام جالب بود. دخترا مثلا دخترای معمولی بودن از خانواده های معمولی. احساس مر کردم در و ديوار مدرسه خاکستريه! برام فرقی نداشت چون تو مدرسه قبلی هم دوست خاصی ناشتم ولی از بی سر و صدائی و بی هيجانی دخترا تعجب می کردم! شايد جون نمی دونستم اينا هر کدوم يک بمبن! معلما ميومدن و درس می دادن و بدون حرف اضافه می رفتن! دخترا با مغنعه های چونه دار يک رنگ و حتی يک جور؛ يک مدل می شستن و بدون حرف می رفتن! جاها هر روز عوض می شد. هر کی زودتر می رسيد از تو صف به تو کلاس جائی که می خواست می نشست! منهم غريبه بودم! حتی بهم سلام نمی شد و جواب سلامم هم داده نمی شد يا به اکراه داده می شد!!!
اونروز به دليل قانون صف؛ ميز آخر نشسته بودم. پهلو راحله. راحله پستانهای درشت و خوش تراشی داشت بدن رديفی داشت ولی پستانهاش از پشت مغنعه بلندش هم مشخص بود! کلاس بينش اسلامی بود! معلم سر کلاس از حيض و جنابت و اين چيزا حرف می زد. در واقع از کتاب می خوند و بقيه هم رو ابرا پرواز می کردن! منم روی کتابم عصبی خط می کشيدم. راحله زد بهم. مواظب اين زنيکه جنده باش.
گفتم: بله؟
گفت: می گم مواظب باش اگه اين جنده خانم اومد اينوری خبرم کن!
بايد می گفتم باشه! فکر نمی کنم فرقی می کرد.
سرشو گذاشته بود روی ميز. با کنجکاوی نگاهش کردم. دستش تور روپوشش بود. با دقت بيشتری نگاهش کردم. روشو برگردوند.
دستش توی شلوارش بود!! به شدت نفس نفس می زد. پاهاش جفت بود. دستشو با شدت تکون می داد. داشت خودارضائی می کرد! مات نگاهش می کردم!! شايد تو قضايای حيض و جنابت براش عامل تحريک کننده ای بود که من نمی دونستم.
معلم طرفمون ميومد.
ساکت زدم بهش.
آه کشيد.
- ولم کن!!آه داره مياد!!!
گفتم. ببين خانم.
گفت به جهنم. آه.
معلم بالاس سرمون بود.
- شما دوتا زنگ که خورد بمونين کارتون دارم!
زنگ آخر بود.
به راحله هم گفت: شما برو دست و روتو بشور.
راحله دستشو در آورد خيس بود. حالت تهوع تا حلقم اومد و برگشت!!!
بعد از کلاس بر عکس انتظارم معلم زياد صحبت نکرد فقط گفت که بريم خونشون و بيشتر مسائل مذهبی را جدی بگيريم!
تو راه خونه اجبارا با راحله همراه بودم. از کوچه اول که گذشتيم. سيگار در آورد. می کشی؟
گفتم: دارم سعی می کنم ترک کنم!
گفت: امروزه را ولش کن.
برام روشن کرد. پک می زديم و راه می رفتيم.
- دختر که نيستی!
گفتم : نه پسرم!!!
گفت نه خره منظو رم اينه که بازی!
گفتم: به تو ارتباطی داره؟
گفت: نه! ولی از راه رفتنت معلومه!
گفتم: آهان!
گفت: اين زنيکه را می بينی می خواد ببره دست ماليمون کنه! من که خونش برو نيستم!
جواب ندادم!!
- دوست پسر داری؟
گفتم: نه!
- می خوای؟ من دوست پسرم چند تا دوست باحال داره! خواستی داداش خودمم هست!!!
گفتم: باشه خواستم چشم!!
يک ماشين پيچيد جلومون! پريدم عقب.
راحله خنديد
- باز اين پسر جاکش اومد منو بترسونه! از مدل حرف زدنش که خيلی راحت همه چيو به اسم مياورد حالم بد می شد.
تو کوچه پريد تو بغل پسره! پسره حدود ۲۳-۲۴ سالی داشت. هيکل دار و درشت!
گفت: جنده دلم برات تنگ شده بود! پيش خودم فکر کردم چه زوج پر تفاهمی.
راحله گفت: اين همون دختر جديده است. برسونيمش.
گفتم: نه ممنون مزاحم نمی شم.
راحله با خنده گفت: خفه شو خره سوار شو!!!راحله جلو نشست. بدون دقت هم می شد ديد دستش رو کير پسره است. پسره حشری خنديد.
- بابا راستش کردی. خوب يک کم صبر کن! راحله لوس خنديد.
- نه الان می خوام. می خوام ديگه!!!
گفتم: ممنون من به خونه نزديکم. ديگه پياده ميرم.
راحله گفت: تو مدرسه که گه زدی!!! لااقل اينجا مواظب باش کميته نياد!
و منو از ماشين انداختن بيرون که مواظب باشم. تو يکی از کوچه باغيهای تجريش. داشتم سکته می کردم. درو باز گذاشته بودم. صندليا را زدن عقب. راحله رو بود. خودشو به پسره می ماليد. پسره هم لذت می برد. زیپ پسره را باز کرد و رفت پائين!!! اونقدر ترسيده بودم که تماشا هم نمی تونستم بکنم!
همش تو دلم می گفت: آخ تمومش کنين. تمومش کنين. و زمان ايستاده بود. بدجورم ايستاده بود. ثانيه شمار يک ذره هم نمی چرخيد. صدای راحله ميومد. آخ قربون اين کير کلفتت برم! چه خوردنی شده!
اينجوريشو ديگه نديده بودم!!! پسره هم بی حال نفس نفس می زد! با ديدن يک پاترول اونم سبز. نفهميدم چطوری جيغ زدم. بعدشم ديگه يادم نيست!!!
- ها ها ها!! هر پاترولی که گشت نيست! هر سبزيم که ثارلله نيست!! نوشابه تو حلقم می ريخت
راحله!گفت: خوبه آبم اومده بودا والا کله اتو می کندم!!!
فرستنده: ستاره

Yes.?
     
#3 | Posted: 30 Jun 2010 06:18
ماجرای عروسی

(( قبل از شروع این خاطره شیرین بگم که این اولین تجربه سکس من بوده و خیلی میترسیدم))

تابستون بین سال اول و دوم دبیرستان بود که یه کارت دعوت عروسی به دست ما رسید اولش فکر کردیم که اشتباه شده چون آدرس یه روستا بود بعد که بابام از سر کار اومد معلوم شد که داماد یکی از اقوام بابام هستش. بعد از کلی بحث که ما نمی اییم و کی این همه راه میره ته اون جا و... بالا خره بابا راضیمون کرد که بریم و به دعوت اوونا بی احترامی نکنیم.
توی راه فهمیدیم که داماد برای کاراومده تهران و وضع مالی خوبی هم داره و خوسته که عروسیش توی روستا و خونه پدریش باشه. آقا چیکار داری رفتیم ... ساعت 5 رسیدیم. یه حیاط بزرگ و سر سبزبا یه ساختمون دوطبقه آجری همه چی کسل کنننده بود ولی با اومدن اقوام عروس خانوم همه چی عوض شد.
چون همشون از اون جیگر دخترایی بودن که هر روز تو راه مدرسه باهشون سر وکله میزدیم فهمیدم که عروس هم تهرانیه و... خلاصه از دمه غروب با رقصیدن و مالیدن و لاس زدن و.... کلی سرمن گرم شد کلی حال کردیم و منتظر برگشتن بودم تا از فردا حاصل صید و صیادیم رو ببینم .
آخر شب به مامانم گفتم که برگردیم ولی اون گفت که بابا خستست و تو جاده خطرناکه.
من گفتم :پس کجا بخوابیم
گفت: یه اتاق هست که خانوما بچه کوچولوهاشون رو اون جا خوابوندن برو اون جا و مواظب باش اونا رو له نکنی یا بیدارشون نکنی!
اتاق تاریک بود و پر بود از بچه های یک ماهه تا شش ساله یه گوشه دراز شدم و ملافه رو که مامانم بهم داده بود روم کشیدم دورو برم عین میدون مین پر از بچه بود یه لحظه نگاهم به ته اتاق جلب شد که یه نفر زیر یه ملافه خوابیده بود که هیکلش بچه گونه نبود .
اول فکر کردم که نیما پسر عمومه ولی وقتی که رفتم بالا ی سرش وای ... یکی از همون دخترای خوشگل اقوام عروس بود با مووهای باز طلایی رنگ و یه پیرهن مردونه. راست کرده بودم ولی مدام نگاه در میکردم که کسی نیاد .اولش تصمیم گرفتم که فقط نگاش کنم و برم بخوابم.
ولی مگه این کیر راست شده ما می ذاشت. آقا دل به دریا زدیمو کنارش خوابیدیم. نفسم بالا نمیومد و قلبم تند تند میزد اولین حرکتم این بود که دستمو گذاشتم روی دستش داشتم از ترس میمردم اون موقع بود که فهمیدم که فقط اهل حرف زدن و خالی بندی هستم و موقع عمل اینجوری ...
اون که رو دست راستش خوابیده بود و من هم روبروش بودم بعدش دستمو انداختم روی شونش و هیچ حرکتی نکرد و خواب بود (ولی بعدش فهمیدیم که خواب نبوده) بعد آروم دستمو میکشیدم روی صورتش و لبش انقدر دوست داشتم بغلش کنم ولی می ترسیدم بیدار بشه ولی وقتی دستمو دور گردنش و از روی لباس به سینه هاش میمالیدم با توجه به حرکت چشماش و صورتش فهمیدم که بیداره. یه کمی جرات کردم و صداش کردم ...
-خوشگل خانوم؟ خانومی؟ بیداری ؟ من که می دونم بیداری
یه لحظه نگام کن
- زود باش !اگه یکی بیاد این جوری ما رو ببینه بد میشه ها! نگاه کن
چشاشو باز کرد و گفت چیه ؟
گفتم ا ز اول بیدار بودی ؟
گفت از اول چی ؟
گفتم هیچی ولش کن این جا بخوابم ؟
گفت باشه ولی مواظب باش چون مامانم بیاد بد میشه. بعد همین طور که دستمو تو موهاش و صورتش می کشیدم کلی از خوشگلیش و ... تعریف کردم و شمارشو گرفتم و...
بعد انگشت اشارمو کردم تو دهنش و با بزاق دهنش لباشو خیس کردم و بهش گفتم که بیا جلوتا ببوسمت بعدشم کلی لب و بوسه و ... که همزمان بغلش می کردم و به اون میپیچیدم و دستمو به سینه هاش می مالیدم (از روی لباس ) هر چند وقت یه بار هم یه نگاه به راهرو و یه نگاه به حیاط می انداختم چون اتاق ما طبقه 2 بود (جالب این که بابام زیر همون پنجره روی یه تخت چوبی با فامیلاش نشسته بود)
بعد ازکلی بمال بمال آروم چند تا دکمه اول پیرهنشو باز کردم و سوتین سفیدشو دیدم و انو زدم بالا و سینه های سفید و سفتشو تو دستام گرفتم (یه سینه هایی داشت که تو بهشتم پیدا نمیشه ) آروم لبامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع به خوردنشون کردم و این اولین باری بود که صدای آخ واوخ و ناله کردن یه دختر رو از شدت شهوت تو بغل خودم احساس میکردم.
سینه هاش اونقدر سفت و قلنبه بود که دیگه نیازی به سوتین نداشت آروم آروم دستمو بردم پایین و اول شکمش و بعد هم گذاشتم رو کسش وای نمیدونید چه حالی داشت اطراف کلاهک هسته ایی کیرم خیس شده بود و مثل قلب یه گنجشک ضربان داشت و به شدت به قول بچه ها دل میزد (فکر کنم داشت به من بد وبیرا می گفت که چرا آزادش نمیکنم )
خلاصه بهش گفتم که می خوام کست رو ببینم ولی اون می گفت نه همین جوری خوبه. معلوم بود داره ناز میکنه بلند شدم و بازم اطراف رو بررسی کردم البته کیرم جلوتر از خودم حرکت می کرد. آقا برگشتیم ملافه رو انداختم رو خودمون و زیپ شلوار لی آبیشو باز کردم. وای اولین باری بود که میدیدم یه شورت سفید نازک که با کنار زدنش یه کس خوشگل سفید بدون مو که بهتر بود که بهش دول بگم چون دست نخورده و تازه کار بود.
شلوارشو تا حد زانو هاش پایین دادم صورتم رو گذاشتم رو کسش و نفسمو می زدم به اون بعد ازش خواستم که پاشو باز کنه تا داخل کسشو دید بزنم و من هم با هر دو دست لبه های کسشو باز کردم و مدتی رو صرف کندو کاو و تفحص توی اون قصر قرمز رنگ رویایی کردم .
ناگفته نمونه که فیلم زیاد دیده بودم و یه چیزایی بلد بودم . زبونمو آروم میمالوندم به کسش ولی هر بار با ملافه زبونمو پاک میکردم و یه چند تا تف هم روی فرش اتاق مینداختم آخه بار اولم بود و بدم می اومد با هر باز زبون زدن من یه صداهایی میداد و یه پیچ وتابی بهخودش میداد که کیرم بلند تر می شد و خلاصه داشتم از شدت شهوت میمردم. بعد انگشتمو گذاشتم لای کسش و میمالوندم و گاهی هم کمی فرو میکردم تو البته از یه حد خاصی که جلوتر می رفت یهو خودشو عقب میکشید و با صدای( ههیییی- وای مامان ) بهم می گفت درد داره و اینجوری نکن خطرناکه .
کسش خیس خیس شده بود خیس و چسبنده (کسی هرگز ندیده روی نوره---- دهان پر آب کن همچون ز قوره)
حالا دیگه نوبت سالار من بود خوشگل ترین کیر دنیا که باید یکه تازی میکرد. وقتی نشونش دادم با دستاش باهاش بازی میکرد و منو میگی انگار دارن با پتک می کوبن پشت کمرم (عین آخرای جلق خشک –البته میدونم که همه میدونید منظورم چیه و حرفه ایی هستید) .
پاهاشو گذاشتم روی شونه هام و با دستم کله مبارک کیرمو گرفتم و از بالا به پایین میمالیدم به کسش و گاهی هم یه چند سانتی هم فرو میکرد م و با همن چند سانت تلمبه می زدم آخه نمی ذاشت که بیشتر بره و من خودم هم می ترسیدم .
آخ که چه شبی بود اوون شب اصلا نمی خواستم صبح بشه کیرم از آب کسش خیس شده بود بعد از یه 10 دقیقه ایی کس مالی دیدم باید برم سراغ یه جایی که پرده نداره و اگه ورودی کس بستست کون که بازه
((خدا گر ز حکمت ببندد دری ---- ز رحمت گشاید در دیگری))
گفتم سارا؟
- بله
- میخوام بذارمش تو کونت باشه؟
- بد نیست؟
- نه بابا اون جا که دیگه پرده یا رحم نیست !!! برگرد و کونتو قنبل کن باشه؟
سر کیرمو تف زدم بهش گفتم وقتی رفت داخل و من بهت گفتم تخت بخواب رو زمین و اگه اومد بیرون فورا بهم بگوو آخه می خوام آبمو بریزم تو کونت و اگه داخل نبا شه می ریزه رو کست و خطرناکه!
کیرمو آروم گذاشتم در کونش و با دستم و کمرم یه کمی هل دادم توش و یک آخی گفت که هم از درد بود هم از خوشی گفتم سارا الان توشه. با یه صدای لرزون گفت آره دیگه و من گفتم آروم بخواب تا من هم باهات بیام پایین طوری که سرش بیرون نیاد وقتی خوابیدم روش و کیر شق شدم تا نصفه رفت توش آخ یک جیغی زد که صداش چند تا بچه رو بیدار کرد و منو میگی داشتم از ترس خودمو خیس می کردم تخمام پاپیون شده بودن سریع رفتم اول اتاق دم درو خودمو زدم به خواب زن ها می اوودن و به نوبت به بچه هاشون سر میزدن .
یه زنه هم نشست اون جا و بچشو شیر داد و ما هم یه 5 دقیقه ایی سینه های بلوری خانوم رو دید میزدیم . بعد از نیم ساعت که ریده شد تو حال ما و دوباره اوضاع مناسب شداز سر اتاق به سارا گفتم که شلوارتو بیار پایین و دکمه هاتم باز کن تا من بیام و اون میگفت نه بعد از کلی خواهش و تمنا راضی شد . دوباره کیرم داشت راست می شد رفتم سراغش و آروم گذاشتم تو کونش و این دفعه نخوابیدم روش اون 4 دستو پا بود و من روی زانوهام تلمبه می زدم و سارا هم صدا می داد و ناله میکرد یادش داده بودم که منو صدا کنه و اونم می گفت امید ؟ امید ؟ داری میکشیم و این صدا ها و حرف ها به حدی حال میداد که از صد بار اومدن آبم هم بیشتر به من خوش می گذشت کیرم داشت می سوخت و داشت آبم می اومد به سارا گفتم می خوام بریزم توت و هر وقت که احساسش کردی بهم بگو...
آبمو ریختم داخل کونش دیگه رو پاهام بند نبودم سارا هم یه دفعه گفت (آخخخخخخخخخ فففففففففف سوختم چه داغه ) دیگه حال هیچ کار رو نداشتم و دوست داشتم به پشت بخوابم رو یه جای سفت . لباسامون رو پوشیدیم و از سارا خواستم که بدنمو ماساژ بده تا صبح جز بازی با سینه ها و کسش (البته با دست ) کار دیگه ایی نکردیم. خیلی حال داد فردا صبح هم قرار شد که بعد از پیاده روی تو باغ و خوردن صبحانه برگردیم خونه.
جالب اینکه سارا و مامانشم اومده بودن پیاده روی که با دیدن هم دیگه خندمون گرفت. و یه بوس تو هوا واسش فرستادم .
چند بار دیگه هم تهران دیدمش ولی چون مکان نداشتم فقط در حد سینما و کافی شاپ یا کافی نت با هم بودیم .

Yes.?
     
#4 | Posted: 30 Jun 2010 06:20
فتانه و حاج آقا

خیلی دمغ بودم چندوقت بودمشتری نداشتم ازشانس بدم چندروز بودكمیته بدجوری جنده ها را جمع میكرد.یك بگیربگیری بودكه نگو و نپرس.اكثر دوستهام را گرفته بودندخودم هم دوبار شانسی از دستشون دررفته بودم و نزدیك بود بگیرنم. چند تا مشتری را هم تا میخواستم گیر بندازم ازم گرفته بودند. هر روز دو ساعت به خودم میرسیدم و میرفتم بیرون اما تا یكی می خواست بهم تیكه بندازه یكهو كمیته میریخت و منم مجبور بودم فرار كنم اعصابم خیلی خورد شده بود. صاحبخانه هم پولش را میخواست فكر میكنم زنش سیخش میكرد بدشون نمیاد به یك بهانه ای منو از خونه ام بندازند بیرون. خیلی به پول احتیاج داشتم اما حتی پول غذا خوردن هم نداشتم مونده بودم چكاركنم به خودم گفتم زنگ بزنم به چند تا از بچه ها تا برم خونه شون اما همون آدمهایی كه همیشه التماس میكردند برم خونه شون ترسیده بودند و هیچكدوم ازم دعوت نكردند تا برم پیششون.

دیگه داشتم ناامید میشدم كه یاد مجیدكس كش افتادم قبلا باهاش كارمیكردم چند بار منو پیش چندتا پولدار برده بود و حسابی درآورده بودم. چند وقتی بودكه پیداش نبود میگفتند با گردن كلفتها میگرده و دیگه اهل كس كشی نیست. چاره ای نداشتم باهزار زحمت پیداش كردم و باهاش حرف زدم اونم پشت تلفن حرف نزد و با من بیرون قرارگذاشت. زود حاضر شدم رفتم پارك سر قرارمون. تعجب كردم یعنی این همون مجید خودمون بود چقدر شیك شده بود. ماشینی كه سوار شده بود رو هیچكس نمیتونست سواربشه چه برسه اون تارسید به من گفت اینجا جای صحبت نیست بریم تو ماشین من.سوار ماشین شدیم بهش گفتم چه خبر مجید چی شده اینقدر نو نوار شدی؟ دیگه با ما نمیگردی.مجید گفت:راستش یه مدتیه دیگه كارهای كوچیك نمیكنم فقط با كلاس بالاها میگردم یك دشت كه میكنم به اندازه ده تاكس كه اینوراونور میبرم برام مایه داره راستی توهم بدون مشتری موندی؟گفتم: بدجوری، میدونی كه چند وقتیه هیچكی جرات نمیكنه پا جلو بذاره تامیخوام مشتری گیربیارم مجبور میشم فراركنم راستی چرا اینجوری شده؟مجیدكس كش گفت:چه میدونم حتمابازم طرحه. بهر حال یك یه ماهی این وضع هست منم دمغم چند تا از جنده های منم گرفتند الآن تیكه هیچی دور و برم نیست چند تا مشتری هم دارم كه بدجوری كلید كردند.پرسیدم: مشتری؟ مگه الان مشتری هم پیدا میشه نمیبینند چه بگیربگیریه؟گفت:آره بابا اونها این چیزها حالیشون نیست فكركردی اونها آدم معمولیند نخیر اونها این چیزها اصلا براشون معنی نداره راستی امشب كه برنامه نداری؟- برنامه؟ بابا توهم دلت خوشه ها؟-خیلی خوب پس الان میبرمت جای دو تا خرپول میتونی راحت تیغشون بزنی ولی اینم بگم باز ادا بازی درنیاری نبینم اونجاكه رسیدی بگی ازكون نمیدم ها.
آخه چكاركنم بدم میاد نمیدونم چرا ولی دست خودم نیست باور كن سرهمین مساله چوب زیاد خوردم اما نمیدونم چرا باز دلم راضی نمیشه از عقب بدم!
- بهرحال اینبار فرق میكنه اینها آدم معمولی نیستند میدونی چه نفوذی دارند؟ هركاری بخواهند میتونند بكنند.- هركی میخوان باشند. شده باشد از گشنگی هم بمیرم ازكون نمیدم.مجید زیر لب فحشی بهم داد و چیزی نگفت حدود نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به یك خونه قدیمی و بزرگ.مجید به من گفت: چند لحظه وایستا و خودش رفت زنگ زد معلوم بود كه بازداره خایه مالی طرف را میكنه. در این لحظه در باز شد و مجید به طرف ماشین اومد و روشنش كرد و به داخل حیاط رفت. عمارت واقعا قشنگی بودمعلوم بودكسی كه اینجا میشینه آدم فوق العاده پولداریه مجید ماشین راپارك كرد و قبل ازاینكه از ماشین پیاده بشم به من گفت: خوب گوشاتووا كن من نمیدونم چه غلطی میكنی امایادت باشه راضیشون كنی بهترین مشتری من داخل همین خونه است. بهش گفتم نترس كارم روبلدم. به راهنمایی مجید به طرف خانه به راه افتادم. چه خونه ای بود.هر وسیله اش چقدر قیمت داشت. خیلی خوشحال بودم.معلوم بود طرف آدم خیلی پولداریه و خیلی بیشتر از اون چیزی كه فكرمیكردم میتونم دربیارم مجید منو داخل یك اطاق خواب برد و گفت منتظر بمونم و خودش رفت.انتظار من زیاد طول نكشید چون صدای پایی را شنیدم كه به طرف اطاق میومد.در بازشد و ناگهان من چیزی دیدم كه درتمام زندگیم مطمئنم یادم نمیره.

دوتاشیخ وارد اطاق شدند و آروم به طرف من اومدند. اولی رو همون ابتدا شناختم امام جمعه شهرمون بود ولی دومی با اینكه خیلی برام آشنابود و میدونستم بارها عكسشو از تلویزیون دیدم برام نا آشنا بود. خیلی ترسیده بودم من با اون وضع نیمه برهنه فقط با یك شورت و كرست جلوی اونها.اونم دونفركه میدونستم راحت میتونند حكم اعدامم را صادركنند.حاجی حسینی(امام جمعه شهرمون) آروم به طرفم اومد ودستم راگرفت و گفت:به به اینباراین ملعون چه خانم نجیب و زیبایی با خودش آورده. دخترم اسم شما چیه؟ ترسم ریخته بود پس مشتریهای مجید اینها بودند خیلی تعجب كرده بودم راستش درمورد این دو تا هر فكری را میكردم جزاین را. به آرامی گفتم فتانه. حاجی حسینی گفت: به به چه اسم قشنگی. عفت ازسر و روی شما میبارد ماشاا... خداوند به شما چقدركمالات عطا فرموده و بعد رو به شیخ دیگر كرد و گفت:حاجی طباطبایی شما اول میخواهید تشریف داشته باشید یا من همراه ایشان باشم؟ تازه فهمیدم شیخ دیگر كیست توی خیلی از سخنرانیهای تلویزیون دیده بودمش از آن گردن كلفتها بودكه میدونستم خیلی خرش میره. حاجی طباطبایی با لبخندی گفت:خواهش میكنم ما كه اهل جسارت نیستیم و بعد طوریكه میخواست من متوجه نشوم چشمكی به حاجی حسینی زد. نمیدونم چرا از اینكار او اصلا خوشم نیومد. حاجی طباطبایی رفت.حاجی حسینی هم اصلا به من مهلت نداد و زود من و خودش را لخت كرد ازبدن پرمو ونامتناسب وریش بلندش خیلی بدم میومد ولی چاره چه بود مجبور بودم به او بدهم. به آرامی كسم را فشار داد و دست دیگرش به طرف سینه هایم رفت. حتی یك لحظه هم مكث نمیكرد و دائما باكسم بازی میكرد تحریك شده بودم.حدود 2 هفته بودكه كه به خودم مرد ندیده بودم.آب كسم راه افتاده بود.

حاجی حسینی شروع به بازی كردن باسینه هایم كرد و بعد با زبونش از كسم تا سینه هام را لیس زد خیلی خوشم اومد آروم كیرشو گرفتم. چقدر قربون صدقه ام میرفت بلند شدم و شروع كردم به ساك زدن. بااینكه خودم اصلا با همچین كیری حال نمیكردم اما طرف خیلی خوشش آمده بود یك لحظه تمام كیرش را تودهنم كردو و تمام آب دهنم را ریختم روی تخماش. دیگه كم كم آه وناله اش شروع شده بود دستش هم بدجوری كار میكرد با دست راستش كسم را چنگ میزد.در همین موقع بود كه انگشتش به طرف كونم رفت دستش را پس زدم و گفتم:از كون نمیدم مگه مجید بهتون نگفت؟حاجی حسینی گفت :بله البته دخترم من خودم هم اصراری ندارم مجامعت از عقب مكروه است. خیالم راحت شد. برگشتم و از پشت روی تخت خوابیدم تا بكنه توی كسم.حاج آقا یك متكا زیركمرم گذاشت و بعدشروع كرد به لیسیدن.در دم اومده بود متكا اذیتم میكرد اما چیزی نگفتم كم كم یادش افتاد كه باید بكنه تو كسم.یك لحظه صدایی شنیدم مثل صدای قندون یا استكان بود وقتی كیرشو كرد توكسم یخ كردم چقدركیرش سرد بود حالم بهم خورد عادت داشتم طرف را شهوتی بكنم تاكیرش داغ بشه ومنم حال بكنم اما این برعكس بود. تعجب داشت كه خیلی عجیب منو میكردیعنی تا 5 یا 6 بارمیكرد تو می آورد بیرون و بعد از چند لحظه كه میكرد تو كیرش بدجوری سرد بود كنجكاو شده بودم ببینم این چكار میكنه از طرفی بالشی كه زیر كمرم بود نمیگذاشت خوب چیزی ببینم به خودم گفتم:این شیخها كارهای عجیب غریب یاد دارند نكنه بلایی سرم بیاره تصمیم گرفتم یك مرتبه بلندشم وغافلگیرش كنم ببینم داره چكارمیكنه تا دوباره كیرشو آورد بیرون بلند شدم.

برخلاف انتظارم چیزی اونجا نبود به جز یك كاسه یخ كه آب شده بود شصتم خبر دارشد جریان چیه. بگو ناكس هی كیرشو می آورده بیرون وداخل كاسه یخ میكرده تاكیرش شهوتش بخوابه و آبش دیرتر بیاد. واقعا اعصابم خورد شد آخه این یارو چی بود كه باید بیشتر تحملش میكردم چاره ای نبود به پولش احتیاج داشتم نمیتونستم چیزی بگم ما جنده ها خیلی بدبختیم همه میتونند به ما زور بگند بالش را برداشتم و گذاشتم كنار گفتم حاجاقا شماكه ماشاالله خودتون به این خوبی حال میدین چرا از آب یخ كمك میگیرین حاجیه خم به ابروش نیاورد تازه برعكس اینبار علنا كیرش راداخل آب یخ میكرد و میگذاشت تو كسم.حالم یك طوری شده بوداما تحمل میكردم.یكهو صدای حاجی حسینی بلند شد كه گفت: آن مبارك را بگذارید پس كله بنده.فهمیدم منظورش ازمبارك كسمه كه میخواد بذارم پس كله اش. این دیگه چه الاغی بودكسمو میخواست برای چی بذارم پس كله اش؟ بلندشدم وآروم كسم را روی پس گردنش گذاشتم.حاجی حسینی نسبتا روی تخت نشسته بود دستهام را گرفت.حالا دیگه میتونستم بگم رو دوشش هستم با این تفاوت كه اون نشسته بود من ایستاده. ناگهان دیدم خم شد و كون خودش و متعاقبا كون منو به طرف در نشونه رفت و بعد یكهو داد زد:حاجی طباطبایی بفرمایید.

حاجی طباطبایی انگار پشت در منتظر بود بدوبدو به طرف ما اومد و كیرشو در آورد و تفی به اون زد وناگهان كیرشو به شدت كرد تو كونم. جیغ بلندی كشیدم و شروع كردم به تقلا كه خودم را آزاد كنم اما مگر میشد اینها بدجوری منو قفل كرده بودند. تازه فهمیدم جریان چی بوده. وقتی مجید به اینها گفته من از كون نمیدم اینها هم این نقشه را كشیده بودند از عصبانیت دیوونه شده بودم. شروع كردم به داد و بیداد و هی با شدت خودمو تكون میدادم.ازطرفی حاجی حسینی منو خوب نگه داشته بود و امكان هر كاری از من گرفته شده بود. بعد از مدتی چون در بد حالتی بودم احساس نفس تنگی كردم و از داد و بیداد و تقلا دست برداشتم.حاجی طباطبایی بدون اعتنا به شدت از كون منو میكرد. ازشدت درد شروع كردم به گریه.من به كون دادن عادت نداشتم واینها منو به این شدت داشتند میكردند. درگوش حاجی حسینی گفتم:مگر شما نگفتید كون كردن مكروه است؟ حاجی حسینی جواب داد: گفتم مكروه نگفتم گناه كه خواهر من. اینهم از امام جمعه شهر ما واقعا خوب به نفع خودش فتوا صادر میكرد.كم كم از دردش كم شده بود و داشتم لذت میبردم. بااین وجود چون كونم تا به حال كیر به خودش ندیده بود بدجوری درد میگرفت. بخصوص كه كیر حاجی طباطبایی هم یكجورایی كج و معوج بود. درهمین حین بود كه آب حاجی طباطبایی اومد وتمامش راریخت توی كونم وبا گفتن الهی توبه ازروی من بلندشد.حاجی حسینی هم مرا ول كرد و من روی تخت افتادم. درلحظه اول خیلی بدنم درد گرفت بخصوص كونم كه از شدت درد داشتم بیهوش میشدم.حاجی حسینی پرید روی من و با وحشیگری تمام شروع كرد از كس منو كردن. دیگه حال اعتراض نداشتم فقط شانس آوردم كه زود آبش اومد و بعد هر دو از اطاق بیرون رفتند.

تا حدود چند دقیقه ای از جام نمیتونستم بلندشم اما بعد بخودم اومدم وبلندشدم ولباسهام رو پوشیدم و از اطاق اومدم بیرون.مجید و حاجی حسینی و حاجی طباطبایی روی مبل مشغول صحبت بودند. حاجی حسینی با خنده گفت: بیا دخترم بشین خسته شدید بفرمایید. درمیان مجید و حاجی حسینی نشستم.حاجی حسینی بارضایت گفت: ببخشید كه ناراحت شدید راستش این حاجی طباطبایی ما فقط از پشت لذت میبرد و بعد به مجید گفت: اینبارخانوم خوبی باخودت آوردی و بعد دوباره رو به من كرد و گفت: دخترم این ناقابل است خدمت شما باشد و چكی را به من داد چك را از دستش گرفتم و نگاه كردم خدای من پانصد هزارتومن چقدرعالی بود با این پول چه كارها كه نمیتونستم انجام بدهم حاجی حسینی ادامه داد: البته حق الزحمه شما به مجید آقا را هم ما پرداخت كردیم به مجید نگاه كردم. لبخندخوشایندی روی لبهاش بود.حاجی طباطبایی گفت: اگر ممكن است شما از این هفته هر شب جمعه با مجید آقا تشریف بیاورید در عوض ما هر هفته همین مبلغ را تقدیم میكنیم. فقط باید قول بدهید كه فقط در اختیار ما باشید و باقی اوقات هفته جای دیگری نروید.از خوشحالی بلافاصله قبول كردم می دانستم كه من امكان ندارد در یك هفته این مقدار پول بدست بیاورم. موقع خداحافظی مجید تو ماشین به من گفت: دیدی بالاخره تو هم از كون دادی. خنده ای رضایتبخش زدم وبه چشمانش نگاه كردم.

Yes.?
     
#5 | Posted: 30 Jun 2010 06:24
هدیه آقاجون


خدا برای هیچكس نخواد. پدربزرگ من توی سن 80 سالگی عمرش رو داد به شما. دور از حالا، خیلی دوستش داشتم. اصلا شاید نشه باور كرد یه پیرمرد 80 ساله چه طوری میتونه با یه جوون 20 ساله رابطه با این صمیمیت ایجاد كنه. همیشه بامن شوخی میكرد. خیلی هم اهل دل بود. یه چیزی تو مایه های مسیو ژیونورمان بزرگ ( به رمان بینوایان اثر ویكتور هوگو مراجعه كنید ). هر وقت تنها می شدیم منو صدا میكرد و می گفت « این دوست دختر های تو بالاخره ننه ای، ننه بزرگی، چیزی ندارند ؟ » من با خنده و اخم ساختگی جواب میدادم « بازم شروع كردین آقاجون ؟ من كه صد بار گفتم من اصلا دوست دختر ندارم ! » و از او دور میشدم. او با همون خنده همیشگی دوباره داد میزد « عمه تپل مپل هم داشته باشند، قبوله ها » و دوتایی میزدیم زیر خنده. همیشه میگفت « خاصیت نوه اینه كه دشمن دشمن آدمه، برای همین آدم دوستش داره ».
بین نوه هاش منو بیشتر از همه دوست داشت. برای همین هم وقتی مرد فقط من بالای سرش بودم. دلم خیلی گرفت. دل دنیا گرفت. یه بعدازظهر جمعه پاییزی. از پنجره بیمارستان بیرون رو نگاه كردم. باد پاییزی گرد و خاك و برگها رو به آسمون بلند میكرد. تا لحظه آخر كاملا به هوش بود و طبق معمول باهام شوخی میكرد. میگفت « بیمارستان چیز مزخرفیه، فقط حسنش اینه كه این پرستارهای ترگل ورگل میان و آدمو دست مالی میكنن. آخ اگه 30 سال جوونتر بودم بهشون میگفتم. » و من همزمان با گریه میخندیدم و جواب میدادم « آقا جون تورو خدا حرف نزنین. براتون خوب نیست.» و اون كه هیچوقت كم نمی اورد میگفت« كی میگه خوب نیست. این دكتر ها كه دكترن، چیزی نمیفهمن. تو یه علف بچه هم كه هنوز دكتر نشدی....... راستی اگه من امشب مردم لازم نیست به عمه هات خبر بدی. بی خودی میان اینجا شلوغش میكنن. به بابات زنگ میزنی. بعد هم میری توی خونه من. تو كمد بغل تختم یه هدیه برات گذاشتم. برش میداری. كلید كمدم هم همینجاست. الان كلید رو بردار » و من با بغض و گریه كلید رو برداشتم.

مراسم ختم، خیلی آبرومندانه برگذار شد. سالن مسجد الجواد چندین بار پر و خالی شد. بعد از اینكه شب هفت از رستوران برگشتیم خونه پدر بزرگ، تنها كسی كه هنوز گریه میكرد من بودم. البته فقط بچه ها و نوه ها، عروسها و داماد ها اومده بودند. بقیه بعد از شام رفتند خونه خودشون. یكی از عمه هام عروسی داشت كه ایتالیایی بود. حدودا سی و سه چهار ساله و شكل ماه به اسم اسپروزا. دو سال پیش زن پسر عمه من شده بود ولی با هم سازش نداشتن. برای همین هم میخواست برگرده مملكتش. ولی پسر عمه نامرد من رضایت نمیداد. تازه پاسپورت ایتالیایی اونو هم قایم كرده بود كه یه وقت جیم نزنه. برای همین همیشه دلم به حالش می سوخت. دیدن بدن بلوری و آرایش حساب شده اون همیشه باعث میشد كه با حسرت به پسر عمه ام نگاه كنم. ولی اونشب اصلا حوصله دید زدن اونو هم نداشتم. خسته بودم و خواب آلود. بزرگتر ها خیلی زود رفته بودند سر تقسیم میراث ( كه كم هم نبود ). صداهاشون مثل ناقوس تو گوشم زنگ میزد.
- آقا جون صد بار خواستند زمینهای ورامین رو به نام من كنن.
- ببین آبجی، اینكه آقاجون می خواستن چیكار كنن مهم نیست. اگه تا حالا اینكار رو نكرده اند، مطمئن باش كه بعد هم نمی كردن.
- به نظر من بهتره ببینیم وصیت نامه ای وجود داره یا نه.
- آقا جون همیشه چیزهای مهمشون رو توی كمد بغل تخت میگذاشتن.
- كی میدونه كلیدش كجاست ؟
با شنیدن این جمله یادم افتاد كه كلید كمد پیش منه. ترجیح دادم صدام در نیاد. قرار شد فردا عصر در حضور همه خواهر و برادر ها كلید ساز بیاد و در كمد رو باز كنه. اونشب به خوبی و خوشی همه رفتند خونه خودشون.
صبح زود به جای مدرسه یه ضرب رفتم در خونه آقا جون كه یه خونه قدیمی توی محله آب منگل بود. با احتیاط درب كمد رو باز كردم. یه خروار كاغذ و سند. ولی از هدیه بسته بندی شده خبری نبود. حدث زدم هدیه من باید بین همین كاغذ ها باشه. ولی بازدید اینهمه كاغذ قطعا تا ظهر طول میكشید و من هم دلم نمیخواست بیشتر از یك زنگ غیبت كنم. ناسلامتی سال چهارم دبیرستان بودم. كاغذ ها رو با هم از توی كمد بیرون آوردم و برگردوندم. زیر همه پاكت ها و سند ها، یه پاكت سفید ترو تمیز و نو بود كه با توجه به كهنه و زرد بودن بقیه پاكت ها، توی چشم میخورد. برش داشتم و اونو برگردوندم. خط زیبای آقاجون بود. « این پاكت مربوط به فرشاد است »
با دیدن خط آقاجون، باز گریه ام گرفت. بقیه پاكت ها رو توی كمد گذاشتم. میدونستم هر كدوم از عمه و عموهام چقدر دلشون می خواست الان جای من باشن. ولی من با امانت داری در كمد رو بستم و به طرف مدرسه رفتم. سر راه هم كلید رو از پنجره تاكسی توی خیابون انداختم.
سر كلاس همه اش حواسم به پاكت بود. پاكت از نوع پاكتهای پستی برای ارسال مدارك بود. از اونها كه دولایه اند و با مشمع حباب دار كاملا محفوظ شده اند. بدون باز كردنش نمیشد فهمید توش چیه. بالاخره زنگ آخر سر كلاس مكانیك پاكت رو باز كردم و از دیدن چیزی كه داخلش بود تعجب كردم. داشتم شاخ در می اوردم. دوزاریم هنوز نیافتاده بود. روی تخته یه معادله عجیب و غریب بود كه معلم ادعا می كرد معادله كلی حركت پرتابیه. به نظر من كار آقاجون عجیب تر بود. خیلی عجیب تر. گذرنامه اسپروزا !!

یاد روزی افتادم كه با آقاجون راجع به اون صحبت میكردیم. یه مهمونی خونوادگی بود و من طبق معمول داشتم سر و سینه اسپروزا رو دید می زدم. آقاجون كه نگاه منو غافلگیر كرده بود، در گوشم میگفت «خاك بر سر بی شعور كیوان ( پسر عمه ام ) كنن. این كفتر سفید رو ورداشته آورده تو این مملكت جنگ و جدال. آخه احمق، جای این هلو تو همون ایتالیاست. تذكره اش رو بده دستش بره دیگه. حالا فرشاد، جون من بگو ببینم با این اسبوزا ( آقاجون اینجوری تلفظ میكرد ) كاری هم كردی یا نه بی عرضه؟ » و من باز هم میخندیدم و از خجالت سرخ می شدم.
شكی نبود كه آقاجون توطئه آزادی این كبوتر رو توسط من چیده بود. حالا از كجا پاسپورت اسپروزا رو گیر آورده بود، چیزی بود كه من سر در نمی آوردم. تصمیم گرفتم بعد از چهلم از این موقعیت استفاده كنم عصر همانروز در منزل آقاجون و در مراسم قرائت وصیت نامه اسپروزا رو دیدم. یه تونیك تریكوی مشكی چسبون پوشیده بود. چون گوش دادن به متن وصیت نامه براش جالب نبود به حیاط اومده بود و داشت گلدونها رو با آب پاش حلبی آقاجون آب میداد. رفتم و لب حوض نشستم و بهش خیره شدم. برگشت و لبخندی زد و دوباره به كارش مشغول شد.
- خسته نباشید
- مرسی آقا فرشاد
- میشه بپرسم اسم شما معنیش چیه ؟
- به فارسی میشه آرزو، امید
- اسم قشنگیه
- مرسی، ولی برای شماها سخته، مگه نه ؟
- نه زیاد، شما دلتون نمی خواد برگردین ایتالیا ؟
به طور ناگهانی برگشت و با تعجب نگاهم كرد. با پر رویی به دید زدن ساقهای خوش تراش و سفیدش ادامه دادم.
- یعنی تو نمی دونی ؟
- چی رو ؟
- اینكه میخوام بر گردم یا نه ؟
- خوب....من شنیدم شما میخواهید برگردین. ولی نمیتونین. درسته ؟
- راستش آره. البته داره كارم درست میشه. خدا نمیذاره هیچ پرنده ای تو قفس بمونه.
انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی كردن. اگه كارش درست میشد كه دیگه نیازی به پاسپورتش نداشت. آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم
- چه جوری ؟
- چرا میخوای بدونی ؟
- آخه.........من همیشه دلم براتون میسوزه.
- اوه.....مرسی
- نمیخواین بگین ؟
- اگه به كسی نگی بهت میگم.
- قول میدم
- از طریق آمباسادوره ( سفیر یا سفارت ) اقدام كردم. دو ماه دیگه پاسپورتم میاد.
وحشتناك بود. باید زودتر یه غلطی میكردم. اگه دست روی دست میگذاشتم مرغ از قفس میپرید. با لبخندی زوركی گفتم
- چه خوب، ولی دیر نیست؟
- چاره ای نیست
- اگه میتونستید همین امشب برید چیكار میكردید ؟
- خوب همین امشب میرفتم
- خوب میتونید.
تكون نمیخورد. هنوز پشتش به من بود. وقتی برگشت رنگش مثل گچ شده بود. با ناباوری نگاهم كرد. لبهاش لرزید.
- د ... د.... دست توئه ؟
با به هم زدن پلكهام جواب مثبت دادم.
- كجاست ؟
- خونه
حس كردم از من دلخور شده. فكر كرده بود من ازش باج میخوام (كه میخواستم ). برگشت و با بی تفاوتی گفت :
-به هرحال مهم نیست. من دوماه دیگه میرم. بهش نیازی ندارم. به توهم همینطور. من فكر میكردم پیش آقا جونه.
- بود......تا دیروز هم تو كمد آقا جون بود.
- بهم میدی ؟
- آره
- شرطش چیه ؟
- هیچی
- هیچی ؟
قیافه اش از هم باز شد. اومد و روبه روم ایستاد. دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و پرسید
- كی میدی به من ؟
- امشب یا فردا. میخواستم براتون پستش كنم. بعد گفتم شاید برسه به دست كیوان.
-آ ره ...آره پستش نكن. میام ازت میگیرم.
با ختم جلسه بزرگترها و ورود بعضی از اونها به حیاط جلسه دو نفره ما هم به هم خورد. از وقتی به خونه برگشتم به خودم لعنت میفرستادم. قول داده بودم كه بدون هیچ شرطی پاسپورت رو به اون بدم. صبح زود مشغول صبحانه بودم كه پدر از اتاقش صدام كرد.
- فرشاد ............. تلفن
گوشی هال رو برداشتم ولی صدای گذاشتن گوشی اتاق پدر رو نشنیدم. از سفارت ایتالیا بود. لعنتی. پدر داشت گوش میداد. قرار شد پاسپورت رو خودم ببرم سفارت. وقتی قطع كردم پدر جلوم ایستاده بود و بهم لبخند میزد.
- آفرین پسرم. سفارت كه میدونی كجاست؟ توی خیابون فرمانیه.
- بله پدر. میدونم.
- لباس مرتب بپوش. كت شلوار و كراوات. ریش هات رو بزن. مثل یه آقا رفتار كن.
- چشم پدر
با خوشحالی لباس پوشیدم. وقتی میخواستم بیرون برم پدر داد زد
- كلید ماشین به جا لباسی آویزونه. ورش دار
پدر داشت سنگ تموم میذاشت. ماشین رو بیرون بردم. وقتی در حیاط رو می بستم پدر توی حیاط بود. فهمیدم همه فامیل از جمله پدرم نسبت به زورگویی كیوان به زنش تنفر دارند.
- من می بندم
- اختیار دارین پدر
- از كجا اوردیش ؟
- ........
- آقاجون بهت داد ؟
- بعله
- ازش پول نگیری ها
- چشم. خداحافظ
- خدا به همرات پسرم
ورود به سفارت با كاپریس كلاسیك پدر كلی افه داشت. دلم میخواست همه دوستهام منو در اون حالت ببینند. ولی نمیشد. جلو عمارت كلاه فرنگی فیروز میرزا سفیر به همراه اسپروزا ایستاده بودند. سفیر با من دست داد. به خودم میبالیدم. وقتی پاسپورت رو از جیب داخلی كتم در می اوردم اسپروزا جوری نگاه میكرد، انگار به شیشه عمرش داره نگاه میكنه. پاسپورت رو جلوم نگه داشتم. اسپروزا بجای اونكه پاسپورت رو بگیره صورتش رو به شونه سفیر چسبوند و زد زیر گریه. سفیر پاسپورت رو از من گرفت و به فارسی از من تشكر كرد. دیگر آنجا كاری نداشتم. برگشتم كه سوار ماشین بشم. اسپروزا خودش رو به من رسوند و گفت
- فرشاد صبر كن
- چشم
- كجا میری ؟
- مدرسه
- میشه نری ؟
- آره
رفت داخل كلاه فرنگی و دوباره برگشت. اینبار با مانتو و روسری. بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد. و من هم پشت فرمون نشستم.
- كجا بریم ؟
- محمودیه. كوچه خرداد. پلاك 7
- اینجا كه میگی كجاست؟
- خونه دوستم. من دارم میرم. بلیطم برای تركیه رزرو شده. امروز ساعت 1 بعدازظهر. وقتی كیوان بیاد خونه میبینه من نیستم.
- مگه بهش نگفتی ؟
- نه. فقط پدر و مادرت خبر دارن.
- از كجا ؟
- دیشب به مادرت زنگ زدم و بهش گفتم.
- پس چرا الان نمیریم فرودگاه
-ب رای اینكه وسایل من خونه دوستمه
- آهان..اوكی
جلوی منزل دوستش نگه داشتم.
- فرشاد ؟
- بله ؟
- میخوای با من سكس داشته باشی ؟
زبونم بند اومد. داشتم سكته میكردم. اینقدر بی مقدمه ؟
- زودباش. ممكنه نظرم عوض بشه ها !
- ولی دیرتون میشه
جوابم خیلی ابلهانه بود. در كیفش رو باز كرد.كلید خونه رو بیرون آورد و جلوی درب گفت
- در ماشین رو قفل كن و بیا تو. وگرنه واقعا دیرم میشه
به سرعت برق به داخل خونه دویدم. خونه نبود. كاخ بود. بعدها فهمیدم وسایل اسپروزا قبل از ما توی فرودگاه بوده و این فقط بهانه ای بوده برای تشكر !

Yes.?
     
#6 | Posted: 4 Jul 2010 14:01
پیتزا با سکس اضاف!

یه چند وقتیه که برای سرگرمی میرم پیش پسر داییم تو مغازه پیتزا فروشی. داییم برایه مهران یه مغازه جمع و جور خریده تا بتونه برایه خودش کار کنه و خوش بگذرونه.
تو مغازه چند تا کارگر کار میکنن من و مهران هم میشینیم پشت میز و به تلفن ها جواب میدیم و.... یه روز که مثل همیشه رفته بودم پیش مهران چند دقیقه نگذشته بود که یه کس توپ اومد تو مغازه ! اومد پشت میز و گفت آقا ببخشید اگه امکان داره یه مخصوص. منم که با جفت چشمام تو نخش بودم گفتم چشم شما بفرمائید الان حاضر میشه.
مهران هم که هروقت ولش کنی میره توالت! ( بیچاره ناراحتی کلیه داره ) وقتی اومد بیرون من حواسم نبود(تو نخ دختره بودم) یه دونه زد پس کلم و گفت: یابو اگه جنبه نداری برو گم شو اون ور بشین اگه نگاهش تو چشت بیوفته ببینه داری اینطوری نگاهش میکنی که خیلی ضایع میشه. من میشناسمش دو سه ماهی میشه که اومدن تو این محل. آمارش رو از بچه ها گرفتم مثل اینکه اسمش نگاره و باباش کارش بیزینسه و دائم در سفره. مامانش هم که فقط به فکر خوش گذرونیه صبح میره شب میاد. این دختره هم که معمولا شب و روز تو خونه تنهاست واسه همین هم فکر کنم یا کون گشاده یا بلد نیست که ناهار درست کنه واسه همین میاد بیرون غدا می خوره.
بهش گفتم خوب کونی چرا زود تر نگفتی؟
گفت: حالا که فهمیدی میخوای چه گهی بخوری؟
راست میگفت مثلا میخواستم چیکار کنم؟
یعنی چیکار باید میکردم که بتونم یه فیضی ازش ببرم!!
از اون ماجرا چند روزی میگذشت منم تو این چند روز نرفته بودم مغازه آخه سرم حسابی شلوغ بود.
وقتی که بعد از چند روز رفتم تو مغازه دوباره نگار اومد تو مغازه. لامصب هروقت که میدیدمش کیرم آنتن میداد!!
دوباره اومد و گفت آقا ببخشید همون سفارش قبلی.
گفتم پیتزا مخصوص دیگه...
گفت بله.
گفتم شما بفرمائید الا حاضر میشه. همش تو فکر این بودم که چه جوری سر حرف رو باهاش وا کنم. تو همین فکر بودم که برای حساب کردن اومد پشت میز.
گفت چقدر میشه گفتم قابل نداره...
بلاخره بعد از کلی تعارف پولش رو داد و رفت تا رسید دم در یهو گفتم ببخشید نگار خانوم...
(عجب سوتیه تخمی داده بودم!!خوایه هام چسبیده بود زیر گلوم گفتم الان بابام رو در میاره)
یه دفعه برگشت با یه لبخند گفت: بله.
یه کم آروم شدم و بهش گفتم : شما مگه نمیدونین که ما سرویس هم داریم؟
گفت: ولی من که دم در هیچ سرویسی نمیینم.
گفتم: خوب سرویسمون رفته در خونه مشتری.
گفت: آها... من الان چند وقتی میشه که میام تو این مغازه یعنی هر وقت که من میام شما سرویس ندارین؟
(ای کیر تو این شانس بازم ضایع شده بودم.آخه ما که اصلا سرویس نداشتیم)
گفتم خوب شما هروقت که احتیاج داشتین میتونین زنگ بزنین خودم براتون میارم. چشمم کور دندم نرم!!
یه خنده ای کرد و گفت باشه پس شما لطف کنین کارت مغازتون رو به من بدین..
اسمم رو پشت کارت نوشتم و موقع دادن کارت از عمد دستمو زدم به دستش.
از اون ماجرا یکی دو روزی میگذشت دیگه نگار نیومد مغازه دلم داشت شور میزد. پیش خودم گفتم این دختره کدوم گوری رفته.
به مهران گفتم سابقه داشت که این نگار یکی دو روز نیاد اینجا؟
مهران کس کش هم که هی مارو مسخره میکرد گفت: پریود شده.
گفتم جون ننت بگو ببینم آره یا نه؟
گفت نه سابقه نداشته....
که یهو تلفن زنگ زد
با اعصاب تخمی گوشی رو برداشتم
- بله..؟
- الو سلام. پیتزا مهران
- بله بفرمائید.
- شما آقا بابک هستین؟
- بله شما؟
- من همون مشتریه همیشگی هستم.
- ن ن نگار خانوم.
- بله
)تو کونم عروسی شده بود).چسبیدم به سقف!!
-بله بله خوب هستین؟
-ممنون خوبم.
- چند وقتیه که دیگه مارو قابل نمیدونین؟
- دیگه این دفعه گفتم که اگه میشه با سرویس سفارش بدم. اگه میشه همون سفارش همیشگی ولی دو تا.
- چشم چشم حتما. آدرس رو لطف کنین
- یاداشت بفرمایین..
گوشی رو قطع کردم. سریع به علی(یکی از اون کارگرا) گفتم که سریع 2 تا مخصوص آماده کن.
مهران هم که طبق معمول.... رفتم با لگد محکم کوبیدم به در توالت و گفتم مهران جون کونت بسوزه نگار همین الان زنگ زد 2 تا مخصوص سفارش داد دارم میرم خونشون.
گفت کونی نمیتونستی مثل آدم زرتو بزنی؟
بعد از مدتی پیتزاها حاضر شده بود که گرفتم و سوئیچ رو از تو کاپشن مهران برداشتم و بهش گفتم: مهران من ماشین رو می برم زود میارم. تا اومد حرف بزنه اومدم بیرون.
بالاخره رسیدم دم خونشون. زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو.عجب خونه ای یه خونه ویلایی توپ در بهترین جایه زعفرانیه.
از پله ها رفتم بالا درشون نیمه باز بود ولی با این حال بازم زنگ زدم. گفت بفرمایین در بازه.
رفتم داخل. تونخ خونه بودم که یهو دیدم جلوم وایساده. واااااای پسر عجب هیکلی. یه تی شرت سفید خوشگل با یه شلوار دمپا گشاده آبی. مو هاش رو هم انداخته بود رو دوشش سینه هاشم که انگار داشتن به من سلام میکردن.بعد از چند ثانیه به هم نگاه کردن بالاخره به حرف اومد
- سلام
- سلام
- خوبی؟
- مرسی خیلی ممنون. سفارشتون رو....
- ممنون. بذارینش رو میز.شما ازکامپیوتر هم سر در میارین؟
- بله. مشکلی پیش اومده
- میشه یه لطفی در حق من بکنین؟
- بفرمایین.
- چند روزی میشه که این (سی دی رام) کامپوترم خراب شده. چند وقت پیش پدرم برام بازش کرده بود گفت که خراب شده. منم فرداش رفتم یکی دیگه خریدم ولی دیگه پدرم نبود که برام جا بندازه. میشه شما یه لطفی کنین و....
- چشم چشم حتما.حالا باید کجا برم؟
- از این طرف بفرمایین.ببخشید که من جلوتر میرم ها؟
-وای خدایه من عجب کونی داشت. پیش خودم گفتم خوش به حال اونی که تا ته میکنه تو کونش. سوتینش هم که کاملا از زیر پیراهنش معلوم بود.
در اتاقش رو باز کرد. رفتیم تو. عجب اتاقی بود. در و دیوارش پر شده بود از عکس هایه (دی جی علی گیتور)
گفت آقا بابک اونجاست. دیگه هر گلی زدین به سر خودتون زدین.
بعد از حدود 10 دقیقه کارش رو براش انجام دادم. گفتم که بفرمایین تموم شد.
گفت: امتحانش نمیکنین؟
گفتم: حتما شما لطف کنین یه سی دی به من بدین تا...
نذاشت حرفم تموم بشه. رفت تو کیف سی دی هاش یه سی دی بهم داد گفت بفرمایین
سی دی رو گرفتم و گذاشتم...
یه دفعه خشکم زد. یه سی دی سکس بود. برایه اولین بار بود که تو زندگیم داشتم خجالت میکشیدم. بعد از چند دقیقه با یه لحن مسخره آمیزی
گفت: ببخشید. شرمنده.اصلا حواسم نبود. معذرت میخوام.
منم که دیگه حسابی حشری شده بودم گفتم: شما ببخشید که ما سعادت نداشتیم زود تر از اینا خدمتتون برسیم!
یه لبخندی زد و منم دستش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم!!!
لبام رو تو لباش قفل کرده بودم. بردمش انداختمش رو تختش. هنوز لبام تو لباش بود. بالاخره لباش و بیخیال شدم و رفتم سراغ سینه هاش. سوتینش رو با کمک خودش باز کردم و افتادم به جون سینه هایه مثل برفش. از تخت سینه ش گرفته تا پایین نافش رو شروع کردم به لیس زدن. بعد از اون به شوخی بهش گفتم که میتونم برم یه سر به نگار کوچیکه بزنم؟
گفت: نگار کوچولو منتظره بابک کوچیه شماست. بیشتر از این منتظرش نذار.
زیپ شلوارش رو باز کردم. شرتش رو با کمک دندونم و دستم کشیدم پایین. اون داشت همه این کارا رو نگاه میکرد. واسه همین تندتر نفس میکشید.
عجب کسی بود. تمیز و تپل مپل. یه تار پشم هم به چشمم نخورد.عجب بویی داشت انگار که یه شیشه عطر خالی کرده بود روش. اصلا بوش با بویه کس هایه دیگه که شکار کرده بودم!! فرق میکرد.
شروع کردم به خوردن.حالا نخور کی بخور. موقع خوردن کسش هر 2 تا دستام دو دستاش بود و همش دستای منو فشار میداد. میدونستم که حسابی داره کیف میکنه. یه دفعه دیدم که دستام رو ول کرد. آره درسته به ارگاسم رسیده بود. باورم نمی شد که تا اینقدر بهش حال داده باشم.
ولی کیر بیچاره من چی؟ اونم باید یه حالی میکرد. واسه همین بلندش کردم و نشوندمش رو به کیرم. شلوار و شرت من رو از تنم خارج کرد و شروع کرد به خوردن کیرم.
با دقت هرچه تموم تر داشت این کار رو انجام میداد. کم کم داشت آبم میومد که بلندش کردم و گفتم بسه میخوام بگامت.
گفت: لطف میکنین.
خوابوندمش روبرویه خودم و کیرم رو میمالوندم به کناره های کسش.
گفت: بیمعرفت دارم می میرم بکن تو.
بهش گفتم مگه پرده نداری.
گفت نه قبلا یکی کسم رو افتتاح کرده. بعد از این حرفش کیرم رو که حسابی با آب دهنش لیز شده بود رو فرستادم تو کسش.
کسش خیلی داغ بود حسابی داشت به کیرم خوش میگذشت. بعد از مدتی مکث شروع کردم به عقب جلو کردن.
تا به امروز هیچ منظره ای دیدنی تر از این نیست که سینه هایه دختر و هنگام کردن نگاه کنی که چطور می لرزه ((پیشنهاد میکنم یک بار امتحان کنین)) تو حین تلمبه زدن یاد اون لحظه ای افتادم که چشمم به کونش افتاده بود و اون حرفم که گفتم خوش به حال اونی که تا ته میکنه تو کون این دختره.
بلا فاصله کیرم رو از تو کسش خارج کردم و بهش گفتم برگرد میخوام کونت رو امتحان کنم.
یه خواهشی تو نگاهش بود که انگار میگفت نه.
آره درست بود گفت:بابک نه از عقب نه باسنم بد شکل میشه در ضمن درد هم داره منم تجربه سکس از عقب رو ندارم.
گفتم: نه عزیزم با یه بار بد شکل نمیشه... بالاخره راضی شد.
به صورت چهار دست و پا قرار گرفته بود. منم رفتم پشتش. بهش گفتم که حاضری که با حرکت دادن سرش آمادگی خودش رو اعلام کرد. بعد کیرم رو کم کم وارد سوراخ تنگ کونش کردم. بعد یکدفعه با فشار تا ته کردم تو کونش.یه دفعه یه جیغی زد که هنوز هم گوشم داره سوت میکشه...
راست میگفت انگار که هیچ کس کون این دختر رو کشف نکرده بود.
کیرم هنوز تو کونش بود که کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن. کم کم داشت خوشش میومد. بعد از چند بار جلو عقب کردن هم که دیگه داشت میگفت:دارم جر می خورم....عجب کیری....دارم گائیده میشم تند تر... تند تر...
با هربار تو رفتن کیرم شکمم به کونش برخورد میکرد و یه سری موج هایه قشنگ رو کونش نقش می بست که با دیدن این منظره قشنگ بیشتر تحریک می شدم....آب داشت میومد.
چاره ای جز بیرون کشیدن کیرم نداشتم گفتم نگار آبم داره میاد.....
برگشت و تموم آبم رو خالی کردم رو سر و صورت و سینه هاش.... بعد هر دو باهم بیحال و خسته افتادیم رو تخت بغل هم.
نگار گفت: بابک دقت کردی وقتی آب تو اومد آب این پسره هم تو این فیلم سکس اومده... راست میگفت برگشتم یه نگاه به مانیتور انداختم پسره هم مثل من ریخته بود رو سر و صورت دختره !!!
بعد از کلی لاس زدن دوباره باهاش گفتم من دیگه میرم. امروز خیلی کار و کاسبی خوب بود.
گفت: میدونی چرا دوتا پیتزا سفارش دادم؟
گفتم نه گفت واسه اینکه میدونستم بعد از کلی حال کردن هر دوتامون گشنمون میشه. پیش خودم گفتم که راست میگه منم گشنم شده.
با هم دیگه نشستیم غدا خوردیم....
بعد از اون ماجرا چتد روزی بود که دیگه نگار نیومد مغازه.یه روز که اومد گفت: بابک واسه همیشه قصد داریم که بریم دبی زندگی کنیم. منم جلویه مهران و چند تا

Yes.?
     
#7 | Posted: 4 Jul 2010 14:10
کامی و همسر فرشاد

‫سلام به همگی‬ ، ‫امیدوارم که همه جاتون چاقالو باشه .‬

‫براتون گفته بودم که توی یه شرکت کار میکنم که فرشاد هم توی اتاق من کار میکرد . بعد از اون واقعه ای‬

‫که برای رضا پیش اومده بود دیگه هیشکی جز من و فرشاد توی دفتر کار نبودیم . فرشاد هم که همش یا‬

‫مرخصی بود یا ماموریت . البته مرخصی هاش بهونه بود و همش دنبال خانم بازی بود . یه ویلا توی شمال‬

‫داشت و سرشو میزدی ته شو میزدی اونجا بود .‬

‫همیشه هم سر این موضوع باهاش بحث داشتم میگفتم تو که خانم به این خوبی داری چرا اینقدر دنبال سوژه‬

‫هستی . اگه منو میگین باور کنین دنبالش نیستم نمیدونم چی میشه که سر راهم برنامه های مختلف پیش میاد و‬

‫گرنه خانمم رو خیلی دوست دارم .‬

اونم همیشه میگفت که فریده رو ولش کن اصلا صحبت اون رو نکن .‬

‫یه روز که توی دفتر داشتم کارامو میکردم تلفن زنگ زد و گوشی رو گرفتم فریده بود خانم فرشاد با گریه‬

‫گفت سلام و احوالپرسی کرد و گفت گوشی رو بدین به فرشاد منم گفتم که مرخصی و گفته خانمم رو میخوام‬

ببرم شمال خونه مادرش اونم بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد .‬

‫رفتم شمارشو بگیرم که از اتاق رییس کارم داشتن منم دیگه انقدر کار برام پیش اومد که سر ظهر بود یادم از‬

‫فریده اومد بهش زنگ زدم گوشی رو برنداشت راستش دلواپس شدم یه کاری هم بیرون داشتم از شرکت زدم‬

‫بیرون یه بسته ای رو باید میدادم وزارت امر خارجه دادم و رفتم سر راه خونه فرشاد.‬

‫چند بار زنگ زدم تا فریده در رو باز کرد و تعارف کرد بیام تو .‬

منم داخل شدم و رو مبل نشستم و اونم یه چایی اورد و نشست روی مبل روبرویی . انقدر گریه کرده بود‬

‫چشماش حسابی پف کرده بود . بهش گفتم با خودت چکار کردی گفت نمیدونم از دست این دوستت .‬

‫گفتم دوست من اول شوهرته بعد همکارم .‬

‫اونم گفت حالا چاییتون رو بخورین سر نشه . گفتم اخه چی شده .‬

‫یه نگاه به من کرد و گفت یه بار تو ماشین با یکی دیده بودمش ولی میگفت همکارمه داشتم میرسوندمش منم‬

‫بی خیالش شدم یعنی میدونم که منو دوست نداره و همش دنبال کثافت کاری های خودشه ولی هنوز مچشو‬

‫نگرفتم . تا اینکه امروز سرایدار ویلامون در شمال زنگ زد و گفت که لوله اب ترکیده باید تعمیر کنم و‬

‫‪x‬تومن پول لازم دارم گفتم به اقا میگم برات بفرسته توی همین حین گفت نه لازم نیست مثل اینکه اقا اومده‬

‫ویلا خودم بهش میگم منکه حسابی شوکه شدم که فرشاد ویلا چکار میکنه 01 دقیقه بعد بهش زنگ زدم گفتم‬

‫کی بود گفت اقا با خواهرشون اومدن ویلا فردا میرن من تو دلم گفتم اقا که خواهر نداره هیچی نگفتم و قطع‬

‫کردم . خوب شما بگین من چکار کنم حتما یکی رو اورده باهاش خوش باشه .‬

‫بهش گفتم حالا چرا قصاص بل از جنایت میکنی شاید ...‬

‫گفت شاید چی ؟ گفتم چی بگم واقعا مونده بودم چی بگم .‬

‫گفتم اخه میدونی فریده مردا به یه چیزایی احتیاج دارن که نمیدونم چطوری برات بگم . گفت راحت حرفتو‬

‫بزن . اخه فرشاد همیشه از تو گله داره میگه تو این دو سالی که ازدواج کردم فریده اصلا بهم پا نمیده .‬

‫فریده گفت فرشاد اینو گفته . بی غیرت میشینه سر کارش راجع مسائل زناشویی صحبت میکنه .‬

گفتم خوب شاید تقصیر شماست . یکم نگاهم کرد و گفت حالا که اینجوریه بزار همه چی رو بگم .‬

‫شب اول ازدواجمون من ۲۸ سالم بود و تا بحا ل با کسی نبودم و همون شب اول چنان وحشی بازیهایی‬

دراورد که از هر چی مرده بدم اومده و اصلا از سکس بدم میاد تقصیر خودم نیست .‬

‫میدونی وقتی که مهمونا رفتن اولش خوب بود بعد دست و پام رو بست به تخت و با یه دستمال هم دهنمو بست‬

‫بعد مثل دیوونه ها همه کار باهام کرد انقدر دردم میومد که نمیدونستم چکار کنم بعد رفت از توی یخچال یه‬

‫خیار بزرگ اورد چربس کرد و بزور همشو کرد توی کونم که تا مدتها خونریزی داشتم باور کنین خیلی کلفت‬

و بزرگ بود اینها رو که میگفت همش گریه میکرد و دیگه گریه امونشو بریده بود و با صدای بلند هق هق‬

میکرد . بلند شدم و رفتم دستشویی که در اصل راحت بتونه گریشو بکنه یه چند دقیقه ای صبر کردم و بعد‬

‫اومدم نشستم پهلوش دلم خیلی براش سوخت و سرشو تکیه داده به سینم و گفتم گریه کن ادم راحت میشه .‬

‫بدون اغراق ۱۰ دقیقه ای گریه کرد و کم کم گریش قطع شد منم سرشو از رو شونم کنار زدم و نشستم کنار .‬

‫یه دستمال دادم بهش که اشکاشو پاک کنه اونم گرفت و اشکاشو پاک کرد گفت خیلی وقت بود گریه نکرده بودم‬

‫حالا یکم سبک شدم . شما رو هم ناراحت کردم .‬

گفتم نه ولی در باره فرشاد اینجوری فکر نمیکردم .‬

‫چاییمو دید گفت میرم چاییتونو عوض کنم حتما سرد شده . رفت اشپزخانه و با چای و میوه اومد .‬

‫توی این مدتی که رفته بود اشپزخونه یه کاسه روی میز بغل مبل بود که نمیدونستم چیه و فریده که اومد گفتم‬

‫فریده این چیه ؟‬

‫گفت قهوه کوبیده با روغن زیتون . گفتم این که سیاهه . گفت از دمصبح مونده سیاه شده . گفتم بدرد چی میخوره‬

‫گفت قرار بود هفته دیگه بریم ویلا با فامیلامون . اینو میمالم و میرم جلوی افتاب برنزه میشم .‬

‫گفتم میشه یکم به دستم بمالم گفت بمال یکم مالیدم دیدم رنگ دستم برگشت . گفتم چکارش کنم گفت برو‬

‫بشورش ولی راحت نمیره بعد خندید گفت اینطوری نیست که .‬

‫گفتم من از از کار این خانما سر در نمیارم .‬

بهش گفتم پس چطوریه ؟‬

‫یکم از قهوه رو گرفت و اروم دستمو مالید . بعد گفت اینطوریه .‬

‫گفتم همه جاتو میمالی گفت خوب اره گفتم اونجاهایی که دستت نمیرسه و نمی بینی چی گفت میرم جلوی اینه.‬

البته خوب خوب نمیشه .‬

‫گفتم میزاری یکم بمالم یاد بگیرم برای خانمم استفاده کنم .‬

‫یکم فکر کرد و گفت باشه .‬

‫یه مقداری گرفتم و مالیدم به پایین پاش حسابی به همه جای پاش زدم بعد یکم دیگه گرفتم و بالاترش رو زدم‬

‫حدود چند دقیقه ای مالیدم بعد نمیدونم با چه جراتی یکم دامنش رو زدم بالا و یکم هم رونش رو مالیدم یکدفعه‬

‫چشمم به چشمش افتاد دیدم حسابی خماره .‬

گفتم این بیچاره از سکس ترسیده نمیدونستم ادامه بدم یا نه . گفت چرا نمیمالی .‬

گفتم اخه این لباسات کثیف میشن گفت خوب درش بیار .‬

‫منم سریع دامنش و شرتش رو در اوردم و یه مقداری از مایه گرفتم و شروع کردم به مالیدن . یه مدت که‬

‫گذشت لباسش و سوتینش رو هم در اورد و گفت همه جامو بمال دو رنگ میشه راست میگفت چون قهوه مونده‬

بود حسابی سیاه شده بود . یادمه هر وقت که فیلم سوپر میدیدم ارزوم بود یه زن سیاهپوست رو بکنم .‬

حالا داشت ارزوم براورده میشد منم کاسه رو اروم خالی کردم رو شکمش و همه جاشو میمالیدم سینه هاشو .‬

‫کسشو . رونشو بعد برش گردوندم و پشتش و کونشو خلاصه هر جایی که فکر کنین مالوندم . حسابی سیاه شده‬

‫بود و از بس سینه هاشو و کسشو مالیده بودم دیگه صدا نمیکرد جیغ میکشید .‬

‫بهش گفتم اجازه میدی یکم شیر قهوه بخورم اونم گفت همش مال تو دیگه معطل نکردم و سینه هاشو شروع‬

‫کردم به خوردن دستمم هم بیکار نبود و با چوچولش بازی میکردم .‬

‫گفت دیگه طاقت ندارن لباساتو درار . منم در یک چشم به هم زدن لباسامو در اوردم .یکم قهوه ریخت رو‬

‫کیرم گفت حالا من کیر قهوه بخورم کیرمو همشو گذاشت توی دهنش مثل اینکه تلافی دو سال بی کیری رو‬

سر من میخواست در بیاره.‬

‫یکم که خورد گفت تو همه جامو نمالیدی اون داخل هنوز برنزه نشده منم دیگه معطل نکردم و رفتم سراغ کس‬

‫لیسی که دیگه خودشو به همه جا میمالید گفت بزار توش منم معطل نکردم و فرستادمش توی کسش یه جیغی‬

‫از خوشحالی کشید میگفت توتر گفتم این خیلی بزرگه تو کجات داری جا میدی گفت از اون خیاره که کوچکتر‬

‫نیست اونو جادادم این که نرمه . منم که دیگه حشری کامل بودم تا دسته فرو کردم و شروع کردم به تلمبه زدن‬

‫یکم که گذشت صدای ناله های عجیبی از فریده میومد که دیدم داره ارگاسم میشه . بلله و خانم خانما ارگاسم شد‬

‫و بیحال شد و منم همزمان داشت ابم میومد گفتم چکار کنم گفت بریز توش از امشب قرص میخورم منم همشو‬

خالی کردم و بیحال افتاده پهلوش چند دقیقه ای که گذشت .‬ ‫اگه سکس به این خوبیه این کله خر چرا اینجوری

میکنه گفتم شاید اونشب دیوونه بوده .‬ ‫گفتم یکم باهاش راه بیا شاید برگرده به زندگی . یکم فکر کرد گفت شاید ولی ....‬

‫بعد دوتایی رفتیم حموم حسابی خودمونو شستیم بعد موقع خداحافظی بوسیدمش .‬ ‫گفت من هر چند مدت خودمو

برنزه میکنم باید زحمتشو بکشی . بعد خندید و در و بست .‬

Yes.?
     
#8 | Posted: 4 Jul 2010 14:12
خونه مجردی

‫از وقتی كه واسه خودم خونه مجردی گرفتنم و از خانواده جدا شدم 4-5 سالی میگذره ..سعی میكنم سكس های‬

آروم و لذتبخشی برای خودم و طرف مقابلم بوجود بیارم‬ .



‫آروم آروم زیر لب ترانه ای رو زمزمه میكردم .. رویا از راه رسید جلوی پارك قرار گذاشته بودیم ..دستشو‬

‫تو دست گرفتمو و رفیتم توی پارك ..دستش تو دستم داغ شده بود .. وقتی نگاهش میكردم لبخندی روی لبام‬

‫نقش می بست .. دوست داشتم از بودن بامن لذت ببره ..یه كم كه چرخیدم با هم توافق كردیم بریم ناهار بخوریم‬

‫.. كجا ؟؟ .. گفتم پیتزا بگیریم و بریم خونه گرچه تا حالا بهش پیشنهادی اینجور نداده بودم .. قبول كرد .. نهار‬

‫رو گرفتیم و رفتیم خونه .. كولر رو روشن كردم و یه آهنگ ملایم گذاشتم .... نهار رو روبروی هم خوردیم‬ ...

‫بعد هم تا سفره رو جمع كردم دیدم تكیه زده به دیوار ..كنارش نشستم ... و باز دستشو تو دستم گرفتم ... سرشو‬

روی شونه ام گذاشت .. با لذت نگاهش می كردم سرشو برداشت و نیگام كرد چیه ؟.. نگاهمون تو هم گره‬

‫خورد .. لبامون روی هم قفل شده بود .. صدای ملایم آهنگ لذت خوردن لبها رو صد چندان میكرد ...كم كم‬

‫دراز كشیدم و دستامون دور بدن همدیگه قفل شده بود ... دسشتو گرفتم و بردم پایین ..روی شلوارم .. كیرم‬

داشت فشار می آورد‬ ...


‫با دست روی شلوارم می كشید و منم با دست كونشو نوازش میكردم ... نوازشها اونو بیشتر به من میچسبوند‬

‫....یه لحظه فكر یه سكس رویایی بیشتر منو حشری كرد .. گفتم بریم توی بخار حموم ..جوری كه از هم جز‬

‫شبح چیزی نبینیم ... و چند لحظه بعد صدای شرشر آب و بخار غلیظ و یه شبح سكسی جلوم من .. خواستم سر‬

‫تا پاشو بلیسم ...از ساق پاش شروع كردم...به رونهاش كه رسیدم دیگه طاقتش طاق شد و ولو شد كف حموم‬

‫... دراز كشیدم روش و سینه هاشو و آروم آروم میلیسیدم و گاهی آروووم نوكشو گاز می گرفتم ....و گاه هم‬

‫بوسه ای بر زیر گردنش .... كم كم اومدم پایین تر .. روی شكمش ... زبونمو كه دور سوراخ ناف چرخوندم‬

صدای اه و ناله اش بلند شد ... اییییییی ...ایییییی ... پیچ و تاب بدنش منو دیوونه كرده بود‬ .

‫حالا نوبت كسش بود .... یه كم كه لیسیدمش ...ازم خواست گیرمو تو دست بگیرم و چوچولشو نوازش كنم‬

‫....پاهاشو باز كرد .. كیرم رو توی دست گرفتم و روی كسش ضربه میزدم ...با نوكش كه داغ دادغ شده بود‬

‫چوچولشو نوازش میكردم ......زیرلب گفت .. بذار درش ...و منو سمت خودش كشید ... به سختی میرفت توی‬

كسش .... حالا روی اون دراز كشیده بودم و كیرم تا آخر توكسش بود‬ ‫.........‬


‫یه دوست دختر داشتم كه وقتی پاشو میذاشت خونه ام می گفت اینجا خوراك خشانته ...و منم زیاد به حرفش‬

‫توجه نمی كردم تا اینكه یه بار واقعا حس كردم دوست دارم یه سكس خشن رو تجربه كنم ... بهش گفتم ...از‬

‫... خوشحالی جیغ كشید .. و گفت آی كیو بالاخره گرفتی چی میگم‬ .... خوب یه روز كه میدونستم همسایه

پایین نیستش كه سرو صدای مارو بشنوه دعوتش كردم خونه‬

‫... بهش گفتم حالا خونه خوراكه خشانته كسی نیست كه صداتو بشنوه‬

‫بی مقدمه تو بغل گرفتمش .. وحشیانه شروع كردم لب و گردنشو خوردن .... دوتا دستاشو با یه دست گرفته‬

... بودم و سینه هاشو از روی تاپ می مالیدم ......یه دفعه هم دست بردم و تاپشو جر دادم‬ ...

‫سوتینشو هم به همین ترتیب ... وحشیانه سینههاشو گاز میگرفتم .... و می خوردمشون .... شلوارشو در آوردم‬

‫....‬

‫تا بخواد بجنبه ..شرتی پاش نبود ... یه كمربند آماده كرده بودم .. شروع كردم به كتك زدنش .. توی اتاق و هال‬

.‫.. می دوید و جیغ می كشید .. و من می زدمش .. تمام بدنش سرخ شده بود‬

‫جیغ میكشید .. بسهههههههههه ... وو من هنوز ادامه دادم .... باسنشو كه حسابی سرخ كردم اشكش در اومده‬

‫بود .... می گفت بسههههههه غلط كردم ... داد زدم چیه فكر كردی سكس خشن همینجوریههههه..... دیگه نای‬

‫فرار كردن نداشت ... یه قوطی ودكا رو باز كردم روی سینه هاش پاشیدم ... و افتادم به جون سینههاش .. .و‬

‫كم كم از حال میرفت ... یه دفته بی خبر كیرمو گذاشتم در كسش و تا آخر فشار دادم تو .... جیغش گوشمامو‬

‫كر كرد ... و من بی تفاوت به داد و بیداش جرش می دادم .....كم كم داشت آروم میشد .. كه یه دفعه‬

‫چرخوندمش و كیرم رو در سوراخ كونش گذاشتم ... نه تورو خدا نهههههههه .....هنوز تموم نشده بود كه كیرم‬

تا نصفه تو كونش جا گرفته بود ... موهاشو می كشیدم‬

‫یك ساعت بعد باز من و اون آروم تو بغل هم بودیم .... و لبامو بوسید و گفت .. درد داشت ولی به لذتش می‬

ارزید‬

Yes.?
     
#9 | Posted: 4 Jul 2010 14:14
فرانوش و عشقش

نمی دونم از كجا شروع كنم ... هنوز هوا تاریك نشده بود..... تو حال و هوای خودم بودم ... نمی دونستم كاری‬ كه كردم درست بود یا نه ؟‬ ... ‫من با این همه مثبت بودنم ... چرا باید این كار ور می كردم ... مثلا بچه مثبت كلاس بودم ... بچه مثبت‬ ‫.... مدرسه بودم .... اخه چرا من‬ ؟ ‫همه چیز از اون كلاس لعنتی شروع شد .... توی اون كلاس ها من معلم بودم ... جوون ترین معلم ...... برای‬ ‫دخترها و پسر های ۱۵ و ۱۶ ساله درس می دادم ... خوب درسم خیلی خوب بود و به خاطر اینكه مخ‬ ریاضیات شهر به حساب می اومدم از من دعوت كرده بودند كه درس هم بدم‬ . ‫توی كلاس ها خیلی از دختر ها از من خوششون اومده بود ... خوب طبیعی بود ... یه پسر ۱۸ ساله بیاد درس ریاضیات دانشگاهی رو براشون تشریح كنه خیلی زیاد بود‬ . ‫اما این وسط یه دختره بود كه بیشتر با من قاطی می شد ...... اسمش فرانوش بود .... یك موضوع تحقیق داده ‫بودم ... این فرانوشه تركونده بود‬ .


‫خلاصه كلاس ها بعد از یك ماه تموم شد ... اما بد بدختی من تازه شروع شده بود .... تعدادی از این دخترها كه‬ ‫مثلا می خواستن با من تریپ لاو بذارند گیر دادن كه شماره بده ما اشكال داشتیم بهت زنگ بزنیم ... من تا اون‬ ‫وقت از نزدیك این طوری با دخترا بر خورد نداشتم ... خوشم نمی یومد ... ادم تو داری بودم ... ساكت و‬ ‫گوشه گیر .... خلاصه اینا نمی دونم از كجا شماره موبایل من رو گیر اوردن ... من كه بهشون ندادم ... ولی‬ عجب مارمولك هایی بودند‬ ...


‫روز ها می گذشت و مدام زنگ ، اقای ... من سر این مسئله مشكل دارم . بعد از این كه توضیح می دادم‬ شروع می كردن عشوه و ناز تصاعد كردن تا یه جوری با من رابطه برقرار كنند‬ . ‫اما این فرانوش چیز دیگه ای بود .... وقتی اون زنگ می زد خیلی راحت تر باهاش بودم ... یه دختر ۱۶ ساله‬ با یك پسر ۱۸ ساله .... خوب هر دوی ما خیلی حساس و عاطفی بودیم‬

‫خلاصه روز ها می گذشت ... تلفن های ما ، به دیدار حضوری تبدیل شده بود ... گاهی اوقات هم من رو‬ ‫دعوت می كرد خونشون تا براش رفع اشكال كنم . به مامانش هم گفته بود، به خاطر همین تو خونه با من‬ راحت بود‬ ...


‫كم كم وقتی خودكار رو می خواست از من بگیره از روی عمد دستش رو به دست من می زد .... اولین بار كه‬ دستش به دستم خورد كیرم احساس وجود كرد و یك مرتبه سرش رو اورد بالا ببینه چه خبره‬ . ‫عاشقش نبودم ... اخه من یكی دیگه رو دوست داشتم .... دختر عمه نازم رو ... ولی فرانوش عاشقم بود ، برام‬ می مرد‬ . هنوز هدیه هاش رو تو كمدم دارم‬ . كم كم خودكار رابطه دست تو دست ما شد و به هر بهونه ای دستش تو دست من بود‬ . ‫چهارشنبه بود ... تو خونشون .... كنار هم نشسته بودیم‬


‫ف : سیاوش............ می خوام دستم تو دستت باشه‬

‫من سرخ شدم، ولی خوب چاره چی بود. تو مدتی كه دستش تو دستم بود، كیرم تمام قد ایستاده بود تا ببینه‬ آخرش چی می شه‬ .

‫منم وسط درس كلی سوتی دادم، اما اون نفهمید . اصلا حواسش به درس نبود ... داشتم براش قصه شاه پریون‬ می گفتم‬ ...

‫اون روز گذشت ... اما من به خاطر این ماجرا تا چند هفته به بهانه های مختلف نمی رفتم پیشش ..... وقتی هم‬ ‫كه تلفن می زد ... گوشیم رو می دادم دوستام جواب بدن ... بگن نیست‬ . ‫چهارشنبه عصر بود كه زنگ زد ... اما از بیرون تا من نفهمم اونه ... وقتی سلام كردم فهمیدم خودشه، نمی‬ ‫خواستم جواب بدم .... اما دیر شده بود .... فكر كنم فهمیده بود نمی خوام جوابش رو بدم‬

‫.... ف: سلام سیاوش جان . من فردا عصر امتحان دارم ..... هر جوری هست بیا من كلی اشكال دارم‬ .

س: اخه نمی تونم .... كار دارم ( و كلی بهانه‬ )


ولی می دونید كه وقتی یه دختر ناز و عشوه متصاعد می كنه‬ ...


‫س: باشه فردا ۱۲ ظهر اونجا هستم‬ .

‫بعد از اینكه قطع كرد با خودم گفتم این كه امتحان نداره ... اونم عصر !!!! ... یعنی چی .... تا خود فرداش این‬ فكرها خوره جونم بود‬ .

‫جلوی خونشون بودم ... اخه من همیشه ادم وقت شناسی هستم. ۱۲ زنگ زدم ... یه حوری در رو باز كرد .... یه لحظه جا خوردم ... این چرا اینقدر به خودش رسیده ...ابروهاش رو گرفته بود . تا می تونست خودش رو زیبا كرده بود ... واقعا قشنگ شده بود. ‫قیافش معمولی بود ... ولی وقتی به خودش می رسید واقعا زیبا می شد .... هیكل خوبی هم داشت ... سینه های درشت ... كپل های جا افتاده و مانكنی .... قد كوتاه .... دستانی ظریف .... و پوستی واقعا سفید‬ . ‫رفتم تو ... كیرم همچین قد كشیده بود كه از پشت شلوارم معلوم بود ... با اینكه پیرهنم رو شلوار بود اما این كیر گنده ما باز هم چراق می زد‬ ... (گفتم الان مامانش من رو ببینه ضایع می شم ... اما از مامانش خبری نبود .... ) بعدا گفت كه رفتن مسافرت‬ . بعد از یه پذیرایی مفصل نسشت رو به روی من.

ف : سیاوش می خوام یه چیزی بهت بگم ، اما .... ( سرخ شده بود‬ )

‫س : بگو .... راحت باش ... من آدم ركی هستم ... راحت حرفت رو بزن‬ .

‫ف : آخه .... ( و بعد از كلی ناز) من تو رو دوست دارم ..... می خوام با تو باشم ... برای همیشه .... ( لحن‬

‫صداش عوض شده بود) من من می خوام تو پیشم باشی .... ( داشت اشك از گوشه چشمش می یومد ) من تو‬ ‫رو می خوام برای همیشه من من من عاشقتم‬ . ‫كیر من كه تا اون موقع تمام قد ایستاده بود فوری عقب نشینی كرد .... سرخ شده بودم .... قلبم ضربانش تند‬ ‫شده بود‬ .


‫س: ببین فرانوش .... من و تو هنوز بچه هستیم ... اگر منطقی باشیم می بینیم كه برای ما خیلی زوده كه در‬ ‫مورد این چیزا بحث كنیم .... ( و كلی چرت و پرت دیگه) .... ببین اصلا شاید من یكی دیگه رو بخوام ....‬ خوب اون وقت چی ... عشق كه نمی تونه یك طرفه باشه ( چشم هاش گرد شد و شروع كرد به گریه كردن‬ ).

‫دلم براش سوخت ... رفتم كنارش نشستم ...... سرش رو از بین زانو هاش بیرون كشیدم ..... یه لحظه تو چشم‬ هام یه نگاه كرد ... نگاه عمیق و بعد خودش رو پرت كرد تو بغلم‬

ف: من عاشقتم .... من بدون تو نمی تونم باشم ..... (داشت گریه می كرد) ... سیاوش من بدون تو می میرم‬ ‫....‬

‫بغلش كرده بودم و سرش رو كه روی شونم بود نوازش می دادم .... تو همین لحظات یه فكر به ذهنم رسید ...‬ كثیف ترین فكری كه می تونستم بكنم‬ ....

س: من با تو می مونم .... اما یه شرطی داره‬

‫سرش رو بلند كرد .... در حالی كه اشك هاش رو پاك می كرد گفت چه شرطی ؟‬

‫دستم رو گذاشتم رو سینش و لبم رو چسبوندم به لبش ..... جا خورد .... خودش رو كشید عقب ..... لحظاتی‬ سكوت مرگ باری حكم فرما شد‬ ...

ف: تو ... تو كه خیلی پاكی ... چرا می خوای این كار رو بكنی‬ ؟

دیگه عقلم نبود كه حكم می كرد .... كیرم دستور می داد‬ !!!

‫س: ببین شاید من ادم پاكی باشم ... اما من یه مشكل دارم .... حس شهوت من از ادم های معمولی خیلی بیشتره‬ ... از نظر علمی .... ( و كلی چرند دیگه‬ )

‫دوباره گریه اش گرفته بود ... خودش سرش رو اورد جلو و دستش رو گذاشت روی كیر من .... زبونم تو‬ ‫دهنش بود و دستم رو سینه هاش .... زبونم رو بد جور می خورد .... حس می كردم اصلا لذت نمی بره و فقط‬ ‫به من حال می ده ... منم حالم خوب نبود ... داشتم لذت می بردم ... اما همراه با یك ترس وحشت ناك .... از‬ ‫كاری كه می خواستم بكنم وحشت داشتم .... یه لحظه تصمیم گرفتم كنار بكشم ... حتی این كار رو هم كردم ...‬ بلندش كردم و رفتم به طرف در خروجی‬ . ‫اما اون اومد و از پشت بغلم كرد .... كیرم دوباره عقلم رو مقلوب كرد ... خوابوندمش و افتادم روش .... خودم‬ رو محكم بهش می مالوندم و اونم من رو محكم بغل كرده بود‬ .... رفتیم روی تختش ... اولین بارم بود و هیچ چیزی هم بلد نبودم ..... فقط تو فیلم دیده بودم ... اونم خیلی كم‬ ‫لختش كردم ..... تیشرت چسبونش رو كه در اوردم كیرم دچار یه انفجار شد... همچین باد كرده بود كه دردش‬ ‫اشكم رو در آورده بود .... عجب سینه های .... كرستش رو در اوردم .... راست ... ایستاده .... نوك برجسته‬ ... یه حاله خیلی كوچیك قهوه ای .... افتادم به جون سینه هاش .... انقدر خوردم كه دادش در اومد ..... تو‬ همین فاصله كه می خوردم شلوارم رو هم در اورده بودم‬ ‫می خواستم شلوارش رو در بیارم كه كمی مانع شد ... اما هیچی نمی تونست بگه .... وقتی كامل لخت شدیم ،‬ ‫اونم تازه سر حال اومده بود و دیگه داشت لذت می برد .... كیرم رو فرستادم لای پاش و خوابیدم روش ....‬ ‫لب هاموم تو هم بود و كیر من هم وسط پاش و رو كسش بالا پایین می رفت ... انقدر خودش رو خیس كرده‬ بود که كیرم راحت سر می خورد‬ .


‫من علاقه زیادی به سكس خشن داشتم و از همون اولش یه جوری خشن برخورد می كردم .... از روش بلند‬ ‫شدم .... خوابیدم زیر و اون نشسته بود ... بهش گفتم بخور ... گفت نه خوشم نمی یاد ... سرش داد كشیدم یالا‬ ‫بخورش ... فوری شروع كرد به خوردن ... اول مدام عوق می زد ... اما نمی دونم چی شد كه یه هویی‬ ‫خوشش اومد و با وله تمام شروع كرد به خوردن ..... میك می زد ... كل كیرم رو لیس می زد ... تخم هام رو‬ ‫هم می كرد تو دهنش ... پام رو داد بالا و رفت روی كونم ..... لای پام و حتی روی سوراخ كونم رو می‬ ‫خورد ... دوباره سرش رو اورد بالا و كیرم رو كرد تو دهنش .... من واقعا تو خماری بودم .....بعد از ۱۵ ‫دقیقه ای بلندش كردم ..... به پشت خوابوندمش و خودم خوابیدم روش .... كیرم لای پاش بود و سینه هاش رو ‫محكم فشار می دادم .... گفتم می خوام بكنم تو كونت ... گفت بكن .... اما خبر نداشت درد داره ... از روش‬ ‫بلند شدم .... اول با انگشتم با سوراخش ور رفتم ... واقعا تنگ بود .... همین كه سر انگشتم رو كردم تو خودش رو جمع كرد‬ .


ف : درد داره ... نكن ... می سوزه‬ ...

س : هنوز كه نكردم ... انگشتم بود‬ ...

‫ف : اون كیر كلفتت رو بكنی من می میرم .... تو رو خدا سیاوش نكن .... ( راست می گفت ... كیر من نسبت‬ به سنم خیلی كلفت و دراز بود‬ )

‫س : گفتم بخواب ... هیچی نگو ........... . كم كم انگشتم رو كردم توش و سوراخش یه مقدار باز شد ....‬ انگشت دوم رو كه كردم جیغش در اومد ... می خواست بلند بشه كه من نذاشتم‬ . ‫بعد از یه ده دقیقه ای انگشتم رو در اوردم .... كونش تمیز بود ..... كیرم رو حسابی خیس كردم و سرش رو‬ آروم فشار دادم‬ . ‫دادش رفته بود بالا ... من محكم چسبیده بودمش .... كم كم كیرم رو فشار دادم ... خیلی تنگ بود به كیرم فشار‬ ‫می یومد ... داش جیغ می زد ... با دستم جلوی دهنش رو گرفتم ... و محكم فشار دادم .... نمی تونست بلند بشه‬ . ‫هیكل من درشت بود .... دستم رو گاز گرفت ... مجبور شدم دستم رو بردارم ... فریاد می كشید .... سرش رو‬ ‫محكم روی بالشت فشار دادم تا صداش در نیاد ..... بد جوری تلبه می زدم .... یه مقدار كه گذشت آروم شد ....‬ ‫سرش رو كه برداشتم دیدم از گریه تمام بالشت خیسه ... هنوز داشت گریه می كرد .... دلم سوخت .... ولی‬ ‫دیگه عادت كرده بود .... شروع كردم قربون صدقش رفتن ... همین طور كه تلبه می زدم نازش می كردم ....‬ ‫اونم چیزی نمی گفت ... احساس كردم داره كم كم ابم می یاد ... به شدت شروع كردم به تلبه زدن .... اون‬ ‫داشت دوباره داد می كشید و این منو بیشتر حشری می كرد .... انچنان می كوبیدم بهش كه صدای تخت هم در‬ ‫اومده بود .... خودش رو جمع كرد ... ابم رو تا اخرین قطره تو كونش خالی كردم ..... یه چند دقیقه ای روش‬ بودم .... حال نداشتم بلند بشم ... اونم داشت گریه می كرد‬ خودم رو غلت دادم كنارش و شروع به نوازشش كردم‬ .

س: خیلی دوست دارم فرانوش ... معذرت می خوام .... دست خودم نبود .... هیچی نمی فهمیدم‬ ...

ولی اون داشت فقط گریه می كرد‬ .

‫خلاصه به هر صورتی بود ماجرا تموم شد .... اخرش كه می خواستم برم دوباره اومد تو بغلم ... درست نمی‬ تونست راه بره‬ .

ف: خیلی عاشقتم سیاوش .... من دیوونه تو هستم .... دوستت دارم‬ .

س : منم دوست دارم فرانوش‬ .

‫از در اومدم بیرون ... عصر بود ... هوا هنوز تاریك نشده بود .... تو حال و هوای خودم بودم ... نمی دونستم‬ كاری كه كردم درست بود یا نه ؟‬

من با این همه مثبت بودنم ... چرا باید این كار ور می كردم ... مثلا بچه مثبت كلاس بودم ... بچه مثبت‬ مدرسه بودم .... اخه چرا من‬ ؟ باید چیكار می كردم ... حالا چطوری قضیه رو درست می كردم‬ ...

Yes.?
     

#10 | Posted: 4 Jul 2010 14:15
کامی تیزه و طیبه

سلام‬ ، ‫این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدود ۱۶ سال پیش .‬

‫ماجرا از اونجا شروع شد که ساعت ۴ عقد کنانم بود با همین مریم خانم خودمون که فداش بشم . بعداز مراسم‬

‫معمول و خطبه و پذیرایی و عکس با فامیل ها و دوستها و کلی کسشعر دیگه بلند شدیم از اتاق عقد بریم بیرون‬

‫پیش مهمونها . وقتی که خانمم بلند شد یه خانمی سریع نشست جاش به مریم گفتم چی شد گفت این طیبه است‬

‫از فامیل های زن عموم / توی اینجا رسمه هر کی جای عروش بشینه بختش سریع باز میشه . نگاش کردم دیدم‬

‫چشمتون روز بد نبینه یه دختر حدود ۲۶ سال چاق ولی قد متوسط سبزه رو که صورتش پر لک بود موهای‬

‫بلند دماغ گنده با سینه های بزرگ که تو چشم میومد و حسابی افساید بود. به مریم گفتم حالا کی میخواد اینو‬

‫بگیره؟ گفت گناه داره دختر خوبیه .‬


‫اومدیم پهلوی مهمونا و رقص و بزن بکوب و ... ‫سرتون رو درد نیارم حدود ساعت ۱.۵ بود

که مهمونا کم کم خداحافظی میکردند و میرفتند . بهتون گفته بودم‬ ‫که ما فقط عقد کرده بودیم

چون خانمم دانشگاه میرفت و باید درسش تموم میشد و بعد ازدواج میکردیم شرط‬ ‫ازدواجش بود .‬

‫مریم اومد پهلوی گوشم گفت مهمونا دارن میرن منم خستم نمیخوای بری؟ گفتم چی؟ گفت مگه نمیبینی عمه‬

‫بزرگه امشب میخواد اینجا بخوابه تازه فامیل های بزرگ هم اینجان نمیشه باید بری خونه (من خونه جدا داشتم‬

‫و از پدر و مادرم جدا بودم) گفتم شوخی میکنی؟ گفت مردیکه کله خر مگه رو حرف عمه خانم میشه حرف‬

‫زد . گفتم عمه تو گاییدم . گفت چی گفتی اگه میتونی بلندتر بگو تا فامیلها بریزن سرت بکننت . من با خانمم ۱‬

‫سال دوست بودم و با هم شوخی داشتیم .‬


‫چاره ای نبود دستور صادر شده بود . با اکراه فراوان با بقیه خداحافظی کردم و خانمم هم توی این فاصله یکم‬

‫کیک توی ظرف گذاشته بود و بوسم کرد گفت کیک برای مامانت ایناس بهشون برسون گفتم باشه فردا امشب‬

‫که حوصله ندارم . خداحافظی کردمو و بوسیدمش و رفتم ماشینو روشن کردمو بسوی خونه روونه شدم.‬

‫حسابی حالم گرفته بود کوچه رو که رد کردم یه تاکسی تلفنی سر کوچه خانم اینا بود که دیدم طیبه خانم اونجا‬

‫ایستاده جلوی پاش ترمز کردم گفتم برسونمتون گفت آژانس ها همه رفتند سرویس منتظر میمونم وقتی که از‬

‫سرویس اومدن با اون میرم . منکه فامیل بازیم گل کرده بود گفتم نمیشه میرسونمتون.‬

‫اومد سوار بشه مونده بود باید جلو بشینه یا عقب .گفتم چرا سوار نمیشی گفت باشه سوار میشم .‬


‫بهش گفتم شما که سر جای عروس خانم نشستین خوب جای عروس خانم جلویه .اونم با خجالت در جلو رو‬

‫باز کرد و نشست . یه تور سفید که میندازن رو سر عروس و از ارایشگاه عروس رو میارن رو صندلی جلو‬

‫بود گفت اینو کجا بگذارم . منم به شوخی گفتم رو سرتون اونم تور رو گذاشت رو سرش حالادیگه قیافه اش‬

معلوم نبود فقط سینه هاش رو میشد دید و لباس الحق قشنگی هم که پوشیده بود . آخه وضع مالیشون بد نبود.‬

‫منکه ازاینکه محترمانه بیرونم کرده بودند کفری بودم بهش گفتم میشه امشب تو عروس من بشی گفت چی‬ ؟

گفتم لئوناردوداوینچی! بعد خندیدم و گفتم میشه امشب تو عروسم بشی گفت آخه شما... گفتم شما نداره

‫فقط هر چی گفتم گوش کن اونم آروم گفت باشه .‬

‫ماشین گلکاری بود یه چند تا بوق هم زدم و گفتم عروس خانم داره میاد همه برن کنار اونم خیلی خوشش اومده‬

‫بود و همش میخندید .‬ ‫وقتی که میخندید دندوناش رو نگاه کردم دیدم مث صدف میمونه یکدست و تمیز .‬

‫دیگه به خونه رسیده بودیم از ماشین اومدم و در خونه رو باز کردم (خونه من ویلایی بود) ماشین رو بردم‬

‫داخل بعد رفتم در رو براش باز کردمو کلید خونه رو داده بهش گفت واسه چی؟ گفتم قرار شد سوال نکنی‬ !

‫یکدفعه خم شدمو طیبه رو بغل کردمو با اینکه چاق بود ولی منم جوون بودم رسیدیم پشت در خونه که در رو‬

‫با کلید باز کرد وهمینطوری که بغلم بود بردمش توی اتاق خواب و انداختمش رو تخت کمرم حسابی درد‬

‫گرفته بود رفتم کیک رو از تو ماشین در اوردم و توی یخچال گذاشتم و در خونه رو قفل کردم و رفتم سراغش‬

همونجوری که رو تخت انداخته بودم خوابیده بود و تکون نخورده بود چراغ رو خاموش کردمو پرده ها رو‬

‫کشیدم و رفتم سراغش اول کفشش رو در اوردم بعد آروم آروم تور رو پس زدم لبهای قشنگی داشت دیگه اتاق‬

‫تاریک تاریک بود و هیچ چی رو نمیدیدم آروم یه لب گرفتم اونم که ناشی بود همه لبمو تف مالی کرد کم کم‬

‫بهش گفتم اینجوریه و بهش یاد دادم حدود ۵ دقیقه ای از همدیگه لب گرفتیم توی این مدت هم دستم بیکار نبود‬

‫و دگمه های پیرهنش رو باز کرده بودم دیگه حسابی از همدیگه که لب گرفتیم لباساشو دراوردمو فقط با شرت‬

‫و کرست مونده بود منم فقط شورت پام بود.


‫آروم دستمو بردم پشتش و بند کرستش رو باز کردم سینه هاش قلپی زد بیرون . دیگه دست خودم نبود سینه‬

‫هاشو شروع کردم به مک زدن دستم هم بردم طرف شرتش که مانع شد گفتم چرا گفت آخه موهاشو نزدم منکه‬

‫این حرفو شنیدم راغبتر شدم آخه هر چی ادم کس میبینه همه از قبل خودشون رو آماده میکنن و اون موها که‬

‫زیبایی کس رو دوچندان میکنه میزنن گفتم اشکال نداره بعد دستم رو بردم تو شرتش و همزمان که سینه هاش‬

‫رو میخوردم با کسش بازی میکردم . اونم دستش توی شلوارم بود و با کیرم بازی میکرد .‬

‫پس از یه مدتی که دیگه اب از کسش راه افتاده بود بهش گفتم اگه میخوای حال کنی از عقب بزارمت ولی اگه‬

میخوای عروش بشی باید از جلو بکنمت.


‫اونم با خجالت که تو لحن صداش بود و با شهوت قاطی شده بود گفت مگه قرار نبود من عروست بشم .‬

‫دیگه ‪ ok‬رو داده بود رفتم سراغ کسش و شروع کردم به لیس زدن کسش دیگه داشت دیوونه میشد بگذریم که‬

‫همش سرمو داخل کسش فشار میداد و هرچی مو بود تو دهنمون کرد ولی خیلی حال داد چون میدونستم که‬

‫نمیتونه ساک بزنه بدتر ممکنه گاز بگیره و زخمیش کنه لای پاش رو باز کردمو آروم کیرمو داخل کسش‬

‫کردم. یه جیغی کشید رفتم در بیارم گفت نه تورو خدا نه .‬

‫آروم آروم بقیه شو هم داخل کسش کر دمو شروع کردم به تلمبه زدن که پس از مدتی جیغش که تمام خونه رو‬

‫گرفته بود آروم شد و فهمیدم ارگاسم شده . بعد گفت تو هنوز نشدی گفتم از صدقه سری شما نه گفت بگذار تو‬

‫کونم منم معطل نکردم ولی چون میدونستم کیرم بزرگه و طیبه طاقت نداره با یکم در مالی دم کونش دیگه ابم‬

‫نزدیک بود بیاد گفتم چکار کنم گفت بریز رو صورتم آخه میگن مقویه و چین و چروک صورتو خوب میکنه‬ !

‫منم ریختم رو صورتش ولی توی دهنش نریختم .‬

‫بعد بیحال افتادم طیبه رفت سر و صورتشو شست و اومد بغلم خوابید و شروع کرد به بوسیدن من ازم تشکر‬

‫کرد و هی منو میبوسید یکدفعه دیدم بوسیدنش قطع شد و صدای گریشو شنیدم بلند شدم گفتم چرا گریه میکنی‬ ؟

‫دیگه گریش قطع نمیشد گفت نمیدونم فقط میدونم خیلی دوست دارم .‬

‫توی اتاقمون بادبادک بود و یکیش که سبز بود بادش در رفته بود گرفتمش بادشو خالی کردم و اون حلقه دور‬

بادکنک رو کندم و توی دست طیبه کردم . بهش گفتم بابت همه چی ممنون .‬ ‫اونم در حالی که داشت حلقه شو

کامل تو دستش میکرد گفت منم ممنون .‬ ‫دیگه هیچی نفهمیدم و خوابیدم صبح دیدم یکی داره به سرم دست

میکشه میگه اقای خونه نمیخواد صبحانه‬ ‫بخوره یکدفعه بیدار شدم دیدم ساعت ۱۰.۵ شده گفتم چرا میام .

رفتم سریع یه دوش گرفتم و اومدم اشپزخونه‬ ‫دیدم صبحانه حاضره کیک هم هست گفت اینم کیک عروسی .‬

‫صبحانه رو که خوردیم حاضر شدم که ببرم برسونمش گفت خودش میره ممکنه همسایه ها ببینن برات بد بشه‬

‫دیگه قیافش برام مطرح نبود اون معصوم بودنش رو دوست داشتم .‬ ‫موقعی که داشت میرفت آدرس خواهرم

رو که فوق تخصص زیبایی و متخصص زنان بود بهش دادم گفتم من‬ ‫سفارشتو میکنم اونم منو بوسید و رفت.

منم رفتم خونه خانمم ناهار دعوت بودم.


‫سه سال بعد که اومده بودم شهرستان خبر خونواده رو بگیرم دیدم یکی از پشت منو صدا میکنه طیبه بود اصلا‬

‫باورو نمیشد . دماغش رو عمل کرده بود ۲۵ کیلو هم لاغر شده بود سینه هاش رو هم زیبایی عمل کرده بود و‬

‫کوچک کرده بود لک های صورتش روهم با دکتری که خواهرم سفارششو کرده بود لیزیک کرده بود. موهاش‬

‫هم های لایت کرده بود یه مانتو شلوار با شال خوشگل هم سرش بود گفتم چکار میکنی؟ گفت دارم امریکا. با‬

‫یه استاد دانشگاه ازدواج کرده بود وهفته دیگه پرواز داشت .‬ ازش خداحافظی کردمو ارزوی خوشبختی .‬

‫بعدها که خونه زن عموی خانمم داشتیم البوم رو ورق میزدیم مریم به زن عموم گفت این کیه گفت این طیبه‬

‫است اینم شوهرش داود که استاد دانشگاه است اینم کامبیز پسرشونه .‬

‫خانمم رو کرد به مامانش گفت طیبه چی شد که این کادوی گرون رو برای ما آورد؟ مادرش گفت نمیدونم‬.

راست میگفت نمیدونست هیشکی نمیدونست فقط من میدونستم وطیبه و خدا .‬

‫البوم رو خواهر زنم نگاه میکرد به زن عموم گفت این حلقه سبز تو انگشت طیبه چیه زن عمو خیلی ها ازش‬

‫سوال میکنن اونم میگه یه رازه مال یه فرشتس که یه شب اومد به خوابم . خوب شد کسی منو ندید اگه کسی

‫متوجه من میشد حتما گریه منو میدید.‬

Yes.?
     
صفحه  صفحه 1 از 40:  1  2  3  4  5  ...  36  37  38  39  40  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.