انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »
داستان سکسی ایرانی

دیوار

 مرد
#11   Posted: 23 Jul 2021 23:23

 0 Star

ارسالها: 7
نمینویسی دیگه ؟؟؟🥺🖤
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 24 Jul 2021 19:41


 1 Star

ارسالها: 252
دیوار ( قسمت هفتم) نوشته ی داروک

جلوی محضر ایستاده ایم و تو چشمای هم زل زدیم و داریم به هم لبخند میزنیم.. پرتو میگه:
قبل اینکه بریم داخل و منو رسما به کنیزی خودتون در بیارید، باید به حرفام گوش بدی..
-پرتو اینقدر تیکه ننداز! منو به کنیزی خودت در بیاری یعنی چی؟! تو همه ی زندگی منی دیوونه.. این حرفا چی؟
ببین بی شرف حقه باز. حالا سه سال که دارم این زبون بازیتو تحمل میکنمو میگم ولشکن، بذار فکر کنه خرم کرده.. میدونی چرا؟ چون اگه هر بدی داشته باشی، میدونم که نامرد نیستی.. اما اینجا دیگه کوتاه نمیام.. باید شرایطمو قبول کنی..
-حالا شرایط خانوم چی هست؟ قربونشون برم..
ببین. ببین.. همین حرفات، که حرصمو در میاره.. چون میدونم بازم میخوای خرم کنی..
کلافه میشم و سرم رو میگیرم بین دستام و میگم :
-واااای خدا.. من کی خواستم اینو خر کنم؟ این حرفا چیه این میزنه؟
بس.. بس.. کولی بازی در نیار.. اولین شرطم این که حق طلاق با من باشه..
یباره جوش میارم و میگم:
-معلوم هست چی میگی؟! مگه قراره من طلاقت بدم؟ تو چته؟! ما تازه داریم بچه دار میشیم. از حالا میخوای این چیزا رو یاد اون فسقلی بدی؟
میخنده و دستش رو میکشه رو شکمش و میگه:
الهی که قربونش برم.. فسقلی خودم..
-وای پرتو بخدا از حالا دارم براش بال بال میزنم..
بیخود.. اون فقط مال من.. تو هم فقط باید به من فکر کنی..
-یعنی چی؟! میخوای به بچه ی خودتم حسودی کنی؟!
نمیدونم.. هر اسمی که روی این حس میخوای بذار.. اما اگه به اون بیشتر از من توجه کنی، خودم شب تو خواب خفه ت میکنم.. هر دوتون مال منید و من میگم که چیکار باید بکنید...
-ای قربون چشمای سیاه و براقت برم.. هر چی شما بفرمایید سرورم.. خب شرط بعدیتون چی؟
از همین حالا مینویسیم، که اگه فسقلی دختر بود، حضانتش تمامو کمال در صورت جدا شدن حق من و اگر پسر بود، تا چهارسالگی با من و بعدش با توافق هم یه تصمیم دیگه میگیریم..
اونقدر از این حرفش تو دلم شور میفته، که نزدیک عصبانی بشم.. اما خودم رو کنترل میکنم و میگم:
-پرتو اینقدر این حرف جدایی رو نزن.. خوب نیست..
دستم رو میگیره و میبوسه و میگه:
به جون خودم منظور بدی ندارم.. فقط نمیخوام با قوانین مسخره اییکه وجود داره ازدواج کنم..
با حرص میگم:
-دختره ی دیوونه..
صدای شهره در حالیکه داره از ماشینش پیاده میشه بلند میشه..
بلاخره بعد سه سال، مجبور شدید که مثه آدمها زندگی کنید؟
میاد جلو با من دست میده و میگه:
چطوری آقای خانوم باز؟
در جوابش فقط میخندم..
بعد پرتو رو بغل میگیره و میبوسه و سرش رو میذاره روی شکمش و میگه: الهی که خاله ایی قربونش بره.. بذار ببین جفتک نمیندازه..
چی داری میگی دیوونه، اون فقط چند روزشه!
ببین پرتو منو خر نکن.. اولا که میدونم این فسقلی حداقل یکی دوماهشه و دوم اینکه.. اگه بچه ی این باباس؟ میدونم که چه کره خری از آب در میاد..
شهره خفه شو، یذره ادب داشته باش...
آخه مگه دروغ میگم؟ کسیکه که بتونه پرتو بنکدار رو حامله کنه.. یا خیلی عوضی.. یا خیلی ماه.. از این دو حالتم خارج نیست.. حالا به نظرت شهروز کدومشونه؟
پرتو دوباره دست منو میگیره و میگه:
خودت خوب میدونی که هر دوشونه..
-دست شما دوتا درد نکنه! بابا اینقدر بنده نوازی میفرمایید، خجالتم میدید!
شهروز اون شب اولی که با هم رفتیم بیرون رو یادته؟ که بهت گفتم اگه بتونی این دختر رو بشونی سر جاش خیلی کارت درسته؟ حالا هم حرفم همونه.. یعنی به اینکه کارت درسته دیگه ایمان دارم.. حالا حتی اگه عوضیم باشی، بازم یه عوضی کار درستی.. حالا چرا اینجا ایستادید؟!
همونطور که از جملات شهره متعجبم میگم:
-منتظرم شاهدای کرایه ایی بیاند.. آخه زن ها رو که تو این قانون داخل آدم حساب نمیکنند! رفتم دوتا کارگر پیدا کردم، که بیاند به عنوان شاهد سند ازدواجمون رو امضا کنند.
شهره با افسوس میگه:
هه خنده داره.. شهادت زنی که جزو بهترین دوستای آدم باشه، به تنهایی قبول نیست و حتما باید به ازای هر یک مرد غریبه، دوتا زن شهادت بدند!
میخوام حرفی بزنم، که چشمم میفته به دوتا شاهد کرایه ایی که دارند از کنار خیابون وارد پیاده رو میشند، تا بیاند پیشمون..
وقتی به محضردار که یه مرد حدود پنجاه و خورده ایی سال و معلوم که از اون خشک مقدسای پول پرست، میگم که میخوایم عقد کنیم. میگه:
خب پدر عروس خانوم کجاند؟
بهش میگم: قانون اجباری اذن پدر دیگه برداشته شده و فکر نمیکنم مشکلی داشته باشه..
ببین پسرجون. من یه آدمی هستم، که برام خونواده خیلی مهمه و کاری هم به تغییر قانون ندارم.. ما توی این محضر، فقط با اجازه ی پدر عقد میکنیم..
خنده م میگیره.. دست میکنم تو جیبیم و یه اسکناس پنجاهزار تومنی بیرون میکشم و با یه کاغذ مچاله میکنم و بهش میگم: شما این کاغذ رو عنایت بفرمایید.. فکر کنم این اجازه کتبی براتون کافی باشه..
کاغذ رو از دستم میگیره و یکم بازش میکنه.. نیشش تا بنا گوش باز میشه و میگه:
اجازه بدید بخونمش و کاغذ رو میبره زیر میز و اسکناس رو از لاش برمیداره و بعد چند لحظه میگه:
بله بله.. مشکل حل..
پرتو از پشت باسنم رو وشگون میگیره و تو گوشم زمزمه میکنه.. بخدا که شهره در موردت هر چی میگه درسته! دوستتدارم عوضی بی شرف..
اونقدر از این زمزمه کردنش تو گوشم لذت میبرم، که دلم میخواد برگردم همون وسط ببوسمش.. اما با خودم میگم بذار بعد عقد، این حاجی مذهبی رو سورپرایز میکنم..

به محض اینکه یبار خطبه ی عقد خونده میشه، پرتو یهو و با صدای بلند و کشدار میگه بعله! شهره تو گوشش میگه:
خفه شو دختره ی بی آبرو.. سه بار باید خونده بشه..
بعد خودش با یه عشوه ی مرد افکن، که حس میکنم دل حاجی رو به لرزه انداخته میگه:
ببخشید حاج آقا، عروس رفته گل بچینه.. همه میزنند زیر خنده..
وقتی برای مرتبه ی سوم خطبه خونده میشه و پرتو هم برای بار سوم میگه بعله.. بی اختیار برمیگردیم طرف هم و بدونه توجه به دیگران لبامون میچسبه بهم...
تا به خودمون میایم، میبینم شهره داره به زور پرتو رو از من جدا میکنه و حاجی هم با چشمای دریده داره بهمون نگاه میکنه و میگه:
جلل الخالق.. بابا اینها رو زود برسونید به یه اتاقی یه جایی تا ابروی همه رو نبردند..
از محضر که میایم بیرون شهره میگه:
خب، نهار کجا مهمونم؟
پرتو: هر جا تو بگی عزیزم..
نهار رو تو یکی از شیکترین رستورانهای شهر، به پیشنهاد شهره صرف میکنیم و حرکت میکنیم طرف خونه.. توی ماشین، من صندلی عقب نشسته ام و شهره داره رانندگی میکنه و پرتو کنارش.. دارم به سروش فکر میکنم.. خیلی نگرانشم.. شهره میگه:
خب من عروسو داماد رو برسونم خونه و به قول حاج آقا بفرستمشون توی یه اتاق و برم خودمو گم و گور کنم.. راستی پرتو میدونی چیکار کنی یا باید یادت بدم؟
خفه شو شهره..
وا! چرا اینجوری حرف میزنی؟! خب میخوام کمکت کنم.. از مامان و خاله و دایه که خبری نیست.. خب یکی باید بهت بگه چه غلطی باید بکنی.. بعد از توی آیینه یه چشمک به من میزنه..
گفتم خفه شو شهره..
اصلا به من چه.. به درک.. شهروز بزن در به داغونش کن.. و ریز میخنده..
وقتی میرسیم جلوی خونه ، از چیزیکه میبینیم شوکه میشیم!
پدر و مادر پرتو با خواهر بزرگش و یکی دوتا از خاله و خانباجیها، دم خونه منتظرمون ایستادند!
پرتو رو میکنه به شهره و میگه:
شهره تو اینها رو خبر کردی؟
خب آره.. من صبح بهشون زنگ زدم و گفتم که تو باردار شدی و هر چی از دهنم دراومد بارشون کردم.. انگار به رگ غیرتشون برخورده! بعدم گفتم میبرش دکتر..
شهره میکشمت بخدا.. بذار بعدا دستم بهت برسه..
گمشو دختره ی دیوونه.. مگه میشه تو این شرایط کسی ازت مواظبت نکنه؟
وقتی داریم از ماشین پیاده میشیم.. بازم شهره میگه:
شهروز دیگه سفارش نکنما.. یادت نره با این وحشی چیکار کنی.. از روی شوخی بهش چشم غره میرم و در ماشین رو میزنم بهم..
وقتی خونواده ی پرتو ما رو میبینند، چند قدمی بطرفمون میاند.. مادرش در حالیکه داره اشک میریزه میاد جلو و پرتو رو میگیره تو بغلش.. ظاهرا همه خوشحالند جز من!
از روی ادب یه سلام بلند به همه میدم و میرم در رو باز میکنم و خودم رو کنار میکشم.. پدرش سعی میکنه که بهم لبخند بزنه و جوری وانمود کنه، که باید گذشته رو فراموش کرد.. میرم کنار پرتو و میگم:
-میرم خرید..
چشماش پر اشک شادی.. میخنده و میگه: زود بیا..
طرفای عصر هم ایل و تبار منم میاند و خلاصه تا آخر شب هیهاتی تو خونه راه میافته که بیا و ببین.. منم عین این خدمتکارا دارم توی آشپزخونه کار میکنم و سیمن و سارا خواهرام کمک میکنند..
حالم داره از این وضعیت بهم میخوره! از این خاله بازیها متنفرم.. اما چاره ایی هم ندارم.. فقط هر چند دقیقه یبار پرتو خودش رو میرسونه بهم و با یه بوسه خرم میکنه.. خواهرام هم مرتب تیکه بارمون میکنند..
چی بابا؟ چه خبره؟ انگار تازه عروس و دامادند..
پرتو توی گوشم میگه:
بیچاره ها خبر ندارند که دقیقا درست میگند.. هر دو بلند میخندیم و خواهرام حیرون و متعجب بهمون نگاه میکنند.. سیمین میگه:
هی عروسه.. مواظب باش ماها خواهر شوهراتیم ها و کشدار وبلند میخنده..

بلاخره حدود ساعت یازده، همه رضایت میدند که ما دوتا تازه بهم رسیده رو تنها بذارند و برند سر خونه زندگیشون..
آخرین نفرات مامان و سیمین هستند، که من دم خونه دارم به سفارشات مادرم گوش میکنم.
مادر حواست باشه کار سنگین نکنه.. میدونم تو یکم جوشی هستی.. یه وقت عصبانی شدی سرش داد نزنیها.. اگه یه وقت کاری پیش اومد هر وقت که بود اول خودمو خبر کن..
منکه از اینهمه سفارش دیگه عصبی شدم.. میگم:
-باشه مادر من، خیالت راحت باشه..
بلاخره با هر زحمتی هست اونها رو راهی میکنم و خسته و کوفته برمیگردم توی خونه.. به داروک میگم:
-راحت بودیم زن نداشتیما.. آخه این چه بلایی بود که سر خودم آوردم.. که با دیدن پرتو نظرم عوض میشه..
دوباره همون لباس اونشبی که با هم دعوامون شد رو پوشیده.. برای اولین بار میبینم، آرایشش تند! دستاش رو گذاشته تو دوطرف آستانه ی اتاق خواب و میگه:
زود کاراتو بکن که بات خیلی کار دارم...
می ایستم و سر تا پاش رو برانداز میکنم و میگم:
من که جرات نمیکنم امشب نزدیک تو بشم..
چشماش رو تنگ میکنه و میگه:
بچه پرو تا نیومدم با لگد ببرمت تو اتاق، خودت بدو بیا..
میرم طرف دستشویی تا مسواک بزنم و میگم:
-خب خیلیم بد نیست، آدم یه شبم با زن خودش بخواب، ببینه چه مزه ایی میده.. از این حرفم یهو از خنده میترکه!
برمیگردم نگاش میکنم و میگم:
-کوفت، خنده داره؟ خب واقعیت..
میدوه طرفم و همونطور که میخنده میخواد با مشت و لگد من رو بزنه.. هر چی اون من رو میزنه، من میکشمش تو بغلم و میبوسمش..

************************************

هر دو خیس عرق کنار هم ولو شدیم.. پرتو خودش رو میکشه روی سینه م و میگه: وحشی.. بی شرف..
تن لختش رو فشار میدم به خودم و میگم: چی؟ خوش گذشته؟
عوضی با یه تازه عروس حامله، اینجوری رفتار میکنند؟
-آخ که الهی من بگردم این تازه عروسو. خودت که از من وحشیتری و دهنش رو میبلعم...
شهروز تو رو خدا دیگه گیر نده.. ببین من نمیدونم چه مرگم شده، که همینطوری هم سیر نمیشم ازت.. وقتی تو شروع میکنی که دیگه اصلا اختیاری از خودم ندارم.. دیروز که رفتم دکتر بهش گفتم.. دکتره میگفت:
اصولا خانومهایی که پسر باردار میشند تو زمان بارداریشون حریصترند..
با تعجب میپرسم: مگه چقدر وقتت؟! خودش رو روی بازوم رها میکنه و به سقف خیره میشه و میگه: حدود دوماه..
میچرخم طرفش و صورتش رو میبوسم و میگم: چقدر وقت فهمیدی که بارداری؟
راستش از همون موقعه، که اون ماجرا رو به وجود آوردم، حس میکردم حالم عادی نیست..
از جام بلند میشم و چراغ رو خاموش میکنم و برمیگردم و میکشمش تو بغلم و موهاش رو نوازش میکنم و تنش رو بو میکشم.. بوی زندگی میده.. حس میکنم از همیشه بیشتر دوستش دارم.. برا همین توی گوشش میگم:
-از همیشه بیشتر دوستت دارم.. ریز میخنده و میگه:
میتونی تا صبح همین حرفا رو بهم بزنی؟
میبوسمش و بیشتر فشارش میدم به خودم.. اونقدر توی اون حالت میمونیم تا خوابمون میبره..

*****************************************

نیمه شب از صدای چند تا قدم محکم که روی پشت بوم برداشته میشه بیدار میشم! یکم میترسم.. با خودم فکر میکنم، نکنه دزد اومده.. اما خبری نمیشه! چند لحظه بعد از خستگی دوباره داره خوابم میبره، که میشنوم یکی داره میزنه به شیشه ی پنجره ی پذیرایی و آروم صدا میکنه:
شهروز.. شهروز!
صدا برام آشناست.. دقت میکنم.. میبینم صدای سروش! آروم پرتو رو که پشت به من تو بغلم رو از خودم جدا میکنم و بلند میشم. شلوارم رو میپوشم و میرم تو پذیرایی. در اتاق خواب رو میبندم و میرم چراغ پذیرایی رو روشن میکنم.. بعد میرم در پذیرایی رو که قفلش کردم باز میکنم..
سروش تو آستانه ی در ایستاده! با اون قامت بلند و اون چهره ی اسطوره ایش. موهای خرمایی و چشمای روشن و دماغی قلمی و دهانی به ظرافت دهن یه دختر. زیباتر شده. چون چهره ش پخته تر شده. شهامت و جسارت داره تو نگاهش موج میزنه.. چند لحظه بهم خیره میشیم و یباره میپریم تو بغل هم.
-سروش عزیزم..
دلم برات تنگ شده بود شهروز ...
-بیا تو داداش..
با اکراه وارد میشه و میگه: خانومتو ناراحت نکنم این وقت شب؟
-بیا تو.. نگران نباش.. خانومم هم مثه خودم یاغی.. بیا تو..
میریم توی آشپزخونه و من میرم که چای درست کنم.. سروش هم مینشینه روی صندلی و میگه: یادش بخیر چقدر تو این خونه شیطونی کردیم.. یادته؟ کلید و از بابات میدزدیدی؟
-آره.. ههههه..
راستی بابت پدرت متاسفم...
به تلخی بهش لبخند میزنم...
با مهشید چیکار کردی؟
-از ایران رفت بیرون.. خبری ازش ندارم..
دختر خوبی بود.. اولش که فهمیدم ازدواج کردی با خودم فکر کردم، شاید مهشید تونسته قاپتو بدزده.. اما از اونطرف هم با خودم فکر میکردم، تو خیلی چموشتر از اینی، که چند سال با مهشید مونده باشی...
میخوام جواب بدم.. که یباره پرتو تو آستانه ی آشپزخونه ظاهر میشه! روبدوشامبرش رو پوشیده و در حالیکه موهاش آشفته دورش پخش و داره چشماش رو میماله میگه: شهروز چه خبره؟
یباره سروش با دیدن پرتو.. یه سوت بلند میکشه و میگه:
این خانوم خوشگل زن داداش؟
پرتو که حسابی جا خورده.. یکم به سروش خیره میشه و بعد رو میکنه به من و میگه: هی داروکی.. نگفته بودی دادشم داری!
خنده م میگیره..
-عزیزم این سروش..
پرتو که انگار یباره بهوش اومده، میاد طرف سروش..
سروش از جاش بلند میشه.. پرتو دستش رو دراز میکنه و با سروش دست میده و میگه: ببینم شما عادت دارید نصف شب برید خونه دوستتون؟
سروش: راستش اینجور که معلوم، شهروزم آدم شد و من هنوز آدم نشدم..
پرتو هم مینشینه پشت میز و میگه: خب حرف مهشید خانوم بود ادامه بدید..
سروش به من نگاه میکنه..
-چی میگی پرتو؟ همون حرفای تکراری که هزار بار خودم برات گفتم.
آهان من فکر کردم آقا سروش از عشق گذشتتون براتون خبر آورده..
بهش اخم میکنم و میگم: من هیچ وقت عشقی جز تو نداشتم..
سروش با یه لحن مسخره میگه: آره.. آره.. راست میگه زن داداش.. خیالت راحت باشه.. آخه شهروز اگه میخواست عاشق باشه، اونوقت خیلی اوضاع خراب میشد.. میدونی؟ اونوقت باید هر هفته یکی به عشقهاش اضافه میشد. هههه..
پرتو دلخور از جاش بلند میشه و میگه: مثه اینکه جای من اینجا نیست.. برم بخوابم.. بعد دستش رو بالا میاره و با انگشتش به من اشاره میکنه و میگه:
خدمت تو هم بعدا میرسم و بعد مثه یه فرشته از آشپزخونه به نرمی خارج میشه..
سروش به من نگاه میکنه و میگه: چیزی ندارم بگم.. درست انتخاب کردی.. خود خودشه..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 27 Jul 2021 23:16


 1 Star

ارسالها: 252
دیوار (قسمت هشتم) نوشته ی داروک

به یاد اون روزای قدیم با هم لبی تر میکنیم.. عرق.. عرق سگی که عقل مرد رو ازش بدزد.
عقلم بدزد لختی. چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه؟
دم دمای صبح، که همه ی اونچه اتفاق افتاده، از ماجرای پرتو گرفته تا دادگاه و اون قاضی تریاکی باجگیر و درخواستش و، و، و، همه و همه رو توضیح داده ام..
سروش همونطور که داره آستینش رو بالا میزنه و در حال بلند شدنه میگه: در موردش فکر میکنم. خب، کجا میتونم وضو بگیرم؟
به تمسخر نگاش میکنم..
زهرمار چه مرگته؟ چرا مثه سگی که به صاحبش نگاه میکنه نگاه میکنی؟
-هه هه.. آره آقا سروش ما سگتیم.. اما این ادا اطوارا رو برا من در نیار.. بابا بچه مسلمون همین حالا یه بطر عرقو با من خوردی!
میخنده و میگه: یه وقتایی اینقدر خر میشی که دلم میخواد بزنم دهنتو سرویس کنم.. هنوز همون عادت ها رو داری! بیچاره پرتو چی میکشه از دستت!
-منو باش! آقا هر غلطی دلت میخواد بکن..
آخه بچه پرو عرق خوردم حالشو بردم. حالا هم دارم میرم شکر خوردن همین عرق رو بجا بیارم. اونو لازم بود امشب بخورم..

-آهان از اون لحاظ! من مشکلم این نیست.. من تو ریشه مشکل دارم..
هووووی عوضی حرف زیادی نزنیا..
-چته بابا؟ من که هنوز چیزی نگفتم! فقط میگم خوبه آدم بیشتر تاریخ بخونه.. مخصوصا تاریخی که اعراب نوشتند.. من نمیخوام بگم اعراب آدمای بدی هستند.. اما اینکه برامون یه چیزی آورده باشند، که ما نداشتیم، جز جنگ و خونریزی چیز دیگه ایی نبوده..
شهروز خفه شو..
-برو بابا تو هم. تا دوتا کلمه حرف حساب میزنیم مثه یابوی افسار گسیخته جفتک میندازی!
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم.. سپیده زده.. یکم احساس سر درد دارم.. صدای پرتو به گوشم میرسه، که با صدای خواب زده میگه: هنوز شما بیدارید؟ بعد میاد طرفم..
با دستم به سروش دستشویی رو نشون میدم و پرتو رو میگیرم بغلم..
سروش میره دستشویی، که وضو بگیره..
چی داشتین با هم این همه وقت میگفتید؟
چونه شو میبوسم و میگم: حرفای مردونه..
با یه لحنی که حسادت توش موج میزنه میگه:
اونوقت از کی مرد شدی؟
-دقیقا از وقتی عروسکمو دیدم و میکشمش تو بغلم.. قلبم داره تند تندتر میزنه..
بیا بریم بخوابیم..
-چی داری میگی؟ منو سروش حالا حالاها با هم حرف داریم.. من برات یه پیشنهاد دارم..
یکم سرش رو میکشه عقب و مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و میگه: آی که حقه بازی داره از چشمات میریزه.. میخوای دست به سرم کنی؟ از لحن حرف زدن میفهمم، که میخوای از خونه بیرونم کنی..
-بیرونت کنم یعنی چی؟! میخوام بگم یه چند روزی برو خونه ی مادرم پیش سیمین.. هم مواظبتند هم خوبه دیگه...
ابروهاش رو میکشه توهم و جدی میگه: من جایی نمیرم.. باید بدونم میخوایند چیکار کنید..
سروش از دستشویی خارج میشه و میاد تو آشپزخونه.. پرتو خودش رو از من جدا میکنه..
سروش همونطور که داره زیر لب برا خودش اذان میگه، داره آستینهاشم میاره پایین.. بعد رو به پرتو میگه: آبجی خانوم یه مهر به من بده..
پرتو برمیگرده تو صورت من نگاه میکنه.. شوکه شده! چون توی خونه مهر نداریم و منم اینو میدونم..
پرتو به تته پته میافته که من از خنده میترکم..
سروش میگه: ای مررررررگ با اون خندیدنت! مهم نیست خودم یه چیزی جور میکنم..
-آره دیگه همه چیو جور میکنید شما..
خفه شو شهروز..
پرتو میپره وسط حرفمون و میگه: آهای پسرا، اینجا خانوم واستاده!
آی ببخش. هی یادم میره شهروز طوق گردنش.. عذر میخوام و باز از آشپزخونه خارج میشه..
پرتو رو میکنه به من و مشکوک میپرسه، منظورش از طوق چی؟
-هیچی بابا منظوری نداره.. اونم حرف زدنش مثه من.. پرت و پلا زیاد میگه..
پرتو میره که صبحونه رو آماده کنه.. چند دقیقه بعد سروش برمیگرده پیشمون..
در حال صبحونه خوردن به سروش میگم: خب حالا تو بگو.. با چشماش به پرتو اشاره میکنه.. بهش میفهمونم مشکلی نداره..
نمیدونم از کجا شروع کنم.. حدود یک سال پیش به واسطه ی یکی از آشناها پرونده ی پدرمو تو یکی از زندانها کشیدیم بیرون.. پدرم سال شصت و هفت تو اعدامای دسته جمعی حکومت، توی زندانها اعدام شده. میبینم پرتو گوشاش رو تیز کرده، تا حرفای سروش رو خوب حلاجی کنه..
سروش آهی میکشه و ادامه میده: از اونوقت یه سری حرکتها کردم.. به اینجا که میرسه، با ابرو به سروش اشاره میکنم که دیگه ادامه نده.. چون میدونم پرتو میترسه..
یباره سروش حال و هواش رو عوض میکنه و میگه: راستی یه کار باحال یاد گرفته ام.. البته خیلی سرش زحمت کشیدم؟
-چه کاری که میتونه تو رو اینقدر خوشحال کنه؟!
هیپنوتیزم...
یباره پرتو با لحنی ذوقزده که آلوده به ترس میگه: وای جدی میگی سروش خان؟
آره جون سروش جدی میگم..
اول این شهروزو هیپنوتیزم کن .. میخوام ببینم تو اون مغز خرابش چی میگذره؟
هههه. آبجی خانوم شما که رو منم سفید کردی؟
پرتو خیلی جدی میگه: سروش به من نگو آبجی خانوم.. خوشم نمیاد.. من اسم دارم..
من میزنم زیر خنده..
سروش گردنش رو کج کرده و با تمسخر داره به پرتو نگاه میکنه.. پرتو از طرز نگاه کردن سروش خنده ش میگیره و یکی میزنه پشت گردن من..
-آی.. منو برا چی میزنی؟!
برا اینکه نمیتونم اونو بزنم.. شما دوتا کجا همو شکار کردید؟ خیلی زبون همو خوب میفهمید.. با یه اشاره همه چیو بهم میگید!
اینبار من و سروش میزنیم زیر خنده..
حس میکنم پرتو رو به خاطر خندیدن ناراحت کردم.. چون تند از جاش بلند میشه و میره که چایی بریزه.. تا برمیگرده سر میز، خم میشم تو چشماش نگاه میکنم.. بهم لبخند میزنه. اما نگاهش دلخور..
دستش رو میگیرم میبوسم و میگم:
باور کن به تو نخندیدیم.. به اینکه همه همینو به ما میگند خندیدیم..
پرتو انگشتام رو فشار میده و میگه: مهم نیست.. چاییت رو بخور و باز لبخند میزنه..
تو که گفتی زنم هم مثه خودم یاغی! اینکه خیلی نازنازیه..
سروش جان با من کل کل راه ننداز، پشیمون میشی...
-آره راست میگه.. باور کن این آتیشپاره کارایی میکنه، خارق العاده.. باورت نمیشه..
هههه.. آره شهروز برام گفت چه بلایی سرش آوردی..
میز صبحونه جمع میشه و پرتو داره زمزمه ی هیپنوتیزم رو میکنه..
دارم فکر میکنم، با اینکار که وای به حالم میشه! اگه سروش من رو هیپنوتیزم کنه و من رو بده دست پرتو، که تا چند ماه درگیری رو با پرتو دارم.. پس چیکار کنم؟ تو همین افکارم که سروش میگه:
بریم تو پذیرایی..
پرتو دستور میده که بنشینم برا هیپنوتیزم.. اونقدر هیجانزده ست که رو پاش بند نیست..
مینشینم روی کاناپه و سروش یه صندلی میذاره روبه روم و مینشینه روش..
پرتو میگه: آخیش حالا تخلیه اطلاعاتیت میکنم..
سروش میگه:
به این قلم که تو دسته من نگاه کن و شروع میکنه قلم رو تو دستش رو به روی چشمای من به صورت افقی نوسان دادن. بعد شروع میکنه تلقین کردن..
خودتو ریلکس کن و فقط به این مداد نگاه کن.. چند لحظه میگذره و من دارم به مداد نگاه میکنم.. کم کم حس میکنم پلکهام داره سنگین میشه!
سروش میگه: من از ده میشمارم تا صفر.. تو به یه خواب عمیق فرو میری.. بعد شروع میکنه معکوس شمردن.. به عدد پنج که میرسم شروع میکنم چشمامم رو چرخوندن و قبل رسیدن به عدد یک خودم رو به خواب میزنم...
خب تو حالا توی یه خواب عمیقی، که از دستورات من اطاعت میکنی.. درسته؟
با سرم علامت تایید میدم..
صدای پرتو در حالی که سعی میکنه از ترس و احتیاط کنترلش کنه به گوشم میرسه که میگه: حالا دیگه خواب خواب؟!
آره.. و درضمن مطیع.. بیا این آقا شهروز با اختیارات تام در خدمت شما.. تا هر چی میخوای ازش بدونی حالا ازش بپرسی.
یعنی هر چی بپرسم جواب میده؟
آره.. البته قبلش من بهش میگم.. بعد به من میگه: خب آقا شهروز، هر چی پرتو پرسید، بهش جواب صحیح میدی اوکی؟
با سر تایید میکنم..
پرتو نفسی عمیق میکشه و میگه: خب چی ازش بپرسم که خوب باشه.. آهان.. شهروز تا حالا چند بار به من دروغ گفتی؟
جواب میدم: من هیچ وقت دروغ نمیگم..
میفهمم حرصش گرفته..
میپرسه:
کدوم زنو بیشتر از همه تا حالا دوستداشتی؟
-تورو.. قربونت برم..
سروش میزنه زیر خنده.. نگاش کن حقه باز تو هیپنوتیزمشم دروغ میگه!
بعد خطاب به پرتو میگه: البته حرف منو جدی نگیر. چون واقعا نمیتونه دروغ بگه.. هر چی اینجا ازش میشنوی حقیقت.. خاصیت هیپنوتیزم..
پرتو دوباره میپرسه: چند تا دوست دختر داشتی؟
-شروع میکنم شمردن یک، دو، سه
یهو با انزجار میگه: خبه.. خبه.. نمیخواد بشماری!
سروش میخنده.. پرتو خطاب به سروش میگه: بخدا تو بیداری هم ازش پرسیدم.. دقیقا همین کارو کرد.. سپس ادامه میده:
میشه چند لحظه تنها باشیم؟
آره میشه..
مشکلی نداره؟
نه مشکلی پیش نمیاد.. من میرم تو آشپزخونه یه چای میخورم
و بعد سروش میره آشپزخونه..
پرتو صداش رو آروم میکنه و میگه:
تو سکس با من بیشتر لذت میبری یا با مهشید که بودی؟
-با تو سکس نمیکنم.. با تو معاشقه میکنم.. با تو یکی میشم..
خبه، خبه.. دروغ میگی بیشرف.. میدونم اون جنده خانوم بهتر بهت کس میداده..
از این طرز حرف زدن پرتو شوکه میشم! سابقه نداشت اینقدر وقیح حرف بزنه!
میگم: نه دروغ نمیگم.
پرتو دوباره آروم میپرسه: توی اون ماجرا تو با نادیا نخوابیدی؟
-نه...
چرااااا؟
-چون تورو دوست دارم..
نادیا چی؟ اونم ازت نخواست باش بخوابی؟
-نه.. نه.. اون برا عشق حرمت قائل..
داره خنده ام میگیره.. به دو دلیل.. اول اینکه پرتو نمیدونه فرد هیپنوتیزم، تا ازش نخواند، چیزی رو توضیح نمیده و دوم اینکه، چقدر نگران رابطه ی من با زنهای دیگه ست! البته اینم میدونم که خاصیتشونه..
بلاخره سروش میاد و من رو از دست سوالهای پرتو نجات میده و میگه: خب شهروز من تا ده میشمارم و تو بیدار میشی و هیچی بیاد نداری...
وقتی چشمام رو باز میکنم، میبینم پرتو رو به روم ایستاده و زل زده بهم..
با خودم فکر میکنم، نکنه فهمید خودم رو زدم به خواب؟ از جام بلند میشم و میگم: خب نوبت شماست خانوم..
پرتو با اکراه مینشینه رو کاناپه و سروش همون روند رو طی میکنه و پرتو هیپنوتیزم میشه.. به سروش میگم: چی از من پرسید؟
اینکه چند تا دوست دختر داشتیو همین چیزا.. چیز خاصی نبود..
سروش میگه: آمادست هر چی بخوای میتونی ازش بپرسی.. نگاه میکنم به صورتش که تو خواب به معصومیت دختر بچه هاست.. به سروش میگم: میتونم تنها ازش بپرسم؟
آره.. مشکلی نداره و بلند میشه میره آشپزخونه..
مینشینم جلوش و دستش رو میگیرم..
-یه بار برا همیشه میگم و دوست دارم که بیاد داشته باشی همیشه و وقتی هم بیدار شدی بازم اینو یادت نره.. من هیچ زنی رو بیشتر از تو دوست نداشتم و نخواهم داشت و دستش رو میبوسم.. بعد سروش رو صدا میزنم و میگم اوکی بیدارش کن..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#14   Posted: 1 Aug 2021 19:13


 1 Star

ارسالها: 252
دیوار (قسمت نهم) نوشته ی داروک

روز دومی که سروش پیش ماست.. چند روز بیشتر به عید نمونده. پرتو داره توی باغچه بنفشه میکاره و هر چند لحظه با ساعد دستش موهاش که میاد تو صورتش رو کنار میزنه.. من و سروش پشت پنجره ایستادیم و اون نمیدونه که ما داریم از پشت پرده ی تور نگاهش میکنیم.
سروش همونطور که غرق تفکر، سکوت حاکم رو میشکنه و میگه: نگاش کن با چه عشقی داره این کارو میکنه!
-آره.. دختر عجیبی.. هیچ وقت نمیتونی بفهمی چی داره توی اون کله ی کوچولوش میگذره..
هر چی هست، که میبینم تو یکی رو آدم کرده.. تونسته یه کاری کنه که از اونهمه بی بند و باری دست برداری..
-مرتیکه یه جوری حرف میزنه، که انگار من دون ژوان بودمو خودش پسر امام جمعه !
هاهاها.. آخه پست فطرت، من کی یکی از اون هرزه گی های تو رو کردم؟
-خفه شو سروش.. فکر نکن قد و هیکلت از من درشتتر شده، جلوت کم میارما.. یادت رفته چقدر مثه سگ ازم کتک میخوردی؟ حالا هم میزنم دهنتو سرویس میکنم..
میدونی از چی زورم میگیره آقای داروک؟ از اینکه هنوزم فکر میکنی بیشتر از من میفهمی..
با تعجب نگاش میکنم و میگم: تو از کجا فهمیدی؟!
چی؟ انتظار نداشتی بدونم چه خری هستی؟ مرتیکه من بیست و چهار ساعت دارم تو نت چرخ میزنم.. فکر کردی خیلی زرنگی؟ اونقدر نوشتنت برام تابلوست، که به محض اینکه اولین قسمت روزان ابری رو خوندم، فهمیدم که خود خود بی ذاتت هستی.. هنوز یادم نرفته تو دبیرستان چطوری همه رو با نوشتن دورو بر خودت جمع کرده بودی.. نوشتنت برام کاملا آشناست رفیق...
-ببین حرومزاده.. کی بیشتر از من میدونه که تو چه خواهر جنده ایی هستی؟ اما اینکه فهمیدی من دارم چیکار میکنم، دیگه نشون میده که واقعا باید یه فکری برا خواهرت بکنم..
ههههه.. کثافت شانس آوردی که خواهر ندارم. وگرنه میزدم خورد و خمیرت میکردم.. درضمن خر خودتی.. شاید بتونی پرتو رو فریب بدی، اما منو نمیتونی.. میدونم موقعه ی هیپنوتیزم خودتو زدی بخواب..
-خب که چی؟ حالا میخوای اینم بذاری کف دست پرتو؟
اگه پسر خوبی باشی و مثه یه بچه مسلمون رفتار کنی کاری بات ندارم..
-اه، سروش بس کن تورو خدا.. تو به دین مذهب من چیکار داری؟
بی غیرت چطور میتونی یباره اینهمه تغییر کرده باشی؟! یادت رفته اونقدر دو آتیشه بودی که همه ازت فرار میکردند.. نه به اون شوری شور، نه به این بی نمکی!
-خب آدماها یه جایی پی به اشتباهشون میبرند..
خفه شو.. میخوای بگی منم حالا تو اشتباهم؟
جوابشو نمیدم و از پشت پنجره میام و روی راحتی مینشینم. سروشم میاد رو به روم مینشینه.. بعد مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و در حالی که به صورتش یه فرم مضحک میده، زبونش رو برام در میاره..
-بخدا که تو هیچ وقت بزرگ نمیشی..
آره ترجیح میدم کوچیک بمونم. وگرنه مثه تو باید طوق بندازم گردنم..
-بدبخت، تو هم اگه یه دختری مثه پرتو گیرت بیاد و طوقشو قبول نکنی فقط خری..
یباره در باز میشه و پرتو تو آستانه ی در ظاهر میشه.. هیجانزده و برافروخته.. صداش داره میلرزه..
شهروز اینو ببیین.. از چیزیکه تو دستش میبینم شوکه میشم.. یه کلت برتا، از سر لوله توی دستش! جوری گرفته که انگار یه چیز کثیف رو بین پنجه هاش داره.. اولین چیزیکه به ذهنم میرسه، این که فقط میتونه مال سروش باشه.. بهت زده به طرف سروش نگاه میکنم.. که از جاش نیم خیز شده و با تته پته میگه:
پرتو اونو آروم بذارش زمین.. آروم باش..
پرتو هم ترسیده و هم از عصبانیت داره میلرزه.. از جام میپرم.. میرم طرف پرتو.. بذارش زمین عزیزم.. آروم باش چیزی نیست..
برافروخته فریاد میکشه: اینجا چه خبره؟
-آروم باش قربونت برم چیزی نیست.. بذارش زمین.. نترس.. سروش از جاش بلند میشه، میاد کنار من.. میخواد حرف بزنه، که یباره سرش فریاد میکشم.. خفه شو سروش.. سروش کلام تو دهنش یخ میزنه..
-نترس عزیزم چیزی نیست. بذارش زمین.. پرتو آروم خم میشه و اسلحه رو میذار زمین..
یه خیز بلند میگیرم و سریع کلت رو برمیدارم و نگاه میکنم میبینم روی ضامن.. کلت رو میذارم توی کمری شلوارم
پرتو سریع و عصبانی میره توی اتاق.. منم دنبالش وارد اتاق میشم. با عصبانیت میگه: شهروز این چیکاره ست؟
-چیزی نیست عزیزم. نگران نباش و پیشونیش رو میبوسم.. آروم باش عزیزم..
من میترسم..
دست میبرم دور کمرش و میکشمش توی بغلم..
-نترس چیزی نیست.. فقط یه اسلحه ست .. چیزی نیست که.. تقریبا فریاد میکشه:
بهش بگو همین حالا از اینجا بره..
-باشه قربونت برم.. حالا آروم باش فعلا..
-به چیزی فکر نکن.. خیالت راحت باشه. چیز مهمی نیست.. بمون تا من ببینم قضیه چی..
از اتاق خارج میشم..
سروش دستش رو جلو میاره و میگه : اسلحه رو بده..
-خفه شو.. تو داری چه غلطی میکنی؟
هیچی جون داداش.. فقط برا دفاع از خودم...
-تو سرقت مسلحانه کردی؟
سروش دست میکنه توی موهاش و سرش رو زیر میندازه و کلافه و با غیظ میگه: چی داری میگی؟!
-پس این اسلحه برا چی؟
میره و روی کاناپه مینشینه.. گفتم که برا دفاع..
-سروش تو داری چیکار میکنی؟
یباره فریاد میزنه.. انتقام... میفهمی؟ دارم انتقام پدرمو میگیرم...
-از کی؟
از همین خونخوارا..
-هه.. پس تو هم دست کمی از اونها نداری.. همه ی اون حرفا در مورد برتری اندیشه و خرد گراییو این دری وریها که میگفتی شعار بود؟! داری آدم میکشی؟
سرشو گرفته بین دستاش و ساکت و من ادامه میدم: -مرتیکه ی احمق فکر میکنی چند نفر باید کشته بشند، تا تو انتقامت رو گرفته باشی؟
من کسیو نکشتم شهروز. اما چند بار درگیری مسلحانه داشتم..
-اما اگه تو تنگنا بیفتی میکشی؟ هان؟
ساکت و داره به زمین نگاه میکنه..
-جواب بده؟ هان؟ میتونی آدم بکشی؟
از جاش بلند میشه و دوباره میره پشت پنجره و میگه:
من نمیتونم از خون پدرم بگذرم.. این حکومت خونخوارم فقط با مبارزه ی مسلحانه از بین میره..
هههه.. به همین خیال باش.. مرتیکه مگه مغز خر خوردی؟ تو تنهایی میتونی با یه کلت برتا جلو کسایی به ایستی که تا توی شورت ماماناشونم تانک چیفتن قایم کردند؟ مرتیکه الاغ اینها دارند به همه ی منطقه های مسلمون نشین جنگی اسلحه صادر میکنند.. یادت رفته تیر هفتاد و هشت چطور اونهمه آدمو با چند تا زره پوش و چند تا لباس شخصی، که تعدادشون به دوسه هزار نفرم نمیرسید، زدند در به داغون کردند؟ جوریکه چند سال صدای هیچ کس در نیومد؟ حالا تو شدی زاپاتا؟ فکر میکنی با یه اسلحه و دست تنها میتونی یه حکومتو ریشه کن کنی؟! راستی که ناامیدم کردی. اصلا فرض میکنم که تو تنها مثه سوپرمن قدرت خارق العاده داشته باشی و با یدونه اسلحه، اونقدر بکشی تا این حکومت سرنگون بشه.. اونوقت با وجدانت میخوای چیکار کنی؟
مگه اونا وقتی داشتند پدرمو به جرم سیاسی بودن اعدام میکردند، رگ وجدانشون بیدار شد؟
-بیشعور منم حرفم همین.. اگه قرار باشه دائم جنگ حیدری و نعمتی راه بیفته، همیشه همه از هم خونخواهند.. آخ که داره از این همه حماقت حالم بهم میخوره..
پس غیرت کجا میره؟ حالا که فهمیدم خونوادم به خاطر قدرت طلبی این آشغالا از بین رفت، میگی بشینمو نگاه کنم؟
-نه احمق نفهم.. نشین نگاه کن، اما با آدم کشتن هم نمیتونی کاری از پیش ببری.. این عوضیهای خونخوارم تقاص آدم کشیهاشونو میدند.. اگه اینجور نشه اونوقت معادله ی تاریخ بهم میخوره.. اینو بفهم عوضی..
کی دیگه؟ نسل چهارم هم داره میسوزه.. دارند با خون ریزیو شکنجه همه رو خفه میکنند..
-خب، حالا شما بفرمایید با یه کلت درستش کن.. بیشعور خون جلو چشماتو گرفته و عقلتو از کار انداخته.. تو فقط با این کار خودتو به کشتن میدی.. همه جا هم پر میکنند، که آقای سروش شرافت یه سارق مسلح بود، که به حول قوه ی الهی، به دست سربازان گمنام امام زمان فدای گوز رهبر شد.. احمق بی پدر مادر، تو که به قول خودت بیست و چهار ساعت تو نت میگردی، چطور ندیدی که به عنوان یه سارق مسلح معرفیت کردند؟!
شهروز تو داری چی میخوای از من؟ نمیتونم آروم باشم..
-من یه پیشنهاد برات دارم.. تو که میخوای اینجوری خود کشی کنی، چرا اسم سارق روت بذارند؟ همینجور برو واستا وسط میدون انقلاب و فریاد بکش به خاطر اینکه پدرمو این نامردا بی گناه کشتند، منم خودمو میکشم و یه تیر بزن تو اون کله ی پوکت و خودتو راحت کن..
همین وقت در اتاق باز میشه و پرتو از اون بیرون میاد! پالتوش تنشه و یه ساک کوچیک هم توی دستش و میگه:
من حرفاتونو شنیدم.. فکر میکردم که فقط شهروز احمق و داره با نوشتن خودشو تو خطر میندازه.. البته دلم به این خوش بود، که اگه هر اتفاقی هم برا شهروز بیفته حداقل کسی نمیتونه بهش بگه که آدم کشه و یا سارق.. اما حالا دیگه یا جای من تو این خونه یا جای سروش.. اگه شهروز نمیتونه بهت بگه که از اینجا بری، پس من میرم..
سروش سرش رو زیر میندازه و میگه لازم نیست.. من نیومدم که آویزون شما بشم.. من فقط اومدم شهروز رو بعد چند سال ببینم و قصد موندن ندارم.. من میرم همین حالا..
تلفن خونه شروع میکنه زنگ خوردن.. میگم: ساکت باشید ببینم.. و از جام بلند میشم میرم تلفن رو برمیدارم...
-بله؟
یه صدای زمخت و خالی از احساس از اونطرف به گوشم میرسه..
آقای شهروز......
-بله بفرمایید؟!
خونتون کاملا تحت محاصره ی سازمان امنیت ملی.. میدونیم که دوستتون سروش شرافت، سارق مسلح رو توی خونتون پنهون کردید.. فقط ده دقیقه فرصت دارید که خودتونو تسلیم کنید.. در غیر این صورت مجبوریم که وارد خونه بشیم.. بازم باتون تماس گرفته میشه.. سریع تصمیم بگیرید و ارتباط قطع میشه..
گوشی رو میذارم.. پاهام توان ایستادن نداره.. مینشینم روی زمین و چیزیکه شنیدم رو به سروش میگم..
پرتو هم رنگش میپره..
سروش به طرف من میاد و میگه اسلحه رو بده...
-خفه شو سروش..
فریاد میکشه شهروز اسلحه رو بده.. من نمیتونم اینجوری گیر بیفتم..
-مرتیکه مگه نگفتی یه جوری میام که کسی نفهمه؟
نمیدونم چه اتفاقی افتاده.. تا منو نگرفتند باید در برم.. اسلحه رو بده.. از جام بلند میشم و میگم: برو سروش در برو.. اسلحه میخوای چیکار؟
به طرفم حمله میکنه و با هم در گیر میشیم.. اما قدرت بدنیش خیلی بیشتر از من و میتونه اسلحه رو از کمرم بیرون بکشه.. همون وقت صدای برخورد چیزی با در خونه میاد.. نگاه میکنم توی حیاط.. میبینم چند تا کماندو اومدند توی حیاط و دارند دنبال یه پناهگاه میگردند و بعدش صدای یه نفر که از بلند گو داره حرف میزنه.. فقط چند دقیقه وقت دارید.. خودتونو تسلیم کنید..
سروش با سر لوله میزنه شیشه رو میشکنه و بعد فریاد میکشه.. اگه کسی جلو بیاد به طرفش شلیک میکنم..
-سروش احمق نشو.. پسر داری چیکار میکنی؟! و به طرفش حمله میکنم. بازم با هم درگیر میشیم.. مچ دستش رو میگیرم و میگم: بده به من اسلحه رو..
ولش کن شهروز.. ولشکن.. انگشتم روی ماشه ست.. یکباره رگبار تیره که به طرفمون شروع به باریدن میکنه!
خودم رو میندازم روی زمین.. شیشه ها داره خورد میشه و روی سر و صورتمون میریزه.. صدای شلیک گوشم رو کیپ کرده.. از زیر دستم نگاه میکنم میبینم.. پرتو روی زمین افتاده.. نه خدای من، چی دارم میبینم! دستاش روی شکمشه و از خون سرخ.. دیوونه میشم.. نگاه میکنم به سروش درست مقابلم افتاده.. غرق خون.. صدای شلیک قطع میشه.. سینه خیز خودم رو به پرتو میرسونم.. به پهلو افتاده و بیهوش.. دستش رو از روی شکمش برمیدارم.. باورم نمیشه! یه گلوله خورده به شکمش.. بلندش میکنم.. میگیرمش روی دستم.. در ورودی شکسته میشه و چند تا کماندو وارد ساختمون میشند و دستور میدند که بخوابم روی زمین و دستام رو بذارم روی سرم.. در حالی که صورتم از اشک خیس شوکه به روی زمین دراز میکشم و فریاد میکشم.. همسرم تیر خورده.. خواهش میکنم.. خواهش میکنم..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 7 Aug 2021 17:52


 1 Star

ارسالها: 252
دیوار ( قسمت دهم ) نوشته ی داروک..

با صدای قدمهایی که پشت در از فاصله ی نه چندان دور میشنوم، چون غیر ساعت معمول سرو غذاست، تو اون تاریکی مطلق، نور امیدی به قلبم میتابه.. لحظاتی بعد صدای اون گامها نزدیک و نزدیکتر میشند تا پشت در سلول از حرکت متوقف میشند.. صدای کشیده شدن کشاب در بلند و کشدار فضای سلول رو میگیره.. قلبم به طپش افتاده.. در کاملا باز میشه و نور وارده داره چشمام رو اذیت میکنه.. دستم رو حائل چشمام میکنم، تا بتونم ببینم چه اتفاقی در حال وقوع. فقط میتونم تشخیص بدم که دو نفر وارد سلول شدند.. چشمام داره میسوزه.. صدای یکی بلند میشه..
پاشو راه بیفت..
به سختی از زمین خودم رو جدا میکنم.. حس میکنم عضله هام خشک شدند. بعد چشمام رو میبندند و من رو به طرف در میبرند. مقداری راه و چندین پله میگذرونیم و وارد یه اتاق میشیم.. روی یه صندلی مینشونندم و خودشون از اتاق خارج میشند و بعد چند لحظه بار دیگه در باز میشه و یکی وارد اتاق میشه..
خب شهروز خان میتونی چشماتو باز کنی..
صدا برام خیلی آشناست.. دستام رو بالا میارم و چشم بندم رو باز میکنم.. باز سوزش چشمام میاد سراغم و نور اجازه نمیده درست چشمام رو باز کنم.. از گوشه ی چشمام اشک راه افتاده. به هر زحمتی هست سعی میکنم چشمام رو به نور عادت بدم.. بلاخره موفق میشم تصویری که از چهره ی رو به روم دارم رو کم کم واضح ببینم.. درست رو به روم همون قاضی پرونده پرتو رو میبینم.. داره بهم لبخند میزنه.. بلافاصله مرتبه ایی دیگه در باز میشه و یک نفر دیگه هم وارد اتاق میشه.. فضای اتاق سرد و سنگین.. فقط یه میز چهار گوش، به رنگ چوب وجود داره و چند تا صندلی دورش.. نفر دوم که وارد میشه هم سن و سال همین قاضی. فقط یکم اخمو و جدیتر.. اونم میاد روبه روم مینشینه..
قاضی قدیمی شروع میکنه حرف زدن..
خب، حالا یک هفته س که بازداشتی و اطلاعات داره تحقیقاتشو کامل میکنه.. این حاجی دوست من و بازپرس پرونده ی تو.. خودت رو توی بد ماجرایی گیر انداختی شهروز خان..
بغض گلوم رو گرفته.. سعی میکنم خودم رو حفظ کنم.. میپرسم.. حاجی همسرم چی شد؟
روی صندلی حرکتی میکنه و میگه: زنده ست..
نفس راحتی میکشم و بی صدا اشکی که از چشمام به خاطر سوزش راه افتاده تشدید میشه.. حاجی ادامه میده..
همسرت زنده ست. اما متاسفانه بچه ت از دست رفته.. بار دیگه میشکنم.. با خودم فکر میکنم، حالا پرتو توی چه حالیه؟ بچه شو از دست داده.. اونم پرتو که اونجوری عاشق اون بود..
حاجی یه سیگار روشن میکنه، میده دستم و ادامه میده.. برا همین اومدم اینجا.. اومدم به ضمانت خودم، اگه بشه چند روز برات مرخصی بگیرم، تا بری یه سری به همسرت بزنی.. درضمن من دنبال اینم، که مدارکی برای بیگناهیت درست کنم..
-حاجی سروش چی شد؟
ساکت.. از اون هیچ سوالی نمیکنی.. فهمیدی؟ نه از من، نه از کس دیگه..
سیگار برام مزه ی زهرمار میده.. اما خوب..
بازپرس شروع میکنه حرف زدن.. صدایی شیپوری داره و لحنش درست مثل آخوند هاست. یه دست کت و شلوار توسی تنشه و یقه ی پیراهن آخوندیش رو تا بیخ گلوش بسته..
ببین پسر جون، ما میتونیم تشخیص بدیم که تو توی این ماجرا فقط قربانی شدی و حتی میدونیم که شرافت شب قبل دستگیری از راه پشت بوم وارد خونه ت شده.. اما مملکت قانون داره و چیزی نیست که به این راحتی بشه در موردش چشم پوشی کرد. حتما مجازات داری.. اما از امروز به مدت سه روز به ضمانت حاجی میری مرخصی و صبح روز چهارم خودتو به ستاد اطلاعات نیرو انتظامی پیش آقای () معرفی میکنی.. سپس از جاش بلند میشه و با حاجی دست میده و از اتاق خارج میشه..
قاضی میگه: همینجا بشین تا من مراحل قانونی رو طی کنم و از اتاق خارج میشه..
از یکطرف خوشحالم و از طرف دیگه نگران رو به رو شدن با پرتو.. حدود نیم ساعت میگذره و قاضی با یک نفر دیگه وارد اتاق میشه.. بازم چشمام رو میبندند و قاضی میگه: بچه ها میبرندت دم خونت پیادت میکنند.. مواظب باش منو تو مخمصه نندازی.. من فقط به خاطر جناب فرخی این کارو کردم.. با سر علامت تایید میدم.. میزنه سر شونه م و میگه:
امیدوارم بتونی با همسرت کنار بیای..

وقتی رو به روی خونه از ماشیبن پیاده م میکنند و سریع از اون منطقه دور میشند.. چشمام رو باز میکنم.. حدود ظهره.. آروم میرم طرف سوپر مارکت محل و وارد میشم.. وقتی صاحب سوپر مارکت من رو میبینه، حس میکنم که ترسیده.. به آرومی بهش میگم:
-من میتونم از تلفنتون یه تماس بگیرم؟
شروع میکنه منو من کردن.. میفهمم دردش چی..
بهش میگم: مطمئن باشید میخوام خونه ی پدرم زنگ بزنم.. با اکراه قبول میکنه..
گوشی رو مادرم برمیداره..
سلام مادر..
حس میکنم داره اونطرف خط پس میافته.. لحظات سختی داره طی میشه..
مادرم نمیتونه حرف بزنه و گوشی رو میده به سیمین.. سیمین هم داره گریه میکنه..
سیمین اگه کلید خونه پیشتونه سریع بردار برسون به من، پشت در خونه م و ارتباط رو قطع میکنم و با عذر خواهی از مغازه خارج میشم...
بیشتر از یک ربع نگذشته، که مادرم و سیمین جلوی در خونه از تاکسی پیاده میشند.. هر دو اشکریزان.. میگیرمشون تو بغلم.. یکم آروم میشم.. سیمین در رو باز میکنه و هر سه وارد خونه میشیم..
-پرتو کجاست؟
نگران نباش داداش.. بیمارستان بستری، ولی حالش خوب..
وارد ساختمان که میشم، میبینم پرده ی از گلوله ها تیکه پاره شده رو از جا در آوردند و انداختند پشت در ورودی.. همه ی شیشه های پنجره شکسته و دیوار رو به روی پنجره پر از سوراخهای گلوله ست.. چشمم میافته جایی که پرتو افتاده بود.. فرش اون قسمت نیست.. معلوم جمعش کردند که من نبینم.. همینطور جاییکه سروش افتاده بود و غرق خون بود هم تمیز شده.. یراست میرم تو اتاق. میبینم کامپیوترم نیست.. میفهمم که برا تخلیه ی اطلاعت بردند. همینطور نوع سازماندهی اتاق عوض شده.. مشخص که این اتاق زیر و زبر شده و دوباره چیده شده. میرم سر کمد که لباس بردارم.. یه دست لباس برمیدارم و میندازم روی تخت.. خودم رو توی آینه ی قدی میبینم. هنوز با لباس تو خونه م.. همون لباس هنگام دستگیری.. حس میکنم پیرتر شدم.. ریشم بلند شده و موهام کثیف و چرب.. تو بلا تکلیفی میفتم که حمام کنم یا همینجوری برم؟ اما بی حوصله تر از اینم که برم حمام. پس شروع میکنم لباسهام رو عوض کردن و بعد از اتاق خارج میشم.. مادرم و سیمین توی آشپزخونه اند.. صداشون میکنم و میگم من دارم میرم بیمارستان.. هر دوشون دوباره چشماشون از اشک پر میشه.. سیمین میگه: یه دوش میگرفتی..
-حوصله ندارم.. باید پرتو رو ببینم.. کدوم بیمارستان؟
سیمین جواب میده: عیسی ابن مریم...
از خونه خارج میشم و یراست میرم طرف یه عابر بانک.. مقداری پول میگیرم و یه تاکسی دربست میکنم و میرم طرف بیمارستان..
حدود ساعت دو بعد ازظهر، که وارد بیمارستان میشم و با گذاشتن یه اسکناس دو هزار تومنی کف دست نگهبان، از سد نگهبان داخلی رد میشم و میرم طرف بخش جراحی زنان..
لحظات داره برام به کندی میگذره و دلشوره داره نفسم رو ازم میگیره.. ضربان قلبم بالاست.. دم و بازدمم سخت..
وقتی وارد بخش میشم.. چشمم میفته به مادر پرتو و شهره که روبه روی یه اتاق ایستادند و دارند با هم حرف میزنند.. حرکت میکنم طرفشون.. مادر پرتو با دیدن من صورتش رو کج و معوج میکنه و از شهره فاصله میگیره.. شهره داره بهم نگاه میکنه و سعی میکنه لبخند بزنه. وقتی میرسم بهش.. سلام میکنه..
-سلام..
خوبی؟
-میبینی که.. همین وقت در باز میشه و نادیا از اتاق میاد بیرون و با تعجب میگه: ئه! آزاد شدی؟! و با من دست میده..
-آره فقط سه روز.. میخوام برم پیش پرتو..
نادیا: من میگم فعلا این کارو نکن... یکم صبر کن..
-نادی من وقتی ندارم.. معلوم نیست چی پیش میاد.. باید پرتو رو ببینم و دست میبرم، دستگیره رو میگیرم و آروم بازش میکم و وارد اتاق میشم.. پرتو روی تخت، پشت به من و رو به پنجره نشسته و زانوهاش رو تو سینه ش جمع کرده و به بیرون زل زده.. یه لباس ساده ی نخی تنش.. لباس بیمارستان نیست.. وقتی میبینه در اتاق بسته شد، ولی صدایی نمیاد! برمیگرده و منو میبینه.. از دیدن من شوکه میشه.. چند لحظه با بهت بهم خیره میشه و سپس روش رو ازم برمیگردونه و میگه:
برو بیرون شهروز.. اشتباه کردی اومدی..
آروم حرکت میکنم طرفش، تا بگیرمش توی بغلم.. اما به سرعت از تخت پایین میاد و میره پشت پنجره و با صدای بغض کرده و ملتمس میگه:
برو بیرون شهروز..
بلا تکلیفم..
برمیگرده طرفم و سرم فریاد میکشه:
برو بیرون.. نمیخوام ببینمت..
توی سینه م داره میجوش..
سیل اشک از چشماش راه میافته.. دستاش رو توی شکمش جمع میکنه و خم میشه و همونطور که داره اشک میریزه، با صدایی مبهم شروع میکنه حرف زدن..
التماست میکنم برو.. دیگه نمیخوام ببینمت.. برو شهروز.. برای همیشه برو.. ازت متنفرم..
داره تلاش میکنه، که صداش بیرون نره.. زار زنون ادامه میده:
ازت متنفرم .. برو.. به هر که میپرستی فقط برو..
بچه مو کشتی.. برو دیگه.. وجود نحست رو از زندگیم ببر بیرون.. نگاهم رو به زمین دوختم.. هیچ چیزی برای گفتن ندارم... ادامه میده:
میدونی چی شد؟ بچه م کشته شد.. رحممو در آوردند.. یعنی دیگه هیچ وقت نمیتونی جای خالیشو پر کنی.. برو شهروز.. حالم از دیدنت بهم میخوره.. برو اینقدر منو عذاب نده.. اونقدر با رنج و از ته دل این رو ازم میخواد، که نمیتونم مقاومت کنم و برمیگردم تا از اتاق خارج بشم..

ادامه دارد...
داروک
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 24 Aug 2021 18:05

 0 Star

ارسالها: 9
دادا کجایی ادامشو نمینویسی
Nima63mn
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#17   Posted: 24 Aug 2021 21:21

 0 Star

ارسالها: 15
جناب داروک کجای؟
چرا ادامش رو نمیزارید
 
     
  
 مرد
#18   Posted: 25 Aug 2021 08:07


 1 Star

ارسالها: 252
درود به همه.

دوهفته درگیر بیماری کرونا بودم. امروز عصر ادامه میدم.

داروک
داروک
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 25 Aug 2021 20:34

 0 Star

ارسالها: 9
خوشحالم که برگشتی جناب داروک بی صبرانه‌ منتظرم امید که به لطف یزدان زودتر سلامتی تون رو به دست بیارین
Nima63mn
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#20   Posted: 25 Aug 2021 22:39


 1 Star

ارسالها: 252
دیوار (قسمت یازدهم) نوشته ی داروک

سردم.. اونقدر که حتی استخونام هم میلرزه. همیشه وقتی عصبی میشم سردم میشه! آخرین شب آزادیم.. فردا باید خودم رو معرفی کنم.. سه روز گذشته رو به جز دوبار که رفتم پرتو رو ببینم، خودم رو توی اتاق حبس کردم.. افکارم به هر طرف که پر میکشه به یه چیز منتهی میشه.. دیوار.. نگاهم به هر سمت میچرخه بازم فقط دیوار!
من کیم؟ من کجای این چرخم؟ نه پر و بالی که بپرم اونطرف دیوار، نه توان دارم چیزی رو از حرکت باز دارم.. انگار هیچ اختیاری وجود نداره! چرا اینجوری شد؟! چرا باید پرتو اینجوری بشه؟! چرا باید چرخ بی مرام اینقدر بد بچرخه، که پرتو ازم متنفر بشه؟! از من! از منیکه میمیرم براش..
دو روز گذشته هر چی تلاش کردم، که من رو تو اتاقش راه بده بی فایده بود.. ظهر امروز که بازم رفتم سراغش.. شهره پشت در اتاق گریه افتاد و گفت: برو.. جون پرتو برو.. خیلی حالش بده.. بهم التماس کرده که راهت ندم.. مجبور شدم دست از پا درازتر برگردم..
بیشتر دلم از این میسوزه، که واقعا هیچ توجیهی برای این اتفاق ندارم! انگار همه چی دست به دست هم داد، که زندگیم رو بزن در به داغون کنه! با همین افکار مازوخیم گونه دارم یه ریز عرق میخورم و سرو کله میزنم.. هزار بار خاطرات پرتو رو توی ذهنم مرور میکنم.. گاهی اینقدر قلبم امیدوار میشه که میخوام از جا بپرم.. اما وقتی به اون التماسش برا ترکش کردن فکر میکنم، تموم دلخوشیم رو ازم میگیره. اما بلاخره خوابم میبره..
نیمه شب سراسیمه از خواب میپرم. قلبم داره تند میزنه.. مینشینم تو تخت.. عرق داره از سرو روم میریزه.. بطر عرق که تو دستم بود، ریخته توی تخت و زیر پاهام خیس! میفهمم که خیلی وقت نیست خوابیدم.. آشفته م.. خواب میدیدم! نه کابوس بود.. آهان داره یادم میاد.. خواب دیدم توی یه دشت خوشگل بودم.. همه جا پر سبزه و دار و درخت و گلزار.. دشت با یه دیوار، به دوقسمت تقسیم شده بود.. خیلیهای دیگه هم بودند.. اما کسی توجهی به اون دیوار نداشت.. من توانایی این رو داشتم که اونطرف دیوار رو ببینم.. اونجام از نظر زیبایی درست مثه این قسمتی بود، که من توش بودم.. اما خلوت.. برعکس اینطرف، آدمای زیادی دیده نمیشد.. بین اون آدما یباره چشمم افتاد به پرتو.. قلبم فرو ریخت.. دویدم سمت دیوار.. شروع کردم مشت زدن به دیوار و پرتو رو صدا زدن.. اما انگار اونم نمیتونست اینطرف دیوارو ببینه! مثه یه گوهر از اونطرف میدرخشید و من داشتم با مشت میکوبیدم به دیوار و صداش میکردم.. اونقدر مشت کوبیدم و فریاد کشیدم، که حس میکردم صدام دیگه در نمیاد.. یباره دیدم که چند تا سگ به طرفم حمله کردند.. ای تو روح این اقبال، اینا کجا بودند دیگه؟! من پشت دادم به دیوار و رو به روشون ایستادم.. دورم رو گرفتند و فقط برام واق میزدند.. مردم ایستاده و نگاه میکردند.. ترسیده م.. خیلی.. اونقدر که جرات تحرک نداشتم!
خوابم تا همینجا بود.. قلبم هنوز داره تند میزنه.. از تخت میام پایین میرم یه ملحفه بر میدارم و چندلا میکنم و میذارم روی تخت. همونجا که عرق خیسش کرده و دوباره میافتم رو تخت.. اونقدر مستم، که بالافاصله خوابم میبره..
با صدای زنگ خونه از خواب میپرم.. گیج میزنم.. به سختی خودم رو جمع جور میکنم.. دوباره صدای زنگ فضای ساکت خونه رو میشکنه.. آفتاب بالا اومده.. به زور خودم رو از تخت جدا میکنم و میرم طرف آیفون.. آخه کدوم خریه این وقت صبح؟! اه..
آیفون رو برمیدارم.. بله.. صدای نادیا از اونطرف آیفون به گوشم میرسه: باز کن شهروز، نادیام.. در رو باز میکنم و با بی حوصله گی میرم سمت آشپزخونه.. دارم زیر کتری رو روشن میکنم که صدای نادیا بعد از باز شدن در ساختمون بلند میشه.. آهای.. کجایی؟
-اینجام نادی تو آشپزخونه..
چند لحظه بعد تو آستانه ی آشپزخونه ایستاده و در حالی که داره سعی میکنه به زور لبخند بزنه به چهارچوب در تکیه میده و به من نگاه میکنه.. اجاق رو روشن میکنم و برمیگردم تو صورت مهربونش نگاه میکنم..
چقدر شکسته شدی تو این مدت!
-مهمه؟
آه.. چی بگم؟
-پرتو چطوره؟
اصلا خوب نیست.. حالش خیلی بده.. به منو شهره التماس میکرد، که اجازه ندیم بری ببینیش..
-آره دیروز ظهر که رفتم بیمارستان، شهره هم همینو گفت!
باید بهش حق بدی و یه مدت صبر کنی..
-اگه لازم باشه تا آخر عمرم صبر میکنم..
باید امروز خودتو معرفی کنی؟
-آره..
نمیدونی چه حکمی برات میبرند؟
-نه.. نمیدونم..
مینشینم روی صندلی.. نادیا هم میاد و اونطرف میز مینشینه رو به روم..
چرا مامان و سیمین نیستند..
-فکر کنم دیگه حالا پیداشون بشه.. این سه روز من خواستم تنهام بذارند..
نادیا بغض میکنه. داره سعی میکنه گریه نیفته.. حال منم که نزاره..
بابا خیلی به این قاضی سفارش کرده.. اونم گفته من تلاش خودم رو میکنم، تا اونجا که میشه بهش تخفیف بدند..
-هه.. وقتی پرتو و بچه م نیستند، چه فرقی میکنه، کدوم خراب شده ایی باشم؟
زنگ خونه بازم به صدا در میاد و وقتی در رو باز میکنم، مادرم و سه تا خواهرام با هم وارد میشند..

قاضی، دوست آقای فرخی یه وکیل با خودش آورده و به من معرفی میکنه.. وکیلم با کمک قاضی تو چند روز میتونه مدارکی ارائه بده، که من در برابر عمل انجام شده قرار گرقتم و به عمد عامل این درگیری نبودم.. قاضی مربوط به پرونده هم، شش ماه حبسم داده و یکسال تبعید به بندر لنگه.. استان هرمزگان.. که دیگه گه زیادی نخورم...

***************************************************

ماه سوم حبسم، از طرف دادگاه خانواده برام احضاریه اومده و من رو برای حضور در دادگاه انتقال میدند.. وقتی جلوی دادسرا از ماشین زندان پیاده میشم، با اون هیبت لباسهای زندان، میبینم که همه ی نگاه مردم روی من متمرکز میشه.. دلم میخواد فریاد بکشم، که من جانی و یا سارق نیستم.. اصلا من هیچکارایی نیستم.. توی احضاریه ایی که برام از طرف دادگاه اومده اعلام شده، که پرتو تقاضای طلاق داده.. باورم نمیشه اینهمه فاصله بین من و اون افتاده.. اونقدر که میتونه ازم طلاق بگیره! وقتی به شعبه ی مربوطه میرسم، پرتو رو میبینم که همراه با شهره و یه مرد نسبتا مسن حضور دارند.. شهره چشمش به من که میافته، توی اون لباس و دسبند به دست، به سرعت از پرتو جدا میشه و میاد طرفم.. چشماش پر اشک.. میاد جلو دستش رو میندازه گردنم و صورتم رو میبوسه.. پرتو حتی روش رو به طرفم برنمیگردونه! میرم طرفش.. روبه روش ایستاده م و دارم عمیق بهش نگاه میکنم.. نگاهش رو به زمین دوخته.. شهره و اون مرد مسن که میفهمم وکیل پرتو از ما دور میشند..
-میخوای چیکار کنی عزیز دلم؟ تقاضای طلاق دادی؟! از من؟! منیکه میمیرم برات؟
منفعلانه، بدونه اینکه تو صورتم نگاه کنه، با صدای بغض کرده میگه: بس کن.. نمیخوام چیزی بشنوم.. همه چی تموم شده.. چیز دیگه ایی بینمون نمونده که بخوام به خاطرش بمونم.. بعد آه عمیقی میکشه و ادامه میده: اینجوری تکلیف تو هم روشنتره..
-پرتو من بدون تو داغون میشم..
اما من با تو داغون شدم.. دیگه چیزی از پرتو نمونده..
-عزیزم صبر داشته باش.. درست میشه..
هه.. چی درست میشه؟ بخش بزرگ عشقمو نابود کردی.. چیزیکه میتونست یه تولد باشه.. شد یه مرگ.. مرگ تدریجی.. چیزیکه آروم آروم روحمو میجوه تا تموم بشم.. بد کردی آقای داروک.. بد کردی..
-پرتو باید اینو درک کنی که من قصدی نداشتم.. اون بچه ی منم بود.. منم عاشقش بودم..
اشک از چشماش راه میافته.. هنوزم تو چشمام نگاه نمیکنه..
بی فایده ست داروک.. تلاش بیجا میکنی.. تصمیمو گرفتم..
-پرتو اینجوری صدام نکن.. من شهروزم.. چرا بهم میگی داروک؟
تو برام داروکی.. شهروز مرد.. متاسفم.
سپس ازم جدا میشه و میره...
شهره خودش رو میرسونه بهم..
چی شد؟
-بی فایده ست.. اصلا هیچ چیز رو ازم قبول نمیکنه..
بازم شهره چشماش اشکالود میشه..
شاید زمان درستش کنه.. فعلا برا آرامشش هر چی میخواد انجام بده..
-اما اون میخواد طلاق بگیره..
شهروز خودت خوب میدونی، که پرتو کسی نیست، که به این چیزا اهمیتی بده.. اون اگه دلش بیاد با تو، هیچ قانون و قراردادی نمیتونه جلوشو بگیره.. صبر داشته باش داداشم..
دیگه تحمل شهره تموم میشه و میزنه زیر گریه.. لابه لای هق هق زدنش میگه: من باور نمیکردم یه روز شاهد جدایی شما باشم.. اونقدر هر دوتون گرفتار هم بودید که جداییتون باور نکردنی.. اما...
همین وقت سربازی که پرونده ی ما دستش، از اتاق بیرون میاد و اسممون رو صدا میزنه..
توی اتاق قضاوت پرتو کنارم روی صندلی نشسته و من آروم آروم دارم زیر گوشش زمزمه میکنم و اون داره اشک میریزه..
-پرتو عزیزم این کارو نکن.. بیخیال شو.. تقاضات رو پس بگیر و صبر کن تا حبس من تموم بشه.. بعدا که اومدم بیرون با هم حرف میزنیم..
برا یه لحظه سرش رو بلند میکنه، با چشمای خیس بهم نگاه میکنه و آروم و شمرده میگه: دیگه دوستت ندارم..
اونقدر نگاهش سرد، که تمام امیدم قطع میشه و تصمیم میگیرم که به خواسته ش عمل کنم...

وقتی همه ی مراحل طلاق توافقی تموم میشه و من رو برمیگردونند تا سوار ماشین زندان کنند، پرتو رو میبینم که روی بلند ترین پله ی خروجی دادسرا ایستاده و داره من رو نگاه میکنه.. اما نگاهش خالی از هر گونه حس دوستداشتن.. سعی میکنم بهش لبخند بزنم....

********************************************

وقتی وکیلم برگه ی آزادیم از زندان رو به دستم میده، میگه: یک هفته مرخصی برات گرفتم.. بعدش باید بری بندر لنگه.. البته مرخصیت که تموم شد بازم باید بری و خودتو به حفاظت اطلاعات معرفی کنی. اونها خودشون کارای لازمو انجام میدند.. توی این چند روز هم ارتباطت رو با من قطع نکن...

به محض خروج از زندان، یه کارت تلفن میخرم و زنگ میزنم روی گوشی پرتو.. ولی گوشیش خاموش! برا همین زنگ میزنم روی گوشی شهره..
بله؟
-سلام شهره جان..
سلام شهروز.. وااااای خدا.. آزاد شدی؟
-آره .. همین حالا.. چرا گوشی پرتو خاموش؟!
سکوت عمیقی برقرار میشه...
-شهره؟ چرا جواب نمیدی؟!
چی بگم شهروز؟ پرتو از ایران رفت.. رفت پیش عموش فرانسه.. دیگه نمیفهمم و گوشی تلفن از دستم میافته و توان زانوهام تموم میشه.. صدای شهره از صدای گوشی به گوش میرسه که تقریبا داره اسم من رو فریاد میزنه.. اما من خودم رو فنا شده حس میکنم!

خونه رو ترمیم کردند.. دیگه اثری از جای گلوله ها روی دیوارها نیست و شیشه ها عوض شدند.. همینطور پرده.. همه خوشحالند جز من.. همه حضور دارند. از نادیا گرفته تا بچه های خواهرام.. که دارند از سر و کولم بالا میرند و من به هیچ وجه حوصله ی هیچ چیز رو ندارم.. اتاق خواب خونه مرتب.. اما هنوز عکسای پرتو از در و دیوارش آویزون.. انگار نه انگار که پرتو ازم جدا شده.. هنوزم بوش رو تو اتاق احساس میکنم.. با لپتاپ سیمین میرم تو نت و میرم میلم رو باز میکنم. به امید اینکه شاید پرتو برام پیغامی گذاشته باشه.. اما هر جفنگی وجود داره جز پیغامی از پرتو.. میافتم روی تخت و فکر میکنم.. حالا باید چیکار کنم؟ دارم فکر میکنم به این دیوار بلندی که جلوم.. دیواری که فقط یه چیز میتونه از بینش ببره و اون چیز فقط دگرگونی من.. عصیان.. آره من به عصیان می اندیشم.. میخوام دیوار رو خراب کنم.. میخوام این دیواری که توی ذهنم به وجود اومده به بلندی تمامی عمر سی و سه ساله م خراب بشه.. آره رسیده م به عصیان.....

پایان بخش دیوار..
داروک
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA

انجمن لوتی   18+

قبل از بازدید از این وب سایت، شما تأیید می کنید که حداقل 18 ساله و در سن قانونی هستید و شرایط و ضوابط و قانون حریم خصوصی (قوانین انجمن) را مطالعه کرده اید. و در ضمن موافقت می‌کنید که این وب‌سایت از کوکی‌ها (cookies) استفاده کند تا در صورت لزوم بتواند عملکردهای ضروری و بهبود و ارتقا تجربه شما را فراهم کند. در ضمن شما متوجه هستید و می پذیرید که این وب سایت هیچ یک از اطلاعات شخصی یا حساس شما را جمع آوری نخواهد کرد.