انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »
داستان سکسی ایرانی

خاطرات نیما جاویدان

 مرد
#1   Posted: 21 Jun 2011 06:03

 1 Star

ارسالها: 131


داستان سکسی خاطرات نیما جاویدان
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 21 Jun 2011 17:41

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت اول

تازه با این سایت آشنا شده بودم شاید 3-4 ماه پیش بود . توی فرومهای مختلف می چرخیدم . یه بار داستان سکسی بچه ها رو سیو می کردم و می خوندم . گاهی کلیپ و عکس سکسی دانلود می کردم . می تونم بگم بیشتر تفریحم شده بود گشت زدن توی این سایت . یه روز رفتم یه تاپیک تو فروم آگهی دوستیابی باز کردم . سوژه اش رو نمی گم چون ممکنه هم مچ من و هم ... بگیرید.
خلاصه چند روزی گذشت . خودم هم می دونستم یه جورایی سر کاریه . یه روز بعد از ناهار داشتم چت می کردم که یه غریبه بهم پی ام داد . انقدر سرگرم بودم که توجهی نکردم . اما حس کنجکاویم تحریکم کرد که ببینم کیه . یه نفر با یه آی دی نا مفهوم .
نوشته بود : های نیما . خوبی؟ هستی؟
جواب دادم : های . یو؟
اون : من آی دیتو از یه سایت گرفتم .
من : از کدوم سایت .
اون : آویزون .
من : اوکی میشه خودتونو معرفی کنید و بگید چه کمکی از دست من بر میاد ؟
اون : من دنبال یه نفر می گردم که باهاش دوست بشم و در مورد یه سری مسائل با هم تبادل نظر کنیم .
من : اوکی داداش . من در خدمتم . در مورد چه موضوعی ؟
خنده Smileاون : یه دونه
من : میشه بگی کجای حرفم خنده دار بود؟
اون : مشخصاتتو بده تا بگم . البته واقعی .
من : نیما 25 تهران . یو؟
اون : حنانه 21 تهران .
یه دونه از اون اسمایل ها که ؟آب از لب و لوچ یارو راه می افته و یه چند تا بوس و علامت تعجب براش فرستادم.
من : باور کنم ؟ یا اینکه سر کارم؟
اون : هر جور صلاح می دونی . من عین واقعیت رو گفتم . راستی بچه کجایی؟
من : .... . یو ؟
اون : .... بلدی؟
من : آره .
اون : اوکی . خوب چند وقته آویزونی؟
من : من یکماه بیشتر نیست میام سایت . شما چی؟
اون : معلومه از اون پسر لوسایی . نه؟ وضع مالیتون خوبه؟ من 5 ماهه آویزونم .
من : ای بد نیست . یه آب باریکه ای هست . یه لقمه نون و بو قلمون سر سفره مون پیدا می شه .
اون : اوه . نه بابا . سر و زبونم که داری .
من : کجاشو دیدی .
اون : ببین من باید برم . وب یا عکس بده . می خوام ببینمت .
منم وب دادم . موهام طبق معمول به هم ریخته و مدل دار بود . یه تی شرت آس از مغازه سیامک پیچونده بودم همون تنم بود .
یه زنجیر نازک ولی ناز هم که سمیرا روز تولدم داده بود ، گردنم بود .
من : خوب؟
اون : واقعا آویزونی . ولی بدک نیست . ورزش می کنی ؟
من : آره . یه کارایی می کنیم اگه بهش بشه گفت ورزش .
اون : چرا انقدر برنزه هستی ؟
من : این بلا تو شمال سرم اومده . خودم اصلا خوشم نمیاد .
اون : اوکی . ببین آقا نیما من باید برم . شمارتو بده . باهات تماس می گیرم .
من : تو نمی خوای وب یا عکس بدی؟
اون : الان وقتش نیست . ایشالله به موقعش .
من : وُیس هم نداری؟
اون : تل بده می زنگم .
من : اوکی . ......09122 چه ساعتی زنگ میزنی .
اون : تا یکی دو ساعت دیگه . فعلا بای .
من : بای .
=========================
خر خودتی بابا . فکر کرده ما اسکولیم .
بلند شدم . موتورو از تو پارکینگ برداشتم و راه افتادم سمت مغازه . وسط راه یادم افتاد موبایلم جا مونده . دوباره برگشتم سمت خونه . موتورو زدم رو جک . اشکان داشت زاغ دختر همسایه روبروایشون رو از پنجره می زد . داد زدم : نیوفتی از اون بالا گلابی .
با دستش بهم اشاره کرد الان میام پایین . بعدشم انگار یه اشاره به اون دختره کرد .
با اون هیکل گنده اش از در ساختمون اومد بیرون . سلام کرد .
گفتم : سلام آقای گلابی . خوب مخ میزنی . کیه ؟ سوژه جدیده ؟
مات و مبهوت و نفس نفس زنون یه نیگا به موتور کرد و گفت : مبارکه . ماله خودته ؟
گفتم : آره .
گفت : مدلش چیه ؟ چند خریدی؟ کی خریدی؟
- ای بابا . به تو چه . تو سر از ک و ن خر به زور در میاری . تو رو چه به این حرفا . سوال منو جواب بده . گفتم طرف کیه؟
-- خوب بابا . لاله است . دختر این روبرویی ها . دختر اون دکتره که زانتیا نقره ای داره .
- آها . باربیه . ای ناقلا . مخ اون چطوری زدی ؟
-- مخ زدی چیه ؟ تو کفم . تو حیاطه . نیما جون اشکان میای بریم مخشو بزنیم ؟ دو نفرن . هر کدومو خواستی مال تو .
- ای بابا . انگار باز اون کوچولوت بلند شده که یه نفر دیگه رو بد بخت کنی . نه؟ الاغ تو که میدونی من تو محل سوتی نمیدم .
-- اه . خر نشو دیگه . بابا پس لااقل موتورتو بده تا غروب دست من باشه . ماشینمونو نرگس زده گاییده . تعمیرگاست .
- عمرا . من شتر دست تو نمی دم . موتور سه و نیم میلیونیه صفر و بدم دست تو . عمراً گلابی جون .
-- بابا اون پولساره چی شد ؟ اونو بده . جان نیما خونه از فردا مکانه . یه حال اساس بهت می دم . جون تو این داف بپره دیگه پریده .
- به جهنم . برو بابا . دیرم شده . می خوام برم در مغازه .
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 21 Jun 2011 17:42

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت دوم

کلید انداختم و در پارکینگ رو باز کردم . خونمون یه مجتمع آپارتمانیه . 4 واحد داره . که هر کدومش 145 متر بنا داره . (مثل بنگاهی ها تعریف میکنم نه؟ ) رفتم تو موتورو گذاشتمو و در رو بستم . در واحد ما نیمه باز بود . عادت ندارم یالله بگم برم تو . مثل این پیرمرد 80 ساله ها . آروم زدم به در:
- مامان . مامان کوشی . در چرا بازه؟
- نیما تویی مامان . (صداش داشت از طبقه بالا می اومد . واحد بهنام داداشم )
گوشی رو برداشتم و برگشتم رو پله ها . به سمت بالا نگاه کردم .
- سلام . مامان تو کی عادت می کنی این درو پشت سرت ببندی ؟ آخرش میان کل این زندگیو جمع می کنن و می برن . می گی نه؟ ببین کی بهت گفتم .
-- از کی تا حالا بچه ها مادرشونو نصیحت می کنن که ما خبر نداریم ؟ برا چی برگشتی ؟ مگه نمی ری مغازه ؟
- گوشیمو جا گذاشتم . اومدم اونو ببرم . الانم دارم میرم . (پسر برادرم تو بغلش بود) . عمویی من چطوره ؟ کره خر به اون مامانت بگو اس ام اساش همه تکرارین . پولشو خرج نکنه .
(امیر علی اسم برادر زادمه . 1 سال و سه ماهشه . زن داداشم اسمش نیوشاست . دختر داییمه . دو سال از من بزرگتره و سه سال هم از بهناممون کوچیکتر . خیلی با هم عیاقیم . اصولا تو خانواده ما حجاب هنوز مُد نشده . منم از بچگی عادت کرده بودم که همه زنای فامیل رو بدون چادر و روسری و این امُّل بازی ها ببینم . – خداییش اینجوری خیلی بهتره . ما تو فامیل نه آدم هیز داریم و نه چشم کسی دنبال زن و خواهر و مادر کسی هست . – حاشیه رو بذارم کنار بهتره نه؟)
موتورو آتیش کردم به سمت مغازه . مغازه رو با پسر داییم احمد (یعنی برادر نیوشا) شریکم .
ساعت حدودا چهار بعد از ظهر بود . داشتم قلیون می کشیدم تو مغازه . زیر چشمی حواسم به مغازه روبرویمون یعنی مغازه سیامک اینا بود . مثل خوره ها داشتم رو مخ فروشنده جدیدش کار می کردم .
چرا این جوری شدم من . بابا آخه دنبال چی هستم . – خودمم نمی دونم- این همه دخترم دور و ور خودم جمع کردم . با دو سه تا شون هم که بیشتر نمی تونم باشم . خیلی هاشون حتی یه روز هم دووم ندارن . فقط برای ارضای خودم – نه سکسی ها . با خودم کل دارم که مخ دخترا رو می تونم بزنم یا نه – بهشون گیر میدم .
این دختره تازه اومده پاساژ . سیای حرومزاده میگه . خوب تیکه ای . اما اگه من بزنم توش روش زیاد می شه و ازم کولی می خواد . اول تو برو که منم ازش آتو داشته باشم .
بیراه هم نمی گفت . خیلی ناز بود . از اون هیکل ردیفا . نه به روز اول که با مقنعه و چادر دانشجویی اومده بود . نه به حالا که با یه مانتو کوتاه تو پاساژ می چرخه . دیروز بعد از ظهر رفته بود روی چهار پایه از طبقات برا یه مشتری شلوار جین بیاره . آب دهنمو از اینجا راه انداخته بود . وای به حال اون مشتریه بد بخت .
فقط یه بدی داره . خیلی خجالتیه . اصلا هم سر و زبون نداره . حالم از این یه خصلتش به هم می خوره . بقیه دخترا منتظر تیکه اولا می مونن . وقتی می فهمن طرف باهاشون چیکار داره دیگه خودشون سر نخو می گیرن و میان جلو . اما این نه . نمی دونم چه جوری میشه مخشو زد .
خوبیش به اینه که تو پاساژ رسمه که کسی به حریم کسی دیگه پا نمی ذاره . وقتی اسم یه دختر رو کسی گذاشته شد تا آخر مال خودشه . خداییش بچه های با معرفتی داره . بارها احمد گفته بیا بریم ...... اما من نذاشتم . فکر کنم یه چند وقت دیگه خودش اونجا مغازه بگیره . چون خونشون اونجاست کون گشادیش میاد تا اینجا بیاد و بره . اما من با موتور راحت میام و می رم .
ساعت چهار و ربع گوشیم زنگ خورد پیش شمارش ...77 . به قول بچه ها " یعنی کی می تونه . باشه "
- جانم . بفرمایید
-- الو سلام آقا نیما ؟ . (یه دختر بود)
- سلام . خودمم . شما ؟
-- نشناختید؟
- نه متأسفانه .
-- دست شما درد نکنه . به زودی ؟
- میشه خودتونو معرفی کنید ؟
-- حنانه هستم .
- حنانه ؟ بازم به جا نمیارم .
-- ای بابا . همون موقع هم عرض کردم خیلی آویزونید ها .
- اوه . بابا . واقعا شوکه شدم . اولا باورم نمی شد دختر باشید . ثانیا فکر نمی کردم زنگ بزنی . خوب شد شماره الکی ندادم . خوب شما خوبی ؟ چه خبرا ؟ واقعا لطف کردید .
-- الو الو . بابا یه مهلت بده منم یکم حرف بزنم . سرم رفت . همیشه اینقدر حرف می زنی .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 21 Jun 2011 17:48

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت سوم

- خوب بابا تو هم حرف بزن . من لال میشم خوبه ؟
-- نه بابا خدا نکنه . منظوری نداشتم . ما حالا حالاها با شما کار داریم.
- چیکار داری شیطون ؟
-- بماند . بعدا خودت می فهمی
- معلومه از شیطون بلاهایی .
-- البته از قصافه و صدای تو هم یه چیزایی معلومه که فعلا بهت نمی گم .
- کجایی الان؟ خونه؟
-- چطور؟
- هیچی گفتم اگه می تونی یه سر بیا اینجا ببینمت .
-- کجا؟
- در مغازه .
-- مغازه تون کجاست ؟
- عرض به حضور شما خواهر بزرگوارم حجره محقر بنده . در بازار تهران کوچه امین السلط....
-- اه . بسه بابا . نه حالا واقعا کجایی ؟
- پاساژ ...... چهار راه .......
-- می خوام بیام . ولی...
- ولی چی می ترسی ؟ باید براتون تذکر بدم که مطمئن باشید در محل کار و محل سکونت هیچ خلافی از من سر نمی زنه .
-- باریکلا . بچه مثبت بازی؟
- البته من در تمامی ساعات روز بچه متین و موقری هستم .( منهای 25 ساعتش)
-- خدا کنه . باهات تماس می گیرم .
- به امید دیدارتون خانم حنانه . سی یو لِیــــتِر
--------------------------------------------------
نمی دونم چرا زیاد با این دختره هم حال نمی کنم . عجب خری هستم من . ندیده و نشناخته الکی به یارو شماره دادم . این همه دختری که دیدی و باهاشون رفاقت کردی ، چه گلی به سرت زدند که ای یکی بزنه .
یواش یواش داشت گشنم می شد . دوباره این صاحاب مرده به قار قور افتاد .
جلوی دو تا چیزو نمی شه گرفت . شیکم گشنه و اون یکیشم بعدا براتون می گم .
گوشیو برداشتم :
- الو سلام .
-- سلام پیتزا.... بفرمایید .
- گوشیو بده دست بزرگترت می خوام سفارش غذا بدم .
-- سفارش شما الان خوابه . بیدار شد می فرستم خدمتتون .
- ای مادر قحبه .. یه دونه همیشگی بده ممد رشتی بیاره .
-- آخه کیه که اون صدای ک ی ر ی تو رو نشناسه . مامان چطورن آقا نیما؟
-
ادامه مکالمه یه کل کل همیشگیه که به احترام دوستان از نقل اون خودداری می کنم .
جاتون خالی یه پیتزا تنوری زدم تو رگ و بعدش داشتم با گوشیم ور می رفتم که یه مادر و دختر وارد مغازه شدن .
- برو ویترینو نیگا کن شاید اینجا داشته باشه .
-- اه که چقدر قُر می زنی تو مامان .
--- ببخشید می تونم کمکتون کنم .
- می بینی آقا اسیرم کرده . یک ساعت و نیمه کل لباس فروشی های این منطقه از دستمون کُفری شدند . یه لباس نمی تونه انتخاب کنه .
--- شما بفرمایید اینجا بشینید تا خستگیتون در بره . به دختر خانمتونم بگید بیاد تو شاید من بتونم راهنماییشون کنم .
- مهسا . مهسا مامان بیا تو .
-- سلام
--- سلام خانم . بفرمایید چی می خواید شاید من بتونم راهنماییتون کنم .
-- راستش یه شلوار جین می خوام . یه کتونی . با یه تی شرت . مانتو هم که شما ندارید .
--- خوب تی شرتامون که این روبرو هستن . شلوار و کتونی تو چه مایه هایی می خواید ؟ برا مدرسه مشکلی ندارید ؟
-- دست شما درد نکنه . من 1 سال درسم تموم شده . تازه کنکور دادم . فکر می کنید من بچه محصلم ؟
--- ببخشید . والا ما که هنوز نتونستیم تشخیص بدیم تو این دوره زمونه خانما چند سالشونه . چون هیچ فرقی بین دختر خانمای 12-13 ساله و زن 35 ساله نیست . هیکلا هم که همه باربی و شکستنی .
- راست می گی والا . هر کی منو با این جونور می بینه ، فکر می کنه با هم خواهریم .
--- البته اون که به خاطر جوون موندن و زیبایی شماست .
-- چشمم روشن . مامان اگه کاری نداری من برم . آقا کوتاه بیا . مثل اینکه چشت گرفته مامانمو . نه؟
--- نه بابا . من منظوری نداشتم . شرمنده خانم .
- اینو ولش کن . تو هم مثل پسرم می مونی .
-- شماها خیلی زرنگید . جهت اطلاعتون باید بگم این شیرین خانم مامان بنده هر کسیو چشمش بگیره ، میگه عین پسر خودم می مونه .
.
.
.
==========
ای بابا . انگار اینا از اون سیریشان . ده تا مشتری اومد و رفت و اینا هنوز داشتن وراجی می کردن .
سه چهار تا از بچه های پاساژ هم فکر می کردن من مخ زدم . آخه دو نفر اومدن از جنسای ما می خواستن که بهشون دادم . دو سه نفر هم سرک می کشیدن تو مغازه . دلم می خواست برم بیرون داد بزنم : بابا اینا گیر دادن ، والا منو که می شناسید .
از طرفی داشتم گند می زدم . از طرفی هم نمی خواستم این مادر دختر هلو رو از دست بدم .
هم من می دونستم اونا برا چی یهو صمیمی شدند و هم اونا می دونستن که کارشون رو چه جوری انجام بدن .
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 21 Jun 2011 17:49

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت چهارم

به مادره اشاره کردم که بیاد جلو . آروم بهش گفتم : یکی از اقوام ما قراره بیاد اینجا برای خرید . من دقیقا می دونم شما چی می خواید . اما فعلا اوضاعم مناسب نیست . بی ادبیه . ولی میشه یه وقت دیگه در خدمتتون باشم ؟ با اینکه اصلا دلم نمی خواد . این شماره منه .
لبخند رو لب شیرین خانم نشست . پرسید : اسمتو نمی گی ؟ گفتم : من کوچیک شما کامرانم . زد زیر خنده . پس آقا نیما نیستی نه؟
جا خوردم . پیش خودم گفتم نکنه این دختره همونی که بهم زنگ زد . ک ی ر خوردی نیما خان . عجب تیکه هایی از دستت پریدن . ای بابا یعنی این دختره همون حنانه ست . آخه صداش که نمی خوره .
سریع ازش پرسیدم : راستی اسم شما چی بود ؟ گفت : مهسا . چطور مگه . گفتم : هیچی . شما از کجا منو می شناسید ؟ مامانش بازم از اون خنده ها کرد و گفت : انگار حالت خوب نیست . چیزی کشیدی ؟ همین الان این همکارتون نیما صداتون کرد .
دلم می خواست 5-4 تا فحش آبدار به زنیکه پتیره بدم . پیش خودم گفتم می ذارم تو حسابت . وقتی جلو دخترت جرت دادم خندیدن یادت می ره . عجب روزیه امروز .
با هر زحمتی بود از مغازه دکشون کردم . تا رفتن فروشنده مغازه سیامک اینا اومد تو .( اه اسم این دختره چیه چرا من تا الان نفهمیدم)
- سلام آقا نیما . شما فاکتور دارید ؟
-- سلام خانمه ... راستی اسمتون چی بود ؟
- ساناز .
-- به به . ساناز خانم .
( خیلی خجالتیه . لپای سفید و نازش از خجالت سرخ شده بود . هیکلش منو دیوونه می کنه . هیکل باید زنونه باشه . درشت ولی سفت . از این دخترای شکستنی اصلا خوشم نمیاد . هر چند یه دو جین از این تیپ دخترا تو فامیل و آشناهامون داریم .)
- فاکتور . دارید؟
-- داریم خانمی . چند تا ؟
- دو برگ .
-- بیا این یه دسته . فقط یه شرط داره .
- چه شرطی ؟
-- چون روی این فاکتورا شماره این بنده حقیر نوشته شده ، شما باید قول بدید که چند وقت یه بار زنگ بزنید و احوال این همکار تنهاتونو بپرسید . اُکی؟
- شما که همچین تنهای تنها هم نیستید . هنوز 5 دقیقه نیست که رفتن .
-- اونا که بابا مشتری بودن . به جون ساناز . فقط از اون مشتریهای سیریش بودن .
- اولا که چرا از این مشتری ها تو مغازه ما که فروشنده اش هم زنه نمیاد . ثانیا تا اونجایی که من دیدم اونا اصلا خرید نکردن و رفتند. بعدشم من اصلا کاریو که شما خواستید انجام نمیدم . فاکتورم باشه خدمت خودتون میرم از آقای امیری می گیرم .
-- انگار شوخی منو جدی گرفتی . می خواستم امتحانت کنم . ببین ساناز جون من آدم رُکی هستم .
- خوب . باقیش ؟
-- برو فعلا مشتری داری . بعدا بهت می گم .
ای بابا امروز روز ضد حال خوردن ماست . چه گیری کردم . همه امروز بسیج شدند که به من بدبخت بینوا ضد حال بزنن.
رفت و هیجان زده و طلبکار برگشت .
- سلام
-- سلام ساناز خانم . همه جور اسمی برات گذاشته بودم غیر از ساناز .
- میشه حرفتونو بگید . می خوام برم .
-- ببین همونطور که گفتم من خیلی آدم رُکی هستم . اصلا چرا حاشیه برم . من ازت خوشم اومده . اینو که تا حالا حتما متوجه شدی . نه؟
- (با یه لبخند همراه با خجالت) من اهل دوستی و اینجور رابطه ها نیستم . اما اگر قرار باشه با کسی هم دوست بشم یه نفرو انتخاب می کنم که شبیه به خودم باشه و فقط با من دوست باشه . در ضمن شما 4 سال از من بزرگترید . وضعیت مالیمون هم اصلا شبیه به هم نیست .
-- ( با یه نگاه عاقل اندر سفیه ، زدم زیر خنده و بلند بلند می خندیدم .) دختر جون مگه می خوام بیام خواستگاریت ؟ اولا که من دوست دختر واقعی ندارم . ثانیا خوب مگه من ازت پرسیدم تو دوست پسر داری یا نه؟ چون فرقی نمی کنه . من طرفدار یه دوستی آزاد و بدون قید و بندم . همه جوره آزاد می فهمی چی می گم ؟
- نه . اصلا نمی فهمم . هیچ کدوم از نظراتتونو قبول ندارم . پس لطف کنید و اون پیشنهادو از ذهنتون بیرون کنید . حالا فاکتور دارید ؟
-- ببین ساناز . من خیلی کم از دخترا خواهش می کنم .(اونجای آدم خالی بند) ولی از تو خواهش می کنم که رو پیشنهادم فکر کنی .
دستمو دراز کردمو یه لحظه دستای توپول و سفیدشو تو دستم گرفتم اما سریع دستشو کشید . با خنده گفت : نکن آقا نیما یکی می بینه زشته .
تا خندید فهمیدم راهو دارم درست میرم . فاتحت خوندست دختر .
فاکتورو دادم و از مغازه رفت بیرون . انگار ازم خجالت می کشید . یه جایی از مغازشون می نشست که من نتونم ببینمش . یه بار رفتم تو مغازشون و بهش یه چشمک زدم . گفتم ساناز خانم . یادت نره . شماره من رو فاکتور هست منتظر تماست هستم .
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 21 Jun 2011 17:50

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت پنجم

ساعت حول و حوش 8 بود که موبایلم زنگ خورد . مهسا بود . دختر همون زنه (شیرین).
- الو سلام آقای گرفتار
-- سلام مهسا خانم . خوبی ؟ مامان جون چطوره ؟ خوبه . بابت دیروز شرمنده . من تو این پاساژ یکمی رو در وایستی دارم . به خاطر این بود که نتونستم خوب پذیرایی کنم . شرمنده .
- خواهش می کنم عزیز . خوب الان که مزاحمت نیستم .
-- نه خانمی . دیگه شرمندم نکن .
- ساعت چند کارت تموم میشه ؟
-- من نه و نیم از اینجا راه می افتم . چطور ؟
- خونتون کجاست ؟
-- بازجوییه ؟ ...... .
- نه بازجویی نیست . وسیله داری؟ می خواستم ببینم می تونی بیای ببینیمت ؟ من الان آریا شهرم . می خوام برم خونه .
-- والله وسیله که یه موتور قراضه دارم . خونتون کجاست ؟
- پونک . ولی با موتور می خوای بیای دنبالم ؟
-- نمی دونم . نیام ؟ همچین قراضه هم که نیست . حالا میام می بینیش .
- اوکی . 10.30 خوبه ؟
-- نه بابا . من یه ده دقیقه ای می رسم ؟
- ده دقیقه ؟ از اونجا ؟
-- آره . زیاده ؟ می خوای همون نه و نیم بیام ؟
- نه بابا . مگه با موشک می خوای بیای ؟
-- ای . یه چیز تو همین مایه ها .
- اُکی . پس نه و چهل دقیقه . سر آریا شهر به سمت پونک .
-- می بینمت . مواظب خودت باش .
نمی دونید چقدر گشنم شده بود . یه گاوو درسته می خوردم . وقتی هیجان دارم بیشتر گشنم می شه . نمی دونم چرا ولی همش مشغول خوردنم . من 2-3 بار شام می خورم . یه بار سر شب ، یه بار آخر شب و یه بار نصفه شب . عادت کردم . نصفه شبم از زور گرسنگی از خواب بیدار می شم . همه می گن اگه ما به اندازه تو می خوردیم تا الان ترکیده بودیم . می گن برو دکتر تو یه ناراحتی داری .
فقط دلم برا مامان بدبختم می سوزه . خودشو و بابا که همش تو رژیمن . ولی یه بند داره به شیکم من میرسه . یه خانم هم آوردیم که تو روز کمک مامان کنه . ولی اصلا از خوشش نیومد و دو روز بعد دکش کرد . می گفت وسواس داره . من از آدم بد دل خوشم نمیاد .
خلاصه همش تو فکر خندق بلا بودم . خاک بر سرت نیما . امشب باید می رفتم باشگاه . محسن و مجید منتظرن . اه چه گُهی خوردیم . امروز چرا اینجوریه پس ...
ساعت نه و بیست و پنج دقیقه زدم بیرون . احم خیلی کنجکاو بود بدونه کجا می رم . ولی چیزی بهش نگفتم .
گوله کردم و رفتم . ده دقیقه ای رسیدم . سر قرار وایساده بود . دو سه تا ماشین دور و برش بودند و داشتن بهش تیکه می انداختند . رفتم جلوی اون ماشینا وایسادم . منو که دید اومد جلو . بغلم که رسید ، سلام کرد .
- سلام . خوب معرکه گرفتی . می خوای من برم تا این بد بختا به یه نوایی برسن ؟
-- دست شما درد نکنه . می خوای بری برو . چرا منو بهونه می کنی؟
- شوخی کردم . بپر بالا . راستی تنهایی ؟ مامانت کجاست؟
-- چیه هی سراغ مامانمو می گیری ؟ دیدی گفتم شما دو تا یه ریگی تو کفشتون هست ؟ چیزی که از مامانم می خوای منم دارم .
- بپر بالا بابا . بی حیا . چرا بد برداشت می کنی . گفتم شاید با هم باشید .
داشت سوار می شد گفت : از کی تا حالا به این موتورا می گن قراضه؟
معلوم بود دفعه اولشه داره سوار می شه . اصلا بلد نبود . جا پایی رو خوابوندم و بهش گفتم سفت منو بچسب .
گفت : جون من یواش برو . من دفعه اولمه . می ترسم . عجله هم ندارم .
- چشم . کی دلش میاد وقتی فرشته ای مثل تو چسبیده بهش ، زود تر به مقصد برسه . راستی نمی شه به جای پونک بریم یه جای دیگه . تا پونک که دو قدم راهه .
-- برو حالا . مامانم منتظره . گفت شام نمی خورم تا بیای .
- می دونه با منی ؟
-- نه . می خوام سورپرایزش کنم .
با آدرسی که داد رسیدم در خونشون . یه آپارتمان 4 طبقه بود . از موتور پیاده شد . زنگو زد .
- مهسا جان . اگه کاری نداری من برم .
-- کجا ؟ بیا شام بخور بعد برو .
- نه مزاحم نمی شم.
-- اوه . چه کلاسی . خواهش می کنم ازتون . نترس بابا . تنهاییم . سیبیل خونمون نیست .
- اونش که به کنار ولی ...
-- دیگه ولی ملی نداره . بیا موتورتو بذار تو پارکینگ .
موتورو هل دادم یه گوشه . مهسا گفت :
- بابام دو ساله که فوت کرده . خواهرم هم ازدواج کرده و رفته . من و مامان تنهاییم .
-- خدا رحمتش کنه .
- راستش انگار مامان خیلی از تو خوشت اومده . بهم گفت بهت زنگ بزنم و ببینمت . مادر دلسوز به این می گن .
-- ولی تو انگار دلسوز تری . نخواستی مامانتم بی نصیب بمونه .
- هو . خیالات ورت نداره . هیچ خبری نیست . فکر نکنی آوردمت شهر نو . فقط یه دوستیه سادست .
-- می گم بی حیایی . چرا بد برداشت می کنی . من اصلا منظورم این نبود . تازه اگه ناراحتی برم .
- بیا بالا بابا . انگار از تو خیابون بلند کردن آوردنش خونه . چه نازی هم داره .
خندم گرفت . خیلی پر رو بود . عاشق یه همچین دخترایی هستم . دختر باید گرگ باشه . تو هیچی کم نیاره . باور کنید اینجور دخترا کمتر در معرض خطرن . اونم با این اوضاع جامعه ما . البته اوضاع جامعه رو خود ماها می سازیم . تا یه داف ناز بغل خیابون می بینیم همه دستی مکشیم و می رم رو مخش . بابا آخه دویست پنجاه گرم گوشت اینقدر ارزش داره ؟
چقدر وِر زدم . بیخیال بریم سراغ قصه .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 21 Jun 2011 17:50

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت ششم

رفت دم آسانسور . وایساده بود تا منم بیام . یه دستی به سر و صورت و موهام کشیدمو مرتبش کردم . در آسانسور باز شد و رفتیم تو . الکی خندیدم .
- کوفت چرا می خندی ؟
-- مودب باش خانم . خوب خنده داره .
- بخند . وقت گریه ات هم میرسه .
-- چه خوابی برا من دیدی جونور ؟
- هیچی بابا . عجب ...
رسیدیم طبقه چهارم . بهش گفتم من دم در وای میستم . تو به مامانت خبر بده . رفت تو و دو سه دقیقه دیگه صدای شیرین اومد .
- بفرمایید تو نیما جان . خیلی خوش اومدی .
-- سلام . تو رو خدا ببخشید . من به مهسا خانمم گفتم که مزاحمتون نمی شم .
- بیا تو پسرم . تعارف نکن . منزل خودتونه .
با دخترا خیلی راحتم . ولی نمی دونم چرا جلوی خانما یه کمی خجالتی می شم . یه جورایی کم میارم .
قیافش خیلی مهربون و جذاب بود . ترسیدم دستمو دراز کنم و باهاش دست بدم . چون اخلاقشون دستم نبود . امکان می دادم که ناراحت بشه و پیش خودش بگه این پسره چه ندید بدیده .
لباساش خیلی معمولی و ساده ، ولی شیک بود . یه روسری هم رو سرش انداخته بود . از ظاهر خونشون خیلی خوشم اومد . همه مبلا و اثاثیه تزیینی خونشون سنتی و شیک بود . یه تخت سه نفره که روش یه گلیم قدیمی و خوشگل روش انداخته بودند . فضای خونه خیلی منو گرفته بود . یه آهنگ هم از آلبوم نسیم وصل همایون شجریان داشت پخش می شد :
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
.
.
.
اصلا بهشون نمی اومد که اهل موسیقی سنتی باشن . داشتم بال در می آوردم . این آهنگ آدمو روانی می کنه.
یواش یواش رفته بودم تو توهم داستانهایی که تو سایت خونده بودم . که طرف دو ساله شوهرش مرده و الان هوس یه ک ی ر جوون و شاداب کرده و دنبال فرصت می گرده که کارو تموم کنه . یا اگرم اینبار کاری نکنه ، به بهانه کامپیوتر یا درس دادن به دخترش یا خلاصه از اینجور بهانه ها ، کار طرفو میسازه . تو همین فکرا بودم که مهسا از اتاقش اومد بیرون . یه پیرهن مردونه تنش بود با یه شلوار جین مشکی که یکمی کوتاه بود . یه شالم سرش کرده بود .
خونشون مثل این مغازه های فروش اجناس سنتی و صنایع دستی توی اصفهان بود .
آها یه کمی هم شبیه خونه استاد شجریان بود . تو سی دی کنسرت دل آواز که تو بم اجرا شد ، دیده بودم .
خیلی از سبک چیدن وسایل و تنظیم نور و فضای خونه خوشم اومده بود . خیلی سلیقه به خرج داده بودن . بوی غذا هم که داشت دیوونم می کرد .
- کجایی تو بابا ؟ به چی نیگاه می کنی ؟
-- خیلی خونه قشنگی دارید . من عاشق یه همچین خونه ای هستم .
- قابلی نداره . فقط خونمون قشنگه؟
-- مهسا تو سنتی گوش می دی یا مامان ؟
- چیه می خوای ببینی با کدوممون تفاهم داری ؟ ما جفتمون سنتی گوش میدیم . منظور ؟
-- ای بابا تو چقدر منفی بافی . اصلا من می رم خونمونا .
- تو رو خدا یه کم دیگه پیشمون بمون . التماس می کنم .
-- شیرین خانم این دخترت منو آورده اینجا که ضایعم کنه و بهم بخنده . همین الان دم در داشت بهم التماس می کرد . می گفت آبروی منو پیش مامانم بخر . اگه نیای مامانم فکر می کنه نتونستم مختو بزنم . منو بگو که به خاطر دیدن شما اومدم .
- عجب رویی داره این . سنگ پا قزوینه . من گفتم ؟
--- مهسا . بسه دیگه . سر به سر هم نذارید . زشته . مگه شماها بچه اید .
مهسا داشت زیر لب فحشم میداد . ولی من خیلی از این کارش خوشم اومده بود . اصولا از دخترای اهل کل کل خوشم میومد . عجب شبی شد . نه به اوضاعی که از صبح تا حالا داشتم نه به الان .
موبایلم زنگ خورد . صدای زنگ موبایلم کمانچه استاد کیهان کلهر بود . گذاشتم حسابی زنگ بخوره . با یه نگاه به مهسا و مامانش ، فهمیدم که تو کف زنگ موبایلم موندن .
- جانم مامان ؟
- من باشگاهم . اگه بابا اومده شما شام بخورید . من معلوم نیست کی بیام .
- چشم . مواظبم . من که تند نمی رم . چشم . بابا گفتم چشم .
- یه دونه ای .
- خدافظ .
آهنگ اول همایون تموم شد و رفت آهنگ بعدی .
شیرین خانم یه سینی دستش بود که فکر کردم چاییه . ولی رنگش یه جوری بود . خودش رفت نشست روی همون تخت و با دستش اشاره کرد که منم برم بشینم اونجا . بهم گفت از گل گاوزبون خوشت میاد؟ اگه نمی خوری چای یا قهوه آماده کنم .
با اینکه تا حالا نخورده بودم ولی گفتم امتحان می کنم . بد نبود . مزش از چای خیلی بهتر بود . چون من اصلا از چای خوشم نمی اومد . طعم باحال لیمو امانی هم داشت . انگار همه چیز این خونه سنتی بود .
خلاصه نشستیم به صحبت کردن و گپ زدن . منو و مهسا هم گاهی با هم کل کل می کردیم و می خندیدیم . از همه چی حرف زدیم . وقتی از موسیقی سنتی و این چیزا حرف میزدیم کنسرت استاد شجریانو گذاشتن که با هم ببینیم . با هم نظر میدادیم و از زیبایی های آهنگها و آواز آسمونی استاد حرف میزدیم . دو سه بار بهم گفتن اصلا بهت نمیاد که اهل موسیقی سنتی باشی . منم برای جبران حرفشون می گفتم به شما که اصلا نمیاد . قصد خودنمایی نداشتم ولی بهشون گفتم که ..... میزنم . اونا هم خیلی استقبال کردند و گفتند ایشالله دفعه بعد حتما باید برامون بزنی .
اصلا نمی فهمیدم زمان چه جوری داره می گذره . چی فکر می کردم و چی شد . اولش فکر کردم مهسا منو برا سکس آورده اینجا ولی یه نشست ادبی و فرهنگی راه انداخته بودیم .
انگار اینا اصلا قصد شام خوردن ندارند . گفتم شاید منتظرن من برم ، بعد شام بخورن . برا همین به شیرین گفتم : اگه اجازه بدید . من یواش یواش مرخص می شم . خیلی بهش برخورد . گفت : شام نخورده میخوای بری اصلا نمی ذارم . بشین کجا؟
رو در وایستی رو گذاشتم کنار . گفتم : راستیتش من دارم از گرسنگی هلاک می شم . اگه خونه بودم الان وعده دوم شامم خورده بودم . مهسا گفت : الهی بمیرم . خوب چرا زودتر نگفتی . مامان پاشو بیا سفره بندازیم . خیلی تعجب کردم . چه یهو لحنش مهربون شد . بعدشم سفره؟ یعنی اینا اینقدر سنتی هستند که از میز ناهار خوری هم استفاده نمی کنند؟
اینقدر گشنه بودم که برام مهم نبود چه جوری و کجا می خوان غذا بخورند .
دیگه خیلی توضیح دادم . شامو زدیم تو رگ . جای همتون خالی . یه فسنجون توپ . با خجالت دو تا بشقاب پر خوردم اما هنوز جا داشتم . بدبختا ته دیگشونم آورده بودند . هاج و واج بودند . لازم دونستم که براشون توضیح بدم که چه جوری غذا می خورم .
بعد از شام یه نیم ساعتی نشستیم . دیگه باید می رفتم . خیلی خوش گذشت . یه شب به یاد موندنی بود برام . تو فکر جبران محبتشون بودم .
فکر سکس و شکستن این حرمت دوستانه و محبت آمیز از سرم بیرون رفته بود . من حتی خونه برادرم هم اینقدر راحت نبودم .
کلی معذرت خواهی تشکر کردم . مهسا گفت تا پارکینگ باهات میام . با شیرین خدافظی کردم . بازم اصراری برای دست دادن باهاش نداشتم . خدا رو شکر اونم اینکارو نکرد . با مهسا رفتیم تو آسانسور . بازم زدم زیر خنده . نمی دونم چرا از تنهایی با اون دختر لوند و پر رو خندم می گرفت . محکم کوبید به بازوم و گفت زهر مار . بازم می خنده .
- به من چه قیافت خنده داره .
-- گفتم که نوبت گریه هم می شه نیما خان .
- راستی مامانت موبایل نداره ؟
-- نیما خفت می کنما ؟ اینقدر مامانت مامانت نکن . به تو چه . داره ولی شمارشو به تو نمی دم .
- عجب آدم کج فهمی هستی تو . می خواستم بگم اگه گوشی تو جواب نداد ، زنگ بزنم از طریق مامانت پیدات کنم .
-- شما گُـــــلاب می خوری . لازم نکرده .
- خیلی بی جنبه و حسودی . من که دارم میرم . ولی دستش درد نکنه . خیلی شب خوبی بود . خیلی بهم خوش گذشت .
-- چشمتو بگیره . دست اون درد نکنه دیگه . ما هیچی . باشه برو .
- دارم باهات شوخی می کنم . خیلی باهاتون حال کردم . خیلی با جنبه و مهربونی . دست گلت درد نکنه .
-- تو کی با ما حال کردی که خودمون نفهمیدیم ؟
- بابا تو چقدر منحرفی .
-- روتو زیاد نکن . فقط یه شوخی بود . ساعت یکه . برو تا مادرت بنده خدا نگران نشده .
- از بابت همه چی ممنون . شبت بخیر . ایشالله جبران کنم .
-- لازم نیست . شب تو هم بخیر . به ما هم خیلی خوش گذشت .
با مهسا هم دست ندادم . چون اونم رغبتی نشون نداد . ولی با نگاه مهربونش داشت دیوونم می کرد . اومدم در پارکینگو باز کنم و برم گفت راستی نیما تو دوست دختر داری؟ جا خوردم . این چه سوالیه ؟ چرا الان ؟ با مکث گفتم : نه . چطور ؟ گفت : ارواح عمت . هیچی برو . شب بخیر . و از پله ها رفت بالا .
تو خماریه حرفش موندم . اون همه خوشی کوفتم شد . تو راه همش به حرفش فکر می کردم . به شیرین . به حنانه . به ساناز .
آخه پسر یه بوم و چند تا هوا ....؟
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 21 Jun 2011 18:04

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت هفتم

فرداش بود یا پس فردا . دقیقا یادم نیست . داشتیم با احمد حساب کتاب می کردیم . یه دختر چادری اومد تو مغازه . قسمت یه شلوارو پرسید و گفت بعدا مزاحمتون می شم . داشتم از مغازه می اومدم بیرون که برم بانک . دیدم انتهای پاساژ وایساده . توجهی نکردم و اومدم بیرون . جلوی دکه روزنامه فروشی داشتم تیتر روزنامه ورزشی می خوندم . یه نفر بغلم گفت سلام . برگشتم دیدم همون دختر چادری است .
- سلام خانم . شما الان تو مغازه ما نبودید ؟
-- خوب هستید شما؟ بله . بودم . مگه خودتون دعوت نکردید ؟
- من ؟ اشتباه نگرفتید ؟
-- نه مگه شما آقا نیما نیستید ؟
- چرا خودم هستم . شما؟
-- خیلی سرت شلوغه که منو یادت رفته . حنانه هستم .
مخم سوت کشید . چی فکر می کردیم و چی شد . یعنی این همون دختر خانمیه از طریق سایت آویزون با هم آشنا شدیم ؟ یه دختر چادری . شانس ما رو باش . تو خیال خودمون .... ای تف به این شانس .
-- انگار خیلی خوشحال نشدی . آقا نیما ؟
- جان ؟ نه . راستش شوکه شدم . آخه ...
-- آخه چی ؟ فکر نمی کردی این شکلی باشم نه؟
- خوب اصلا . ولی عیبی نداره .
-- معذرت می خوام . می شه بپرسم کجا داشتی می رفتی ؟
- من ؟ من داشتم می رفتم بانک . بیا بریم . تو راه صحبت می کنیم . چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه .
با هم راه افتادیم به سمت بانک . تو مسیر یه کمی با هم حرف زدیم و درباره همدیگه اطلاعات گرفتیم . راستش از همون اول دو تا فکر تو ذهنم بود . یکی اینکه بفهمم طرف اهل حال هست یا نه ؟ دو اینکه اگه اهل حال نیست خیلی محترمانه و نامحسوس بپیچونمش .
خلاصه من رفتم تو بانک و برگشتم و با هم به طرف پاساژ راه افتادیم . بهش گفتم تا کی وقت داری ؟ گفت باید برم . فقط اومده بودم ببینمت . با هم قرار گذاشتیم که فرداش بریم بیرون . واسه ساعت 4 بعد از ظهر فرداش . گفت دو سه ساعتی وقتم خالیه .
تا رسیدم تو مغازه زنگ زد . گفت:
- این شماره موبایل منه . راستش خیلی ازت خوشم اومده . آدمی رُک و رو راستی هستی . اما باید دو سه تا مطلبو برات روشن کنم . ببین آقا نیما . اصلا به این موضوع فکر نکن که ما از چه طریقی با هم آشنا شدیم . من فقط به اون سایت سر می زنم و بعضی از مطالبشو می خونم . اما این دلیل نمی شه که اهل همه کاری باشم . خانواده من کاملا مذهبین . با اینکه من زیاد محدود نیستم ...
خلاصه دو ساعت فک زد و آب پاکیو ریخت رو این دست قلم شده ما . می خواستم همون لحظه به هم بزنم . ولی پیش خودم گفتم تو که این دخترا رو خوب می شناسی اگه ناز نکن و کلاس نذارن که نمی شن دختر . همه اولش همینو می گن . اما آب که ببینن کرال پشت هم می رن . یه سنگی میندازم شد شد ، نشدم به اونجات . غصه چیو می خوری ؟
اما خداییش می بینی نه به اینا ، نه به اون مهسای ور پریده .
همش تو فکرش بودم . زود به زود زنگ می زد و کلی بهش تیکه می انداختم . هیچ وقت عادت ندارم به کسی زنگ بزنم . اصلا آدم خسیسی نیستم ، ولی نمی دونم چون بیشتر دخترا چتر بازان ماهری هستند ، می خوام یه جوری جبران کنم . اما به مهسا زنگ می زدم . اول از همه هم احوال مامانشو می پرسیدم تا حرصش در بیاد .
یه حال و هوای خاصی داشتم . ولی انگار شاداب تر و سر حالتر شده بودم . بچه های باشگاه هم همینو می گفتن .
راستش دلم برای ندا خیلی تنگ شده . ( انگار در مورد ندا چیزی نگفتم . نه؟ )
- ندا قدیمی ترین دوست دختر و شاید اولین دوست دختر منه . البته الان دیگه نه من به چشم دوست به اون نگاه می کنم و نه اون . چون با اون به هم زدم . و اونم سر لجبازی با نزدیکترین و صمیمی ترین دوست من ازدواج کرده . قضیه اش مفصله . رابطم با ندا رو حتما براتون شرح میدم .
همین چند روز پیش از یه شماره ایرانسل یه مسیج نا مفهوم رسید . " من می خوام برم خونه . برو دنبال سمیرا و از مدرسه بیارش"
من جواب ندادم . چون مطمئن بودم که اشتباه شده . چند لحظه بعد دوباره تکرار شد . اینبار جواب دادم که اشتباهه . پرسید شما؟ منم گفتم نیما هستم و شما اشتباه گرفتید . دوباره پیام اومد که : پس هنوز خطتو داری .
این کیه دیگه . خدا به خیر کنه . سریع شمارشو گرفتم . دو تا بوق خورد و جواب داد :
- سلام ببخشید مزاحم شدم . شما منو می شناسید .
صدای زنونه ای گفت : -- بله . ولی برای اینکه مطمئن بشم . خطتو داری مجبور شدم یه اس ام اس الکی بدم .
- ندا تویی ؟
-- پس هنوزم صدامو می شناسی .
- بله . یادم نرفته شب تا صبح با هم تلفنی حرف می زدیم . خیلی بی معرفتی اگه به خاطر سهیل نبود که ...
-- گذشته ها گذشته . نیما به قرآن خسته شدم . خیلی نامرده . اصلا بهم اهمیت نمیده . نیما دو سه شب یه بار میاد خونه . دست بزنم که داره . تازگیها هم که مواد میکشه . دیگه بریدم .
- برو ندا . برو این فیلما رو برا یکی بازی کن که تو رو نشناسه . دیگه حنات پیش من رنگی نداره . من احمق نیستم
-- به خدا نه . به جون تنها بچه ام نه . نیما ازت خواهش می کنم . به دادم برس . به قرآن روم نمی شه به بابام اینا حرفی بزنم . من دوسش دارم نمی خوام آبرو ریزی بشه . ولی دیگه بریدم . نیما تنهام نذار . به خاطر خدا .
- نمی خوام نیش و کنایه بهت بزنم چون من کاملا فراموشت کرده بودم . ولی یادته ... یادته بهت می گفتم ندا من فقط به خاطر این اون کارو کردم که فکر می کردم من و تو مال همیم . یادته گذاشتی رفتی ؟ یادته به هیچ کدوم از حرفام گوش نکردی . ببین خانم محترم زندگی خصوصیه شما هیچ ربطی به منو امثال من نداره . فقط آرزو می کنم که زودتر اوضاع زندگیت رو به راه بشه . خدانگهدار
-- خیلی نامردی . قطع نکن . نیما . نیما .... الو ...
یه روز خوش به ما نیومده . لعنت به این زندگیه سگی . حرومزاده رفته عشق و حالشو کرده ، حالا اومده برا من اشک تمساح می ریزه . حقته . بیشتر از این باید سرت بیاد . من که نفرینت نکردم ، اما یه خدایی هم اون بالا هست .
لعنت به همتون . همتون سر تا پا یه کرباسید . اصلا خدا شما زنا رو آفریده برای به نکبت کشیدن این دنیا ...
نوش جونت . چوب خدا که صدا نداره .
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 21 Jun 2011 18:04

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت هشتم

ندا دختر همسایه ما بود . رابطمون اصلا صمیمی نبود ولی با داداشش خیلی عیاق بودم . به خاطر همین اصلا به ندا توجهی نمی کردم . اما هر چی رفت و آمدمون بیشتر می شد می فهمیدم که یه جورایی دارم جذبش می شم . اونم بدش نمیاد . داداشش (مجید) موبایلشو داده بود به ندا و یه خط برا خودش خریده بود . من توی موبایلم دو تا شماره از مجید داشتم . هم قبلی و هم خط جدیدش . دوستی من با ندا از یه اس ام اس شروع شد . می خواستم برا مجید بفرستم ولی اشتباهی به خط قدیمش پیام دادم .
یادم نیست متن مسیج چی بود . ولی یادمه اون مسیج زمینه ای شد واسه یه اس ام اس بازی دوساعته و بعدشم تماس و شروع یه دوستی ساده . خیلی به این دوستی راغب نبودم . چون خواهر دوست صمیمیم بود ، یه جورایی عذاب وجدان داشتم .
اما مهربونی و خوشگلی ندا مخمو تعطیل کرده بود . آخه این اولین دختری بود که رسما باهاش دوست بودم . البته من تو اون زمان با دو سه تا دختر دیگه هم آشنا شده بودم ولی بیشتر وقتمو با ندا بودم . دختر بدی نبود .
یه حس خوبی نسبت بهش داشتم ولی زیاد وابستش نبودم . اما اون نه . همش علاقه اشو ابراز می کرد . همش خودشو برام لوس می کرد . نمی گم من بی احساس و سرد بودم ، شاید گاهی منم تیکه می انداختم و اینجوری علاقمو بهش نشون می دادم . اما نه اینجوری که بگم بدونه تو زندگی برام مفهومی نداره و بی تو هرگز و از این جواد بازیا .
خلاصه دو سه سال از آشناییمون گذشت . دیگه تو این مدت برادرم بهنام و مامانم هم از دوستی ما خبر داشتند . من خیلی تو خونه راحتم . برام مهم نبود که پدر و مادرم بدونن که من دوست دختر دارم . تو خونه هر وقت می خواستم تلفنی با ندا صحبت می کردم . هر موقعی هم که مامانم می پرسید کیه می گفتم عروسته . کنیز شماست یا از این حرفا . مامانم هم کلی می خندید .
یه جور حس تملک نسبت به ندا پیدا کرده بودم . واسش غیرتی می شدم . انگار خواهرمه یا زنمه . براش تعیین تکلیف می کردم .
می دونید پیش خودم قرار گذاشته بودم که همه جور عشق و حالی می کنم . اما ندا رو برا خودم نگه میدارم (برا ازدواج) . نمی دونم شاید چون اطلاعاتم کافی نبود . فکر می کردم همه ازدواجا همین جوریه . همین بهنام خودمون صد تا دوست دختر داشت آخرشم رفت نیوشا رو گرفت . چون مطمئن بودیم دختر پاکیه .
تو همون دو سه سال اول آشناییمون اخلاق من دستش اومده بود . اگه دستشو می گرفتم یا بدنشو لمس می کردم به خاطر هوس و هیز بازی نبود . یه جورایی می خواستم بهش انتقال بدم که من باهات خیلی راحتم . هر چند که اون تو همه چی افراط می کرد . هر جا می رفتیم به دست من آویزون می شد . خودشو می چسبوند به من . هر وقت سوار موتور بودیم که دیگه هیچی مثل سیریش منو می چسبید . صد بار براش قاطی کردم که بابا جان مامور می بینه دهنمونو ... . بعدشم اگه مجید بفهمه چی ؟ اما مگه حرف تو گوشش می رفت .
تا اینکه یه جایی حرف دلشو بهم زد . (البته حرف دل منم بود ، ولی این غرور لعنتی نمی ذاره که ما مردا حرف دلمونو بزنیم ) رفته بودیم طرفای میگون . یه جای با صفا هست به اسم لاله گون که محلی ها بهش می گن لالون . خیلی جای دنج و خلوتیه . من بودم و ندا . تنهای تنها . وسط دو تا کوه . یه جای سر سبز جا انداخته بودیم . جای همتون خالی بساط قلیون و سنتور و جوجه کباب و... حاضر بود . ماشینو یه گوشه پارک کردم . (پاترول بهنام دستم بود) از تو جاده اصلا تو دید نبودیم . ولی ما به جاده مسلط بودیم . به ندرت تراکتوری ، موتوری چیزی از تو جاده خاکی رد می شد . نشسته بودیم داشتیم چیپس می خوردیم .
گفت : نیما . می دونی که من چقدر دوست دارم ؟
سریع گفتم : آره قد همه آفتابه ها ببخشید ستاره های دنیا . به تعداد همه دراز گوشها ببخشید عاشقای روی زمین . چمیدونم به تعداد برگای خشک و خیس دنیا . به تعداد قطرات اشک مورچه ها و تمساحها ...
داد زد : یه لحظه خفه شو ببین چی می گم . اه که تو آخر ضد حالی . دوزار عاطفه تو این هیکل لندهورت پیدا نمی شه . ببین نیما من تا حالا به هیچ کس دیگه ای فکر نکردم . همه چیزم مال تو بوده . همش با هم بودیم . با هم خندیدیم ، گریه کردیم (یادمه . باباش که سکته کرده بود ، پا به پاش مثل بچه ها گریه می کردم) همه خوشیها و نا خوشیهامون با هم بوده . قبول داری ؟
- بله کاملا . البته همه چیزت مال من نبوده ها ...
-- اه . یه خورده جدی باش . ببین می خوام تکلیفمو روشن کنی . آخه .. چه جوری بگم . فکر نکنی می خوام بازار گرمی کنما . ولی یه نفر می خواد بیاد خواستگاری .
هاج و واج موندم . مثل وقتی از سونا میای بیرون و می پری تو حوضچه آب سرد شده بودم . خودم حالیم نبود این حرف ممکنه چقدر حالمو خراب کنه . با اینکه می دونستم خبری نیستا ولی دلم می خواست قاطی بازی در بیارم .
از طرفی بازم این غرور لعنتی اجازه نمی داد . ندا هم فهمیده بود خیلی ناجور خورده تو پرم . از جام بلند شدم و گفتم من میرم از تو ماشین زغال بیارم . ک ی ر تو این شانس . عمرن بذارم . دو ساله همه چیزم شده اون ، حالا بذارم مفت مفت بپره . عمرا .
نه اینکه فکر کنید یه حس عاشقانه و خیلی رومانتیک منو غیرتی می کرد . به این فکر می کردم که تو این دوره و زمونه شاید دختری به پاکی اون پیدا نکنم . والا چیزی که زیاد دختر . همشونم برات ممیرن .
خلاصه دلم نمی خواست به روی خودم بیارم . ولی یه جوری دلم می خواست بهش بفهمونم که مال منه . حالا چه جوریشو نمی دونم . از یه طرف پیش خودم می گفتم : بابا آخه یعنی انقدر سخته بهش بگی ندا جان منم یه همچین حسی به تو دارم . منم تو رو برا آیندم انتخاب کردم . مگه ازت کم میشه . و از طرفی هم فکر می کردم اینکار شأن یه مردو پایین میاره .
برا ثابت کردن علاقم ، یه فکری اومد تو سرم که کاش نمی اومد .
تا حالا تو یه همچین فرصتی با ندا تنها نشده بودم . نه اینکه بگم تا حالا به فکر سکس باهاش نبودم . من تمام ابعاد بدنشو (انگار اسکن سه بعدی کرده باشم ) تو ذهنم حک کرده بودم . میگم که بهش به عنوان همسر آیندم فکر می کردم . تجربه بهم می گفت الان وقتشه . مطمئنن اونم استقبال می کنه . ولی تا هر کجا که خودش مایل بود پیش می رم .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 21 Jun 2011 18:06

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت نهم

خیلی دلم می خواستم بعد از این همه مدت یه حال اساسی باهاش بکنم . مطمئنن اونم به اینکار راغب بود . ولی یه چیزی جلومو می گرفت . وجدانم قبول نمی کرد . مونده بودم چیکار کنم .
از یه طرف منو ندا تنها بودیم و جای خلوتی برای همه کار گیر آورده بودیم ، از طرف دیگه به خودم جسارت اینکه کاری بکنم رو نمی دادم . اما بالاخره باید یه راهی باشه . اما چه راهی خدا میدونه . تا موقع ناهار همش داشتم با خودم کلنجار می رفتم . پسر این آخرین فرصته . اگه ازدواج کنه و بره چی ؟ دو سال عمرت به هیچ و پوچ ...
بعد از ناهار داشتیم با هم حرف می زدیم . گفتم ندا اگه بهت یه پیشنهاد بدم قبول می کنی ؟
- چه پیشنهادی ؟
-- ببین . می گم همین فردا بریم محضر، عقد موقت کنیم . اینجوری همه جوره خیالمون راحته .
- چی شده تو به این فکرا افتادی ؟
-- ندا منطقی باش . تو این دو ساله یه بار بهت دست درازی کردم؟ یه بار بهت نگاه ناجور داشتم ؟ مگه من دوستامو نمی بینم ؟ هر روز خدا دنبال مکان می گردند که رفیقاشونو بیارن خونه و یه حالی بکنن .
ببین ندا تو برای من فرق داری . نمی دونم یه جور دیگه ای . نمی خوام بگم عاشقتم و دلم برات تپ تپ می کنه و از این حرفا ولی خوب منم تو رو انتخاب کردم . (خیلی به خودم فشار آوردم که تونستم این حرف آخری رو بزنم .)
- آره نیما جون . تو راست می گی عزیزم . منم اگه تا الان باهات هستم و همه جوره عاشق تو شدم ، به خاطر اینه که تو با بقیه فرق می کنی . دنبال چیزایی که بقیه هستند نبودی . در ضمن قلبم برات تپ تپ می کنه نه . قلبم برات می تپه احمق .
دو تایی زدیم زیر خنده .
-- چمیدونم من از این گلابی بازی ها بلد نیستم . ولی جواب منو ندادی .
- نمیدونم چی بگم . ولی اگه تو میگی باشه . حتما اینجوری بهتره . لااقل آدم بوست می کنه به دلش می شینه که محرم هستی . اینجوری سخته .
-- خاک بر سر خرفتت کنن . روان پاک . ما به محرم بشیم که فقط بوسم کنی ؟ هزار تا کار هست که ما تا حالا نکردیم . چقدر این بیغه خدا ؟
بلند بلند می خندید .
- اونا هم به موقعش نیما جون . اصلا کاش این خواستگاره زودتر پیداش می شد که تو یه کمی به فکر من بیافتی . آخه امروز ناپرهیزی کردی و یه حرفای جدیدی زدی .
-- بسه زن . خودت لوس نکن . بلند شو یه قلیون چاق کن بکشیم . بعدشم یه چایی قند پهلو بیار تا این گلومون حال بیاد . راستی ببین اون بچه چه مرگشه اینقدر ونگ میزنه .
مُرده بود از خنده .
- اه اه اه . حالم از حرف زدنت به هم خورد . تو رو خدا نیما . اینجوری با من حرف نزنی که ...
-- بسه ضعیفه دوباره من به روت خندیدم ؟ کجاست این کمربند من ؟ حتما باید سیاه و کبودت کنم؟
- بلند شو گم شو . غلط می کنی .
آره خلاصه . اونروز خیلی خوش گذشت . یادش دادم قلیون بکشه . اما فشارش افتاد و حالش بد شد . به چیز خوردن افتاده بودم . تو ماشین یه بسته خرما و یه ذره بادوم و یه ذره توت خشک داشتم . یه لیوانم آب قند درست کردم و بهش دادم . حالش که جا اومد ، بهش گفتم : زن . چرا به من نمی گی که می خوام بابا بشم ؟
چشمتون روز بد نبینه . بلند شد دنبالم کرد و چی بگم .....
منو انداخت تو رودخونه . عین موش آب کشیده شده بودم . اما حال میداد سر به سرش بذاری .
بعد از اینکه موقع خشک شدن تو آفتاب یه چرت زدم ، جمع کردیم و برگشتیم .
------------------------------------------------------------
شبش با بهنام مشورت کردم . اونم یکی از دوستای بابا رو معرفی کرد که بریم پیشش . منم زنگ زدیم به ندا و قرار فردا رو گذاشتم . صبحش با هم رفتیم دفتر خونه . تا خودمو معرفی کردم یارو کلی تحویل گرفت . اصلا ازش خوشم نیومد . هیچ توضیحی براش ندادم . دیدم یارو خر خودمونه . گفتم می خواستیم با خانم صیغه محرمیت بخونیم . اما دلم نمی خواد خانوادم چیزی متوجه بشن .
یارو هم کلی خ ا ی ه مالی کرد و بیشتر از خرج محضرشم بهش دادم که لال شه .
فکر می کردم این جوری خیالم راحت شده . در صورتی که تازه اول مشکلاتم بود .
یک هفته ای از قضیه صیغه مون گذشت . من رفتارم با ندا تغییر زیادی نکرده بود . چون اصلا فرقی به حال من نمی کرد . اما خیلی دلم می خواست از این فرصت استفاده بکنم . زنگ زدم به ندا ازش پرسیدم می تونی دو روز اجازتو بگیری ؟ گفت برا چی ؟ گفتم هوس کردیم با عهد و عیال بریم لب دریا و یه صفایی بکنیم . بده؟
گفت دوستم نوشین می خواد بره مشهد . برا ثبت نام دانشگاه . قرار بود با اون برم که تنها نباشه . به بابا اینا می گم با اون میرم . باهاشم هماهنگ می کنم که سوتی نده . اما یادت باشه اون عقد نامه کذایی رو بیاری که من حوصله درد سر ندارم .
گفتم عالیه . اون عقدنامه کذایی رو که قاب کردم زدم بالا سر تختم .
خلاصه من و ندا با ماشین بهنام رفتیم شمال . کلید ویلای داییم (پدرزن بهنام) هم رسید و راه افتادیم . ویلا که چه عرض کنم ... خونه متروکه . درختاش هم که به جز آب بارون رنگ آب دیگه ای ندیده بود . تا چشم کار می کرد علف هرز در اومده بود . فقط از در ورودی تا وسط حیاط جای لاستیکای ماشین علف نداشت . صد رحمت به باغ خودمون بابا . درسته جاش نزدیک دریا نیست . ولی خیلی بهتر از اینجاست . اصلا من موندم این دریا چی داره . حیف که تابلو بود والا می رفتیم 2000 . باغ خودمون . اما چاره چیه .
دو شب اونجا بودیم . دو شب که دلم می خواست از کل زندگیم حذفش کنم . چه خیالایی داشتم و چی شد .
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

خاطرات نیما جاویدان


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA