انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2
داستان سکسی ایرانی

به خاطر خواهری عزیز

 مرد
#11   Posted: 12 Dec 2013 16:25


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /۱۱

-هه...خوبه مثل آدمای سی ساله حرف میزنی که از زندگی هیچی براشون نمونده.پس من چی باید بگم؟
-حقیقتو...هنوزم نمیدونم چی برام مونده ولی اون که همه چیزم بود الان رفته
-خیلی خب حقیقتو من الان امشب تو این لحظه بهت میگم.ولی...
-ولی چی بابا؟
-باید یه قولی بهم بدی.اینکه همه چیزو همینجا چال کنی...هرچی که بهت میگم توی امشب دفن بشه
-بابا من خودمم دفن شدم با مادرم...نگران نباش دفن میشه
سیگارشو انداخت و زیر پاش له کرد و یه مارلبروی دیگه روشن کرد و گفت بشین پسرم بشین تا برات بگم....
باهم دیگه نشستیم رو زمین و بابا بعد از یه کام عمیق که از سیگارش گرفت شروع کرد به گفتن حقیقت:
اولای کارم بود تازه کارخونه رو با کلی قرض و چک و سفته راه انداخته بودم.خدا میخواست و نسترن هم همیشه پشتم بود.حدود یک سال بعد حسابی کارم گرفته بود و خونه ی جدید خریدم همین خونه ای که الان میبینی.چند ماه بعد ماشینه جدید.دیگه هیچ بدهکاری نداشتم که هیچ،تا میتونستم به همه پول قرض میدادم و وام های بدون بهره واسه کسایی که دستشون تنگ بود و سال بعد هم یه کارخونه ی جدید راه انداختم. واسه مواد غذایی و کنسرو.زودتر از چیزی که فکرشو بکنم به تمام خواسته هام داشتم میرسیدم.خودم نمیتونستم همزمان دوتا کارخونه رو بچرخونم به یکی احتیاج داشتم که بشه بهش اعتماد کامل کرد.اونم کسی نبود جز علیرضا حسابدار شرکت اولم.
باگفتن اسم علیرضا فهمیدم که یکی از اون چهارتا پست فطرته
خیلی قبولش داشتم همه چیز خوب میگذشت و خوشی های زندگیم زمانی به اوجش رسید که نسترن تو رو باردار شد.دیگه هیچ آرزویی از خدا نداشتم.بدنیا اومدی و از سروکولم بالا میرفتی.به معنای واقعی خوشبختیو حس میکردم.تا اون....
-اون چی؟


-اون سفرکاریه لعنتی به آذربایجان واسم پیش اومد و همه چیزو به اون علیرضای پست فطرت سپردم خونه و زندگیمو.بهش سپردم مواظبتون باشه.
-چرا مارو با خودت نبردی؟
-خواستم ولی نشد.نسترن قبول نکرد گفت هنوز خیلی کوچیکی.مسافرت و اینا ممکنه حالتو بد کنه.وقتی برگشتم...وقتی برگشتم همه چیز سیاه شده بود.علیرضا تو این مدت با کمک اعتمادی که من بهش داشتم پول خوبی به جیب زد و با چند نفر که همشون تو قاچاق مواد بودن اومد و زد تو کل و کاسه ی زندیگه من و نسترن منو ازم گرفتن.
دو هفته بعد از اون اتفاق نسترن بهم زنگ زد و همه چیو گفت.من چون هنوز مطمءن نبودم به پلیس چیزی نگفتم.یه قرار گذاشتیم که اون احمد لعنتی هم اومد.گفت که فیلمو بین چندتا از آشناهای کثیفش پخش کرده و اگه دست از پا خطا کنم قسم خورد که همه جا پخشش کنه و آبروی منو مادرتو همه جا ببره.چندبار خواستم به پلیس خبر بدم که نمیدونم رفقای اون کثافت از کجا بو بردن و اومدن تهدید کردن.حتی یه بارم عکس تورو نشونم دادن که تو بغل یکیشو ن بودیو گریه میکردی.یه چاقو هم گذاشته بودن بیخ گلوت.با دیدن اون عکس دیگه کاملا حساب کار دستم اومد.اوضاع خرابتر ازین حرفا بود که بخوام کاری کنم
دوباره سیگار بابا تموم شد و یکی دیگه روشن کرد.بغض کرده بود و من داشتم چیزایی میشنیدم که راه خونو به مغزم مسدود میکرد.


ادامه داد:
-جلوی چشمای من بزرگ شدی و من میسوختم.پول تحصیلتو میدادم به مادرت و بعضی وقتا که کوچیک بودی یواشکی میومدم دیدنتون.ولی ترس از اینکه اون احمد بی همه چیز بو ببره دیوونم میکرد.بعدم با مادرت این داستانیو که تو شنیدی سر هم کردیم که حداقل کسی زیاد شک نکنه.هر روز و هرثانیه حسرت آینده ای رو که واسه تو و نسترن تو ذهنم ساخته بودم میخوردم.همیشه از دور میدیدمتون.دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم.تا یه روز که باز قرار مخفیانه داشتیم با مادرت،بهم زهرا رو معرفی کرد و اصرار کرد که باهاش ازدواج کنم.من افسردگی شدید داشتم و تا یک سال باهاش مخالفت میکردم ولی بالاخره نسترن راضیم کرد.راستش من رضا رو آوردم تو دبیرستانی که تو رو گذاشتم و بعد هم اون بوتیک رو خریدم که بتونم یه کاری کرده باشم....وقتی فهمیدم که با فاطیما رابطه داری اولش خیلی خوشحال شدم ولی احمد ترسیده بود که کسی بو ببره اومد و باز تهدید کرد که نباید شما باهم باشین و مجبور شدم از هم جداتون کنم.یه چیزدیگه هم هست که....
من دیگه نفسی واسم باقی نمونده بود و بی اراده اشک میریختم حال و روز بابا هم بهتر از من نبود.
با گریه گفتم:چی بابا؟بگو اونو
-راستش حاج محسن بابای رضا...زنش خیلی وقت پیش مرد.از اون به بعد فقط صیغه داشته رضا هم بچه ی یکی از صیغه ای هاشه که اسمش ارغوان بود.که بعد از بدنیا اومدن رضا،اونو میندازه ور دل حاجی و میره ترکیه.رضا چندسالی میشه که اینو فهمیده و اینو هم میدونه که تنها بچه ی حاجیه و کم توجهی محسن به اون واسه هم واسه همینه که مادرش....
دیگه حالم داشت بهم میخورد و بلند شدم رفتم اونورتر دستمو گرفتم رو دلم هرچی خورده بودم بالا آوردم.از پیچیدگیه زندیگم حالم بهم میخورد از اینهمه اتفاق شوم
بابا اومد بالا سرم


-علی حالت خوبه بابا؟
دوباره رفتیم و سرجای قبلیمون نشستیم.اشکامو پاک کردم و گفتم:
پس چرا وقتی من احمد و چنگیزو گرفتم هیچ حرفی در مورد لو رفتن فیلم نزدن؟چرا فردای اون روز که صاحب گاراژ زنگ زد به پلیس که اومد اونا رو بازداشت کرد،چرا اون روز تو دادگاه هیچ حرفی از فیلم زده نشد بابا؟اون همه رفتو شد و شکایت و مکافات هیچ حرفی در مورد پخش شدن فیلم نزدن؟
بابا چندتا سرفه کرد و دستی توی موهای جوگندمیش کشید.اینبار به وضوح دیدم که داره بی صدا اشک میریزه.
-من:بابا؟
-جانه بابا؟
-چرا؟
-چون همش دروغ بود
با این حرف خشکم زد تمام عضلات بدنم خشک شد.
-چی دروغ بود؟
-از همون اول هم فیلمی درکار نبوده.اون شب علیرضای بی شرف مست میکنه و زنگ میزنه اون سه تا بی شرف تر از خودش بیان خونه ی من.اونقدر مست بودن که حالیشون نبوده چه گوهی میخورن.حالیشون نبوده دارن چه بلایی سر عشقو زندگیه من که مادرت بود میارن.اصلا هوش نبودن که بخوان فیلم بگیرن.اینا رو توی بازجویی گفتن
چندبار خیلی محکم نفس نفس زدم و بلند شدم به اطرافم نگاه کردم و توی یه لحظه دیوونه شدم و میگفتم نههههههههه چرا؟گوه تو این زندگی لعنت به همتون لعنت به من لعنت به اون بی شرفا.
سرمو رو به آسمون گرفتم و درحالی که بابا مانعم میشد و سعی میکرد آرومم کنه از ته دل داد زدم:
خدا؟خدا؟چرا اینکارارو با من میکنی؟دست از سرم بردار هرچقدر خواستی عین موش آزمایشگاهی بدبختی سرم پیاده کردی ولم کن دیگه.اون همه درد الکی بود؟مادرمو همه کسمو از دست دادم؟آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت دو صبح شده بود.تو بغل فاطیما بودم تو خونه خودمون به تموم اتفاقاتی که بابا واسم تعریف کرده بود فکر میکردم و همزمان موهای فاطیو نوازش میکردم و بازوی سفیدشو لمس میکردم.
-فاطی؟


-جونه دلم؟
-ستاره الان تنها خوابیده؟
-علی اون همیشه که تنها میخوابه عزیزم
-نه خب آخه اون هیچوقت کسیو تو زندگیش نداشت
-تو از کجا میدونی شیطون؟
-خب من داداششم ،صمیمی ترین دوستشم.میگم الان میدونه ما تو بغل هم خوابیم چرا چیزی نمیگه؟
-خب دوست نداره ناراحتیه داداش گلشو ببینه.ترجیح میده تنها نباشی
-ولی خودش همیشه تنهاس
همینطور که حرف میزدیم سینه هاشو هم آروم میمالوندم خیلی اینکارو دوست داشت
-خب عزیزدلم تو الان تقریبا همه چیزو درمورد گذشته خودت فهمیدی،پدر بهت گفته،منم در مورد خودم فهمیدم.الانم دوتامون تنها نیستیم.ولی ستاره جون هنوز نرفته دنبال گذشتش.
-باید بره؟
-خب معلومه که باید بره باید ببینه مادر واقعیش کیه شاید دلش بخواد بره پیشش یا اونو بیاره اینجا
یه لحظه حالم گرفته شد و گفتم:ولی من نمیذارم بره از پیشم
-خب حالا هرچی عزیزدلم ولی باید بدونه.
-آره قبول دارم باید بدونه.بذار فردا پس فردا در موردش باهم حرف میزنیم.راستی یه چیزی...
-جونم عزیزم؟
-فاطی اگه ما بخوایم بیایم خونه شما؟
هو فاطی پرید هوا و دستش خورد تو فکم
-چیییییییی؟آخ آخ ببخشید توروخدا زندگیم خیلی آخه یه دفه ای گفتی.خیلی خوشحالم کردی.عالیه پس من فردا بیام واسه کمک به ستاره تو جمع کردن وسایل ضروری؟
-بابا یکم آروم دیوونه فقط خواستم بگم ما که همش با همیم اونوقت بازم ستاره تنها میمونه.نصف روزش که دانشگاهه یکمم کار بقیشم که بیکاره.

ادامه دارد
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 12 Dec 2013 16:28


 4 Star

ارسالها: 9253
بخاطر خواهـــــــــــــری عزیز /پایانی



-خب عزیزدلم با مامان زهرا جور میشه دوتاشون از تنهایی در میان.علی جونه من زدحال نزنی فردا پس فردا وسایلو جمع کنین که بیاین خونه ما باشه؟
-حالا تا بیینم نفسم
-حالا تا ببینمو کوفت وقتی زنت یه چیزی میگه بگو چشم
-چشششششششممممم.حالا بخوابیم؟
-بخوابیم عشقم
لبامون رفت تو همدیگه و عاشقانه همدیگه رو میبوسیدیم و میخوردیم تا آروم آروم سرشو رو سینه لختم گذاشت و دوتامون خوابیدیم...
فردای اونروز منو فاطیما یکم زودتر بیدار شدیم با سرحالی.احساس بدی نداشتم.حداقل میدونستم که بابام دیگه مقصر نیست.ستاره زودتر از ما بیدار شده بود و رفته بود دانشگاه و یه نامه چسبونده بود به یخچال:
بی تربیتا حداقل در مورد من حرف میزنین یکم یواش تر باشه که من نشنوم کوچولوهای من.مواظب خودتون باشین.بوس
وقتی خوندیمش دوتامون خشکمون زد.دوباره زندیگم داشت آروم آروم رنگ خوشی بخودش میگرفت.بعد از صبحونه و یکم شوخی با فاطی رفتیم خرید واسه من که پیرهن مشکیمو دربیارم و بعد فاطیما رفت خونه خودش که یکم اونجا رو مرتب کنه چون بعد از اون روز که باهم بودیم دیگه خونه نبود.منم رفتم بوتیک که تا رضا رو دیدم یاد حرفای دیشب بابا افتادم.ولی سعی کردم زیاد به روی خودم نیارم.تصمیم گرفته بودم همه چیو یواش یواش فراموش کنم و زندگیه با نشاطی و رو شروع کنم.وقتی من رفتم بوتیک رضا بعد از کلی احوال پرسیو اینا گفت که میره خونه خیلی خستس منم قرار شد ظهر تعطیل کنم و برم پیش فاطیما.بعد از تموم شدن کار و فروش نسبتا خوبی که داشتم یه در بست گرفتم و رفتم.آپارتمان فاطی که بابا ناصر براش خریده بود که توی دوران دانشجوییش واسه درس خوندن و اینا راحت تر باشه طبقه دوم بود وقتی رسیدم پشته در همین که خواستم کلید بندازم و برم تو یه صداهایی به گوشم خورد که از شنیدنش قلبم داشت می ایستاد.دقیقا پشت در بودن.رضا و فاطیما....
گوشمو چسبوندم به در و به وضوح صداشونو میشنیدم فاطیما با حالت بغض حرف میزد و رضا با عصبانیت
-فاطیما:ببین یه بار دیگه بیای و ازین حرفا بزنی صاف میرم میذارم کف دست علی


-رضا:خب برو بذار.چطوره منم برم و همه چیو بهش بگم هان؟ببین بالا بری پایین بیای من نمیتونم
خواستم درو بازکنم و مچشونو بگیرم که در مورد چی دارن حرف میزنن با اینکه داشتم خفه میشدم و ترس از خبری که ممکن بود بشنوم گلمو تنگ کرده بود ولی منتظر موندم ببینم چی میگن
-فاطیما:یعنی انقد نامرد شدی؟آخه چه مرگته؟بابا بخدا تموم شده تموم شده اینو بفهم.من هفته دیگه میخوام تولد بیست سالگیشو واسش جشن بگیرم اون عشق منه زندگیه منه آخه چرا حالیت نیست؟ما چند وقت دیگه میخوایم نامزد کنیم
حس کردم رضا گلوی فاطیو گرفته چون صداشون خیلی واضح بود دیگه خونم به جوش اومده بود و خودمو آماده میکردم که برم تو
رضا:ا جدی؟اگه تموم شده پس چرا میخوای همه چیو بهش بگی؟ببین با اینکه الان اومدم که دوباره عشقمو بهت ثابت کنم ولی بخدا یه کلمه به اون علی نامرد الاغ حرف بزنی که فقط بلده داشته های منو بدزده،میکشمت بخدا میکشمت فاطیما
درحالی که صدای گریه ی فاطیما رو میشنیدم که میگفت:
-ولم کن لعنتی خفه شدم آره بهش میگم چون عاشقشم چون نمیخوام چیزیو ازش مخفی کنم دزد هم خودتی که عشقه رفیقتو میدزدی نامزد.

صدای چک محکمی که رضا به فاطیما زد دیگه منو دیوونه کرد درحالی که دستام میلرزید در رو باز کردم فاطیما رو دیدم که افتاده زمینو به من نگاه میکنه و رضا که تا منو دید چیزی از مردنش باقی نمونده بود.همونطور چیزی از مردن خودم و ظرفیتی که دیگه الان توی وجودم از بین رفته بود و تحملی که دیگه نداشتم....

نوشته :شررر
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 2:  « پیشین  1  2 
داستان سکسی ایرانی

به خاطر خواهری عزیز


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA