انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »
داستان سکسی ایرانی

خاطرات نیما جاویدان

 مرد
#11   Posted: 21 Jun 2011 19:07

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت دهم

کاری که نباید می شد ، شد . نمی خوام جزئیاتشو تکرار کنم . تمام وجودمو برای اینکه ندا از اون سکس لعنتی لذت ببره گذاشتم . همش سعی میکردم اون بیشتر لذت ببره . انگار اون تو مستی لذت غرق بود و متوجه هیچی نبود . بعد از اینکه ارضاش کردم . دلمو زدم به دریا و کارو یک سره کردم .
خودش خواسته بود . خودش موافقت کرده بود . ما به آینده فکر می کردیم . اگه اینطور نبود که من تا حالا هزار بار می تونستم اینکارو بکنم و بذارم برم . من داشتم به این فکر می کردم که چه جوری برم خواستگاریش . چه جوری به مجید دوست صمیمیم ، بگم که من اومدم خواستگاری خواهرت . آره من تو فکر آیندم با ندا بودم .
اما اون همه چیزو بهم ریخت . وقتی کارمو کردم و آتیش شهوت اونم خاموش شد . تازه یادش اومد که چه اتفاقی افتاده . زد زیر گریه . منم می بوسیدمش و دلداریش می دادم . آخه مگه قرار نیست منو اون ازدواج کنیم ؟ پس مشکل کجاست ؟ چه الان چه بعد از عروسی . تازه ما که الانم به هم محرمیم .
خدایا من که سر در نمیارم . این دختر چه مرگشه . یهو شروع کرد به داد و بیداد کردن . سعی کردم کنترلش کنم . اما فایده ای نداشت . همه سر و صورت و گردنمو با ناخنهاش زخم کرد . چنان به صورتم چنگ میزد که انگار کسی می خواد بهش تجاوز کنه .
هر کاری کردم نتونستم آرومش کنم . لباسشو پوشید . ساکشم از تو ماشین برداشت . دنبالش راه افتادم . بهش التماس میکردم که آبروریزی راه نندازه . هر چی بهش گفتم که آروم باش ، الان راه میافتیم می ریم تهران . اما به خرجش نرفت که نرفت .
تو خیابونا می دوید و منم دنبالش . تنها کاری که تونستم بکنم این بود که راضیش کردم برسونمش ترمینال . یه تاکسی سمند گرفتم و کرایه دادم بهش . (شماره پلاک یارو رو هم برداشتم) و خودم برگشتم به سمت ویلا .
دنیا داشت روی سرم خراب می شد . آخه چرا اینجوری شد ؟ مگه من چه اشتباهی مرتکب شدم ؟ بد کردم همه لذتهایی که تا حالا نبرده بودمو خرج کسی کردم که قصد داشتم باهاش ازدواج کنم ؟
چرا اون موقعی که تو اوج شهوت بود داد می زد و از درد به خودش می پیچید یادش نبود که این اتفاق داره می افته . چرا الان . چرا وقتی آتیشش خاموش شد ، افتاد به جون من ؟ در ضمن من که کار اشتباهی ازم سر نزده . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . گوشیه لعنتیشم که خاموشه .
وقتی رسیدم جلو در ویلا دیدم یه زنه که معلوم بود از بومیهای اونجاست جلو در وایساده . از کنارش رد شدم و به سمت در ویلا رفتم . از بس عجله داشتم که به ندا برسم یادم رفته بود درو ببندم . زنه با اون لهجه شمالیش گفت : آخه خوشگل پسر چرا یادتون میره در ویلا رو ببندید . اگه خدایی نکرده دزد میومد و همه چیتونو می برد ، به همه ماها تهمت دزدی می زدید .
از لحن دلسوزانش خوشم اومده بود . یه زن توپول بود با سینه های آویزون . سی سالو داشت . شایدم بیشتر . چادرشو به کمرش بسته بود . به همین خاطر باسن و سینه های درشتش کاملا تابلو بود . اصلا حواسم نبود ولی ناخودآگاه رفته بودم تو نخش . به خودم که اومدم ازش تشکر کردم و گفتم عجله داشتم یادم رفت درو ببندم . بعدشم تعارف کردم بیاد تو . اما بر خلاف اون چیزی که همه فکر می کنن و همه اراجیفی که پشت سر شمالیها میگن . مودبانه تشکر کرد و رفت . شاید اگه میومد تو به اندازه الان از کارش خوشم نمیومد . اون رفت . منم درو بستم و وسایلمو جمع کردم . رفتم یه دوش گرفتم . روی همون تخت لعنتی دراز کشیدم .
داشتم به بخت و اقبال گُه خودم فحش میدادم . تُف به این شهوت . تُف به این سکس . همش درد سره . همش کثافت کاریه . لعنت به گور هفت جد و آباد من با این گندی که زدم . ناخواسته گریم گرفت . یادم نمی اومد دفعه آخری که گریه کرده بودم کی بود . شاید اونروزی که زیر بغل مامانمو گرفته بودم و می خواستم از روی قبر مامان بدری بلندش کنم . خدا رحمتش کنه . نفهمیدم کی خوابم برد . وقتی از خواب پاشدم حس کردم معدم داره سوراخ می شه . سریع بند و بساطمو جمع کردم و ریختم ماشین . همش حواسم بود که چیزی جا نمونده باشه . ندای احمق چهار پنج تا از وسایلشو جا گذاشته بود . تو راه یه بار دیگه به گوشیش زنگ زدم . هنوزم خاموش بود .
از بس گشنم بود چشمم فقط دنبال یه رستوران تر و تمیز می گشت . یه جای باحال پیدا کردم . ظاهرش که خوب بود . جلوش دو تا زانتیا و دو سه تا پژو و یه پرادو و یک ماکسیما و چند تا ماشین دیگه پارک شده بود . با خودم گفتم خوب حتما جای خوبیه که شلوغه . یه خانم آرایش کرده اما میانسال پشت پیشخون بود . رفتم جلو که سفارش بدم . یه دختره هم با کلی ناز و افتاده جلوی پیشخون وایساده بود و کونشو قنبل کرده بود . از این شکستنی ها بود . یه مانتوی تنگ و کوتاه هم تنش کرده بود . رسیدم جلوی پیشخونو به اون خانمومه گفتم :
- سلام
-- سلام خوش اومدید
- مرسی منوتونو لطف می کنید . ( یهو گارسونشون با یه پرس اکبر جوجه چرب و چیلی از جلوم رد شد و منم تصمیم گرفتم)
- بفرمایید اینم منو .
-- لازم نیست یه پرس . نه . دو تا اکبر جوجه با مخلفات . ترشی . سیر ترشی و نوشابه و دوغ .
- بله حتما . می برید؟
-- نه خیر خانم . می خورم .
- شماره میزتون ؟
-- اگه فرقی نمی کنه همین اولیه می شینم .
- اگه می خواید خانواده راحت تر باشن ، تشریف ببرید بالا . طبقه بالا لژ خانوادگیه .
-- انگار سوء تفاهم شده خانم . من تنهام .
- (زد زیر خنده) آخه این همه غذا . حتما شوخی می کنید .
-- نه خانم . از پسش بر میام . من اشتهام خیلی زیاده . (اینو با کنایه گفتم که هم اون شکستنیه و هم اون خانمه با هم خندیدن)
- باریکلا . تشریف داشته باشید . آماده شد میگم بیارن خدمتتون .
-- خوب چقدر تقدیم کنم خانم .
- قابلی نداره ....... تومن .
-- ممنون . خدمت شما .
پولا که از تو کیفم برداشتم . انگاری یه چیزی از جیبم افتاد . تو همون لحظه هم اون شکستنیه یه تکونی به خودش داد . منم روی زمینو نگاه کردم ولی چیزی پیدا نکردم . اما اون دختر موذیانه خندید . اون موقع نفهمیدم برا چی بود . اومدم نشستم رو همون میز اولی . حواسم پیش ندا و اتفاقات امروز بود .
دختره برگشت و گفت :
- قیافتون خیلی آشناست . تهرانی هستید؟
-- بله تهرانی هستم . اما قیافه شما برا من آشنا نیست .
- تازه اومدید یا دارید بر می گردید .
-- دارم بر می گردم .
- میشه بپرسم کجای تهران هستید؟
-- نه خیر . مامانم گفته آدرسمونو به غریبه ها ندم .
- خندید و گفت : مامانتون راست گفته ولی ممکنه آدرس دادن باعث یه آشنایی بشه .
حوصلشو نداشتم . هم به خاطر ندا و هم به خاطر گرسنگیم . اما از پر روییش خوشم اومد.
-- اونوقت اگه من نخوام با یه دختر ترشیده آشنا بشم باید کیو ببینم .
- هیچی . ضرر می کنی . همین .
-- چه ضرری . چیزی که زیاده دختر . همچین آش دهن سوزی هم که نیستی .
- (بازم شدیدتر خندید) حالا می بینی شیکمو .
و از پله ها رفت بالا و روی یه میزی که یه دختر و پسر نشسته بودند ، نشست . میزشون کاملا به میز من مسلط بود . چند دقیقه با اون دختر و پسره صحبت کرد و بعدش با خنده منو به اونا نشون داد و مشغول خوردن غذاشون شدند . پسره از اون سوسولهای ناز نازی بود . به خودم امیدوار می شم ، وقتی اینا رو می بینم . اون یکی دختره هم از این برنزه های زشت بود . آستینای مانتوشو تا آرنج داده بود بالا و هرزگاهی منو می پایید .
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 21 Jun 2011 19:08

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت یازدهم

غذا رو که آوردن دیگه روی میز من جا نبود . مشغول خوردن که شدم دیگه حواسم به هیچ جا نبود . فقط یه لحظه دیدم که دارند از پله ها میان پایین . وقتی رسیدن پایین تقریبا آخرای غذای من بود . وقتی جلوی میز من رسیدن ، اون پسر نازنازیه رفت دستشویی .
کاملا تابلو بود که چقدر شوته و بچه ننست . اون دو تا جونور هم پشت به من وایساده بودند .
(از قصد با دهن پُر و صدایی گرفته) گفتم : بفرمایید . اون برنزهه برگشت گفت : قربونت مثل اینکه شما خیلی به غذا احتیاج داری . بخور بخور تا حسابی سیر بشی . منم یه پوزخند زدم و کله مو تکون دادم و گفتم : کاش یه هالو هم گیر ما می اومد که بتیغیمش . بدبخت گوشاش دراز شده از بس سواری داده .
- ما اینیم دیگه . اطرافمون پره از گوش دراز .
-- اتفاقا تو این یه مورد مثل منید . چون الان که خوب نگاه می کنم ، می تونم حضور دو تا شونو ببینم .
- باشه . خودت خواستی . یعنی تو کارت اون پاترول مشکی مدل ... تونو نمی خوای دیگه؟
نزدیک بود غذا بشکنه تو گلوم . ای تف به قبر بابات پتیره . پس اون موقع کارت ماشین بود که افتاد نه ؟ خودمو کنترل کردم و به روم نیاوردم .
-- اتفاقا الان دارم میرم پاسگاه . می خوام بگم دوتا دختر با یه پسره ، جیبمو تو رستوران زدند و کارت ماشینو با 3 میلیون تراول از جیبم زدند .
- خیلی پر رویی ؟
-- نگو تو رو خدا . دلت میاد . من چاره ای ندارم آخه . تو بودی چیکار می کردی ؟
- بیا بابا اینم کارتت .
-- باشه پیشت . چرا کم آوردی ؟ آخه می خواستم بگم آدرس بدید ، میام تهران ازتون می گیرم . (زدم زیر خنده)
یهو قیصر از مستراح در اومد . بزنید زنگو . گفتم الانه که شر بشه . تا اونا رو بالا سر میز من دید . اومد جلو .
- سلام قربان . خوشبختم . اسمم رشیده . (یاد اون بازیگر اصفهانیه افتادم و خندم گرفت) ببخشیدا ولی واقعا اگه کنار شما آدم غذا بخوره اشتهاش سه برابر میشه . ماشالله .
-- باشه . ولی متاسفم که بگم تیر دوستاتون به سنگ خورد . نتونستن منو سوژه کنند . تو خوبی رشید جون؟
از دخترا پرسید جریان چیه ؟ اونا هم گفتند . هیچی بابا بیا بریم ، این یارو انگار یه تختش کمه .
اونا رفتنو منم نوشابه و مخلفاتو تموم کردم و زدم بیرون . یه دوری زدم که غذام هضم بشه . سوار ماشین شدم و راه افتادم . یه آلبوم از حسام الدین سراج گذاشتم . نم نم راه افتادم به سمت تهران . جاده زیاد شلوغ نبود . تا مرزن آباد اومدم . پاسگاه اونجا ایست بازرسی گذاشته بود . یادم افتاد که سرگرد .... تو این پاسگاه خدمت می کنه . رفتم جلو . ایست دادند و منم آروم گرفتم بغل . پشت یه زانتیا وایسادم .
مدارک منو چک کردند و چند تا سوال پرسیدند و یه نگاهی تو ماشین انداختند . راننده زانتیا به نظرم آشنا اومد . آره خودشونن . همون دوتا با اون پسره . مدارک شناسایی نداشتند . از یه سربازه که اونجا بود سراغ سرگردو گرفتم . پسره داشت التماس می کرد و می گفت به خدا کیف مدارکمونو زدند و....
یهو سر و کله سرگرد پیدا شد . چاق سلامتی کردیم و احوال بابا اینا رو پرسید . بهش گفتم اگه میشه کار این بنده خداها رو راه بنداز . گفت چی شده ؟ گفتم کیف مدارکشونو ازشون زدند . بچه های شما هم بهشون گیر دادند که باید مدارک داشته باشید . نمی دونم چیکاره ان ولی راست میگه بدبخت . من باهاشون تو رستوران بودم ، اونجا به منم گفتند که کیفشونو دزد زده .
سرگرد رفت جلو و چند لحظه بعد با رشید جان دوست بسیار عزیزم برگشت .
سرگرد : ببین پسر جان شما باید مواظب مدارک شناساییتون باشید . الانم اگه این آقا نیمای ما شهادت نداده بود که راست میگید ، باید کلی اینجا معطل می شدید . خیلی احتیاط کنید .
خلاصه آقا رشید گل و بلبل کلی از منو سر گرد تشکر کرد و رفت تو ماشینش . منم با سر گرد خداحافظی کردم و اومدم به سمت ماشین . اون دختر شکستنیه از ماشین پیاده شد و اومد سمتم .
- خیلی شرمنده کردی . فردین بازی هم بلدی و رو نمی کنی .
-- خواهش می کنم . جلوتر کنار جاده یه آلاچیق هست . اونجا می بینمتون . حتما حساب می کنم باهاتون . از پشت ماشین یه سویشرت تنم کردم . اونا راه افتادند . منم با فاصله می رفتم . جلوتر دم همون آلاچیق پیاده شده بودند و لب جاده منتظر من بودند . اصلا حوصلشونو نداشتم . به سبک ماشین عروسا براشون بوق زدم و رد شد . دیگه تو جاده ندیدمشون . ساعت یازده رسیدم خونه .
یه دوش گرفتم و لباسهای چرکمو انداختم تو سبد لباس چرکا و ساکمو خالی کردم . یه بار دیگه شماره ندا رو گرفتم :
" دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد"
ساعت پنج و نیم طبق معمول از خواب بیدار شدم . همون کارای همیشگی : گرفتن نون ، یه صبحانه ، رفتن به پارک ، دویدن روزانه ، برگشتن به خونه و آخرشم رفتن به مغازه . از پارک که برگشتم . مامان تازه بیدار شده بود .
- سلام
-- سلام . رسیدن به خیر . خوش گذشت ؟ کی اومدی ؟
- جای شما خالی . بد نبود . ساعت یازده اومدم . خواب بودید ؟
-- آره دیروز نیوشا مهمون داشت ، اینقدر این پله ها رو بالا پایین کردم که شب تا سرمو گذاشتم خوابم برد . راستی بهنام باهات کار داشت مامان . دیشبم زنگ زد به موبایلت در دسترس نبودی . الان یه توک پا برو ببینش تا نرفته سر کار .
- باشه . الان میرم
-- نیما . چته مامان ؟ گرفته ای
- هیچی مامان یه خورده خسته ام .
رفتم بالا . در زدم . نیوشا گفت : کیه ؟
- بازم کن منم .
-- سلام چطوری ؟ همیشه به مسافرت . نامرد تنها تنها دیگه .
- بابا ما رفتیم حال کنیما . شما رو که می بردیم که می شد ضد حال .
-- مار بزنه اون زبونتو. (یه دونه هم زد پس کله من) از این ورا؟
- بهنام هست یا رفته ؟
-- هستش . تو آشپزخونه داره به امیر علی صبحونه میده .
امیر علیو بوسش کردم و با بهنام دست دادم .
- با من کاری داشتی ؟
-- کار خاصی که نه . می خواستم ببینم چیکار کردی ؟
- چیو ؟
-- محضر داره دیگه . تموم شد؟
- پس بگو باز این مامان حس کنجکاویش گل کرده ، تو رو واسطه کرده نه؟ حله . با موفقیت انجام شد . اگه کاری نداری من دارم میرم . خدافظ .
نیوشا گفت : مبارکه . چی حله؟ حرصم گرفته بود . از بازوش یه وشگون گرفتم و گفتم : ارواح عمه جونت تو خبر نداری نه ؟
یه آی بلند گفت و زد تو سرم دوباره .
از خونه زدم بیرون . آروم آروم داشتم می رفتم به سمت مغازه . اه ندا تو رو خدا زنگ بزن . دوباره زنگ زدم به موبایلش . بازم خاموش بود . بغل خیابون تو پیاده رو یه دختر تو باجه تلفن کارتی بود . موتورو هل دادم به سمتش . کلاه کاسکمو گذاشتم رو موتور و رفتم سراغش . زدم به شیشه باجه .
- سلام . شرمنده . من یه مریض بد حال دارم . اجازه میدید از کارت شما استفاده کنم و یه زنگ بزنم بیمارستان .
دختر بیچاره هول شد و با طرف خدافظی کرد و گوشیو داد به من .
زنگ زدم خونه ندا اینا . کسی گوشیو بر نمی داشت . قطع کردم . دوباره زنگ زدم . بعد از مدتی مامانش گوشیو برداشت . قطع کردم . از دختره تشکر کردم و راه افتادم به سمت مغازه .
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 21 Jun 2011 19:08

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت دوازدهم

اعصابم داغون بود . تا غروب پاچه صد نفرو گرفتم . از نگهبان جلوی پاساژ گرفته تا مشتری و همکارا . دو سه بار دیگه هم با موبایل ندا تماس گرفتم ، اما هیچ نتیجه ای نگرفتم . احمد خیلی گیر داد که بفهمه چه مرگم شده . منم واسش توضیح دادم که چی شده .
بهم گفت : ببین نیما جون . منم می دونم که این دختره رو خیلی دوسش داری . هر چند چیزی نمی گی ولی کاملا معلوم که با دخترای دیگه فرق می کنه برات .
- مشکل منم همینه که هیچ وقت بهش نگفتم که لعنتی من دوست دارم .
-- تو یه راه داری . باید پیداش کنی و باهاش حرف بزنی . ولی باید غرورتو بذاری کنار . اگه واقعا دوسش داری باهاش حرف بزن . لال که نیستی . دو متر زبون داری ماشالاه . اگه بهش نگی از دست پریده . بعدشم باید بشینی و حسرت بخوری .
راست می گفت . با همه خریتش این یه دونه رو خوب اومد . تصمیم خودمو گرفتم . زنگ زدم خونشون (البته از مغازه) . مادرش گوشیو برداشت .
- الو سلام . معذرت می خوام خانم . شما خانم ندا .... هستید .
-- نخیر من مادرش هستم . شما ؟
- شرمنده مزاحمتون شدم من از دانشگاه .... تماس می گیرم . ما یه همایش دانشجویی در مورد تأثیر روحیه مبارزه با استکبار و غربزدگی در جنبش های دانشجویی برگزار کردیم ....
-- آقا ببخشید من که متوجه نمی شم شما چی می گید یه لحظه گوشی خودشو صدا کنم .
از خنده مرده بودم . معلوم نبود این حرفا از کجام در اومد . خودمم بودم گول می خوردم چه برسه به مادر ندا .
- الو . الو بفرمایید .
-- سلام . قطع نکن . تو رو خدا گوش بده ببین چی می گم . باشه؟ ببین ندا . به خدا من دوست دارم . به جون هر چی مرده . به ارواح خاک مامان بزرگم من تو رو به عنوان شریک آینده زندگیم انتخاب کردم . نمی دونم تو چه فکری در مورد من کردی که اونجوری گذاشتی رفتی . ولی به جون خودم و خودت من هیچ قصدی نداشتم . ندا یکمی منطقی باش . اتفاقی نیوفتاده عزیزم . تو از چی انقدر نگرانی ؟ ببین نمی خوام الان جواب بدی . خوب فکراتو بکن . به حرفایی که زدم ، به اتفاقایی که افتاده دقیق و منطقی فکر کن بعدش بهم زنگ بزن . باشه ؟ ندا من خیلی دوست دارم . خیلی . شاید یه غرور احمقانه نذاشته حرفای دلمو بهت بزنم . ولی ....
بوق ممتد اشغال باعث شد حرفام نیمه کاره بمونه . احساس سبکی می کردم . خوب شد که حرفامو بهش زدم . حالا هر اتفاقی بیفته مهم نیست . لااقل حرفام تو سینم نمونده . اونم اگه یکمی منطقی باشه و واقعا اونجوری که میگه منو دوست داشته باشه ، همه چیز به زودی درست میشه .
فرداش ، پس فردا ، 3 روز ، 5 روز ، ... الان دو هفته از اون روز میگذره . هیچ خبری نشد . چون نمی خواستم روحیه اش خراب بشه و بیشتر فکر کنه و راحتتر تصمیم بگیره ، باهاش تماس نگرفتم . به موبایلش زنگ زدم . بازم خاموش بود . فرداش زنگ زدم خونشون .
- الو . منزل آقای .... ؟
-- نه آقا جون . از اینجا رفتن .
- رفتن ؟ یعنی چی رفتن ؟
-- یعنی همین . خونه رو فروختن به ما و رفتن . یعنی چی نداره که ؟
- مگه میشه ؟ کی ؟
-- حالا که شده . پنج روز پیش اسباب کشی کردند .
- آدرسی ، چیزی ازشون ندارید ؟
-- نه داداش . مگه پسر خالمه که آدرسشو داشته باشم . چیه آقا ؟ طلبکاری ازشون ؟ پیچوندنت داداش ....
یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ آخه یعنی با این سرعت ؟
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . زنگ زدم به مجید .
- الو . سلام چه عجب عجب آقا . یادی از ما کردی ؟
-- سلام . چاکرم . خوبی مجید جون . شما هم از محل رفتید؟
- آره داداش . دیدیم محله بی شما صفایی نداره . ما هم گذاشتیم رفتیم .
-- حالا جدی . چی شد ؟ یه دفعه ای بی خبر .
- والا از تو چه پنهون . چند وقت پیش برا خواهرم خواستگار اومده بود . اولش گفت قصد ازدواج ندارم . ولی روحیه اش خیلی داغون بود . مامان اینا و اطرافیان باهاش صحبت کردند که به این پسره بعله بگه . مثل اینکه اونم گفته بود . باید از این محله بریم و از این حرفا . راستش منم نفهمیدم چرا . ولی خوب خسته شده بودیم دیگه خلاصه . راستی تو از کجا فهمیدی ؟
-- دیشب اومده بودم اونجا . گفتم یه سری بهت بزنم که یارو گفت اونجا رو فروختید .
- آره دیگه . چمیدونم . بابای ک س خول ما هم اختیارشو داده دست این زنا . ببین آدرس جدیدو بنویس .
-- باشه حالا سر فرصت زنگ میزنم ازت می گیرم . الان قلم کاغذ ندارم کاری نداری . خدافظ .
اصلا فرصت ندادم اونم خداحافظی کنه . حوصلشو نداشتم . ای ک ی ر تو این شانش . بابا آخه مگه من چه اشتباهی کردم که این دختر اینقدر بهش برخورد . بگو آخه پتیره خودتم از خدات بود که . همتون زِر میزنید .
من بدون تو نفس هم نمی تونم بکشم . اگه نباشی من می میرم . مادرتو گا.... . آخه چرا من خر شدم و اون حرفا رو بهت زدم . باید بهت می گفتم که پشگلم بارت نمی کنم . باید بهت می گفتم که حقته . از همون روز اول باید جرت می دادم . حرومزاده تا چشمش به یه خواستگار افتاد دست و پاشو گم کرد . پس بگو . گلوش جایی گیر بود و می خواست حال آخر و به من بده .
من لیاقتم این نبود ندا . به خدا این نبود ....
======================================
دو سال و نیم از اون قضیه گذشته . به تمام مقدسات قسم ، کاملا از ذهنم بیرونش کردم . نمی گم به راحتی ولی خوب دیگه حتی بهش فکر هم نمی کردم . سر خودمو گرم کرده بودم . تو 24 ساعت ، 4 ساعت می خوابیدم . بقیه شبانه روز برنامم پر بود . راستش خیلی هم برام خوب شد . کلاس موسیقیمو تموم کردم . هم سه تار و هم سنتور .
کمی وقت برا نقاشیم گذاشتم . حتی یه نمایشگاه آبرنگ هم تو یکی از فرهنگسرا ها داشتم .
وقتمو برا ورزش و مغازه و تفریح و مسافرت و هزار تا کار دیگه هم صرف کردم . حتی گاهی به جون ندا دعا هم می کردم . خلاصه اوضاعم تا همین چند وقت پیش که سر و کله اش پیدا نشده بود ، عالی پیش می رفت . اما با اومدنش یه حس جدیدی تو دلم داشت جوونه می زد . خانم رفته که رفته حالا که مثل خر تو گل مونده یاد ما افتاده . اما دیگه نمی خوام تحویلش بگیرم . نمی خوام گذشته رو جبران کنم ، ولی می خوام بهش حالی کنم که اون الان شوهر داره . تازه یه بچه هم داره . برای برگشتن خیلی دیر شده . خیلی دیر ....
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#14   Posted: 21 Jun 2011 19:09

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت سیزدهم

از وقتی که زنگ زده باز یه چیزی مثل خوره به جونم افتاده . اه لعنت به من اگه نتونم جلوی خودمو بگیرم . ولش کن بابا برا چی باید دلت بسوزه . دو روز دیگه مشکلات زندگیش حل میشه و اونوقت آش نخورده و دهن سوخته . اصلا اگه تله باشه میخوای چه خاکی به سرت بریزی؟ خر نشو .
بذار به زندگیش برسه . بابا ندا مُرد . اون الان شوهر داره ، بچه داره . تازه از دست منم کمکی بر نمیاد براش انجام بدم . اما از طرفی هم میگم گناه داره . اون به من پناه آورده . شاید کاری از دستم بر بیاد .
همش تو کش و قوس این فکرا بودم . تصمیم گرفتم فکرمو مشغول چیزای دیگه کنم . آها مهسا . می رم پیش مهسا . اصلا بذار یه زنگ بهش بزنم :
- الو سلام . چطوری مهسا خانم . ما رو نمی بینی خوشی؟ مامان جونت خوبه؟
-- به به آقا نیما . پارسال دوست امسال آشنا . از دیروز زنگ نزدم ببینم معرفت داری خودت زنگ بزنی ؟
- دست شما درد نکنه . حالا بهت ثابت شد ؟ ذهنم درگیر یه موضوعی بود ...
-- چی شده ؟ چه موضوعی ؟ انگار اصلا سر حال نیستی . اتفاقی افتاده .
- راستش چی بگم . قضیه اش مفصله . وقت داری ؟ می خوام ببینمت .
-- شب بیا خونه . مامانم قرار بود یکی از دوستاشو دعوت کنه . تو هم بیا .
- نه خونه نه . مزاحمتون نمی شم . حالا هم که مامانت مهمون داره بهتره بریم بیرون با هم .
-- مزاحم چیه دیوونه . طرف خودیه . مشکلی نیست . بیا . در ضمن ما که کاری با اون نداریم . البته اگه تو بازم نچسبی به مامان من .
- نه مهسا . حوصله ندارم . اگه می تونی بیام دنبالت با هم بریم یه گشتی بزنیم و شامم بیرون بخوریم . تعارف که ندارم باهات . اینجوری راحت ترم .
-- ضد حال نشو دیگه نیما . تو چرا انقدر شل و ول شدی امروز . بابا ما کلی برنامه داشتیم .
- چه برنامه ای ؟
-- بماند . باشه مشکلی نیست . فقط اگه زحمتی نیست با موتور نیا . نه اینکه ازش خوشم نیادا . ولی یه ذره می ترسم . من ماشین میارم .
- باشه هر جور صلاح میدونی . من ساعت 8 سر کوچتون منتظرم .
-- نیما شب اینجوری نبینمتا . پشیمونم نکنی . بیا بیرون بابا . یا خودش میاد یا نامش یا خبر مرگش .
- چشم هر چی تو بگی . مامانتو از طرف من ببوس . کاری نداری ؟
-- نه . انگار داره حالت جا میاد . مواظب خودت باش . می بینمت .
مهسا یه دختر فوق العادست . خیلی از اخلاقاش شبیه نداست . یاد روزای اول آشناییم با ندا میندازه منو . اما امیدوارم حسی که به ندا داشتم دوباره در مورد مهسا شکل نگیره . این دفعه دیگه اصلا تحملشو ندارم . شاید دارم یه کمی زیاده روی می کنم . شاید بهتر باشه کمتر باهاش باشم . نکنه اون بهم وابسته بشه یا اینکه خودم بهش وابسته بشم .
کاش می شد ذهن آدما رو خوند . اینجوری خیلی عالی بود . اینکه بفهمی کیا از تو خوششون میاد کیا ازت متنفرن . کی راست میگه و کی دروغ . اه فکرشو بکن . با صد نفر باید دعوا می کردی . یارو بهت میگه برا چی می زنی . تو هم میگی : گُه می خوری در مورد من یه همچین فکری بکنی . خیلی درد سر داره .
خدایا ببخشید این آرزوم شرش زیاده . لطفا برآوردش نکن . ببخشیدا . یه لحظه صبر کنی الان آرزوی بعدیمو می گم . شرمنده . یه دقیقه وایسا . آها اصلا می خوام بدونم آینده چی می شه . البته اگه امکانش هست . متشکرم .
توهم . توهم توهم .....ای بابا ما هم قاط زدیما .
بعد از ظهر همون روز تو مغازه با یه مشتری سر و کله می زدم که آبا و اجدادم آوررده بود جلو چشم . یه پسره 18-19 ساله بود . زیر و روی مغازه رو براش آوردم و پرو کردم . به شخصه ما رو نمود و از مغازه رفت بیرون . خلاصه قبل از اینکه تصمیم به رفتن بگیره ساناز وارد مغازه شد . چون گرفتار این پسره بودم تعارفش کردم که بشینه .
وقتی پسره گفت : آقا ممنون . مزاحمتون می شم ، انگار یه چوب نیم سوخته کرده بود به ما تحت من . ولی چیکارش می شه کرد . اینم راه نون در آوردنه ماست . از ک و ن سوزیم بهش گفتم : آقا اشانتیون نمی خوای بهت بدم . دو سه ثانیه بعد یه صدایی اومد . انگار یکی ولو شد کف مغازه .
ساناز بود . خاک بر سر اینقدر خندیده بود که از رو صندلی افتاده بود زمین . چشاش پر از اشک بود از بس خندیده بود . نفسش گرفته بود .
- این دیوونه بازی ها چیه ؟ اوه . نکُشی خودتو .
با هر زحمتی بود خودشو جمع و جور کرد و گفت :
-- خیلی تیکه باحالی بود . وای خدا تا حالا اینقدر نخندیده بودم . چه جوری این حرفا به ذهنتون میاد . دیروز هم که به این یارو گیر داده بودند ، مستخدم پاساژو میگم ، یه تیکه انداختی بهشون . من تو مغازه ریسه می رفتم . خودت خندت نمی گیره ؟
- چیه ؟ شدیم دلقک سیرک دیگه . دیوونه خونست اینجا . دار المجانینه . ساناز جون اگه قرار بود خودمم خندم بگیره که دیگه هیچی . خوب چی شده اومدی اینور ؟ یاد فقیر فقرا کردی ؟
-- راستش می خواستم یه مشورتی باهات بکنم . آقا سیامک مونده تو در وایستی و منو نگه داشته . بنده خدا اوضاع مالیش میزون نیست . منم نمی خوام سربارش باشم . می خوام برم . گفتم به شما بگم باهاش صحبت کنید .
- آره . شنیدم خورده خنس . ولی خوب خودشم که اینجا نیست . همش دنبال بدبختیاشه . بالاخره یه نفرو می خواد که در مغازش وایسه . کی از تو بهتر . (یه چشمکم بهش زدم)
-- اینو که میدونم . ولی انگار خواهرش قرار بود بیاد کمکش ، ولی چون با من رو در وایستی داره راضی نشده .
- نمی دونم . باشه من باهاش صحبت می کنم .
-- راستی آقا نیما شما فروشنده نمی خواید ؟
آب تو دهنم خشک شد . یه نگاه تو صورتش کردم . چشاشو تنگ کرده بود و یه خواهشی ته نگاهش بود . یه لبخند موذیانه هم می زد .
- فروشنده که نه . ما ماساژور می خوایم بلدی ؟
زد زیر خنده و گفت :-- نداشتیما . اون حرفا رو بذار کنار . جدی پرسیدم .
لحن صحبتام جدی شد .
- ببین ساناز خانم . من یه آدم مریضم که کرممو به هر دختری که از تیپ و قیافه و هیکلش خوشم بیاد می ریزم . با یکی کل کل می کنم . تیکه میندازم . دستش میندازم و مسخرش می کنم . اصلا عاشق و معشوق بازی و این حرفا تو کتم نمی ره . چون به نظر من همش بازیه . اگه حرفایی رو که اون دفعه زدم با منظور خاصی برداشت کردی ، همین الان بگم که اشتباه کردی . من اگه بخوام با کسی هم ....
-- اه . سرم رفت . بابا ما یه سوال کردیم فروشنده می خوای یا نه . یه کلمه بگو آره یا نه . مثنوی می بافه . در ضمن من هیچ برداشتی از حرفت نکردم . چون تو این چند وقت حسابی شناختمت . اصلا دلم نمی خواد با کسی دوست بشم که براش مهم نیست همزمان با یه نفر دوسته یا صد نفر ....
- آفرین همینه . خوب منم همینو می گم .
-- من گفتم حالا که آقا سیامک منو نمی خواد ، بیام اینجا . آخه اینجا اصلا آدم خسته نمی شه . بارها دیدم بچه های پاساژ هر وقت خسته می شن میان پیش شما و احمد آقا .
- می گم که یه ماساژور می خوایم . آخه بچه ها دیگه خیلی خسته اند.
بازم تیکه انداختم و خندیدیم . آخر سر هم بهش گفتم باید با احمد هم مشورت کنم . ببینم اون چی میگه و نظر سیامک هم شرطه .
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 21 Jun 2011 19:10

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت چهاردهم

ساعت هفت وربع زنگ زدم آژانس . هفت و سی و پنج دقیقه ماشین اومد . یه گُهی خوردم گفتم چرا دیر اومدی ؟ آقا این راننده بی ناموس تا خود پونک مخ ما رو خورد . بنزین و کارت سوخت و کرایه خونه و هفت سر عائله و نمود ما رو . از کله ام داشت دود بلند می شد . آخرشم یه کرایه بالایی خواست .
منم که قاطی کرده بودم 1500 تومن از چیزی که اون می گفت کمتر گذاشتم رو داشبورد پژوه . تا یارو اومد زِر بزنه . گفتم می ری گورتو گم می کنی . والا آمارتو میدم فردا بیای آگاهی شاپور بقیه کرایتو بگیری . شماهایید که ریدید تو این مملکت بعدم می گید گرونیه . تورمه . مگه اینجا سر گردنه است که هر کی هر چقدر خواست کرایه بگیره ؟یارو بدبخت دُمشو گذاشت رو کولشو در رفت .
اومدم سر کوچه مهسا اینا . دیدم تو ماشین نشسته . سریع نشستم تو ماشین .
- فرحزاد لطفا . اگه میشه سریعتر من عجله دارم .
-- سلام از ماست . کجا با این عجله ؟ بپر پایین بابا . من با آدم بد قول جایی نمی رم .
- سلام به روی ماهت . هر جور راحتی . زشته تا اینجا اومدم نرم به مامانت یه سری بزنم . تو بشین ، من برم یه احوالی بپرسم و بیام .
-- نیما خفت می کنما ؟ به جای اینکه معذرت خواهی کنی ... خیلی پررویی .
- آها ببخشید . آره دیر شد دیگه . فدای سرت . خوب حالا بریم . داره دیر می شه .
-- آخی . همین ؟ چرا غرور خودتو می شکنی عزیزم ؟ چقدر این پسر متواضعه .
- خواهش می کنم . نظر لط...... آآآی ی ی .... چته ؟
نامردی نکرد . محکم کوبید تو سرم . از اون طرف سرم خورد تو شیشه . اشکم داشت در میومد . خودش ترسید .
-- الهی بمیرم . نیما . نیما ... چی شد ؟ نمی خواستم اینقدر محکم بزنم . سرت درد گرفت . ببخشید . خوب یه چیزی بگو . ناراحت شدی ؟
- اصلا دیگه باهات دوست نمی شم . دست بزن داری . منو در خونتون پیاده کن . می خوام شکایتتو به مامانت بکنم .
-- حقت بود اصلا . آدم بشو نیستی که . خاک بر اون سرت . یه هلو بغل دستشه ، اون وقت سراغ اون پیر زنه چروکیده رو می گیره .
- اوه اوه . یه کلمه هم از یه هلو گندیده . کجاش چروکه بنده خدا ؟ ماشالله چشمام کف پاش عین قالی کرمون . هیکلشو با یه لشگر از این دخترای امروزی عوض نمی کنم .
-- هو .... جو گیر نشو بابا . بسه تا کار به اونجاها نکشیده . کجا برم ؟
- نمی دونم یه جایی برو که بتونم یه شام سبک بخورم .
-- شام سبک خوردنتم دیدم . بعدشم مگه قراره من بهت شام بدم . ناسلامتی تو قراره برا اولین بار منو ببری بیرون .
- باشه بابا . راه بیفت . باید زود برگردم خونه . مامان بابا نگران می شن ....
.
.
.
این کُری خوندنا و شوخی و مزه ریختنا تا ساعت 10.5 ادامه داشت . شام هم خوردیم . دو تا دیزی سنگی و یه کباب سلطانی . مهسا که مثل گنجشک غذا میخورد .
یه بند به من می گفت : نیما تو رو خدا کمتر بخور . آبرومون رفت . بهش گفتم : خنگی دیگه . خوب من همه اینا رو تا فردا می سوزونم . این ملتو ول کن یارو دو تا سیب زمینی سرخ کرده می خوره فرداشم از صبح تا شب تو اداره پشت میزش نشسته . من بدبخت صبح ساعت 5.15 از خونه میزنم بیرون . تا بقیه بخوان از خواب بیدار بشن من نزدیکه 10 کیلومتر دویدم ...
مهسا گفت : خوب بابا بخور . دلم برات کباب شد . بیشتر انرژی صرف فک زدن می شه نه ورزش کردن .
شام که تموم شد . چند دقیقه ای ساکت بودم . می خواستم قضیه ندا رو به مهسا بگم . داشتم تو ذهنم حلاجی می کردم که چی بگم و چه جوری بگم ؟
- چی شد رادیو ؟ انگار از برق کشیدنت . چرا ساکت شدی ؟
-- مهسا . یکی دو روزه یه موضوعی اعصابمو خورد کرده . راستش می خواستم باهات درد دل کنم .
- چه عجب . سراپا گوشم نیما جون . خدا کنه تو همیشه اینجوری حرف بزنی . بگو عزیزم . چی شده؟
-- من .... من سه چهار سال . ببین چه جوری بگم . من چهار سال پیش با دختر همسایمون دوست شدم . خوب؟ خواهر دوست صمیمیم هم بود . بعدش ... بعدش چه جوری بگم ....
- اه کُشتی منو . بگو دیگه .
-- اسمش ندا بود . دو سال با هم دوست بودیم . همه جا با هم رفتیم . همه چیزمو باهاش قسمت کرده بودم . من آدمی نیستم که عشق و عاشقی تو کتم بره ، ولی واقعا دوسش داشتم . اما دلم نمی خواست بهش بگم . رو راست بگم نظرم این بود که اگه به دختری بگی دوست دارم پر رو می شه . خداییش خیلی برنامه ها براش داشتم . برای زندگی مشترک به کس دیگه ای جز اون فکر نمی کردم . اما یه اتفاق ساده همه روزای خوبمو به هم ریخت ...
خلاصه براش همه ماجرا رو توضیح دادم . به چهرش که نگاه می کردم ، انگار داشت می خندید . انگار من داشتم براش یه داستان خنده دار می گفتم . خیلی با دقت گوش میداد و هیچ حرفی نمی زد .
- مهسا الان به نظرت چیکار کنم . موندم سر دوراهی که بهش کمک کنم یا نه ؟
-- هنوزم دوسش داری ؟
- نه . برا چی باید دوسش داشته باشم ؟ اون الان متأهله . بچه داره .
-- میدونم . می گم دوسش داری یا نه؟
- نه . فقط یه حسی شبیه ترحم بهش دارم .
-- باهاش حرف زدی ؟
- نه . زدم تو پرش . گفتم به من ربطی نداره . دیگه هم با من تماس نگیر .
-- خوب فکراتو بکن . سعی کن باهاش حرف بزنی و حرف دلتو بهش بزنی .
- آخه نمی خوام بشه قوز بالا قوز . می ترسم اگه زنگ بزنم مشکلات زندگیش بیشتر بشه .
-- نمی دونم چی بگم . بلند شو بریم .
- مهسا تو ناراحت نشدی ؟
-- از چی ؟
- از اینکه من قبلا با ... چمیدونم . همون قضیه دیگه .
-- چیه خجالتی شدی ؟ اون موقع که زدی دختر مردمو ترکوندی باید خجالت می کشیدی نیما جون . نه الان .
- این چه حرفیه می زنی ؟ بابا من اونو دوسش داشتم . به هم محرم شده بودیم . از آینده هم مطمئن بودم . اصلا من برای ثابت کردن محبتم به اون ، اینکارو کردم .
-- همین دیگه . آقا جون تو اصلا به این فکر کردی که اگه به هر دلیلی شما دو تا به هم نرسید ، چه بلایی سر اون میاد . شاید خانوادش راضی به این ازدواج نمی شدند .
- من از همه لحاظ خیالم راحت بود . ما خانواده همدیگرو کاملا می شناختیم . مادر من خبر داشت . زیر زبون مادر ندا رو هم کشیده بود . می گفت اونم راضیه .
-- من نمی دونم چرا شما مردا این جوری به قضیه نگاه می کنید . آخه آدم نفهم . تو واسه ثابت کردن محبتت حاضر نبودی اون زبون صاحاب مرده تو تکون بدی و یه بار حرف دلتو بزنی . اون وقت می گی برای ثابت کردن محبتت با ندا اون کارو کردی .
- چیه حالا تو چرا جوش آوردی ؟ کاسه داغتر از آش نشو .
-- نه بابا . خوب حرف زور می زنی . آدم قاطی می کنه .
- ببین . بذار رُک و راست صحبت کنیم . کی باید از اوپن بودن بترسه . ها ؟ مگه غیر از اینه که کسی از اوپن بودن می ترسه که نگران باشه شوهر آیندش از این قضیه خبر دار بشه .
-- خوب ؟
- خوب و مرض . خوب ما که مشکلی نداشتیم . من خودم اینکارو کردم و مطمئن بودم که ندا دختر پاکیه که اونو انتخاب کردم . پس دیگه مشکلی وجود نداشت .
-- خدایا من گیر چه آدم نفهمی افتادم . آخه الاغ مگه زنت بوده که بخوای پرده برداری کنی ؟
- هو ... دوباره بهت رو دادم ؟ الاغ خودتی و ... می فهمی من چی می گم ؟ ندا باید صبر می کرد . اگه من نمیومدم خواستگاریش ، تقصیر از من بود . اگه اینقدر به خودم اطمینان نداشتم که لیاقت زندگی کردن باهاشو دارم ، بازم تقصیر من بود .
اگه خودمو نتونسته بودم جلوی خانوادش یه جوون با جربزه ای نشون بدم که می تونه دخترشونو خوشبخت کنه بازم تقصیر من بود .
اما اون اصلا صبر نکرد . تازه اگه اونو به من نمی دادند هم دنیا به آخر نرسیده بود که . هر چقدرم که شده بود خرج می کردم جراحی کنه . ندار که نبودم خدا رو شکر .
-- نمی دونم . خودتو بذار جای اون تو لحظه نمی تونسته بشینه میزگرد بذاره و برای مشکل خودش راه حل پیدا کنه .
- پس قبول داری که اشتباه کرد و عجولانه تصمیم گرفت .
-- نه .
- به جهنم . بیا بریم بابا . دیر شد .
-- نیما .
- میای بریم خونه ما .
-- نه . می خوام برم خونه . دیر وقته زشته . در ضمن راجع به این موضوع اصلا چیزی به مامانت نگو . باشه ؟
- من اگه می فهمیدم که تو جون مامان من چی می خوای خیلی خوب بود .
-- روم نمی شه الان بگم . شاید بعدا بهت گفتم .
با این حرفم بازم بساط همیشگی راه افتاد . خلاصه تا دم خونشون رفتم . هر چی اصرار کرد نرفتم بالا . اصلا دلیل اصرارشو نمی فهمیدم . ساعت 12.15 شب بود . برا چی باید این وقت شب منو دعوت کنه خونشون ؟
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 21 Jun 2011 19:10

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت پانزدهم

نکنه این دختره و مادرش واقعا یه خوابایی برا ما دیده باشن و چیزایی که تو سایت خونده بودم زیادم خالی بندی نبوده ؟ بابا خوب حتما خودشونم یه چیزیشون می شه . والا کسی ساعت دوازده شب یه غریبه رو دعوت می کنه خونش؟
اما بیشتر از اینکه بخوام به این چیزا فکر کنم ، به فکر حرفایی بودم که مهسا در مورد من و ندا زد . یعنی نظر ندا هم همینه . پس چرا نخواست با هم حرف بزنیم . خیلی راحت می تونستیم همون موقع مشکلمونو حل کنیم . من می تونستم همین جوری که به مهسا ثابت کردم به اونم ثابت کنم که اگه اشتباهی هم مرتکب شدم ، از روی عمد نبوده و فقط یه اتفاق بوده .
فرداش کلی با خودم کلنجار رفتم ولی بازم نتونستم با خودم کنار بیام که بهش زنگ بزنم . شب که داشتم با مهسا صحبت می کردم ازم پرسید مشکلت حل شد ؟ منم بهش گفتم که تماس نگرفتم . بهم گفت اگه فردا زنگ زدی که زدی ، وگرنه باید شمارشو بدی که من باهاش صحبت کنم .
فرداش قبل از باشگاه ده دقیقه ای وقت داشتم . تصمیم گرفتم زنگ بزنم و بالاخره اینکارو کردم :
- الو سلام
-- سلام بفرمایید
- منم نیما . خوبی ندا خانم ؟
-- سلام خوبی ؟ چی شد مگه نگفتی کاری با من نداری ؟
- زنگ زدم که ... زنگ زدم که حالتو بپرسم
-- خوبم . خدا رو شکر . تو خوبی ؟ مامانت اینا چطورن ؟
- همگی خوبن . سلام می رسونن .
چند لحظه سکوت
- خوب ببخشید مزاحم شدم . کاری نداری ؟
-- همین ؟ برا همین زنگ زده بودی ؟
- خوب چی بگم ؟ یه موقعی بین من و شما خیلی چیزا وجود داشت که ساعتها در موردشون صحبت می کردیم . اما الان ... به نظرت چیزی بین ما دوتا هست ؟
-- درست میگی . ولی ولی ... نیما باید ببینمت .
- حرفشم نزن ندا . بابا بچسب به زندگیت . اگه شوهرت بفهمه آبرو و حیثیتت می ره .
-- کسی چیزی نمی فهمه . خیلی حرف باهات دارم . رامین هم تا آخر شب خونه نمیاد . فردا صبح که بچه رو گذاشتم مهد میام دنبالت . باشه ؟
- برو بازم فکراتو بکن . همه جوانبو در نظر بگیر ، اگه راه دیگه ای پیدا نکردی . باشه . به من زنگ بزن . ندا خانم ازت خواهش می کنم . برا چند دقیقه هم که شده احساساتو کنار بذار و بشین منطقی فکر کن .
-- باشه . بهت زنگ میزنم .
- اوکی . کاری نداری ؟
-- نه خیلی لطف کردی . اصلا فکرشم نمی کردم که زنگ بزنی .
- خواهش می کنم . فعلا
-- قربونت برم . خدا نگهدار .
توی باشگاه سرمو گرم کردم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم . بعدشم که اصلا یادم رفت چه اتفاقایی افتاده . از بس که طبق معمول به فکر پر کردن خندق بلا بودم . وقتی رفتم خونه دیدم امیر علی روی دوش بابام سوار شده و داره سواری می کنه . همه هم دارن قهقهه می زنن . زدم تو سرش و گفتم کر خر عوضی . خر اون باباته . گم شو پایین بینم . بابا گفت ولش کن بچه رو . بذار بازی کنه . فکر می کنی خودت کم از ما سواری گرفتی .
دیگه چیزی نگفتم . رفتم تو آشپزخونه . مستقیم به سمت یخچال .
- سلام . هو با توام . سلام . چیه دوباره گشنت شده و چشات نمی بینه . نه؟
-- سلام . عوض اینکه بیاد اینجا و آسایش ما رو بگیرید ، یه خرده تربیت یاد اون بچه بدید .
- هر وقت شما رفتی خونه بخت ، از شر ما راحت می شی . چون که ما آدم حسابت نمی کنیم که بهت سر بزنیم . الانم اومدم خونه عمم . تو رو سننه؟
-- بهنام . بهنام . خاک بر اون سرت با این زنگ گرفتنت . امیر علی بیا عمو .
امیر علی هم دوید اومد تو آشپزخونه . نشستم و بهش گفتم :
-- ببین عمو . تو دلت می خواد بابات داماد بشه ؟ من و تو هم تو عروسیش برقصیم؟
--- آره .
-- آفرین . بزن قدش . حالا برو یه کیسه زباله از تو کمد بیار که این مامانتو بذاریم توش و ساعت نه بذاریمش سر کوچه که آشغالی بیاد ببرتش .
- نیما تو رو خدا از این حرفا یاد بچه نده . عجب گیری افتادیما . عمه تو لااقل یه چیزی به این بگو .
خودمونیم این نیوشا خیلی جنبه داره که از کوره در نمی ره . البته از اون بیشتر بهنام که چیزی بهم نمی گه . البته هم منو خیلی خوب می شناسه و هم زنشو . من که خواهر ندارم ولی وقتی نیوشا هست احساس نمی کنم که زن داداش یا دختر داییمه . واقعا حس می کنم که خواهرمه ، هر چند که خیلی سر به سرش می ذارم .
داشتیم شام می خوردیم که صدای زنگ موبایلم بلند شد .
- بله ؟
-- سلام منم ندا .
- یه لحظه گوشی .
نمی دونم چرا یه لحظه خیلی هول کردم . یه معذرت خواهی کردم و از جام بلند شدم . از نگاه همه می تونستم بخونم که دارن ازم می پرسند که کیه ؟ چی شد یهویی ؟ سریع اومدم تو پذیرایی و روی مبل گوشه ای نشستم .
- ببخشید . من سر شام بودم .
-- آخ آخ شرمنده بروشامتو بخور . من مزاحمت نمی شم .
- عیبی نداره . بگو . دیر نمی شه .
-- نیما خیلی فکر کردم . اما به نتیجه ای نرسیدم . از طرفی هم نمی خوام با کراهت بیای . تصمیم با تو . اگه دوست داشتی قرار بذاریم . اگر نه هم که من مزاحمت نمی شم .
- والا چی بگم . الان که نمی تونم جواب بدم . ولی حتما تا نیم ساعت دیگه خبرت می کنم .
-- اوکی .
- راستی شوهرت خونه نباشه ، تو درد سر بیفتی .
-- نه تا نیم ساعت دیگه که نمیاد . ولی اگه می خوای اس ام اس بده . اینجوری بهتره .
- باشه . شب بخیر .
-- شرمنده مزاحم شام خوردنت شدم . به خانواده سلام برسون .
- سلامت باشی . چشم .
چی بگم بهش حالا ؟ همش من بدبخت سر دو راهی و چهار راه و سه راه و ... گیرم . صبح تا شب یا تو ترافیک پشت چهار راهیم یا تو زندگیه لعنتی . اه حالا چیکار کنم ؟ آها بذار یه زنگ به مهسا بزنم از اون بپرسم .
خلاصه رفتم شاممو تموم کردم و از خونه زنگ زدم به مهسا و جریانو براش تعریف کردم و کسب تکلیف کردم . اونم با هزار تا نیش و کنایه گفت : چیه تو چرا اینقدر می ترسی ؟ می ترسی بهت تجاوز کنند ؟ خونه ما که نمیای . با این دختره هم که قرار نمی ذاری ؟ چه مرگته تو ؟ داری حالمو به هم می زنی .
خلاصه بازم 10 دقیقه کل کل و سرانجام تصمیم بر این شد که با ندا قرار بذارم .
اس ام اس دادم به ندا و وقتی از تنها بودنش مطمئن شدم زنگ زدم و برای فردا صبح قرار گذاشتم . اما وسط صحبتاش یه سوالی کرد که دلیلشو نفهمیدم . پرسید الان با کسی دوست هستی یا نه؟ منم خیلی محکم جواب دادم که : من دیگه دنبال دوستی با کسی نیستم . وقتمو می گذرونم ولی دلمو مفتکی دست کسی نمیدم که آخرشم با یه لگد بشکنه و بره .
خیلی با حرفی که زده بودم حال کردم . ساعت یازده و نیم داشتیم فیلم هیجان انگیز مهد کودک امیر علی رو می دیدیم . اس ام اس اومد که الان زنگ میزنم خونتون . کارت دارم . مهسا بود .
تلفن خونه زنگ خورد . طبق عادت همیشه برای اینکه کس دیگه ای سراغ تلفن نره ، گفتم بشینید با منه .
سلام و احوالپرسی و بگو بخند و ... یه حرفای جدید :
- نیما میشه یه کمی جدی تر با هم حرف بزنیم ؟
-- اوهوم . خیره .
- مامان گیر داده می گه تو با نیما یه جوره دیگه ای برخورد می کنی . فکر می کنه چیزی بین منو و تو هست که اون خبر نداره . می زنم رو آیفون که مامان بشنوه ، بعد می رم تو اتاق خودم تا صحبتامونو ادامه بدیم .
-- سلام شیرین خانوم . بابا این حرفا چیه می زنی ؟ از خانم فهمیده ای مثل شما بعیده . آخه کی میاد زندگیشو خراب کنه واسه خاطر این دختر تحفه شما .
شیرین مُرده بود از خنده . داد میزد قربون دهنت . هیچی بابا من یه چیزی گفتم اینم جدی گرفت . بیا اینورا نیما جان .
-- چشم خدمت می رسیم .
دوباره جنگ و دعوا بالا گرفت . بازم یک به دو و .... وقتی آتیش جنگ یه کمی فروکش کرد ، مهسا پرسید:
- حالا از شوخی گذشته . مامانم منو خوب می شناسه . خیلی هم زود متوجه همه چیز می شه .
-- خوب یعنی چی ؟
- چرا دروغ بگم . من خیلی ازت خوشم میاد . ولی اگه این احساس یه طرفه باشه مچالش می کنم میندازم تو زباله دان احساسات ...
-- زباله دان احساسات دیگه کجاته؟
.
.
.
ای بابا بازم شروع شد . انگار همه نقطه ضعف منو بلدن . اما اینبار دیگه یه طرفه نیست . منم دلمو می زنم به دریا و حسم بهش می گم . ضرری نداره که . در ضمن مهسا خیلی دختر فهمیده ایه . من و اون خیلی شبیه همیم . حتی می تونه واسه ازدواجم گزینه خوبه باشه . هر چند خیلی زوده که در موردش قضاوت کنم . اما وقتشه که منم (برای یه بارم که شده) با کلمات بازی کنم و از لابلاش یه چیزی که بیانگر حسم نسبت به مهسا باشه پیدا کنم .
-- ببین مهسا جون . رُک و راست بگم . منم ازت خوشم اومد . چون خیلی چیزامون شبیه به همه . خیلی وجه مشترک با هم داریم . از موسیقی و کتاب گرفته تا خیلی چیزایی که تا حالا در موردش بحث کردیم . منم روی تو یه جور دیگه حساب می کنم . بعد از ندا این حسو نسبت به کس دیگه ای نداشتم .
الان اوضاع خیلی فرق کرده . من تو این دو سال و خورده ای خیلی تجربم بیشتر شده و همون نیمای زمان دوستی با ندا نیستم . من حتما باید در روز با تو صحبت کنم . اینو تازگی ها متوجه شدم . میدونی انگار معتاد شدم . تنم درد می کنه . مهسا بهم تزریق کنید .
دوتایی زدیم زیر خنده .
- تو هیچیت به آدمیزاد نبرده . مثل آدم نمی تونی حرفتو بزنی .
نیما منم مثل تو از این حرفا که من عاشقتمو برات هلاکم و کفتر عشقم بق بقو کن ، بدم میاد . ولی دیگه سر خودمون و که نمی تونیم کلاه بذاریم که.
-- آقربون دهنت . همین دیگه .
- یعنی چی دهنت ؟ لبام ؟
-- لبات . بالاتر . پایین تر . پایین تر . پایین تر
- هو هو هو . یواش بابا . دوباره من به روی این خندیدم . کم مونده ... لا اله الا الله . خره به ما نیومده بحث جدی کنیم نه ؟ اصلا برو بگیر بخواب . میگن آخر شبا نباید با پسرا صحبت کرد ، ما باور نمی کردیم . فردا هم زنگ بزن بهم خبر بده که چیکار کردید .
-- چشم . حتما .
- یادت نره .
-- نه دیگه . برا چی یادم بره .
- اونو که نه .
-- پس چیو ؟
- یادت نره دوست دارم !!!
فیوزام چسبید . آمپر همین جوری داشت بالا و بالا تر می رفت . دور موتور هوار تا . با هر زحمتی بود خدافظی کردیم .
تا حالا همچین حال و هوایی رو تجربه نکرده بودم . تا وقتی که می خواستم بخوابم انگار مثل دیوونه ها یه لبخند رو لبم بود که هر کاری می کردم از رو لبام کنار نمی رفت . دلم نمی خواست اون لحظه ها تموم بشن . خیلی خوشحال بودم که تونستم برای یه بار تو زندگیم یه ذره از احساسمو بیان کنم و امیدوار به اینکه نتیجه این کارم رو به زودی ببینم . ولی یه حسی بهم می گفت به آرامش قبل از طوفان توجه کن .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#17   Posted: 21 Jun 2011 19:13

 1 Star

ارسالها: 131

قسمت شانزدهم

اه این دیگه کیه نصفه شبی . یه بند صدای اس ام اس میاد . حتما باز یا تبلیغ اینترنت پر سرعته یا بانک موجودی حسابو اعلام می کنه یا یه ک س خول دیگه است . با دست دنبال موبایل بی صاحاب گشتم . چشام هنوز بسته بود . لعنتی . نورش داشت کورم می کرد . هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم . تف به قبر پدرت . 11 تا مسیج اومده . همشم ماله یه نفره . مهسا ...
مگه دستم بهت نرسه . دختره روانی . نور موبایلو به سمت ساعت بالای تخت گرفتم . اشکم داشت در میومد . ساعت سه و ربعه . هر چی از این دست به اون دست کردم و جابجا شدم ، خوابم نبرد که نبرد . باز رفتم سراغ خروس قندی . 11 تا اس ام اس . به غیر از یه دونه ، بقیه اش عاشقانه بود . توی اون یه دونه نوشته بود خوابم نمی برد گفتم این مسیجا رو برات بفرستم بخونیش .
نگاه کردم دیدم آخرین اس ام اسو بیست دقیقه پیش نوشته . زنگ زدم بهش . 4 تا زنگ خورد منم قطع کردم . بعد از چند دقیقه زنگ زد . خودمو زدم به کوچه علی چپ ، که یعنی خواب بودم :
- الو بفرمایید
-- بفرمایید و مرض . برا چی زنگ می زنی و قطع می کنی نصفه شبی ؟
- شما ؟
-- نیما میام ... عجبا .
- کجا میای خانم نصفه شبی ؟ یه نیگا به ساعتت بنداز . می خوای بیای تو رختخواب من ؟
-- جنبه 4 تا اس ام اس عاشقانه رو نداشتی نه؟ تا کاه و یونجه ات زیاد می شه باید جفتکتو بزنی دیگه .
- مهسا تویی ؟ کی اس ام اس دادی ؟ چرا من نخوندم ؟ الان کجایی ؟ ساعت چنده ؟ خیلی وقته به من زنگ نمی زنی . مادر خوبن؟
-- یکی طلبت . تازه شناختی نه ؟ میگم بی جنبه ای قبول کن . این اراجیف چیه می گی ؟
- بابا خوب آدم قاطی می کنه . دیگه از این به بعد ساعت یازده شب به اونور به من زنگ نزن . بابا نمی گی کسی پیشم خوابیده باشه ، سکته می کنه ؟ حالا من هیچ ...
-- تو گ ه خوردی که کسی پیشت بخوابه عوضی . نیما صبر منم حدی داره ها .
- ایول به این غیرتت . خیالت راحت . من گاهی با عروسک خرسیم می خوابم البته اگه اجازه بدی .
-- کم نمیاری که معلوم نیست این حرفا از کجات در میاد .
- ببین کاری ندارم باهات برو . می خوام بخوابم . دفعه آخری باشه که نصفه شب مزاحم نوامیس مردم می شی .
-- به خدا تلافی می کنم . خودت که خوب می دونی . به موقعش .
- راستی مهسا . یادت نره .
-- چیو؟
- اینکه خیلی دوست دارم ... شب بخیر .
-- الهی ... می ترسم لوس بشی . وگرنه ادامه شو می گفتم . منم دوست دارم عزیزم . برو با عروسک خرسیت لالا کن . جیش نداری ؟
- چرا اتفاقا . از هر دو تاش .
یهو انقدر بلند خندیدیم که صدامون تا 7 خونه اونور ترم می رفت . اصلا یادم نبود ساعت چنده .
-- برو برو گم شو که آبرومون رفت . بی حیای عوضی . بلند شو برو دستشویی تا همه جا رو به گند نکشیدی .
- باورت شد ؟ یه چیزی گفتم بخندیم خنگه . باشه . فردا که نه امروز بهم زنگ بزن .
-- باشه . شبت بخیر یا همون صبحت بخیر .
بازم طبق معمول 5.15 از خونه زدم بیرون . نون بربری و حلیم گرفتم و برگشتم خونه . خیلی گشنم بود . وقتی سیر شدم رفتم پارک و بعد ورزش هم اومدم یه دوش گرفتم . ریشامو زدم . خوشم میومد چند وقت یه بار ریشامو مدل دار بزنم . اما اصلا حوصلشو نداشتم . صاف و صوف کردم و اومد بیرون . یه نگاه تو کمد انداختم . اوه چه خبره . انگار من یه مغازه هم اینجا دارم .
دنبال یه پیرهن یا تی شرت زرشکی بودم . چهار تا گزینه انتخاب داشتم . یه پیرهن مردونه طرح دار و آستین بلند ، یه پیرهن اسپرت و آستین کوتاه ، دو تا هم تی شرت . یکی از تی شرتا نو بود . هنوز لیبل روش کنده نشده بود . روی لیبل عکس یه دختر پسر خوشگل و خوش تیپ بود . پسره همین تی شرت تنش بود ، با یه شلوار جین زغالی و یه مدل موی ناز . سعی کردم خودمو شبیه این عکسه کنم . 25 دقیقه طول کشید تا حاضر شدم . به این می گن مُد گرایی و تهاجم فرهنگی . میدونید که ؟البته خوب بگن . ما اسمشو میذاریم خوش تیپ گشتن . ولی جدا ظاهرم اصلا جلف نبود .
پیش خودم گفتم بیچاره این دخترا . مثلا صبح روزی که می خوان برن دانشگاه کی از خواب پا می شن و چند ساعت کارشون طول می کشه که اونجوری میان تو خیابون . در هر صورت بهشون خسته نباشد می گم . واقعا کار طاقت فرساییه .
قبل از اینکه از خونه بزنم بیرون از پنجره اتاق خواب یه نگاه به حیاط انداختم ببینم بابا و بهنام ماشین بردن یا نه . حالم از رانندگی ندا بهم می خوره . انقدر با احتیاط و یواش رانندگی می کنه که آدم همش باید از ماشینایی که از عصبانیت بوق می زنن معذرت خواهی کنه .
ماشین بابا تو پارکینگ بود و پاترول بهنام هم پشتش . دیوونه دوباره گذاشته پشت ماشین بابا . اون بدبختم صبح ماشینو نبرده . سریع پریدم سوییچ پرشیا رو برداشتم و رفتم بالا . دستمو گذاشتم رو زنگ . امیر علی در رو باز کرد و پرید بغلم . در زدم و رفتم تو . با بهنام سلام علیک کردم . سراغ نیوشا رو گرفتم . گفت : اعصابش خورد بود رفت یه دوری بزنه .
- بهنام بازم ؟ مگه قول ندادی دیگه سیگارم نکشی . به این بچه فکر کن . بدبخت به این دختره فکر کن . مگه اعصابشو از سر راه آورده که هر چند وقت یه بار سر اون کوفتی با تو جنگ و دعوا کنه .
-- چی میگی بابا توام . بعد از بیست روز یهویی پا داد دیگه . چیکارش کنم .
- یه ذره مرد باش . ناسلامتی تو از من بزرگتری . باید الگوی من باشی . مثل یه مرد بذارش کنار . بهنام خودتو بیچاره نکن . سوییچتو بده بینم . تو با پژو برو . نگفت کجا میره ؟
-- نمیدونم . حتما میره پارک دیگه .
از خونه زدم بیرون . این بهنام به کی برده که اینقدر بی غیرته . آخه بگو گلابی تو که وجود کنار گذاشتن ای زهر ماری رو نداری چه جوری اسم خودتو میذاری مرد ؟
از کنار پارک آروم داشتم رد می شدم . یه ماشین کلانتری هم جلوی در پارک وایساده بود . داشتم دنبال نیوشا می گشتم . توجهی به مامورا نکردم و از بغلشون رد شدم . ایناهاش خودشه . روی یه صندلی نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود .
همونجا دوبله پارک کردم و رفتم تو پارک . بالی سرش ایستادم .
- شما این وقت صبح اینجا چی می خواید؟
از بس ترسیده بود نفسش داشت بند میومد . چشاش پر از اشک بود . خیلی شاکی شده بود که ترسوندمش ولی حرفی نزد و دوباره سرشو انداخت پایین .
- نیوشا . پاشو بریم خونه . زشته اینجا نشستی . دختر دایی . با توام .
-- نیما تو رو خدا تنهام بذار .
- بابا من که نمی گم تنها نباش . می گم اینجا بده نشستی . بیا بریم تو حیاط خونه بشین و تنها باش . می دونم چی شده . اما تحمل داشته باش .
-- آخه چقدر ؟ همتون همینو می گید .
- به خدا من یکی روم نمی شه تو چشات نیگا کنم . من شرمندتم . اما به خاطر امیر علی . به زندگیت فکر کن .
-- باشه نیما . بازم خر می شم و بر می گردم . ولی خدا کنه دفعه آخری باشه که ...
- نیوشا یه مشاور خانواده سراغ دارم . دوستم محمد رضا هست ؟ دیدیش . پیرارسال رفتیم عروسیش . اونا مشکل داشتن ، رفتن پیشش . زن هم هست . میای بریم پیش اون ؟ به خدا باید بری راه آدم کردن این الاغو یاد بگیری . من و مامانم نمی تونیم زیاد کمکی بهت بکنیم ....
دو تا سرباز اومدن جلو و حرف منو قطع کردند .
- خانم مشکلی پیش اومده ؟
-- به شما چه ربطی داره ؟
--- نیوشا آروم باش . مشکلی نیست آقا . ایشون همسر برادر من هستند . منزلمون هم همین خیابون بالاییه . اگه نیاز هست بریم در خونه . شوهرشون منزل هستند .
رفتم در گوش یکیشون گفتم : با داداشم دعواش شده ، قهر کرده اومده پارک . یه نگاهی به من و نیوشا کردند و رفتند .
- می بینی ؟ پاشو بریم .
با کلی التماس و خواهش بردمش خونه و ازش خواستم که به قضیه مشاوره فکر کنه .
 
     
  
 مرد
#18   Posted: 21 Jun 2011 19:23

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت هفدهم

بعد از اینکه نیوشا رو فرستادم خونه ، زنگ زدم به ندا و برای ساعت 10 باهاش قرار گذاشتم . به احمدم زنگ زدم گفتم من کارای بانکو انجام میدم ولی تاظهر مغازه نمیام .
یه استرس عجیبی داشتم . بعد از دو – سه سال دوباره ندا رو می بینم . خیلی حس بدیه . کسی رو که خیلی دوسش داشتی رو از دست بدی . آخه برم چی بگم ؟ اون چه جوابی می خواد بده . از مهسا که منطقی تر و سر زبون دار تر نیست . الان 4 تا عذر خواهی می کنه و یه ریز آبغوره می گیره و بعدم میگه من به کمکت احتیاج دارم و سفره دلشو پهن میکنه جلوی ما .

ولی میرم . اگه نرم و حرف دلمو بهش نگم می ترکم . اون باید بفهمه که من چرا اون کارو کردم و توی این مدت چه زجری کشیدم که تونستم اونو از ذهنم بیرون کنم . مگه من لباس مهمونیش بودم که یه چند وقت باهام همه جا بره و بعد بندازه گوشه کمد . بعدشم که از لباسای دیگه اش خسته شد ، دوباره بیاد سر وقت من ؟
پنج دقیقه دیر تر رفتم سر قرار . تو ماشین نشسته بودم . عینکم به چشمم بود . داشت به دور و ور نگاه می کرد . تا ماشینو دید ، راه افتد اومد . چقدر عوض شده . انگار 6-7 سال از سنش بیشتر نشون میده . تیپش هم زنونه شده . یه مانتو مشکی . شلوار توسی و یه روسری توسی . یه کیف کوچولوی مشکی هم دستش بود . عینکشو زد به چشمش و اومد اینور خیابون . از بس پاشنه کفشش بلند بود ، نمی تونست درست راه بره .
اومد در ماشینو باز کرد . نیم خیز شدم به سمت در ماشین و عینکمو برداشتم . اونم در حالیکه عینکشو بر می داشت ، در ماشینو باز کرد و نشست .
- سلام . چرا دیر کردی ؟ قدیما خوش قول تر بودی .
-- سلام . شرمنده . خیلی وقته منتظری ؟
- بیست دقیقه ای می شه . رعنا رسوندم مهد . ماشینم گذاشتم خونه و اومد اینجا .
-- اسمشو گذاشتی رعنا ؟ خودت انتخاب کردی نه؟ یادمه اون وقتا خیلی دلت می خواست اسم بچت رعنا باشه .
- آره . خودم انتخاب کردم . خوب خوبی ؟ خوش تیپ تر شدی ولی قیافت اصلا عوض نشده . هنوزم باشگاه میری؟
-- خوبم نفسی میاد و میره . شکر زنده ایم . تو خیلی عوض شدی . انگار بهت ساخته .
- آره خیلی ساخته . نون میزنم تو کاسه خوشی و می خورم .
-- ببین ندا خانوم زندگیه شخصی شما هیچ ربطی به من نداره . من به دو دلیل اینجام :
1- اومدم ببینمت .
2- یه حرفایی تو دلم مونده بود که شما فرصت گفتنشو به من ندادید و اگه اجازه بدی الان می خوام بگم .
- نیما چرا مثل غریبه ها بامن حرف می زنی ؟
-- خنده داره . چی باید بگم ؟ ندا جون ؟ عسلم ؟ جیگرم ؟ خوبه ؟ شما نخواستی این حرفا رو از دهن من بشنوی . شما الان شوهر داری و می تونی از ایشون بخوای که با شما خودمونی تر از من صحبت کنه .
- حرف مُفت نزن . راه بیفت بریم یه جا بشینیم که کلی حرف دارم باهات .
-- اگه ایرادی نداره همین جا حرفامونو بزنیم . چون من باید زودتر برم مغازه .
- باشه . برو . مزاحمت نمی شم . هر وقت ، وقتت آزاد بود بیا .
-- چرا لج می کنید ؟ خوب کجا باید برم ؟
- نمی دونم .
راه افتادم رفتم به سمت لواسون و فشم . تو راه مهسا زنگ زد . بهش گفتم الان نمی تونم صحبت کنم . دیدم داره مسخره بازی در میاره . منم لجم گرفت و گوشیو خاموش کردم .
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمی شد . هم من ساکت بودم ، هم ندا . موبایل ندا زنگ خورد :
- الو . جانم ؟
- سلام . نمی دونم . سمت جاده لشگرکم .
- هنوز که نه .
- باشه بهت می گم . خیالت راحت . به اونم بگو خیلی کنجکاوی نکنه .
- باشه . بعد از ظهر با رعنا میایم .
- قربانت . خدافظ
( این مکالمه رو به یه دلیلی نوشتم که خودتون بعدا متوجهش می شید )
وسطای راه گفت : حالا چرا اینجا ؟ مگه نگفتی کار داری و دیرت شده .
- آخه ممکنه دیگه نبینمت . می خوام نگی که برات وقت نذاشتم .
-- چیه ؟ نکنه می خوای انتقام این چند وقتو تو یه جای خلوت ازم بگیری ؟ آره ؟
- انتقام ؟ اگه اهل این حرفا بودم که تا الان زندگیتو تباه کرده بودم که .
-- خلاصه بهت بگم که الان آب از سر من گذشته . یه موقعی از اینکه با کسی تنها باشم می ترسیدم ، الان دیگه دلیلی برای ترس وجود نداره . متوجه می شی که چی می گم .
- من اصلا همچین فکری تو ذهنم نبوده و نیست . خودتم خوب منو می شناسی . اما تو انگار زیادم بدت نمیاد ؟
-- با تو ؟ نمی دونم . از دفعه اولش که چیزی متوجه نشدم . ولی الان بدم نمیاد .
دیگه جوش آوردم . زدم کنار . با دست راستم زیر گلوشو گرفتم . از ترس داشت سکته می کرد . اینقدر عصبانی شده بودم که صدام داشت می لرزید .
- بی صفته رذل . هنوز کارم به جایی نرسیده که به زن شوهر دارم چپ نگاه کنم . فکر کردی میای اینجا و یه ذره آه و ناله می کنی و می گی که تامین نیستی . منم دست میندازم دور گردنتو و دل و قلوه تو حال میارم . فکر کردی این دوسالو می تونی اینجوری جبران کنی . اینا چوب خداست بدبخت . شوهر معتاد ، هرزگی ، پوچی ، خوار و ذلیل شدن و واسه تن فروشی التماس کردن .
این حرفو بکن تو گوشت . من با برادر تو نون و نمک خوردم . هر چند تو بی صفت تر از این هستی که این چیزا رو بفهمی . تو فکر می کنی تو این دوسال منتظر موندم که تو بیای و به من ... . تف تو روت . تف ....
خدا رو شکر که ما به هم نرسیدیم . وگرنه الان به جای اینجا ، تو بغل یه کثافتی مثل خودت بودی .
شوهرم معتاده و این حرفا بهونست . تو یه هرزه بی همه چیزی .
.
.
.
تا اومد حرف بزنه و جوابی بده . محکم زدم تو دهنش . از گوشه لبش خون جاری شد . بازم یه چک گذاشتم زیر گوشش . راه افتادم . تا فلکه دوم تهرانپارس یه ریز گریه کرد و هیچ حرفی نزد . تنها صدایی که میومد صدای هق هق بود .
دور میدون وایسادم و بهش گفتم : هری . دیگه با من هیچ تماسی نمی گیری . مرده شور اسمتو ببرن . اگه یه بار دیگه سر راهم سبز بشی بیچارت می کنم . برو گم شو پایین .
یه نگاه به من کرد . چشاش پره اشک بود . یهو بغضش ترکید و بلند بلند گریه می کرد . از ماشین با سرعت پیاده شد و دوید به سمت دیگه خیابون . یه تیک اف کشیدم و از اونجا دور شدم . می خواستم برم مغازه . اخمام همش تو هم بود . مخم جواب نمی داد . جلوی یه رستوران وایسادم . با هر زحمتی بود ناهارمو خوردم . وقتی رسیدم پاساژ خسته و کوفته بودم . اصلا حوصله هیچ کسی رو نداشتم .
به احمد گفتم بره خونه ناهار بخوره و تا غروب هم نیاد . فهمید که اعصابم خرابه . بی هیچ حرفی از در رفت بیرون . در مغازه رو بستم . وقتی می خواستم برقا رو خاموش کنم . نگاهم افتاد تو مغازه روبرویی . ساناز داشت با تعجب نیگام می کرد .
برقا رو خاموش کردم . احتیاج به یه خلصه فکری داشتم . دلم نمی خواست کسی مزاحم تنهاییم بشه . باید فکر کنم .
چرا اینجوری شد ؟ این اون ندایی نیست که من می شناختم . کسی که تو مدت دوستیمون حتی در حد یه بوس ساده هم با من ارتباط نداشت . مگر اینکه تولد من یا اون یا عیدی چیزی بود که با هم روبوسی می کردیم .
شاید اون فکر کرده من هنوز بهش علاقه دارم . شاید فکر کرده برای من مهم نیست که در گذشته چه اتفاقی بین منو اون افتاده و الانم اومده که غم و غصه هاشو به یه نحوی فراموش کنه . انگار فکر کرده می تونه با من دوست بشه و اتفاقای تلخ زندگیشو بیخیال بشه . عجب غلطی کردم رفتم پیشش .
این بدبخت کم تو زندگیش مشکل داشته ، منم شدم قوز بالا قوز . نباید روش دست بلند می کردم . نباید می زدمش . خدا بگم چیکارن کنه ندا . آخه این راهشه ؟ یه بار باید به خاطر اینکه باهات سکس داشتم ، زندگیم بهم بریزه . حالا هم بخاطر اینکه نخواستم به یه زنه شوهر داری که الان دیگه هیچ حسی بین منو اون نیست مواخذه بشم .
بازم این وجدان درد لعنتی اومد سراغم . خدایا مگه من چه کار اشتباهی ازم سر زده که باید این بلاها سرم بیاد . چرا من نتونستم خودمو کنترل کنم ؟ چرا از کوره در رفتم ؟ میشد منطقی صحبت کرد و ازش خواست که به زندگیش برسه . باید پیداش کنم و باهاش حرف بزنم . حرفهای اون دفعه هم که هنوز تو سینم سنگینی می کنه .
یادم افتاد موبایلم خاموشه . تا روشنش کردم . یه مسیج از مهسا که چرا موبایلتو خاموش کردی ؟ بگو چی شد دارم می میرم از فضولی .
شماره ندا رو گرفتم : " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است "
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 21 Jun 2011 19:29

 1 Star

ارسالها: 131
قسمت هجدهم

فکر و خیال ... همه چی تو ذهنم میومد و می رفت . گاهی خودمو متهم می کردم . گاهی ندا رو . فقط تأسف می خوردم . چرا باید یه همچین اتفاقایی بیفته؟ چرا من نباید مثل دیگران یه زندگی آروم داشته باشم ؟ اگه می بردم و یه حال توپ می کردم و می گفت کون لقش خودش خواست ، خوب بود؟ چه گیری افتادم من . رفاقت و دختر بازی مون هم به آدمیزاد نبرده .
یه چند دقیقه گذشت . داشتم خودمو دلداری می دادم که کاریه که شده . غصه چیو می خوری ؟ عوضش دیگه طرفتم نمیاد و می ره سراغ زندگیش . نره هم به خودش مربوط . دیگه گناه اونو که پای تو نمی نویسند . ولی بازم وجدانم راحت نبود . بازم تردید داشتم . دوباره این بی صاحاب صدای دینگ دینگش در اومد .
مهران ؟ مهران با من چیکار داره ؟
- الو سلام . خوبی داش نیما ؟
-- سلام . چیه یادی از ما کردی ؟ باز کارت کجا گیر کرد ؟
- والا چی بگم . یه موضوعی هست ، ستمه نگم ... ولی ...
-- من اعصاب درست و حسابی ندارم . بنال بابا .
- بهنام ...
-- بهنام چی ؟ بهنام چی شده ؟ دِ یالا زر بزن حرومزاده . بهنام چی ؟
- هیچی بابا به خدا . یه لحظه مهلت بده . دیشب داداشت سر شبی اومده بود جنس می خواست . بهش گفتم من حوصله درد سر ندارم . هنوز دفعه قبلی یادم نرفته که آقا نیماتون چه شری به پا کرد . نیما به حضرت عباس من نمی خواستم بهش بدم . خیلی کنه شد . داشت آبرومو می برد . منم برا اینکه از سر خودم وازش کنم بهش دادم . الانم گفتم بذار خودم بهت بگم . به خدا من حُرمت نون نمکمونو نگه داشتم . به خدا دیگه خلاف نمی کنم . گذاشتم کنار جون حاجی ...
-- خفه شو عوضی . وای به روزگارت . ک س کش داری زندگی مردمو به آتیش می کشی . دهنت گاییدست . مگه گیرم نیوفتی .
قطع کرد . تف به این زندگی . اگه دلم به حال نیوشا نمی سوخت ، یه 20 لیتری بنزین خرجت می کردم بهنام . اینجوری همه راحت می شدن . منم تا آخر عمرم راحت تو زندان حال می کردم ...
یکی داشت می زد به شیشه مغازه . این دیگه کدوم خرمگسیه . اولش محل نذاشتم ، ولی اینقدر ادامه داد که کفری شدم . خون جلو چشامو گرفته بود . هر کی می خواد باشه . عقده هامو سرش خالی می کنم . تا رسیدم دم در .... سانازه
دلم به حالش سوخت . درو باز کردم . اصلا حوصله شو نداشتم .
- بله ؟
-- سلام . خوبی آقا نیما ؟ یهو اومدی و درو بستی . نگران شدم .
- ببین ساناز . ممنون که به فکر منی . ولی اصلا الان حوصلتو ندارم . میشه بری ؟
-- شرمنده نمی خواستم مزاحمتون بشم . ولی .... کمکی از دست من بر میاد .
دستشو گرفتم و آروم کشیدم تو . صورتشو بین دو تا دستام گرفتم . تو تاریکی مغازه ، چشمای قهوه ایش برق می زد . چه آرایش ملایمی کرده بود . صورتمو خیلی بهش نزدیک کردم . مبهوت کارای من بود .
- ساناز من خیلی مشکل دارم . خیلی گلی . دستت درد نکنه که نگران من شدی . ولی کاری از دستای گل تو بر نمیاد خانمی . بهتره بری و به فکر جابجایی باشی . من یه چند وقتی نیستم . می خوام بیای اینور کمک احمد باشی . الانم چیزی نمی خواد بگی . من خودم با سیا حرف می زنم . خدافظ .
بازوشو گرفتم و به سمت در حرکتش دادم . هیچ حرفی نزد . تا دم در مغازشون رفت . بعد برگشت و نیگام کرد . منم یه بوس براش فرستادم و بهش یه چشمک زدم . اونم یه لبخند همراه با خجالت زد و رفت تو مغازه .
برقا رو روشن کردم . یه جارو تو مغازه زدم و با گرد گیری جنس ها خودمو سر گرم کردم . مشغول کار خودم بودم که دوتا زن جوون و یه بچه اومدن تو مغازه . پشت سرشون حمید دارابی از اون بچه پرو های پاساژ اومد تو . خانما سلام کردند و منم جواب دادم . نیش حمید طبق معمول تا اونور بنا گوشش باز بود .
- سلام نیما جان . این خانما رو راهنمایی کن . یه سری شلوار می خوان که گفتم حتما تو داری .
-- بله من در خدمتم .
حمید یه چشمک زد و گفت الان برمی گردم و رفت .
- خانما من در خدمتم .
-- این دوستتون خیلی عجوله . من یه شلوار مارک ... از این جدیدا می خوام . بقیه داشتند ولی سایزش نمی خورد .
اونی که سنش یه کمی بیشتر بود و معلوم بود متأهله و اون بچه هم انگار ماله اونه شلوار می خواست . خیلی خوشگل نبود . ساده ولی سنگین و با وقار . معلوم بود مشتریه . ولی اون یکی از اون پدر سوخته ها بود . یه بند با لباساش ور می رفت و با ادا اتفار نیگا می کرد . هر چند خوشگل بود و کلی هم به تیپش رسیده بود ، ولی اصلا ازش خوشم نیومد .
سایزشو پرسیدم و دو سه تا شلوار دادم بهش . اونم رفت بپوشه . دختره هم رفت پشت در . بچه هم داشت برا خودش شعر می خوند و میومد اینور پشت میز من . تا من نگاش کردم خجالت کشید . خیلی ناز بود . آوردمش پیش خودم . اسمشو پرسیدم ، ازش خواستم شعرشو برا منم بخونه . کلی باهاش سرگرم شده بودم . اصلا هم حواسم به اونا نبود . یهو حمید اومد تو . یه چشم غره بهش رفتم . کره خر اصلا اعتنایی نکرد و رفت سراغ دختره . شروع کردن با هم لاس زدن .
زنه اومد بیرون و یه شلواری که سایز و رنگش خوب بود داد به من ، گفت همینو می برم . بقیه شلوارا رو هم داد به من . یه قرون بهش تخفیف ندادم ، چون حمید عنتر خودشو جلو یارو چُس کرد .
گفتم من اینجا یه فروشنده ساده ام . صاحب مغازه بودم که اصلا نمی خواست پول بدید .
حمید زد زیر خنده . بااخمی که کردم دوزاریش افتاد . اون دو تا هم چیزی متوجه نشدند . تو همین گیر و دار پسر بچهه گیر داده بود که من گشنمه و پیتزا می خوام . دختره هم که تازه فهمیده بودم خاله بچه است می گفت : الان میریم پیتزا می خرم برات .
زنه پولو حساب کرد و می خواستند برن . منم داشتم شلوارا رو تا می کردم که بذارم سر جاش .
حمید گفت حالا که بچه گرسنه شه . بهتره بریم یه پیتزا با هم بخوریم . موافقید .
خندیدم و سرمو تکون دادم .
اونا هم تعارف کردند که نه مزاحم نمی شیم و این حرفا . حمید گیر داد تو هم بیا . گفتم من تنهام احمد هنوز نیومده . برید خوش باشید . حمید گفت بی تو حال نمی ده . خلاصه هر چی اصرار کرد قبول نکردم . خانمه گفت : آقا بیخودی اصرار نکنید . ما هم مزاحمتون نمی شیم . با اجازتون . آقا خیلی لطف کردید . دیدم حمید بدبخت پکر شد . گفتم حالا بذار یه زنگ به احمد بزنم ، اگه همین نزدیکیا بود ، صبر می کنیم تا اون بیاد .
حمید خودش زنگ زد به احمد . مثل اینکه اون یابو هم همین نزدیکا بود . بهش گفت من دارم با نیما می رم بیرون . مغازتونو می سپریم به بچه ها . زودتر خودتو برسون . دختره نیشش باز بود و برای حمید و من ریسه می رفت . خلاصه با بی میلی رفتیم سمت پارکینگ . قرار شد با ماشین حمید بریم . جلوی ماشین که رسیدیم گفتم می خوای من بشینم ، تو هم به کارت برس . خندید و گفت : قربون آدم چیز فهم . خانم و خواهرش هم داشتند پچ پچ می کردند . نشستم پشت فرمون . حمید هم کنارم نشست ولی کاملا رو به عقب . داشت همین جوری زبون می ریخت . از زنه خیلی خوشم اومد . حتی لبخند هم نمی زد . و معلوم بود به خواهرشم چشم غره می ره .
رسیدیم همونجایی که حمید آدرس داده بود . موقع پیاده شدن حمیدو کشیدم کنار ، گفتم من یه قرون خرج اینا نمی کنما . گفت بیا بابا نر گدا . مهمون منی . کفرم در اومده بود که ابن آدم اینقدر خره . یه دونه زدم پس کلش .
- اخه الاغ پولتو برا چی بیخودی خرج اینا می کنی ؟ اینا می پرن .
-- بیا بابا شماره رو گرفت . عمرا شرط می بندی ؟ مخ جفتشون تو فرغونه . شرط چی ببندیم ؟
- باشه . سر حیثیت نداشتت شرط ببندیم ؟
-- زر نزن . اگه باختم کارت سوختم مال تو . خوبه؟
- حمید به خدا اگه ببازی ، ننتم بیاری بدی بهم کارتتو نمیدما .
-- باشه داداش . از دهن حرف زدیم دیگه .
خندم گرفته بود . با اشتهای منحصر به فرد نیمایی دو تا پپرونی زدم تو رگ . خاک بر سر نزدیک 30 تومن خرج کرد . نه با زنه حرف زدم نه با دختره . سه چهار تا بادکنک و اسباب بازی هم به خرج جیب حمید خان برای پسر بچه گرفتم.
موقع خدافظی فرا رسید . اصلا نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم . آخرشم به جفتشون گفتم حمید خان بیصبرانه منتظر تماس شما عزیزان هستند ...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#20   Posted: 21 Jun 2011 19:31

 1 Star

ارسالها: 131
[b]قسمت نوزدهم [/b]

دو سه روز گذشت . نه خبری از ندا داشتم و نه مهسا تماس گرفته بود . ندا که طبیعی بود که تا قیامتم زنگ نزنه . ولی مهسا انگاری خیلی دلخور شده . ولی خوبه بذار یه کمی تو خودم باشم . دلم برای تنهایی تنگ شده . هر وقت خودش دلش بخواد زنگ میزنه دیگه . تا موقع هم حال من جا اومده . به یه مسافرت مشتی احتیاج داشتم . ولی تنهایی حال نمیده .
به دوست و رفیقای باحالم که می رسیدم ازشون می پرسیدم که شمال میان یا نه ؟ به هر کی می گفتم یا کارو بهونه می کرد یا می گفت ببینیم چی می شه و از این حرفا . داشتم می رفتم تره بار که سفارشای مامان جونو بگیرم . آخه امشب عروس خواهرشو پاگشا کرده ( پدر من و نیوشا در میاد دوباره ) داشتم تومار مامانو نگاه می کردم متوجه ویبره گوشی شدم . اوه اوه خودشه
- سلام چطوری مهسا؟
-- سلام از احوالپرسی شما . خوبیم . خوش می گذره نه ؟ گفتی شرش از سرم کم شد و....
- چرا حرف مفت می زنی ؟ اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم . برا همینم زنگ نزدم . تو هم که انگار طاقچه بالا گذاشته بودی .
-- من از لج تو زنگ نزدم . بعدشم منم سر یه قضیه ای اعصابم خورد بود . الان کجایی ؟
- تره بار . بعدشم می رم مغازه .
-- پس منو مامان یکی دوساعت دیگه میایم اونجا می بینیمت .
- با مامانت ؟ خیره ایشالله .
-- می خوایم بریم علاءالدین ، گفتیم یه سرم به تو بزنیم .
- باشه فقط قبلش زنگ بزن . چون بابا اینا هم میان در مغازه .
-- باشه . کاری نداری ؟
- نه مامانتو از طرف من ببوس .
-- نیمـــــــــــا
- شوخی کردم . یادت نره .
-- من یادمه . خودت یادت نره .
حالم داره از جو اینجا بهم می خوره از این مدل خرید کردن متنفرم . ماشالله این نامه اعمال هم که تمومی نداره . اوه یه مشت زن و مرد کارمند و یه مشت پیر پاتال ریختن اینجا . نیگا کن تو رو خدا ببین اصلا یه جوونی همسن من پیدا می شه ؟
واسه چهار کیلو سیب زمینی یه صف باید وایسی . یه صف دیگه برای سبزی خوردنه . نوشته بگو شنبلیله و نمی دونم چی چی نذاره ... ماشالله نصفه این زنا هم که قد پهنای یه تریلی باسن دارند . خدا نکنه تو صف حواست نباشه و یه جایی بخوره بهشون . عین تو فیلما که دزدا موزه رو می زنند ، تمام دزدگیرا آژیر می کشه و همه میان به سمت صدا .
اما خداییشم بعضی ها اصلا احساس ندارند . تازه خیلی خودشونو از پشت و جلو می چسبونن به آدم . دلم کباب می شه . الهی ... بیچاره ها تو این صفا حوصلشون سر می ره دیگه . چششون به یه جوون میافته دعوا می کنند که پشت سرش یا جلوش وایسن . ولی اگه منه که نوبتم میافته جلوی یه پیر مرد خوش تیپ و گردن کلفت که یه عصای نازم دستشه . الهی بگردم . هر وقتم بر می گردی نیگاش می کنی یه لبخند ملیح می زنه که یعنی برگرد ببم جان ... چرا صفو بهم می زنی .
آره این اقبال بلند ماست . بگذریم . خلاصه 40 دقیقه طول کشید تا سفارش مادمازل انجام بشه .
سه بار رفتم و اومدم . از بس که تعداد نایلکسا زیاد بود . صندوق عقب و روی صندلی جلو پر شده بود . مرغ ، میوه ، سیب زمینی ، پیاز ، دوغ و دلستر لیمویی و نوشابه ، لیمو امانی و هزار تا خرت و پرت دیگه . بنده خدا دستشم که به کم نمی ره . تا یه هفته دیگه خودمون و بهنام اینا باید اضافه غذای امشبو بخوریم .
رسیدم پاساژ و ماشینو گذاشتم پارکینگ . قرار بود بابا و مامان بیان در مغازه و خرت و پرتها رو ببرن . بابا هم مثل اینکه می خواست لباس بخره . رسیدم در مغازه سیامک دم در مغازشون بود . داشتم نفس نفس زنون می رفتم . با دست سلام کردم و اشاره کردم بیاد تو مغازه .احمد تو بود . سلام کردم و بعدشم احوالپرسی و توضیح دادم که برا چی دیر اومدم . اونم گفت غصه نخور . شب کمکی میاد برات . گفتم چطور ؟ گفت آخه ما هم دعوتیم . خیلی خوشحالم کرد . سیامک با صدای نکرش سلام کرد .
- اه . ک.... حمال مگه صد بار نگفتم با سیگار نیا اینجا آقا سیا ؟
-- تو که گاییدی ما رو . تو که صبح تا شب داری دود می خوری اینم روش .
- عجب خریه . خاموشش کن بابا . گلوم درد می گیره .
-- خوب بابا بیا آقای پاکیزه .
سیگارشو انداخت دم در و با پاش لهش کرد .
- سیا این دختره رو میخوای ؟
-- کیو ؟ ساناز ؟
- آره . اگه نمی خوای بیارمش اینور
-- از تو چه پنهون آبجیمو می خوام بیارم . ولی روم نمی شه دکش کنم .
- خره اون خودش فهمیده . خودش به من خبر داد .
-- دمش گرم . بابا در نمیاد به خدا . خیلی گرفتارم نیما . قسطای این خونه هم که نموده ما رو .
- پس بگم بیاد اینور ؟
-- طلب داره ازم . امروز فردا پولشو بدم بعد . زشته . گناه داره بنده خدا .
- بگو چقدره ؟ من بهش میدم . بعدا از تو می گیرم . خوبه ؟ من یه چند روزی می خوام برم مسافرت . می خوام بیاد پیش احمد وایسه .
-- فکر کنم 110 تومنه . الان داری بده من خودم بدم بهش . اینجوری بهتره .
- باشه . بیا اینممم ..... 100 و اینم ده . بهش بگو نیما گفت صبح بیاد اینجا .
-- اوکی .
- هو سیا . الان نری کاری دستش بدی ها .
-- خفه بابا . حالا بذار بیاد اینور ، بعدا صاحابش شو . بعدشم فروشنده ما عین ناموسمون . مثل این پسر کس خوله که ته پاساژ بود که نیستم . چی بود اسمش ؟
- سهراب
-- ایول سهراب .
- برو بابا . برو به کارت برس .
ده بیست دقیقه بعدش سر و کله مامان و بابا پیدا شد . عمه خانم که طبق معمول قربون صدقه برادر زادش میرفت . بابا هم که غرغرش شروع شد .
- بچه ده هزار بار گفتم لباس ساده بدید دست مردم . چیه اینا ؟ قلاده هم دارند . نیگا کن . آخه اون قرمزه رو کی می پوشه ؟
-- پدر من دوباره شروع کردی ؟ بابا خوب حتما می خرن که ما هم میاریم دیگه . سلیقه آدما با هم یکی نیست که .
- آخرش نیرو انتظامی میاد همه اینا رو جمع می کنه می بره .
-- گیر دادی دوباره ها . من چیکار کنم ؟ بازار پره از اینا . خوب برن جلوی تولیدی ها رو بگیرن .... ببینم مگه ما کاری به کار شما داریم . مگه تا حالا پرسیدیم چرا خرج بنگاهی رو دولا پنا می کنید تو پاچه مردم ؟
باز ساکت شد . ولی معلومه بازم داره زیر لب فحش میده .
- جایی هست لباس آدمیزاد بفروشن اینجا ؟
مامانم بیرون بود و داشت ویترینو نیگاه می کرد . آدرس دو سه تا کت شلوار فروشی رو به بابا دادم و رفت .
انگار مامان داره با یکی سلام و علیک می کنه . هیچی اینجا هم فامیل پیدا کرد . اومدم دم در . ماتم برده بود . یعنی چی ؟ اینا که مهسا و مامانشن . مامان از کجا اینا رو می شناسه ؟....؟
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

خاطرات نیما جاویدان


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA