انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »
داستان سکسی ایرانی

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟

 زن
#1   Posted: 7 Jan 2016 19:43


 3 Star

ارسالها: 5428
بادرود درخواست ایجاد تاپیک با عنوان خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ نویسنده : استاد ایرانی در تالار خاطرات و داستانهای سکسی را دارم تعداد پستها : این داستان بیش از سی قسمت خواهد بود کلمات کلیدی : خواهر .. مادر .. زن داداش ..علاقه .. هوس .. خیانت با سپاس شهرزاد
 
     
  
 زن
#2   Posted: 12 Jan 2016 06:46


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۱

قبل از شروع داستان یا در آغاز یه توضیح و معرفی مختصری هم در مورد شخصیتهای اصلی داستان داشته باشیم بد نیست . خانواده شش نفره: پرویزسرپرست خانواده 50 ساله .. پروین همسر پرویز 46 ساله ..دارای سه پسر به نامهای پیام , پویا وپارسا و یک دختر به اسم پریسا هستند که به ترتیب 28 , 26 و 22و24 سالشونه . پارسا دانشجوی رشته کامپیوتر بوده ..برادراش پیش باباشون کار می کنند و پریسای 24 ساله هم که واحدشو به یک آرایشگاه زنانه تبدیل کرده بود می گفت که حالا حالا ها قصد ازدواج نداره . علاوه بر این شش نفر تلکا همسر پیام ..24 سالشه یکساله که ازدواج کرده هنوز فرزندی نداره ..صحنه یا ماجرا و داستان از شب عروسی پویا و توسکا ی 22 ساله شروع میشه ..پرویز خان عمده فروشی و نمایندگی فرش داره و در کار صادرات فرش هم دستش قویه . پروین ودو تا عروساش تلکا و توسکا خانه دارن ..پویا و پیام هم پیش پدرشون کار می کنن .. پدر خونواده یه پنج واحده پنج طبقه با یک نقشه و زیر بنایی یکسان ساخته که طبقه اولو خودش و زنش درش زندگی می کنند و بقیه رو به ترتیب به پارسا و پریسا و پویا وپیام واگذار کرده ..پرویز این امکاناتو داشت که عروسی پویا و توسکا رو در تالار بر گزار کنه . ولی از اون جایی که زیر پارکینگ بسیار بزرگ و شیکی داشته و همسایه ها هم هواشو داشتند و بعد این که دوست و آشنا هم زیاد داشت واسه بر پایی یک مجلس پر هیاهو و لوکس اونم داخل شهر به مشکل نمی خورد . واسه همین ترجیح داد که با همه سرمایه اش پول الکی خرج نکنه .... این دومین فرزند خونواده بود که ازدواج می کرد . پرویز خان مرد ی بود که پوست صورتش ترکیبی از سبزه و روشن بوده و جذاب بود.. اما همسرش پروین علاوه بر زیبایی فوق العاده و پوست سفیدی که داشت چشای سبز روشنی هم داشت که به صورت توپر و کشیده اش خیلی میومد . تنها پارسا.. ته تغاری خونواده به مادرش رفته بود .. هر چند بقیه بچه ها هم تیپ درستی داشتند . پرویز و پروین گاه با هم شوخی می کردند و پروین می گفت اون سه تا بچه مال توست و این پارسا مال منه ... با این که مادر نمی خواست بین بچه هاش فرق بذاره ولی نمی دونست چرا همش دوست داره توجه خاصی به پارسا داشته باشه . وبا این که پریسا فرزند سومش تنها دخترش بود .. اونا خونواده ای بودند که احساس آرامش و خوشبختی می کردند . توسکا و تلکا عروس خونواده هر دو شون هم از خونواده های سر شناس شهر بودند ... پارسا در میان دخترا طرفدار زیاد داشت .. و اتفاقا با خیلی هاشونم دوست بود ... ولی جز یکی دو مورد با هیشکدومشون رابطه جنسی نداشت . اون تا حدودی از خونواده مخصوصا مادرش حساب می برد که مادر سخت مراقب کاراش بود . خواهرش پریسا هم با این که انتظار داشت به عنوان تنها دختر خونواده توجه خاصی به اون بشه این داداششو خیلی دوست داشت . به خصوص این که می دید حالا دو تا داداشاش از دواج کردند و اون رفیق مجردیشه دلبستگی بیشتری به اون پیدا کرده و از طرفی داداشش هم خیلی خوش تیپ بود .. صورتی پر داشت ..چشایی سبز روشن که تمام دخترا رو در همون نگاه اول به سمت خودش می کشید و زنایی هم که میومدن آرایشگاه همش سراغ اونو می گرفتند و مدام از این می پرسیدن که نمی خوای واسه داداشت زن بگیری ؟ هیشکی به اون نمی گفت که چرا خودت ازدواج نمی کنی و گرایش بقیه سبب می شد که خود پریسا از این که کنار پارسا باشه احساس غرور کنه و این بهونه رو هم داشت که خواهر بزرگترشه مثلا می خواست در کاراش دخالت کنه . . .. .میریم به عروسی پویای 26 و توسکای 22 ساله ..که توسکا هم سن پارسا بود ... پارسا خیلی شیک کرده بود .. یک کت و شلوار مشکی ورنی و براق با کراواتی قرمز خیلی بهش میومد و اونو جذاب تر از قبل کرده بود . تلکا از روزی که با پیام ازدواج کرده بود یه احساس خاصی نسبت به پارسا داشت . دوست داشت باهاش صمیمی باشه .. بیشتر سلام کردناش با دست دادن بود . یکی دو بار هم به بهانه ای صورتشو بوسیده بود . این حس خاص رو از همون شب اول ازدواج و مراسم عروسی و حتی وقتی که اومدن به خواستگاریش داشت . دوست داشت از این احساس فرار کنه . اون از خودش خجالت می کشید .. . حتی از بقیه . بار ها و بار ها تصمیم گرفته بود که دیگه به چهره پارسا خیره نشه . ولی همین که صداشو می شنید تمام بدنش به لرزه میفتاد ... هر کاری می کرد با این احساسش مبارزه کنه نمی تونست . تلکا هم دختر زیبا و خوش اندامی بود . قدی متوسط داشت .. پوستی سفید و صورتی گرد و درشت ..موهایی به رنگ مشکی و بلند که به خاطر زیبایی و طبیعی بودن حالت و رنگش اصلا اونا رو رنگ نمی زد . به خصوص این که یک بار پار سا از موهاش و حالت طبیعی بودن اون تعریف کرده و اونو زیبا ترین مویی دونسته بود که تا حالا دیده بود و می گفت حیفه که این موهای بلند زیاده از حد کوتاه شه .. توسکا کمی لاغر تر بود ولی اونم جذابیت و نمک خاصی داشت . در لباس عروس عین پرنسس ها شده بود . اونم یه حس عجیبی به پارسا پیدا کرده بود . دوست داشت اونوبیشتر دور و بر خودش ببینه . اون عکس تلکا جسارتش بیشتر بود ... دست پارسا رو می گرفت و بغلش می زد .. اونو می بوسید .. و واسه این که بقیه نگن دختره چرا زیاده از حد گرم گرفته می گفت خودم یه دختر خوشگل مثل خودم واست جور می کنم و پارسا فقط می خندید ...
پارسا : زن داداش این همه دختر خوشگل همه زن من ... من زن می خوام چیکار ... توسکا : ای شیطون اینا که همه شون مجرد نیستن ..
پارسا توجه چندانی به حرفای توسکا نداشت . چهار تا چشم دیگه نگران پارسا بودند . تلکا که حرص می خورد از این که جاری اون هم توجه خاصی به پارسا داره . پریسا هم که سعی داشت مراقب داداشش باشه که خودشو زیاد قاطی دخترا نکنه و گول اونا رو نخوره . پروین مادرش هم یه دلش پیش مجلس بود و یه دلش هم پیش ته تغاری خوشگلش که تورش نزنن . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
 زن
#3   Posted: 12 Jan 2016 06:59


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۲

توسکا هم انگار دوست نداشت که برادر شوهرش بره و با دخترای دیگه بپلکه ... ولی پار سا هر جوری بود خودشو از دست دخترا و زنای فامیل خلاص کرد رفت سمت چند تا دختر .. دخترا تا اونو دیدن فوری او نو از چپ و راست سوال پیچ می کردند ... یکی از اونا هم یه مدتی دوست دخترش بود ... پارسا به خودش می گفت بابا بابا کاش این عروسی رو توی تالار می گرفتی .. من اگه الان بخوام با یکی از اینا حال کنم اونو کجا ببرم . حالا دیگه حس می کرد که چهار تا زن و هشت تا چشم اونو می پان . دو تا زن داداش .. و خواهر و مادرش ... آخه به اونا چه ربطی داره که من چیکار می کنم . انگاری که مادر شوهرم باشن .
-دخترا خفه ام کردین .. بذارین برم ..
دخترا داشتن خودشونو می کشتن که به نحوی جلب توجه کنن . ولی پارسا هیشکدوم از اونا رو برای از دواج مناسب نمی دونست . حداقل به این مسئله فکر نمی کرد . عروس خانومو دید که داره میاد سمت اون ... توسکا در همین مدت کوتاه طوری صمیمیت خودشو نشون داده بود که پارسا به خودش اجازه می داد که تا حدود زیادی با هاش احساس صمیمیت کنه ..
توسکا : بیا با هم برقصیم ..
-زن داداش .. تو شوهر نداری ؟ مثلا امروز روز عروسی توئه ..
توسکا : خب باشه . آقا دو ماد اصلا معلوم نیست کجاست . فکر کنم رفته طرف دخترای دیگه .. من چی بگم بهش .
اون حس عجیب و هیجان توسکا بازم اومده بود به سراغش .. از این افکار و احساس خود می ترسید .. اونا از امشب باید در طبقه چهارم این خونه زندگی می کردند . توسکا یه دستشو گذاشت دور کمر پارسا و پارسا هم همین کارو با هاش کرد ... تلکا یه گوشه ای نشسته بود و با چشایی نگرون اونا رو می پائید .. فکر نمی کردم جاری من این قدر پر رو باشه .. کمی نزدیک تر شد ... اون حالا به خوبی متوجه برق چشای توسکا بود که چه جوری با اون نگاهش داره برادر شوهرشو می خوره .. و دستش با چه حرارتی دور کمر پارسا حلقه شده ... کاش منم مثل تو پر رو بودم دختر . ولی نمی ذارم به هدفت برسی ..
پروین : عزیزم تلکا کجایی . درسته که پذیرایی کننده و کار گر زیاد داریم ولی مثلا تو هم صاحب مجلسی ها .. عروس خوشگله من ... ولی به توسکا چیزی نگی ها ..من یه حس دیگه ای به تو دارم . نمی دونم اونم دختر خوبیه ولی متانت خاصی در تو هست که امید وارم بعدا اونو در توسکا هم بتونم بیشتر ببینم .
تلکا : مامان آقا دوماد کجاست ...
- فکر کنم رفته بالا با مردا مشروب بخوره . من نمی دونم الان چه بر نامه ای راه انداختن این مردا . پیام و پرویز هم نیستن . پارسا هم که این جا همش دور و بر دخترا می پلکه . باز خوبه که توسکا داره با هاش می رقصه تا یه خورده دم دخترای دیگه رو قیچی کنه .. دخترای بدی نیستن . بیشترشونم که فامیل منن . دهن باز کردن تا پسرمو تور کنن . خوشگل نیست که هست .. دانشجو نیست که هست .. خونه از خودش نداره که داره .. کار هم که براش ردیفه .. تازه نه اهل شرابه و نه سیگار و هیچ چیز دیگه .. فقط نمی دونم یه خورده دخترا بهش روی خوش نشون میدن ازشون دوری نمی کنه .
تلکا : خب مامان این خصلت غریزیه دیگه . جوانان در این سن یه شور و حال خاصی دارند ... در همین لحظه پویا اومد پایین ... پارسا خودشو از توسکا دور کرد تا داداش دومادش بره سراغ زنش توسکا یعنی به سراغ عروس خانوم ...
پارسا هم دست تلکا رو گرفت و گفت زن داداش بیا برقصیم دیگه . چرا امشب این قدر گرفته ای .
تلکا حس می کرد که یک رقیب براش پیدا شده . اولش از این که دیگه تنها عروس خونواده نیست کمی حسادت می کرد ولی حالا دیگه اینا واسش مهم نبود . اون همه این چیزا رو در رابطه با پارسا حس می کرد .
-زن داداش خیلی خوشگل شدی ...
تلکا : دخترای دیگه خوشگل نیستن ؟
پارسا : چرا حالا چشای من دوست داره تو رو ببینه ...
تلکا می خواست بگه پس دلت چی ؟ دلت دوست نداره ؟ گونه هاش سرخ شده بود .. قلبش به شدت می تپید .. چرا توسکا می تونه این قدر راحت با پارسا بر خورد کنه ولی اون نمی تونه ؟
وقتی تلکا دست پارسا رو دور کمرش حس می کرد به زور سعی کرد که چشاش بسته نشه .. اون به چهره پارسا و هیکلش خیره شده بود .. لعنت بر شیطون .. نه این نمی تونه یک عشق باشه .. این یک هوسه ..نه .. من نمی تونم . من نمی تونم اهل گناه باشم .. ولی حس می کرد که خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کنه می تونه تسلیم برادر شوهرش پارسا شه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 زن
#4   Posted: 13 Jan 2016 03:47


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۳

پارسا : خیلی شیک شدی .. چقدر این پیرهن یکسره جیگری به صورت سفیدت میاد ... ساده ولی خیلی شیکه ..
تلکا : انگار فقط اومدی اینا رو بهم بگی ..
پارسا : اگه دوست نداری دیگه چیزی نگم .
تلکا : حالا دیگه نوبت توست ..
پارسا : خواهرم پریسا رو یادت رفته . من که نمی خوام زن بگیرم زن داداش .
تلکا : چرا ..مگه زن چشه ..
پارسا : خب دیگه از زندگی داداشامون پند گرفتیم که اگه مجرد بمونیم خیلی بهتره و زن گرفتن اشتباهه .
تلکا : یعنی واقعا این طور فکر می کنی ؟
برای لحظاتی به تلکا بر خورده بود ولی بعد که خوب فکر کرد متوجه شد که اصلا دوست نداره که پارسا از دواج کنه .. نه به این خاطر که یه جاری دیگه به اونا اضافه میشه بلکه واسه این که یه حس عجیبی به اون پیدا کرده بود . حسی همراه با عشق و شاید هم هوس . تلکا دو سال از پارسا بزرگتر بود . صورتش داغ شده بود .
-زن داداش حواست این جاست ؟
-چی شده مگه ...
-هیچی تلکا جون یه لحظه فکر کردم یه گوشه ای خیره شدی و مات موندی . .. نکنه عاشقی ..
تلکا اخمی بهش کرد که پارسا اونو مخلوطی از شوخی و جدی دانست .
پارسا : تلی جون .. منظورم داداشم بود . تو عاشق داداشمی دیگه . فکر کردی من به تلی خوشگله جسارت می کنم .
تلکا یه بار دیگه لرزشو در تمام بدنش احساس می کرد .. دستای پارسا دور کمرش حلقه شده و هر چند لحظه در میون یه بر خوردی با سوتینش داشت . البته سوتین زیر لباس . .. توسکا واسه لحظاتی پارسا و تلکا رو با هم دید . اونم از پار سا خوشش اومده بود ... از اون دخترایی بود که قبل از از دواج اهل کامپیوتر و فیسبوک و فضای مجازی و اینترنتی بوده و دوستان پسر و دختر زیادی داشت ... ولی در دنیای حقیقی به پسرا رو نمی داد . اما حالا حس می کرد که خیلی دوست داره رابطه اش با برادر شوهر خوش تیپش بیشتر باشه .... توسکا بازم اومد سمت اونا ...
توسکا : ببینم شما دو تا چی دارین به هم میگین . خوب خلوت کردین ...
تلکا : چی داری میگی عروس خانوم . من نمی دونم چرا امروز همه قاطی کردن ... توسکا قبل از از دواج فانتزی های سکسی زیادی داشت . بیشترین و مهم ترین فانتزی ها که بیش از بقیه به اون فکر می کرد حالت سکس با برادر شوهرش بود .. حالا که پار سا رو می دید بیشتر به فکر اون دوران می افتاد . و شب خواستگاری هم یکی از دلایلی که باعث شد بیشتر مدارا کنه وجود پارسا بود . اون از اون دور حالت تلکا رو که دید متوجه شد که اونم با یه دید خاصی پارسا رو نگاه می کنه . برای همین حس کرد که اسیر رقیب شده . توسکا می دونست که حالا که شب عروسیشه نباید جز پویا همسرش به چیز دیگه ای فکر کنه و حس خاصی اونو به هیجان بیاره . ولی با خودش فکر می کرد که اگه پارسا جای پویا بود چی می شد ؟! یک بار دیگه پارسا رفت به سمت عروس خانوم . برادر شوهر بین دو تا زن داداشش پاس به پاس می شد .... توسکا و پارسا شونه به شونه هم می رقصیدند . توسکا بی حس شده بود . یه لحظه صورتشو به صورت برادر شوهرش پارسا نزدیک کرد . دوست داشت اون لبا رو می بوسید . ولی از اون جایی که حس کرد جمعیت زیادی اونا رو می پان خودشو کنار کشید . پارسا هم متوجه این قضیه شده بود . اینو به حساب تصادف و محبت خالص توسکا گذاشته بود .. دخترا و پسرا سنگ تموم گذاشته بودند . پریسا هم متوجه شد که دو تا عروساش یعنی زن برادراش بیشتر از دخترای مجلس به داداش پارسای مجرد اون توجه دارن ... دست داداشو کشید و اونو برد به سمتی ...
پارسا : این چه کاری بود که انجام دادی ..
پریسا : مگه چیکار کردم ..
پارسا : آخه فکر نمی کنی که این رفتارت اشتباه باشه ..
-عزیزم این همه دختر خوشگل این جا منتظرتن و تو همش پیله کردی به زن داداشات -چیکار کنم اونا این جور دوست دارن . میگم چی شد که دلسوز من شدی ؟ تو که همش منو از دخترا دور نگه می داری .
پارسا گیج شده بود . نمی دونست که اینا دارن چیکار می کنن . کاش اونم همراه بزرگترا و پیر مردای مجلس می رفت یه گوشه ای و سرشو با یه چیزی گرم می کرد . توسکا از این حرکت خواهر شوهرش خشمناک شده بود . حال همه تونو می گیرم . فکر کردین می تونین منو دور بزنین . اگه توسکا ساربونه می دونه که پار سا رو کجا بخوابونه ...
پارسا : من رفتم وسط دخترا . تا تو خواهر خوشگله من ازم راضی باشی ... چیه این جوری نگام می کنی . نکنه دوست داری اونی رو که تو واسم انتخاب می کنی قبول کنم . من خودم می تونم .
پریسا : شما مردا همه تون چشتون به ظاهره ...
-من بهت چی بگم پریسا . بهتر نبود یه خورده جمع و جور تر می پوشیدی ؟
-اونو دیگه هر وقت شوهر کردم اون باید به من بگه نه داداش کوچیکترم .
پارسا : تو که خوب می دونی من هر کاری که بخوام در مورد تو یکی می تونم انجام بدم ..
پریسا : جون من راست میگی ؟ داداش غیرتی .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
 
     
  
 زن
#5   Posted: 16 Jan 2016 20:23


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۴

پارسا : نمی دونم به تو چی بگم پریسا با این طرز لباس پوشیدنت .. اندامت رو انگار ..... پریسا بهش بر خورد . از این که برادره ازش انتقاد می کنه .
-چیه اولا که چش چرونی موقوف . من خواهرت هستم . بعد این که خوب شد حرفتو ادامه ندادی بی غیرت ..
-یعنی غریبه ها می تونن تو رو دیدت بزنن . حق داری بی غیرتم که می ذارم این جوری خودت رو نشون بدی ..
پریسا : من دارم ازدستت دیوونه میشم . اصلا معلوم هست که تو داری چی میگی .؟ می فهمی ؟تو از کی تا حالا جرات کردی به خواهرت که بزرگتره دهن جوابی کنی ؟ پارسا می خواست بگه نفهم خودتی که جلو دهنشو گرفت ..
پریسا : چیه خودت دخترای دیگه رو دید می زنی و مدام میری این طرف و اون طرف مهم نیست ؟ ..
پارسا می دونست که وقتی پریسا جوش بیاره هیچی جلو دارش نیست .
-اصلا کی به تو گفته توی کارای من دخالت کنی ؟ من و زن داداش خودمون در حال رقصیدن بودیم و کاری هم به کارت نداشتیم . شدی عین مادر شوهر .. البته خواهر شوهر هم که هستی . شوهرش پویا حرفی نداشت اون وقت تو خواهر شوهر کاسه داغ تر از آش شدی ..که چی بشه ؟
پریسا سرشو انداخت پایین و می خواست با یه بغض خاصی از اون جا دور شه که پارسا دستشو کشید به سمت خودش ..
-ول کن بذار برم ...
-اوخخخخخ دختر بچه رو ...
اشک از چشاش راه افتاده ...
- یواش تر که الان ریملت خراب میشه . من بگم باز میگی چرا گفتی . چه خبر بود ا ون صورت طبیعی و خوشگلت رو این جور مالوندی . شبیه به شیاطین شدی ...
-بس کن . دق آوردی منو با این متلک هات .
-میگم یه چند تا از مشتریات این جان . نمی خوای منو با اونا آشنا کنی ؟
-چش چرون ! من نگفته تو خودت با همه اونا آشنایی . فقط همینش مونده که راه بیفتی بری خونه اونا .
-اتفاقا بد فکری نیست یه چند تا از اون مجرد اشو بهم معرفی کنی .
-داداش باز بهم میگی پر رو ؟
-من غلط کرده باشم به آبجی بزرگ تر از خودم تو هین کرده باشم . چی می شد یه آبجی کوچیک تر از خودمم می داشتم تا یه حرف می زدم اون جا می رفت .
-فکر می کنی من جا نرفتم ؟
-فعلا که تو منو تسلیم کردی .. حالا بیا پریسا .. نا سلامتی من و تو همسایه ایم .. البته رو هم دیگه .. فقط وسط روز این مشتریا خیلی سر و صدا می کنن . یه عده ای رو که در اتاق انتظارن می تونی بفرستی واحد من ... از مطب دکتر هم شلوغ تره ....
پریسا برای لحظاتی سکوت کرد تا برادرش موضوع صحبتو عوض کنه . وقتی که دستای پارسا رو شونه هاش قرار گرفت لرزش خاصی رو در تمام بدنش احساس کرد . اونا با هر آهنگی می رقصیدند . پریسا احساس خستگی نمی کرد . انگار فراموش کرده بود که اصلا در چه فضایی قرار داره .... در همین لحظه پروین مادر اونا سر و کله اش پیدا شد ...
-دختر تو این جا چیکار می کنی . مثلا تنها خواهر دامادی ....
پارسا : چی شده مامان .. خواهر و برادر دارن با هم می رقصن دیگه ...
پارسا یه چند دقیقه ای رو هم با مادرش رقصید و رفت به سمت دخترا . می دونست نمی تونه از مجلس این شب یه نصیبی ببره . آخه دست هر کی رو می گرفت و می خواست ببره به یه گوشه ای یکی از بر و بچه های خونه رو رو بروش می دید .پار سا فقط تونست با دخترای زیادی حرف بزنه و چند تا از اونا هم بهش شماره داده بودن . که می دونست حوصله شو نداره وقت بذاره واسه چند تا از اونا زنگ بزنه ... .. شب عروسی توسکا بود و عروس خانوم هم مدام سعی داشت خودشو برسونه به جایی که بتونه برادرشوهر ته تغاری شو زیر نظر داشته باشه . اونا هم سن بودن .. پارسا هنوز معنای نگاههای تو سکا رو به درستی نمی دونست . فقط حرکات اونو دال بر صمیمیت می دونست و این که عروس خانوم دوست داره که به برادر شوهرش خوش بگذره ... انگار تنها چیزی رو که توسکا بهش فکر نمی کرد این بود که خودشو در اختیار شوهرش پویا حس کنه ... تمام فکر و حواسش رفته بود پیش پار سا .. هر بار که حس می کرد یکی از دخترا داره خودشو به سمت اون می کشونه فوری خودشو دخالت می داد . بالاخره این مجلس هم مثل هر مجلس عروسی دیگه ای به پایان رسید و عروس خانوم به خونه بخت رفت ... اون به نظر خودش حس کرده بود که می تونه رو پارسا نفوذ داشته باشه . خلاف خیلی از دخترا که برای از دست دادن بکارتشون یه استرس خاصی دارند چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی , توسکا دوست داشت زود تر از شراین مزاحم خلاص شه ... حس کرد که خیلی گستاخ شده ... پرده بکارت رو فاصله ای می دونست بین خودش و پارسا .. ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
 زن
#6   Posted: 19 Jan 2016 09:51


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۵

بالاخره لحظات زفاف و آمیزش توسکا و پویا رسیده بود .. پویا که چهار سال از توسکای 22 ساله بزرگتر بود هیجان خاصی داشت .. لباس عروسو از تنش در آورد .. ست لیمویی متمایل به طلایی توسکا رو پوست سفید بدنش می درخشید .. چشمان هوسباز پویا رو تن توسکا خیره شده بود . اما توسکا که رو تخت و طاقباز دراز کشیده بود به برادر شوهرش پار سا فکر می کرد به این که چطور می تونه کاری کنه که با اون باشه . از فکر این که خودشو بسپره به دست اون تمام تنش از لذت و هوس مور مور شده بود . پویا خودشو به همسرش نزدیک کرد ... البته اونم تیپ بدی نداشت . ولی حالا توسکا فقط به برادر شوهرش فکر می کرد و این که چه جوری می تونه خودشو به اون بچسبونه و اتصال بده ..
-عزیزم .. عزیزم . به چی فکر می کنی ... بگو .. بگو به چی فکر می کنی .. تو سکای قشنگم .. نترس .. نترس عشق من .. استرس داری ؟ نهههههه ..نههههههه
دستای پویا رفته بود رو تن توسکا ... تمام بدن پویا می لرزید . توسکا بر جستگی کیر شوهرشو داخل شورت دیده بود .... همش می خواست این تصور رو داشته باشه که این پارساست که داره با اون ور میره .. چشاشو خمار کرده بود ...
پویا : عشق من نترس . من کاری می کنم که دردت نگیره ...
توسکا بازم به این فکر می کرد که حالا در آغوش برادر شوهرش قرار داره و می خواد با فانتزی اون خودشو در اختیار شوهرش قرار بده .. این که پار سا نگرانه که اون دختره اگه بخواد دختریشو بگیره پویا متوجه میشه .. ولی حالا می خواد این سد رو بشکنه تا راحت خودشو در اختیار پارسا قرار بده .. اون دوست داشت زود تر از این مرحله عبور کنه ..
پویا : عزیزم من همیشه دوستت دارم . چه ساعتی دیگه که زن بشی چه حالا که اسم دختر روی توست .. عاشقتم .. آروم لباشو گذاشت رو صورت زنش .. توسکا سرشو برد به سمت عقب .. آخخخخخخخ نهههههه نههههههه .. عزیزم ... نزدیک بود از زبونش اسم پا رسا بپره بیرون که در آخرین لحظه متوجه شد که داره چه سوتی میده فوری جلو شو گرفت . پویا دستاشو به کمر توسکا رسوند و سوتینشو باز کرد .. لباشو گذاشت رو نوک تیز سینه همسرش ... توسکا به آرومی چشاشو باز و بسته می کرد ... نگاهشو به سقف اتاق دوخته بود . حالا اون داره چیکار می کنه . برادر شوهرش داره چیکار می کنه . از این که مهمونی و مجلس عروسی تموم شده بود خیلی خوشحال به نظر می رسید . حساسیت زیادی داشت از این که دخترای دیگه دور و بر پار سا باشن . حتی نمی تونست تحمل کنه که جاری اون تلکا هم دور و بر پار سا بپلکه . ولی شرایطش طوری بود که نمی تونست همون اول حس و حساسیت خودشو نشون بده ... تلکا .. تلکا .. اون جاری واسش شده بود یک رقیب . می تونست نگاههای اونو حس کنه . نباید بذارم تلکا اونو ازم بگیره ... یعنی من اشتباه می کنم ؟ امکان نداره . من خودم یک زن هستم . می تونم نگاه زوم شده یک زن روی یک مرد رو متوجه شم .. شاید از اون نگاههایی نبوده باشه که حتما بخواد خودشو در اون لحظه بندازه به آغوش پار سا ولی اگه یه اقدامی هم از طرف اون صورت می گرفت و پارسا ازش تقاضای سکس می کرد تلکا دست رد به سینه اش نمی زد . یعنی ممکنه پارسا همچین چیزی بخواد ؟ تا عشوه گری نبینه .؟ تازه اون زن داداششه . از کجا بخواد اون احساسی رو که من از تلکا متوجهش شدم , متوجهش شه ... توسکا غرق در اندیشه های خود بود که حس کرد پویا شورت و کسشو دو تایی با هم گذاشته توی دهنش ... . دستای توسکا رفته بود رو سر شوهرش و به آرومی موهاشو می کشید . حالا صورت پار سا رو تصور می کرد که لای پاش قرار داره .. وقتی که پویا شورت زنشو پایین کشید و این بار چونه شو به کس همسرش مالوند توسکا دیگه کاملا از خود بی خود شده بود و به زور جلوی جیغ زدنشو می گرفت
-آههههههههه پویا .. پویا تو چقدر حریصی !یعنی همه مردا مثل تو حریصن ؟!
پویا : چی میگی عزیزم تو به همه مردا چیکار داری ؟
توسکا بازم حس کرد که یه نیمچه سوتی داده . چرا من این جوری شدم . مدتها بود که آرزوی همچه شبی رو داشتم . حالا که بهش رسیدم حالا که می دونم دارم خانوم خونه پویا میشم هنوز هیچی نشده می خوام برم به دنبال دل خودم ؟ آخخخخخخخ نهههههههههه .... راست میگه پویا من چیکار به کارمردای دیگه دارم . حالا اونه توی بستر من ..
-هیچی عزیزم تو کارت رو بکن . من فقط می خواستم یه حرفی واسه گفتن داشه باشم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
 زن
#7   Posted: 22 Jan 2016 10:39


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یا زن داداش هــــــــــا ۶

توسکا : زود باش کارت رو بکن .. پویا .. فشار بده .. بذارش تو .من می خوام حسش کنم . من می خوام کلفتی اونو حس کنم . داغی اونو احساس کنم . جووووووووون .. اوووووووههههههه ..
نزدیک بود از زبونش اسم پارسا بپره بیرون . هنوز هم خودش به درستی نمی دونست که تا چه حد ممکنه به وقت عمل خودشو در اختیار برادر شوهرش قرار بده .ولی اگه بخواد این کارو انجام بده . اگه پارسا به اون چراغ سبز نشون بده حتما خودشو تسلیم اون می کنه ..
پویا پا های توسکار و به دو طرف بازشون کرد .
پویا : خیلی بی حالی عشقم . ..
-نه من بی حال نیستم .. می خوام محکم تر با فشار زیاد کارتو بکنی .. جیغمو در آری .
توسکا همش سعی داشت با تصور این که پار سا جای پویا قرار داره با پویا سکس کنه ... دستاشو دور گردن شوهرش آویخت و ولش نمی کرد ... اون شب تا ساعتها از این رو به اون رو کرده و هر گز با این تصور که داره با شوهرش سکس می کنه خودشو در اختیار پویا قرار نداد . بعد از تموم شدن بر نامه ها وقتی که آروم گرفت یک بار دیگه به یاد این افتاد که خیلی صمیمانه با پا رسا رقصیده . دستاشو لمس کرده . اون تا چه حد می تونه این آمادگی رو داشته باشه که با زن داداشش باشه . چطور می تونه خودشو قانع کنه که این کارو انجام بده . یعنی میشه ؟ میشه این کار انجام شه ؟ .. از اون روز به بعد توسکا سعی داشت وقتی که پویا خونه نیست و پارسا هست با پوشیدن لباسای تحریک آمیز و اندام نما بتونه رو برادر شوهرش اثر بذاره
تلکا کاملا متوجه جریان و حالت های توسکا شده بود .. اما چیزی رو که به درستی متوجه نمی شد این بود که اون تا چه حد خودشو به پار سا نزدیک حس می کنه خیلی دوست داشت که در یک عرصه رقابتی بتونه از رقیبش جلو بزنه . اون در زیبایی دست کمی از توسکا نداشت ولی از اون جایی که توسکا بیشتر به خودش می رسید و آرایش خاصی می کرد بیشتر توی چش بود . چند روز بعد پروین و پریسا مادر و خواهر شوهر تلکا و توسکا رفتن ترکیه تا چند روزی رو بگردن .. توسکا اینو فرصت خوبی می دونست برای خودش که بتونه پارسا رو به طرف خودش بکشونه .. و اما خوشحالی اون زمانی به اوجش رسید که پویا و پیام هم از ظرف نمایندگی فرش رفتن به کشور امارات و دبی .. .. توسکا حس می کرد که داره با دمش گردو می شکنه . اون حالا خیلی راحت و بی درد سر می تونست کارشو پیش ببره . هر چند در روز عروسی یه چشمه هایی از تلکا رو دیده بود ولی اونو در حدی نمی دید که براش مشکلی درست کنه .
پدر شوهرش پرویز خان هم مونده بود ولی اون تا از سر کار بر می گشت معمولا ساعت از یازده شب هم گذشته بود و با توجه به این که پویا و پیام هم نبودن اون بیشتر کار داشت .. شامشو می خورد و می خوابید ... یعنی میشه ؟ میشه که پارسا رو بکشونه سمت خودش ؟ جلوی آینه تمام قد ایستاده بود .. با بدنش ور می رفت . شلوار ها و دامن های مختلف روهمراه با ست های مختلف رو بدنش آز مایش کرد . می خواست بفهمه کدومشون اندامشو قشنگ تر و در عین حال هوس انگیز تر نشون میده ...
همون روز اول پارسا متوجه تغییر حرکات و رفتار های توسکا شده بود . با این حال اونو به حساب صمیمیت بیش از اندازه گذاشته بود .. یه دامن کوتاه چسبون چرمی مشکی و از اون چر مای براق با یه بلوز تنگ آستین حلقه ای به رنگ جیگری تنش کرد و با آرایشی ملایم و رژلب و گونه های قرمز حسابی خودشو فانتزی و تو دل برو کرده بود . پار سا توی واحد خودش بود و سر گرم درس خوندن که توسکا در زد .. پسر به محض دیدن اون دهنش از تعجب وا موند ..
-چی شده زن داداش ..
-وااااااااا چند بار باید بهت بگم منو زن داداش صدام نکن ..من اسم دارم ..
-باشه زن داداش ..
-خیلی اذیتم می کنی . اگه گوشتو بکشم دیگه این رفتارو با من نداری .
-مگه من چه رفتاری با هات دارن توسکا جون .
-میگم امروز ناهارو بیا پیش من .. یادت نره ها .. بابا که تا شب خونه نمیاد ..
-من درس دارم ..
-مگه تو موقع غذا خوردن هم درس می خونی ؟ اگه دوست داری من خودم همین جا می مونم و برات غذا درست می کنم .
-اینم بد فکری نیست زن داداش. اوه ببخشید توسکا جون ...
پار سا با تعجب محو اندام فانتزی توسکا شده بود که بر جستگی ها و خط درز باسنشو به خوبی از رو دامن می تونست ببینه .. لباشو گاز گرفت و با خودش گفت بر شیطان لعنت درسته که این داداشا م کمی حسودن ولی هر چی باشه زناشون در حکم خواهر منن .. با این حال از این که زن داداش توسکاشو تا این حد جذاب و تو دل برو می دید لذت می برد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
 زن
#8   Posted: 25 Jan 2016 16:36


 3 Star

ارسالها: 5428
خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ ۷

توسکا : چیه این جوری نگام می کنی ؟ به نظرت خیلی عجیب و غریب شدم ؟
پارسا : نه .. دارم فکر می کنم که حالا خیلی خوشگل تر از شب عروسی به نظر میای .. چهره ات خیلی ناز و ملوس شده .. می بخشی این قدر راحت صحبت می کنم . آخه با هات احساس صمیمیت می کنم .
توسکا نتونست لبخند خودشو پنهون کنه .. ولی سعی می کرد هر چند لحظه در میون سرشو پایین بندازه یا مسیر صورتشو تغییر بده تا پارسا متوجه گر گرفتگی صورتش نشه . البته رژگونه , التهاب صورتشو پوشش می داد ولی با همه اینها تشویش عجیبی داشت .
پارسا : من اگه بخوام از دواج کنم دوست دارم زنم به خوشگلی تو باشه ..
توسکا : ای چش چرون .. ولی از من می شنوی خودت رو گرفتار نکن .
-چیه ؟ یعنی تو که زن داداشم شدی کار اشتباهی کردی ؟
-من که اشتباه نکردم . اون اشتباه کرده .. چون دوستت دارم دارم اینا رو به تو میگم .. پارسا بازم یه حالت های خاصی رو در توسکا دید که در شب عروسی دیده بود . اگه اون زن برادرش نمی بود شاید فکر می کرد که اون زن یه گرایش خاصی نسبت بهش داره ولی نمی خواست اینو باور کنه . می خواست بهش بگه پس تو پویا رو دوست نداری که فوری جلو دهنشو گرفت . نخواست کشش بده .. اما توسکا که دوست نداشت پارسا حرف از از دواج بزنه گفت .
-برای خودت می خوای درد سر درست کنی ؟ من هنوز هیچی نشده اگه بدونی چقدر نق می زنم به داداشت .. هر روز یه بهونه می گیرم ..
-خوشم میاد که می دونی داری چیکار می کنی ..
-چی دوست داری واست درست کنم ؟
-مگه تو هم آشپزی می دونی ؟
-مگه من چمه ؟
-آخه تیپت به دخترای سوسول می خوره ؟
-خوشم میاد با من خیلی رک و صمیمانه حرف می زنی . مگه دخترای سوسول دست و پا چلفتی ان ؟ تازه کجای من به سوسولا می خوره ؟
-همه جات ؟ ..
پارسا این حرفو همین جوری و بی منظور بر زبون آورد . ولی وقتی بیانش کرد حس کرد که بیان سنگینی بوده ..
توسکا واسه چند لحظه ای مکث کرد و به فکر فرو رفت که منظور پارسا چی می تونست باشه ؟ ولی واسه این که اونو به شک نندازه خیلی زود به حالت طبیعی بر گشت ...
-ظاهرا تو اهل آشپزی نیستی . داخل یخچال تو هم فکر نکنم چیز خاصی پیدا شه ..
-اتفاقا توی فریزرم همه چی هست . نه این که من آشپزی کنم . مامان از بس می چپونه توی فریزر خودش اضافه ها رو میاره این بالا ..
-خوب شد ... تو برو به درسات برس ..منم یه چیزی درست می کنیم با هم می خوریم -این که نمیشه .. حوصله ات سر میاد ..
-من توی خونه خودمم اگه بودم همین بود دیگه ...
واسه چند لحظه ای پارسا یه حرارت خاصی رو در بدنش حس کرد این که دوست داره توسکا رو به همون شکل و شمایل واسه دقایقی نگاش کنه .. سرشو بر گردوند . اون از این حسش می ترسید .. نه .. اون زن برادرمه . با این که هر دو تا داداشام یه حسادت خاصی رو نسبت به من دارن ولی من نباید به ناموس اونا نظر داشته باشم . لعنت بر من چرا این جوری شدم . این چه حسیه که من دارم ؟! نه .. نمی خوام .. اصلا چرا بهش اجازه دادم که بیاد این جا . شاید صمیمیت اون باعثه که من این جور تو هم زده شدم . اون خودش بی غل و غشه . اصلا ما مردا این مرضو داریم که هر زنی که میاد سمت ما و یه لبخندی می زنه حس می کنیم که نظر خاصی بهمون داره . چه برسه به این که این جور خودمونی رفتار کنه . همش تقصیر خودمه . اگه دختر بازی هامو بیشتر کنم با دو تا لبخند این جوری این قدر زیر و رو نمیشم . پارسا رفت به اتاق خودش ولی مدام فکرش بود پیش توسکا که اون داره چیکار می کنه . به این هم فکر می کرد که اون تنهایی حوصله اش سر میاد . این ممکنه بی ادبی باشه که اونو به حال خودش بذاره ..
و توسکا هم در این فکر بود که چیکار می تونه بکنه که پار سا رو بیشتر تحریک کنه ؟ حالا خیلی راحت تر و بیشتر به این عبارت پارسا فکر می کرد که به اون گفته بود همه جات سوسوله .. یه دستی به سینه ها و بر جستگی باسنش کشید و در حالی که چشاشو به آرومی می بست به خودش گفت یعنی ممکنه منظورش اینا هم بوده باشه ؟ به سمت اتاق پارسا رفت
-اگه چیزی لازم داری بهم بگو ...
تخت دو نفره پارسا حسادتشو تحریک کرد .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی
 
     
  
 زن
#9   Posted: 28 Jan 2016 07:45


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ؟ ۸

توسکا : به به می بینم تخت دو نفره هم داری .. بهت بد نمی گذره ...
توسکا از روی حرص این حرفو زده بود . می دونست نباید بیانش می کرد . ولی چاره ای نداشت . دلش طاقت نمی گرفت ...
پارسا با این که هنوز فکرش به جاهای خاص کشیده نشده بود ولی از این جور بازیهای زن داداشش لذت می برد و اونو حمل بر نوعی دلسوزی هم می دونست گفت توسکا جون دلیل نمیشه .. من دوست دارم زنمو بیارم همین خونه . از الان فکر اون جا شو هم کردم . تازه به وقت خواب می خوام راحت و آزاد باشم و به هر طرف بغلتم ..
-وااااااااا این جوری که تو میگی باید یه تحت چهار نفره می گرفتی تا پدر زنتو در نیاری . تازه کو تا اون موقع . گوش کن چی میگم تا به میانسالی نرسیدی زن نگیر . بذار از تفریح زیاد خسته شی و اون وقت زن بگیر ...
پارسا : من نمی دونم تو امروز چه پیله ای کردی به این زن گرفتن ما .. آخ اگه بدونی من چقدر فسنجون با مرغ دوست دارم . اونم اگه خیلی شیرین باشه ...
توسکا : یه جوری درست می کنم که انگشتا تو بخوری ..
و پار سا هم همین جوری بی منظور و واسه این که چیزی گفته باشه گفت شایدم انگشتای تو رو خوردم .. ..
توسکا یه لحظه سرشو بالا گرفت و یه نگاهی تو چشای پارسا انداخت .. و با خود گفت اگه این من هستم که کاری می کنم که تو همه جا مو بخوری . خودت بیای سراغم .. واسم آه بکشی .. همون کاری که من دارم حالا انجام میدم ... ولی زن به خوبی می دونست که اگه کار به اون جا بکشه از اینی هم که هست بد تر و حشری تر میشه .. آخه در ابتدای کار این مردان هستند که واسه زنان دون می پاشن ..دام پهن می کنن تشنه و حریص نشون میدن ... وقتی که زن به دامشون افتاد اون وقت یواش یواش همه چی عادی میشه واسشون ....
دوست داشت هم دست پختشو به برادر شوهرش نشون بده و هم این که زود تر آشپزی شو تموم کنه و یه جورایی خودشو به پار سا تحمیل کنه . می دونست از چه راهی وارد شه . کلماتشو خوب ردیف کرده بود .
پارسا : ولی عجب چیزی درست کردی .. غلظت و شیرینی اون کاملا اندازه هست ....
-پس حالا انگشتای منو می خوری ؟
توسکا خواست این حرفو در پاسخ جمله پار سا که گفته بود شاید انگشتای تو رو بخورم بر زبون آورده باشه ولی پارسا حواسش جای دیگه ای بود و به این که زن داداشش این حرفو به خاطر اون حرفش زده باشه فکر نمی کرد ... توسکا متوجه حالتش شد ..
-آخه خودت گفتی اگه غذا خوشمزه باشه انگشتای منو می خوری ..
-می خورما ..
-خب بیا من که حرفی ندارم ..
یه لحظه چشای پارسا به قسمتی از سینه های توسکا که بیرون زده افتاده بود . چشاشو واسه ثانیه ای بست و باز کرد . لباشو گاز گرفت تا فکرش به جایی دیگه بره . اما دستای توسکا رو دید که به سمت اون دراز شده ..
پارسا : دونه دونه بخورمش یا چند تا چند تا ..
توسکا : هر جور که اشتها داری ..
پارسا : من که فکر کنم دونه به دونه بیشتر بچسبه ..
انگشتای سفید توسکا و اون پشت و کف دست قشنگش وسوسه اش کرده بود . انگشت اشاره توسکا رو تا به انتها گذاشت توی دهش و به آرومی میکش زد .توسکا چشاشو می بست و باز می کرد ... پارسا وسوسه شده بود .. حس کرد که تمام تنش دچار رعشه خاصی شده . همین حسو توسکا هم داشت . بعد از اون انگشت وسطی تو سکا رو گذاشت توی دهنش و با تمام حس و هوس میکش زد ...
توسکا : این خوشمزه تره یا اون مرغی که خوردی ..
-این مال یه جوجه تازه هست .. حالا توسکا جون شستن ظرفا با من ..
-اصلا حرفشم نزن ... تو برو استراحتتو بکن .. می دونم عادت داری بعد از نا هار اگه خونه باشی حتما یه ساعتی رو باید بخوابی .
-فوری که نمی خوابم . با این شکم سنگین یه نیم ساعتی رو صبر می کنم .
- منم به خواب بعد از ظهر عادت دارم . خیلی می چسبه آدم چشاش سنگین میشه .. یک ساعت خوبه آدم بخوابه ... ولی من مث تو نیم ساعت صبر نمی کنم . یک ربع خوبه ..
-هر جور راحتی توسکا جون تو بگیر بخواب ... میگم توی خونه خودت کاری نداری ؟
-چیه دلت نمی خواد این جا باشم . حوصله ات رو سر می برم ؟ از درس خوندن میفتی ؟ یا نکنه منتظر کسی هستی پارسا : امان از زن داداش دلسوز . نکنه تو هم واسه همین اومدی این جا که بخوای به بقیه خبر بدی ..
توسکا : به نظر تو من همچین آدمی هستم که تو رو ولت کنم و بچسبم به بقیه ؟!
توسکا ظرفا رو شست از اون جایی که لباس خونگی با خودش نیاورده بود همون جوری خودشو به دمر انداخت رو تخت . هر چند هدفش خوابیدن نبود . اون به خوبی می دونست که پارسا عادت داره که در این ساعت روی تخت بخوابه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
 
     
  
 زن
#10   Posted: 1 Feb 2016 21:04


 3 Star

ارسالها: 5428
خــــــــــواهـــــر .. مــــــــــادر یــــــــــا زن داداش ها ۹

قلب توسکا به شدت می تپید . با خود فکر می کرد که الان دیگه پار سا باید بیاد و اونو در این شرایط ببینه . می دونست که مردا خیلی به باسن بر جسته زنا حساسن و دوست دارن که اون قسمت از بدنشون بیفته توی دید . .. به شدت خودشو به روی تشک تخت می مالوند ولی خیلی آروم طوری که حرکاتش مشخص نباشه ... یه حس لذت شدید داشت که حتی اگه در اون لحظات شوهرش پویا میومد اون جا نمی تونست تسکینش بده . اون دوست داشت که پارسا بیاد سراغش . می دونست که مردا خیلی حساسن . خیلی راحت و زود تسلیم میشن . می دونست که می تونه به سادگی روشون اثر بذاره .
ولی برادر شوهرش با بقیه مردا فرق داشت . اون فکر می کرد که پارسا باید خیلی دوست دختر داشته باشه و با همه شون به اندازه کافی حال کرده باشه . ولی با این حال این امید واری رو داشت که با حرفاش رو نقطه حساسش انگشت بذاره و بتونه اونو به سمت خودش بکشونه .
با این که پایین دامنش کمی تنگ می نمود اونو کمی بالاتر داد تا رون پاش بیشتر توی دید بیفته . پارسا اومد تا بخوابه .. ولی اونو در اون شرایط دید ... توسکا هم که حواسش به اون بود بوی عطرش و حرکت اونو که حس کرد قلبش به شدت بیستری تپیدن گرفته و فوری گفت
-ببینم جاتو تنگ کردم ؟ .. باید منو ببخشی ... اصلا من باید می رفتم اتاق خودم.. خونه خودم . ...
پارسا برای ثانیه هایی رو باسن و اندام توسکا زوم کرده بود . حس کرد که خیلی خوشش اومده . هر کاری می خواست بکنه حواسشو ببره جای دیگه نمی شد . توسکا هم واسه این که بی ادبی نشه روشو بر گردوند .. خودشو کشید گوشه تخت ..
-پارسا جون تو هم می تونی بیای این جا بخوابی . این تختی که تو انتخاب کردی اصلا یه تخت سه نفره هست . هر چی هم من بهت میگم باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه قبول نمی کنی ..
پارسا خندید و گفت خب اگه نخوام قبول کنم قبول نمی کنم دیگه . مگه آدم همه چی رو باید تعریف کنه ؟
توسکا بازم حرصش گرفته بود . با این که می دونست در اون لحظات پارسا داره سر به سرش می ذاره ولی دوست نداشت که اون صحبت رو به جا هایی بکشونه که این تر دید درش به وجود بیاد که اون دخترای دیگه رو میاره روی این تخت و با هاشون ارتباط جنسی بر قرار می کنه .. لعنت بر خودم باد که صحبتو به این چیزا نکشونم .
پارسا هم دید که با این حرفش زن داداششو دلگیر کرده ... ولی توسکا دیگه به این چیزا فکر نمی کرد .. یه لحظه نگاهش افتاد به ورم کیر داخل شلوار پارسا .. فوری مسیر نگاهشو تغییر داد .نمی خواست پارسا بفهمه که اون متوجه شده ... می دونست که مردا در این گونه موارد کمی سختشونه و خجالت می کشن . هر چند حساب پر رو ها جدا بود ولی می دونست که برادر شوهرش حجب و حیای خاصی داره . همین که متوجه شده بود که اون دارای یه حس و انگیزه خاصیه از همه اینا واسش مهم تر بود .
پارسا : این که درست نیست من بیام کنارت بخوابم ..
توسکا : حالا ناز نکن بیا . مگه می خوای منو بخوری ؟ تازه ناهار خوردی .. ..
پارسا و توسکا هر دو به پهلوی راست و در گوشه ای از تخت دراز کشیدند . توسکا مخصوصا این حالتو به خودش گرفت که پشت به برادر شوهرش باشه و بتونه دلبری کنه . پارسا چشاشو درست به اون گردی باسن بر جسته توسکا دوخته بود ... دستشو گذاشته بود داخل پیژامه و آروم با کیرش بازی می کرد .. نه .. من چرا حالا این جا هستم . هوس اینو کرده بود که با یه دختر باشه .. ولی این توسکا بود که در اون لحظات دلشو برده و تحریکش کرده بود .. حس کرد که داره از درون منفجر میشه .. بدنش گر گرفته بود .. نمی خواست باور کنه که یه حس خاصی نسبت به زن داداشش پیدا کرده .
توسکا صدای نفس زدنهای پار سا رو می شنید . اونم لحظه به لحظه هیجانش بیشتر می شد . خودشو کمی به سمت راست و به سوی پار سا کشید . فاصله رو آروم آروم کم کرد . دوست داشت یه جای کار به اون بچسبه . بالاخره باید یکی فتیله رو روشن می کرد . اون جوری هم نبود که اون بخواد بیش از اندازه گستاخ باشه . اگه پار سا اونو به بی ادبی و خیانت محکوم می کرد چی ؟! حاضر بود به دست و پاش بیفته .. ولی اگه اون نمی خواست که با هاش باشه ... پس اون کیر شق شده چی ؟ ! باید نیاز و عطش و شهوت اون به حدی برسه که دیگه همه تا بو ها رو به راتحتی بشکنه .. بازم خودشو جفت تر کرد .. طوری که حالا نفسهای پار سا رو هم حسش می کرد و می دونست که با حرکت بعدی به اون می چسبه .... ادامه دارد ....نویسنده ... ایرانی
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2023 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA