تو بی نهایت شب وقتی نگات می خندیدچشمای خیره ی من اندوه تو نمی دیدچرا غریبه بودم با غربت نگاهتتصویرمو ندیدم تو چشم بی گناهتکاشکی برای قلبت یه آسمون می ساختمروح بزرگ تو رو چرا نمی شناختمآیینه گریه می کرد وقتی تو رو شکستمستاره پشت در بود وقتی درارو بستم...تو بودی و سکوت و غروب سرد پاییزباغچه رو زیرورو کرد برگهای زرد پاییزحالا منِ غریبه دنبال تو می گردمبا قلبِ آسمونیت کمک کن تا برگردم ...
فقط و فقط و فقط ضحاکعلی شاه و دزدان خونخوارش میتوانند و بس و بس و بس...انتقامت را از ضحاکعلی شاه و سگان دزد و خونخوارش میگیریم...انتقام...انتقام...انتقام...
مجروح هایی که امشب دارن میارند اینقدر لت و پارن که انگار از جنگ برگشتن.سرپایی دوا درمونشون میکنیم و از در پارکینگ میفرستیمشون برن.امشب مجبور شدم برای پرت کردن حواس سگای سید علی و خریدن وقت برم باشون لاس بزنم .اگر لازم بشه باشون بخوابم تا بچه ها دستشون نیفتن درنگ نمیکنم...
Streetwalker: مجروح هایی که امشب دارن میارند اینقدر لت و پارن که انگار از جنگ برگشتن.سرپایی دوا درمونشون میکنیم و از در پارکینگ میفرستیمشون برن.امشب مجبور شدم برای پرت کردن حواس سگای سید علی و خریدن وقت برم باشون لاس بزنم .اگر لازم بشه باشون بخوابم تا بچه ها دستشون نیفتن درنگ نمیکنم... .... درود به شجاعتتدرود به وجدانتدرود به شرافتت اشکم دراومد