انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »
داستان سکسی ایرانی

به خاطر خواهری عزیز

 مرد
#1   Posted: 12 Dec 2013 16:56


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۱


با صدای بوقه یه ماشین بیدار شدم خواستم چشمام رو بازکنم که نور خورشید به شدت میتابید و مانع دید من میشد.دستم رو گرفتم جلوی پیشونیم و با زور و جون کندن پاشدم.یه نیسان بود که بهش میومد مال صدسال پیش باشه یه پیرمرد وا رفته و لاغر با کلی ریش و پشم کنار ماشین بود عقب ماشین هم یونجه بار کرده بود.با یه لهجه که نمیدونم کجایی بود گفت:
-آی جوون چی میخوای اینجا؟گرگ بهت حمله کرده؟
با تتپته گفتم:
-نه یعنی آره گرگ زده.پدر آب همراهت هست؟
-ها بیا آبم دارم بیا معلومه حسابی خون رفت ازت بیا تا آبادی میرسونمت
-زحمتت نمیشه؟


-نه والا بیا سوار شو جوون داری تلف میشی
لنگان لنگان به طرف ماشین رفتم و پیرمرد یه بطری آب بهم داد منم مثل وحشیا تا آخرشو سرکشیدم اونم بیچاره با چشمای از حدقه در اومدش داشت نگام میکردم.جیگرم که داشت آتیش میگرفت خنک شد.
-میتونم اسمتونو بپرسم پدر جان؟بابات آب هم خیلی ممنون داشتم میمردم از تشنگی
-ها مو اسمم میرزا رضاس
تا اسمم رضا رو شنیدم یه جرقه به مغزم وارد شد و در جا بغض کردم.با خودم گفتم رضا؟رضا چه بلایی دیشب سرش اومد؟ای خدا...
باید میرفتم آبادی یکی دوروزی تا حالم جا بیاد و ببینم کجای کارم سوار ماشین شدیم و میرزا شروع کرد خاطره تعریف کردن و از خودش و تنها بودنش و آبادی و این حرفا.منم یواش یواش دوباره داشتم غرق خاطراتم میشدم
********** **** *************


صبح که از خواب بیدار شدم یه لذت خاصی داشتم اولین روزی بود که مدرسه نمیرفتم و باید کارم رو شروع میکردم.با خودم شرط کرده بودم که بعد امتحانات کنکور ندم و بمونم سال بعد و توی این یه سال تا میتونم کارکنم که خرج دانشگاهمو دربیارم.تا نگاهم به ستاره افتاد که با یه تاپ و شلوارک خوابیده تموم اون فکرا از سرم پرید.پاشدم و چشمامو یکم مالیدم و رفتم نزدیک تخت ستاره بوی بدنشو ازین فاصله هم حس میکردم چقدر خوشگل و خوش اندام بود.خواستم نزدیک تر برم و بهش دست بزنم که به خودم اومدم.علی داری چه غلطی میکنی؟آخه خاک برسر حواست به کارات هست؟و هزارتا تف و لعنت دیگه به خودم فرستادم و رفتم آماده شدم صبونه هم خوردم.یه نگاه به موبایل انداختم رضا چندبار زنگ زده و بود اس داده بود همه رو بی توجه پاک کردم و فکرم رو روی کاری که میخواستم بکنم متمرکز کردم و رفتم بوتیک...
تا رسیدم سلام کردم و گفتم:خب داش رضا کار ما چی شد؟
-کار شما تو کونم الاغ
رفتم طرفش و با شوخی گردنشو گرفتم و خوابوندمش زمین
-آی آی علی غلط کردم علی جون مادرت ول کن الان حاجی رو بی پسر میکنی
-حالا دیگه واسه من زبون در آوردی نفله؟
-بابا گوه خوردم آیییییی


ولش کردم بلند شد یکم خودشو تکوند و چندتا نفس زد
-بیچاره زنت یه روزه دهنش سرویسه
-تو به اونش کار نداشته باش.به فاطیما گفتی بیاد؟
تا اینو گفتم لحنش جدی شد
-آخه من تو کار تو موندم علی.دفعه قبل کم بود باز میخوای؟
-آره باز میخوام.
-چی میخوای؟باز بری بگی عاشقتم با من بمون اونم بگه هنوز بچه ای و بره کسشو بده و بندازه گردنه تو؟
-آره ولی اینبار نمیخوام بگم عاشقشم چون هیچ عشقی بین ما نمونده
مشتری اومد و من یه شلوار بهش دادم و خواستیم حرفامونو ادامه بدیم که یکی از پشت سر گفت سلام
رضا بی توجه به من و اون صدا سرشو انداخت پایین و گفت علی من میرم روغن ماشینو عوض کنم یه ساعت دیگه میام و امیدوارم وقتی اومدم این خانوم اینجا نباشن و رفت بیرون.برگشتم دیدم فاطیماس.چقدر ناز و خوشگل شده بود خدای من چقد جذاب بود.موهای بور و چشمای عسلی و دماغ سربالا و لبای قلوه ایش و هیکلی که هرکی میدید دهنش باز میموند.باسن بزرگ و سینه های برجستش بدجور خود نمایی میکرد.واقعا فکرشو نمیکردم توی این شیش ماه انقد جیگر شده باشه
.خیلی خودمو گرفتم که بغلش نکنم چون هرچی باشه اون بدجوری به من خیانت کرده بود و هزارتا چیزه دیگه.ولی الان داشتم خواهش و تمنا رو تو چشماش میدیدم.
-علیک سلام


-ببین علی من...من...میخوام یعنی از تو...
-خب؟
-من میخواستم توضیح بدم ولی شیش ماهه جوابمو نمیدی دارم میمیرم از عذاب وجدان...نمیدونم الان چی شده که اجازه دادی ببینمت ولی فقط یه فرصت بهم بده تا همه چیزو توضیح بدم
-چرا نمیشینی؟
-بگم؟
میخواستم تیر خلاصو بهش بزنم دوباره حوصله دروغ نداشتم
-میدونی چرا گفتم بیای اینجا؟
-ن...نه
-میخوام برات قصه بگم
-چی؟


-فقط گوش کن...یه پسری بود اسمش علی بود توی یه اتفاق توی یه مهمونی عاشق دخترعمه ی بهترین دوستش رضا شد.دختره هم بدش نمیومد
-علی ببین
-هیششش.هیچی نگو فقط گوش بده.دختره قبول کرد که با پسره رابطه داشته باشه.اسمش فاطیما بود خیلی هم پول دار بود.توی این سن کم خونه ماشین همه چی از خودش داشت ولی علی هیچی نداشت فقط یه قلب مهربون داشت.دختره خیلی خیلی اتفاقی یه وقت فکرنکنی از قصد بود ها نه کاملا اتفاقی میره با یه خرپول همسن خودش میخوابه پردشو از دست میده.بعدم میندازه گردن علیه بدبخت که حتی بوسشم نکرده.آخر چی میشه؟بابای دختره نمیذاره علی دیگه اسم دخترشو بیاره و پرده دخترشو میدوزه.این وسط پسره از همه جا مونده توی عشق دختره و فکرخیانتش میسوزه.
فاطیما گریش گرفته بود و داشت هق هق میزد گفت:
-الان منو کشوندی اینجا اشتباهتمو به رخم بکشی؟
با جدیت تمام گفتم


-نه گفتم بیای چون میخوام...میخوام دوباره باهات باشم
این حرفو داشتم میزدم ولی تو دلم یه چیزه دیگه بود.میخواستم با سکس با فاطیما هم یه جورایی خیانتشو جبران کنم هم فکر ستاره رو از سرم بیرون کنم.
دهن فاطیما از تعجب باز مونده بود با دستاش عین یه بچه اشکاشو پاک کرد و با من و من گفت:علی توروخدا راست میگی؟علی جونه من راست میگی؟
-دلیلی نداره مثل تو دروغ بگم
بی توجه به حرف من بلند شد و خودشو انداخت تو بغلمو سرشو تو سینم قایم کرد.فکر میکرد بخشیدمش ولی امکان نداشت خیانتشو و متهم کردن منو فراموش کنم.حق من خورده شده بود و باید تلافی میکردم.آرامش عجیبی از اینکه تو بغلم بود داشتم ولی هنوز ازش متنفر بودم.فاطیما یه سال از من بزرگتر بود و تو دانشگاه داشت شیمی میخوند.
از خودم جداش کردم و مستقیم تو چشماش خیره شدم.یه دفعه یادم اومد که ممکنه کسی مارو ببینه یه نگاه به بیرون کردم دیدم سه چارتا زنو مرد خیره موندن دارن نگاه میکنن مارو.سریع از خودم جداش کردم و گفتم:دیوونه حواستو بده...اونا هم رفتن فاطیما ازین کار خیلی خندش گرفت و گفت:آی خدا دلم وای چه جالب بود.
-زود پسر خاله شدی؟
-آره فکرکنم...علی؟
-بله؟


-هنوز عاشقمی؟
سریع گفتم:نه
خنده رو لباش خشک شد گفت:پس چی؟
-دوست دارم فقط
-ممکنه یه روز دوباره عاشقم بشی؟
-هیچ چیز غیر ممکن نیست
-منم قول میدم همیشه به پات بمونم عزیزم.میگم حالا میشه بیای بریم بیرون؟
داشتم از حرفاش میترکیدم خیلی زود کثافت کاریاشو فراموش کرده بود
-صبح به این زودی کجا بریم؟
-تو بیا جای بدی نمیبرمت


زنگ زدم به رضا و سربسته براش توضیح دادم.اونم با کلی فوش و داد و بیداد قطع کرد.آخه بعد ازون جریان دیگه با فاطیما که دختر عمش بود حرف نزد و ازش متنفر شد.مغازه رو بستم و با فاطیما رفتیم پارک و بعدشم واسه ناهار رفتیم رستوران و کلی بگو بخندو مسخره بازی که همشون واسه من نفرت انگیز بود....
دو هفته از این ماجرا میگذشت و من سعی میکردم کمتر به ستاره توجه کنم یعنی همه فکرو ذکرمو روی سکس با فاطیما متمرکز کرده بود.رضا هم با کلی دو دره بازی تونست از رادمنش رضایت بگیره و من قبول شدم.حس خیلی عجیبی پیدا کرده بودم نمیدونستم چم شده ولی یواش یواش از نفرت من نسبت به فاطیما کم شده بود نمیدونم شایدم داشتم دوباره بهش علاقه مند میشدم.فاطیما یه زانتیا و یه آپارتمان از خودش داشت و یه کلید از هردوتا داده بود بهم حس میکردم کاملا به من اعتماد کرده.یه روز که تو خونه داشتم درس میخوندم(واسه کنکور) و مامان و بابا طبق معمول داشتن جرو بحث میکردن واسه بیکاری و اعتیاد بابا که من دیدم مثل اینکه داره صداشون بالا میگیره رفتم گوش وایسادم و شنیدم که بابا با داد میگفت:
-چرا بهش نمیگی هان؟فقط به مواد زدنه تفننی من گیر میدی؟
-ساکت باش الان میشنوه
-بذار بشونه اصلا خودم الان بهش میگم
-نه توروخدا احمد نه بگی بخدا حلالت نمیکنم
در اتاق باز شد و بابا اومد بیرون مامانم دستشو گرفته بود که بکشدش داخل که بابا یه سیلی زد تو صورت مامان.ازین کارش خیلی کفری شدم دیگه صبرم تموم شده بود یقشو گرفتم و خوابوندمش زمین
-مرتیکه به چه حقی مادرمو میزنی؟بدبختمون کردی بس نبود؟ریدی تو آیندمون بس نبود؟حالا دست بزن هم پیدا کردی؟
بابا فقط نیش خند میزد مامان گفت:علی مادر ولش کن توروخدا باباته
بابا:آره ولش کن...چرا بهش نمیگی نسترن؟ چرا نمیگی؟


مامان:ساکت باش احمد هیچی نگو
من:چیو؟حرف بزن چیو؟
بابا:تو بچه ما نیستی
-مامان:خفه شو ساکت شو علی برو به حرفاش گوش نده
من شوکه شده بودم
-بابا:تو بچه ناصری.ناصر عزتی.بدبخت دوست دخترت فاطیما...
-مامان:میگم خفه شو بی شرف
-بابا:تو ساکت بذار حرفمو بزنم.دوست دخترت فاطیما اون خواهر ناتنی توءه
چشمام داشت سیاهی میرفت دیگه هیچی حالیم نبود.خون به شدت به سرم هجوم آورده بود ولش کردم و از جام بلند شدم.مغزم از کار افتاده بود و نمیدونستم چیکار میخوام بکنم دو قدم جلو رفتم و دیگه هیچی یادم نیومد همه جا سیاه شد و از عالم هوش برون شدم...
---------- -------------------- ----------


-بیدار شو پسر چقد میخوابی؟رسیدیم
خودمو یه تکون دادم و از گذشته ها اومدم بیرون دیدم توی یه آبادی )چه عرض کنم ده کوره بیشتر بهش میومد ( هستیم.
-پدرجان اسم اینجا چیه؟
-والا بابا قدیما بهش میگفتن گلاویز ولی الان گل رود
-راستش من یکم الان گیجم پدر ما نزدیک کدوم شهر بزرگیم؟
-خو معلومه دیگه همدون.حالا پیاده شو یه حمومی برو یه غذایی بهت بدم بخوری ببینم چی میشه
هنگ کرده بودم همدان واسه چی؟همه چیز یه لحظه یادم میومد و دوباره فراموش میکردم.میرزا منو برد خونش و لباسامو شستم و بعدش دوش گرفتم.عجیب بود با اینکه ده کوره بود ولی خونه میرزا رضا هم دوش داشت هم برق و لوله کشی و تلفن و گاز)اینارو تا وارد خونش شدم و همه جارو یه دید زدم فهمیدم(
زیر دوش درحالی که داشتم خون های رو تنمو میشستم و پامو میمیالیدم دوباره غرق خاطراتم شدم
*************** *******************


به خودم که اومدم تو بیمارستان بودم و مامان و ستاره بالا سرم.ولی اثری از بابا نبود یه سرم هم تو دستم چپونده بودن
-علی پسرم خوبی؟بهتری قربونت برم؟
-داداشی؟ببین باز خودتو لوس کردی پاشو بینم میخوایم بریم خونه کلی کار داریم
هرسه تا مون بغض کرده بودیم...ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 12 Dec 2013 16:59


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۲

هرسه تامون بغض کرده بویم و از حال همدیگه خبر داشتیم هنوز حرفای بابا داشت تو سرم رژه میرفت دلم میخواست مرده بودم ولی اینجور نمیشد.هزارتا سواله بی جواب داشتم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم.یه نگاه به مامان کردم و با بغضی که داشت خفم میکرد گفتم
-چرا به من میگی پسرم؟
به ستاره نگاه کردم گفتم:
-تو چرا به من میگی داداشی؟
مامان گریش گرفته بود گفت:این چه حرفیه علی؟
-من:چه حرفیه؟من پسرتم؟اینجا چه خبره؟
-ستاره:داداشی بخدا همه چیزو برات توضیح میدیم فقط تورو خدا آروم باش
دیگه داشتم خفه میشدم تحمل هیچی رو نداشتم بلند شدم و سرم رو از دستم درآوردم پرتش کردم یه گوشه و درحالی که مامانو ستاره التماس میکردن که بمونم و مانعم میشدن از اتاق اومدم بیرون که دیدم رضا و فاطیما دم در ایستادن.نمیدونستم باید چیکار کنم اولین حرفی که به ذهنم میرسید نشخوار میکردم .رضا منو گرفت و گفت:علی کجا؟آروم باش
-من:ولم کن برو کنار


-فاطیما:علی...علی توروخدا
به فاطیما نگاه کردم و گفتم:تو هم میدونستی آره؟
-فاطیما:بخدا از یه سال پیش هر وقت خواستم برات توضیح بدم نذاشتی حتی بعد از شیش ماه هم که گفتی بیام تو مغازه خواستم همه چیزو بگم باز تو نذاشتی و...
-من:خفه شو فقط خفه شو تا نکشتمت
پرستار اومد و گفت چه خبره اینجا بیمارستانه
-من:چه خبره؟خبره بدبختیه منه خبره بیچارگیه منه خبره...
حال خودمو نمیفهمیدم با دستام محکم میکوبیدم تو سر خودم که رضا اومد محکم منو گرفت و مامانو ستاره و فاطیما هم که گریه میکردن و حرف میزدن ولی من هیچی نمیشنیدم فقط گوشام سوت میکشید.پرستار رفت و سریع حراست رو خبر کرد اونام اومدن منو گرفتن و خواستن ببرن بیرون که یه مشت زدم تو صورت یکیشون و عین گوه پهن شد رو زمین اون یکی هم خودشو کشید عقب و گفت من میرم با پلیس تماس بگیرم
-من:کس کش منو از پلیس میترسونی؟برو تا ننتو...
رضا در دهنمو گرفت و گفت علی ساکت هیچی نگو و منو کشون کشون برد بیرونه بیمارستان
-مامان:توروخدا مواظبش باش آقا رضا کار دسته خودش نده
فاطیما و ستاره اومدن دنبالمون که فاطیما گفت منم میام رضا...
-من:لازم نکرده گمشو از جلو چشام


رضا باز در دهن منو گرفت حالت تهوع داشتم و زانوهام سست شده بود
رضا درحالی که منو میبرد بیرون گفت:مگه نمیبینی حالش خرابه د برو اونور دیگه.ستاره خانوم شما هم نیاید لطفا.رضا منو سوار ماشینش)206مشکی(کرد و گازشو گرفت.تو راه خیلی آروم تر شده بودم توی خلصه فرو رفته بودم ساعتو نگاه کردم 5صبح بود یعنی من یه روز کامل تو بیمارستان خواب بودم.سکوت عجیبی بود و رضا داشت اتوبان با سرعت کم حرکت میکرد.بلاخره طاقت نیاردم و با لحنی آروم و غرق در سوال گفتم
-رضا
-جونم داداشی
-توهم میدونستی؟
-به رفاقتمون قسم تو بیمارستان خاله نسترنو فاطیما همه چیرو تعریف کردن واسم
-همه چی یعنی چی؟
رضا پیچید توی فرعی و تا خواست جواب بده دوتا چرخ بغل ماشین که سمت من بود رو برد تو جدول طوری که سرم خیلی آروم خورد به شیشه


توی اون بهم ریختگی و آشفتگیم بدجوری خندم گرفت و بلند قه قهه میکردم.
-رضا:ای بابا عجب کیری خوردم خیر سرم گواهی نامه دارم
-یعنی خوشم میاد تحت هیچ شرایطی آدم نمیشی کس مغز
-حالا هی بخند
-خب ریدی داداش ریدی
از ماشین پیاده شدیم رضا زنگ زد راننده بدبختشونو از خواب بیدار کرد تا پرادوی باباشو بیاره تو این فرصت هم من رفتم یه بسته سیگار گرفتم با اینکه بدم میومد ولی چندتا نخ با رضا کشیدم.راننده اومد یه نگاه به ماشین کرد گفت
-آقا رضا حالا من با چی برم؟
رضا:خب با ماشین من دیگه
-آخه اینکه تو جدوله؟
-رضا:خب خنگول زنگ بزن بیان درش بیارن بعدم ببرش تعمیرگاه
-بله چشم
-بی بلا


رضا اومد نزدیک من گفت:میگم علیییییی
هروقت یه درخواست داشت)یعنی همیشه(اسممو اینجور صدا میزد
-هان؟نمیخوای بگی که من برونم با این حالم؟بدون گواهی نامه
-فقط تا خونه آخه میترسم باز سه بشه
سوویچو گرفتم و بدون حرف تا خونشون که نزدیک هم بود رفتیم.یعنی خونه که نبود بهتره بگم قصر.رضا مادر نداشت یعنی وقتی به دنیا اومده بود مامانش فوت میکنه و باباشم که به بهانه های مختلف و سفر خارج کشور رضا رو میسپرد دست مادر بزرگش که تو خونشون زندگی میکرد البته توی طبقه پایین خونشون.
وارد خونه شدیم و رفتیم تو هال من رو مبل دراز کشیدم و رضا رفت یه لیوان آب آورد اومد
-من:رضا
-اول اینو بخور با این قرص
آب و قرصو خوردم و گفتم:حالا بگو من کی ام
با این حرف خودم دوباره بغض نشست تو گلوم
-هرچی باشه میخوای بشنوی؟
-آره
ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 12 Dec 2013 17:00


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۳



-پس بذار کامل بگم و تو حرفم نزن
-د بنال دیگه اه
-باشه باشه آروم باش.ببین تو وقتی بدنیا میای یعنی وقتی خاله نسترن تورو از آقا ناصر حامله میشه چجور بگم...
باز قفل کرده بودم چشمام داشت از کاسه میزد بیرون
-چیییییی؟
-آره پدر و مادر واقعیت خاله نسترن و آقا ناصرن.بعد از اینکه تو بدنیا میای آقا ناصر بخاطر یه سفره کاری مجبور میشه بره خارج توی این مدت...
-چرا هی لال میشی؟د بگو چی بوده؟دارم میمیرم
-توی این مدت احمد شریک آقا ناصرهمینی که فک میکنی باباته میاد و به... میاد...یعنی چیزه میاد )رضا هروقت عصبی میشد بدجوری لکنت زبون پیدا میکرد(میاد به مامانت...میاد و با چند نفر به خاله نسترن تجاوز میکنه و ازش فیلم...میگیرن بعدشم که آقا ناصر برمیگرده مدام احمد مزاحم خاله میشه و بهش میگه باید از شوهرت طلاق بگیری و زن من بشی من عاشقت شدم باید باهام ازدواج کنی وگرنه فیلمتو پخش میکنم اگه هم بخوای به پلیس بگی یا به ناصر،فیلمو میدم اونایی که اون شب باهام بودن پخشش کنن
خاله هم بعد از کلی خواهش و التماس از ترس آبروی خودش و شوهرش تورو برمیداره و یه شب که باز آقا ناصر میره خارج،از خونه میزنه بیرون بعد میره سراغ احمد و به زور باهاش ازدواج میکنه به شرطی که تا یه مدت برن خارج زندگی کنن.احمدم قبول میکنه و قاچاقی میرن ترکیه بعد سه سال برمیگردن تهران....
دیگه داشتم غش میکردم تمام تنم تشنج داشت و میلرزید ولی میخواستم کامل بدونم دورو برم چه خبره
با چشمای پر اشک پرسیدم پس ستاره چی؟


-احمد که از زن قبلیش جدا شده بوده دادگاه تا پنج سالگی حضانت ستاره خانوم رو به مادرش میده بعد که از ترکیه برگشتین اون پنج سال تموم میشه و ستاره میاد با شما زندگی میکنه.این وسط هم یکی از شریکای احمد که باهم کلاهبرداری میکردن همه چی رو بالا میکشه و میره خارج...
به یه درد دیگه رسیده بودم و اون این بود که ستاره خواهر واقعیم نیست داشتم دق میکردم دیگه و لیوان آبو برداشتم تا آخر خوردمش و بعد هم محکم کوبیدمش تو دیوار رضا هم سرش پایین بود و هیچی نگفت
-پس بابام چی؟چرا هیچ کاری نکرد؟
-خیلی دنبالتون میگرده ولی وقتی میفهمه که خاله نسترن رفته خارج با احمد،فکر میکنه که بهش خیانت کرده و این اتفاق رو از بد یومنی قدم تو میدونه واسه همین از دوتاتون بیزار میشه بعد دوسال هم با عمه ی من ازدواج میکنه که عمم هم شوهرش تو تصادف مرده و فاطیما هم حاصل ازدواج اولشه.بخدا علی خودم حال خودمو نمیفهمم که الان دارم اینا رو بهت میگم هنوز هضم نکردم این اتفاقاتو.فاطیما هیچوقت به تو خیانت نکرده وقتی باباش یعنی بابای تو میفهمه که با تو ارتباط داره این داستانه خیانتو سرهم میکنه و به فاطیما میگه که ازین روش باید از تو جداشه.ولی فاطیما قبول نمیکنه و به اجباره آقا ناصر به یکی از دوستاش میگه که این خبرو به تو برسونه....


توی این حال بد و خرابم درحالی که حس میکردم دنیام به آخر رسیده یه نور امید تو دلم روشن شد و اونم فاطیما بود.پس عشق من به اون هنوز تموم نشده پس اون خیانت نکرده و کسیه که میتونم هنوزم عاشقش باشم
-من:رضا تو اینا رو میدونستی؟
-به ارواح خاک مادرم دیشب فهمیدم
-پس ستاره چی؟
-ستاره چی؟
دستمو توی موهام کشیدم و با کف دست دوتا کوبیدم تو پیشونیم و گفتم:ستاره از کجا میدونسته؟
-اینو دیگه نمیدونم بخدا
-بابام یعنی همون ناصر حقیقتو فهمیده؟
-دیشب که تورو آوردن بیمارستان ستاره خانوم میاد و همه چیزو واسه آقا ناصر تعریف میکنه آقا ناصر هم دیشب اومد بیمارستان و بعد با خاله نسترن رفتن توی یه اتاق و بعده سه ساعت دوتاشون با گریه اومدن بیرون.آقا ناصر اومد بالا سرت و پیشونیتو بوسید کلی کنارت موند و نوازشت میکرد و اشک میریخت بعدشم یه ساعت قبله اینکه به هوش بیای رفت ولی به کسی نگفت کجا میره.عمه هم کلی نگرانش شده اونم همه چیزو فهمیده...
من دیگه اشک امونم نمیداد و داشتم دق میکردم رضا هم بغض کرد و گفت داداشی توروخدا گریه نکن
من باز اشکام زیادتر شد


-علی گریه کنی بخدا منم گریه میکنم
بغلش کردم و رضا هم زد زیر گریه دوتامون بلند و از ته دل داشتیم به حاله من زار میزدیم به حاله این سرنوشته شوم.انقدر اشک ریختیم و زار زدیم تا دوتایی تو بغل همدیگه خوابمون گرفت....

************ ************** ******


با صدای در به خودم اومدم
-جوون!سالمی؟زنده ای؟چند ساعته اون تویی؟
-ببخشید پدرجان داشتم خون هارو پاک میکردم الان میام
-خدا شفات بده
با این حرفش خندم گرفت ولی تا خندیدم احساس درد عجیبی توی سرم کردم دستمو که به سرم زدم دیدم کلی ورم کرده.از میرزا لباس گرفتم و هرچند کوچیک بودن ولی پوشیدمشون تا لباسام خشک بشن.
نشستم و باهم دیگه صبحونه خوردیم و بعد هم گفت:خب آقا خوشگله حالا نمیخوای بگی چکارت کردن؟اینجا چکار میکنی؟
-راستش خودمم درست نمیدونم چی شده یعنی خیلی گیج شدم.با رفیقم اومده بودم دنبال پدرم که چند نفر جلمونو گرفتن درگیر شدیم که یکیشون با چوب از پشت سر زد تو سرم دیگه نفهمیدم چی شد تا شما اومدی بالا سرم.
-خدا به خیر بگذرونه.قیافشون یادته؟.نه ولی....
-اگه بیینی میشناسی؟
-آره فکرکنم
-خب غذاتو بخور امروزه رو استراحت کن فردا میریم ببینیم خدا چی میخواد.
میخواستم مخالفت کنم ولی خستگی شدید و عجیبی داشتم.قبول کردم و بعد صبحونه جا پهن کرد برام که بخوابم.منم یه تشکر کردم و سریع رفتم زیر پتو...

نوشته شرر///ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 12 Dec 2013 17:03


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۴


-پاشو...پاشو دیگه برات صبحونه حاظر کردم
یکم چشمامو مالوندم و خمیازه ای کردم و بیدار شدم.دیدم رضا تو آشپزخونست و داره صدام میزنه.بلند شدم ولی یه سر درد عجیبی داشتم.حس میکردم به آخر رسیدم گیج و منگ.از کجا باید شروع میکردم و پیش کی باید میرفتم؟خیلی دلم به حال مامان میسوخت یعنی داشتم دیوونه میشدم.اولین کاری که میخواستم بکنم این بود که برم و دمار از روزگار احمد دربیارم.ولی یه حس غریبی منو به سمت فاطیما میکشوند.احمد دروغ گفته بود فاطیما خواهر ناتنی من نبود چون نه پدرهامون یکی بود نه مادر هامون.دلم میخواست برم و یه دله سیر تو بغلش گریه کنم.بعد صبحونه به رضا گفتم بره پیش مامانم و ستاره خونه و اگه دید احمد اومده نگهش داره تا بیام اونم بی چون و چرا قبول کرد.خودمم زنگ زدم به فاطیما با بوق اول برداشت:


-الو علی...
نفس هام میلرزید و این بغز لعنتی و همیشگی دست از سرم برنمیداشت
-علی توروخدا یه چیزی بگو علی دارم میمیرم
با تمامه استرسی که توی گلوم ریخته بودم گفتم:
-خدانکنه
-علی علی الهی قربونت برم.میخوام ببینمت توروخدا
-هرجا که بگی میام.خیلی دلم تنگ شده برات فاطی
جوابی نداد منم سکوت کرده بودم آخه این حرفا بهم نمیومد.تقریبا یه دقیقه بینمون سکوت بود که فاطیما گفت:
-این تو بودی علی؟
-چیه؟بهم نمیاد؟
-اصلا
یکم مکث کردم و گفتم:خب نمیاد که نمیاد،کجا بریم حالا؟
-هرجا که تو بگی.کجایی بیام دنبالت؟
-خونه داییت
-باشه اومدم.بای


-فاطیما
-جان؟
یکم موندم و سی ثانیه فقط بینمون سکوت بود و صدای نفس های همدیگه رو میشنیدیم.من گفتم:
-عاشقتم
و سریع قطع کردم آخه دیگه نمیتونستم جوابشو بشنوم.ده دقیقه بعد زنگ خونه به صدا در اومد و خدمتکار رفت باز کرد من دویدم تو حیاط فاطیما بود.دوباره دهنم باز موند این دختر انگار هرروز متولد میشد روز به روز زیباتر و دلبرونه تر میشد.رژ لب قرمز و مانتو وشال قرمز با شلوار لی مشی و کیفه مشکی.تا منو دید بلند گفت علی...
من به طرفش رفتم اونم داشت میدوید دور استخر رو دور زدم و رسیدم بهش زانوهام سست شده بود.پرید تو بغلم و محکم درآغوش گرفتمش.بوی عطرش داشت مستم میکرد نمیخواستم ولش کنم از هرثانیه لذت میبردم.نمیدونم چقدر تو این حالت بودیم که فاطیما گفت:
-علی
-جونم؟


-میشه ولم کنی بخدا دارم خفه میشم
با خنده ولش کردم و آروم یکی زدم تو سرش اونم بدتر میخندید.چند لحظه تو چشمام زل زد و لباشو محکم به لبام چسبوند.تمام موهای تنم سیخ شده بود داشتم میلرزیدم ولی اون طعم لبای گوشتیش هوش از سرم میپروند.زبونمو تو دهنش میچرخوندم اونم همین کارو میکرد.بهترین لحظه عمرم بود.شهد دهنشو میچشیدم و اون لبای بی نظیرش جای هیچ حرفی نمیذاشت.اینو هم نمیدونم چقد تو این حالت بودیم که لبامون جدا شد.یکم تو چشمای هم خیره شدیم و اون دماغشو به دماغم میمالید.بعد هم پیشونیشو گذاشت رو پیشونیم.با تمام وجود داشتم عشق رو احساس میکردم با تک تک سلولهای بدنم.آفتاب از بینمون میگذشت و منظره ی دلنشینی رو درست میکرد.
-علی
-جان؟
-حرفی که پشته تلفن زدی راست بود؟
-شک داری عزیزم؟
-نه ولی اگه واقعا عاشقم بودی حرفای دوستمو باور نمیکردی...
-اشتباه کردم ولی خب همه چیز واضح بود از کجا میفهمیدم فیلمه؟ولی چیزی که مهمه اینه که من الان کنارتم و ازت میخوام که تا آخر عمر کنارم باشی.هستی؟
فاطیما فقط میخندید یعنی لبخند میزد یهو دیدم مادربزرگه رضا از پشته سر با لهجه ی شیرین ترکی گفت:خب یعنی آره دیگه چقد شما پسرا خنگین؟


من نگاش کردم و زدم زیر خنده فاطیما خودشو پشته من قایم کرد و گفت:علی توروخدا بریم آبروم رفت.
من باز میخندیدم.خداحافظی کردیم و رفتیم.میخواستم اون روز به هیچی فکرنکنم فقط با فاطیما باشم.بعد از کلی شوخی و خنده رفتیم رستوران ناهار خوردیم و بعد هم رفتمیم قهوه خونه قلیون کشیدیم آخر سر هم آپارتمان فاطیما.وقتی درو باز کرد و رفت تو من از پشت سر بغلش کردمو بردمش تو اتاق خواب و اون فقط جیغ جیغ میکرد
-وایی علی توروخدا الان میوفتم آییییی شکمم مامان.
انداختمش رو تخت دونفره و خودمم با کلی استرس رفتم روش.نمیدونستم چیکار میخوام بکنم.دوباره چشمامون تو هم دیگه خیره شد. و بعد لبامون بهم گره خورد.دستمو با ترس گذاشتم رو سینه هاش که گفت:
-وای نه علی من میترسم
-از چی؟
-خب...خب از سکس دیگه
-به من اعتماد نداری؟
-نه منظورم این نیست میدونی...
پاشدم و پشت بهش نشستم طوری که مثلا قهرم.اومد و از پشت دستاشو انداخت گردنم و گفت:شیش ماهه هرروز دارم بهت زنگ میزنم اومدم در مغازه،چندبار غرورمو زیرپا گذاشتمو اومدم در مدرست ولی تو حاضر نشدی به حرفام گوش بدی حالا فهمیدی همه چی دروغه یه روزه میگی دوباره عاشقم شدی.من کی وقت میکردم اعتماد کنم؟
راست میگفت حرفاش عینه حقیقت بود و من همه کارام اشتباه بود حتی اینکه الان خونه فاطیما بودم
-خب میخوام جبران کنم اگه بذاری

ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 12 Dec 2013 17:04


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۵



خندیدو گفت:
-با سکس؟
-آره میخوام از الان تورو واسه خودم نگه دارم میخوام...
فاطیما وسط حرفه من دستای خوشگلشو گذاشت رو سینم و دکمه هامو آروم آروم باز کرد و منم کیرم راسته راست.لباسمو درآورد و منم برگشتم طرفش یه دونه بوس از لباش کردم.دستاشو آروم به بدنم میمالید
-وای چقد سفیدی علی؟
-قابله شمارو نداره
لبامو به گردنش نزدیک کردم و چندتا بوس کردم و یکم زبونمومالوندم بهش و بعد خوابوندمش و آروم دکمه های مانتوشو باز کردم و بعد تاپشو درآوردم.خدای من مغزم سوت کشید.دوتا هلو توی یه سوتینه مشکی که با رنگه بندش به شدت تضاد داشت.
-چیه نخوریشون؟
-هان؟جوک گفتی بازش کن بینم دارم میمیرم
خندید و کمرشو داد بالا منم سوتینشو باز کردم که یهو سینه هاش پرید بیرون.سوتینشو سریع برداشتم که یک لحظه هنگ کردم و زبونم بند اومد خدای من.دوتا سینه سربالا با نوکه کاملا صورتی.سریع دستشو گذاشت جلوشون
-وای نه علی دارم آب میشم.


رفتم پیشونیشو بوس کردم و بعد آروم رو دستاش بوسه زدم و بردمشون کنار.تمام تنم میلرزید.به جونه سینه هاش افتادم بی درنگ میمکیدمو لیس میزدم و با دست راستم سینه و با دست چپم رونشو میمالیدم و اون واقعا نالش بالا رفته بود.رفتم بالاتر و عین قحطی زده ها گردنو لبو گونه و گوششو میلیسیدم و فقط آه میکشید و چشماشو بسته بود
-علی بسه برو
-کجا برم
-همه چیزو باید بگم؟خب برو پایین دیگه
رفتم دوباره سینه هاشو بعد شکمشو میمکیدم و زبونمو تو نافش میچرخوندم دیگه داشت به خودش میپیچید و با دستش سرمو به طرفه پایین هل میداد.منم حرکت پیشآبو تو کیرم حس میکردم.تمام بدنش داشت بهم التماس میکرد منم دیدم حالا که اینجوره بهتره یکم سادیسممو خالی کنم
-فاطی چرا دستات میلزه؟
-کوفت ماله خودت که بیشتر میلرزه؟
-خب تو رنگتم پریده


-علی بسه توروخدا...خب خودتم صدات میلرزه
-اون که ماله گریه های امروزه
دکمه های شلوارشو باز کرد و گفت :بدو ادامه بده روانی
با اینکه داشتم دیوونه میشدم ولی نمیخواستم کم بیارم
-آخه میدونی چیه...چیزه...من آمادگیشو ندارم
-میکشمت
شلوار و شورتشو باهم کشید پایینو از پاش درآورد دیگه داشتم دق میکردم رون های سفید و تپل با یه کس کوچولو و صورتی که اندازه زردآلو بود دیگه جایی واسه حرف نمیذاشت.سرمو گرفت و خیلی پررو گذاشت بین پاهاش منم با قدرت میمکیدم لیس میزدم و زبونمو تو کسش عقب جلو میکردم.دیگه کاملا جیغ میزد و موهای سرمو میکشید و همزمان با دستام سینه هاشو و بعد هم رون هاشو میمالوندم.بهترین لحظه های عمرم درحال سپری شدن بود.بعد از چند دقیقه پاهاشو دوره سرم حلقه کرد و کمرشو داد بالا و با جیغ گفت:داررررررره میییییییاد آهههههههه
و آبش با تمام فشار پاچید تو صورتم خیلی لذت بخش بود.خیس عرق و بیحال ولو شد.خیلی بیحال گفت
-توروخدا ببخشید عزیزم


-اشکال نداره لذت بردی؟
-واییی تو عمرم اینجور نشده بودم.
رفتم صورتمو شستم و یکم صبر کردم تا حالش جا بیاد وقتی برگشتم دیدم داره کسشو میماله واقعا هیکلش بی نظیر بود.گفت حالا نوبته منه؟
و بعد اومد شلوارمو کشید پایین و گفت:علی خودت درش بیار
-چرا؟
-آخه نمیشه.لوس نشو دیگه خودت درش بیار
خندیدمو شرتمو کشیدم پایین که دیدم دستاشو گذاشت جلو صورتش.منم دستاشو برداشتم و گذاشتم رو کیرم
-وای علی قربونت برم نه
-بدت میاد عزیرم؟میخوای لباسامو بپوشم؟
-نه توام...
خوابوندمش رو تخت و خودمم رفتم روش و دستامو گذاشتم دو طرف بدنش.کیرمو بردم نزدیکه کسش و یکم مالوندم بهش که دیدم دوباره داره صداش درمیاد خودمم واقعا داغ شده بودم و لذت میبردم ازین فرشته ی زمینی که قدرشو نمیدونستم تا حالا.آروم سرکیرمو کردم تو کسش دیدم هیچی نمیگه یکم دیگه بردم جلوتر واقعا دیوونه کننده لذت سکس برای اولین بار معرکه بود.که دیدم باز چیزی نمیگه و چشماشو بسته و لباشو گاز میگیره سریع درش آوردم و یه آه کشید.
-فاطی
-بله؟بله؟نمیذاری یکم از احساسم لذت ببرم


-دیوونه چرا چیزی نمیگی داشتم فرو میکردم...
-چی بگم؟مگه قرار نیست باهم ازدواج کنیم؟
-آره ولی الان...
-الان چی؟آره تازه اگه خواستیم بعدا میتونم بدوزم که دوباره امتحان کنیم.
نمیدونم چی شد ولی همیشه حرف که میزد نمیتونستم مخالفت کنم.با شک و تردید کیرمو دوباره فرو کردم اینبار سریع و تا آخر که قشنگ حس کردم یه چیزی از سر راهم رفتم کنار و فاطیما کمرشو داد بالا و صورتش رفت توهم
-آخخخخخخخ سوختم درش بیار علی پاره شدم
ولی دیگه گوشم چیزی نمیشنید و سریع و بی وقفه تلنبه میزدم.فاطی هم گریه نمیکرد ولی از چشماش اشک میومد چندبار گفت دربیار ولی دیگه بعد یه دقیقه نگفت و مدام با پشتم ور میرفت و منو به سمت خودش میکشوند انقد سریع تلنبه میزدم که کیرم داشت میسوخت.نگاه کردم تمام تشک و کیر منو کس فاطی خونی شده بود.با سینه هاش ور مرفتمو گردنشو میخوردم.دستاشو گذاشت تو موهامو صورتمو به صورت نازش نزدیک کرد و لب میگرفتیم بهترین لبای دنیا رو واسم داشت.حس کردم آبم داره میاد سریع کیرمو بیرون کشیدم و گذاشتم رو مثانش آبم با فشار زیاد پاچیده شد و تا وسط سینه هاش رفت
-آیییی سوختم چقد داغه دیوونم کردی علی


با اینکه دیگه جون به تنم نمونده بود ولی انگشتمو کردم تو کسش و سریع عقب جلو میکردم و دیواره کسشو میمالوندم.تا اونم آهی کشید و بعد دو دقیقه ارضا شد.جفتمون حال نداشتیم کرخت بودیم.رفتم خوابیدم کنارش و اون اومد خوابید رو سینم.با دست چپم که تمیز بود موهاشو نوازش میکردم.
با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفت
-علی
دیگه نا نداشتم جواب بدم چشمام هم بسته بود گفتم
-هوم؟
-عاشقتم
لبخندی زدم و پیشونیشو بوس کردم
-منم عاشقتم زندگیم
کرختی خاصی داشتم و یک آرامش در من موج میزد.آرامش لذت بخشی بود کنار عشقم.اما کی میدونست که این آرامشه قبل از طوفانه......
ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 12 Dec 2013 17:15


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۶


-جوون...جوون؟نمیخوای پاشی؟ساعت 7سحره ها
یکم خودمو تکون دادم و چشمامو به زور باز کردم نمیدونم چرا انقد خسته بودم رومو برگردوندم میرزا نشسته بود جلوم و داشت غر میزد که چرا بیدار نمیشم آروم گفتم:
-پدر خیلیه خوابیدم؟
-والا مو که پدرت نیستم ولی اگه به یه شو و سحر خواب میگن خیلی،آره خیلیه خوابیدی
ساعت هفت صبح بود تقریبا 24ساعت خوابیده بودم.چی باعث شده بود که انقد پکر و بیحال باشم؟ای خدا چرا جز اون اتفاق چیزی یادم نمیاد دارم دیوونه میشم؟
-الو عمو باز که خوابیدی
-بیدارم میرزا بیدارم
بلند شدم و دستو صورتمو شستم اومدم دیدم بیچاره برام سفره چیده منم بی تعارف دلی از عزا در آوردم چون داشتم از گشنگی تلف میشدم.
-جوون مو میرم سر زمین باس یونجه بار کنم واسه گاوا عصر برمیگردم واس ناهارم هرچه خواستی هست عصر که برگشتم میریم پی کاره تو
-بله چشم
-پس فعلا یا علی
بلند شد و داشت میرفت که گفتم:


-میرزا
-ها؟
-چرا به من کمک میکنی؟شما که منو نمیشناسی؟
نیشخندی با مهربونی زد و چین و چروک صورت پیرش بیشتر معلوم شد و درحالی که سعی میکرد فارسی حرف بزنه گفت:
-قصش درازه بابا ایشالا برگشتم برات میگم
-میخواین منم بیام باهاتون؟اگه کمکی چیزی؟
دوباره لبخندی زد و گفت:
-نه جوون تو استراحتتو بکن مارا یاریه تو احتیاج نیست
اینو گفت و رفت منم بلند شدم و خودمو تکونی دادم باز پای راستم درد میکرد.اومدم بیرون و یک آن دهنم از تعجب باز موند.
خدای من اینجا کجاس؟نکنه من مردم و اینجا بهشته؟پس چرا من دیروز اینا رو ندیدم؟)معلومه دیگه من دیروز که جنازه بودم(
کنار خونه ی میرزا چندتا درخت کاج بود و سمت راستش حدود دویست متر دور تر خونه ی بقیه ی اهالی ده بود ولی چرا میرزا جدا بود؟؟؟رفتم و چرخی زدم که دیدم یه رود خونه پشت خونه ی میرزاس با صدای بلندی هم در جوش و خروش بود ولی به طرز عجیبی بعضی جاهاش حالت مرداب داشت و واقعا تمیز بود.گلهای صورتی رنگ توی این قسمتا بود.انگار آب رو از طلا ساخته بودن وقتی اشعه ی زیبای خورشید به آب میخورد.چند درخت کنار اون کاملا بهشت رو واسه من مجسم میکرد.یه سمت دیگه کناره خونه نزدیکای رود یه تاب بزرگ و سرسره و الاکلنگ بود آروم در حالی که داشتم به سمت تاب میرفتم از منظره لذت میبردم و تو ذهنم نقاشیش میکردم.رفتم رو تاب نشستم و یواش تکونش دادم سرمو چسبوندم به زنجیری که ازش آویزون بود و...

********************* ************************


-علی جونم...علی پاشو دیگه چقد میخوابی)من که تو این داستان همش خوابم(
-هوم
-پاشو دیگه عزیزم
همونطور که چشمام بسته بود گفتم
-خب تو از روم پاشو که منم بلند شم
-ا زرنگی؟تازه تخت به این محکمی گیر آوردم ماله خودمه پانمیشم
-منظورت منم؟
-نه نه بیخیال حالا چشماتو باز کن
-.........
چند بار لبامو بوسید ولی من هنوز خوابم میومد و فقط به فکر خواب بودم
-علی پاشو دیگه بابا ناصر داره میاد اینجا
یهو انگار برق سه فاز بهم وصل کردن و در عرض یه ثانیه همه چیز یادم اومد و فاطیما رو کنار زدم از رو خودمو نشستم.دستی تو موهام کشیدم و بهش خیره شدم
-آی این چه حرکتی بود دیوونه؟آدم اینجوری زنشو بیدار میکنه؟
-گفتی کی داره میاد؟
-هیچی بابا الکی گفتم خب هرکاری میکنم تو پانمیشی
سرم درد گرفته بود حالم اصلا خوب نبود یه نگاه به خودم کردم که کامل لخت بودم و به طرز عجیبی کیرم راست شده بود فاطیما هم کامل لخت بود بین پاهاش خون خشک شده.روی تخت هم خونی شده بود البته کم ولی کیر من کامل قرمز بود.
-علی
-چیه؟
-ناراحتت کردم؟
-نه عزیزم چیزی نیست
دوباره گفت:
-علی
-هوم؟
-نه اینجوری نه
-سرمو آوردم بالا با تعجب گفتم
-چی؟
-نگو هوم نگو چیه ازین چیزا نگو
-پس چی بگم؟
-خب...خب هیچی ولش کن همینا خوبه
میدونستم منظورش چیه دلم براش میسوخت ولی بیشتر برای خودم.زخم خورده بودم بدجوری هم خورده بودم.ولی نمیخواستم با فاطیما بد باشم اونم وقتی اینا رو فهمیده حالش بهتر از من نبوده اونم مثل من یه قربانیه و میخواد به من تکیه کنه به منی که خودم آوار شدم.ولی با دیدنش؛با دیدن اون چهره ی معصومش و عشقی که تو چشماش برق میزد دوباره به زندگی امیدوار میشدم.من دوسش داشتم.عاشقش بودم نمیخواستم تو هیچ شرایطی ناراحت باشه.آخخخخخ آخ که چقد من احمق بودم که با یه حرف از طرف دوستش زدم زیر همه چی.نرفتم ببینم خودش چی میگه...
دستشو جلوی صورتم تکون داد و گفت:
-علی...علی با توام کجا رو نگاه میکنی؟
-جونم؟جونم عزیزم؟چشم هرچی تو بگی صدات میکنم
لپاش توی یه ثانیه سرخ شد و اومد تو بغلم.دوباره تحریک شده بودم اونم اول صبحی ولی بیخیال شدم و بدن نرم و سفیدشو تو آغوش گرفتم
-علی میسوزه
-چی؟
-خب چیز دیگه...


-آهان.خیلی درد داری؟
-نه اونجورا نه ولی تو خیلی وحشی ها
از حرفش خندم گرفت بلند شدم و بغلش کردم
با همون لحن مهربون همیشگیش گفت:چیکار میکنی؟
-خب بریم حموم
دیگه چیزی نگفت و سرشو تو سینم قایم کرد.آوردمش و خوابوندمش توی وان حموم.خیلی آروم تمام بدنشو شستم و خونا رو پاک کردم به کسش که رسیدم آروم تر انجام دادم و تمیزش کردم دیدم یکمی تحریک شده خودمم بهتر ازون نبودم.
یاد رضای بیچاره افتادم که یه روزه منتظره و فکرایی که تو سرم رژه میرفتن.
سریع دوش گرفتیم و اومدیم بیرون و صبحونه رو تو بغل هم خوردیم هنوز من گیج بودم
-فاطی حالا من چیکار باید بکنم؟تو وقتی این خبرو شنیدی چیکار کردی؟
یهو دیدم حالت چهرش عوض شد رنگش پرید و اخماش رفت تو هم.خیلی تعجب کردم و گفتم:
-ببخشید ولش کن خودم یه کاریش میکنم
-نه...میدونی...چیز...علی،بابا ناصر تورو قبول میکنه
صدامو بلند کردم:-19ساله من تو بدبختی زندگی میکنم حالا باید بمونم تا منو قبول کنه؟میخوام که قبول نکنه.اصلا کی گفته اون بابامه؟من بابا ندارم.من کسیو که یه عمر به خاطر فکرای مسخرش منو ول کرده نمیخوام
فاطیما که حالت چهرش رنگ ترس گرفته بود گفت:
-خیله خب آروم باش بذار من حرفمو بزنم
-حرفی نمونده فاطی من اونو به پدری قبول ندارم
-پس میخوای چیکار کنی؟مگه تو...
یکم لحنمو آروم کردم:من چی؟
-مگه تو...تو منو نمیخوای؟
-این چه حرفیه خب معلومه میخوام
-پس میخوای چیکارکنی؟


--گوش کن ببین چی میگم عزیزم الان اول میرم پیش اون مادر بدبختم آدرس بابا رو...یعنی همون احمد لعنتی رو گیر میارم کلی باهاش کار دارم بعدم اون عوضیایی رو که اون شب...
حرفمو قطع کرد:چی؟کدوم شب؟چی شده؟
-همونا که به مامانم
-........
-آره.یکی یکی باهاشون تصویه میکنم.خیلی کارا باید بکنم.فاطی؟
درحالی که خشکش زده بود گفت:بله؟
-یه قولی بهم بده
-چه قولی علی؟
-اینکه الان بری خونه خودتون تا من نیومدم پیشت نیای بیرون.بعدم...
-علی بعدم چی؟چرا هی حرفاتو نصفه میذاری؟
-اگه میشه یه چند روز ماشینتو بهم قرض بده
چند لحظه سکوت کرد و با یه لحن مظلومانه ای گفت:علی بخدا اگه بیای با بابا حرف بزنی قبول کنین همدیگه رو دنیا رو به پات میریزه باورکن
یه لحظه ازین حرفش خیلی بهم برخورد.مگه من چی خواستم؟من خواستم سایه ی پدرم یه پدر سالم بالا سرم باشه از بچگی انقد بدبختی نکشم روزایی نباشه که از بی پولی ناهار و شام سیب زمینی پخته بخوریم.اه لعنتی از اسمشم دیگه حالم بهم میخوره.حرفش خیلی برام سنگین بود ولی سعی کردم به روم نیارم
-نخواستم بابا دیگه حرفشو نزن
-علی باورکن منظوری ندارم فقط...


-فقط چی؟فقط من همچین پدری نمیخوام.پدری که نیاد دنبال زنو بچش ببینه مردن یا زنده نیاد ببینه راسته یا دروغ
-خب باشه بعدا حرف میزنیم توروخدا انقد عصابنی نباش.
اومد توی بغلم و چندبار صورتمو بوسید منم نوازشش میکردم
-علی من خیلی میترسم
-جای هیچ نگرانی نیست عزیزم من حواسم به همه چی هست فکر کنم اونقدرا بزرگ شدم که بتونم تصمیم درستو بگیرم.
اینو گفتم و لبامو گذاشتم رو لباش و دوباره به یه حس دلنشین رسیدم.
-خیلی خب عزیزم برو حاضر شو منم پایین منتظرم
-چشم
تو ماشین منتظر بودم تا بیاد ولی همش ازینکه میخوام ماشینشو بگیرم خجالت میکشیدم حس خوبی نداشتم ولی لازم بود چاره ی دیگه ای نداشتم.اومد سوار شد و من رسوندمش خونشون.یه قصره بزرگ که موقع خداحافظی وقتی نگاش کردم انگار غم دنیا رو دارن قطره قطره بهم تزریق میکنن.فاطیما با هزازتا خواهش و اصرار که مواظب خودم باشم و کلی ترس و لرز خداحافظی کرد و من فقط آرومش میکردم یکی نبود خودمو آروم کنه دوباره نگاهی به خونه انداختم آب دهنمو جمع کردم خواستم که بندازم جلو در ولی پشیمون شدم و حرکت کردم.تو راه به خیلی چیزا فکر میکردم به اینکه چرا؟اینقد زود یه دفعه انگار بمب منفجر شد تو زندگیم بمبی که چاشنیش ستاره بود.اگه اون...
با سرعت خیلی زیاد تو راه بودم نزدیکای خونه قلبم داشت از جا کنده میشد نمیدونستم دقیق میخوام چیکار کنم.من؟تو این سن کم؟کارایی که میخوام بکنم؟آیندم؟ای وای...
گوشیمو در آوردم و شماره رضا رو گرفتم جواب نداد دوباره گرفتم
با یه صدای خواب آلود گفت:هوم
-رضا؟کجایی؟
-کجا باید باشم...)خمیازه(
-خونه ما.اون مرتیکه اومده؟ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 12 Dec 2013 17:17


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۷


مثل اینکه تازه یادش اومده باشه چه خبره گفت:
-علی؟بابا کجایی سرویس شدم کل دیروز تا الان بیدار بودم هی گفتم الان میاد یه دقیقه دیگه میاد؟کارو زندگی رو ول کردی کجا اصلا نمیگ...
-رضا رضا گوش کن ببین چی میگم حالا سر فرصت توضیح میدم برات من نزدیکای خونم یه دقیقه دیگه میرسم از احمد خبری نشد؟مامانو ستاره خوبن؟
-آره خوبن نه اونم نیومده هنوز منتظرم زودتر...
حرفشو قطع کرد حدس میزدم ممکنه چی شده باشه
-رضا؟الو؟رضا چی شد؟...د حرف بزن
-علی خودشه...اومد اومد مرتیکه زود بیا
تماس قطع شد منم از حرص گوشیرو محکم کوبیدم رو صندلی و پدال گازو تا ته فشار میدادم آخ احمد اگه دستم بهت برسه دندونامو محکم رو هم فشار میدادم.رسیدم سر نبش خونه از دیدن این تصویر دهنم خشک شد احمدنشسته بود روی سینه ی رضا و داشت با مشت میزد تو سر و صورتش
با تمام سرعت داشتم میدویدم سمتش و قلبم به شدت میتپید تا رسیدم موهای احمدو از پشت سر گرفتم و پرتش کردم کنار جدول. رضا رو دیدم که سرو صورتش خونی شده بود بلندش کردم
-حالت خوبه رضا؟
-این مرتیکه دیوثو خودم میکشمش


اومد بره طرفش که دستشو گرفتم و مانعش شدم احمد هم تو این فاصله بلند شد و خودشو تکوند و لباساشو مرتب کرد
رضا:ولم کن بذار دهنشو سرویس کنم علی یکیشون یکی دیگه باهاشه اون از پشت سر زدم افتادم این عنتر اومد روم وگرنه جفتشونو درسته قورت میدادم
بیخیاله رضا شدم اصلا حرفاشو نمیشنیدم گوشام سوت میکشید رفتم طرف احمد با کمال وقاحت داشت زل میزد تو چشمام و یه پوز خند کثیف بین اون ریشای بهم ریختش بود.
دستامو پشت سرم گذاشتمو و چسبوندم به هم قبلا از این که هرکدوممون بخواد چیزی بگه آب دهنمو جمع کردمو پرت کردم تو صورتش اونم واکنش نشون داد و با دستاش صورتشو تمیز میکرد و یواش زیر لبش حرف میزد
-خاک بر سرت احمق من باباتم
با این حرفش دیگه تا مرز جنون پیش رفتم.پامو یکم بردم عقب و یه لگد محکم زدم لای پاش.از درد یه داد بلند زد باز من دیوونه شده بودم حال خودمو نمیفهمیدم خم شد و خواست بشینه رو زمین که با مشت محکم خوابوندم زیر فکش پهن شد رو زمین از درد داشت زجه میزد
-رضا:علی خودشه اومد اومد
برگشتم دیدم چنگیزه یه یکی کثافت تر از احمد که باهم دنبال جنس میرفتن نمیدونستم رضا رو زده کجا در رفته ولی باز اومده بود داشت میرفت طرف رضا که رضا یه مشت محکم زد تو صورتش اونم تو جوابش یکی رضا رو زد من داشتم میرفتم طرفش رضا خواست دوباره بزندش که رضا رو حول دادم. عقب و پریدم رو چنگیز خوابوندمش رو زمین چندتا محکم زدم تو صورتش و با نوک انگشتام زدم تو سیبه ی گلوش که بیهوش شد میدونستم چیزیش نمیشه ولی رضا ترسیده بود.
-وای علی چیکار کردی؟کشتیش؟


-نترس چیزیش نمیشه بپر ماشینو بیار اینجا
سوویچو بهش دادم و خودم چنگیزو کشون کشون بردم انداختم کنار احمد که داشت به خودش میپیچید یه لگد توی پای احمد زدم که دیدم اشکش در اومد دیگه.دوتاشون چیزی جز پوستو استخون نبودن
چندنفر از تو خیابون میگذشتن که میموندن و نگاه میکردن فکر کنم از ترس جرءت نزدیک اومدن نداشتن میدونستم ممکنه به پلیس خبر بدن واسه همین چنگیزو احمدو انداختم تو صندوق عقب و ماشینو بردم تو خونه که دیدم مامانو. ستاره زود اومدن بیرون.
رضا هم دم در منتظر بود.
-الهی فدات بشم مادر کجایی تو مردم از نگرانی
نگاهه مظلومانشو دیدم و تموم چیزایی که شنیده بودم دوباره تو ذهنم زنده شد.دویدم و مامانو محکم بغل کردم و زدم زیر گریه ستاره هم مونده بود کنار آروم اشک میریخت ولی هیچی نمیگفت.
-مامان...مامان تو چرا هیچی نگفتی...چرا اینکارو باهات کردن
مامان که فهمیده بود من همه چیزو یا لااقل در مورد خودش فهمیدم خشکش زد تپش قلبشو حتی از تو بغلش حس میکردم.خودشو ازم جدا کرد و زل زد تو چشمام.دستمو گرفت آورد بالا و بوسید منم زود خم شدم و تند تند دستاشو میبوسیدم بعد بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه خیلی سرد و آروم برگشت و رفت تو اتاق و درو پشت سرش قفل کرد.
-علی...
بدون اینکه چیزی بگم نگاهمو به ستاره دوختم
-میخوای چیکار کنی؟
با بغز گفتم:چیکار باید بکنم؟
-میخوای...میخوای بکشیش؟


قفل کرده بودم.ستاره بازم مثل همیشه دستمو خوند.نمیخواستم بگم چیکار میکنم ولی خودش فهمید.
-نمیدونم.شاید.
تا اینو گفتم دستامو گرفت و با گریه گفت:
-علی...علی من میدونم تو هرکاری بگی میکنی ولی تورو قرآن اینکارو نکن تو فقط 19سالته.توروخدا بیخیال شو تحویل پلیسش بده ولی خودت اینکارو نکن.توروخدا علی التماست میکنم.
دیگه طاقت حرفاشو نداشتم صورتشو بوسیدم
-مراقب مامان باش حالش خوب نیست بهش بگو انتقام همه چی رو میگیرم.خیلی حرفا واسه زدن هست ولی اول باید...باید
حرفمو خوردم و سریع اومدم تو حیاط و ماشینو روشن کردم ستاره هم دنبالم بود و میزد تو شیشه و التماس میکرد منم با اینکه دلم داشت تیکه تیکه میشد اومدم بیرون و به رضا اشاره کردم با ماشین بیاد دنبالم ستاره چند قدم دوید دنبالم و بعد رفت داخل...
یکم جلوتر که رفتیم پیاده شدم و رضا هم همینطور.
-علی میخوای چیکار کنی؟اینا خفه نشن اون تو؟
-نترس چیزی نمیشه.میخوام حساب همه رو یک سره کنم.
-چی؟
-هیچی.میگم رضا پسرخالت چی بود اسمش هان سعید یه گاراژ داشت چند روز پیش رفتیم پیشش؟
بدون اینکه چیز اضافه ای بگه موبایلشو در آورد و زنگ زد به سعید بعدم به من گفت برم اونجا تا بره کلیدو برداره و بیاد.
رفتم کنار گاراژ و منتظر موندم تا رضا بیاد.یادم افتاد قرار شده خبر کارامو به فاطیما بدم واسه همین زود شمارشو گرفتم چند تا بوق خورد تا مشغول شد دوباره گرفتم که اینبار برداشت
-الو سلام عزیزم


-.......
-فاطی؟
بازم سکوت
-فاطی گلم چرا حرف نمیزنی؟صدامو نشنیدی تا حالا؟
از صدایی که به گوشم خورد شوکه شدم یه لحظه خون به سرم هجوم آورد
-علی
صدای آقا ناصر بود یا همون بابا
چیزی نگفتم نمیتونستم که چیزی بگم.تمام بدبختی ها و بی پولی ها تو زندگیم مدام از جلو چشمام میگذشت این که توی سن بلوغ و دبستان و دبیرستان و هر کوفت دیگه ای فقط باید حسرت داشته های دیگرانو میخوردم.سریع قطع کردم و شقیقه هامو ماساژ دادم.که با کمال تعجب دیدم داره زنگ میزنه با خط فاطیما.شک داشتم که خودشه یا فاطیما اومده که زنگ بزنه.جواب ندادم دوسه بار دیگه زنگ خورد تا مجبور شدم جواب بدم
-الو
بازم سکوت فهمیدم که آقا ناصره
با یه صدایی که بغض خفیف توش موج میزد گفت:
-علی...بابایی


داشتم خفه میشدم تا حالا هیچ کس منو اینجور صدا نکرده بود چه واژه عجیبی بود واسم:بابایی
میخواستم قطع کنم ولی نمیتونستم ازش متنفر بودم ولی باز کاری نکردم
-علی پسرم باید باهات حرف بزنم.یه فرصت فقط یه فرصت کوتاه بده
چه لحن عجیبی داشت.صدای پدرانه.تا حالا فقط دوبار دیده بودمش.یه بار فاطیما عکسشو نشونم داده بود یه بارم که به اصرار رضا مهمونی خونوادگی داشتن منم رفته بودم همون مهمونی که توش با فاطیما آشناشدم همون مهمونی که عاشق شدم...با یه حالت عجیبی که تا قبل از اون توی خودم سراغ نداشتم با موجی از صدای عصبانی ولی مظلومانه گفتم:
-تاوان داره.دیدن من تاوان داره.
-بابا نمیدونم تو این لحظه چی باید بگم ولی هرچی تو بگی قبول تاوان همه چی رو میدم همه چی رو.روزی صدبار دادم ازین به بعد هم میدم.فقط یه جا بیا ببینیم همدیگه رو یه ساعت.یه ساعت ببینمت همه چیزو برات میگم
-فاطیما کجاس؟
-خواییده سرش درد میکرد پسرم
تا گفت پسرم خشم و نفرت همه وجودمو گرفت و با داد گفتم
-دیگه هیچوقت و هیچوقت و هیچوقت به من نگو پسرم.امشب ساعت 9....)آدرس جایی رو که شبا میرفتم و با آسمون و ستاره ها حرف میزدم بهش دادم یه جای بلند که یه تپه ی پوشیده از چمن داشت وقتی میرفتم رو اون همه شهر معلوم بود)
منتظرتونم دیر نکنید آقای عزتی
بعد سریع قطع کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم باورم نمیشد با کسی که پدرمه داشتم حرف میزدم.چند دقیقه بعد رضا اومد و کلید و بهم داد و گفت تا فردا هفت صبح میتونم نگهشون دارم اونجا.نمیخواست بره ولی مجبورش کردم که بره و یکم استراحت کنه.ماشینو بردم داخل سه تا صندلی آوردم و رفتم تا در صندوقو باز کنم به محض اینکه بازش کردم چنگیز پرید بالا و دستمو گاز گرفت احمدم که همونطور جنازه مونده بود.بقدری محکم گاز گرفت که چند قطره خون از دستم روی زمین چکید.با اون یکی دستم محکم زدم تو سرش اونم با اینکه یکم گیج شد ولی سریع نمیدونم از کجا یه سرنگ بیرون آورد و زد توی رونم دوباره محکم تر زدم تو سرش که یه داد بلند زد و خفه شد.سوزنو بیرون آوردم به دستم نگاه کردم بیشرف تا مغز استخونم تیر میکشید انگار سگ هار گازم گرفته بود.رفتم شستمش خیلی درد میگرد با هر بدبختی بود از تو اتاقک یه تیکه پارچه گیر آوردم و بستم دورش.اومدم و دوتاشونو کشون کشون بردم نشوندم رو صندلی و با سیم محکم بستم خودمم رو بروشون نشستم.احمد آروم آهو ناله میکرد ولی چنگیز باز داشت تو چشام زل میزد نمیدونم این حیوون جون چی داشت؟
ازین حالتش بدم اومد خودمم ترسیده بودم یه سیلی محکم زدم تو صورتش که سرشو انداخت پایین.تو اون لحظه اصلا نمیدونستم چیکار باید بکنم؟



نشستم. و صندلی و رو به احمد گفتم:پدر جان.بابای مهربونم خوبی؟
یه نیش خند زد
-بابا جون یه سوال اون شب که داشتین مادر منو بیچاره میکردین بجز تو کیا بودن؟
دوباره نیش خند زد که اینبار نتونستم جلوی خودمو بگیرم دردی که مادرم کشیده بود وقتی که چند نفر بهش تجاوز کرده بودن....
رفتم یه انبر دستی آوردم و گذاشتم رو گوشش و فشارش دادم که دادش بلند شد.گفتم
-کس کش بی شرف یا همین الان همشونو میکشونی اینجا یا با همین تیکه تیکه میکنم جفتتونو.
دوتاشون لال مونی گرفته بودن چنگیز چند بار سرشو به دو طرف تکون داد و آب دهنشو که خونی بود تف کرد رو زمین و گفت:ولش کن ولش کن من میگم بهت
انبر رو انداختم رو زمین و رفتم نشستم روبروشون قدرت فکر کردن رو تا حدود زیادی از دست داده بودم یه نگاه به احمد کردم با یه لباسه داغون و سر و صورت سیاه،ریش و صورت زشت و چندش.
پیش خودم گفتم این پدر من بوده مثلا؟اصلا چطور تونستم اینو تحمل کنم این همه مدت؟مادر؟ستاره؟فکرم دیگه قد نمیداد که چیکارباید بکنم فقط خشم بود و عصبانیت...
نگاهمو به چنگیز دوختم و خودش فهمید که باید حرف بزنه.
آروم و با کمی ناله گفت:من بودم،احمد،با علیرضا و باقر
دوباره خونم به جوش اومد داشت اسم کسایی رو میاورد که اونشب لعنتی به مادرم تجاوز کرده بودن.با کف دست چندتا محکم زدم تو میشونیم و گفتم:د بگو کجان اون دوتا بی همه چیز چرا هی لال میشی لامصب؟
دیدم احمد آروم و با ناله گفت:حیف نون.حیف اون همه زحمتی که واست کشیدم
بلند شدم که برم سمتش و باز بزنمش که چنگیز داد زد:میگم میگم صبر کن میگم الان
چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم بعد آروم دوباره نشستم:
-آخه بی شرف تو چه کاری واسم کردی غیر ازینکه ریدی تو گذشته و آیندم هان؟د بگو بی همه چیز
ولی احمد هیچی نگفتادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 12 Dec 2013 17:18


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۸


چنگیز خیلی آروم و با نفس نفس زدن آدرس اون دوتا رو گفت.دوتاشون اطراف شهر بودن
نمیدونستم دیگه چی باید بگم یا ازشون چی بپرسم.اون لحظه هیچی به ذهنم نمیرسید.بهشون خیره شده بودم احمد سرش پایین بود و چنگیز بهم نگاه میکرد
تصمیم گرفتم دوباره برم خونه پیش مامانو ستاره.بلند شدم و موهای چنگیزو کشیدم سرشو آوردم بالا گلوشو فشار دادم و گفتم:ببین بی شرف میرم و زود برمیگردم اگه بخواین گوه اضافی بخورین خونتون پای خودتونه هرچند الانم نباید زیاد به زنده موندن امیدوار باشید.
اینو گفتم و از گاراژ اومدم بیرون و درشو با دوتا قفل بستم.تو راه دوباره فکرم درگیر همه چیز شده بود که با زنگ موبایل به خودم اومدم.شماره ستاره بود یه لحظه با دیدنش یاد اون روز افتادم که لخت دیدمش اما فقط یه لحظه و دوباره سرمو تکونی دادم و جواب دادم:
-الو علی
-الو سلام جونم؟
دیدم داره گریه میکنه
-ستاره؟ستاره؟د حرف بزن آجی،جونم به لبم اومد
گریش بیشتر شد و گفت:
-علی،مامان...مامان بیا بیمارستان
سرم داشت گیج میرفت زود زدم کنار،تموم بدنم میلرزید نمیخواستم بشنوم که چی شده دیگه تحملشو نداشتم
-چی؟چی میگی؟چی شده؟
-علی فقط بیا فقط بیا
-کدوم بیمارستان؟


-فیروزگر
اینو گفت و قطع کرد
-یا خدا....یاخدا خودت کمکم کن.خدا مامانم چیزیش نشده باشه خدا خدا
با سرعت خیلی زیاد و در حالی که قلبم داشت میومد تو دهنم تا موقع رسیدم به بیمارستان اینا رو داشتم با خودم تکرار میکردم.
بدو بدو رفتم داخل نفسم بالا نمیومد.اینور اونورو نگاه کردم و رفتم جلو تر تا ستاره رو دیدم که نشسته رو دو زانوش روی زمین و داره گریه میکنه تا منو دید بلند شد،دوید و خودشو انداخت تو بغلم.و با گریه فقط میگفت:علی
منم اشکم در اومده بود
-چی شده؟مامان چش شده؟
از خودم جداش کردم و سرشو بالا گرفتم
-ستاره....با توام د بگو
با گریه و درحالی که داشت دماغشو بالامیکشید گفت:
تو که رفتی مامان رفت تو اتاق.هرچی در زدم باز نکرد از بالای در نگاه کردم دیدم افتاده رو زمین...علی....زنگ زدم آمبولانس
علی مامان.....


داشتم از حال میرفتم زانوهام سست شده بود
آروم و با گریه نشستم رو صندلی که دیدم دکتر اومد
ستاره سریع رفت سمتش و حال مامانو پرسید.من همونطور سرجام خشکم زده بود
-حمله ی قلبی بوده.اصلا وضعیت مناسبی نداره الانو اتاق عمل هم آماده نیست هرچه زودتر باید به یه بیمارستان دیگه منتقل بشه.
آروم بلند شدم دستی تو موهام کشیدمو شماره فاطیما رو گرفتم
خودش جواب داد
-سلام علی جونم خوبی؟
-سلام فاطی...ببین میشه با بابات حرف بزنم؟
دیدم چیزی نگفت زود گفتم:فاطی توروخدا چیزی نپرس فقط همین الان گوشیو بده بابات
چند لحظه موندم و بعد آقا ناصر جواب داد
-الو علی جان؟
باز نفسم بند اومد و همه زورمو میزدم که به خودم مسلط باشم.بغضمو قورت دادم و گفتم:
-سلام.ببین آقا ناصر من الان....مامانم بیمارستانه باید ببرمش جای دیگه.پو...پول میخوام
-چی؟نسترن؟چی شده؟کجایی الان پسرم؟


اسم بیمارستانو گفتم و قطع کردم دلم بدجوری میلرزید و لبام خشک بود.خیلی آروم چشمامو بستم.نمیدونم چقد تو اون حالت بودم ولی به خودم که اومدم فاطیما رو دیدم که داره گریه میکنه و سرمو میبوسه
-علی...علی جونم خوبی فدات شم؟
بغضم دیگه ترکید و بلند زدم زیر گریه.پاشدم و محکم فاطیما رو بغل کردم و زار زار مثل بچه ای که بهش شیر ندادن گریه کردم.
-فاطی مامانم....
-چیزی نیست زندگیم بخدا خوب میشه.بابا و ستاره بردنش
تو همون حالت گفتم:پس چرا من نفهمیدم؟کجا!فاطی توروخدا بریم زود باش بریم.
دستشو گرفتم و باهم رفتیم اون رانندگی میکرد و اشک میریخت و من صندلیو داده بودم عقبو دستم روی دست فاطیما بود.هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.فقط داشتم خدا خدا میکردم که حال مادرم خوب بشه فکرشو که میکردم زانو هام میلرزید بدجور...
رسیدیم و من سریع رفتم داخل.یه بیمارستان خصوصی بود.فاطیما آدرسو از پرستار پرسید و اون بخش سی سی یو رو نشونمون داد.ستاره رو دیدم که نشسته پشت در و داره گریه میکنه ولی آقا ناصر خبری ازش نبود.فاطیما رفت پیش ستاره و من هم کنار در ایستاده بودم و سرمو میمالوندم.که دیدم مامان فاطیما هم اومد.اونم بغض کرده بود نمیدونست چی بگه فقط حال مامانو پرسید.به منو ستاره نگاه میکرد،کنار ستاره نشسته بود و با فاطیما داشتن ستاره رو دلداریش میدادن.چند لحظه بعد آقا ناصرو دیدم که داره میاد سمت ما.دیگه واقعا پاهام بی حس شده بودن و دستمو گرفتم به دیوار که نیوفتم.اومد و صاف روبروم وایساد سرمو پایین گرفتم واقعا نمیدونستم چیکار باید کنم.با یه لحنه خیلی ناراحت و کسل گفت:پسرم
دیگه دلم طاقت نیاورد و رفتم تو بغلش و محکم بخودم فشارش دادم و اشک میریختمو داد میزدم:بابا بابا بابا بابا....
بابا هم گریش گرفته بود اما کم.


-جانم؟جانم پسرم؟جانم؟
-بابا چیکارکنم؟مامانم
چند دقیقه ای تو این حالت بودم تو آغوش کسی که پدرم بود.کسی که....
هرچی که بود یه تیکه گاه بود که واقعا بهش احتیاج داشتم
از تو بغلش از تو آغوش گرم پدرانش بیرون اومدم نمیدونم چرا انگار احساس کینم نسبت بهش داشت ازبین میرفت دست خودم نبود...مامان فاطیما رو دیدم که با یه حالت مظلومانه بهم زل زده بود
-مامانم چطوره؟
دیدم بابا سرشو پایین گرفت و گفت ایشالا خوب میشه.دارن عملش میکنن
-خوب میشه؟بابا؟
دوباره بغلم کرد و گفت آره خوب میشه خوب میشه ایشالا.پنج ساعت گذشت و هرثانیش یک سال بود واسه هممون.فاطیما کنار من بود و خودشو چسبونده بود بهم و مدام موهامو نوازش میکرد و بهم امید میداد که همه چی درست میشه.مامانش کنار ستاره بود و بابا هم داءم به این طرف و اونطرف میرفت.که در اتاق عمل باز شد و دوتا دکتر و یه پرستار با هم اومدن بیرون درجا هممون بلند شدیم و رفتیم طرفش


زهرا خانوم مامان فاطیما گفت:چی شد دکتر حالشون چطوره؟
دکتر نفسشو داد بیرون و گفت:حمله ی قلبی بود که ظاهرا ایشون سابق هم ناراحتی قلبی داشته ما هر کاری تونستیم کردیم چهل درصد از یکی و تقریبا نیمی از رگ دیگشون که به قلب منتهی میشد مسدود شده....به هرحال باید منتظر بمونیم تا به هوش بیان و علایم حیاتیشون رو چک کنیم.خداروشکر حالشون تا روز های آینده به مرور زمان بهتر میشه.
هنوز حرفشو تموم نکرده بود که صدای یکی از پرستارا اومد که بلند گفت:دکتر دکتر بیاین ضربان قلب پایین اومده
یهو سه تاشون باهم رفتن داخل و درو بستن من خواستم برم دنبالشون که فاطیما اومد جلوم و گفت نه علی توروخدا همینجا بمون
با هر زوری بود رفتم داخل و پرده رو کنار زدم که یکی از پرستارای مرد اومد سمتم که ببردم بیرون
-نمیشه آقا پسر زود برو بیرون کی بهت گفت بیای داخل
دستشو پس زدم و به حرفاش گوش نمیدادم فقط به مادرم خیره شده بودم که یه لشکر دکتر دورش بود و داشتن باهم بحث میکردن سرم داشت میترکید و چیزی از مردنم باقی نمونده بود.
-ولم کن بابا مادرمه ولم کن لعنتی
یکی از دکترا همین پرستارو صدا زد که بره دستگاه شوک رو بیاره اونم بیخیال من شد و رفت از گوشه اتاق بیاره.
گوشام سوت میکشید فقط صدای خفیفی میشنیدم که میگفت
-دکتر میگم نمیشه ما همین الان عملو تموم کردیم با شوک جونشو از دست میده بخیه ها پاره میشن خونریزی میکنه
-چشماتو وا کن ضربانش داره به صفر میرسه اگه کاری نکنیم از دست میدیمش
یا خدا اینا داشتن در مورد جونه مادره من نسترنه من حرف میزدن
دستگاه شوک رو آوردن و دیدم که تو اون صفحه ی لعنتی ضربان به صفر رسید و خط ممتد به چشمم خورد خط مرگ خط پایان خط آخر


دستگاه رو آماده کردن.اینا صداهایی بود که به گوشم میخورد و هرکدومش منو له میکرد و از حال میبرد
200شارژ
بوووووووم
220شارژ
بوووووووم
شده بودم عین یه فیلم سینمایی که دارم خودمو تکرار میکنم
چند لحظه بعد
300شارژ....
دوباره 300...


دوباره.....
دوباره......
از سینه ی مادرم خون میومد و پرستارا تمیزش میکردن
-دکتر دیگه بی فایدس کافیه
از رو زمین بلند شدم و یه نگاهی به دکترا که هیچکدوم نگاهشون به من نبود انداختم و بعد نگاهمو دوختم به مادرم.
-علی...پسرم پاشو ناهار بخور عزیزم...علی مادر بیدار شو دیگه باید بری مدرسه....علی مامان واسه چی گریه میکنی؟
یعنی چی؟یعنی همه اینا رفت؟نسترن من؟نه این نمیشه
داد زدم:نههههههههه توروخدا ادامه بدین توروخدا نذارین تموم بشه این زندگیه منه نه.
و بعد همه جا سفید شد سفیده سفید.....
-مامان؟مامانم؟ما اینجا چیکار میکنیم مامانی؟
-چیه پسرم خوشت نمیاد؟ببین چقدر همه جا سفیده؟ببین چه قشنگه پسرم؟
-مامانی بیام تو بغلت؟


-آره عزیزدلم بیا بیا آغوشه مامان فقط واسه توءه وجودم
-مامان راسته میگن تو مردی؟
-من که الان پیشتم پسرگلم.ولی یه کوچولو دیگه باید برم
-مامان کجا؟من دوس ندارم بری
-پسرگلم باید برم.برم پیش خدا.ولی قول میدم خیلی زود دوباره همدیگه رو ببینیم.زود به زود بهت سر میزنم یادت نره من همیشه تو قلبتم همیشه ما باهمیم.یادت نره پسرم باشه؟
-باشه مامان قول میدم هیچوقت یادم نره.....مامان مامان مامان
همه چیز سیاه شد...
.ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 12 Dec 2013 17:20


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز / ۹

با دستی که از پشت به شونم زد به خودم اومدم قبل ازینکه بخوام ببینم کیه چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد برگشتم دیدم دوتا ازین روستایی های سبیل کلفت با شلوار کردی و چفیه ای که دور کمراشون بستن پشت سرم هستن.خواستم بلند شم که دیدم همون که زده بود رو شونم دوباره با دوتا دستش منو نشوند سرجام.یه لحظه سرم تیر کشید فکرکنم میشناختمشون...دوباره سرم تیرکشید که این بار از درد آروم گفتم آخخخخخ و سرمو گرفتم بین دستام.خودشون بودن همونا که باهاشون درگیر شدیم ولی اونا پنج تا بودن و الان دوتاشون پشت سرم بود.همونجوری که دستاشو رو شونه هام فشار میداد با لهجه گفت:
-خوبی عمو؟زخمات دوا شد؟
یه نگاه بهم کرد سراسر وجودمو ترس و وحشت گرفته بود.
-ببین چی میگم جوجه...بچه تر از این حرفایی که بخوای پاتو تو کفش ما بکنی.بذار مدرست تموم شه بوی شیر دهنت یکم بخوابه بعد گوز گوز کنی واسمون.چیه دور ورت داشته؟بشین سرجات یکم.
دستشو پس زدم و سریع بلند شدم با همه ترسی که داشتم یه مشت محکم زدم تو صورتش که باعث شد به سمت راست خم بشه اون پشت سری که یکم لاغر تر به نظر میومد تفنگشو بیرون آور و ضامنشو کشید قبل از اینکه بخوام تکون بخورم سرمو هدف گرفت.جلوییه بلند شد و یکم فکش رو مالوند و پوز خندی زد گفت:
-نه خوشم اومد یه چیزایی بلدی
بعد سریع اخماش رفت تو هم و گلومو محکم گرفت جوری که داشتم خفه میشدم
-بچه کونی یا تا امشب گورتو ازین خراب شده گم میکنی یا خوار و مادرتو باهم یکی میکنم با بد کسی داری در میوفتی حالیت نیست


تا اینو گفت قشنگ احساس کردم که آب یخ ریختن روم و خونم به جوش اومد تا مرز جنون عصبانی شدم.با مشت محکم زدم رو دستش و تا بخواد کاری کنه برگردوندمش و شال گردنشو که دور گلوش پیچیده بود با دو دستم گرفتم.پشت سری داد زد
-ولش کن ولش کن کونی)خیلی ترسیده بود(
چندتا تیر هم روی زمین نزدیک ما زد که واقعا منو ترسوند.ولی با همه قدرتم شالو دور گلوش فشار میدادم.و با فریاد گفتم:
-بهش بگو بندازدش
دوباره محکم تر فشار دادم و گفتم:
-بی شرف بهت میگم بگو بندازدش تا خفت نکردم
درحالی که سعی میکرد راهی واسه نفس کشیدن پیدا کنه گفت
-بنداز....بنداز
اونم با تردید زیاد کاری که گفتو انجام داد بهش گفتم پرتش کنه طرف من که همین کارو کرد.و بایه دستم زود تفنگو از زمین برداشتم و اونو که گلوشو گرفته بودم هول دادم به طرف اون یکی تفنگو گرفتم روبروشون و گفتم
-د حالا زر زر کن بی ناموس.د حرف بزن.کی دهنش بو شیر میده؟
اون یکی که هم لاغر تر بود و هم جسه ی ریز تری داشت گفت:
-آقا جون مادرت کاری نداشته باش با ما.من تازه دومادم
بغلیش گفت:


-ببند در گالتو به موقش حساب توی بی دست و پا رو هم میرسم
-من:جفتتون خفه شین تا نکشتمتون
-با بد کسی در افتادی خودت،خودتو کشتی بچه.
تفنگو گرفتم جلوی پاش و دوتا تیر زدم که از ترس داشت غش میکرد و بدنش سریع مچاله شد و گفت
-باشه باشه یواش لعنتی
-من:یا جواب سوالمو همین الان میدین یا به خاک مادرم دوتاتونو به گور میفرستم.علیرضا و اون باقر بی همه چیز کجان؟هان؟اون که باهام بود کجاس؟چه بلایی سرش آوردین؟
لاغره گفت:من میگم من میگم شیر مادرت امون بده میگم
-من:بنال دیگه کجان؟
اون یکی گفت:مگه تو خواب دستت بهشون برسه
خواستم عکس العمل نشون بدم که یه لحظه چشمم به جاده افتاد.ماشین میرزا رو دیدم که از دور داره میاد.منتظر موندم تا بیاد و بهم بگه چیکار کنم آخه واقعا نمیدونستم...
اون لاغره دو دستی زد تو سر خودش و گفت:یا پیغمبر کلکمون کندس مش رضا اومد وا ویلا
نمیدونستم منظور حرفش چیه.میرزا رسید نزدیکمون و تا پیاده شد بدون اینکه ذره ای تعجب کنه رفت سمت اون دوتا و رو به بزرگتره گفت:آخر زهر خودتو ریختی یاور؟یه بار گفته بودم که قدم اضافه طرف من برداری من میدونم و تو حالا بچرخ تا بچرخی.


اون یکی گفت:میرزا دستم به دامنت بیخیال.
میرزا بدون توجه به حرف اون اومد سمت من و گفت جوون تفنگو بده من خون خودتو کثیف نکن این حیوونا ارزششو ندارن.
منم سریع به حرفش گوش کردم و تفنگو بهش دادم.
-راستی رفیق شفیقت پشت ماشینه جوون.خوابیده نترس
منظورش چی بود؟یعنی رضا رو میگفت؟
سریع دویدم سمت ماشین و دیدم آره رضاس.قلبم تند تند میتپید.گوشه لبش خونی بود و پای چشمش هم یه بادمجون کاشته بودن.چندبار تکونش دادم که دیدم بدنشو تکونی داد و چشماشو وا کرد.نگاهی به اینور و اونورش انداخت و تا منو دید خشکش زد.دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم:
-هوی چته؟الو؟جن دیدی؟
-علی؟علی خودتی؟زنده ای؟
-آره. خودمم حالا ول کن اینا رو بیا بریم داخل کارت دارم
هیچی نگفت و من دستشو گرفتم و دنبال خودم بردمش داخل خونه میرزا
-میرزا من با این میرم داخل الان میام.توروخدا نذاری این جونورا برن.میرزا واسه اون دوتا هم ازشون بپرس که کجان.
میرزا فقط نگاهم کرد و با سر بهم فهموند که خیالم راحت باشه.
رفتیم داخل و نشستیم روبروی هم رضا امون نمیداد و پشت سرهم در مورد اتفاقای این یکی دو روز میپرسید.من وادارش کردم که یکم بخوابه و وقتی بیدارشد همه چیزو براش بگم اونم قبول کرد و همونجایی که من روز قبل خوابیده بودم اونم خوابید.تا چشماشو رو هم گذاشت انگار اصلا تو این دنیا نیست....
بهش خیره شدم به چهره ای که کاملا به سنش میومد.به بیست و دو سالگیش.یه لحظه دوباره یاد کاری که باهام کرد افتادم.چرا دیشب یادم نبود؟یاد.........و باز رفتم تو عمق گذشته هام......


********* ************** ******************ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 12 Dec 2013 17:23


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۱۰


همه ی مردم یکی یکی داشتن خداحافظی میکردن و بعد از تسلیت گفتن راهشونو میگرفتن و میرفتن، همه رفتن...توی یه چشم بهم زدن گذشت.چهل روز گذشت.یعنی واقعا امروز چهلم نسترن منه؟هنوز باورم نشده.لبام هنوز خشکه.هنوز هرشب خوابشو میبینم.هنوز نسبت به اطرافم بی توجهم.فقط یه معماس که منتظرم واسم حل بشه و بعد اگه بمیرم هم واسم مهم نیست.نگاهی به بابا کردم و خودش منظورمو فهمید و با سر بهم اشاره داد که صبرکنم.منتظر موندم تا آخرین نفر هم تسلیتشو گفت و رفت.دیگه داشت حالم بهم میخورد اینا چشون بود؟به خیالشون با تسلیت و این حرفا نسترنه من برمیگشت؟اه لعنت....
بابا اومد سمتم و گفت ببین پسرم.
حرفشو قطع کردم و گفتم:
-نه شما ببین بابا.چهل روزه خواب و خوراکو ازم گرفتین هنوز نمیگی که دور و برم چه خبره.من هنوزم شما رو مقصر اصلی پرپر شدن مادرم میدونم.
دوباره بغض خشکی توی گلوم نشست.یه هفته ای بود که اشکم نمیومد.با این حرف که زدم بابام وا رفت.نمیدونم شاید انتظار نداشت که اینجور بهش بگم.اومد جلو و دستشو روی شونم گذاشت با لحن مهربونه خاص خودش گفت:امشب ساعت نه همونجایی که چهل وز پیش قرار گذاشتیم میبینمت.هرجوری که دوس داشتی بازجوییم کن هرسوالی داشتی جواب میدم اگرم تا الان چیزی نگفتم بخاطر این بود که نمیخواستم توی ناراحتی و اندوهت در این مورد حرف بزنیم.منتظرتم پسرم.
اینو گفت و رفت.منم یکم سرجای خودم موندم و حس بدی بهم دست داد یکم از طرز حرف زدن خودم ناراحت شدم.آروم از خونه ی بابا ناصر یا همون آقا ناصر یا هرچی...وسایلمو جمع کردم که برم دنبال ستاره و بریم باهم خونه.مراسم چهلم خونه بابا اینا برگزار شد و تو این مدت هم فاطیما و بابا و زهرا خانوم خیلی اصرار کردن که بریم خونشون و اونجا زندگی کنیم.بابا و فاطیما که هر روز میومدن و فاطیما هم هر روز خونمون بود و اکثرا هم شبا میموند.ولی من هم بخاطر یه حس کینه ی خاموشی که از اون خونه داشتم و هم میدونستم ستاره زیاد راحت نیست و هم اینکه اصلا تو حال و هوای دیگه ای بودم و زیاد حواسم به دور و برم نبود قبول نکردم.رفتم از اون سمت که خانوما خارج میشدن فاطیما رو صدا زدم اونم فوری بلند شد و اومد پیشم.
-فدات شم بهتری؟جونه دلم چیه عزیزم؟


-فاطی عزیزم ستاره رو صدا میکنی ما بریم
-ای وای خب اینجا چشه قربونت برم؟آخه...
-جان خودت باز شروع نکن اصلا دل و دماغ درست و حسابی ندارم بذار امشب با آقا ناصر حرف بزنم ببینم چی میشه
دیدم فاطیما همینجور مونده نگام میکنه سریع حرفمو عوض کردم گفتم :خب باشه ببخشید بابا
آخه بهش قول داده بودم که دیگه نگم آقا ناصر بگم بابا
اومد جلو طوری که کسی نبینه یواش لباشو گذاشت رو لبام و یه بوسه ی خیلی ناز گذاشت روشون.ازین کارش خیلی خوشم اومد نمیدونم یه لحظه هوای گرفته ی دلم عوض شد.نگاش کردم و با یه بوسه ی دیگه جوابشو دادم و اونم خدافظی کرد و رفت ستاره رو صداکنه و گفت حتما دو سه ساعت دیگه میاد پیشمون.
تو راه برگشت ستاره سکوت بینمون رو شکست و گفت:
علی یه چیز بگم عصبانی نمیشی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:دیگه نای عصبانیت هم ندارم
-نه ببین باز با این حرفا مانع حرف زدنم نشو
سریع زدم رو ترمز و کنار خیابون نگه داشتم.نگاش کردم و گفتم:
-خیلی خب بفرما آجی من الان مانعت نمیشم گوش میدم
چند لحظه سکوت کرد مثل اینکه داره حرفاشو مزه مزه میکنه بعد گفت:
-بیین علی تو الان تو ماشین کی نشستی؟ماشینه فاطیما دیگه.از خونه ی آقا ناصر میای.از خونه ی بابات.تو متعلق به اونجایی.آیندت،پدرت،زندگیت همه چیزت اونجا جریان داره چرا داری خودتو گول میزنی؟
با اینکه باز داشتم عصبی میشدم چند تا نفس عمیش کشیدم.میدونستم ستاره با اینکارش و این حرفاش میخواد خودشو از من جدا کنه و بقول معروف بگه بیخیالش بشم.آروم گفتم:


-آجی جونم میشه فردا در مورد این قضیه حرف بزنیم؟خواهش میکنم.الان اصلا...نه یعنی ببین امشب خیلی چیزا روشن میشه واسم.بعد قول میدم فردا در موردش حرف بزنیم خوبه؟
لبخند خیلی آرومی زد و گفت:خب خداروشکر
ماشینو روشن کردمو و به طرف خونه رفتیم
-من:چی خدا روشکر ستاره؟
-خب اصلا حواست نیست
-به چی؟
-به اینکه توی این چهل روز بیشتر از یکی دو کلمه باهم حرف نزده بودیم.
دلم واقعا گرفت.آخه من داشتم چیکار میکردم؟ستاره؟؟؟درسته که مادرم همه ی زندگیمو از دست داده بودم که هنوزم که هنوزه دارم تو داغش میسوزم ولی ستاره چه گناهی کرده که باهاش اینجور میکنم؟اون الان بجز من هیچ کسو نداره.توی این فکرا بودم که رسیدیم خونه.به ستاره گفتم بره داخل و منم الان میام.به محض داخل رفتن ستاره سریع رفتم به طرف بوتیک دیدم رضا هم از خونه آقا ناصر کارشو تموم کرده و رفته اونجا سرش هم شلوغ بود.بعد از سلام و اینا گفتم که اومدم یه لباس واسه ستاره ببرم که مشکیشو در بیاره.یه تی شرت آستین کوتاه تنگ مارک دار با رنگ صورتی که روش گلهای آبی و زرد و نیلی داشت برداشتم و تو راه برگشت هم دوتا پیتزا گرفتم یه دونه خرس کوچولو ازونا که عاشقشونه هم براش خریدم.تو سن بیستو چهار سالگی هم هنوز به این خرسا علاقه خاصی داشت و دلش براشون ضعف میرفت.تا دوباره رسیدم خونه دو ساعتی طول کشید که دیدم فاطیما هم اومده البته هنوز تو حیاط بود و داخل نرفته بود تا منو دید برگشت و یه نگاه به خریدام کرد بعد زود اومد تو بغلم و منو محکم به خودش فشار
-الهی قربون اون قلب مهربونت برم علی جونم


-خدانکنه عزیزم فاطی میگم یکم زشت نیست الان ازین کارا کنم؟هدیه و لباسو اینا؟
ازم جدا شد و گفت نه عزیزدلم چه زشتی؟خیلیم خوبه بالاخره یه مدتی گذشته باید رنگ و روی هممون یکم بازتر بشه.مخصوصا تو و ستاره جون.باهم دیگه رفتیم داخل و فاطیما لباس و خرس رو داد به ستاره و گفت اینا رو منو علی باهم برات خریدیم که ایشالا با یه لباس روشن تر کم کم زندگیتون یا همون زندگیمون رنگ روشن تری بگیره.یه نگاهی به فاطی انداخنم و با نگاهم ازش تشکر کردم که حواس پرتیه منو جبران کرد ستاره خیلی خوشحال شد ازته دل اینو همون موقع میشد تو چهرش خوند.اومد و منو بغل کرد نمیدونم چرا باز بغض کردم و آروم از خودم جداش کردم.با معذرت خواهی اومدم و نشستم تو حیاط و دوباره شروع کردم گریه کردن.بعد از یه هفته بغض.دست خودم نبود نمیتونستم قبول کنم که انقد زود دارم جای خالیه مادرمو با این چیزا مثلا پر میکنم یا انقدر زود دارم عزاشو از دلم کمرنگ تر میکنم....شب شد
به ساعتم نگاهی کردم هشتو نیم بود آماده شدم و بعد از خداحافظی از ستاره و فاطیما با ترس و لرز و اضطراب به محل قرار رفتم.با کمال تعجب دیدم بابا هم اونجاس.داشت سیگار میکشید و به شهر و آسمون خیره شده بود.
رفتم جلو تر و سلام کردم.بدون اینکه نگام کنه یا جواب سلاممو بده خیلی آهسته و آروم گفت:
-آسمون ستاره داره.شهر هم شبا وقتی فقط اون چراغای بزرگ روشنن انگار ستارن.ولی نزدیک تر که میری نزدیک شهر که میشی همه چیز گند میشه.همه چیز کثیف و آلوده میشه.بنظرت ستاره های آسمون هم فقط از دور قشنگن؟
عجیب بود خیلی تعجب کردم این سوالی بود که همیشه وقتی میومدم رو این تپه از خودم میپرسیدم.نفسمو دادم بیرون و گفتم:
-شاید لازم نباشه به چیزی زیاد نزدیک شد.شاید باید همه چیزو از دور نگاه کرد و فقط از زیبایش لذت برد.خورشید هم از نزدیک میسوزونه...بابا...همیشه به هرچیزی که دل بستم فقط واسم حسرت داشت.از مادرم گرفته تا زندگیه خوب و آینده و هرچیز دیگه ای.نمیدونم شاید زندیگه منم قراره همیشه از دور قشنگ باشه.چهل روزه هرکسی که نگام میکنه میگه این پسر ناصر عزتیه نوزده سال نبودتش حالا پیداش کردن.فقیر بوده ولی قراره تا نوزده نسل بعدش از پدرش بخوره و ارث ببره.میبینی بابا؟شاید بهتره خودمم قاطیه مردم زندگیمو از دور نگاه کنم کنم که گل و بلبل باشه.
ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

به خاطر خواهری عزیز


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA