انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »
داستان سکسی ایرانی

مهسا و مونا

 زن
#1   Posted: 23 May 2011 18:56


 1 Star

ارسالها: 905

داستان سکسی مهسا و مونا



– قسمت اول

چند سال پیش، بعد از بدنیا آمدن مونا ، همسرم بدلیل بیماری و سرطان فوت کرد ، و من در طول این سالها مهسا (دختر بزرگم ) و مونا رو با زحمت زیادی بزرگ کردم .

ما تو این سالها خیلی به هم وابسته شدیم تا جایی که تنها تفریحمون یا بهتر بگم بیشترین تفریحمون با هم بودنمون و در کنار هم بودنمونه .

من و همسرم قبل از اینکه فوت کنه همیشه عاشقانه با هم زندگی کرده بودیم و تو مدت زندگیمون همیشه و همه وقت با هم سکس داغی داشتیم و این ما رو عادت داده بود که تو خونه خیلی راحت بگردیم یعنی بیشتر مواقع با لباسهای کم و باز می گشتیم و نتیجه عشقمون هم این دو دختر بود.

مهسا که 16 سالش داره تموم میشه و مونا هم تازه رفته تو 12 . جوری بزرگشون کردم که همیشه تو خونه با هم راحت باشیم . مهسا که بزرگتر از مونا هستش الان هم خیلی بیشتر از سنش می فهمه ، چون از وقتی کوچیک بود بهش یاد داده بودم که از خواهرش نگهداری کنه و سعی کرده بودم همه چیز رو بهش یاد بدم .

تا چند وقت پیش که مونا کوچیکتر بود مهسا اونو حموم می برد . به مهسا یاد داده بودم که همه چی رو با من در میون بزاره و بهش گفته بودم من رو بهترین دوست خودش بدونه .

خوب چون مادرش نبود که موارد بلوغش رو بهش یاد بده ، بنابراین هر طور بود خودم مجبور بودم که این موضوعاتو براش توضیح بدم و بهش بفهمونم بهترین کسی که می تونه با اعتماد کامل باهاش درد و دل بکنه فقط من هستم .

ولی خوب بالاخره اون یک دختر خوشگل و سفید و خوش اندامی هست که می تونه توجه هر پسری رو به خودش جلب کنه حتی خود من هم از دیدنش لذت می بردم و تحریک میشدم و این چیزی بود که فکر منرو مشغول کرده بود ، من که خیلی دوستش داشتم و نمی تونستم قبول کنم هیچ پسری رو با مهسا ببینم ، ولی بالاخره اون هم با هر تفکری که باشه ممکن بود برای خودش دوست پسر پیدا کنه (این طبیعیه) چون این اقتضای طبیعته که همه انسانها جذب جنس مخالف می شن . مهسا هم از این امر مستثنا نبود .

چند وقتی بود که زیاد تو خودش بود ، یا با تلفن حرف می زد ، دیگه زیاد با من و خواهرش حرف نمی زد و برای همین هم سعی کردم که باهاش صحبت کنم .

یک روز که از اطاقش بیرون اومد دیدم صورتش سرخ شده و خیلی هیجان داره گفتم : مهسا ، بابا بیا پیش ما بشین . رفتم و از توی آشپزخونه یک قوطی آبجو و دو تا هم آب میوه آوردم (من تو خونه همیشه مشروب و آبجو داشتم و پیش بچه ها می خوردم ولی تا حالا به اونها نداده ام ) . رو مبل نشسته بودیم و من شروع کردم ازشون در مورد درسها و اتفاقات امروز پرسیدم . مونا یک کم از معلمشون و درس امروز و دوستاش برام تعریف کرد و آبمیوه اش رو خورد و گفت می خواهد بره تو اتاقش درسهاش رو بخونه . این میون حواسم به مهسا بود ، تو تمام این مدت که مونا داشت با هیجان از اتفاقات امروز تو مدرسه برامون صحبت می کرد ، به مونا نگاه می کرد ولی من می دونستم که حتی یک کلمه از صحبتهای مونا را نفهمید ، یعنی حواسش جای دیگه بود و بقولی اصلاً اونجا نبود .

چند بار صداش کردم تا یکهو به خودش اومد و گفت : چیه ، چی شده ؟ مونا کو؟

گفتم : مونا رفت تو اتاقش به درسهاش برسه . بعد رفتم نزدیکتر و کنارش نشستم و به آرومی سرش رو به سمت خودم کشیدم طوری که سرش رو روی سینه ام گرفته بودم ، گفتم : چی شده بابا؟ اگه چیزی شده بگو ؟ اتفاق خاصی افتاده ؟ ؟؟؟ هرچی شده به من بگو...

سرش رو تنم بود و احساس می کردم بدنش خیلی داغه ، گفتم : نکنه حالت خوب نیست ؟ تب داری ؟

مهسا گفت : نه باباجون ، چیزیم نیست . باباجون می خواستم یک چیزی بگم .....

گفتم : بگو بابایی ، هرچی میخواهی بگو.

مهسا گفت : هیچی ..... ولش کن . بعد هم بلند شد و رفت تو اتاقش .

براش نگران بودم و احساس می کردم یک هیجان جدیدی رو داره تجربه می کنه برای همین بیشتر به فکر رفته بودم که بفهمم چه اتفاقی افتاده که مهسا رو اینقدر عوض کرده ، ولی می باید طوری برخورد می کردم که اول از همه اون ناراحت نشه و دوم اینکه بتونم بخوبی مشکلش رو بفهمم و به نحوی براش حل کنم .

فردای اون روز همش به فکر مهسا بودم که چی می خواست بهم بگه ، بنابراین با این فکرها زودتر از سر کار برگشتم و نمی دونم چرا ، ولی سعی کردم یک کم بی سرو صدا داخل خونه بشم .

وارد خونه شدم و دیدم خیلی خونه ساکته و هیچ صدائی نمیاد. مونا همیشه عادت داشت ظهرها که از مدرسه بر می گشت می خوابید . آروم یک سر به اتاق مونا زدم و دیدم خوابیده نزدیکش شدم و پتویی که روش بود رو مرتب کردم و پیشونیش رو بوسیدم و از اتاقش بیرون اومدم و آروم به سمت اتاق مهسا رفتم در اتاق کمی باز بود ، خودم نمیدونم چرا ولی یک احساسی بهم می گفت با احتیاط و آروم داخل اتاق رو نگاه کنم و حس کنجکاویم می گفت ناراحتی مهسا رو می تونم اینجا بفهمم.

به آرومی داخل اتاق رو نگاه کردم مهسا رو تختش نشسته بود و داشت با تلفن حرف می زد ، خیلی آروم صحبت می کرد ، بعد از چند لحظه متوجه شدم که دست دیگش تو شورتشه و داره با خودش بازی می کنه ، خیلی برام تعجب برانگیز بود ولی از یک طرف هم اون حالتش من رو هم تحریک می کرد. از همون لای در تماشاش کردم و دست آخر هم با چند تا آهی که کشید خودش رو ارضاء کرد. بعد هم گوشی روقطع کرد. من هم برای اینکه منرو نبینه تا خجالت بکشه سریع رفتم سمت اتاق خودم و با سرو صدائی که همه متوجه بشن تازه اومدم خونه رفتم تو اتاق تا لباسهام رو عوض کنم .

مهسا سریع از اتاقش خارج شد و مثل روز گذشته صورتش سرخ بود ؛ تازه فهمیده بودم که این سرخی صورتش بخاطر خود ارضائی و کاری بود که کرده . ولی چه کسی از پشت تلفن باهاش صحبت می کرده که اینطوری تونسته بود دخترم رو به وجد بیاره ؟؟؟؟


ادامه دارد.......
 
     
  
 زن
#2   Posted: 23 May 2011 18:58


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت دوم


ولی چه کسی از پشت تلفن باهاش صحبت می کرده که اینطوری تونسته بود دخترم رو به وجد بیاره؟ تقریباً مطمئن بودم که یک دوست پسر برای خودش پیدا کرده و داره جنس مخالف رو تجربه می کنه ولی اینقدر می فهمه که با اون پسر خلوت نکرده ، باید طوری رفتار می کردم که بتونم به مهسا چیزهائی رو در مورد سکس یاد بدم ، اونم طوری که بخوبی اونها رو درک کنه و مواظب خودش باشه .

تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم تا بتونم بیشتر در مورد سکس با مهسا صحبت کنم .

من تو خونه همیشه یک تی شرت و شلوارک می پوشیدم و مهسا هم با تاپ و شلوارک یا مینی ژوپ تو خونه می گشت مونا هم هنوز لباسهای قشنگ گلدار رو میپسندید و بیشتر می پوشید. من اون روز با یک رکابی و کوتاهترین شلوارکم از اتاقم بیرون اومدم (می خواستم با این کار نظر مهسا رو بیشتر به خودم جلب کنم ) ، بچه ها رو صدا کردم و گفتم : بچه ها درسها و کاراتونرو انجام بدین می خواهیم شام بریم بیرون .

مونا از اتاقش پرید بیرون با اون چشمهای خواب آلود پف کرده و گفت : آخ جون بابا بریم پیتزا بخوریم .

گفتم : باشه عزیزم هرجا که شماها گفتید می ریم . بعد رو به مهسا کردم و گفتم : تا شماها درسهاتون رو بخونید من هم یک دوش می گیرم و میام .

مهسا گفت: بابا پس زود بیا بیرون که من هم می خواهم دوش بگیرم .

من که همیشه با بچه هام راحت بودم گفتم : مونا تو حموم نمیری ؟

مونا هم گفت: من هم می خواهم حموم کنم ولی فکر کنم وقت نمیشه .

گفتم : عیب نداره من که اومدم بیرون با خواهرت باهم برید حموم کنید.

مهسا گفت : آخه ….

من گفتم : مهسا جون برای اینکه مونا هم حموم بره مثل قدیم دو تایی برید حموم . …… اصلاً می خواهید مثل اون قدیمها سه تایی با هم بریم حموم .

مهسا کمی خجالت کشید و گفت : آخه بابا جون اون موقع ما بچه بودیم .

من هم گفتم : هنوزم بچه من هستید و هیچ عیبی نداره ، مونا جان تو با بابا می آیی حموم ؟

مونا از جاش پرید و گفت : آره بابا ، میام . و دوید تو اتاقش تا حوله اش رو آماده کنه .

یک نگاه به مهسا انداختم و گفتم : عیب نداره بابایی ، میدونم که خجالت می کشی ، پس اصرار نمی کنم ، من و مونا با هم میریم . بعدش تو برو حموم .

مهسا گفت : باشه بابا .

با خنده گفتم : ولی سه تایی بهتره ها…..هاهاهاها..

بعد رفتم به اتاقم و حوله ام رو برداشتم و وقتی از اتاق خارج شدم دیدم مونا داره میره تو حموم رو به مهسا کردم و گفتم : اگه از مونا خجالت می کشی مونا که اومد بیرون ، بیا تو . منتظر جوابش نشدم و رفتم . مونا لخت شده بود و رفته بود شیر وان رو باز کرده بود وداشت آب وان رو میزون می کرد . من هم لخت شدم و رفتم داخل حموم وان که پرشد من یک سمت وان نشستم و مونا هم روبروم نشست و یک کم آب بازی کردیم (مثل قدیما) و مونا رو شستم و گفتم : دوش بگیر و برو بیرون ، درسهاترو تموم کن .

مونا هم دوش گرفت وقتی داشت حولش رو می پوشید که بره بیرون بهش گفتم : به مهسا بگو بابا گفت اگه میایی زودباش .

مونا رفت بیرون و بعد از یکی دو دقیقه دیدم در حموم باز شد و مهسا داره میاد داخل حموم ، حولش رو آویزون کرد و لباسهاش رو درآورد ، بدن سفید و قشنگش من رو داشت دیوونه می کرد چه برسه به پسرهای دیگه . هنوز شورت و سوتینش رو در نیاورده بود ، مهسا دختر با سلیقه ای بود همیشه لباسهاش قشنگ و مرتب بود الان هم یک ست شورت و کرست دخترونه با عکس گل تنش بود .

گفتم : چیه بابا هنوز خجالت می کشی ؟ عیب نداره بیا تو وان بعد شورت و کرستت رو درآر.

مهسا هم وارد وان شد من تو وان بصورت چهار زانو نشسته بودم ، روی آب وان مقداری کف بود که زیر آب پیدا نبود مهسا تو وان روبروی من نشست و شورت و کرستش رو درآورد و انداخت گوشه حموم .

یک کم آب بطرف صورتش پاشیدم و شروع کردم به خنده بازی و آب پاشیدن به سر و صورت مهسا و گفتم : حالا دیگه از من هم خجالت می کشی ؟؟؟ ها ها ها …… و هی بهش آب می پاشیدم و مهسا هم که دید اینجوریه اونهم خندش گرفته بود و شروع کرد آب پاشیدن به من و کلی آب بازی کردیم و دیگه خنده هاش بلندتر شده بود و خجالتش کمتر ، از آب بازی خسته شدیم و کمی بی حال شدیم .

گفتم : بابایی من خسته هستم . کمک می کنی منو بشوری ؟؟؟؟؟ عوضش من هم کمک می کنم و می شورمت . بعد پاهام رو تو وان دراز کردم . با این کار مهسا مجبور بود کمی بلند بشه و بعد روی پای من بشینه ، همینطور هم شد ، وقتی بلند شد تا رو پام بشینه ، کوسش رو دیدم که هنوز موهاش کم و لطیف و خرمائی رنگ بود و اون لبهای صورتی کوسش از میون اونها نمایان بود . باسنش که تناسب اندام قشنگی به بدنش میده رو روی پاهام گذاشت و نشست .

گفتم : پاهاترو دراز کن .

اندام قشنگش به مادرش رفته بود ، یک لحظه یاد روزهائی افتادم که با همسرم حموم می کردیم ، دیدن اون بدن زیبا تحریکم کرده بود ولی سعی می کردم به خودم مسلط باشم . سینه های تقریباً قشنگ با اندازه 70 داشت و نوک رو به بالاش حکایت از سفت بودن سینه هاش می کرد که کمی تحریک شده بود.

گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون ……..

ادامه دارد………….
 
     
  
 زن
#3   Posted: 23 May 2011 18:59


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت سوم



گفتم : بابایی زود باش ، کمک کن همدیگه رو بشوریم ، باید زود بریم بیرون .

مهسا بلند شد و اومد لبه وان کنار من نشست و شروع کرد با لیف بدنم رو بشوره . منهم خودم رو تو وان ولو کرده بودم و در حالی که سرم رو لبه وان بود چشمام رو بستم تا مهسا بدنم رو لیف بزنه . هنوز رو آبی که تو وان بود کف داشت و مهسا کمر به پائینم رو ندیده بود(بهتره بگم کیرم رو ندیده بود) با دستم به آرومی قامه وان (درپوش خروجی آب) رو کشیدم تا آب وان خالی بشه و بتونه همه بدنم رو بشوره وقتی آب وان پایین رفت ، کیرم پیداشد ، حالت خیلی سفتی نداشت (کاملاً شق نبود) ولی بزرگیش بخوبی معلوم بود، مهسا که در حال شستن پشت و سینه ام بود دوباره لیفش رو صابونی کرد تا بقیه بدنم رو بشوره ، با این کارش داشت تحریکم می کرد و معلوم بود خودش هم داره تحریک میشه ، بخوبی صدای ضربان قلبش رو می شنیدم که تند و تندتر میزنه .

خم شده بود از نوک پام به سمت بالا شروع کردبه شستن و لیف زدن پاهام ، کیرم داشت بزرگ و بزرگتر میشد . بازوش رو گرفتم و گفتم دیگه لیف نمی خواهد ، لیف رو ازش گرفتم و گفتم بقیه اش رو با دستت بشور ، دستهای نرم و ظریفش رو صابونی کرد و شروع کرد به روی رونهام کشیدن کمی خودمرو جابجا کردم تا بتونه پشت رونهام رو هم دست بکشه با اینکار طوری قرار گرفتیم که سینه هاش نزدیک صورتم شد من هم دستهام رو صابونی کردم و شروع کردم بدنش رو شستن (دست کشیدن) می دونستم با این کارم حسابی تحریکش می کنم به آرومی پشت و بعد جلوی تنش و بعد هم با دستهای صابونی و لیزم سینه های قشنگش رو شروع به شستن کردم اون هم هنوز داشت رونهام و بغلهای پام رو دست می کشید ، دیگه حالت نوازش گرفته بودیم و منظور هر دومون از دست کشیدن بیشتر لمس کردن هم بود تا شستن ، درحال شستن سینه هاش گهگداری نوکش رو فشار کوچولو میدادم که دیگه مهسا داشت به نفس نفس می افتاد دستش به سمت کیرم رفته بود و دیگه تو حال خودش نبود و داشت با کیرم بازی می کرد ، صحبتی نمی کردیم و فقط با احساسی که به همدیگه میدادیم داشتیم همدیگه رو نوازش می کردیم . از تو وان به آرومی بلند شدم و در حالی که هنوز دست مهسا به کیرم بود و من هم بازوهاش رو گرفتم و نشوندمش رو لبه وان و شروع کردم با دست کفی و لیزم بدنش رو دست کشیدن .

گفتم: حیف این بدنه که بخوام با لیف آزارش بدم ، باید با دستم بشورمش .

تمام بدنش رو دست کشیدم و پاهاش رو از هم باز کردم و شروع کردم کوسش رو دست کشیدن و شستن ، لبه های کوس کوچولوی دست نخورده اش رو با انگشتهام شستم و بعد دوش رو باز کردم وبا دوش بدنش رو آب کشیدم تا کف صابونها از بدنش پاک بشه من تو وان ایستاده بودم و مهسا رو لبه وان نشسته بود ، خودم رو هم آب کشیدم ، مهسا هنوز چشمهاش از حسی که داشت بسته بود ، لای پای دخترم نشستم و بازبونم شروع به لیس زدن کوس کوچولوش کردم . نفسهای مهسا به شماره افتاده بود و چشمهاش بسته بود ، تمام فکرم این بود که طوری ارضاء بشه که بتونه به من اعتماد کنه و من رو بهترین شخص برای این موضوع بدونه . درحالی که کوسش رو براش لیس میزدم ، با دستهام سینه هاش رو می مالیدم و اونهم چشمهاش رو بسته بود و سرش رو به عقب خم کرده بود و پاهاش رو به دو طرف سرم فشار می داد ، رونهای نرم و ظریفش به صورت و گوشهام فشار می آورد ، اصلاً به فکر این نبودم که خودم ارضاء بشم ، اونقدر براش اینکار رو کردم که با نفسها و صدای آه و اوهی که راه انداخته بود و تکانهائی که به تنش داد و فشاری که با پاهاش به سرم آورد ارضاء شد و حسابی کوسش خیس شد و آبش راه افتاد. به آرومی از لای پاش بلند شدم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم قدش 10 یا 15 سانتی از من کوتاهتر بود بنابر این بجای لبهاش برای اطمینان خاطرش پیشونیش رو بوسیدم و تو بغلم گرفتمش صورتش رو به سینه ام گرفته بود و خودشرو سعی می کرد بیشتر بهم فشار بده .

من هم کمی فشارش دادم و گفتم : خوب بود؟ بهت خوش گذشت؟؟؟؟

مهسا گفت : تا حالا اینقدر خوب نبودم . خیلی عالی بود .

گفتم : حالا فعلاً زود خودترو بشور و بریم بیرون بعداً بیشتر راجع بهش صحبت می کنیم .

با لبخند ی که زد ، شروع کرد تنشش رو آب کشیدن و شستن و بعد هم من خودمرو آب کشیدم و شستم و حوله هامون رو پوشیدیم و رفتیم بیرون .

غروب دسته جمعی رفتیم پارک جمشیدیه و بعدش هم آخر شب رفتیم خیابون شریعتی برای خوردن پیتزا (شام ) کلی این میون با هم گفتیم و خندیدیم . مهسا نسبت به چند روز پیش خیلی خوشحال بود و دائم با مونا شوخی می کرد و تو پارک هم کلی دنبال هم کردن و من هم دنبالشون میدویدم و به نفس نفس افتادم رو همرفته شب خوب و قشنگی رو گذروندیم و بعد از خوردن شام (پیتزا) راه افتادیم سمت خونه و حدود 12.5 شب رسیدیم خونه . مونا که تو ماشین خوابش برده بود رو رو دستم بغل گرفتم و بردم به اتاقش و سر جای خودش خوابوندمش ، مهسا هم رفت اتاقش تا لباسش رو عوض کنه منهم رفتم اتاق خودم تا لباسم رو عوض کنم ، مثل بعدازظهر یک رکابی با یک شلوارک کوتاه پوشیدم و رفتم تو پذیرائی ، مهسا هم یک تاپ صورتی با یک مینی ژوپ پوشیده بود که تا از اتاقش اومد بیرون نگاه منرو به خودش جلب کرد و کمی هم خودشرو آرایش کرده بود و موهای مشکی و صافش رو روشونش انداخته بود و خیلی منرو به هوس انداخته بود ، مهسا رفت تو آشپزخونه تا قهوه درست کنه .

من صداش کردم و گفتم: مهسا جون ، بابایی بیا اینجا بشین باهات حرف دارم .

ادامه دارد…….
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 زن
#4   Posted: 28 May 2011 06:33


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت چهارم


من صداش کردم و گفتم: مهسا جون ، بابایی بیا اینجا بشین باهات حرف دارم .

مهسا از تو آشپزخونه گفت : چشم بابا ، هات شاکلت میخوری یا کاپو چینو؟

گفتم : هرکدوم رو که خودت دوست داری درست کن و بیا.

چند دقیقه بعد مهسا با یک سینی که یک بشقاب میوه و دوتا هم لیوان هات شاکلت توش بود وارد پذیرائی شد و اومد کنارم رو مبل نشست و سینی رو رو میزِجلوی مبل گذاشت .

مهسا گفت : باباجون ، چه کارم داشتی ؟

گفتم : مدتی هست که میخواهم موضوعی رو بهت بگم ولی هیچ جور موقعیتش جور نمی شد و در ضمن روم نمیشد ، ولی امشب میخواهم برات بگم .

مهسا گفت : چیزی شده بابا؟

گفتم : چیزی نشده ولی تو باید یک چیزهایی رو بدونی . من میدونم که تو الان یک دختر بزرگ و عاقلی هستی و از موضوعی که میخواهم حرف بزنم شاید بیشتر از من اطلاع داشته باشی ، ولی من هم وظیفه خودم میدونم که در باره سکس همه چیز رو یادت بدم .

وقتی کلمه سکس رو گفتم صورت مهسا کمی سرخ شد و به اصطلاح کمی خجالت کشید .

یک نگاهی بهش کردم و ادامه دادم : مهسا جون ، میدونم که تو الان در سنی هستی که نیاز به محبت داری البته یک محبت خوب از طرف یک جنس مخالف ، یعنی دوست داری که یک پسر، یا یک مرد بعنوان یک دوست تو رو بغل کنه و نوازشت کنه ، یا حتی بیشتر جلو برین و با هم عشقبازی کنین . من امروز یک گوشه از این دوست داشتنو بهت نشون دادم ، خوب میدونی که خیلی دوستت دارم ، اینقدر که دلم نمیخواهد ندونسته و نفهمیده یک موقع تو بغل کس دیگه ای باشی که فقط ممکنه تو رو بخاطر سکس بخواهد ، پس اگه یک موقعی خواستی با پسری دوست بشی ، خوب باید امتحانش کنی باید ببینی که خودتو دوست داره یا فقط سکست رو میخواهد ، این خیلی مهمه .

بعد از این دیگه میتونی همه چی رو با من در میون بزاری یعنی حتی هر وقت احساس کردی به سکس نیاز داری ، من خودم میتونم به بهترین شکل که اذیت هم نشی این کارو برات بکنم .

مهسا از صحبتهای من کمی شوکه شده بود ولی معلوم بود که با تمام وجودش داره حرفهام رو گوش میکنه ، همینطور هم داره اعتماد و اطمینانش بهم بیشتر میشه .

گفتم: ببین دخترم مثلاً دیروز میخواستی یک چیزی بگی ولی نگفتی !!! اگه موضوعی هست که دوست داری که من هم بدونم ، بگو عزیزم ، من اگه بتونم کمکت هم میکنم .

مهسا گفت: چیز مهمی نیست باباجون . الان که شما باهام حرف زدی خیلی چیزها رو فهمیدم .

گفتم : به هرحال هر وقت خواستی میتونی با من درددل کنی یا حرفات رو به من بزنی ، در ضمن تو بزرگ شدی باید یک چیزهائی رو به مونا هم یاد بدی ، مونا هم داره بزرگ میشه ، میتونی با خودت ببریش حموم و بگذاری بدنت رو لمس کنه تو هم بدنش رو تحریک کن براش از تفاوتهای زن و مرد صحبت کن ، از اینکه زنها نیاز دارند که مردها نوازششون کنند ، از اینکه دوست دارند مردها با بدنشون با سینه هاشون یا حتی با کوسشون بازی کنن .

مهسا که دید دیگه دارم بی پرده و خیلی باز باهاش صحبت می کنم با تعجب بیشتری به من نگاه می کردو به حرفهام گوش میداد ، آخه بعضی اوقات آدم وقتی حرفش رو صریح و مستقیم بگه تأثیر بهتری تو شنونده داره . احساس میکردم حرفهای من داره تأثیر خوبی تو مهسا میذاره .بعد خم شد و بخاطر اینکه تو صورتم نگاه نکنه سرش رو رو پاهام گذاشت و من هم شروع کردم به نوازش موهاش .

بعد گفتم : مهسا جون حتی اگه دوست داشته باشی که از بدن مردها بیشتر بدونی یا دوست داشته باشی که بدن مردها رو بقول معروف کشف کنی ، میتونی از خودم بخواهی که همه چی رو بهت نشون بدم یا حتی بهت یاد بدم ، اینو بدون که هیچوقت به کسی که نمیشناسی اعتماد نکنی ولی میتونی به من اعتماد کامل داشته باشی .

مهسا گفت : من یک ماهی هست که با پسری به نام فرهاد دوست شدم . تو راه مدرسه همیشه میدیدمش ، بعد چند وقت دنبالم تا دم خونه میومد ، یک روزهم بین راه بهم نزدیک شد و خودشرو معرفی کرد و گفت ازم خوشش اومده و میخواهد باهام دوست بشه ، من اون روز بهش جواب ندادم ولی بعد از چند روز که تقریباً هر روز جلومو می گرفت و همینها رو میگفت و میگفت عاشقم شده و دوستم داره باهاش دوست شدم و شرط کردم که فقط دوست باشیم ، بعد تلفنشرو بهم داد ولی من بهش زنگ نزدم ، همین چند روز پیش من تلفن بهش دادم ، حالا هم هر روز بهم زنگ میزنه و باهام کلی حرف میزنه و حرفهای عاشقانه میزنه و الان هم دو روزی هست که میگه میخواهم باهات تنها باشم و تو این دو روز از پشت تلفن راجع به سکس صحبت میکنه .

گفتم : به همین زودی رفته سراغ سکس ، میدونم که خودت دختر عاقلی هستی پس لازم نیست که من بهت بگم چیکار بکنی یا چیکار نکنی ، خودت باید بهترین تصمیم رو بگیری ، ولی هر وقت از من بخواهی ، کمکت میکنم ، در ضمن تو دیگه بزرگ شدی و باید رفتارت هم مثل خانمها باشه ، لباس پوشیدنت هم مثل خانمها باشه . راستی گفتم لباس پوشیدن پاشو با من بیا.

بعد سر مهسا رو بلند کردم خودم هم از جام بلند شدم و دست مهسا و گرفتم و گفتم بیا . بردمش تو اتاق خودم و رفتم سراغ یک کشوی دراور که همیشه درش قفل بودش از اون یکی کشو کلیدش رو در آوردم و قفلش رو باز کردم و رو به مهسا گفتم : این کشوی لباس زیرهای مادرته که هر وقت یادش می افتم اونها رو در میارم و میبوسم و بو میکنم .

چشمهام پر از اشک شده بود و یاد همسرم افتاده بودم رو لبه تخت نشستم و گفتم : از این به بعد میتونی اینها رو بپوشی ، فقط تو لیاقت پوشیدنشون رو داری دیگه نمیخواهم که شورت و کرست بچه گونه بپوشی ، از همین الان یک ستش رو انتخاب کن و بپوش ببینم تو تنت چطوری هست .

گریه ام بند اومده بود و با هیجان داشتم مهسا رو تماشا میکردم که داشت جلو من لخت می شد ، بدن سفیدش خیلی تحریکم می کرد همونطور که من نگاهش میکردم شورت و کرستش رو در آورد و یک ست شورت و کرست توری صورتی رنگ رو که دستش بود آورد جلو و گفت: بابا دوست دارم خودت اینها رو تنم کنی .

من که رو لبه تخت نشسته بودم ، شورت توری صورتی رو بو کردم و بعد پای مهسا کردم .

ادامه دارد ……
 
     
  
 زن
#5   Posted: 28 May 2011 13:17


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت پنجم






من که رو لبه تخت نشسته بودم ، شورت توری صورتی رو بو کردم و بعد پای مهسا کردم .

مهسا گفت : بهم میاد؟؟؟؟ قشنگه ؟؟؟

گفتم : خیلی قشنگه … اندازت هم هست .

مهسا کرست رو گرفت طرفم و گفت : این رو هم خودت بپوشون ، باباجون.

بعد خودشرو خم کرد که من از جام بلند نشم ، سوتین رو رو سینه های قشنگش گذاشتم و ازش خواستم دو طرفش رو نگه داره و بچرخه تا از پشت سگکش رو ببندم ، وقتی برگشت در حالی که داشتم سگکش رو میبستم به آرومی روی پاهای من نشست درحالی که پشتش به من بود.

مهسا گفت : خیلی دوستت دارم باباجون ، میخواهم امشب اینجا تو بغلت بخوابم ، میخواهم منو تو بغلت فشار بدی .

به آرومی باسنش رو روی کیرم میکشید و داشت منو تحریک میکرد ، کیرم داشت از تو شلوارک قد می کشید و هی سفت تر میشد ، کیرم حسابی سفت شده بود ولی مهسا ول کن نبود. همینطور که روی رونهای پای من نشسته بود من دستم رو دور کمرش حلقه کردم و ثابت نگهش داشتم و شروع به بوسیدن و لیسیدن از پشت گوشش و لاله گوشش و گردن بلوریش کردم و به آرومی حلقه دستهام رو شل کردم که بهش فشار نیاد و یک دستم رو بطرف سینه اش و یک دستم رو بطرف کوسش بردم ، مهسا حسابی تحریک شده بود و داشت به آرومی خودشرو به کیرم میمالید همینطور که خودش بدنش رو جلو و عقب می برد و دست من از روی شورت توری صورتی که خودم تنش کرده بودم به کوسش مالیده می شد و دیگه صدای آه و اوووووهش بلند شده بود ، مهسا داشت با تمام وجودش از این کار لذت می برد و من رو حسابی تحریک کرده بود . دلم نمیخواست کاری کنم که آزرده بشه برای همین به آرومی دوباره دستهام رو به دور کرش رسوندم و درحالی که داشتم پشت گردنش رو می بوسیدم و می لیسیدم خودم رو به سمت عقب ول کردم تا از پشت رو تخت بخوابم و همینطور هم مهسا رو به همون شکل که پشتش به من بود رو خودم بخوابونم و به آرومی با غلتیدن به پهلو بشه و من هم به پهلو بشم با اینکارم بدنهامون کمی از هم جدا شد و من هم که دستم از دور کمرش جدا شده بود و مهسا تونست بچرخه و رو به من بخوابه ، بازم از پیشونیش شروع به بوسیدن کردم و به روی گونه هاش رسیدم و بعد از بوسیدن نوک دماغش ، لبهام رو به لبهاش چسبوندم و با بوسه های ریز شروع کردم و یواش یواش این بوسه های کوچیک تبدیل به مکیدن شد داشتم با تمام وجودم لبهای دختر خوشگلم رو میبوسیدم و می مکیدم و با حرکات لب و زبونم نوع بوسه فرانسوی رو بهش یاد می دادم ، بعد از چند دقیقه که لبهامون به هم قفل شده بود دوباره با چند بوسه ریز لبام رو از لبهاش جدا کردم و به سمت گردن و سینه اش رفتم یک دستم که پشت کمرش بود رو به سمت باسنش و کپلهای قشنگش بردم و از پشت وارد شورتش کردم (همون شورت صورتی قشنگی که پاش بود) و مهسا هم که یکی از پاهای منرو لای رونهای قشنگش گرفته بود و داشت کوسش رو از به رونم میمالید ، کیر من هم که حسابی بزرگ شده بود به زیر شکمش مالیده می شد .

مهسا همینطور آه وناله می کرد و چشماش رو بسته بود و فقط منتظر بود که من چه کار می کنم ، خوب باید بگم که من هم دیگه حسابی تحریک شده بودم ( درسته که ماهی چندین بار با خانومهائی که دوست بودم سکس داشته ام ولی هیچوقت با اینهمه احساس و لذت نبوده) دستم رو پشتش بردم و سگک سوتینی که خودم به سینه اش بسته بودم رو باز کردم و با کمک خودش که بدنش رو کمی جابجا کرد سوتین رو از سینه هاش جدا کردم و به یک گوشهء اتاق پرت کردم ، سینه های زیبا با نوک رو به بالاش رو به آرومی میبوسیدم و دور قسمت قهوه ای کمرنگش رو با زبونم لیس میزدم بطوری که اونقدر لذت ببره که نفسهاش به شماره بیفته ، حال دیگه کوسش رو با فشار بیشتری به رونهای پام می مالید ، از این کارش کیرم حسابی بزرگ شده بود که کم مونده بود شورت و شلوارکم رو پاره کنه . ولی همینطور داشتم اون سینه های قشنک رو میبوسیدم و می لیسیدم و نوک سینه هاش رو گهگاهی گازهای ریز می گرفتم و بعدش می مکیدم ، مهسا حسابی از این کارم لذت می بردو صدای آآآآآآآآآه و اووووووووهش تمام اتاق رو پر کرده بود ، پام رو از لای پاهاش آزاد کردم تا بتونم از سینه اش رو به پایینتر برم همینطور که از سینه هاش جدا شده بودم و به سمت نافش می رفتم با زبونم بدن سفید و بلوریش رو می لیسیدم و بعد دور نافش رو رو کمی براش لیسیدم و بوسیدم و بازهم رفتم پایینتر ، داشتم به کوسش و شورت توری صورتی که پاش کرده بودم می رسیدم که با دستش سرم رو نگه داشت .

مهسا گفت : باباجون ، شما هم لباسهاترو دربیار دیگه ..!!!

گفتم : چشم عزیزم .

بعد تو یک چشم به هم زدن شلوارک و شورتم رو با هم در آوردم و رکابی تنم رو هم مهسا از تنم در آورد و شورتش رو هم در آورد.

مهسا گفت : بابا من هم میخواهم …………..

منظورش رو خوب فهمیده بودم که اون هم میخواست با کیرم بازی کنه و بخوردش برای همین گفتم : پس باید من رو تخت بخوابم و تو بیایی و برعکس روی من بخوابی تا هر دومون بتونیم …….( یعنی حالت 69 بگیریم تا کیر من جلو دهن مهسا باشه و کوسش جلو صورت من باشه )

من روی تخت دراز کشیدم و مهسا هم همونطور که گفته بودم اومد و پاهاش رو دوطرف سر من گذاشت و کوسش رو با دهنم میزون کرد و خودش رفت سراغ کیرم .

مهسا گفت : بابا، همیشه دوست داشتم که برای یک بار هم که شده باهات عشقبازی کنم ، ولی روم نمیشده که بهت بگم ، ولی امروز که خودت بهم گفتی خیلی خوشحال شدم که میتونم از این به بعد هر وقت خواستم بهت بگم .

گفتم : دیگه هر وقت که بخواهی می تونی از بدن من لذت ببری ، چون دلم نمیخواهد که این چیزها رو از مرد دیگه ای بخواهی ، البته منم خیلی وقته که دوست داشته ام که با تو و خواهرت مونا بیشتر راحت باشم و بتونم سکس رو به هر دوتون یاد بدم تا تجربه خوبی از سکس داشته باشید .

بعد از گفتن اینها و قربون صدقه رفتن همدیگه و نوازش کوسش چون موهای نرم و لطیفی داشت خیلی حال می داد که اول با دستم حسابی نوازشش کنم ، منهم که همیشه موهای کیرم رو میزدم و همونطور که هر روز صورتم رو اصلاح می کردم اونجا رو هم اصلاح می کردم ، مهسا با بوسیدن و لیسیدن دور کیرم شروع کرد و با آرومی رو نوک خیس شده کیرم زبون میزد و با کیرم حرف میزد و می گفت دیگه از دستت نمیدم ، از این به بعد مال منی ، نمیذارم تنها باشی ، چقد خوشمزه ای و از این جور حرفها می زد. من هم بعد از نوازش موهای کوسش با انگشتهام به آرومی لای لبهای صورتی و کوچولو کوسش رو باز کردم و به آرومی زبونم رو به لبه داخلی لبهای کوسش کشیدم و و از پایین زبونم رو به سمت چوچول کوچولوش می بردم و برمیگردوندم اونهم دیگه داشت سعی می کرد برام ساک بزنه و کیرکلفت و بزرگم رو تو دهن کوچولوش جا کنه ولی نمیتونست یعنی تمام کیرم تو دهنش جا نمیشد و با این کارش کیرم که داشت از بزرگی منفجر میشد رو تو دهنش می کرد و دورش رو لیس میزد و کمی هم تخمهام رو زبون می زد و من هم که اینطرف داشتم زبونم رو لوله می کردم و تو کوسش می کردم و اون تو رو براش لیس میزدم و با دستم با باسنش بازی می کردم و سعی میکردم انگشتم رو تو سوراخ کونش که اون هم صورتی رنگ بود بکنم دیگه حسابی هر دومون به اوج لذت رسیده بودیم و من دیگه میخواست آبم بیاد ، ولی نمیخواستم کاری کنم که حال کردن مهسا نیمه کاره بمونه برای همین سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و براش سریعتر کوسش رو بلیسم و بخورم تا جائی که فهمیدم که اونهم دیگه داره به اورگاسم میرسه ، من هم داشتم ارضاء میشدم و همینطور که لیسش میزدم مهسا یه جیغ بلندی کشید و با سرو صدای زیاد ی که کرد ارضاء شد و حسابی آب کوسش رو تو دهنم خالی کرد من هم تو همین موقع آبم با فشار زیادی به صورت و موها و گردن مهسا پاشید و مهسا با دست و دهنش اونو مالید و لیسید و خیلی حال داد با اینکه تو ساک زدن هنوز ناوارد بود و باید ساک زدن رو بهش یاد میدادم ولی اونقدر با احساس اینکارو انجام داد که با لذت زیادی که داشتم با تکان هایی که به کمرم دادم کاملاً ارضاء شدم و صورت و دهن مهسا رو پر از آب کیر کردم .

هر دومون بیحال شده بودیم و مهسا حتی نا نداشت از روم بلند بشه . هنوز داشتم با رونها و باسنش بازی می کردم و پشت کمرش رو دست میکشیدم ، چون میدونستم از ظهر تا حالا سه بار ارضاء شده و ممکنه نیروی بدنش تحلیل رفته باشه .

با خنده بهش گفتم : بابائی ، چقدر حشری هستی ، این همه آب رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟

ادامه دارد…………….
 
     
  
 زن
#6   Posted: 28 May 2011 13:18


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا - قسمت ششم


با خنده بهش گفتم : بابائی ، چقدر حشری هستی ، این همه آب رو از کجا آوردی ؟؟؟؟؟؟؟؟

مهسا هم با عشوه و ناز گفت : خوب دختر خودتم دیگه!!!!!!!!!!!!!

با این حرفش میخواست بهم بگه که من هم مرد خیلی حشری هستم و عاشق سکس .

مهسا گفت : باباجون ، از امشب میخواهم جای مامان پیشت بخوابم .

گفتم : هر جور دوست داری عزیزم . راستی باید از این بعد مسائل سکسی رو به مونا یاد بدی ، اونهم دیگه داره بزرگ میشه و میخواهم مثل خودت با اطمینان به من هرچه از سکس نمیدونه بهش یاد بدم ، همینجور که به تو یاد میدم .

حتی اگه آماده باشه و ببینم میخواهد ، باهاش سکس کنم ، همینجوری که با تو سکس میکنم .

میخواهم لذت سکس رو خودم بهتون بچشونم ، چون هیچکس مثل من شماها رو نمیتونه دوست داشته باشه و نمیتونه اونچیزی که شما دوست دارید انجام بده . از این به بعد باید تو خونه با هم راحت تر باشیم ، باید مونا رو هم با شوخی و خنده برای سکس آماده کنی ، براش در مورد سکس صحبت کن و بهش عکسهای سکسی و فیلم نشون بده ، فیلمها رو من خودم برات تهیه میکنم که نباید هنوز فیلم سکس کامل باشه بلکه بیشتر عشقبازی باشه . من دوستون دارم و میخواهم شماها با عشق و لذت بزرگ بشین و این لذت طوری باشه که هیچوقت اذیت نشین .

همینطور که اینها رو میگفتم مهسا با سر صحبتهای منرو تأیید می کرد .

گفتم: دیگه بخوابیم ؟؟؟؟

مهسا گفت : هرچی شما بگی بابا ، ولی من ……

بقیه اش رو نگفت ولی من خوب میشناختمش ، مهسا دختری بود که وقتی یک چیز تازه بدست می آورد ، میخواست همون موقع همه چیز رو ازش بفهمه .

من همونطور لخت که به پشت خوابیده بودم ، مهسا هم کنار من دراز کشید و بدن لختش رو به بدن من چسبوند طوری که صورتش به روی کتف و شونه من بود و سینه هاش به دست من چسبیده بود یکی از پاهاش رو هم روی شکمم و کمرم بشکلی گذاشته بود که کوسش به بغل پای من بچسبه و ساق پاییش که روی کمرم بود داشت به کیرم مالیده میشد .

گفتم : راستی مهسا جون باید موهای کوست رو بزنی و همیشه کوست رو تمیز و بدون مو نگهداری .

اینجوری خودت هم همیشه سرحال هستی .

مهسا گفت : یعنی چی ؟ چه ربطی داره ؟

گفتم : تمام اندام آدم با حواسش ربط داره . من اینرو تجربه کردم که هر وقت تمیز و پاک باشی و حتی آماده سکس باشی میتونی سرحال و خوشحال باشی و از همین فکرش هم لذت ببری . پس همه چیز در انسان به نحوی با سکس ارتباط داره حتی خوشحالی و سرحال بودن آدم .

بعد من چشمهام رو بستم و به مهسا شب بخیر گفتم و مهسا هم روی لبهام رو بوسید و گفت : خیلی دوستت دارم باباجونم ، شبت بخیر……

دست مهسا آروم به سمت کیرم رفت و کیر من که در حال بی حالی بود رو بدستش گرفت و چشمهاش رو بست و خوابید ( درست مثل بچه هائی که یک اسباب بازی جدید بهشون میدی و شب اونو بغل می گیرند و میخوابند…همونطوری).


صبح که بیدار شدم همونطور دست مهسا به کیر من بود و خواب بود به آرومی از کنارش بلند شدم و پتوی رو تن مهسا رو مرتب کردم و پیشونیش رو آروم بوسیدم و حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم . از حموم که بیرون اومدم رفتم مونا رو با آرومی نوازش کردم تا بیدار بشه ، باید میرفت مدرسه از اتاق مونا بیرون اومدم چون میدونستم خودش دیگه از جاش بلند میشه و آماده رفتن میشه . به اتاق خودم رفتم و شروع کردم به نوازش مهسا تا از خواب بیدار بشه اونهم باید مدرسه میرفت ، البته روز پنج شنبه بود و به اصطلاح نیمه روز بود من هم میتونستم دیرتر اداره برم ، همینطور که مهسا رو نوازش میکردم دیدم مونا داره میاد داخل اتاق .

مونا با تعجب گفت : مهسا اینجا خوابیده ؟

گفتم : آره باباجون ، دیشب خوابش نمیبرد گفت بیام اینجا ، من هم گفتم بیا .

مونا چیزی نگفت و رفت سمت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره . البنه هنوز متوجه لخت بودن مهسا نشده بود .

به مهسا گفتم : پاشو دیگه مدرسه ات دیر میشه ها.

مهسا گفت : مونا اومده بود اینجا؟ صداشرو شنیدم ..

گفتم : آره ، مونا بود .

مهسا گفت : فهمید لختم ؟؟

گفتم : فکر نکنم ، پاشو پاشو تنبلی نکن ، یک دوش بگیر باید بری مدرسه . خودم هر دوتون رو میرسونم بعد میرم سر کار .

مهسا گفت : آخ جون ، ما رو میرسونی ؟؟

گفتم : فقط امروز!!!!!

لباسهام رو پوشیدم و رفتم یک صبحونه مختصر آماده کردم و مهسا هم از حموم اومد و با حوله نشسته بود ، کمی لای حولش باز شد و سینه های قشنگش پیدا بود ، مونا همونطور که صبحونه میخورد کمی با تعجب به سینه های مهسا نگاه کرد ولی چیزی نگفت .

به مهسا گفتم زودباش تنبل !!! آماده شو باید بریم ….ببین مونا آماده است .. تو هنوز لخت اینجا نشستی .

با این صحبتهام میخواستم جو خونه رو با شوخی و خنده ، خوشایند نگهدارم و مونا رو هم از نظر ذهنی آماده کرده باشم .

مهسا رفت آماده شد و مونا هم آماده شد و من اول مونا رو رسوندم دم در مدرسه اشون و بعد هم مهسا رو بردم دم مدرسه پیاده کردم و بهشون گفتم خودم ظهر میام دنبالتون .

امروز پنج شنبه بود و شنبه هم به یک مناسبتی تعطیل بود برنامه ام رو ردیف کردم و ظهر از سر کار اومدم دنبال مونا و بعد هم رفتم سراغ مهسا و سوارشون کردم و گفتم : رسیدیم خونه سریع آماده بشید و وسایلتون رو جمع کنید میریم شمال .

اداره که بودم از یکی از دوستان کلید ویلاش رو گرفته بودم که یک جای دنج و قشنگ با تمام امکانات بود و تو ویلاش استخر و سونا و همه تجهیزات رو هم داشت ، قبلاً یک بار با خودشون رفته بودیم .

بچه ها با خوشحالی وسایلشون رو آماده کردند و حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که راه افتادیم به سمت چالوس و ساعت 7 بود که به نمک آبرود رسیدیم از نمک آبرود که رد بشی یک جاده به سمت جنگل میره ، یک تابلو سر راه نوشته شهرک دریانوردان ولی تو اون جاده چند تا شهرک ویلائی هستش ، یکی از این شهرکها که حدود 10 تا ویلا داره و خود شهرک هم زمین تنیس و بسکتبال و وسایل بازی بچه ها و خلاصه امکانات شهرک خیلی خوبه همه ویلا ها هم بزرگ و داخلشون که تقریباً به یک سبک ساخته شدند دارای استخر و سونا و جکوزی داخل خود ویلا هستند. محدوده شهرک هم نگهبان داره و هر کسی نمیتونه وارد شهرک بشه ، به همین دلیل هم جای بسیار امن و خوبی هستش ، حتی تو شهرک بیشتر اوقات خانومها و دخترها بدون مانتو و روسری می گردند و برای ورزش در زمین تنیس یا بسکتبال با لباسهای راحت میان . ویلاهای داخل شهرک با دیوارهایی از شمشاد از همدیگه جدا هستند . بگذریم ؛ به در شهرک رسیدیم و بعد از آشنائی دادن و اسم صاحب ویلا رو گفتن و نامه ای که دوستم داده بود تا نگهبان شهرک اجازه بده وارد شهرک بشیم ، نگهبان در شهرک رو باز کرد و ما هم وارد شهرک شدیم و رفتیم سمت ویلا . زمستون رو به اتمام بود و با وجودی که شبها خیلی سرد میشد ، هوا خیلی خوب بود ، داخل ویلا شدیم و من شوفاژ رو طبق دستور العملی که دوستم گفته بود روشن کردم و بعد پمپ آب رو زدم تا آب بعد از گرم شدن ، استخر رو که در طبقه زیرین ساختمون بود ، پر کنه همینطور طرز کار کردن دستگاههای مربوط به سونا و جکوزی رو برام نوشته بود .

داخل ویلا در طبه همکف که ورودی بود یک سالن پذیرائی بسیار بزرگ و قشنگ با یک دست مبل و راحتی قرار داشت که یک تلویزیون پلاسما به دیوار نصب بود و سیستم سینمای خانگی هم در زیرش خودنمائی میکرد همینطور رسیور ماهواره هم اونجا بود ، در سمت دیگه پذیرائی هم یک آشپزخونه اوپن با تمام امکانات قرار داشت و در کنار اوپن یک سکوی دیگه هم که بعنوان بار (محل سرو مشروب ) استفاده میشد قرار داشت . ویلا بصورت سوبلکس ساخته شده بود با پله هائی بشکل مارپیچ و بسیار زیبا که از نزدیک درب ورودی به طبقه های بالا می رفت طبقه دوم دارای چهار تا اتاق خواب با تمام امکانات از قبیل سرویس کامل حمام و دستشوئی و یک بار کوچک با یک یخچال کوچک بود. وقتی به طبقه سوم می رفتی یک اتاق خواب بسیار بزرگ و زیبا قرار داشت که میشد از اونجا تمام شهرک و جنگل و حتی دریا رو تماشا کرد یعنی از سه طرف پنجره داشت و کنار ورودی این اتاق خواب یک سرویس حمام و دستشوئی بزرگ با یک آشپزخونه کوچک یا همون بار بودش ، خلاصه یک ویلای لوکس و کامل بود که واقعاً قشنگ طراحی و تزئین شده بود ، در ضمن باید بگم دوستم (همکارم ) چون پدر و مادرش رو از دست داده بود و تمام ثروتشون به همکارم که تنها فرزندشون بوده رسیده بود و با ارثی که بهش رسیده بود چندین سال پیش تونسته بود اینجا زمین بخره و طبق طراحی مهندسینی که طرح تمام ویلاهای این شهرک رو ریخته بودند همچین ویلائی بسازه .

در اتاق خوابها قفل بود و با وجودیکه کلید تمام در ها رو داده بود من گفتم فقط در اتاق خواب طبقه سوم بازه ، دوست داشتم با مهسا و مونا تو یک اتاق خواب بخوابیم برای همین هم اون اتاق رو انتخاب کردم و وسایلمون رو بردیم تو اون اتاق . یک نگاهی به یخچال و آشپزخونه بالا و پائین انداختم و دیدم تقریبا همه چی جوره ، فقط باید می رفتیم شهر و یک چیزهایی برای خوردن می خریدیم ، چون از نظر نوشیدنی هیچ چی کم نبود.

بچه ها که خبر نداشتند جائی که میاییم استخر هست ، چون زمستون بود با خودشون مایو نیاورده بودند .

ادامه دارد…………
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#7   Posted: 28 May 2011 13:19


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت هفتم


بچه ها که خبر نداشتند جائی که میاییم استخر هست ، چون زمستون بود با خودشون مایو نیاورده بودند .

همه تو پذیرائی نشسته بودیم و داشتیم تو کانالهای ماهواره گشت میزدیم ، همکارم که هنوز بچه نداشت هیچکدوم از کانالها رو قفل نکرده بود برای همین در حالی که تو کانالها گشت میزدیم چند تا از کانالهای سکسی هم اومد که زود رد شدم بعد رو به مهسا یک چشمک زدم و گفتم : من میرم تا شهر یک سری وسایل بخرم و بیام شما می مونید یا میایید ؟

مهسا که خوب منظورم رو فهمیده بود گفت : من و مونا میمونیم ..

من سریع بلند شدم و رفتم چالوس و مقداری خرید کردم و یک زنگ به مهسا زدم گفتم : شماها چی میخورین ، میخواهم شام بگیرم چیزهائی که خریدم رو فردا برای خوردن آماده می کنیم .

مهسا گفت : من یک ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده و مخلفات میخورم …. بعد از کمی مکث ، گفت : مونا هم همینطور ، اصلاً بابا هرچی دوست داری بگیر .

گفتم : مهسا جون ، فکر کنم کمی طول بکشه ، شما تنهایید ناراحت نباشین . در رو هم به رو هیچ کس باز نکنین ، من خودم کلید دارم .

بعد از گرفتن وسایل و شام راه افتادم ، به ویلا که رسیدم . آروم در رو باز کردم دیدم داخل پذیرائی کسی نیست وسایل رو تو آشپزخونه گذاشتم و جابجاشون کردم و شام رو برداشتم و رفتم سمت اتاق خواب طبقه سوم . داخل اتاق خواب کسی نبود کمی تعجب کرده بودم که بچه ها کجا هستند ، دیدم در حموم بسته ایت و صدای آب میاد ، فهمیدم که با هم رفتن حموم ، من هم رو اوپن آشپزخونه وسایل شام رو چیدم و بعد از عوض کردن لباسهام ، درب حموم رو باز کردم و دیدم مهسا و مونا تو وان دارند همدیگه رو میشورند و مونا داره به سینه های مهسا دست میکشه .

گفتم : بچه ها زود بیایین بیرون ، شام سرد میشه .

مو نا با دیدن من از جاش پاشد و گفت : مهسا گفت بیایم حموم .

گفتم : عیب نداره بابا ، خوب کاری کردین . بعد از شام هم با هم میریم سونا .

در رو بستم و اومدم دم اوپن . چند دقیقه بعد هم مهسا و مونا در حالی که حوله تنشون بود اومدن دور اوپن نشستن و با هم غذا خوردیم .

گفتم : دیگه نمیخواهد لباس بپوشین یا همین حوله که تنتونه برین زیرزمین ، استخر و سونا رو آماده کردم .

بچه ها با هم گفتن : ما مایو نیاوردیم …..

گفتم : بدون مایو نمیشه ؟؟؟؟ برید پایین من هم بدون مایو میام .

مهسا که خوب منظورم رو فهمیده بود به مونا گفت : بریم تا بابا هم بیاد.

من هم رفتم حوله برداشتم و از آشپزخونه تو پذیرائی هم چند تا نوشیدنی و چند تا هم آبجو برداشتم و رفتم پایین از در که وارد میشدی ، اول یک استخر کوچیک بود شاید حدود 15 متر طولش بود و 7 یا 8 متر هم عرض داشت و کنار عرضش هم چند تا تخت پلاستیکی مخصوص استخر قرار داشت و بعد از استخر هم یک میز گرد پلاستیکی با چهار تا صندلی دورش بود بعد از اون هم یک سونا خشک و یک سونا بخار تقریباً هر دوشون 2×3 بود که جلوی سونا خشک یک جکوزی گرد کوچیک بود و اونطرف جلوی سونا بخار هم دو تا دوش قرار داشت .

از روی استخر بخاطر گرم بودن آب ، بخار کمی بلند میشد و بچه ها هم حوله هاشون رو به جالباسی کنار در آویزون کرده بودند و تو کم عمق استخر داشتند با هم بازی و شوخی میکردن ، معلوم بود از یک موضوعی سرحالند من هم حوله ام رو کنار حوله بچه ها آویزون کردم و رفتم و وسایلی که آورده بودم رو روی میز گذاشتم و برگشتم جلو و شروع کردم لباسهام رو در آوردن . لخت که شدم با یک شیرجه پریدم تو آب و رفتم زیر پای مونا و سرم رو لای پای مونا کردم ومونا رو قلموشم گرفتم و بلنئد شدم تو استخر ایستادم ، مهسا که تا سینه هاش تو آب بود خندید و مونا هم محکم سر من رو گرفته بود که نیفته و خودش رو به من فشار میداد کوس کوچولو دختر کوچولوم به گردنم مالیده میشد و داشت منرو تحریک می کرد. بعد از چند لحظه مونا رو بلند کردم و خودش از عقب پرید تو آب .

به مهسا گفتم : مواظب مونا باش تا من جکوزی و سونا رو روشن کنم و بعد از استخر خارج شدم .

هوای محوطه استخر گرم شده بود و من هم با همون وضعیت ، رفتم سراغ کلیدهای کنترل سونا و جکوزی بعد از روشن کردن و تنظیم درجه حرارت اونها برگشتم تو آب تا پیش بچه ها باشم . بعد از کمی شنا کردن و بازی با بچه ها .

گفتم : من خسته شدم رو تخت دراز میکشم ، کدومتون منو ماساژ میدید؟

مونا گفت : من ماساژت میدم بابا .

من که لخت بودم با یک حوله کوچیک تنم رو کمی خشک کردم و روی یکی از تختها به پشت خوابیدم ، کیرم تقریباً خوابیده بود و مونا هم اومد بیرون و اومد پیشم نشست .

گفتم : مونا جون از پاهام شروع کن .

اونهم شروع کرد با اون دستهای ظریفش ساق پام و بعد هم رونهام رو دست کشیدن و ماساژ دادن ( من خودم ماساژدادن رو بهشون یاد داده بودم و گفته بودم که چطوری و با فشار های کجای بدن ماساژ رو انجام بدن ) من که از دست کشیدن مونا روی بدنم داشتم تحریک میشدم همونطور جلو چشم مونا کیرم داشت راست میشدو میرفت رو به بالا بایسته ، مهسا داشت از استخر خارج میشد و ما رو تماشا می کرد ، اونهم اومد و بعد از اینکه کامل بدنش رو خشک کرد رو تخت بغل دراز کشید ، موهای کوسش رو کاملاً تراشیده بود ، کیرم حسابی راست شده بود و مونا داشت بهش نزدیک می شد .

گفتم : مونا جون بلدی (اشاره به کیرم کردم ) ماساژش بدی ؟

مهسا گفت : من میام ماساژش میدم .

گفتم : پس بریم تو سونا بخار من دراز می کشم ، شما ماساژم بدین .

بلند شدم که راه بیفتم ، مونا داشت جلوتر می رفت . دست مهسا رو گرفتم و بلندش کردم .

مونا رو صدا زدم گفتم : قبلش بشین آب میوه بخور . با مهسا رفتیم سر میز نشستیم و من آبجو رو باز کردم و مهیا و مونا هم آب میوه هاشونرو خوردند و مونا که خیلی عجله داشت زود رفت تو (سونا بخار).

به مهسا گفتم : کِی موهاشو زدی (اشاره به کوسش) ناقلا .

مهسا گفت : وقتی رفتی شهر ما چند تا کانال سکسی دیدیم و تحریک شدیم ، با مونا رفتیم حموم ، همون موقع با تیغ سفیدش کردم .

ادامه دارد……
 
     
  
 زن
#8   Posted: 28 May 2011 13:30


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت هشتم


مهسا گفت : وقتی رفتی شهر ما چند تا کانال سکسی دیدیم و تحریک شدیم ، با مونا رفتیم حموم ، همون موقع با تیغ سفیدش کردم .

بلند شدم و مهسا هم پشت سرم به طرف سونا اومد و رفتیم داخل ، من روی سکویی که بود به پشت دراز کشیدم ، بخار همه جا رو گرفته بود و گرمای خوبی داشت ، مهسا اومد و مشغول ماساژ دادن شد و اول از کمر و شکمم شروع کرد و مونا هم داشت شونه هام رو میمالید . مونا بالای سرم نشسته بود و رو صورتم خم شده بود و داشت شونه ها و گردن و سینه هام رو میمالید و مهسا هم روی رونهای پام نشسته بود و بعد از ماساژ کمرم شروع کرد کیرم رو ماساژ دادن و به اصطلاح دیگه داشت برام جلق میزد ، درضمن داشت کوسش رو به پام میمالید ، مونا که داشت مهسا رو تماشا میکرد و سرو سینه اش روی صورتم بود ، سینه هاش رو که هنوز برجستگیش خیلی کوچیک بود بوسیدم و کمی هم دستهام رو بهش مالیدم و بعد گفتم بزارید کمی بلند شوم .

مهسا از روی پاهام بلند شد ، سینه هاش حسابی سفت شده بود ، من روی سکو نشستم و مونا و مهسا رو بغل کردم و گفتم : متشکرم بچه ها، خیلی خوب بود ، حالا من میخواهم ماساژتون بدم . ولی باید یکی یکی بخوابید تا ماساژ بدم ، روبه مونا گفتم : بخواب …..

مونا هم به پشت خوابید . من از پاهاش شروع به ماساژ دادن و مهسا هم از شونه و سینه هاش .

به مهسا گفتم : بیشتر سینه هاش رو بمال بزار خوب کِیف کنه .

مهسا که منظورم رو فهمیده بود شروع کرد با سینه های خیلی کوچیک مونا بازی کردن ، مونا با وجودیکه هنوز سنش کمه ولی چشمهاش رو بسته بود و مشخص بود داره لذت می بره من بعد از اینکه پاهاش رو کمی ماساژ دادم به اون کوس کوچولوی بدون موی مونا رسیدم و به آرومی با انگشتهام شروع کردم دور کوس و پیشانی کوسش رو به آرومی دست کشیدن طوری که حسابی خوشش بیاد بعد آروم شروع کردم لبه های کوسش رو که هنوز حتی بیرون نیومده با انگشتهام نوازش کردن ، مونا که حسابی داشت لذت می برد پاهاش رو تا جایی که میتونست از هم باز کرده بود به آرومی انتهای کوسش که به باسنش میرسه رو دست میکشیدم و حتی با باسن کوچولوش بازی می کردم ، مهسا هم دیگه داشت سینه های مونا رو میبوسید و می مکید و می لیسید ، مونا حسابی لذت می برد ولی نتونست ارضاء کامل بشه ، یعنی هنوز بلوغش کامل نشده ولی دیگه خسته شده بود و بدنهامون حسابی عرق کرده بود ( طوری درجه حرارت سونا رو تنظیم کرده بودم که بیش از 60 درجه نشه ) .

مهسا گفت : دیگه نوبت منه و دست مونا رو گرفت و بلندش کرد .

به مونا گفتم : خستگیت در رفت ؟؟؟

مونا گفت : یک جوری بود ، نمیدونم چه جوری شد ، ولی خوب بود .

گفتم : مونا همون کارهائی که مهسا کرد براش بکن .

مهسا به پشت دراز کشیده بود و مونا بالای سرش نشست و اول شونه ها و گردن و بعد هم سینه های قشنگ و سفت مهسا رو ماساژ داد ، من هم که از ساق پای مهسا شروع کردم به بالا اومدن و همینطور که ماساژش میدادم به کوسش که مثل بلور داشت میدرخشید نزدیک شده بودم و مونا هم داشت سینه های مهسا رو ماساژ میداد .

گفتم : مونا ، مثل مهسا (منظورم این بود که سینه های مهسا رو ببوسه و براش بلیسه )

مونا هم شروع کرد نوک سینه های مهسا رو به دهنش فرو کردن ولی نمیدونست چیکار کنه .

گفتم : مونا آروم بوس کن و میک بزن ، بزار مهسا کِیف کنه .

مونا هم داشت کاری که گفته بودم انجام میداد و در حقیقت خواهرش رو حسابی تحریک می کرد و براش یک تجربه جدید بود . من هم کوس مهسا رو کمی با دست مالیدم و بعد پاهای مهسا رو حسابی باز کردم و لبه های کوسش رو براش میمالیدم ، یک کم هم چوچولش رو ماساژ دادم و انگشتم رو به روی درز بین لبهای کوسش می کشیدم ، میدونستم مهسا داره حسابی لذت می بره ، برای همین هم رفتم بین پاهای مهسا و صورتم رو به کوسش نزدیک کردم و شروع کردم به لیسیدن کوس دخترم . با شروع لیسیدن من مهسا که دیگه نمیتونست آروم باشه صدای آآآآآآآه و اوووووووهش در اومده بود و صداش تو اون محوطه کوچیک سونا پرشده بود یک کم که لیسیدم و زبونم رو داخل کوسش کردم و چوچولش رو با نوک زبونم لیس زدم ، پاهاش رو به سرم فشار داد و با دستهاش سر منو به کوسش فشار می داد و با تکانهای شدیدی که به کمرش داد کاملاً ارضاء شد و دهن منرو با آب کوسش پر کرد من هم که کیرم داشت از بزرگی میترکید ، خیلی به خودم فشار آوردم که چیزی نگم ولی گفتم : مهسا جون برگرد تا پشتت رو ماساژ بدم اونهم پاشد و کف سونا به شکم دراز کشید و من به مونا گفتم بخواب جلو صورت مهسا ، بعد من رفتم و شکل خوابیدن رو میزون کردم ، مونا پاهاش رو دو طرف سر مهسا کاملا باز کرده بود و به پشت خوابیده بود و مهسا میتونست کوس ظریف مونا رو بلیسه ، من هم رفتم پشت مونا و رو پاهاش نشستم و اول کمی کپلهای مهسا رو مالیدم و بهد کیرم رو لای شکاف کپلهاش مالیدم با دست هم داشتم اون کپلها رو ماساژ میدادم ، بدنهامون حسابی خیس عرق بود و من کمی با سوراخ کون مهسا بازی کردم و انگشتم رو فرو می کردم توش و در می آوردم . مونا چشمهاش رو بسته بود و درحالی که مهسا داشت براش کوس کوچولوش رو میلیسید حسابی داشت حال می کرد و با اینکه هنوز نمیتونست کاملاً ارضاء بشه خیلی بهش حال داده بود من هم آروم سر کیرم رو دم سوراخ کون مهسا گذاشتم و کمی فشار دادم ، میدونستم که مهسا تا حالا از کون تجربه نداشته و سوراخش خیلی تنگه برای همین نمیخواستم که خیلی آزارش بدم ، و فقط تا همون کلاهک کیرم که فرو رفته بود بیشتر بهش فشار نیاوردم و کیرم رو بیرون کشیدم و بعد لای رونهای مهسا گذاشتم و چند بار عقب و جلو کردم و دیگه داشتم ارضاء میشدم کیرم رو از لای پای مهسا در آوردم و دوباره لای شکاف کپلهاش گذاشتم و با دستهام کپلهاش رو به هم فشار میدادم تا بیشتر حال کنم ، بعد از چند بار عقب و جلو کردن کیرم اونجا ، آب کیرم مثل یک آتشفشان فوران کرد و به روی کمر و پشت مهسا پاشیده شد .

مهسا که فهمید من ارضاء شدم چند تا لیس کوچولوی دیگه به کوس مونا زد و گفت : مرسی باباجون !!! خستگی ما که در رفت .

من که هنوز رو پشت مهسا ولو بودم بادستم آب کیرم رو رو پشت مهسا مالیدم و بلند شدم و گفم: بچه ها دیگه باید بریم بیرون .

مهسا و مونا هم که خیلی لذت برده بودند به آرومی از جاهاشون بلند شدند و با هم اومدیم بیرون و زیر دوشهای جلوی سونا خودمون رو شستیم و و آب کشیدیم .

ساعت تو استخر داشت عدد 1 رو نشون میداد و من با دستم به ساعت اشاره کردم .

گفتم : بچه ها امشب دیگه بسته . باید بریم بخوابیم ، دیگه دیر وقته .

حوله هامون رو پوشیدیم و به بچه ها گفتم شما ها برید تا من اینها رو خاموش کنم و بیام . بچه ها رفتند و من هم فقط پمپ ها رو خاموش کردم و درجه های سونا و جکوزی رو هم حسابی کم کردم ( می خواستم هر وقت خواستیم سریع گرم بشه ) ، بعد رفتم بالا ، مهسا و مونا داخل پذیرائی نشسته بودند و تلویریون و ماهواره رو روشن کرده بودند و داشتند تو کانالهاش چرخ میزدند.

با خنده گفتم : پاشید ، پاشید …. باید بخوابید ، دیگه دیره .

بعد کنترلها رو گرفتم و خاموش کردم و مهسا و مونا هم به سمت اتاق خواب طبقه سوم راه افتادند .

ادامه دارد…….
 
     
  
 زن
#9   Posted: 28 May 2011 13:31


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا – قسمت نهم


بعد کنترلها رو گرفتم و خاموش کردم و مهسا و مونا هم به سمت اتاق خواب طبقه سوم راه افتادند .

من فقط یک شورت پوشیدم و مهسا هم فقط یک شورت پوشیده بود ، مونا هم یک لباس راحت یک سره پوشید و هر سه کنار هم رو تخت دراز کشیدیم . من وسط خوابیده بودم و دخترهام هم سرشون رو بازو و سینه من بود و خوابیدند.

حسابی خوابمون برده بود ، هنوز صبح زود بود که بیدار شدم ، آخه بدلیل اینکه هر روز صبح زود باید سر کار میرفتم ، عادت داشتم که صبح زود بیدار بشم . مونا غلطیده بود و به بغل خوابیده بود ، پشتش به من بود و پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود که با اینکار کون قشنگ کوچیکش از پشت به سمت عقب اومده بود و حالت قشنگی رو ایجاد کرده بود . ولی مهسا که هنوز سرش رو بازوی من بود طاق باز خوابش برده بود و کمی هم پاهاش رو باز کرده بود سینه های زیباش از دوطرف به سمت بیرون متمایل شده بود و هر کسی رو به هوس می انداخت ، به آرومی به سمت مهسا به پهلو شدم و سعی کردم به آرومی دستم رو از زیر سرش بیرون بیارم ، برای اینکار مجبور شدم کمی سرش رو با بازوم به سمت بالا بیارم و روی سینه هاش خم بشم تا بتونم با دست دیگم سرش رو نگهدارم و بازوم رو از زیر سرش آزاد کنم ، با اینکارم سینه های قشنگ مهسا به سینه های من مالیده شد و منرو دوباره تحریک می کرد، خودم رو کمی به پایینتر هل دادم تا دهنم رو بروی سینه های مهسا قرار بگیره ، به آرومی و با احتیاط با نوک زبونم شروع به لیسیدن نوک قهوه ای رنگ سینه مهسا کردم ، نمیدونم مهسا بیدار شده بود و خودش رو به خواب زده بود یا واقعاً خواب بود ، ولی هیچ عکس العملی نشون نمی داد . کاملاً خودش رو در اختیارم گذاشته بود . با احتیاط و خیلی آروم دستم رو به روی شکمش می کشیدم و با نوک زبونم نوک سینه هاش رو لیس میزدم ، یواش یواش سینه هاش سفت و روبه بالا شده بود دستم رو کم کم پایین میبردم و همینطور که به آرومی ماساژ میدادم به شورتش رسیدم . دستم رو داخل شورتش کرده بودم و برجستگی بالای کوسش که من پیشانی کوس میگم میمالیدم و سپس شروع به مالیدن برامدگیهای کنار لبهای کوسش کردم که من اونها لُپ های کوس میگم . احساس خیلی خوبی بهم میداد و میدونستم اینکار برای هر زن یا دختری دلپذیر و تحریک کننده هست ، همینطور که پیشانی و لُپ های کوس مهسا رو میمالیدم ، نوک سینه هاش رو هم می مکیدم . واقعاً که خوشمزه بود . مهسا که داشت لذت می برد و بیدار شده بود ولی چشمهاش رو بسته نگهداشته بود ، دستشش رو به روی شکمم می مالید . با اینکارش متوجه بیدار بودنش شدم و کمی سرعت ماساژ و خوردنم رو زیادتر کردم ، حالا دیگه داشتم با لبه های کوس و چوچولش بازی می کردم و مهسا هم نفس نفس می زد و با دست دیگش داشت سینه های خودش رو ماساژ میداد ، کیرم حسابی بزرگ و کلفت شده بود . به آرومی بلند شدم و شورتم رو در آوردم ، برگشتم و پاهام رو دو طرف سر مهسا گذاشتم ، طوری که کیرم جلو دهنش قرار بگیره و اینطرف هم با دست خودم شورتش رو از پاش بیرون کشیدم و پاهاش رو از هم کاملاً باز کردم و صورتم رو به کوسش نزدیک کردم . کیرم رو تو دهنش کرده بود و داشت با آشتها اونو میک میزد و با یکی از دستاش با تخمهام بازی می کرد و با دست دیگش هم داشت سینه های خودش رو می مالید ، اینطرف هم من دستهام رو به دور رون و کپلهاش برده بودم و همینطور که با نوک زبون چوچولش رو تحریک می کردم با انگشتهام هم سوراخ کونش رو برای خودم آماده می کردم ، کوسش حسابی آب انداخته بود و با آب کوس خودش انگشتم رو خیس می کردم و تو سوراخ کونش می کردم و در می آوردم با اینکارم کمی دردش می اومد و جیغهای کوچیک شهوتناکی می زد . و گاهی هم از درد گازهای کوچولوئی از کیرم می گرفت صدای آآآآآآآه و اووووخ های شهوتناک مهسا اتاق رو پر کرده بود .

مونا هم که با این صداها بیدار شده بود نگاهی به من و مهسا انداخت و وقتی ما رو در این حالت دید گفت: باباجون ، چی کار می کنید ؟؟؟؟؟؟؟

سرم رو از کوس مهسا بلند کرده بودم و نیم خیز شده بودم ولی همچنان مهسا داشت برام ساک میزد یواش یواش داشت تو اینکار وارد می شد ، تو اون لحظه کلی به مغزم فشار آوردم تا جمله یا کلمه ای بگم که مونا این موضوع رو درک کنه و بفهمه ، بالاخره با کمی مکث گفتم : مونا جون ، بیدار شدی !! تو دیگه بزرگ شدی باید بدونی که ، این کاری که ما می کنیم بهترین تفریح بزرگتر هاست . باید به تو هم این کار رو یاد بدم تا بدونی با کی و کجا و چطوری میتونی اینکارو بکنی ، حالا هم میتونی اون لباست رو در بیاری تا بهت بگم چیکار باید بکنی .

مونا هم لباسش رو درآورد و به ما نزدیک شد ، من از روی مهسا بلند شدم و مهسا هم نیم خیز شده بود ، خوب حال کردنش نصفه کاره مونده بود و این برای یک زن یا دختر خیلی آزار دهنده هست ، برای همین با اشاره به کوس مونا، گفتم : موناجون ، اون کوست رو ببر جلو دهن مهسا .

من هم لای پاهای مهسا نشستم و پاهاش رو باز کردم و رو به مونا گفتم : ببین من هم کوس مهسا رو می خورم .

بعد شروع کردم به خوردن کوس مهسا ، اشتهام داشت زیاد و زیادتر میشد و با انگشتهام هم همینطور داشتم با سوراخ کون مهسا بازی می کردم و دیگه تونسته بودم یک انگشتم رو تا ته تو کون مهسا بکنم و داشتم با زبونم داخل کوس مهسا رو می لیسیدم و با نوک دماغم با چوچولش بازی می کردم ، مهسا هم داشت کوس مونا رو می خورد و براش لیس می زد ، مونا هم داشت تند تند نفس می کشید و این نشون میداد که داره خیلی لذت می بره و شاید این اولین باری بوده که داشت از دختر بودنش نهایت لذت رو می برد ، چون شب گذشته این حالت امروز بهش دست نداده بود ، داشتم سوراخ کون مهسا رو با دو انگشتم امتحان می کردم و سعی می کردم انگشتهای بیشتری رو تو سوراخ کون مهسا فرو کنم تا سوراخ کونش آماده بشه ، آخه بعد از چند روز که با بچه هام حال می کردم خیلی هوس کرده بودم که کیرم رو داخل کون مهسا بکنم . مهسا حسابی داشت از کارم لذت می برد و مونا رو از روی صورتش کنار زد و با سر و صدای زیادی به اورگاسم رسید و بازم دهن منو پر از آب کرد و من هم برای اینکه بتونم لذتش رو کامل کنم به آرومی کوسش رو می لیسیدم تا لذتش تکمیل بشه .

رو به مونا گفتم : دیدی خواهرت چقدر لذت برد حالا به پشت بخواب تا مهسا بتونه کوست رو بلیسه ، تا تو هم لذت ببری .

ادامه دارد……..
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#10   Posted: 28 May 2011 13:40


 1 Star

ارسالها: 905
مهسا و مونا _ قسمت دهم


رو به مونا گفتم : دیدی خواهرت چقدر لذت برد حالا به پشت بخواب تا مهسا بتونه کوست رو بلیسه ، تا تو هم لذت ببری .

رو به مهسا گفتم : مهسا جون برگرد و براش بخور .

یک بالشت بزرگ رو طوری زیر شکم مهسا گذاشتم که کونش به سمت بالا بیاد و سرش رو کوس مونا باشه ، مونا هم که پاهاش رو از هم باز کرده بود و مهسا داشت کوس کوچولوی مونا رو می لیسید و مونا هم چشمهاش رو بسته بود تا لذت بیشتری ببره ، مهسا فهمیده بود که میخواهم کیرم رو تو سوراخ کونش بکنم و تمام این کارهائی رو که داشتم انجام میدادم برای این بود که درد کمتری بکشه .

از روی میز کنار تخت یک کرم نیوا پیدا کردم و با انگشتم حسابی به سوراخ کون مهسا کرم مالیدم و سر کیر و دور کیرم رو با اون حسابی چرب کردم ، خوب کیر من خیلی کلفت بود و کون مهسا هم تا حالا به خودش کیر ندیده بود ، سر کیرم رو با سوراخ کونش میزون کردم و به آرومی هل دادم تو ، کیرم لیز خورد و تا کلاهک وارد کون مهسا شده بود ، میدونستم که اینکار ممکنه خیلی درد داشته باشه برای همین به مهسا گفتم : کونت رو شل کن و هیچ کاری نکن . دوباره یک کم دیگه فشار آوردم ، کیر کلفت و بزرگ من تا نصفه تو رفته بود .

مهسا گفت : باباجون ، درد داره ، ولی من تحمل می کنم .

مونا از اون زیر گفت : چی درد داره ؟؟ اینکه (منظورش لیسیدن بود) اصلاً درد نداره خیلی هم خوبه ، من دوست دارم .

همونطور که داشتم بیشتر فشار میاوردم تا کیرم تا ته داخل کون مهسا بشه ، گفتم : آره بابائی خیلی خوبه .

همین موقع بود که مهسا یک آآآآآآآآآآآخ گفت و من مکث کردم که دردش ساکت بشه .

گفتم : مهسا جون ، خوشمزه است ؟؟ (منظورم کیرم بود که تو کونش فرو رفته بود)

مهسا گفت : خوبه ، خییییییییلی خوبه !!!!!

مونا که فکر می کرد داریم از کوس اون صحبت می کنیم ، گفت : آره مهسا جون خیلی خوبه !!!!!

مهسا داشت کوس مونا رو لیس می زد و من هم به آرومی شروع کردم به عقب و جلو کردن کیرم ، همینطور آروم تو کون مهسا تلمبه می زدم و با هر فشاری که من می آوردم مهسا یک لیسی به کوس مونا می زد . حالت ریتمیک قشنگی داشتیم ، یواش یواش سرعتم رو بیشتر کردم و داشتم تندتر تلمبه می زدم ، دیگه می خواست آبم بیاد که کیرم رو از کون مهسا بیرون کشیدم و مهسا رو برگردوندم و تمام آب کیرم رو روی سینه های قشنگش پاشیدم بعد به مونا گفتم : بیا ، دستهای مونا رو گرفتم و با دستهای مونا آب کیرم رو روی سینه های مهسا پخش کردم ، با اینکار می خواستم مونا هم با سینه های مهسا بازی کرده باشه هم آب کیرم رو رو سینه های مهسا ماساژ داده باشه .

دست دیگه مونا رو گرفتم و به طرف کیرم بردم و گفتم : بیا با دستت ماساژش بده … بعد با اشاره به کوسش گفتم همونطور که اون اسمش کوسه این هم کیره .

مونا گفت : میدونم مال مردها اسمش کیره و مال زنها اسمش کوس . بچه ها تو مدرسه گاهی ازش حرف می زنند .

گفتم : خوب تعریف کن چی می گند؟

مونا گفت : یکی از دوستهام می گفت یک روز وقتی باباش با مامانش تو اتاقشون بودن از لای در دیده که دارن مال همدیگه رو ماساژ میدن و بعد هم رو باباش رو مامانش خوابیده و بعد هم همدیگه رو می بوسیدند و به بالا و پایین تکون می خوردند و بعد از مدتی هم با صدای آه و ناله دوباره بی حرکت کنار هم خوابیدند .

گفتم : مونا جون ، این چیزی که دوستت تعریف کرده کاری هستش که همیشه زن و شوهرها انجام میدن و به اینکار سکس میگن و این همون تفریحی هستش که بهت گفتم باید یاد بگیری .

بابای دوست تو داشته با مامان دوستت سکس انجام میداده ، یعنی داشتن با هم تفریح می کردن تا از همدیگه لذت ببرن . این تفریح یعنی لذت بردن از همدیگه .

بعد گفتم : خوب دیگه پاشید دخترها باید بریم صبحونه بخوریم .

ساعت حدود 8 صبح بود و گفتم : پاشین بریم حموم و دوش بگیریم . بعد با هم بریم بیرون صبحونه بخوریم .

اون روز همش مونا در مورد سکس سوال می کرد و من هم سعی می کردم طوری که خوب بفهمه به سوالاش جواب بدم . سعی می کردم بهش بفهمونم که سکس از جلو فقط مال زن و شوهر ها هستش و تا وقتی دختری ازدواج نکرده نباید از جلو سکس کنه .

مهسا که از بعد از حموم تا غروب خیلی کم حرف زده بود ، کمی ناراحت به نظر می رسید . من که بخاطر ناراحت بودن مهسا (فکر می کردم ناراحتیش از اینه که من اونو از کون کرده بودم) ناراحت بودم و میخواستم بفهمم ناراحتی مهسا از چی هست ؟؟؟

تو یک موقعیت که بدست آوردم به مهسا گفتم : چیه ؟ چی شده ؟ صبح تا حالا پکری ؟ از دست من ناراحتی ؟ ببخشین … صبح خیلی اذیتت کردم؟

مهسا گفت : نه اصلاً اذیت نشدم ، خیلی هم خوب بود .

گفتم : پس چرا اینقدر ناراحتی ؟

مهسا گفت : آخه امروز فرهاد زنگ زد و با من دعوا کرد که چرا بی خبر اومدیم مسافرت ، و من بهش خبر ندادم ، من هم کلی باهاش دعوا کردم و گفتم به تو مربوط نیست و الان هم موبایلم رو خاموش کردم که بهم زنگ نزنه . دیگه نمیخواهم ببینمش . مهسا بغضش ترکیده بود و داشت گریه می کرد.

سر مهسا رو روی سینم گذاشتم و گفتم : مهسا جون ، عزیز دلم ، دوستش داری یانه ؟

گفت : نمیدونم ، ولی دیگه احساس خوبی بهش ندارم .

گفتم : میخواهی باهاش دوست بمونی یا نه ؟

گفت : اصلاً نمیدونم .

گفتم : پس زود تصمیم گیری نکن ، فعلاً بگذار نتونه باهات تماس بگیره . الان هم اصلاً ناراحت نباش . تو یک دختر قوی و عاقلی هستی و بهتره که چند وقتی باهاش تماس نداشته باشی . اون موقع بیشتر قدرت رو میدونه ، و بیشتر به حرفت گوش میکنه ، خوب عزیزم …..

ادامه دارد……………
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

مهسا و مونا


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA