انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »

داستان سکسی شیدای شهوت


مرد

 
داستان سکسی شیدای شهوت
Boysexi0098
"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  
مرد

 
شیدای شهوت


فصل اول: اغواگر!

می‌دونستم دیشب از ماه‌عسل برگشتن. آیدا یه ربع قبل از اینکه سوار هواپیما بشن بهم پیام داده بود که داریم بر‌می‌گردیم. یه ساعت زودتر از سرکار در اومدم و رفتم خونه‌شون. یه آپارتمان بزرگ و شیک با یه منظره‌ی عالی. با آسانسور رفتم بالا و زنگ واحدشون رو زدم. یکی دو دقیقه طول کشید که در رو باز کنه. با یه قیافه‌ی خوابالود بهم نگاه کرد و با صدای گرفته گفت: «سلام...»
-علیک سلام زیبای خفته! الان چه وقت خوابه؟
-دیشب خیلی دیر رسیدیم؛ خسته بودم.
-رضا خونه‌ست؟
-نه سرکاره.
از نگاهش فهمیدم چی‌ می‌خواد بگه. مامان شب دعوتشون کرده بود شام و قرار بود چند ساعت دیگه اونجا همدیگه رو ببینیم. فوراً گفتم: «اگه تا شب صبر می‌کردم، از فضولی می‌مُردم.»
از جلوی در کنار رفت و راه رو برام باز کرد. کفش‌هام رو در آوردم. محکم بغلش کردم و درِ گوشش گفتم: «بوی آب کیر می‌دی.»
با دستش هُلم داد تو و با خنده گفت: «بیشعور!»
یه تاپ بندی و یه دامن کوتاه تنش بود. هیکلش حرف نداشت. باریک و ظریف با یه پوست سفید و چندتا خال ریز و خوشگل رو سینه‌ش که البته ارثی بود و منم داشتمشون. موهای فرفریش رو هایلایت کرده بود و خیلی به قیافه‌ش میومد. همینطور که مانتوم رو درمیاوردم دوباره با شوخی گفتم: «الان پای راستت به پای چپت می‌گه چه خبر از این ورا؟»
معنی شوخی‌م رو درک نکرد. شایدم کرد ولی واکنشی نشون نداد. اختلاف سنی هشت ساله مون هیچوقت باعث نشد از صمیمیت‌مون کم بشه. من هم براش مثل مامان بودم، هم خواهر و هم بهترین دوستش. خونه‌شون هنوز حال و هوای عروسی داشت. روی میز غذاخوری بزرگی که بغل پنجره بود، پر بود از شمع‌های نیمه سوخته، گلای خشک شده و کادوهایی که هنوز فرصت نکرده بودن بازشون کنن. رفتم توی اتاق خواب و شال و مانتوم رو انداختم روی رخت‌آویز. با صدای بلند پرسیدم: «اذیتت که نکرد؟ خوب خرج می‌کنه؟ بدسفر نیست؟ اگه ناراحتت کرده بگو خودم کونش بذارم.»
اومد دست به کمر تو چارچوب در وایساد و گفت: «رضا خیلی مرد خوبیه. مهربونه! باشعوره و اصلاً خسیس نیست. خودت که می‌شناسیش.»
گفتم: «تازه اولشه عزیزم. مرد خوب و باشعور نداریم. همه‌شون از دم لاشی‌ن. یکم دیگه که بگذره اون روی خودش رو نشون می‌ده.»
گفت: «مشکل تو اینه که همه‌ی مردا رو با فرید مقایسه می‌کنی. چون یه بار تو زندگی یه مرد لاشی به پستت خورده فکر می‌کنی همه‌شون اینطورین.»
وقتی نگاهش کردم، نگاهش رو ازم دزدید. می‌دونستم یادِ چی افتاده. نمی‌خواستم بی‌خودی باهاش بحث کنم؛ اونم الان که تازه از ماه‌عسل برگشته بود و روزای شیرین زندگیش رو می‌گذروند. سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم و گفتم: «ایشالا که همینطوره!»
خودم رو انداختم رو تخت و ادامه دادم: «خب و اما سوال اصلی! تو سکس چطوره؟ خوب می‌کُنه؟»
خندید. عاشق وقتایی بودم که با خجالت می‌خندید.
بهش اشاره کردم بیاد کنارم بشینه. اونم جوری که انگار منتظر تعارف من بوده، اومد کنارم نشست.
پرسیدم: «کیرش بزرگه؟»
با دوتا انگشت اشاره، اندازه‌ی مورد نظرش رو بهم نشون داد و گفت: «انقدر!»
به دستای ظریفش نگاه کردم. ناخناش رو روز عروسی فرنچ کرده بود و حلقه‌ی تک نگینی که تو انگشتش بود جلوه‌ی قشنگی داشت. لبم رو ریز گازگرفتم و گفتم: «اوووف! پس حتماً جر خوردی!»
با لبخند گفت: «انقدر خوب واسم خورد و انگشتم کرد که اصلاً متوجه نشدم. یه خرده درد داشت ولی فقط یه خرده.»
چشمام رو تنگ کردم و پرسیدم: «یعنی کارش از من بهتر بود؟»
قبل از اینکه چیزی بگه فوراً ادامه دادم: «جرأت داری بگو آره!»
دوباره خندید. یکی زدم تو پهلوش و فوراً خودش رو کنار کشید. بدن حساسی داشت و خیلی قلقلکی بود. منم همه‌ی نقطه‌ضعف‌هاش رو حفظ بودم. از بچگی مثل عروسک توی دستام بود. یادمه وقتی فقط چهارسالش بود، بغلش می‌کردم و بهش می‌گفتم: «تو نی‌نی کوچولوی منی. بیا ممه بخور!»
سینه‌هام رو که تازه در حال رشد بودن می‌ذاشتم تو دهنش. اونم مثل یه نوزاد سینه‌م رو می‌مکید. بعد می‌خوابوندمش رو تخت و می‌گفتم: «باید جای نی‌نی رو عوض کنم.»
یکی از روسری‌های مامان رو پهن می‌کردم روی تخت. شلوار و شُرت آیدا رو در میاوردم و می‌ذاشتمش روی روسری. پنکیک مامان رو بر‌می‌داشتم و می‌گفتم بذار یکم پودر بچه بزنم!»
بیچاره مامان نمی‌دونست که پدِ پنکیکش به جز صورتِ خودش، لای پاهای آیدا هم می‌ره.»
به خودم اومدم و گفتم: «یالا تعریف کن! با جزئیات!»
پشت چشمش رو نازک کرد و گفت: «خیلی تو کف سکس مایی نه؟ پول بده برات تعریف کنم.»
از اولشم پولکی بود و همیشه به یه بهونه‌ای من رو تَلَکه می‌کرد. چشمام رو تنگ کردم و گفتم: «شوهرم کردی بازم آویزون منی؟ جنده پولی کوچولو!»
با شوخی و خنده گفت: «اگه تعریف کنم، حسودیت میشه.» به سمتش خم شدم و شروع کردم به قلقلک دادنش. گفتم: «به چیِ تو باید حسودیم بشه آخه جِغله؟ به اون شوهرِ اُسکلِ پَلشت‌ت؟ هان؟»
البته که رضا اصلاً اُسکل و پلشت نبود. خیلی‌م باهوش و جذاب و همه‌‌چی تموم بود. منم این رو خوب می‌دونستم. آیدا همینطوری که دست و پا می‌زد که خودش رو از دستم رها کنه، وسط خنده‌هاش گفت: «ولم کن... تو رو خدا... نکن... شیدا...»
آیدا روی تخت ولو بود؛ منم خودم رو انداخته بودم روش. دامنش رو زدم بالا یه اسپنک زدم رو کونش. جیغ زد و دوباره خندید. گفتم: «به رضا گفتی تو جنده‌ کوچولوی منی؟»
وسط خنده‌هاش گفت: «نه نیستم. من فقط مال رضام...»
خودم رو لای پاهاش جا دادم. دست انداختم سینه‌های گرد کوچولوش رو گرفتم تو مشتم و گفتم: «چه غلطاااا. وقتی من تَر و خشکت می‌کردم رضا کجا بود؟»
جفت‌مون غرق شوخی و خنده بودیم که یه لحظه نگاهم به در اتاق افتاد؛ یعنی جایی که رضا وایساده بود و با تعجب بهمون زُل زده بود. انقدر سر و صدامون بلند بود که متوجه اومدنش نشده بودیم. صدای جفت‌مون قطع شد. از روی آیدا بلند شدم. اونم لباسش رو مرتب کرد. دامنش رو روی پاش کشید و نشست. اشک گوشه‌ی چشماش رو با دست پاک کرد و گفت: «تو کی اومدی؟»
رضا گفت: «سلام! ببخشید نمی‌خواستم بترسونمتون ولی هر چی صدا زدم نشنیدین.»
بعد بهم نگاه کرد و گفت: «چه خبر شیدا خوبی؟»
انگار از صحنه‌ای که دیده بود خجالت زده شده بود. منتظر نموند جوابش رو بدم و برگشت سمت پذیرایی.
آیدام از جاش بلند شد و آروم با صدای پچ‌پچ مانند گفت: «خیلی بد شد؟»
شونه بالا انداختم و زمزمه کردم: «به کونم!»
لباش رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت.
منم بعد از چند دقیقه دنبالش رفتم. رضا پشت جزیره داشت سیب‌زمینی خلال می‌کرد. آیدا از پشت دستاش رو دور کمر رضا حلقه کرده بود و یه طرف صورتش رو چسبونده بود به پشتش. رفتم پیش‌شون و با لبخند گفتم: «چی دارین درست می‌کنین؟»
رضا گفت: «اگه این بچه کوالا بذاره می‌خوام سیب‌زمینی سرخ کنم. منو بگو فکر می‌کردم اگه زن بگیرم، از سر کار می‌رم خونه و می‌بینم بوی قورمه‌سبزی میاد.»
جوری که رضا نبینه دستم رو گذاشتم رو کون آیدا. خندیدم و گفتم: «اگه به این امید باهاش ازدواج کردی قراره حسابی ناامید بشی. آیدا تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زد. همه‌ی کارا رو من و مامان انجام می‌دادیم.»
آیدا با چشماش بهم اشاره کرد که ادامه ندم ولی با لبخند دستم رو بردم زیر دامنش. چسبیده بهشون وایسادم و گفتم: «بذار ببینم بلدی یا نه! هر چند اگه بلدم نباشی، به لطف آیدا در کوتاه‌ترین زمان ممکن آشپزی رو یاد می‌گیری.»
به آیدا گفتم: «بیا بریم عکسای آنتالیا رو نشونم بده.»
ابرو بالا انداخت و گفت: «نُچ!»
نمی‌خواست رضا رو ول کنه. منم بدم نمیومد از این وضعیت سوءاستفاده کنم. یکم بیشتر پیشروی کردم، کونش رو چنگ زدم و با خواهش گفتم: «بیا دیگه!»
تسلیم شد و دستاش رو از دور کمر رضا باز کرد. دستش رو گرفتم و گفتم: «آفرین دختر خوب!»
با اکراه دنبالم اومد. گوشیش رو برداشت و گالری‌ش رو باز کرد. با ذوق عکس‌ها رو نگاه‌ می‌کردم. توی عکس‌ها زوم می‌کردم و هی از آیدا سوال می‌پرسیدم.
یکی ازعکس‌ها رو کنار استخر گرفته بودن. آیدا سلفی گرفته بود و رضا فقط با یه شُرتِ مایو رو صندلی ساحلی دراز کشیده بود. یه پاش رو روی اون یکی پا انداخته و ساعد یه دستش رو زیر سرش گذاشته بود. محو اون بدن تراشیده و عضلاتش شده بودم. زوم کردم رو بدنش و آروم زیر لب گفتم: «اوووف!»
آیدا صفحه رو کشید و رفت رو عکس بعدی. چپ چپ نگاهش کردم. با لبخند گفت: «هیز بازی موقوف!»
دوباره برگردوندم رو عکس قبل. اینبار گوشی رو از دستم کشید و خندید. خودم رو روی مبل کش دادم که گوشی رو از دستش بگیرم، از زیر دستم فرار کرد ولی مگه من می‌ذاشتم! رو هوا کمرش رو گرفتم و دوباره دوتایی افتادیم رو کاناپه. با خنده تو گوشش گفتم: «این شیطونی تنبیه داره!»
یه لحظه نگاهم به نگاه رضا گره خورد. می‌دونست من و آیدا خیلی با هم صمیمی هستیم. ولی بازم دیدن این صحنه ها براش عجیب بود. بهش لبخند زدم. گفت: «خواهران غریب رو دیدی؟ شما دوتا نسخه‌ی دلفریب‌شونین. انگار دوقلوهایی هستین که با هشت سال اختلاف سن به دنیا اومدن.»
با شنیدن این جمله با ذوق خندیدم. ولی آیدا اخم کرد. با کنایه گفت: «سیب‌زمینی نسوزه!»
رضا برگشت سمت اجاق‌گاز. تو گوش آیدا گفتم: «غیرتی شدی؟»
دستم رو از دور کمرش باز کرد و آروم زمزمه کرد: «پیشِ رضا نه!»
توی دوران نامزدی‌شون رضا زیاد خونه‌ی ما نمیومد. بیشتر آیدا رو می‌برد پیش خودش. بیشتر وقتا با هم بیرون بودن. یکی دو بارم من همراه‌شون رفتم ولی بیشتر وقتایی‌م که خونه‌ی ما بودن، من زیاد اطراف‌شون آفتابی نمی‌شدم که راحت باشن؛ هر چند بدم نمیومد یکم واسه رضا کرم بریزم و محک‌ش بزنم. آیدا از وقتی رضا اومده بود تو زندگیش دیگه مثل قبل بهم وابسته نبود و این بهانه‌ای بود برای به وجود اومدن یه حس جدید در من. یعنی حسادت! دوباره به رضا خیره شدم. موهای لختش روی پیشونی‌ش ریخته بود. یکم ته‌ریش داشت و اون چشم و ابروهای کشیده‌ی مشکی و بینی قلمی‌، زیبایی صورتش رو کامل کرده بود. همیشه تمیز و مرتب لباس می‌پوشید و بوی ادکلن می‌داد. خلاصه که یه مرد سی ساله‌ی خوش تیپ و جذاب بود. با دیدن اون عکسش‌ تو گوشی آیدا بیشتر کرمم گرفت. اونم برعکس ظاهرش که خیلی بچه مثبت و گوگولی بود، گاهی یه حرکتی می‌زد که با خودم می‌گفتم بدش نمیاد در کنار گاییدنِ آیدا یه ناخنکی‌م به من بزنه. دلم می‌خواست بیشتر تحریکش کنم ولی دور از چشم آیدا!
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب. مانتو پوشیدم و شالم رو سر کردم. از اتاق بیرون اومدم و با صدای بلند گفتم: «من دیگه دارم می‌رم بچه‌ها. شب می‌بینمتون.»
رضا با تعجب گفت: «کجا؟ بمون ناهار بخوریم الان آماده میشه.»
با لبخند گفتم: «نه دیگه دیره. برم به مامان کمک کنم شام بپزه. آخه شب مهمونِ خاص داریم.»
تأکیدم روی کلمه‌ی "خاص" بود. آیدا فوراً گفت: «می‌خوای منم بیام کمک؟»
گفتم: «لازم نکرده! خیلی بلدی کمک کنی؟ بیشتر جلو دست و پامون رو می‌گیری. بمون شب با شوهرت بیا.»
دیگه منتظر نموندم و از خونه‌ زدم بیرون.

—————————————-

یکم بیشتر از حد معمول آرایش کردم. شلوار جین پوشیده بودم و یه تی‌شرت سرمه‌ای که یکم تنگ بود و قوس کمرم رو بیشتر نشون می‌داد. یقه‌شم انقدری باز بود که وقتی خم می‌شدم ازجلو سینه‌هام بزنه بیرون. موهام رو هم باز گذاشتم. من و آیدا خیلی شبیه هم بودیم. تقریباً هم قد بودیم. منم سفید بودم ولی اون از من سفیدتر بود. یکمم از من لاغرتر بود والبته جوون‌تر. من در سن سی و چهار سالگی، کم‌کم داشتم اثرات گذر عمر رو حس می‌کردم. موهای سفید لا‌به‌لای موهام بیشتر شده بود که البته به خاطر عروسی آیدا با رنگ عسلی پوشونده بودمشون؛ ولی می‌دونستم که هستن و هر وقت تو آینه نگاه می‌کردم یه جدیدش رو کشف می‌کردم.
وقتی آیدا و رضا رسیدن، رفتم استقبال‌شون و محکم آیدا رو بغل کردم. گفتم: «خوش اومدی عروس خانم!»
موقع دست دادن با رضا دستش رو محکم فشار دادم و چند ثانیه بیشتر طولش دادم ولی عکس‌العملی نشون نداد. بعد از عروسی اولین بار بود که آیدا میومد خونه و همه‌مون یکم احساساتی شده بودیم. با اینکه به مامانم تأکید کرده بودم گریه نکنه، چشماش پر از اشک شده بود و بابامم که رضا رو خیلی دوست داشت، حسابی تحویلش گرفت.
چندتا فنجون چایی ریختم و سینی رو برداشتم بردم تو پذیرایی. اول خودم چایی مامان و بابام رو گذاشتم روی عسلی. بعد رفتم جلوی رضا و تا جایی‌که طبیعی به نظر برسه خم شدم که بهش چایی تعارف کنم. یه لحظه چشماش به سینه‌هام افتاد. اصلاً راهی به جز دیدن سینه‌هام نداشت. بعد سریع نگاهش رو بالا کشید و روی چشمام ثابت موند. گفت: «دستت دردنکنه.»
با لبخند گفتم: «خواهش می‌کنم. قند نمی‌خوای؟»
-نه! ممنون.
-پس خرما بخور.
وقتی دستش رو کرد تو سینی دوباره چشماش به سینه‌هام افتاد. سینه‌های من از مال آیدا درشت‌تر بود و توی اون لباس تنگ قشنگ به چشم میومد. سینی رو گذاشتم جلوی آیدا و خودمم کنارش نشستم.
چشمم به رضا بود که سرش رو چرخونده بود و با بابام حرف می‌زد. باید همین امشب می‌فهمیدم چقدر پتانسیل خیانت کردن داره.
سر میز شام روبه‌روی آیدا و رضا نشسته بودم و سینه‌م رو داده بودم جلو ولی رضا اصلاً به من نگاه نمی‌کرد. همه‌ی حواسش به آیدا بود. براش سالاد می‌کشید، نوشابه می‌ریخت وگاهی زیر لب یه چیزی می‌گفت که دوتایی می‌خندیدن. دیدم اینجوری فایده نداره. باید از روش‌های فیزیکی خشن‌تری برای جلب توجهش استفاده کنم. پای راستم رو آروم از زیر میز دراز کردم سمتش و گذاشتم روی دو تا پاش. اولین واکنش غیرارادیش این بود که به آیدا نگاه کرد ولی وقتی دید هر دو تا دست آیدا روی میزه و مشغول غذا خوردنه و پاهاش هم تو موقعیتی نیست که به لای پاهای اون برسه، در کسری از ثانیه دوزاریش افتاد. منتظر بودم ببینم حرکت بعدیش چیه. هر دو تا پاش رو از هم فاصله داد و پام افتاد روی صندلی بین پاهاش. حرکت هوشمندانه‌ای بود. از اینکه غیر طبیعی رفتار نکرد و کولی بازی درنیاورد خوشم اومد، ولی ول کن نبودم. به لطف رومیزی اطلسی مامان که تا وسطای پایه‌ی میز رو پوشونده بود کسی نمی‌تونست چیزی ببینه. چقدر بهش گفته بودم که رومیزی‌ش دیگه قدیمی شده و باید بندازتش دور ولی گوشش بدهکار نبود. رومیزی‌ش رو دوست داشت.
منم اون شب خدا رو شکر کردم که حرفم رو گوش نداده و رومیزی رو جمع نکرده بود. انگشتای پام رو کش دادم و رسوندمش به لای پاهاش. واکنش بعدیش این بود که هر دو تا پاش رو محکم بهم چسبوند که نتونم پام رو تکون بدم. پام لای عضلاتِ سفت پاش گیر کرده بود. دوباره در برابر نبوغش سر تعظیم فرود آوردم ولی خب من اهل تسلیم شدن نبودم. انگشتای پام رو آروم تکون دادم و کم‌کم حس کردم داره سفت میشه! ولی هنوز توی چهره‌‌ش چیزی نشون نمی‌داد. چند دقیقه تو همین حالت موندیم. حرکت انگشتام رو بیشتر کردم. دوست داشتم ببینم حرکت بعدیش چیه. اینبار بهم نگاه کرد ولی من خیلی طبیعی مشغول غذا خوردن بودم. خیلی نامحسوس به بهانه‌ی جابه‌جا شدن، دست چپش رو که از آیدا دور بود برد پایین و پام رو بالا کشید و رها کرد. این‌بار عقب نشینی کردم ولی اون لبخندی که به پهنای صورتم روی لبم نقش بسته بود بهش نشون داد که این تازه شروع ماجراست!

موقع جمع کردن ظرفا به مامانم گفتم:«تو برو بشین من و آیدا خودمون همه چیز رو مرتب می‌کنیم.»
رضام فوراً از جاش بلند شد و گفت:«آره شما بشینین منم کمک‌شون می‌کنم.»
آیدا رفت وایساد جلوی سینک ظرف شویی و دستکش دستش کرد. همون لحظه رضا با چندتا بشقاب اومد تو آشپزخونه، دور از چشم مامان و بابا و جلوی چشم رضا یه اسپنک زدم رو کون آیدا. آیدا برگشت بهم نگاه کرد و آروم گفت:«خدا ذلیلت کنه!»
رضا خودش رو زد به ندیدن. ظرفا رو گذاشت توی سینک و کنار آیدا وایساد. گفت: «بذار من بشورم.»
با شوخی گفتم: «هر کی وایسه اینجا یکی می‌خوره‌ ها!»
اینبار دیگه مقاومت نکرد و خندید. آیدا که دید رضا ناراحت نشد، یه لبخند زد ولی همراهش یه چشم‌غره بهم رفت که نشون بده دوست نداره ادامه بدم. منم به عنوان حسن ختامِ اون شب فاصله‌ی بین‌شون رو شکافتم و خودم رو وسط‌شون جا دادم. با باسنم جفت‌شون رو کنار زدم و گفتم: «برین کنار! خودم می‌شورم. شما دوتا امشب استثناً مهمونین.»
شاید تا همین جاشم واسه یه روز زیاده روی بود. تا آخر شب همه چیز عادی پیش رفت. بعد از اینکه رضا و آیدا خداحافظی کردن و رفتن، برگشتم تو اتاقم جایی که مامانم بهش می‌گفت "غارِ تنهایی شیدا".
اون لباسای جذب رو از تنم درآوردم و با شرت و سوتین روی تخت دراز کشیدم. دستم رو کردم تو شرتم. خیسِ خیس بود. می‌خواستم رضا رو اذیت کنم ولی خودمم حسابی حشری شده بودم. مدت زیادی بود که با هیچ مردی نبودم. فرید باعث شد از همه‌شون نفرت پیدا کنم. پونزده سال‌م بود که برای اولین بار دیدمش. توی آموزشگاه زبان. ترم جدید تازه شروع شده بود. وقتی اومد تو کلاس با دیدنش دلم لرزید. یه پسر خوش‌تیپ و قد بلند با چشم‌های رنگی. ولی چیزی که باعث شد عاشقش بشم صداش بود. وقتی با او صدای بم و گیرا و یه لهجه‌ی عالی انگلیسی حرف می‌زد، دوست داشتم توی صداش ذوب بشم. نگاه‌های اونم روم سنگین بود. وسطای ترم بود که یه روز من رو کشید کنار و بهم گفت: «لیسینینگ‌ت ضعیفه! می‌خوای بهتر بشه؟»
بدون معطلی گفتم: «بله استاد!»
یه سی‌دی بهم داد و گفت: «این فیلم رو نگاه کن و جمله‌هایی رو که می‌شنوی بنویس.»
توی خونه سی‌دی رو توی کیس کامپیوتر انداختم و بازش کردم. یه فیلم کوتاهِ چند دقیقه‌ای بود. یه زن لُخت که جلوی یه مرد زانو زده بود و داشت براش ساک می‌زد. مَرده‌ هم با حرف‌هاش داشت زنه رو ترغیب می‌کرد که براش بهتر ساک بزنه. فوراً بستمش. ضربان قلبم بالا رفته بود. همه‌ش با خودم فکر می‌کردم چرا استاد باید همچین فیلمی به من بده؟ شاید اشتباهی این سی‌دی رو بهم داده بود. تا دو روز بعد که دوباره برم کلاس چند بار دیگه سی‌دی رو انداختم و نگاه کردم. فکرم درگیر بود و یه حال عجیب و غریب داشتم. توی کلاس بهش نگاه نمی‌کردم. بعد از اینکه کلاس تموم شد و همه‌ رفتن، سی‌دی رو گذاشتم روی میزش. گفت: «نگاه کردی؟»
سرم پایین بود با بغض گفتم: «وقت نکردم ببینمش.»
می‌دونست دروغ می‌گم. پاشد در کلاس رو بست. گفت: «مگه نمی‌خوای زبان یاد بگیری؟»
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم: «چرا!»
با لبخند گفت: «پس وقتی یه تکلیف بهت می‌دم مؤدبانه‌ش اینه که انجامش بدی.»
رو به روم وایساد چونه‌م رو با دستش بالا گرفت و لب‌هام رو بوسید و گفت: «مای لیتل بِچ!»
دستام می‌لرزید و یه حال عجیبی داشتم. فوراً کیفم رو برداشتم و بدون خداحافظی از در کلاس رفتم بیرون. ولی بعد از اون اتفاق من دیگه خودم نبودم. فرید "لیتل بِچ" صدام می‌کرد. بهم فیلم سوپر می‌داد و بعد از کلاس باهم لاس می‌زدیم و لب می‌گرفتیم. بعدش من رو با ماشین خودش می‌رسوند خونه و من تو ماشین براش ساک می‌زدم!

به حسی که کنارش داشتم اعتیاد پیدا کرده بودم و همه‌ی اینا رو روی آیدا تمرین می‌کردم. آیدایی که تازه می‌خواست بره کلاس اول! به بهونه‌ی حموم کردنش می‌بردمش تو حموم و کلی دستمالی‌ش می‌کردم. بهشم تأکید می‌کردم اینا رازه و باید بین من و تو بمونه. مامان نباید چیزی بفهمه.
چند سال بعد دانشگاه پرستاری قبول شدم و توی همون دوران دانشجویی یعنی توی سن بیست و یک سالگی بالأخره با اصرار خودم، با فرید ازدواج کردم. اونم از خداش بود با من ازدواج کنه. بابام یه بازاریِ سرشناس بود و وضع مالی‌مون هم عالی بود. ولی بابام از اولشم مخالف ازدواج‌مون بود. می‌گفت هنوز به سن ازدواج نرسیدی. ولی اینا بهونه بود. از فرید خوشش نمیومد؛ منم نمی‌دونستم دلیلش چیه. با همه‌ی اینا من گوشم به حرف کسی بدهکار نبود. فرید برای من یه بُت بود و هیچ کس حق نداشت من رو از داشتنش محروم کنه. علی‌رغم مخالفت‌ها ازدواج کردیم ولی از همون اوایل ازدواج‌مون با بی‌محلی‌هاش مواجه شدم. شب‌ها به بهونه‌ی کلاس دیر میومد خونه و من نمی‌تونستم با هیچ کس درموردش حرف بزنم به جز آیدا! که محرم همه‌ی رازهام بود...
شب‌هایی که فرید دیر میومد، توی بالکن خونه می‌نشستم و سیگار می‌کشیدم. اینطوری سیگاری شدم. فارغ‌التحصیل شدم و کارم رو تو یه بیمارستان شروع کردم. با کار خودم رو سرگرم کرده بودم و هنوزم دیوانه‌وار فرید رو دوست داشتم؛ با همه‌ی کم و کاستی‌هاش. گرفتن جواب آزمایش بارداری‌م مصادف بود با رخ دادن یه معجزه تو زندگیم. معجزه‌ای که من رو دوباره به خودم برگردوند و باعث شد حقیقتی که سال‌ها انکارش می‌کردم رو ببینم. برگه‌ی آزمایش‌م دستم بود. با خوشحالی رفتم آموزشگاه. به منشی گفتم: «آقای یگانه کِی کلاسش تموم میشه؟»
گفت: «همین الان کلاسش تموم شد.»
با انگشتش به کلاس ته راهرو اشاره کرد. با قدم‌های محکم رفتم سمت کلاس و به هوای اینکه تنهاست در رو یه دفعه باز کردم. یه دختر چهارده ساله رو بغل کرده بود و داشت ازش لب می‌گرفت. انگار داشتم ده سال پیشِ خودم رو می‌دیدم. وقایع قبل و بعدش رو می‌تونستم حدس بزنم. توی این چرخه من آخرین نفر نبودم. احتمالاً اولین نفر هم نبودم! فرید یه لاشی درجه یک بود که به دخترای کم سن‌وسال علاقه داشت. جواب آزمایش‌م رو توی دستم مچاله کردم و موقع بیرون رفتن پرتش کردم تو سطل آشغال. شب به یکی از رزیدنت‌های زنان که با هم صمیمی بودیم زنگ زدم و ازش خواستم برام میزوپروستول جور کنه. گفتم برای یکی از دوست‌هام می‌خوام و قیمتش هم اصلاً مهم نیست.
توی دستشویی فرنگی نشسته بودم و پنج تا قرص توی دستم بود. می‌خواستم آخرین سخنرانی‌م رو برای "کودکی که هرگز متولد نشد" انجام بدم و بعدش خلاص.
«شاید فکر کنی من مادر بی‌رحمی‌م ولی باید اینو بدونی که چون دوستت دارم اینکارو انجام می‌دم. بابات لیاقت تو رو نداره. یعنی لیاقت هیچ کدوم‌مون رو نداره. فکر نکنی این ور خبریه! مطمئن باش اونجایی که هستی جات خیلی بهتر از اینجاست. تو الان یه توده‌ی سلولی هستی و چون سیستم عصبی‌ت هنوز شکل نگرفته درد رو حس نمی‌کنی. هیچ حسی‌م نسبت به مرگ نداری. کاش منم وقتی یه توده‌ی سلولی بودم، می‌مُردم.»
بعد از فرید، من یه زن بی‌رحم بودم با یه قلب یخی. دیگه به هیچ مردی اعتماد نداشتم و حتی دلم می‌خواست از همه‌ی مردهای روی زمین انتقام بگیرم. تا وقتی آیدا با رضا دوست شد. اولین بار که دیدمش انگار قلبم توی سینه‌م جا‌به‌جا شد. یادمه تو دلم گفتم: «مگه می‌شه یه پسر انقدر سکسی و جذاب باشه؟!»
انتظار داشتم اونم مثل فرید تو زرد از آب دربیاد ولی اون برعکس فرید اصلاً لاشی نبود! فکر می‌کردم دیر یا زود آیدا رو ول می‌کنه یا بهش خیانت می‌کنه ولی اینکار رو نکرد. دیوونه‌وار عاشق آیدا بود. البته تا اینجا! اون شب برای اولین بار رضا رو کنارم تصور کردم و تنها مردی بود که بعد از فرید از نظر جنسی بهش حس داشتم. لا به لای خیال‌بافی هام با یه دست سینه‌هام رو می‌مالیدم و دست دیگه‌م روی چاک کُسم عقب و جلو می‌شد. با صدایی که سعی می‌کردم توی گلوم خفه‌ش کنم آه می‌کشیدم و تصور می‌کردم رضا داره من رو می‌کنه. خیلی زود ارضا شدم و اون ارضا با اختلاف بهترین خودارضایی عمرم بود...

——————————-

درست دو روز بعد، ساعت پنج بعدازظهر تو بیمارستان شیفت بودم که رضا بهم زنگ زد. تعجب کردم چون اون معمولاً بهم زنگ نمی‌زد. اگر هم کاری داشت، آیدا رو واسطه می‌کرد. فکر کردم شیطونی‌هام کار خودش رو کرده و هوایی شده که بهم زنگ زده. صفحه‌ی گوشی رو کشیدم و با عشوه گفتم: «سلام خوش تیپ! چه عجب یاد ما کردی؟»
نگرانی تو صداش موج می‌زد. خیلی هول هولکی جواب داد: «آیدا حالش خوب نیست. آوردمش بیمارستان شما. الان شیفتی؟»
با شنیدن این خبر منم نگران شدم. فوراً پرسیدم: «چی شده که حالش خوب نیست؟»
گفت: «از سر کار که برگشتم بی‌حال افتاده بود یه گوشه! همش بالا میاره. حتی نتونسته بود بهم زنگ بزنه.»
خیالم راحت شد و یه نفس عمیق کشیدم. گفتم: «نگران نباش. چیزیش نیست. حتماً دوباره از اون مرض‌های بعد از سفر گرفته.»
-مرض بعد از سفر دیگه چه کوفتیه؟ شیدا! تو رو خدا پاشو بیا اینجا.
-الان دقیقاً کجایین؟
-اینجا نوشته تریاژ.
-باشه خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و شماره‌ی علی رو گرفتم ولی گوشی‌ش آنتن نداد. تلفن بخش رو برداشتم و مخابرات بیمارستان رو گرفتم: «پیجر دکتر رحمانی، طب اورژانس.»
چند ثانیه بعد علی جواب داد: «بفرمایین.»
-کدوم گوری هستی که گوشی‌ت آنتن نمی‌ده؟
-فکر کنم باتری خالی کرده. طوری شده؟
-آیدا و شوهرش تو تریاژن. برو هواشون رو داشته باش من گزارش‌ مریض‌هام رو تموم کنم و بیام.
-حله.
یه ربع بعد مریض‌هام رو به سرپرستار بخش سپردم و رفتم سمت اورژانس. علی بغل تخت آیدا، کنار رضا وایساده بود. جلو رفتم و بعد از اینکه سلام کردم دست آیدا رو گرفتم و گفتم: «خوبی عشقم؟»
یه ناله‌ی ریز کرد و حرفی نزد. علی گفت: «هوشیاری‌ش خوبه. بذار بچه‌ها یه فشار و ای‌کی‌جی ازش بگیرن ببینم وضعیت‌ش چطوره.»
گفتم: «تو معاینه‌ش کن ما همین بیرونیم.»
آستین لباس رضا رو گرفتم و کشیدمش. با نگرانی گفت: «من می‌خوام پیش آیدا بمونم!»
این‌بار بازوش رو گرفتم و با زور یکم از آیدا دورش کردم. پرده رو کشیدم و گفتم: «نگران نباش. یه دقیقه بیا بذار کارشون رو انجام بدن.»
با اکراه دنبالم اومد ولی چشمش همش سمت تخت آیدا بود. با لبخند گفتم: «وقتی دکتر داره زنت رو معاینه می‌کنه به دکترِ زنت احترام بذار!»
چپ‌چپ نگاهم کرد. گفتم: «ما هر وقت مسافرت می‌رفتیم بعدش کوفت‌مون می‌شد؛ چون وقتی بر‌می‌گشتیم همیشه آیدا مریض بود. کلاً بدنش یکم ضعیفه و زود مریض میشه. الان دیگه به این وضع عادت کردم. تو هم عادت می‌کنی.»
دستش رو کرد تو موهاش و اونا رو کاملاً بهم ریخت. بعد از چند دقیقه علی خودش اومد پیش‌مون و گفت: «از روی علائم‌ش حدس می‌زنم گاستروآنتریت حاد باشه. یه سرم و آنتی‌بیوتیک بگیره یه شب بستری شه ببینیم وضعیتش چطور میشه.»
گفتم: «دستور بستریش رو بنویس بیاد بخش ما یه تخت‌مون خالیه.»
با لبخند گفت: «قبلنا که یه تخته‌تون کم بود الان یه تخت‌تون خالیه؟»
براش دهن کجی کردم و گفتم: «گوله نمک!»
یه لگد زدم تو پاش. رضا داشت با تعجب بهمون نگاه می‌کرد. حالا تو دلش می‌گفت خدا رو شکر که زنِ من تو بیمارستان کار نمی‌کنه. ولی انقدرام که فکر می‌کرد اوضاع خراب نبود! برگشتیم پیش آیدا. رضا همینطور که دستش رو گرفته بود گفت: «آیدا از آمپول و سرم می‌ترسه.»
گفتم: «من و آیدا قبلاً زیاد دکتر بازی کردیم. خودم همینجا ازش رگ می‌گیرم که دست غریبه نیفته.»
قیافه‌ش رو جمع کرد. گفتم: «تو برو کارای پذیرشش رو بکن به این کارا کاری نداشته باش. مدارکش رو آوردی؟»
سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد. گفتم: «پس منتظر چی هستی؟ برو دیگه.»
دلش نمیومد دست آیدا رو ول کنه. تا لحظه‌ی آخر و لمسِ نوک انگشت‌هاش، دستش رو سمت دست آیدا کش داد و به زور رفت. به آیدا حسودیم می‌شد. اون یکی رو داشت که قدرش رو می‌دونست اونم یکی مثل رضا!

ساعت هشت شب آیدا تو بخش بود و مامانم کنار تختش نشسته بود. ازشون خداحافظی کردم و از بخش بیرون رفتم. رضا رو دیدم که یه گوشه تو سالن روی نیمکت مچاله شده بود. رفتم کنارش و گفتم: «حالش خوبه! تو پاشو برو خونه.»
گفت: «کاش به مامان زنگ نمی‌زدی. خودم امشب. پیشش می‌موندم.»
گفتم: «مگه تو فردا نمی‌خوای بری سرکار؟ منم فردا شیفتم ولی مامان کاری نداشت. تازه اگه بهش نمی‌گفتم هر دومون مورد خشم و غضب قرار می‌گرفتیم. بعدشم خیالت راحت! مامان خیلی بهتر از من و تو ازش پرستاری می‌کنه. پس دیگه انقدر دِپ نباش.»
هنوز سر جاش نشسته بود. گفتم: «ماشین داری؟»
گفت: «نه اومدنی به اورژانس زنگ زدم، آمبولانس فرستادن.»
گفتم: «پس پاشو باهم بریم. من می‌رسونمت بعد می‌رم خونه.»
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: «نه دیگه امروز به اندازه‌ی کافی بهت زحمت دادم. تو برو من بعداً خودم می‌رم.»
ازش حرص‌م گرفت. دوباره بازوش رو کشیدم و بلندش کردم: «تو چرا انقدر لجبازی؟ عین بچه‌ها خودشو لوس می‌کنه!»
اداش رو درآوردم: «امروز به اندازه‌ی کافی بهت زحمت دادم.»
با اخم بهم نگاه کرد. اخم کردنش هم جذاب بود لامصب! گفتم: «من که غریبه نیستم. ما یه خونواده‌ایم هنوز این تو مغزت جا نیفتاده؟»
همینطور که دنبال خودم می‌کشیدمش ادامه دادم: «موندنت هیچ لزومی نداره. بیشتر از یه همراه رو تو بخش راه نمی‌دن. بشینی اینجا که چی‌بشه آخه؟»
یه جوری با اکراه دنبالم میومد انگار می‌خوام ببرمش قتلگاه! تو ماشین نشستیم و حرکت کردم. دستش رو به در تکیه داده و از شیشه‌ی ماشین به بیرون زُل زده بود. گفتم: «تو گشنه‌ت نیست؟ من که دارم از گشنگی می‌میرم.»
آروم گفت: «نه! الان دلم نمی‌خواد چیزی بخورم.»
بعد از یه مکث طولانی یهو برگشت طرفم و گفت:«با این دکتره تو رابطه‌ای؟»
خودم رو زدم به اون راه و گفتم: «کدوم دکتر؟ آهان! علی رو می‌گی؟ نه من با هیچ احدی تو رابطه نیستم.»
گفت: «به نظر که خیلی صمیمی بودین.»
گفتم: «بذار یه واقعیتی رو بهت بگم. دکترهای اونجا همه‌شون فانتزیِ پرستار دارن. البته برعکسش هم صادقه‌ها. ولی نه! من دیگه دُم به تله نمی‌دم. می‌ذارم تو نخ‌م بمونن. فعلاً من تو نخ یکی دیگه‌ام!»
یکم مکث کرد. انگار می‌خواست یه چیزی بگه ولی حرفش رو خورد. برگشتم و چند ثانیه به نیمرخ مردونه‌ش نگاه کردم. به دست‌هاش. به اون حلقه‌ی ساده و ساعت اسپرت‌ش. انقدر نگاهم غلیظ بود که اونم به سمتم برگشت. دستم رو بردم سمت داشبرد. خودش رو عقب کشید. یه سیگار در آوردم. شیشه رو دادم پایین و روشن‌ش کردم. پاکت رو بهش تعارف کردم و گفتم: «نمی‌کشی؟»
فوراً سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد و گفت: «نه ممنون.»
گفتم: «معلومه که نمی‌کشی تو بچه مثبت‌تر از این حرفایی. منم از بچه مثبتا خوشم میاد. از راه بدر کردن‌شون خیلی حال می‌ده.»
داشت با تعجب بهم نگاه می‌کرد. اولین بار بود پیشش سیگار می‌کشیدم ولی حرفی نزد. یکم جلوتر ماشین رو بغل خیابون نگه داشتم. گفتم: «پاشو بیا بشین پشت فرمون.»
با تعجب گفت: «چرا؟»
گفتم: «خسته‌ام، گشنمه‌، سیگارم کشیدم سرم داره گیج میره.»
غرغر کنان پیاده شد و گفت: «مگه مجبوری بکشی؟»
جوابش رو ندادم. وقتی جاهامون رو عوض کردیم و راه افتاد، دستم رو گذاشتم روی رون پاش و گفتم: «فرمون دست تو باشه بهتره. اینجوری دست و بالِ من باز‌تر میشه.»
هنوز متعجب بود و متوجه منظورم نشده بود. دستم رو بردم جلوتر. دستم رو گرفت و کنار کشید. خیلی جدی گفت: «اذیت نکن شیدا. خواهش می‌کنم.»
گفتم: «چرا؟ چون آیدا مریضه عذاب وجدان گرفتی؟ آیدا دو روز دیگه خوب میشه. اتفاقاً امشب که خسته‌ و ناراحتی باید کاری کنم یکم سرحال بشی.»
دوباره دستم رو گذاشتم رو کیرش. یه نفس عمیق کشید و اینبار محکم‌تر دستم رو پس زد. ولی من ول کن نبودم. دستم رو به زور از تو کمر شلوارش بردم تو. با دستم لمسش کردم و گفتم: «اوووف! عجب چیزیه!»
آخرین مقاومتش گفتن این جمله بود: «داری چه غلطی می‌کنی؟»
با خونسردی کمربندش رو باز کردم. دکمه و زیپ شلوارش رو هم همینطور. گفتم: «دارم کیرت رو آنباکس می‌کنم عزیزم. می‌خوام ببینم کارکردش چطوره.»
با این حرفم تعجبش بیشتر شد و احتمالا با خودش می‌گفت این دیگه چه جنده‌ایه! بی اعتنا به بی‌میلی و نگاه‌های شوکه و متعجبش گفتم: «شام که بهم ندادی بذار حداقل اینو بخورم.»
خم شدم روش و کیرش رو که تازه تازه داشت جون می‌گرفت و آروم توی دستام رشد می‌کرد و هر ثانیه بزرگتر می‌شد رو تا ته کردم توی دهنم. لبم چسبید به زیر شکمش. انقدر بزرگ بود که اگه کامل راست می‌شد نمی‌تونستم اینکار رو بکنم. لبام رو که تا کلاهک کیرش بالا کشیدم و محکم مک زدم، دیگه می‌تونست بدون کمک راست وایسه. رگاش کم‌کم داشت می‌زد بیرون و این حشری‌ترم می‌کرد. یاد وقتایی افتادم که تو ماشین واسه فرید ساک می‌زدم. دوباره خم شدم روش و شروع کردم به خوردن ولی این دفعه دیگه نتونستم تا ته بخورمش.
خیلی از مال فرید کلفت‌تر بود و این باعث شد برای اولین بار بعد از چند دقیقه ساک زدن فک‌م درد بگیره. سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. شل کرده بود و چشماش خمار شده بود. با اینکه چشم‌هاش رو ازم می‌دزدید ولی می‌دونستم داره از کارم لذت می‌بره. تخم‌هاش رو گرفته بودم توی دستم و می‌مالیدم. زبونم رو بردم روی تخم‌هاش و از همونجا آروم لیس زدم تا بالا. وقتی آه کشید، کردمش تو دهنم و همزمان که زبونم رو روش می‌کشیدم، لب‌هام رو محکم دور کیرش فشار دادم و یه ساک محکم زدم. جوری که کلاهک کیرش واسه یه ثانیه سفید شد. نفس‌هاش کاملاً تند شده بود و نشون می‌داد حسابی حشریه. لبم رو گاز گرفتم و با لبخند گفتم: «ساک زدنم رو پسندیدی؟»
چیزی نگفت و با دستش سرم رو گرفت. فشار داد روی کیرش و همونجا نگه داشت. نمی‌ذاشت سرم رو عقب بکشم. چند بار عق زدم. دیدم فایده نداره. با مشت چند بار کوبیدم روی پاش. موهام رو چنگ زد و سرم رو بالا کشید. نفسم رو با صدا کشیدم توی ریه‌هام و گفتم: «چته وحشی؟ مگه...» نذاشت حرفم رو ادامه بدم و دوباره سرم رو فشار داد روی کیرش و بالأخره به حرف اومد: «بخور! قشنگ ساک بزن... مگه تو نخ‌ش نبودی؟ آفرین!.. تا ته!»
دوباره سرم رو بلند کرد. چند بار سرفه کردم. اینبار سرم رو بیشتر روی کیرش فشار داد. سرم رو ثابت نگه داشته بود و خودش کیرش رو تو حلقم تکون می‌داد. وقتی با دست سرم رو بلند کرد، اشکِ چشم‌هام راه افتاده بود و ریمل زیر چشمام شُره کرده بود. لب‌ها و چونه‌ی من و کیر و تخم‌های رضا حسابی تُف مالی بود و حتی شلوارش هم از بغل خیس شده بود. وقتی دید دارم با التماس نگاهش می‌کنم، دلش برام سوخت. پیچید تو کوچه‌ی خودشون و ماشین رو طرف تاریک خیابون پارک کرد. دستم رو گرفت. یه تف انداخت کف دستم و گفت: «حالا بزن.»
دستم رو سفت دور کیرش لوله کردم و همینطور که دستم رو بالا و پایین می‌کردم. سر کیرش رو تو دهنم مک می‌زدم. بالأخره بعد از چند دقیقه صدای آه و ناله‌ش دراومد و آبش کف دستای من رو پر کرد.
گفتم: «تو چقدر دیر ارضا میشی! بیچاره آیدا چی می‌کشه از دست تو؟»
یه لبخند محو زد و سرش رو به فرمون تکیه داد. به زور اون آب چسبناک رو با دستمال از روی دست‌ها و لب‌هام پاک کردم. اونم کمربند شلوارش رو بست. یه نگاه به قیافه‌ی درب و داغونم انداخت و در حالیکه که صورتش پر از احساسات ضد و نقیض بود، گفت: «می‌تونی رانندگی کنی؟»
داشتم چپ‌چپ نگاهش می‌کردم. گفتم: «هنوز از کارکردش مطمئن نیستم. تو ماشین که خوب دووم آورد ولی تست اصلی‌ش رو باید روی تخت انجام بدم. دعوتم نمی‌کنی بیام تو؟»
یه نفس عمیق کشید. قیافه‌ش داد می‌زد از کاری که کردیم عذاب وجدان گرفته. نمی‌خواستم از دستش بدم اونم وقتیکه انقدر بهش نزدیک شده بودم. می‌خواست از ماشین پیاده بشه که دستش رو گرفتم و گفتم:«صبر کن رضا!»
بدون توجه‌ به لحنِ ملتمسانه‌ی صدام، دستش رو کشید و از ماشین پیاده شد. شیشه رو دادم پایین و با صدای بلند گفتم: «باید حرفامو گوش کنی!»
با اخم گفت: «نه ممنون! بعد از کاری که امشب کردی باید یه ماه سم‌زدایی کنم.»
چند قدم که از ماشین دور شد، با صدای بلندتر گفتم: «چیزی که تو الان بابتش عذاب وجدان داری واسه فرشته کوچولوت خاطره‌ست...!»

ادامه...


نوشته: سفید دندون و freya

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  ویرایش شده توسط: Boysexi0098   
مرد

 
شیدای شهوت


فصل دوم: دلباخته‌ی خطا!



تقریباً تلمبه‌های آخرم بود. چشم‌هام رو بستم و سرعت تلمبه‌هام رو بیشتر کردم. چند لحظه مونده به ارضا شدن، سریع کیرم رو بیرون کشیدم و آبم رو روی شکم‌ش خالی کردم. پیشونی‌م از عرق خیس و دهنم خشک شده بود. بعد از خارج شدن آخرین قطره‌ی منی طبق معمول تموم احساسات بد همیشگی‌م بهم هجوم آوردن. سریع از روش بلند شدم و لباس‌هام رو پوشیدم. بدون اینکه نگاهش کنم به سمت در رفتم. قبل از اینکه در رو باز کنم، گفت: «یعنی واقعاً این آخرین بار بود؟»
گفتم: «آره... آخرین بار بود!»
خندید و گفت: «ولی هیجانات اول ازدواج که بخوابه، دوباره برمی‌گردی سمت خودم.»
عصبی شدم. برگشتم و چند قدم به سمتش برداشتم. وقتی به یک قدمی‌ش رسیدم، گفتم: «یعنی اصلاً آینده و زندگی من برات مهم نیست؟»
لبخند نیم‌بندی زد و گفت: «قرار نیست به زندگی و آینده‌ات لطمه‌ای بخوره. اونقدر بچه زرنگ هستی که بتونی مدیریتش کنی و زنت بویی از ماجرا نبره.»
سرم رو به نشونه‌ی تأسف تکون دادم و به سمت در خروجی برگشتم. این‌بار با صدای بلندتر گفت: «دوست داری برای مراسم عروسی‌ت چی بپوشم؟»
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم: «ترجیح می‌دم تو بهترین شب زندگیم ریختت رو نبینم!»
در رو باز کردم و از خونه‌اش زدم بیرون. پله‌ها رو دوتا یکی پایین می‌رفتم که سریع برسم پایین و کله‌م هوا بخوره. همین که از در ساختمون خارج شدم، گوشی‌‌م رو برداشتم و به محمد زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم که برم پیشش. همه بهش می‌گفتن محمد، ولی من مملی صداش می‌زدم. تو سایت شهوانی باهاش آشنا شدم! اسم اکانتش mamali_refresh و اولین رفیقم تو سایت بود. بعد از چندین سال رفاقت، فهمیدیم که همچین رفاقتی حیفه مجازی بمونه و تو دنیای واقعی همدیگه رو دیدیم. بعد از اینکه حضوری همدیگه رو دیدیم، دیگه رفیق نموندیم؛ داداشی بودیم. جعبه سیاه هم بودیم. محرم راز و مرهم درد همدیگه بودیم. وقتایی که حالم بد بود، تنها مورفینی که می‌تونست آرومم کنه خود پلشتش بود. تو پاساژ مغازه‌ی خیاطی داشت و اکثر اوقات فراغتم رو تو مغازه‌ش پلاس بودم.

طبق معمول یه دستش به کار بود و یه دست دیگه‌ش به گوشی. کنارش نشستم. با چشم به گوشی‌ش اشاره کردم و گفتم: «چخبرا؟»
گوشی رو قفل کرد؛ کنار گذاشت و گفت: «هیچی. با فاطمه لاس می‌زدم.»
گفتم: «همه چی خوب پیش میره؟»
گفت: «اومدی اینجا احوال لاس زدن من و فاطمه رو بگیری؟ بنال ببینم دوباره چته؟ دوباره چه گندی زدی؟»
نگاهم رو ازش دزدیدم، به زمین خیره شدم و گفتم: «همون گند همیشگی!»
سرش رو بهم نزدیک‌تر کرد، تُن صداش رو پایین‌تر آورد و گفت: «نفهم یه ماه دیگه عروسیته! مگه قرار نبود این دندون لق رو برای همیشه بکنی و بندازی تو چاه توالت و سیفون رو هم بکشی روش؟»
نگاهم رو از زمین کندم و با لحن ناامیدانه گفتم: «برای همیشه کندمش و این آخرین بار بود. گفتم قبل ازدواج برای آخرین بار برم پیشش که بعد ازدواج دوباره فیل‌م یاد هندستون نکنه. ولی می‌ترسم نتونم مقاومت کنم و دوباره...»
پرید وسط حرفم و گفت: «یعنی چی نتونی؟ گُه می‌خوری نتونی. تو مگه عاشق آیدا نیستی؟ مگه روزی ده بار زر زر نمی‌کردی که آیدا همون فرشته‌ی رویاهاته و بدون اون نمی‌تونی؟ الان که به دستش آوردی، بخاطر یه هوس چند ساله می‌خوای از دستش بدی و برینی تو آرزوهات؟»
گفتم: «نه... نمی‌خوام. یه فکری دارم برای کنترل کردن اوضاع. می‌خواستم نظر تو رو هم بدونم.»
گفت: «چه فکری؟»
گفتم: «می‌خوام رو مخ آیدا کار کنم که کلاً از ایران بریم. ماه عسل می‌برمش آنتالیا و همونجا پیشنهاد مهاجرت رو بهش می‌دم. اگه راضی باشه، می‌زنیم و از این خراب شده می‌ریم. اینجوری دیگه خودمم بخوام نمی‌تونم به رابطه‌م با مژده ادامه بدم...»
پوزخند زد و گفت: «به جای اینکه خودت رو از مژده دور کنی، ذهنت رو از خیانت و پرت‌وپلاهایی که توشه دور کن! تا وقتی نتونی هوس و ذهنت رو کنترل کنی، هر جای دنیا هم باشی همینه که هست. مژده هم نباشه، با یکی دیگه به آیدا خیانت می‌کنی...»
با حرف‌هاش یاد یکی از آهنگ‌های یاس افتادم که می‌گفت: «وقتی غذای گندیده لای مبل مونده باشه، هر جا نقل مکان کنی بازم خونه‌ات بو می‌ده...!»
ممل راست می‌گفت. باید فکرهای گندیده‌ای که سالها کنج ذهنم جا خوش کرده بودن رو دور می‌ریختم و روح و روانم رو سم‌زدایی می‌کردم. تنها راه حفظ زندگیم با آیدا همین بود...
تو همین حین گوشیم زنگ خورد و آیدا بود. بعد از احوالپرسی پرسید: «کجایی؟»
گفتم: «خونه‌ی خاله مژده بودم! یه سری خرید داشت که براش انجام دادم. الان هم پیش محمدم.»
گفت: «امشب با شیدا قراره بریم بیرون، شیدا گفت باهات هماهنگ کنم ببینم تو هم میای؟»
گفتم: «هم یکم خسته‌ام، هم دلم نمی‌خواد خلوت خواهرانه‌تون رو به هم بزنم. دوتایی برین خوش بگذره.»
یهو از پشت گوشی صدای شیدا اومد که گفت: «ما خلوت‌هامون رو کردیم، بیا چُس نکن خودتو.»
آیدا هم یکم دیگه اصرار کرد و تو رودربایستی موندم و قبول کردم که برم.
گوشی رو که قطع کردم. ممل گفت: «کاش همونقدر صادقانه که بهش گفتی خونه‌ی خاله‌ت رفتی، همونقدر صادقانه هم بهش می‌گفتی که چند ساله بُکُن خاله‌ت هستی و امروز هم حسابی گاییدیش و عذاب وجدان و چُسناله‌ش رو آوردی پیش من.»
لحنش از بس همیشه یکسان بود که بعد از این همه سال شناخت هنوزم گاهی فرق بین جدی و شوخی‌ش رو تشخیص نمی‌دادم.
گفتم: «نمی‌دونم شوخی کردی یا تیکه انداختی؛ ولی خودتم می‌دونی که توی همه چیز با آیدا صادق بودم. بجز دو مورد، یکیش نویسندگی تو شهوانی و یکیش هم همین ماجرای خاله‌م! هیچ عقل سلیمی نمیاد تموم گندکاری‌ها و اشتباه‌های قبل ازدواجش رو به همسرش بگه. چون در این صورت هیچ ازدواجی صورت نمی‌گیره و نسل آدما منقرض می‌شه.»
مثل کسی که جوکر آخر رو داره، یه پوزخند مارموزانه زد و گفت: «پس احتمالاً اگه آیدا هم همچین لکه‌های سیاهی تو گذشته‌ش باشه و به تو نگفته باشه، تو مشکلی نداری!»
یه لحظه دلم هوری ریخت... اگه واقعاً آیدا هم همچین تابوهایی تو زندگیش بوده باشه چی؟ حتی تصورش هم ترسناک بود. ولی من مطمئن بودم که آیدا تموم گذشته‌ش رو به من گفته و هیچ چیز پنهونی نداریم. اصلاً آیدا آدم روابط تابو نبود. معلومه که نبود.
تو همین لحظه، اون قسمت دادگرِ ذهنم تو گوشم زمزمه کرد: «برای خودت عیب نداره و یه اشتباه بود، ولی برای دیگران جنایته و گناه کبیره؟»
ذهنم رو از افکاری که ممل تو مغزم انداخته بود دور کردم. نخواستم پیشش کم بیارم و با یه قیافه‌ی حق به جانب گفتم: «نه مشکلی ندارم.»
ولی ممل باهوش‌تر از این حرفا بود و متوجه شد که حرفش ذهنم رو درگیر کرده. برای اینکه بحث رو عوض کنه به شوخی گفت: «ولی خواهرزنه بیشتر از خود آیدا تو کفته ها! اون بیشتر از آیدا اصرار می‌کرد که بری. تو که نمی‌تونی خاله‌ت رو فراموش کنی، پس خواهرزنت رو هم بیار تو بازی.»
خندیدم و گفتم: «حالا تو که شوخی می‌کنی، ولی جدی جدی خواهر زنم سر و گوشش می‌جنبه! وقتایی که سه تایی بیرونیم بیشتر از آیدا لمسم می‌کنه و باهام لاس می‌زنه.»
کوبید رو سرش و گفت: «سروش صحت شخصیت حبیب رو از روی تو ساخته بخدا. اونقدر توی توهمی و ذهنت مریضه که فکر می‌کنی تموم دخترا برات خیسن و لنگ تو هوا منتظرن تو افتخار بدی و بکنی‌شون. اینکه خاله‌ی کُس چروکیده و کیر ندیده‌ت بهت می‌ده دلیل نمی‌شه فاز کیلین مورفی برداری و هرکی آدم حسابت می‌کنه فکر کنی می‌خواد بهت بده.»
خنده‌م گرفت و گفتم: «خیلی گاوی. منو ببین تورو خدا، دردِ دل‌هام رو پیش کی میارم.»
همون پوزخند مارموزانه‌ی همیشگی‌ش رو لبش نشست و گفت: «بد نمی‌گم خلاصه‌. حواست باشه پات نلغزه دیگه. وگرنه این‌بار خودم همه چیز رو کف دست زن‌داداش می‌ذارم. الانم برو که به قرار شبت برسی. منم این سفارش‌ها رو تموم کنم.»

برگشتم خونه و دوش گرفتم. موهام بلند و ریش‌هام زیاد شده بود. ریش‌هام رو سایه زدم، سیبیل‌م رو تُرکی و موهام رو هم ساید پارت حالت دادم. یه تیشرت سفید یقه هفتی با آستین جذب که بازوهام رو بهتر نشون بده، یه شلوار نیم‌بگ برفی و زیرش هم یه جفت reebok سفید پوشیدم و زدم بیرون.
دم‌دمای غروب بود که رسیدم جلوی خونه‌ی آیدا اینا. سوار شدن و زدیم به دل شهر. بعد از دور دور کردن و شام خوردن، رفتیم به یکی از شهربازی‌های تقریباً بزرگ و شلوغ شهر. به اصرار شیدا قرار شد سوار کشتی صبا بشیم، ولی آیدا می‌ترسید و خاطره‌ی خوبی از کشتی صبا نداشت. هرچی اصرار کردیم راضی نشد و گفت ممکنه بالا بیاره و شب‌مون خراب بشه. منم گفتم چون آیدا نمیاد پس منتفیه؛ ولی شیدا پاش رو کرده بود تو یه کفش که باید سوار بشیم. اونقدر پا فشاری کرد و از خر شیطون پایین نیومد، که آیدا گفت: «خب تو و رضا سوار بشید. من این پایین وایمیسم و فیلم می‌گیرم.»
شیدا که انگار منتظر شنیدن این جمله بود دستم رو کشید و به سمت گیشه‌ی بلیط فروشی رفتیم. موقع خریدن بلیط، به شیدا گفتم:«یه وقت آیدا ناراحت نشه که تنها ولش کردیم و سوار کشتی صبا شدیم؟»
شیدا گفت: «خب ناراحت بشه!عادت می‌کنه! شُل کن!»
کرمم گرفت و در جواب شُل کن‌ش گفتم: «شُل کردن برا شماست، ما فقط سفت می‌کنیم!»
خیلی سریع‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم معنی حرفم رو گرفت، با مشت کوبید رو بازوم و گفت: «کثااافت...»
بعد بلافاصله بازوم رو تو دستش گرفت، یکم فشار داد و گفت: «خوبه اون بالا اگه ترسیدم می‌تونم بازوهای تورو بگیرم و چنگ بزنم.»
گفتم: «چنگ زدن بازو رو کلاً از سرت بیرون کن. آیدا روش حساسه و ببینه پاره‌م می‌کنه.»
یه لبخند شیطنت‌آمیز زد و گفت: «بهتر. پس جاهای دیگه‌ت رو چنگ می‌زنم. جاهایی که آیدا نبینه!»
تو همین حین نوبت‌مون شد. بلیط‌ها رو خریدم و رفتیم سوار کشتی شدیم. تو اون همه جا عدل رفتیم ردیف آخر نشستیم. عین سگ می‌ترسیدم ولی برای اینکه پیش شیدا کم نیارم خودم رو ریلکس نشون می‌دادم. با اینکه این پیشنهاد شیدا بود که سوار بشیم، ولی اون از من بیشتر ترسیده بود. یه لبخند تمسخر آمیز تحویلش دادم و گفتم: «تو که اینقدر می‌ترسی چرا اینقدر اصرار داشتی سوار بشیم؟ هنوز دیر نشده ها می‌تونیم پیاده بشیم.»
خندید و گفت: «کشتی صبا بهونه بود که تورو یه جای تنگ گیر بیارم و چنگولت بزنم.»
خندیدم و گفتم: «مگه پیشی‌ هستی؟»
لباش رو آویزون کرد، چشم‌هاش رو مظلوم کرد و با یه لحن لوس و بچگونه گفت: «اگه تو بخوای پیشی هم می‌شم!»
اینقدر علنی لاس زدن دیگه نوبر بود. حس می‌کردم می‌خواد امتحانم کنه و تموم چیزایی که بین‌مون رد و بدل می‌شه رو به آیدا بگه. برای همین هیچوقت بی‌گدار به آب نمی‌زدم و تا یه جایی همراهی‌ش می‌کردم. وقتی اون جمله رو گفت، ذهنم پیش چیزهای خوبی نرفت و کیرم یه تکونی خورد. ولی با گفتن جمله‌ی: «آیدا رو ببین اون پایین. گوشی به دست منتظره از جیغ و داد ما دو تا فیلم بگیره.»
سعی کردم هم بحث رو عوض کنم، هم ذهنم رو از چیزی که شیدا گفت دور کنم.

چند لحظه بعد کشتی شروع به حرکت کرد و جیغ‌های شیدا هم بلافاصله شروع شد. صدای شیدا خیلی خاص بود و با اختلاف جزو نازترین صداهایی بود که تو عمرم شنیده بودم. با اینکه از شدت ترس خون تو رگام یخ زده بود و همه داشتن جیغ و داد می‌کشیدن، ولی من تو اون لحظه به این فکر می‌کردم که صدای شیدا موقع سکس چه شکلیه؟ با خودم می‌گفتم اگه کیر من بره تو کُس‌ش و با این صدا ناله کنه، احتمالاً بدون هیچ تلمبه زدنی ارضا می‌شم. تو همین افکار شیطانی بودم، که چنگ زدن‌های شیدا روی رون پام شروع شد. رون پام رو با دستش گرفته بود و با هر بار بالا رفتن کشتی صبا، فشار ناخن‌هاش رو پام بیشتر می‌شد. منم با یکی از دستام کمربند کشتی رو نگه داشتم و دست دیگه‌ام رو روی پای شیدا گذاشتم، چنگ زدم و با صدای بلند گفتم: «نترس عزیزم. آخراشه الان تموم می‌شه!»
نرم و گرم و گوشتی بود. گوشتی‌تر از پای آیدا. با هر بار فشار دستش روی پام، منم رونش رو فشار می‌دادم. حس لذتبخش و عجیبی داشت...
تقریباً آخراش بود و کم‌کم سرعتش داشت کم می‌شد، که یهو دست شیدا لغزید! لای پام رفت و انگشت‌هاش کیر و خایه‌م رو لمس کرد. نمی‌دونم این حرکتش عمدی بود یا بخاطر حرکت کشتی بود که دستش لغزید، اما در هر صورت لغزش دست تو اون شرایط یه چیز معمول بود و ممکن بود اتفاق بیفته. تو همون لحظه با خودم گفتم پس چرا برای من اتفاق نیفته؟!
دفعه‌ی بعدی که کشتی صبا بالا رفت و به سمت پایین برگشت، همونجوری که دستم روی پاش بود، دستم رو شُل کردم و تو یه حرکت دستم رو به سمت لای پاهاش کشیدم و کُس‌ش رو توی مشتم گرفتم! لامصب از شدت داغی کوره‌ی آتیش بود و از شدت نرمی مارشملو. یا کیک اسفنجی. یا شاید هم ژله‌ی هلو...
چند صدم ثانیه کُس‌ش رو تو مشتم گرفتم و سریع رها کردم، که اگه بعداً خواست واکنشی نشون بده، بگم اتفاقی بوده. اما بعد از پیاده شدن نه تنها واکنش منفی‌ای نشون نداد، بلکه لاس زدن‌هاش و شوخی‌های دستی‌ش بیشتر شده بود...

با اینکه حضور شیدا می‌تونست یه فرصت یا شاید یه تهدید جدی برای زندگی متاهلی‌م باشه، ولی من زیاد جدی‌ش نمی‌گرفتم و اصلی‌ترین مسئله‌م حضور خاله‌م بود. دوتا ترس بزرگ داشتم. اولی‌ش این بود که راز من و خاله‌م برملا بشه و آبروم پیش عالم و آدم بره و آیدا رو از دست بدم. دومی‌ش هم این بود که بعد از ازدواج نتونم از اون حس لذتبخش تابو دل بکنم و روی رابطه‌ام با آیدا تأثیر مخرب بذاره...

——————-

یک ماه بعد...
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم که یهو شیدا گفت: «چیزی که تو الان بابتش عذاب وجدان داری واسه فرشته کوچولوت خاطره‌ست...!»
سر جام خشکم زد. شیدا ادامه داد: «حس الانت رو میفهمم! الان داری با خودت فکر می‌کنی‌ که شیطان رجیمی و به فرشته کوچولوت خیانت کردی. اونم با خواهر خودش! ولی واقعیت اینه که این چیزی که الان برای تو تابوئه، برای آیدا یه خاطره‌ست!»
چند لحظه مکث کردم و کُسشعرایی که شیدا گفت رو تو ذهنم تحلیل کردم. ولی به نتیجه‌ای نرسیدم. برگشتم سمت ماشین و گفتم: «خوبی شیدا؟ چیزی زدی؟ فازت چیه؟ کارا و حرفای امشبت چه معنی داره؟ نمیفهمم واقعاً...»
گفت: «بریم بالا همه چیز رو برات می‌گم.»
در ماشین رو باز کردم، تو ماشین نشستم و گفتم: «همینجا بگو. منظورت از این دری‌وری‌هایی که گفتی چی بود؟»
خیلی جدی گفت: «دری‌وری نبود. حقیقتی بود که تو ازش خبر نداری.»
با حرفاش داشت عصبی‌م می‌کرد و می‌خواست رو‌ مخم راه بره. خودم رو کنترل کردم و سعی کردم خشمم رو بروز ندم. لبخند زدم و با یه لحن آروم گفتم: «گیریم که همینی که تو می‌گی باشه، چی باعث شده اونقدر وقیح بشی که بخوای حقایق ناگفته‌ی گذشته‌ی خواهرت رو به من بگی؟ با گفتن همچین چیزی می‌خوای به چی برسی؟ بگو خودم بهت می‌دم. دیگه نیاز نیست آیدا رو هم پیش من خراب کنی.»
یکم مکث کرد و گفت: «من می‌دونم که تو عاشق آیدایی و عاقل‌تر از این حرفایی که با شنیدن چیزی که من بهت می‌گم بخوای زندگیت رو خراب کنی. پس هدف من خراب کردن آیدا پیش چشم تو نیست. هدف من چیز دیگه‌ایه! تو می‌تونی به چشم یه فرصت به این قضیه نگاه کنی! البته اگه واقعاً اونقدری که من فکر می‌کنم باهوش باشی.»
می‌دونستم الکی داره نخ می‌ریسه و مدح بی‌جا می‌کنه که با تعریف‌هاش خام بشم. گفتم: «من نه عاقلم و نه باهوش. برو سر اصل مطلب.»
شیدا گفت: «می‌دونی چرا از شوهرم جدا شدم؟»
مکث کردم و گفتم: «آیدا یه چیزایی بهم گفته.»
سرش رو تکون داد و گفت: «مطمئنم آیدا همه چیز رو بهت نگفته! فرید یه عوضی پدوفیل بود که از دخترای کم سن و سال سوءاستفاده می‌کرد. منم یکی از قربانی‌هاش بودم.»
داشتم کلافه می‌شدم و نمی‌دونستم با این حرفا می‌خواد به کجا برسه. گفتم: «متأسفم بابت این ماجرا.»
یه پوزخند زد و گفت: «حالا اینجا قسمت خوبشه. قراره بیشتر متأسف بشی.»
بدون اینکه چیزی بگم، کنجکاوانه منتظر بودم که ادامه بده. ادامه داد: «اوایل کارم بود. چون طرحی بودم شیفت‌هام خیلی سنگین بود. یه روز سر کار انقدر مریض بودم که نتونستم تا آخر شیفت بمونم. چند بار به فرید زنگ زدم ولی جواب نداد. معمولاً وقتی سر کلاس بود گوشی‌ش رو سایلنت می‌کرد. آژانس گرفتم و رفتم خونه. با کلید در رو باز کردم و رفتم تو...»
حرفش رو قطع کرد. بعد دوباره بهم نگاه کرد و گفت: «می‌دونی آیدا اون موقع چند سالش بود؟ پونزده سال... می‌دونی وقتی من با فرید آشنا شدم چند سال‌م بود؟ درسته پونزده سال...»
با اینکه دیگه می‌دونستم می‌خواد چی بگه، ولی هنوز ته دلم امیدوارم بودم اون چیزی که تو ذهنمه رو به زبون نیاره. دیگه کنترلی رو خشمم نداشتم و با یه لحن عصبی گفتم: «خب که چی؟»
گفت: «عروسک کوچولوت رو تخت من، لنگ‌هاش رو باز کرده بود و شوهرم داشت کُس‌ش رو لیس می‌زد. یه جوری ناله می‌کرد و سر فرید رو روی کُس‌ش فشار می‌داد که انگار نه انگار رو تخت‌خواب خونه‌ی خواهرشه و اونی هم که داره کُس‌ش رو لیس می‌زنه شوهر خواهرش!»
عصبی‌تر از قبل شدم و خواستم حرف بزنم که پرید تو حرفم و گفت: «هیس! می‌دونم می‌خوای چی بگی! هیچ نشونه‌ای تو اون رابطه مبنی بر اینکه رابطه زوری و یک‌طرفه بوده وجود نداشت. درسته آیدا فقط پونزده سالش بود، اما قضیه اصلاً سوءاستفاده‌ی فرید از آیدا نبود و همه‌چی دو طرفه بود. آیدا با میل خودش پا شده بود اومده بود خونه‌ی من و با شوهرم رابطه داشت. قطعاً استارت رابطه از سمت فرید بوده، ولی اونی که قبول کرده و ادامه داده آیدا بوده.»
اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود و بغض توی صداش به وضوح شنیده می‌شد. با اینکه حس می‌کردم اشک تمساحه، ولی سعی کردم چیزی نگم و تا آخر به حرف‌هاش گوش بدم.
ادامه داد: «من به هیچ کس نگفتم و بخشیدمشون. چون عاشقشون بودم. عاشق هر دو تاشون.»

نمی‌تونستم چیزایی که شیدا گفت رو باور کنم و تو کتم نمی‌رفت آیدای من همچین کاری کرده باشه و هیچوقت هم در موردش با من حرف نزده باشه. ولی وقتی به گذشته‌ی خودم نگاه می‌کردم، کلی چیزای نگفته توش وجود داشت. چیزایی که هیچوقت بروزشون ندادم و در موردشون به آیدا چیزی نگفته بودم. دارک‌ترینشون هم رابطه با خاله...
جعبه‌ی دستمال کاغذی رو از روی داشبورد برداشتم و به سمت شیدا گرفتم. برای اینکه از اون حال بیرون بیاد گفتم: «دستمال کاغذی‌ها هم دنیای عجیبی دارن! فکر کن، تا چند لحظه قبل آب کیر منو پاک می‌کردن و الان اشک چشم‌های تو. واقعاً زندگی غیر قابل پیش‌بینیه و همه‌چی در لحظه اتفاق می‌افته.گ!»
لابه‌لای اشکاش خندید و گفت: «به هر واکنشی فکر می‌کردم بجز همچین چیزی.»
لبخند رو لبام محو‌ شد و گفتم: «ولی من نمی‌تونم چیزایی که گفتی رو باور کنم.»
خیلی ریلکس گفت: «کاری نداره! بجز من، آیدا و فرید هم از این ماجرا خبر دارن. می‌تونی ازشون بپرسی.»
با این جمله بهم فهموند که دروغی لابه‌لای حرفاش وجود نداره و ترسی از اینکه من دنبال حقیقت برم نداره. انگار تک به تک حرفاش واقعیت بود و راهی جز باور کردن‌شون نداشتم. سکوت کردم و تو فکر رفتم.
شیدا خیلی سریع سکوتم رو شکست و گفت: «اینو نگفتم که حست نسبت به آیدا تغییر کنه و غیرتی بشی و رابطه‌تون رو خراب کنم؛ چون مربوط به گذشته‌ست و دیگه تموم شده‌. بعدشم تو دیگه نمی‌تونی به آیدا بخاطر کارایی که با فرید کرده خرده بگیری؛ چون خودتم امشب انجامش دادی! آب که از سر گذشت، چه نیم وجب، چه صد وجب!»
پوزخند زدم و گفتم: «پس می‌خوای از آیدا انتقام بگیری آره؟ یِر به یِر؟»
فوراً گفت: «نه! بهت که گفتم! من آیدا رو بخشیدم. ولی بعد از فرید دیگه هیچ مردی نتونست دلم رو بلرزونه. هیچ مردی به جز تو!»
گفتم: «اگه آیدا بفهمه چی؟ نمی‌ترسی از اینکه زندگی خواهرت بخاطر هوس‌بازی من و تو خراب بشه؟»
گفت: «نه! حتی اگه آیدا هم بفهمه اتفاقی نمیفته. اون با من. بعدشم قرار نیست کسی بفهمه، البته اگه تو گاف ندی.»
یکم فکر کردم و گفتم: «گیریم که من گاف ندم و راه بیام. تا کی و کجا قراره ادامه بدیم؟»
گفت: «تا جایی که ازش لذت ببریم... بعدشم نه خانی اومده و نه خانی رفته. تموم.»
دوباره تو فکر رفتم. گفتم: «بهم فرصت بده. باید اتفاقات و چیزایی که امشب شنیدم رو هضم کنم. باید فکر کنم. الان حالم زیاد خوب نیست...»
گفت: «تا هر زمانی که دلت می‌خواد می‌تونی فکر کنی. فقط یادت باشه که زندگی کوتاه‌تر از این حرفاست که بخوای فرصت‌سوزی کنی و از همچین فرصت‌هایی لذت نبری! وقتی پیر بشی کلی "ای‌کاش" زخم می‌شه و ردش رو قلبت می‌مونه. اون‌وقت تو می‌مونی و یه قلب پیرِ زخمی و هزارتا حسرت...»
لبخند زدم و گفتم: «با حرفای قشنگت گول نمی‌خورم. ولی بهش فکر می‌کنم...»
با چشم‌هایی که هنوز خیس بود چشمک زد و گفت: «خیلی‌م دلت بخواد.»

ازش خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. بدون اینکه چراغ‌ها رو روشن کنم، رو مبل لم دادم، به یه گوشه از تاریکی خیره شدم و شروع کردم به فکر کردن. به معنای واقعی کلمه تو برزخ بودم. تا میومدم از آیدا بدم بیاد، یاد کارای گذشته‌ی خودم و خیانت امشبم میفتادم و در لحظه از خودم متنفر می‌شدم. بعد از شیدا متنفر می‌شدم بخاطر اینکه عامل خیانت شد و اون حقایق تلخ رو بهم گفت. بعد دوباره یاد پیشنهادش و رابطه‌ی مخفی‌ای که می‌تونستیم داشته باشیم میفتادم. تو همین افکار ضد و نقیض غرق بودم، که یه فکری مثل برق از ذهنم گذشت. سریع گوشی رو برداشتم و به همون همیشگی زنگ زدم.
-ممل پاشو بیا اینجا کارت دارم.
-این وقت شب؟
-اره آیدا امشب بیمارستان موند و خونه تنهام. باید باهات حرف بزنم. یه اتفاق‌هایی افتاده که حالم خوب نیست و به هم‌فکریت نیاز دارم.
-نمیشه تلفنی بگی و آنلاین بهت مشاوره بدم؟
-نه، خیلی مهمه. باید حضوری ببینمت.
-حله. تا یک ساعت دیگه اونجام.

وقتی محمد رسید، از بیخ تا نوک همه‌چیز رو براش گفتم. از ریشه تا شاخه‌ی شیطنت‌هام با شیدا از قبل ازدواج تا بعد ازدواج. از بای بسم الله تا تای تمت حرفای شیدا راجع‌به گذشته‌ی آیدا. از ساک زدن شیدا و داغی دهنش و حس و حالی که داشتم. خلاصه کل ماجرا رو بدون کم‌وکاستی براش پوشش دادم و کَفِش برید...
سرش رو خاروند و گفت: «پس این قصه سر دراز داره... من واقعاً شوکه شدم و نمی‌دونم چی بگم. الان دقیقاً می‌خوای چیکار کنی؟»
گفتم: «تو رو نصف شبی چرا آوردم اینجا؟ اینجایی که بهم بگی چه گُهی بخورم.»
گفت: «تو همیشه گُه‌هات رو می‌خوری بعد میای پیش من که مهر تأیید یا ردش رو بگیری. بگو ببینم چی تو سرته؟»
یکم مکث کردم و گفتم: «چیزی در مورد درمان جایگزین، جابجایی اعتیاد یا انتقال وابستگی شنیدی؟»
با دهن باز و چشم‌های گرد شده یه‌جوری نگام کرد که انگار ازش معادلات کوانتومی پرسیدم. بعد با همون نگاه مات گفت: «من؟ نمی‌دونم والا!»
گفتم: «تو روانشناسی ترک اعتیاد، به‌جای اینکه معتاد یهو مصرف رو قطع کنه و تلف بشه، بهش یه ماده‌ی جایگزین با اثر مشابه ولی کم‌خطرتر و قابل‌ کنترل‌تر می‌دن تا بدنش به‌ تدریج از ماده‌ی اصلی فاصله بگیره و ترک کنه.»
با صورتی که پر از علامت سوال و تهی از دونستن بود گفت: «آها. خب؟»
گفتم: «خب، اگه روابط تابو رو مخدر در نظر بگیریم. الان من یه معتادم! معتاد به تابوی محارم و سکس با خاله. که قطعاً اگه مخدر بود، یکی از بدترین‌ها بود. حالا رابطه با خواهرزن هم یه تابوئه اما کم‌خطرتر و قابل کنترل‌تر!»
در حالی که علامت سوال‌های ذهنش به علامت تعجب تبدیل شده بودن گفت: «این یعنی الان تو می‌خوای برای فراموش کردن رابطه‌ت با خاله‌ت، با خواهرزنت وارد رابطه بشی؟ و یه جورایی یه تابو رو جایگزین یه تابوی دیگه کنی، که تابوی قبلی رو ترک کنی؟»
سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم و گفتم: «درسته!»
کنار سیبیل‌ش رو خاروند و گفت: «این چیزی از مریض بودنت کم نمی‌کنه، اما خب فکر بدی هم نیست. ولی خب مهندس با این منطقی که تو پیش گرفتی، وقتی به تابوی جدید هم معتاد بشی، لابد باید یه تابوی جدیدتر رو جایگزینش کنی تا یادت بره! اینجوری بخاطر ترک یه تابو، به صورت دومینو وار به تموم‌ تابوها مبتلا می‌شی!»
گفتم: «مهم نیست. همین که بتونم حواسم رو از خاله‌م پرت کنم و یه بار برای همیشه از شرش خلاص بشم برام کافیه. نهایتاً برای ترک رابطه‌م با شیدا، گی می‌شم. اینجوری تو‌ هم به یه نون و نوایی می‌رسی.»
سرش رو به علامت تأسف تکون داد و گفت: «فعلاً که مثل گوشت قربونی بازیچه‌ی دست زنای هوسباز شدی.»
خندیدم و گفتم: «فک کنم وقتشه کم‌کم حرمسرای خودم رو احداث کنم.»
خندید و چیزی نگفت. چند لحظه بعد گفت: «ولی آیدا...»
گفتم: «نمی‌دونم. فعلاً با حرفایی که شیدا زد، یه خشمی تو دلم نسبت به آیدا شکل گرفته و حس می‌کنم ازش بدم میاد. از طرفی هم شاید رابطه‌م با شیدا آبِ روی آتیش بشه و این خشمم نسبت به گذشته‌ی آیدا فروکش کنه...»
گفت: «پس با این اوصاف الان تو ذهنت رابطه با شیدا یه بازی دو سر بُرده! هم باعث می‌شه خاله‌ت رو فراموش کنی و هم باعث می‌شه چیزایی که در مورد گذشته‌ی آیدا فهمیدی برات قابل هضم‌تر بشه و باهاش کنار بیای.»
گفتم: «سه سر بُرده! جدا از این دوتا می‌تونم لذت واقعی نون زیر کباب رو بچشم! اونم چه نونی...»

فردای همون شب نزدیک‌های ساعت یک ظهر شیدا بهم زنگ زد و گفت: «امروز عصر آیدا مرخص می‌شه. ساعت چند کارت تموم می‌شه بیام دنبالت؟»
گفتم: «امروز همکارم نیومده و کلی خرده‌کاری ریخته سرم. ممکنه تا ساعت سه و چهار شرکت بمونم.»
گفت: «من تا ساعت دو شیفتم، بعد شیفت میرم خونه. کارت تموم شد زنگ بزن میام دنبالت.»
یکم مکث کردم و گفتم: «شیفتت تموم شد نرو خونه! بیا شرکت، کارم که تموم شد با هم می‌ریم بیمارستان.»
لحنش عوض شد و گفت: «چه عالی... پس تا یه ساعت دیگه می‌بینمت.»

اتاق حسابداری تهِ راهروی اداری بود؛ جایی که سروصدای شرکت تا نیمه می‌رسید و بعد خفه می‌شد. دقیقاً همون شغلی که می‌خواستم و مناسب با درونگرایی من. ساعت دو به بعد دیگه مگس هم به اتاق من رفت و آمد نداشت و فقط بوی کاغذ و جوهر پرینتر توی هوا پخش بود. دوتا میز تو اتاق بود، یه میز برای همکارم و یه میز نسبتاً بزرگتر برای خودم. روی میز، زونکن‌ها رو به ترتیب رنگ چیده بودم؛ مانیتور روبه‌روم، ماشین حساب سمت راست و فنجون چای همیشه سردم هم کنار موس. پشت سرم هم قفسه‌ای پر از پرونده بود که تا سقف بالا می‌رفت. با اینکه احمدی چند روزی مرخصی بود و خودم هم کلی دغدغه و مشکل تو زندگی شخصی‌م داشتم؛ ولی تموم کارا رو تموم کرده بودم و تنها دلیل موندنم اومدن شیدا بود. رو صندلی لم داده بودم و سرم تو گوشی بود، که با باز شدن در اتاق به خودم اومدم.
شیدا با یه استایل متفاوت‌تر از همیشه توی چهارچوب در وایساده بود. یه مانتوی جلو باز مشکی، که زیرش یه تاپ سفید جذب و یه جین تلخ اندامی پوشیده بود. موهاش رو هم طبق معمول گوجه‌ای بالای سرش جمع کرده بود. ولی برعکس همیشه خبری از آرایش نبود! انگار می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته و دلش نمی‌خواست آرایشی که کلی براش وقت گذاشته، روی صورتش پخش و پلا بشه. لبخند زد و گفت: «بیام تو؟»
به تابلوی بیرون درب که روش نوشته شده بود "ورود افراد متفرقه ممنوع" اشاره کردم و گفتم: «تو تنها متفرقه‌ای هستی که می‌تونی بیای تو.»
خندید و وارد اتاق شد. به صندلی کنار میز خودم اشاره کردم و گفتم: «بشین.»
بعد بلند شدم و به سمت در رفتم، گفتم: «چیزی نمی‌خوری برات بیارم؟»
گفت: «نه زحمت نکش. اومدم خودتو ببینم.»
خندیدم. در اتاق رو بستم و از داخل قفلش کردم. سکوتی که تو اتاق بود باعث شد صدای پایین رفتن آب گلوش رو بشنوم. گونه‌هاش از شدت هیجان و خجالت سرخ شده بود و انگار نه انگار همون شیدای شیطونی بود که تو حالت عادی از سر و کولم بالا می‌رفت. البته همه‌ی زن‌ها مدل‌شون همینه. کلی دنبال چیزایی که می‌خوان می‌دون و تلاش می‌کنن، اما وقتی بهش می‌رسن خنثی می‌شن. بدون اینکه بهش نگاه یا توجهی کنم، به سمت میزم برگشتم و رو صندلی نشستم. گفت: «تا حالا تو لباس کار ندیده بودمت. خیلی متفاوت‌تر از بیرون لباس می‌پوشی.»
گفتم: «مجبوریه دیگه. حالا کدومش بهتره؟»
گفت: «لباس اسپورت که می‌پوشی بیشتر شبیه پسرای لاشیِ بُکُن در رو می‌شی. اما با این استایلت خیلی مردونه‌تر و با جذبه‌تری!»
یه پیرهن ساده‌ی سفید که یقه‌ش کمی بازتر از حد معمول بود و آستین‌ش رو هم تا بالای ساعدم بالا داده بودم؛ زیرش هم یه کتان جذب و یه جفت کفش چرمی مینیمال پوشیده بودم. هیچوقت تیپ رسمی رو دوست نداشتم، اما خب صدقه سر دمبل و هالتر و اسمیت و سیمکش، تو لباس‌های رسمی ورزیده‌تر و خوشتیپ‌تر دیده می‌شدم.
نیم‌خند زدم و گفتم: «پس اگه تا این حد از این لباسا خوشت اومده، من لخت نمی‌شم.»
بعد با چشم به لباس‌هاش اشاره کردم و گفتم: «ولی وقتشه تو لخت بشی.»
یه نگاه به در کرد و یه نگاه به من؛ بعد با صدای آروم‌تر گفت: «کسی نیاد یهو؟ صدا بیرون نمی‌ره؟ اینجا بد نشه برات؟ اصلاً چرا نریم خونه‌ی شما؟»
گفتم: «این وقت روز کسی سمت اتاق من نمیاد و قرار هم نیست صدایی بیرون بره. زیاد سوال می‌پرسی؛ مگه همین رو نمی‌خواستی؟ پس لخت شو!»
بلند شد و ایستاد. شال و مانتوش رو در آورد و روی صندلی گذاشت. خواست تاپش رو در بیاره که گفتم: «فقط پایین تنه.»
با یه نگاه متعجب بهم خیره شد و بدون اینکه چیزی بگه خم شد که کفش‌هاش رو در بیاره. وقتی کفش‌هاش رو درآورد، دوباره ایستاد و در حالی که بهم خیره شده بود، دکمه‌های شلوارش رو باز کرد. همین که خواست شلوارش رو پایین بکشه، گفتم: «بچرخ و پشت به من درش بیار!»
چرخید و پشت به من شلوارش رو در آورد. حالا شیدا با یه تاپ سفید و یه شورت صورتی مقابل من بود. کونش گوشتی و سفید و تپل‌تر از کون آیدا بود. با دیدن اون صحنه کم‌کم تکون‌ خوردن کیرم رو حس می‌کردم و برای لمس و کردن کُس‌ش طاقت نداشتم. اما همیشه برگ برنده‌ی یه مرد تو سکس، صبوریه!
گفتم: «بچرخ و بیا اینور میز.»
چرخید و این‌بار از نمای جلو دیدمش. کُس‌ش هم مثل کونش گوشتی بود و از شدت تپلی‌ش، شورت بی‌نوا داشت جر می‌خورد. آروم آروم قدم برداشت تا به من رسید. صندلی رو چرخوندم و در حالی که همچنان روش لم داده بودم، گفتم: «شورتت رو هم در بیار و بذارش رو میز.»
دستش رو زیر کش شورتش انداخت و درش آورد. شورتش رو روی میز گذاشت و با پایین تنه‌ی کاملاً لخت مقابلم ایستاد. لب‌هام رو خیس کردم و با اشاره‌ی چشم بهش گفتم که لب‌هاش رو بیاره. با اشتیاق خم شد و اومد که لب‌هام رو ببوسه. همین که به چند سانتی‌متری لب‌هام رسید، لب‌هام رو عقب کشیدم. با چشم‌هام به کیرم اشاره کردم و پاهام رو یکم بیشتر از قبل باز کردم. ریز خندید و زیر لب گفت: «روانی...»
بعد همونجا جلوم زانو زد و شلوار و شورتم رو تا بالای زانوم پایین کشید. تخم‌هام رو تو دستش گرفت و شروع کرد به ساک زدن کیرم. گوجه‌ی موهاش رو تو مشتم گرفتم و حرکت کردن سرش روی کیرم رو کنترل می‌کردم. چند لحظه بعد سرش رو تا ته رو کیرم فشار دادم و گفتم: «اونقدر می‌خوری که کُس‌ت کاملاً خیس و آماده‌ی گاییدن بشه.»
تو همین حین که با ولع داشت کیرم رو تا ته حلقش فرو می‌کرد، آروم و جوری که شیدا بشنوه می‌گفتم: «اخ آیدا اگه بدونی خواهرت چه خوب داره برام می‌خوره... اوووف خیلی بهتر از آیدا ساک می‌زنی... تو خیلی از آیدا جنده تری... کاش آیدا هم اینجا بود و دو خواهری کیر و خایه‌هام رو لیس می‌زدین...»
از بیشتر شدن شدت ساک زدنش و نامنظم‌ شدن نفس‌هاش می‌تونستم بفهمم که این مدل جمله‌ها رو‌ دوست داره و حشری‌ترش می‌کنه. اونقدر خوب و دو لپی داشت می‌خورد که دلم نمی‌خواست از کیرم جداش کنم...
چند لحظه بعد از کیرم جدا شد. دستش رو لای پاهاش کشید و خیسی روی دست‌هاش رو بهم نشون داد. با چشم‌های خمار و لحن سکسی گفت: «اییییی رضا... اونقدر خیس شده که به سوراخ کونمم رسیده. دیگه طاقت ندارم بگا کُسمو...»
در حالی که همچنان موهاش تو دستم بود، به سمت بالا کشیدمش که بلند بشه. گفتم: «شکمت رو به لبه‌ی میز بچسبون و پای دورترت رو روی میز بذار، جوری که کُس و کونت در اختیارم باشه.»
بدون درنگ، کاری که گفتم رو انجام داد. بدون اینکه بلند بشم، دستم رو از پشت لای پاهاش بردم. کُسش به حدی خیس شده بود که نه تنها لای کونش، بلکه قسمت داخلی رون هاش به سمت زانوهاش هم خیس‌خیس شده بود. اونم بدون کوچک‌ترین لمسی! این یعنی از نظر روانی به شدت تحریک شده بود و دیوونه‌وار عاشق کُس دادن به من بود...

شروع کردم به مالیدن کُس‌ش. بعد از کمی مالیدن، انگشت کردن رو شروع کردم و بعد از انگشت کردن کُس‌ش، انگشتم رو سمت سوراخ کونش بردم. کاملاً نرم و خیس شده بود و با کمی فشار، انگشتم رو توی کونش فرو کردم. ناله‌هاش بیشتر شد، اما خودش رو کنترل می‌کرد و زیر لب ناله‌ می‌کرد. صدای نفس‌هاش تو اتاق پیچیده بود و غرق لذت بود. بعد از کمی انگشت کردن کونش، انگشت اشاره‌ام رو توی کُسش و انگشت شست‌م رو توی کونش فرو کردم. و دو انگشتی و همزمان تو کص و کونش عقب و جلو می‌کردم. شدت گرفتن نفس‌هاش و کش و قوس بدنش نشون از لذت بردن بیش از حدش می‌داد. طاقتش طاق شده بود و با حرص و زیر لب می‌گفت: «بسه... بسه... دیوونه‌م کردی رضااا... بُکن... جرم بده... تورو خدا بکن دیوونه شدم... کیرتو می‌خوااام...»
بلند شدم، به اون سمت میز رفتم و مقابلش ایستادم. چشم‌هاش خمار شده بود و ملتمسانه بهم خیره شده بود. چشم‌هاش پر از خواهش و تمنای کیر بود. مطمئن بودم تو زندگیش هیچوقت تا این حد تحریک و تشنه‌ی کیر نشده...
لب‌هام رو به سمت لب‌هاش بردم، سریع به سمت لب‌هام اومد، اما دوباره خودم رو عقب کشیدم. حالت گریه به خودش گرفت و گفت: «رضااااااا...»
لبخند زدم و شورتش که رو میز بود رو برداشتم. گفتم: «دهنت رو باز کن!»
دهنش رو باز کرد و شورتش رو توی دهنش گذاشتم. انگشت شست‌‌م رو روی لبش کشیدم و گفتم: «هر بلایی هم که سرت آوردم، نباید صدات از این در بیرون بره فهمیدی؟»
با حرکت سرش تأیید کرد. میز رو دور زدم و پشت سرش برگشتم. شلوارم رو کامل پایین کشیدم و کیرم رو توی دستم گرفتم. با فشار دست دیگه‌م رو کمرش بهش فهموندم که کامل رو میز خم بشه. حالا کُس و کون خیس و داغش بدون هیچ پوششی مقابل کیرم بودن. کُس و کون خواهر زن حشری و جنده‌م...
چند باری کیرم رو روی کُس و سوراخ کونش کوبیدم. بعد سر کیرم رو لای درز کُسش کشیدم و پنج‌ـشش بار بالا و پایین کردم. داشت له‌له می‌زد که تو کُسش فرو کنم، اما شورتش تو دهنش بود و نمی‌تونست حرف بزنه و با حالت خفه یه صداهایی از تو گلو میداد. این بار سر کیرم رو دقیقاً روی ورودی کُس‌ش تنظیم کردم و فقط سرش رو فرو کردم و همونجا نگه داشتم. شیدا دیگه طاقت نیاورد و خودش رو به عقب و سمت کیرم فشار داد و کیرم تا ته رفت تو کُس‌ش...
عین کُس آیدا داغ و لزج و تنگ بود. انگار سر تنگ بودن رقابت داشتن و واقعاً نمی‌تونستم تشخیص بدم که کدومشون تنگ‌ترن! مگه اینکه یه روزی جفت‌شون رو کنار هم داگی کنم و بگامشون...
دو دستی لمبرهای گوشتی‌ش رو توی مشتم گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن. تو گلو ناله می‌کرد و بیشتر از قبل خودش رو به کیرم فشار می‌داد. لا به لای تلمبه زدن‌هام روی کونش اسپنک می‌زدم و گاهی هم کونش رو انگشت می‌کردم. از شدت لذت از خود بی‌خود شده بودم و دلم می‌خواست بی‌مهابانه‌تر تلمبه بزنم و ناله کنم، ولی نمی‌شد.
همین که به ارضا شدن نزدیک شدم، کیرم رو بیرون کشیدم. شیدا رو به سمت خودم برگردوندم و شورتش رو از دهنش در آوردم. خواست زانو بزنه و ساک بزنه که مانع شدم. شورتش رو بهش دادم و گفتم: «بپوش!»
با تعجب گفت: «نمی‌خوای ارضا بشی؟»
جدی‌تر از قبل گفتم: «بپوش.»
اینبار بدون اینکه چیزی بگه، شورتش رو پوشید. وقتی شورتش رو کامل بالا کشید، کِش شورتش رو به سمت خودم کشیدم و سر کیرم رو به داخل شورتش تنظیم کردم. آب دهنم رو انداختم رو کیرم و گفتم: «بمال تا میاد.»
لبخند رو لبش نشست و شروع کرد به مالیدن کیرم.
چشم‌هام رو بستم و گفتم: «تندتررر...»
با تموم توانش کیرم رو می‌مالید و زیر لب قربون صدقه‌‌ش می‌رفت. چند لحظه بعد ارضا شدم و کل آبم روی تپلی کصش و تو شورتش ریخته شد... وقتی کامل ارضا شدم، کش شورتش رو رها کردم و گفتم: «حالا شلوارت رو بپوش!»
همین که به سمت اونطرف میز رفت، دستش رو گرفتم، به سمت خودم کشیدمش و تو یه لحظه لباش رو بوسیدم و چند ثانیه لب‌هامون چفت هم شد. وقتی ازم رها شد، لبخند زدم و گفتم: «چون دختر خوبی بودی، اینم جایزه‌ت.»
خندید و گفت: «فکر نمی‌کردم تا این حد سادیست باشی...»
پوزخند زدم و گفتم: « یعنی می‌خوای بگی دوست نداشتی؟»
گفت: «هیچوقت تو یه راند سکس، چهار بار پشت سر هم ارضا نشده بودم! تو حتی بهتر از اون چیزی هم بودی که فکر می‌کردم.»
گفتم: «پس خوشبحال آیدا!»
کیر شل شده‌ام رو تو مشتش گرفت، فشارش داد و با لبخند گفت: «و خواهر آیدا...»
تو همین حین گوشیم زنگ خورد. آیدا بود، در حالی که کیرم تو مشت شیدا بود و با تخم‌هام بازی می‌کرد، جواب دادم و گفتم: «سلام عزیزم. کارم تازه تموم شد، الان با شیدا میایم بیمارستان...»

ادامه...

نوشته: سفید دندون و freya
"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  ویرایش شده توسط: Boysexi0098   
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
چه داستان قشنگی دمت گرم فقط خواهشاً ادامه بده
     
  
مرد

 
شیدای شهوت


فصل سوم: نقاب سپید!



از بیمارستان که در اومدم، تو ماشین به آیدا زنگ زدم. با تأخیر جواب داد و طبق معمول خواب‌آلود بود: «سلام...»
-سلااام... پرنسسِ نازک نارنجی حالش چطوره؟
-امروز یکم بهترم.
-چیزی خوردی یا منتظری رضا بیاد برات پخت و پز کنه؟!
گفت: «مامان و بابا صبح اومدن برام کلی میوه و سوپ و هله هوله آوردن ولی دلم نمی‌خواد چیزی بخورم.»
صدام رو مثل خودش لوس کردم و گفتم: «ولی من دلم می‌خواد تو رو بخورم!»
خندید و گفت: «خب بیا بخور. البته اگه مالِ مردم از گلوت راحت پایین می‌ره!»
-مردم خر کیه، از اولشم مالِ خودم بودی. حالا این مردمی که گفتی کی میاد خونه؟
-زنگ زد گفت یه ساعت دیرتر میاد. آخر ماهه سرش حسابی شلوغه.
-پس اومدم.

گوشی رو قطع کردم و از خدا خواسته راهم رو کج کردم سمت خونه‌ی رضا و آیدا. قبل از ازدواج آیدا و رضا، قول و قرار گذاشتیم که دیگه با همدیگه شیطنت نکنیم. البته من قولی ندادم، آیدا خیلی سفت و سخت تصمیم گرفت که بعد متأهلی دست از کارامون بکشیم. البته دست کشیدن از یه روتین روزانه کار راحتی نبود. اگه دوران بچگی آیدا رو در نظر نگیریم که صرفاً من دستمالی‌اش می‌کردم، بعد از بلوغِ آیدا، دیگه رسماً شیطنت‌هامون شروع شد. از بوسه و دستمالی شروع شد، ولی روز به روز آپدیت‌تر می‌شد و به جایی رسید که دیگه به جای جق زدن، کُس همدیگه رو لیس می‌زدیم! اوایل بخاطر کارایی که می‌کردیم گاهاً عذاب وجدان می‌گرفتیم، ولی یه مدت بعد وقتی دیدیم جفت‌مون داریم لذت می‌بریم و خیلی بهتر و در دسترس‌تر از رابطه با جنس‌مخالف و غریبه‌هاست، با خودمون گفتیم چرا شل نکنیم و بدون احساس گناه حالش رو نبریم؟! با همین ذهنیت ادامه دادیم و روز به روز بیشتر از هم‌خوابی با هم لذت می‌بردیم. انگار نه انگار که خواهر بودیم... بعد از ازدواجِ آیدا، من چند باری سعی کردم تحریکش کنم، ولی باهام راه نمیومد و انگار همچنان سفت و سخت رو محدودیتی که برای خودش تراشیده بود، پا فشاری می‌کرد. اما لحن امروزش نشون می‌داد که حسابی دلش برای لز باهام تنگ شده. حق هم داشت! درسته رضا خیلی خوش سکس و کاربلد بود، ولی هیچکس به اندازه‌ی من با بدن آیدا آشنا نبود و نمی‌تونست اون رو به مرز جنون برسونه...!

تو مسیر رفتن به خونه‌ی آیدا دوباره یاد دیروز افتادم و ناخودآگاه اتفاقاتی که افتاد رو مرور می‌کردم. بعد از ظهر که از شرکت دراومدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان که آیدا رو مرخص کنیم، رضا تو راه یه کلمه‌ام باهام حرف نزد. همش تو لاک خودش بود. مثل همیشه انگار داشت حساب و کتاب می‌کرد. هنوز بابت کاری که کرده بودیم عذاب وجدان داشت. می‌تونستم توی اون قیافه‌ی توهم رفته‌ش ببینم که اون رضای همیشگی نیست. اما نسبت به بار اولی که براش ساک زدم، نرم‌تر شده بود و داشت راه میومد. من برعکس رضا خیلی سرحال و سرخوش بودم. اُبهت مردونگیش موقع سکس انقدر برام تحریک کننده بود که برای اولین بار دلم خواست مثل یه برده‌ی غل و زنجیر شده وسط بازوهاش گیر بیفتم و بذارم هر کاری دلش می‌خواد باهام بکنه. مثل مردای دیگه نبود! هولِ سکس کردن نبود! عجیبه که انقدر ریلکس و مسلط بود و می‌دونست چطوری کاری بکنه که مثل موم توی مُشتش باشم. چطوری انقدر بدن زنا رو بلد بود؟ می‌دونست دقیقاً باید چیکار کنه. به کجا دست بزنه و چطوری آدم رو دیوونه کنه. اون سکس به هیچ وجه یه سکس عادی و معمولی نبود. چهار بار ارگاسم پشت سر هم، انقدر برام لذت‌بخش بود که مغزم پر از اندروفین بشه. اولیش وقتی بود که داشت کُس و کونم رو انگشت می‌کرد. انقدر ماهرانه این کار رو انجام می‌داد که چند دقیقه بعد شُل شدن تمام عضلات بدنم رو حس کردم. از انقباض‌های ریتمیک سوراخام و راه افتادن آب کُسم فهمید ارضا شدم ولی همچنان به انگشت کردنم ادامه داد. انقدر که اینبار با شدت بیشتری ارضا شدم و شروع کردم به التماس کردنش. حتی وقتی با اون حال حشری داشتم التماسش می‌کردم که من رو بُکنه بازم ریلکس بود. سومین و چهارمین بارم وقتی اتفاق افتاد که کیر کلفتش کل کُسم رو پر کرده بود و تند تند دیواره‌ی کُسم رو می‌شکافت و دوباره عقب می‌رفت. حس می‌کردم با همون یه بار رابطه، معتادش شدم. هنوز کلفتی کیرش رو لای پاهام حس می‌کردم. هر وقت بهش فکر می‌کردم دوباره کُسم داغ می‌شد. این همه اعتماد به نفس و تسلط از کجا میومد؟ بعد از این همه سال تجربه، انقدر از سکس سر در میاوردم که بدونم پشت اون تقریباً نیم ساعتِ داغ و شهوت انگیز و اون همه لذتی که بردم، یه آدم هفت خط و خیلی کار بلد وجود داره. می‌دونم با اون قیافه و هیکل، طبیعی بود که خیلی از دخترا بهش پا بدن و بخوان باهاش رابطه داشته باشن ولی تا جایی که می‌دونستم آیدا اولین و آخرین دوست دخترش بود. تنها دختری که سه سال به پاش نشست و آخرشم به ازدواج ختم شد. که اونم مطمئن بودم تو نامزدی باهم سکس کامل نداشتن. پس یه جورایی یه جای کار میلنگید و این گرگ، از اون گرگ‌های بالان دیده و آب زیرکاه بود که کارش رو خوب بلده...
اون روز یه بُعدِ دیگه از شخصیتش رو دیدم. یه بُعد کاملاً متفاوت و من اسم اون بُعدِ کمتر شناخته شده از شخصیتش رو گذاشتم: "اربابِ سوراخ‌ها!"

تو همین افکار غرق بودم که رسیدم. با بطریِ آب هویجی که توی دستم بود، زنگ در رو زدم. آیدا در رو که باز کرد، بلافاصله برگشت و رو کاناپه ولو شد. کفش‌هام رو درآوردم و رفتم تو. بطری آب هویج رو گذاشتم رو اُپن و همینطور که شال و مانتوم رو درمیاوردم گفتم: «چرا هنوز لباس تنته؟»
گفت: «حال ندارم لباسام رو دربیارم.»
با لبخند گفتم: «کونِ گشاد مایه‌ی نشاط!»
رفتم رو کاناپه کنارش نشستم و دستش رو گرفتم. جای آنژیوکت روی ساعد دستش کبود شده بود. پوستش انقدر سفید بود که حتی جای یه ضربه‌ی کوچولو روش کبود می‌شد. با همون لحن لوسی که همیشه حرف می‌زد گفت: «ببین دستم چی شده؟»
آروم جای کبودیش رو بوس کردم و گفتم: «بوسش کردم! الان خوب میشه.»
خم شدم روش. می‌خواستم لباش رو ببوسم که سرش رو عقب کشید و گفت: «شاید مریضی‌م ویروسی باشه.»
گفتم: «من خودم یه نوع ویروسم!»
بعد لب‌هام رو محکم چسبوندم به لب‌هاش. صورتش هنوز رنگ پریده بود و پوست لبش خشک شده بود. از لباش جدا شدم و گفتم: «راستش رو بگو از دیروز که برگشتی تا حالا چند بار کُس دادی؟»
گفت: «هیچی! از وقتی رسیدم فقط خوابیدم. طفلک رضا عین پروانه دورم می‌چرخید. خیلی ناراحت و داغون بود. اصلاً بهم دست نزد که اذیت نشم. حالا هی بگو مردا همه‌شون بی‌شعورن!»
دستم رو بردم زیر تاپش و از روی سوتین سینه‌ش رو فشار دادم. گفتم: «خب همه‌ی مردا به استثنای رضا! خوبه؟»
گفت: «بلند شو بریم تو اتاق خواب. اینجوری ممکنه بیاد و ببینه.»
-مگه نگفتی دیر میاد؟ تا بیاد ما کارمون رو تموم کردیم.
با یه حرکت تاپ و سوتینش رو درآوردم و گفتم: «تو امروز نمی‌خواد هیچ کاری بکنی. فقط بخواب و لذت ببر.»
کاملاً لختش کردم. تیشرت خودم رو هم درآوردم و با سوتین دراز کشیدم روش. مچ هر دو تا دستش رو با یه دستم بالای سرش نگه داشتم و با یه دست آروم نوک سینه‌هاش رو مالیدم. این حرکت دیوونه‌ش می‌کرد. لبش رو آروم گاز گرفت و گفت: «آییی... شیدا...»
گفتم: «جووونم! می‌دونستی من عاشق این ممه‌های کوچولوتم؟»
-اووومممم...
لب‌هام رو دوباره گذاشتم رو لب‌هاش. لب‌هاش رو می‌خوردم و انگشت‌هام روی نوک سینه‌هاش حرکت می‌کرد. از شدت لذت پاهاش رو بهم فشار می‌داد. چشم‌هاش مستِ شهوت بود. بدون اینکه لب‌هام رو ازش جدا کنم، همونجوری اومدم پایین‌تر. گردنش رو مک زدم و رسیدم رو سینه‌هاش. نوک یه سینه‌ش رو لیس زدم. صدای ناله‌هاش بلند شد. دستاش رو ول کردم. با هر دو تا دستم سینه‌‌های گرد و سفیدش رو گرفته بودم و نوبتی نوکشون رو لیس می‌زدم و می‌خوردم. نفس نفس می‌زد و هی به بدنش پیچ و تاب می‌داد. دستش رو آروم آورد پایین سمت کُسش که دستش رو گرفتم و گفتم: «کُس‌ت مال منه! حق نداری بهش دست بزنی. فهمیدی؟»
با التماس گفت: «آاه... شیدا... دارم دیوونه می‌شم...»
نوک انگشت‌هام رو کشیدم رو بدنش و تا زیر شکمش اومدم. چندتا بوسه‌ی ریز زیر شکمش زدم. نفساش تند و نامنظم شده بود. گفتم: «اگه دختر خوبی باشی بهت جایزه می‌دم.»
گفت: «من که همیشه دختر خوبی بودم! مخصوصا برای تو!»
گفتم:«آره! تقریباً همیشه. بجز وقتی که با فرید بودی.»
سرش رو بلند کرد و با اخم گفت: «تو که گفتی فراموشش کردی!»
سرش رو با دست هُل دادم رو کاناپه و گفتم: «معلومه که فراموشش کردم.»
تو دلم گفتم: «نترس منم خیلی دختر خوبی نیستم!»
پاهاش رو از هم باز کردم و آروم انگشتم رو روش سُر دادم. کُسش خیس و لزج شده بود. لباش رو گاز گرفت. سرم رو بردم لای پاهاش و چند بار چوچولش رو لیس زدم. یه آه بلند کشید و با کلافگی گفت: «زودباش دیگه! بخورش!»
گفتم: «نُچ!»
دوباره خواست دستش رو بیاره که بازم گرفتمش. «گفتم که کُس‌ت مال منه جنده کوچولو! داری له‌له می‌زنی که بخورمش آره؟»
با التماس گفت: «آره شیداااا... بخورش»
دستاش رو گرفتم و گذاشتم روی سینه‌هاش. گفتم: «تو فقط اجازه داری ممه‌هاتو بمالی.»
دو تا انگشتم رو کردم توی کُسش. همزمان که کُسش رو می‌خوردم، دستم رو عقب و جلو می‌کردم. لپاش سرخ شده بود و صدای ناله‌هاش خونه رو برداشته بود. محکم با دست سینه‌هاش رو فشار می‌داد. سرم رو بلند کردم و گفتم: «راستی کی بهتر می‌خوره؟ من یا رضا؟»
جواب نداد فقط گفت: «آااه... حالم بده...»
گفتم: «تا جوابم رو ندی ادامه نمی‌دم.»
با اخم گفت: «تو از کی تاحالا انقدر بدجنس شدی؟»
خندیدم و گفتم: «از ارباب سوراخ‌ها یاد گرفتم.»
گفت:«چی؟ اون دیگه کیه؟»
جوابش رو ندادم. آروم آروم انگشتم رو روی چوچولش کشیدم. دوباره چشماش رو بست و آه کشید. با هر دو تا دستش سرم رو گرفت و روی کُسش فشار داد. گفت: «بخور شیدا... بخور... دارم میام...»
همینطور که زبونم رو روش می‌کشیدم. دوباره انگشتام رو کردم تو کُسش و اینبار سرعت حرکت دستم رو بیشتر کردم. انقدر خیس بود که صدای شالاپ شلوپ می‌داد. جیغ کشید و پاهاش رو بهم فشار داد. نبض کُسش رو زیر دستم حس می‌کردم و این بهم حس قدرت می‌داد. منم مثل رضا یه جور قدرت طلبی تو وجودم داشتم ولی فقط واسه آیدا!

بیحال روی کاناپه ولو شده بود و نفس نفس می‌زد. انگشتای خیسم رو از لای پاهاش بیرون کشیدم و تپلی بالای کُسش رو بوس کردم. گفتم: «تو جنده کوچولوی خودمی.»
وقتی حالش یکم جا اومد گفت: «امروز چقدر حرف‌هات و کارات شبیه رضا بود!»
از حرفش جا خوردم. انگار این تحت تاثیر رضا بودن، کار دستم داد. خواستم حرف بزنم که دوباره گفت: «بخواب منم واسه‌ت بخورم.»
این رو که گفت فهمیدم جمله‌ی قبلی‌ش از سر شک و حدس و گمان نبوده و یه نفس راحت کشیدم.
گفتم: «نمی‌خواد! استراحت کن.»
بعد دوباره پرسیدم: «نگفتی! اگه قرار باشه بین من و رضا یکی رو انتخاب کنی...»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «چرا باید بین تو و رضا یکی رو انتخاب کنم؟ من هر دوتاتون رو دوست دارم.»
از جوابش خوش‌م اومد. واقعاً چرا باید بین من و رضا یکی‌مون رو انتخاب می‌کرد؟ پاشدم یه پتو مسافرتی براش آوردم و کشیدم روش. بدون اینکه چشم‌هاش رو باز کنه با بی‌حالی گفت: «می‌خوام پاشم لباس بپوشم.»
گفتم: «نمی‌خواد لباس بپوشی. بگیر همینجوری بخواب. رضا اومد بگو برات سورپرایز دارم. یهو پتو رو بزن کنار. تازه کلی قربون صدقه‌ت می‌ره.»
ریز خندید. همینطور که تیشرت و مانتوم رو تنم می‌کردم گفتم: «ببین چه خوب آماده‌ت کردم براش! باید قدر همچین خواهرزنی رو بدونه!»
گفت:«کجا می‌ری؟ بمون خب.»
گفتم:«نه دیگه! بمونم سورپرایزت خراب میشه. بعدشم مگه یادت نیست که بابا همیشه می‌گه ارزشِ کار خیر به اینه که پنهون بمونه.»
دوباره زیر لب خندید و گفت: «دیوونه!»
یه لیوان برداشتم و توش آب‌هویج ریختم. گذاشتم روی میز جلوش و گفتم: «آب هویج‌تم بخور. تا حالت خوب نشده پا نشی کار کنیا.»
با لبخند گفت:«باشه.»
دست کشیدم رو موهاش، صورتش رو بوس کردم و قبل از اینکه رضا برسه از خونه بیرون زدم.

نزدیک یک ماه از سکس‌م با رضا گذشته بود. نمی‌خواستم دیگه برم سرکارش و رفت و آمدم به اونجا تابلو بشه. خونه‌ی خودشون هم که نمی‌شد چون آیدا همیشه خونه بود. خونه‌ی ما هم که هیچ وقت خالی نبود. واقعاً دلم براش تنگ شده بود. بعد از تجربه کردن سکس باهاش جق زدن دیگه جواب نمی‌داد. فقط گاهی که فرصتش پیش میومد می‌رفتم پیش آیدا و هوسم رو با اون ارضا می‌کردم. تصمیم گرفتم یه موقعیت جدید خلق کنم و اون قطعاً پیشنهاد سفر بود. اواسط تابستون بود و اون موقع از سال بهترین زمان برای سفر به ییلاقات کلاردشت بود تا چند روزی از اون گرمای جهنمی خلاص بشیم و البته یه فرصتی پیدا کنم که با رضا تنها بشم. تو کلاردشت یه ویلا داشتیم و معمولاً حداقل سالی یه بار اونجا می‌رفتیم. چندتا شیفتم رو جا‌به‌جا کردم و چند روزم رو خالی کردم. با آیدا و رضا هم هماهنگ کردم. بابام از رانندگی تو ترافیک جاده چالوس متنفر و تنها چیزی که باعث می‌شد از رفتن منصرف بشه همین بود. به رانندگی‌ منم تو جاده اصلاً اطمینان نداشت. بنابراین وسایل‌مون رو یکم سبک کردیم و قرار شد همگی با ماشین رضا بریم. اینجوری بود که بابا راضی شد و نزدیک‌های ظهر راه افتادیم. غروب بود که رسیدیم به ویلامون تو کلاردشت. یه ویلای دو طبقه بالای کوه. مامان و بابا همیشه طبقه‌ی پایین می‌موندن و طبقه‌ی بالا خلوتگاه من و آیدا بود. مسافرت برای مامان و بابا فقط لذت بردن از هوای تمیز جنگل و استراحت بود ولی ما دنبال یکم تفریح و هیجان بودیم. شب بعد از شام، من با رضا و آیدا رفتم طبقه‌ی بالا. رضا پروژکتورش رو آورده بود و قرار بود فیلم بذاره نگاه کنیم.
من و آیدا چهار-پنج تا بالش انداختیم رو زمین، بساط تخمه و تنقلات رو پهن کردیم. چراغا رو خاموش کردیم و رضا هنوز داشت تصویر رو وسط دیوار تنظیم می‌کرد. پشتش به ما بود. منم از فرصت استفاده کردم و همینطور که آیدا دراز کشیده بود، دستم رو از یقه‌ی لباسش بردم زیر سوتینش. می‌خواست دستم رو بیرون بکشه ولی مقاومت کردم.
همینطور که نوکِ کوچولوی ممه‌ی آیدا رو با سرانگشتام می‌مالیدم، از رضا پرسیدم: «حالا چه فیلمی قراره بذاری؟ عاشقانه‌ست؟»
بدون اینکه برگرده، یه خنده‌ی بدجنسانه زد و گفت: «خیلی عاشقانه‌ست!»
معلوم بود که رضا فیلم عاشقانه دانلود نمی‌‌کنه. عاشق این بودم که وقتی رضا هست آیدا رو دستمالی کنم. یه جورایی هیجانش رو دوست داشتم. نوک سینه‌ش رو با انگشتام آروم فشار دادم. یه صدای ناله مانند ازش در اومد. دستم رو گذاشتم رو دهنش و آروم گفتم:«هییس!»
بعد بلند گفتم: «آیدا! بخدا فیلم ترسناک بذاره پا می‌شم می‌رما.»
رضا فوراً گفت: «خب برو. مام ژانر رو عوض می‌کنیم یه چیزِ زن و شوهری نگاه می‌کنیم.»
فایل رو از گوشی‌ش انتخاب کرد و دیدم بله! فیلم احضاره. دستم رو از سوتین آیدا کشیدم بیرون و گفتم: «من رفتم. بشینین فیلم زن و شوهری‌تون رو نگاه کنین.»
آیدا بلند شد و نشست. دستم رو گرفت و گفت:«ادا در نیار دیگه! بشین یه ذره ببینیم خوش‌مون نیومد خاموش می‌کنیم اصلاً.»
رضا خیلی جدی گفت: «خاموش کردن نداریم! باید بشینین تا آخر نگاه کنین.»
اخمام تو هم بود. گفتم: «بابا! می‌ترسم! بخدا شب خوابم نمی‌بره.»
آیدا دستم رو ول نمی‌کرد. رضا دکمه‌ی پخش رو زد و خودشم اومد پیش آیدا نشست. صدای اسپیکر رو زیاد کرده بود که دلهره‌ش بیشتر بشه. بالشت رو با یه دستم بغل کرده بودم و یه دستم هم توی دست آیدا بود. چند دقیقه همینجوری زُل زده بودم به صفحه. با دیدن یه صحنه‌ی ترسناک با صدای بلند جیغ کشیدم و چشم‌هام رو بستم. آیدا با یه دست بازوی رضا رو گرفته بود و فشار می‌داد. با یه دستش هم دست من رو محکم گرفته بود و نمی‌ذاشت برم. رضا با خنده گفت: «شیدا! چشمات رو باز کن و نگاه کن.»
گوشه‌ی چشمام رو باز کردم و گفتم: «خییلیی مریضی!»
دوباره خندید و یه چیپس گذاشت تو دهن آیدا. گفت: «تو سفر که فیلم هندی نگاه نمی‌کنن. مزه‌ش به اینه که یکم هیجان زده بشی.»
گفتم: «من دلم نمی‌خواد هیجان زده بشم.»
همون لحظه دوباره با دیدن یه صحنه‌ی ترسناک جیغ کشیدم و سرم رو تو بالشتی که تو بغلم بود، فرو کردم. رضا داشت حسابی کیف می‌کرد. هر بار من و آیدا جیغ می‌زدیم اون از ته دل می‌خندید. یه جای فیلم همه‌ چیز توی سکوت مطلق بود و من زوم کرده بودم تو عمق جنگل و منتظر یه اتفاق ترسناک بودم که چشم‌هام رو ببندم؛ یهو یه چیزی مثل بمب کنار گوشم ترکید. یه متر پریدم هوا و با هر چی توان داشتم جیغ کشیدم. دیدم رضا و آیدا دارن می‌خندن. رضا با هماهنگی آیدا بسته‌‌‌ی چیپس رو جلوی گوشم ترکونده بود. از دست جفت‌شون کفری شدم. پاشدم با حرص چراغا رو روشن کردم و گفتم: «دیگه شورشو درآوردین. مسخره‌ها! اگه سکته می‌کردم چی؟»
هنوزم داشتن می‌خندیدن و این بیشتر حرصم می‌داد. سیمِ پروژکتور رو که با حرص کشیدم، رضا دست از خندیدن کشید و جدی گفت: «بی‌جنبه! نکن خراب میشه!»
برای اینکه بیشتر حرصش بدم با لگد زدم رو پروژکتورش. با حالت تهدید نیم خیز شد و منم از ترس فوراً برگشتم پیش آیدا و پشتش قایم شدم.
نیم ساعتی با همین خل و چل بازیا و تنقلات خوردن گذشت. تو همین حین یه چیزی به ذهنم رسید. از جام بلند شدم و رفتم کُنیاکی که علی سفارشی برام آورده بود و به زور ته چمدونم جاساز کرده بودم رو آوردم. سه تا استکان و پاکت سیگارمم گذاشتم وسط و گفتم: «بیاین یکم خوش بگذرونیم.»
رضا داشت با تعجب به کارام نگاه می‌کرد. با یکم مکث گفت: «واسه من نریز من نمی‌خورم.»
به تلافی فیلمی‌ که گذاشته بود، گفتم: «من نمی‌خورم نداریم! باید امشب بخوری! همینه که هست.»
آیدا با ذوق بازوی رضا رو گرفت و گفت: «یکم بخوریم دیگه!»
رضا می‌خواست حرف بزنه که گفتم: «فهمیدیم ورزشکاری! بچه مثبت! تو مسافرت که دمنوش بابونه نمی‌خورن. مزه‌ش به اینه که یکم مست بشی و شُل کنی.»
صداش رو صاف کرد ولی چیزی نگفت. استکان رو پر کردم و گذاشتم جلوش. یکی زدم به پیک آیدا و یکی به استکانی که جلوی رضا بود. گفتم: «سلامتی! سلامتیِ... سلامتیِ گاو و گوسفند و این چرت و پرتایی که عرق خورا میگن! من بلد نیستم سلامتی بدم... بخورین!»
هر دو تاشون خندیدن. آیدا گفت: «چشمِ مامان و بابا دور!»
یکم خورد و قیافه‌ش رو جمع کرد. بعد گفت: «اَه! عین زهر ماره!»
رضا هنوز مردد بود. با چشم به استکان اشاره کردم. با اکراه بلندش کرد و سر کشید. یه سیگار روشن کردم. یه پُک بهش زدم و گرفتمش جلوی لب آیدا. به رضا نگاه کرد که مثلاً ازش اجازه بگیره. منم با دست سرش رو چرخوندم سمت خودم و گفتم: «اجازه‌ی اونم دست منه!»
رضا یه پوزخند زد. خیلی جدی گفتم: «بالأخره بزرگتری گفتن! کوچیکتری گفتن!»
با سر تأیید کرد و گفت:«بله شیدا خانوم درسته!!!»
می‌دونستم الان تو دلش می‌گه موقع گاییدنت یه بزرگتر کوچیکتری نشونت می‌دم که اون سرش ناپیدا. آیدا یه پُک به سیگار زد و دودش رو داد سمت رضا. رضا با دست دود رو از جلوی صورتش کنار زد. خاکستر سیگار رو روی بشقاب تکوندم و اینبار گرفتمش سمت رضا. یه نگاه به دستم کرد و بعد دوباره نگاهش چرخید سمت صورتم. گفت: «اینم اجباریه؟»
گفتم: «صد در صد!»
سیگار رو ازم گرفت. تا بهش پُک زد شروع کرد به سرفه کردن. من و آیدا خنده‌مون گرفت. به آیدا گفتم: «انگار واقعاً بچه مثبته!»
آیدا با خنده گفت: «بهت که گفتم، ادا در نمیاره و مدلش مامان‌پسنده حسابی!»
و همه پوکیدیم از خنده.
تو هر فرصتی که گیرم میومد دور از چشم رضا، آیدا رو دستمالی می‌کردم. تا اینکه رضا پا شد و رفت دستشویی. تا پاش رو از در بیرون گذاشت، خوابیدم رو آیدا و همینطور که دستم تو شرتش بود و داشتم کُسش رو می‌مالیدم، ازش لب گرفتم. کُسش حسابی آب انداخته بود. تا یه ثانیه قبل از اینکه رضا دوباره پاش رو بذاره تو، داشتم لبای آیدا رو می‌خوردم.

اون شب کنار هم مست کردیم و گفتیم و خندیدیم. ساعت از یک شب گذشته بود که دیدم چشم‌های آیدا از شدت خماری و شهوت داره بسته میشه. از جام بلند شدم و گفتم: «من می‌رم که شما راحت بخوابین.»
آیدا گفت: «کجا می‌ری بخواب همینجا.»
از خدام بود پیش اون دو تا بخوابم. منتظر تأیید رضا بودم که گفت: «آره پاشو برو بذار ما راحت باشیم.»
از جام بلند شدم. براش دهن کجی کردم و گفتم: «قبل از اینکه سرو کله‌ی جنابعالی پیدا بشه اینجا جای من بود. بغلِ آیدا!»
چند بار ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: «می‌بینم که یکی دیگه جات رو گرفته!»
به چشم‌های خمار آیدا زل زدم و گفتم: «هیچ کی نمی‌تونه واسه آیدا جای من رو بگیره! تأکید می‌کنم! هیچکی!»
یکم تلوتلو خوردم و رفتم سمت در. رضا گفت: «نخوری زمین؟ می‌خوای تا پایین باهات بیام؟»
آیدا فوراً گفت: «آره پاشو باهاش برو خیلی مسته.»
گفتم:«من خوبم خودم می‌تونم برم.»
رضا دوباره با شیطنت گفت: «مواظب باش تو راه یه وقت شیطان تسخیرت نکنه.»
گفتم: «من خودِ خودِ شیطانم. شما باید مواظب باشین یه وقت من تسخیرتون نکنم!»
رضا به آیدا نگاه کرد و خیلی جدی گفت: «اینو واقعاً راست می‌گه.»
آیدا با خنده زد رو پای رضا و گفت:«پاشو تا پایینِ پله‌ها باهاش برو.»
رضا دوباره گفت: «آخه می‌ترسم تسخیرم کنه!»
در رو باز کردم و همینطور که بیرون می‌رفتم گفتم: «نیا! تسخیرت می‌کنما.»
آیدا این دفعه جدی گفت: «پاشو دیگه رضا یه‌وقت می‌خوره زمین!»
رضا به زور از جاش کنده شد و گفت: «شانس ما رو ببین تو رو خدا! بین یه فرشته‌ی کیوتِ مهربون و یه شیطانِ رجیمِ مست چه گیری کردیما.»
بعد بلند شد و با احتیاط پشت سرم اومد. تو اولین پاگرد، چرخیدم سمتش و محکم بغلش کردم. دستام رو حلقه کردم دور گردنش. تا جایی که می‌شد، روی پنجه‌هام خودم رو بالا کشیدم و لب‌هام رو به لب‌هاش رسوندم. هنوز بی حرکت بود. یه لب وحشیانه ازش گرفتم و آروم گفتم: «تسخیر شدی!»
دوباره راه افتادم و اونم در حالیکه از پشت کمرم رو گرفته بود همراهم میومد. جلوی در واحد، دوباره برگشتم سمتش و از روی شلوار، کیرش رو محکم گرفتم. دستم رو گرفت و با یه صدای زمزمه مانند گفت: «شیدا...»
آروم گفتم: «هیییس!»
یه دستم دور کمرش بود، دست دیگه‌م رو کردم تو شلوارش و زمزمه کردم: «اووووف رضا! من اینو می‌خوااامش...»
چشماش رو بست و یه نفس عمیق کشید. با اینکه شق شدن کیرش نشون می‌داد چقدر حشریه، به زور دستم رو از تو شلوارش بیرون کشید، هُلم داد و سفت به دیوار چسبوندم. با دستاش، دستام رو به دیوار میخکوب کرد. لب‌هاش رو سمت لب‌هام آورد، تا خواستم چفت لب‌هاش بشم، خودش رو عقب کشید. یه لبخند کج رو لبش نشست و سرش رو زیر گردنم فرو برد. لباش رو روی گردنم تکون‌تکون داد، بعد زبونش رو از زیر گردنم تا روی چونه‌ام کشید و آروم گفت: «تو که نمی‌خوای گردنت رو کبود کنم و جفت‌مون به گا بریم و دیگه نشه بکنمت؟»
لبم رو گزیدم و با تکون دادن سرم گفتم: «نه.»
خودش رو بهم فشار داد تا کلفتی کیرش رو روی تنم حس کنم. بعد لب‌هاش رو کنار گوشم آورد و گفت: «تو امشب ازش سهمی نداری و قراره خواهر کوچولوت ازش لذت ببره.»
دست‌هام رو رها کرد، دستش رو لای پاهام برد و کُسم رو توی مشتش گرفت. فشارش داد و گفت: «فقط وقتی که من بخوام‌ و من بگم سهم تو می‌شه، فهمیدی؟»
با تکون دادن سرم گفتم: «فهمیدم.»
تو چشم‌هام خیره شد و لب‌هام رو بوسید. لبخند زد و گفت: «اینم جایزه‌ت... شبت بخیر شیطان کوچولو!»
از لذت بوسه‌ی داغش، دوباره لب‌هام رو گزیدم و گفتم: «شب بخیر مرتیکه‌ی سادیست روانی!»
*****
تو بالکن یه پتو دور خودم پیچیده بودم و به مهِ‌‌ غلیظی که آروم‌آروم از کوه بالا میومد نگاه می‌کردم. ویلامون جزو آخرین ویلاهای روی کوه بود و کنارشم یه جنگلِ سرسبز و بی‌انتها. انقدر حشری بودم که خوابم پریده بود. داشتم تصور می‌کردم الان رضا تو چه پوزیشنی داره آیدا رو می‌کُنه. هر وقت چشم‌هام رو می‌بستم، تصور سکس آیدا و رضا میومد جلوی چشمم. انقدر اونجا نشستم که روی همون مبل راحتی خوابم برد.
وقتی چشم‌هام رو باز کردم، هنوز آفتاب نزده بود و گرگ و میش اول صبح بود. با دیدن منظره‌ی جادویی که روبه‌روم بود، خواب به کل از سرم پرید. مِه همه جا رو گرفته بود. پتو رو کنار زدم و دوویدم سمت حیاط. بعد از دیدن رضا تو خیاط پشمام ریخت و انگار جن دیدم. اون وقت صبح تو حیاط بود و داشت حرکات کششی انجام می‌داد. اونم مثل من عادت داشت صبح زود بیدار بشه. برعکس، آیدا عاشق رخت‌خوابش بود و حالا حالاها ازش کَنده نمی‌شد. هنوز من رو ندیده بود. وقتی دستاش رو کشید بالا و یکم به جلو خم شد، تیشرتش بالا رفت و چشمم خورد به دو تا چالِ روی کمرش. به معنای واقعی کلمه دلم براش رفت. اون روز یه فیتیش جدید تو خودم کشف کردم "فیتیش چال کمر" !
ولی فرصت نداشتم تو گوگل سرچ کنم ببینم اسم علمی‌ش چیه! اما بعدها که تحقیق کردم، فهمیدم تو خانوما بهش میگن چال ونوس و تو آقایون بهش میگن چال آپولو! و یه چیز نادره! حتی نادرتر از چال گونه و بعضیا برای داشتنش می‌رن عمل زیبایی انجام می‌دن. جالبتر اینکه یه سری باورهای قدیمی می‌گه که افرادی که چال کمر دارن خیلی خوش‌شانسن!
عاشق اون هیکل ورزشکاریش بودم. یکم جلوتر رفتم و گفتم: «خدایا شکرت که یه نفر از من کُسخل‌تر وجود داره که این موقع صبح بیدار شده هیچ، تازه داره ورزشم می‌کنه. می‌خوای ناپرهیزی دیشب رو برای بدنت جبران کنی؟»
برگشت بهم نگاه کرد. گفت: «حیف نیست آدم تو صبح به این قشنگی بخوابه؟»
گفتم: «آره! واقعاً حیفه!»
شیر آب حیاط رو باز کردم و صورتم رو آب زدم. از خنکیش بدنم لرزید. برگشتم تو موهام رو دم اسبی بستم. یه کت جین از روی تیشرتم پوشیدم که سردم نشه. کتونی‌هام رو پام کردم و رفتم سمت در خروجی. یه جوری سرد از کنارش رد شدم، انگار نه انگار همین چند ساعت پیش داشتم قایمکی تو راه پله قورتش می‌دادم. منتظر بودم بپرسه کجا. تو دلم گفتم:«یک... دو... سه...»
همون لحظه صداش رو شنیدم: «کجا می‌ری؟»
خنده‌م گرفت ولی به روی خودم نیاوردم. برگشتم سمتش و گفتم: «می‌رم تو جنگل پیاده روی کنم.»
-تنهایی؟ خطرناکه!
-می‌تونی باهام بیای که تنها نباشم.
انتظار نداشتم انقدر زود راضی بشه. فوراً گفت: «آیدا ناراحت نشه؟»
در رو باز کردم و همینطور که بیرون می‌رفتم، گفتم: «قطعاً ناراحت می‌شه.»
داشت دنبالم میومد. می‌دونست آیدا بفهمه ناراحت میشه و همچنان دنبالم میومد. این خیلی حس لذت بخشی بود و باعث شد فکر کنم اونم دلش برای من تنگ شده. از دیشب تو کف‌ش بودم و کُسم حسابی خیس بود. جلوتر حرکت می‌کردم و اون پشت سرم حرکت می‌کرد. سرعتم رو کم کردم که بهم برسه. توفاصله‌ی یه قدمی‌م بود که یهو وایسادم و از پشت خورد بهم. گفت: «وقتی چراغ ترمز نداری یهو ترمز نزن.»
گفتم: «هر کی از پشت بزنه مقصره.»
کونم رو دادم عقب و قشنگ بهش مالیدم. بعد بدون اینکه به روی خودم بیارم دوباره حرکت کردم. اینکه می‌دونستم پشتمه و نگاهش به منه باعث می‌شد بیشتر کرمم بگیره. به بهونه‌ی بستن بند کفشم کاملاً خم شدم جلوش. باسنم رو قمبل کرده بودم سمتش. چند ثانیه بعد دوباره راه افتادم. قرمزیِ بوته‌های تمشک توی اون مه بهم چشمک می‌زد. با احتیاط دستم رو دراز کردم سمت بوته که یه دونه تمشک درشت رو بچیم. خار رفت توی دستم و فوراً عقب کشیدمش. رضا اومد جلو و گفت: «برو کنار ببینم بچه.»
تمشک رو کند و توی دستش نگه داشت: «اینو می‌خواستی؟»
سرم رو بردم جلو و دهنم رو باز کردم. دستش رو کشید عقب. استاد این بازیای روانی بود. دستش رو بالا گرفته بود و هر چی خودم رو کش می‌دادم بهش نمی‌رسیدم. با هر دو تا دستم دستش رو گرفتم ولی بازم زورم بهش نمی‌رسید. آخرشم خودش تمشک رو خورد. با مشت زدم تو سینه‌ش و گفتم: «بدجنس!» واکنشش فقط خنده بود. دیگه طاقت نداشتم. دستام رو حلقه کردم دور کمرش و گفتم: «مطمئنم دیشب آیدا رو گاییدی. پس الان نوبت منه.»
-از کجا مطمئنی؟
-از اون کیرِ کلفتِ شق شده‌ای که دیشب گفتی سهم من نیست و برای آیداس!
بعد زیر لب آروم گفتم: «تازه تمام شب داشتم زنتو برات آماده‌ می‌کردم.»
پرسید: «چی؟»
دیگه ادامه ندادم. دستم رو از پشت بردم زیر تیشرتش. از دو طرف چال کمرش رو لمس کردم و گفتم: «می‌دونستی این کمرت خوراکِ ناخن کشیدنه؟»
گفت: «ولی نمی‌تونی الان روش ناخن بکشی چون قراره دوباره از پشت کُس بدی.»
گفتم: «دوست نداری موقع سکس تو چشمام نگاه کنی نه؟ شاید چشم‌هام تو رو یاد کسی می‌ندازه!»
گفت: «دوست دارم چشم‌هات رو موقع ساک زدن ببینم.» شونه‌هام رو فشار داد و جلوش زانو زدم. یه گرمکن ورزشی پاش بود. شلوار و شرتش رو تا زانو کشیدم پایین. کیرش نیمه شق بود. لبم رو گاز گرفتم و گفتم: «اوووممم... چقدر دلم براش تنگ شده بود.»
با چشم‌هاش اطراف رو می‌پایید که یه وقت کسی نیاد. هر چند اون ساعت تو جنگل پشه‌ام پر نمی‌زد. موهام رو تو دستش گرفت و کیرش رو تا جایی که می‌شد تو دهنم جا داد و شروع کردم به ساک زدن. هر چی بیشتر ساک می‌زدم خودم حشری‌تر می‌شدم و چشمام بیشتر خمار می‌شد. همینطور که کیرش تو دهنم بود. با دست چونه‌م رو داد بالا که بهش نگاه کنم. گفت: «آره! این چشم‌ها رو می‌خوام. این چشم‌هایی که پر از التماسه. صورتت از این نما خیلی قشنگه.»
با دستش یه ضربه‌ی آروم زد رو صورتم و گفت: «حالا وقتشه بهتر ساک بزنی.»
اینبار دو طرف سرم رو گرفت و خودش کیرش رو تو دهنم عقب و جلو کرد. انقدر عمیق تا ته حلقم می‌زد که چند بار عق زدم. کیرش رو از دهنم بیرون کشید. از جام بلندم کرد و همزمان بدنم رو چرخوند که پشتم بهش باشه. خودم دکمه و زیپ شلوار جینم رو باز کردم و کف دستام رو تکیه دادم به تنه‌ی خزه‌بسته‌ی یه درخت. دوباره باسنم رو قمبل کردم سمتش.
شلوار و شرتم رو پایین کشید. در حالی که کامل بهم چسبیده بود، دستش رو از جلو به کُسم رسوند، کیرش رو لای درز کونم جا داد و سرش رو به گوشام نزدیک کرد. کُسم رو تو مشتش گرفته بود و کیرش رو لای کونم عقب و جلو می‌کرد، همزمان کنار گوشم زمزمه می‌کرد: «تو از اون مدل زن‌هایی هستی که نیاز به بوسه نداری! تو به فوران آتشفشان تو دهنت نیاز داری! تو به نوازش نیاز نداری، تو به یه مرد خشن نیاز داری که با مردونگی کلفتش تموم سوراخ‌هات رو پر و سیراب نگه داره. تو به ارضا شدن نیاز نداری، تو دوست داری از شدت ارگاسم‌های پشت سر هم بلرزی. تو یه جنده‌‌ی شیدای شهوتی که هیچوقت از گاییده شدن توسط مردایی مثل من سیراب نمی‌شی...»
با این حرفاش موج دوم آب از لای کُسم سرازیر شد. حتی رضا هم متوجه خیس‌تر شدن کُسم شد و فشار دستش رو بیشتر کرد. با تماس دستش یه آه بلند کشیدم. لاله‌ی گوشم رو گاز گرفت و گفت: «چه دریاچه‌ای درست کردی این وسط!»
-آاه... می‌بینی؟ واسه تو خیس شده...
-آفرین! دختر باید اینجوری باشه. همیشه آماده‌ی گاییده شدن.
ازم کمی فاصله گرفت و کیرش رو از لای کونم بیرون کشید. اینبار از پشت دستش رو لای پاهام برد. با هر باری که انگشتاش رو روی سوراخ کُس و کونم می‌کشید، یه درجه شلُ‌تر می‌شدم. نفس‌هام به شماره افتاده بود. گفت: «می‌تونی سرو صدا نکنی یا دوباره شُرتت رو بکنم تو دهنت؟»
خنده‌م گرفت. گفتم: «سعی‌می‌کنم ولی قول نمی‌دم.»
دو تا انگشتش رو کرد تو کُسم. از لذت لبم رو گاز گرفتم. داشتم دیوونه می‌شدم. خیسی آب کُسم رو تا زانوهام حس می‌کردم. کاراش خیلی تحریک کننده بود و همچنان به حرفای سکسی‌ش ادامه می‌داد: «تو یه جنده‌ی تنگی! باید یکم گشادت کنم... دوست داری؟ دوست داری شوهر خواهرت گشادت کنه؟»
منم زیر لب آروم می‌گفتم: «هووم... آره... کیر شوهر خواهرم رو می‌خوام... بُکن... گشادم کن... زودباش.»
انقدر به انگشت کردنم و گفتن اون حرفای تحریک آمیز ادامه داد که ارضا شدم و با صدایی که از شهوت می‌لرزید، گفتم: «من کیر می‌خوام رضا... بکنش تو کُسم... می‌خواااامش.»
انگشتاش رو از تو کُسم درآورد و سر کیرش رو چند باری کشید روش. دوباره گفتم: «آخ...تو رو خدا بُکن رضا!»
با اعتماد بنفس گفت: «داری له‌له می‌زنی و می‌میری براش نه؟»
نمی‌دونست همین حرکتش رو قبلاً روی آیدا پیاده کردم. گفتم: «خوش‌ت میاد اذیت کنی؟»
گفت: «اینجوری بیشتر قدرشو می‌دونی.»
بیشتر خم شدم و دست راستم رو به سمت پشت بردم، کیرش رو گرفتم و خودم هدایش کردم تو سوراخ کُسم. همزمان یه آه بلند کشیدم. دو طرف کمرم رو گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن. گفتم: «نگو که تو دلت واسه کُسِ من تنگ نشده بود...»
جمله‌ای که گفت باعث شد یه داغی مضاعف تو کُسم حس کنم: «آره! منم دلم واسه کُسِ تنگ‌ت، تنگ شده بود.»
سعی می‌کردم آروم ناله کنم ولی واقعاً کار سختی بود. غرق لذت بودم که یه اسپنک محکم زد رو کونم. بلند گفتم: «آاخ!»
آروم گفت: «هیس! مگه قرار نبود صدات در نیاد؟»
گفتم: «نمی‌تونم آروم باشم. دلم می‌خواد وقتی تو داری منو می‌کُنی سروصدا کنم.»
دستش رو از پشت گذاشت رو دهنم و سرعت تلمبه زدنش رو بیشتر کرد. انگشتش رو با آب کُسم خیس کرد و آروم کرد توی کونم. انگشت کردن کونم تو اون پوزیشن فوق‌العاده بود. دلم می‌خواست جیغ بزنم ولی نمی‌تونستم. چند ثانیه بعد لذت ارضا شدنِ دوباره رو با تموم سلول‌های بدنم حس کردم. پاهام می‌لرزید و اگه انقدر محکم بهم نچسبیده بود حتماً زمین می‌خوردم.
یه جایی رفتم که ارتفاعش یکم بالاتر باشه، دوباره جلوش زانو زدم. تیشرت و سوتینم رو هم زمان بالا کشیدم و سینه‌های درشت و سفیدم افتاد بیرون. لبش رو گاز گرفت و با هر دو تا دستش نوک سینه‌هام رو مالید. کیرش روگذاشتم لای سینه‌هام و تف انداختم روش. سینه‌هام رو محکم از دو طرف فشار دادم و با لبخند گفتم: «این حرکتیه که نمی‌تونی با آیدا بزنی. پس نهایت استفاده‌ رو ازش ببر!»
کیرش رو لای سینه‌هام عقب و جلو کرد. تو چشم‌هاش می‌دیدم که چقدر داره لذت می‌بره. چند دقیقه بعد، با یه آه عمیق آبش رو ریخت روی سینه‌هام. از جام بلند شدم و محکم لب‌هاش رو بوسیدم. بعد از یه بوسه‌ی داغ و طولانی، با خزه و آب بارونی که لای سنگ‌ها جمع شده بود به زور خودم رو تمیز کردم و دوباره راه افتادیم سمت ویلا.
موقع برگشتن، رضا جلوتر می‌رفت من تقریباً داشتم پشت سرش می‌دوویدم. گفتم: «تو زیادی بلدی!»
سرعتش رو کم کرد. سرش رو چرخوند و بهم نگاه کرد: «چی گفتی؟»
-میگم تو زیادی زنا رو بلدی! مطمئنم یه چیزی تو گذشته‌ت هست که حتی به آیدا هم نگفتی.
اخم‌هاش رفت تو هم و گفت: «تو هم زیادی فضولی.»
با لبخند گفتم: «و باهوش! که درست دست گذاشتم روی نقطه ضعفت. مگه نه آقای بی‌نقص؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت: «هیچ کس بی‌نقص نیست.»
-آره! منم نمی‌خوام چراغ قوه بگیرم رو نیمه‌ی تاریکت. منم نیمه‌ی تاریک دارم. آیدام داره.
دوباره بهم نگاه کرد و گفت: «آیدا؟ چیزی بیشتر از اون چیزی که می‌دونم؟»
دوباره لبخند زدم و گفتم: «چی میشه اگه مجبور نباشیم قایمکی سکس کنیم؟ اونوقت دیگه مجبور نیستم برای چشیدن مزه‌ی کیرت یه ماه صبر کنم.»
چشم‌هاش رو تنگ کرد و گفت: «منظورت رو متوجه نمی‌شم.»
گفتم: «اگه آیدا خودش راضی بشه چی؟ اینجوری دیگه عذاب وجدان هم نمی‌گیری.»
خندید و با یه لحن مسخره گفت: «راضی بشه که چی؟ تو رو جلوی چشمش بُکنم؟ اونم بگه واااای ایول آقایی، چه خوب خواهرم رو می‌کُنی؟»
با خنده گفتم: «نه! راضی بشه که دوتا مون رو با هم بُکنی.»
یه پوزخند زد و گفت: «آره! فیل‌ها پرواز می‌کنن.»
گفتم: «می‌دونستی آیدا دوجنس‌گراست؟»
دوباره برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد. لبخندم پررنگ‌تر شد و گفتم: «می‌دونستی من آیدا رو بیشتر از تو ارضا کردم؟»
هنوز داشت شوکه نگاهم می‌کرد. بعد خندید و گفت: «ایستگاهمو گرفتی؟ یا دوربین مخفیه؟»
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم. وقتی دید جدی‌م گفت: «یعنی روزی نیست که شما دو تا خواهر منو خایه‌فنگ نکنین. یعنی چی آخه؟ چرا آیدا همچین چیز مهمی رو بهم نگفته؟»
گفتم: «آیدا می‌ترسید بهت بگه. فکر می‌کرد ممکنه ناراحت بشی یا واکنش عجیب و غریبی نشون بدی. جدا از این، آیدا قبل از ازدواج‌ باهات، تصمیم گرفت که رابطه با همجنس رو کلاً کنار بذاره و کاملاً فراموشش کنه، که لطمه‌ای به رابطه‌تون وارد نشه!»
چند لحظه مکث کرد و تو فکر رفت. بعد گفت: «من الان گیج شدم. یعنی آیدا قبل از من پارتنرهای دختر داشته؟»
گفتم: «نه بابا. فقط با من رابطه داشته!»
گفت: «قطره‌چکونی حرف نزن عصبی‌م می‌کنی. با تو رابطه داشته یعنی چی؟ چه جور رابطه‌ای؟ دو تا خواهر با این اختلاف سنی چه رابطه‌ای می‌تونن با هم داشته باشن؟»
گفتم: «لز! لب گرفتن، دستمالی، انگشت کردن، خوردن...»
کوبید رو سرش گفت: «وای شما ها دیگه کی هستین...»
بعد ادامه داد: «چند وقته؟»
-از همون بچگی.
اخم‌هاش تو هم رفت، جوری که انگار روی یه زخم کهنه‌ش خراش انداختم، خیلی جدی گفت: «بچگی؟ بچگی یعنی چند سالگی؟»
کلافه گفتم: «حالا فهمیدی چرا آیدا این جریان رو بهت نگفته؟ می‌دونست همچین کولی بازی در میاری. از وقتی که آیدا ۱۰-۱۱ ساله بود شروع کردیم تا همین الان.»
پوزخند زد و گفت: «سوءاستفاده! اونم از خواهر کوچیکتر از خودت. واقعاً جالبه...»
فوراً گفتم: «شلوغش نکن! سوءاستفاده چه کُسشعریه؟ این یه لذتِ دو طرفه‌ست!»
با همون لحن ادامه داد: «ممکنه الان اینطور باشه. ولی وقتی بچه‌ بوده، اون موقعی که هنوز هیچی حالیش نبوده، تو به خاطر هوسبازی خودت بهش تجاوز کردی.»
بهش نزدیک شدم، بازوش رو گرفتم و سمت خودم کشیدمش. زل زدم تو چشم‌هاش و با همون لحن تأثیر گذارم حرفایی رو زدم که می‌تونست سنگ رو هم نرم کنه: «چرا فکر کردی تو از منی که خواهرشم دلسوز تری براش؟ قبل از اینکه سر و کله‌ی تو پیدا بشه من خودم آیدا رو بزرگ کردم و همیشه مراقبش بودم. بعدشم، شاید از دور اینطور به نظر برسه و فکر کنی قضیه صرفاً یه سوءاستفاده از سر هوس بوده، ولی اصلاً اینجوری نیست. رابطه‌ی من و آیدا همیشه عاشقانه بوده و هست. هیچ‌کس اندازه‌ی من، آیدا رو بلد نیست. من آناتومی نقاط حساسش رو حفظم. سرانگشتام نقشه‌ی بدن آیدا رو حفظن. می‌دونم چطوری بهش حس لذت بدم. می‌دونم چطوری توی سکس به مرز جنون برسونمش و اونم تنها دختریه که می‌تونه من رو به اوج لذت برسونه. من به هیچ دخترِ دیگه‌ای این حس رو ندارم. من و آیدا بهم اعتیاد داریم. از طرفی تو هم یه جذاب لعنتیِ کاربلدی که می‌تونی جفت‌مون رو باهم به اوج لذت برسونی. ترکیب من و تو و آیدا خیلی خیلی خفن میشه! می‌فهمی چی میگم؟ نگو که دلت تجربه کردن همچین لذتی رو نمی‌خواد! هر مردی آرزوشه که چنین لذتی رو تجربه کنه...»
چشم‌هاش رو تنگ کرده بود و به حرفام گوش می‌داد. یه جوری با احساس و آب و تاب این جمله‌ها رو بهش گفتم که عصبانیت‌ش تبدیل شد به حس سردرگمی. گفت: «اوکی. اصلاً گیریم همینی باشه که تو می‌گی. چطوری می‌خوای آیدا رو راضی کنی؟ نمی‌ترسی که با اینکارت از چشم آیدا بیفتی و رابطه‌تون شکراب بشه؟ از طرف دیگه هم برینی تو رابطه‌ی ما؟ و حتی رابطه‌ی خودم و خودت هم خراب بشه؟»
با لبخند گفتم: «من اینکارو نمی‌کنم. تو قراره راضیش کنی. کافیه خیلی اتفاقی و یهویی، وقتی من و آیدا مشغولیم سر برسی و راز بزرگی که آیدا همیشه می‌ترسید بهش پی ببری، فاش بشه! اون وقت دیگه رگ خواب‌ش دستته. بقیه‌ش رو هم دیگه خودت بلدی!»
هنوز نگاهش به من بود و داشت چیزایی رو که گفتم توی ذهنش تجزیه و تحلیل می‌کرد. از چشم‌هاش می‌تونستم بخونم که رام شده و فکرای شیطانی من به اون هم سرایت کرده. یه چشمک بهش زدم و گفتم: «فیل‌ها پرواز می‌کنن. البته اگه تو بخوای و مثل همیشه هوشمندانه عمل کنی...!»

وقتی رسیدیم ویلا آیدا تازه بیدار شده بود. هنوز موهای فرفریش رو هوا پریشون بود. با اخم پرسید: «کجا بودین؟»
قبل از اینکه رضا حرفی بزنه، فوراً گفتم: «رفته بودیم تو جنگل پیاده روی. جات خالی! خییلییی حال داد! تازه رضا کلی برام تمشک و آلوچه جنگلی چید.»
اخم‌هاش بیشتر رفت تو هم و گفت: «چرا منو بیدار نکردین که باهاتون بیام؟»
یه قیافه‌ی حق به جانب گرفتم و گفتم: «ده بار صدات زدم می‌خواستی از بالش‌ت کَنده بشی.»
جوری که نبینه یه چشمک ریز به رضا زدم. رفت آویزون رضا شد و با همون لحن لوسِ همیشگی گفت: «منم تمشک و آلوچه جنگلی می‌خواااام.»
رضا که قشنگ معلوم بود از دست من کفریه، دستش رو کشید رو موهای پریشون آیدا و گفت: «باشه عزیزم. می‌ریم! بعد صبحونه!»
از اینکه آیدا رو انداخته بودم به جون رضا یه لبخند رضایت بخش زدم و رفتم تو آشپزخونه که به مامان کمک کنم.

دو روز تو کلاردشت موندیم و روز سوم راه افتادیم سمت عباس‌آباد. هوا بارونی بود. تو ماشین وسط نشسته بودم و مامان و آیدا کنار شیشه بودن. دلم می‌خواست هوای جنگل رو بدم تو ریه‌هام. گفتم :«سان روفو باز کن رضا!»
گفت: «خیس می‌شی دیوونه!»
گفتم: «این جاده خوراک دیوونه بازیه!»
بلند شدم و ایستادم. جنگل سبز و خیس با اون ریسه های رنگی اطراف کافه‌ها واقعاً جادویی بود. قطره‌های سرد بارون و مِه می‌خورد به صورتم. دستام رو از هم باز کردم. چشمام رو بستم داد زدم: «یوووووهووووو»
می‌دونستم با این حرکتم آیدا هم کرمش می‌گیره. همیشه منتظر می‌موند من یه کاری رو انجام بدم که ازم تقلید کنه. به زور من رو کنار زد و خودش رو کنارم جا داد. باد موهای خوشگل فرفریش رو زیر و رو می‌کرد. گفتم: «بارون خیلی خوش مزه‌ست!»
دهنش رو باز کرد و زبونش رو داد بیرون که طعم بارون رو بچشه. منم از فرصت استفاده کردم و زبونش رو بوسیدم. شوکه بهم نگاه کرد. گفتم:«حیف الان نمی‌تونم دست بکنم تو شرتت!»
چشم‌هامون رو بستیم و تو یه حرکت سریع و کوتاه لب‌های همدیگه رو بوسیدیم. با خودم گفتم: «کاش می‌تونستی الان این صحنه‌ی قشنگ رو ببینی رضا...»

چند روز بعد و بعد از اینکه رضا کاملاً نرم شد، با هماهنگی خودش قرار شد آیدا رو وارد بازی کثیف‌مون کنیم. جفت‌مون مرخصی گرفتیم و قرار شد رضا به آیدا نگه که مرخصی گرفته و مثل همیشه صبح زود از خونه بزنه بیرون. منم یکی دو ساعت بعد از رضا، رفتم پیش آیدا و مثل سری قبل به بهونه‌ی اینکه رضا برنمی‌گرده، رو کاناپه‌ی وسط پذیرایی رفتیم رو کار و دوتایی کاملاً لخت شدیم. قبل از شروع به رضا پیام داده بودم که یه ربع دیگه سر برسه. به ربع که رسید، آیدا رو کف خونه به پشت خوابوندم و پاهاش رو از هم باز کردم. سرم رو لای پاهاش بردم و کونم رو کاملاً به سمت در ورودی پذیرایی قمبل کردم. جوری که رضا بعد از ورود اولین چیزی که می‌بینه قمبل من باشه. با ولع شروع کردم به لیس زدن کُس آیدا، جوری که غرق لذت بشه و با صدای بلند ناله کنه. ناله‌های لطیف آیدا کل اتاق رو گرفته بود، که با صدای باز شدن در و ورود رضا به خونه، ناله‌هاش کاملاً قطع شد و جای خودش رو به یه سکوت سرد داد...

ادامه...

نوشته: سفید دندون و freya

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  ویرایش شده توسط: Boysexi0098   
مرد

 
داستان هایی که الان در سایت بارگذاری میشن، مخصوصا همین داستان شیدا، افسانه شیمیل و همچنین داستان ضربدری آرش و خانواده‌ش بسیار عالی تصویرسازی میکنن، طوری که خواننده رو کامل با خودشون میبرن به عمق داستان و احساس میکنه دقیقا همونجاست....

ولی ازطرف دیگه یه ضربه بزرگ و اساسی وارد میکنن و اونم اینکه چنان این تصویرسازی‌ها دقیق و واقعی انجام میشن که هرچی جلوتر میره خواننده بشدت دوست داره برای چشیدن نهایت لذت، خودش جای شخصیت‌های اصلی داستان قرار بگیره و موقعی که داستان تموم میشه یهو از اون فضا میاد بیاد بیرون و چون نتونسته، باعث حس سرخوردگی میشه

البته این ایراد داستانها نیست و اتفاقا از روایت عالی قصه نشأت میگیره، ولی به‌هرحال اون سر جریان هم چنین تبعاتی داره

درست مثل جق می مونه... وسطش لذت و هیجانه ولی وقتی تموم میشه دچار افسردگی بعد از زایمان میشی

ولی به هرحال دست چنین نویسندگان بزرگ و کاربلدی رو میبوسیم و قلم زیباشون رو ارج می‌نهیم

Boysexi0098
afsanesan
sooskmar48
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   

Streetwalker
 
AmirSalman:
Boysexi0098
afsanesan
sooskmar48

هر سه نویسنده فوق العاده هستند.
مدتها بود خبری از نویسندگان جسور و با استعداد نبود.
هر کجای زندگیم را که نگاه میکنم درد میکند...
     
  
مرد

 
شیدای شهوت (۴ و پایانی)


فصل چهارم: آتش در سایه!

بعد از ورود به خونه، اولین چیزی که دیدم، قمبل شیدا بود. شیدا در حالی که زنم رو کف خونه خوابونده بود، داشت کُسش رو لیس می‌زد و ناله‌های آیدا کل خونه رو گرفته بود. صحنه‌ای پیش روم بود که حتی اگر هزار بار هم توی ذهنم مرورش کرده بودم، بازم تاب دیدنش رو نداشتم. انگار زمین لرزید، انگار چیزی تو وجودم شکست. بعد از دیدن اون صحنه، اولین حسی که گرفتم، حس خیانت بود! اصلاً مهم نبود که این نقشه‌ی خودم بود، اصلاً مهم نبود که منم خیانت کرده بودم، اصلاً مهم نبود که اونی که باهاش داره بهم خیانت می‌کنه یه زنه، اصلاً مهم نبود که اون زن خواهرشه، مهم اون طعم تلخ خیانت بود که چشیدنش مثل خوردن زهر، از درون آدم رو از هم می‌پاشه. دیدن اینکه زنت با یکی دیگه هم‌خواب شده و داره لذت می‌بره وحشتناک‌ترین چیزیه که یه مرد می‌تونه ببینه...!
بعد از ورودم، انگار زمان برای یک لحظه ایستاد، هم برای من، هم برای اونا. یک لحظه بعد، آیدا سریع از جاش پرید و شیدا ازش جدا شد. طبق برنامه شیدا سریع لباسش رو دور خودش پیچید و به سمت اتاق دوید. آیدا با بُهت و تعجب بهم خیره شده بود و اصلاً نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده. در لحظه از جاش پرید، زد زیر گریه و به سمتم اومد. وقت‌هایی که گند می‌زد، گریه و مظلوم‌نمایی بهترین مکانیزم‌های دفاعی‌ش بودن. قرار بود نقش یه آدم شوکه رو بازی کنم که آیدا شک نکنه، اما نیازی به فیلم بازی کردن نبود. بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کردم شوکه شدم و دیدن اون صحنه اصلاً خوشایند نبود.
در حالی که کاملاً لخت بود، تو یه قدمی‌م ایستاده بود و زار می‌زد. توی چشم‌هاش دیگه برق عشق دیده نمی‌شد و جاش رو به ترس و شرم داده بود.
با یه لحن ملتمسانه گفت: «رضا... مرگِ آیدا قبل از اینکه قضاوتم کنی به حرف‌هام گوش کن. به جون خودت که عزیزترین کسمی قضیه اصلاً اونجوری نیست که فکر می‌کنی. باید بهت توضیح بدم...»
برهنه، با چشم خیس، شکننده و ملتمس. هیچوقت به چشمم اینقدر حقیر نیومده بود. چی باعث شده بود با دست‌های خودم کاری کنم که آیدای من به این حال و وضع بیفته؟ تو اون لحظه مدام از خودم می‌پرسیدم اگه جای من و آیدا عوض می‌شد چی؟ اگه آیدا از قصد یه کاری می‌کرد که من اینجوری جلوش بی‌دفاع بشم که بعداً بخواد از این بی‌دفاعی من سوءاستفاده کنه و به فانتزی‌های جنسی‌ش برسه چی؟ همین پچ‌پچ‌های درونی و حس‌های ضد و نقیضی که به قلبم هجوم آورده بودن باعث شدن توی سرم دو صدا با هم جدل کنن، یکی از عشق بگه و اون یکی از گناه! یکی می‌گفت آیدا رو بغل کن و فانتزی‌هایی که تو سرت داری رو فراموش کن، اون یکی می‌گفت آیدا هم یه خیانتکاره مثل تو، طبق نقشه پیش برو و فانتزی‌های لذت‌بخشی که هر کسی نمی‌تونه تجربه‌شون کنه رو بغل کن!
آیدا پشت سر هم داشت حرف می‌زد، توضیح می‌داد و التماس می‌کرد. اما من به حدی تو نجواهای درونی و افکار آشفته و شلوغم غرق بودم، که صدایی نمی‌شنیدم. صداش انگار از پشت دیوار می‌اومد و تنها تصویرش بود که می‌لرزید، بین نور و سایه، بین التماس و شرم...
سریع از خونه زدم بیرون. دیگه طاقت دیدن آیدا تو اون حال و وضع رو نداشتم. از خودم و کاری که کرده بودم بدم میومد. از رضایی که کل زندگیش روی محور هوس و فانتزی و تابو می‌چرخید بدم میومد. از شیدایی که مثل بنزین رو آتیش، شهوت بی افسار من رو شعله‌ور کرده بود بدم میومد.

چند ساعتی رو توی شهر پرسه زدم. همون چند ساعت کافی بود که از اون شوک و فاز احساسی بیرون بیام و برم نقطه سر خط!
کلی تماس بی‌پاسخ از آیدا و شیدا داشتم. اول به شیدا زنگ زدم تا وضعیت رو بدونم:
-چرا گوشیت رو جواب نمی‌دی؟ چرا عین گاو زدی بیرون؟ مگه قرار نبود داد و هوار راه بندازی؟
-وقتی آیدا رو تو اون حال دیدم، احساسی شدم. اگه نمی‌زدم بیرون، می‌ریدم تو نقشه‌مون.
-حالا زیاد بد هم نشد. تقریباً همون چیزی شد که می‌خواستم. الان آیدا برای جبران و از دست ندادنت هر کاری می‌کنه. تا شب نرو خونه. شب که رفتی خونه سفت و سخت باهاش دعوا کن. بعد تهدیدش کن که طلاقش می‌دی و همه چی رو به مامان و بابامون می‌گی و جفت‌مون رو رسوا می‌کنی. سعی کن چند روزی از موضعت کوتاه نیای و دعوا و بی‌محلی به راه باشه. بعد از چند روز کم‌کم لطوفت نشون بده که دلش خوش بشه. بعد در مورد اون روز حرف بزن و ازش بخواه در مورد رابطه‌‌ش با من حرف بزنه. کم‌کم حرف رو ببر سمت اینکه که یادآوری صحنه‌ی اون روز برات تحریک کنندس و...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اوکیه. می‌دونم چیکار کنم. وقتی من از خونه بیرون اومدم، چی گفت؟ چه واکنشی نشون داد؟»
گفت: «هیچی، تموم کاسه کوزه‌ها رو سر من شکست. مثل اسپند رو آتیش بود و انگار دنیا رو سرش خراب شده بود. الان حس و حالش یه جوریه که اگه ازش جون هم بخوای نه نمیاره. برای از دست ندادنت حاضره هر کاری بکنه. پس تا تنور داغه، نون رو بچسبون...»

سه روز گذشت و من تو اون سه روز اصلاً خونه نرفتم. هم می‌خواستم بیشتر فکر کنم و متمرکزتر بشم، هم اینکه می‌ترسیدم با دیدن حال و وضع آیدا نتونم نقش بازی کنم و همه‌چی خراب بشه. تو اون سه روز فقط تلفنی و پیامکی باهاش دعوا می‌کردم و مدام تهدیدش می‌کردم که به خانواده‌اش می‌گم و طلاقش می‌دم.
بعد از سه روز برگشتم خونه. هوای خونه بوی کهنگی می‌داد. پنجره‌ها نیمه‌باز و پرده‌ها بی‌رمق روی زمین افتاده بودن. روشنایی خونه دیگه اون گرمای همیشگی رو نداشت. دیوارها ساکت‌تر از همیشه و مبل‌ها سرد بودن. حتی تیک‌تاک ساعت هم کندتر به گوشم میومد. خونه همون بود، اما گرما و نفسش رفته بود. مثل بدنی که هنوز ایستاده، ولی دیگه روحی درونش نیست. خونه دیگه بوی زندگی نمی‌داد...

آیدا رو صدا زدم. با شنیدن صدای پا تو اتاق فهمیدم که تو اتاقه. سریع از اتاق بیرون اومد، موهاش پریشون و رنگش پریده بود. تو چارچوب اتاق ایستاد و گفت: «رضا برگشتی؟»
چیزی نگفتم و همونجا وایسادم. آروم‌آروم به سمتم اومد، به چند قدمی‌م که رسید، قدم‌هاش سریع‌تر شد، دوید و سفت بغلم کرد. سرش رو توی بغلم فرو کرد و شروع کرد به گریه کردن و عذر خواستن. دست‌هام رو دورش حلقه کردم، سرش رو بوسیدم و آروم گفتم: «گریه نکن عزیزم کافیه. لزبین بودن که گریه نداره و چیز بدی نیست! تازه خیلی هم خوبه!»
سریع سرش رو از تنم جدا کرد؛ با صورت قرمز و چشم‌های خیس با تعجب بهم خیره شد. بهش لبخند زدم. لابه‌لای گریه‌هاش خندید و گفت: «طعنه‌ی سنگینی بود!»
دوباره لبخند زدم و گفتم: «طعنه نبود. من خیلی تند رفتم و واکنش آنی و احساسی نشون دادم. بعد از سه روز فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که آنچنان اتفاق بزرگی نیفتاده و می‌تونیم با حرف زدن حلش کنیم. البته به شرطی که باهام رو راست باشی.»
سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: «هستم، معلومه که هستم... در مورد هرچی که بخوای حرف می‌زنم و هر سوالی که بپرسی راستش رو می‌گم. بدون دروغ و کم و کاستی.»
به آشپزخونه نگاه کردم و گفتم: «چای؟»
خندید و گفت: «همین الان می‌ذارم.»
آیدا به سمت آشپزخونه رفت و منم رو کاناپه نشستم. چند لحظه بعد برگشت و کنارم نشست. به چشم‌هام خیره شد و گفت: «خب رضا. از کجا شروع کنم؟»
به کاناپه نگاه کردم. دستی روش کشیدم و بعد گفتم: «رو این کاناپه هم آره؟!»
چند ثانیه زمان برد که بفهمه چی گفتم، بعد با مشت کوبید رو بازوم و گفت: «رضاااااا... الان وقت مسخره بازی نیست. تورو خدا اذیتم نکن، اصلاً حالم خوب نیست. بیا حرف بزنیم و این فاصله‌ی چند روزه و حس بد رو تموم کنیم.»
گفتم: «چند وقته؟»
گفت: «از همون بچگی. بچه که بودم تنها هم‌بازیم شیدا بود. بازی‌هامون هم به خاله بازی و دکتر بازی و عروسک بازی ختم می‌شد. تو تموم بازی‌ها هم شیدا کارگردان بود و من بازیگر. تو دکتر بازی اون دکتر می‌شد و من مریض. تو خاله بازی اون مامان می‌شد و من بچه‌ش. تو دکتر بازی دستمالی‌م می‌کرد و تو خاله بازی بهم شیر می‌داد. بچه بودم دیگه! بازی بود برام. به عنوان یه بازی خیلی سرگرم کننده و خوشایند بود. وقتی بزرگتر شدم و به بلوغ رسیدم، با یادآوری بازی‌های دوران بچگی‌م و دستمالی‌های کم و بیش شیدا، تحریک می‌شدم. یه جورایی بلوغ و زندگی جنسی من، با همین افکار شروع شد. ولی نه تنها به دخترا کششی نداشتم، بلکه برعکس، کاملاً حس جنسی‌م نرمال بود و به پسرا کشش داشتم. اما هیچ پسری به اندازه‌ی شیدا برای من جاذبه‌ی جنسی نداشت. یه حس عجیب و غریب بهش داشتم. دوست داشتم خودم رو در اختیارش بذارم و اون هر کاری که دوست داره با بدنم بکنه. دوست داشتم دست‌هاش کل بدنم رو کاوش کنن، به لای پاهام برسن و همونجا متوقف بشن.»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «بنظرم علاقه‌ت به بی‌دی‌اس‌ام و بانداژ و برده بودن تو سکس، می‌تونه ریشه تو همین کودکی‌ت داشته باشه.»
لبخند تلخی زد و گفت: «نمی‌دونم، شاید...»
گفتم: «خب، ادامه بده.»
ادامه داد: «اولین خودارضایی من بعد از بلوغ، با دست‌های شیدا انجام شد! اون بهم یاد داد که چجوری خودارضایی کنم و باید و نبایدها رو بهم گفت. در مورد مسائل جنسی برام حرف زد و رابطه با مردها رو برام توصیف کرد‌. هر وقت پورن می‌دید، منم صدا می‌زد و دو نفری با هم می‌دیدیم. ما خودارضایی نمی‌کردیم، دِگَر ارضایی می‌کردیم! موقع پورن دیدن، دست من لای پای شیدا و دست شیدا لای پای من بود. از لمس به بوسه‌ رسیدیم و از بوسه‌ به لیسیدن. جدای از حس لذتبخش و در دسترس بودنش، یه مدت بعد دیگه رسماً اعتیاد شد برامون. با اینکه شیدا ازدواج کرده بود و من تو سنی بودم که بتونم دوست پسر داشته باشم، اما همچنان رابطه‌مون برقرار بود و برای خلوت کردن با هم له‌له می‌زدیم. خیلی سعی کردیم این ماجرا رو خاتمه بدیم، مخصوصاً من. ولی سخت بود. خیلی سخت... اما بعد از اینکه تو وارد زندگی‌م شدی، به حداقل رسید و بعد از نامزدی‌مون هم کلاً قطع شد تا همین یه مدت پیش! که اونم اصلاً نمی‌دونم چی شد و چطور شد که دوباره وا دادیم و شروع کردیم...»
گفتم: «چی باعث شد که وا بدی؟ مگه از نظر جنسی کمبودی داری؟ مگه من تو سکس برات کم می‌ذارم آیدا؟ توی سکس نمی‌تونی ارضا بشی یا من برات به اندازه‌ی کافی جاذبه‌ی جنسی ندارم؟»
سریع گفت: «نه! نه! اصلاً اینطوری نیست که فکر می‌کنی. خودتم می‌دونی که من چقدر از سکس باهات لذت می‌برم. این وا دادنه اصلاً ربطی به رابطه‌ی خودمون و ارضای جسمی نداره. من از لحاظ روانی وا دادم! تو همه‌جوره، چه جسمی چه روانی من رو ارضا می‌کنی و از سمت تو کمبودی ندارم. ولی یه گوشه از ذهنم مدام روابط گذشته‌م با شیدا و لذتی که می‌بردم رو برام یادآوری می‌کنه. اون گوشه از ذهنم فقط به وسیله‌ی شیدا می‌تونست ارضا بشه... که ارضا شد. من دیگه حتی بهش فکر هم نمی‌کنم چه برسه که انجامش بدم. اون فقط یه لغزش بود. قول می‌دم تغییر کنم و دیگه انجامش ندم. حتی اگه بخوای رفت‌وآمدم با شیدا رو هم به حداقل می‌رسونم.»
نگاهم رو ازش برداشتم. به آشپزخونه نگاه کردم و گفتم: «چای دم کشید.»
رفت تو آشپزخونه؛ چای ریخت و برگشت. چای رو روی عسلی گذاشت. یه قند برداشتم و تو چای خودم انداختم. بعد بهش نگاه کردم و گفتم: «می‌دونی این کارت در حق من یه خیانت بود؟»
با شرمندگی گفت: «آره... ولی...»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اگه من بهت خیانت می‌کردم تو چی‌کار می‌کردی؟»
سکوت کرد و چیزی نگفت. چند لحظه بعد گفت: «پشیمونم و برای جبرانش هر کاری که بگی انجام می‌دم.»
گفتم: «پشیمونی تو موقتیه! الان برای راضی کردن من می‌گی که دیگه هیچوقت تکرار نمی‌شه؛ اما یه مدت بعد که همه‌چی آروم بشه، ممکنه دوباره انجامش بدی. آدما شاید بخاطر پارتنر یا همسرشون بتونن موقتاً تغییر کنن، ولی این تغییر دائمی نیست و یه سری چیزها تو ما نهادینه‌س. من نمی‌خوام دوباره ازت خیانت ببینم‌. پس دوست ندارم محدودت کنم و تحت فشارت بذارم. چون دیر یا زود اون گوشه از مغزت دوباره یاد گذشته میفته و باید ارضا بشه! من نمی‌خوام هیچ چیز مخفی‌ای از هم داشته باشیم؛ پس می‌تونم با رابطه‌ت با شیدا کنار بیام ولی به شرطها و شروطها!»
با شنیدن جمله‌ی آخرم شوکه شد. قطعاً انتظار شنیدن همچین چیزی رو نداشت. پوزخند زد و گفت: «یه دستی می‌زنی؟ می‌خوای الان من بگم چه شرطی؟ بعد برگردی بگی دیدی پشیمون نشدی!»
خندیدم و گفتم: «قرار بود صادقانه حرف بزنیم. پس خبری از یه دستی نیست خیالت راحت. من مطمئنم که تو دیر یا زود دوباره وا می‌دی و این اتفاق تکرار می‌شه. پس وقتی مطمئنم این اتفاق می‌اُفته چرا زیر نظر و کنترل خودم نباشه؟»
مردد گفت: «خب شرطت چیه؟»
گفتم: «دوتا شرط داره. اولی‌ش که واضحه، باید هر وقت می‌خوای با شیدا بخوابی، قبلش به من بگی.»
گفت: «دومی؟»
گفتم: «با یادآوری اون صحنه حس عجیبی می‌گیرم. یه حس متناقض. گاهی عصبی‌م می‌کنه و گاهی شهوتی! دیدن لذت بردن تو، موقع عشق بازی با یه زن دیگه... دلم دیدن دوباره‌ی همچین صحنه‌ای رو می‌خواد. اما اینبار آشکارا و به دور از مخفی بازی. تو می‌تونی هر موقع که دلت خواست با شیدا بازی کنی، به شرطی که منم تماشاچی بازی‌تون باشم.»
پوزخند زد. بعد خندید و گفت: «مسخره‌س... من دنبال جبران کردن و درست کردن شرایطم، تو دنبال ماهی گرفتن از آب گل‌آلود! یعنی می‌خوای الان قبول کنم تو لُختِ خواهر من رو ببینی؟ لابد چهار روز دیگه هم می‌گی تماشاچی بودن خسته کننده شده و منم بازی؟»
به چای‌هایی که رو عسلی بودن اشاره کردم و گفتم: «جفت‌شون شبیه همن!»
بعد از چای خودم خوردم و گفتم: «ولی این برعکس اون یکی تو درونش یه تغییری ایجاد شده! این شیرینه و اون یکی تلخ! قطعاً شیرین و تلخ نمی‌تونن با هم کنار بیان و تو یه قوری با هم زندگی کنن! مگه اینکه دوباره شبیه هم بشن! قطعاً چای شیرین دیگه نمی‌تونه تلخ بشه، ولی چای تلخ چرا!»
بعد یه دونه قند برداشتم، انداختم تو چای آیدا و گفتم: «تنها در این صورت می‌تونن با هم کنار بیان و ادامه بدن.»
آیدا عصبی شد و گفت: «چرت و پرت نگو و رک و مستقیم حرفت رو بزن.»
گفتم: «ساده‌س. من نمی‌تونم خیانتت رو فراموش کنم و باهاش کنار بیام. مگه اینکه منم تو گناهت شریک بشم! اینجوری دیگه منتی هم رو سرت نیست، جفت‌مون مثل هم می‌شیم و با هم کنار میایم.»
گفت: «نه آقا زرنگه! مثل هم نمی‌شیم. من با یه همجنس خوابیدم و تو می‌خوای با یه جنس مخالف بخوابی. اونم نه یه جنس مخالف معمولی، خواهرزنت! خواهر من! اینجوری خیلی برات خوش‌خوشون و شیرین می‌شه، دندون درد می‌گیری!»
شونه بالا انداختم و گفتم: «پس دو راه دیگه باقی می‌مونه! یا طلاق یا...»
گفت: «یا چی؟»
دوباره به چای‌ها اشاره کردم و گفتم: «یا با یه زن غریبه بهت خیانت می‌کنم که شبیه هم بشیم.»
از حرص دندون‌هاش رو روی هم فشار می‌داد و از چشم‌هاش خشم می‌بارید. با عصبانیت بلند شد، با مشت کوبید تو سینه‌م و گفت: «خیلی کثافتی رضااا خیلییی...»
دوباره بغضش شکست و با گریه به سمت اتاق خواب رفت. با صدای بلند گفتم: «تنها راه نجات و حفظ زندگی‌مون همینه. یه هفته بهت فرصت می‌دم فکر کنی و تصمیم بگیری...»
به سمت در خروجی رفتم که نگاهم به چای‌های دست‌نخورده و سرد شده روی میز گره خورد. به سمت عسلی برگشتم، یکی از چای‌ها رو سر کشیدم و از خونه بیرون زدم.

یه هفته گذشت. تو اون یک هفته فقط شب‌ها خونه می‌رفتم و اکثر اوقات حرفی بین‌مون رد و بدل نمی‌شد. هر وقت هم حرفی می‌زدیم، تهش مشاجره و دعوا می‌شد. بعد از یک هفته، سرکار بودم که شیدا بهم زنگ زد. گفت که آیدا تموم ماجرا رو بهش گفته و در موردش کلی حرف زدن. این نشونه‌ی خوبی بود. همین باعث شد به شیدا بگم بیاد محل کارم که مفصل حرف‌های آیدا رو برام بازگو کنه. وقتی جلوی شرکت رسید، زنگ زد که برم پایین و تو ماشین حرف بزنیم. منم که طبق معمول همکارم تو اتاق نبود، دعوتش کردم بیاد بالا. وقتی رسید و وارد اتاق شد، تو همون نگاه اول می‌شد فهمید که کبکش خروس می‌خونه و نقشه‌مون گرفته. سلام کرد و گفت: «در رو ببندم؟»
یه لبخند شیطنت‌آمیز زدم و گفتم: «اگه قراره فقط حرف بزنیم نه! ولی اگه قراره هم حرف بزنیم و هم بخوری برام، آره!»
لبخندش ذوزنقه شد، در رو بست و از داخل قفلش کرد. اومد و رو صندلی کنار میزم نشست. به چایی که روی میزم بود اشاره کردم و گفتم: «می‌خوری بگم برات بیارن؟»
گفت: «تازه در رو بستم ولش کن، خودت بخور.»
با دستم چای رو یکم از خودم دور کردم و گفتم: «نه دیگه تو نمی‌خوری منم نمی‌خورم. خب تعریف کن.»
گفت: «امروز صبح آیدا بهم زنگ زد، گفت کار واجبی باهام داره و ازم خواست آب دستمه بذارم زمین و برم پیشش. منم که می‌دونستم داستان چیه، مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم اونجا. کل ماجرای دعواتون و حرف‌هایی که زده بودی رو برام تعریف کرد. منم برای اینکه شک نکنه، اول خودم رو شوکه نشون دادم؛ بعد کلی خودم رو عصبانی کردم که رضا گُه خورده و حق نداره همچین رفتاری کنه و همچین پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای بده. بعد پررو پررو گفتم اصلاً همین الان به رضا زنگ بزن تا خودم از خجالتش در بیام. آیدا هم اول سعی کرد آرومم کنه و بعد گفت زنگ نزدم که بیای با رضا دعوا کنی، زنگ زدم که بیای راضی‌ت کنم. راضی‌ت کنم که نفر سوم رابطه‌‌ی من و رضا بشی بلکه رضا از خر شیطون پایین بیاد.»
از سر ذوق خندیدم و گفتم: «واااای عالی شد. باورم نمی‌شه. خبببب؟ تو چی گفتی؟ تهش چی شد؟»
شیدا هم خندید و با ذوق ادامه داد: «اولش کلی مخالفت کردم و گفتم اینجوری رضا در مورد من چه فکری می‌کنه؟ نمی‌گه خواهرش جنده‌س که همچین چیزی رو قبول کرده؟ اصلاً از کجا معلوم بعد از همچین رابطه‌ای رضا زیر قولش نزنه و باهات بمونه؟ از کجا معلوم زندگی‌تون از این بدتر نشه؟
آیدا هم برگشت گفت: «فعلاً که تنها راهی که برام مونده همینه. از طرفی هم زیاد بد نمی‌شه. تو یه عمره‌ رابطه‌ی من با شوهر سابقت رو توی سرم می‌زنی و تیکه و طعنه‌هات تمومی نداره. اینجوری نه تنها با رضا، بلکه با تو هم بی حساب می‌شم! فک نکنم خودتم زیاد بدت بیاد همزمان با من و رضا سکس داشته باشی، اونم حالا که مطلقه‌ای.»
لابه‌لای حرفاش یه نیمچه تخریب و تحقیری هم بود، اما چون دیدم حالش خوب نیست و فشار روشه، چیزی نگفتم. فقط بهش گفتم اگه من این پیشنهاد رو هم قبول کنم، بخاطر لذتش نیست و صرفاً بخاطر توئه. چون تو ازم می‌خوای قبول می‌کنم وگرنه من اگه دنبال لذت و رابطه باشم، هر موقع اراده کنم کلی مرد ریخته!»
گفتم: «جواب خوبی دادی‌. خب تهش؟»
گفت: «هیچی دیگه، مخم رو زد و منم قبول کردم که باهاتون تریسام بزنم. حالا قراره با تو حرف بزنه و یه سری شرط و شروط و باید و نباید تعیین کنه.»
پرسیدم: «چه شرط و شروطی؟»
گفت: «شرط اصلی‌ش اینه که فقط یک بار باشه! یک بار باشه ولی کامل باشه! بعدشم هر سه تامون همه چیز رو فراموش کنیم و هیچوقت هم در موردش حرف نزنیم...»
با تعجب پرسیدم: «یک بار باشه ولی کامل باشه یعنی چی دقیقاً؟»
گفت: «آیدا گفت رضا فقط خواسته نظاره‌گر رابطه‌ی من و تو باشه. ولی می‌دونم به مرور می‌خواد خودش وارد بشه و همکاری کنه. یه مدت بعد هم جفت‌مون رو کنار هم بُکُنه. من نمی‌خوام این ماجرا زیاد کش بیاد و روانم بیشتر از این به گا بره. یه شب بدون محدودیت انجامش می‌دیم. هرکاری که دلش خواست باهامون انجام بده و دیگه تموم.»
یکم فکر کردم و گفتم: «خب از طرفی خوبه ها، ولی از طرف دیگه یه بار باشه حق مطلب ادا نمیشه!»
شیدا خندید و گفت: «ساده نباش رضا! هیچ کاری بار اول و آخر نداره. کاری که یه بار انجام بشه، بار دوم هم انجام میشه. بار سوم و چهارم و پنج هم انجام می‌شه و یه مدت بعد عادت می‌شه. آیدا الان سخت گرفته، وقتی لذتش بره زیر دندونش و بهش بچسبه، شل می‌کنه و خودش پیشنهاد ادامه دادن رو می‌ده.»
گفتم: «اگه اینجوری بشه که عالی می‌شه.»
لبخند زد و گفت: «می‌شه...»
بعد شالش رو از دور گردنش در آورد و گفت: «دلم یه خوردنیِ داغ می‌خواد. ولی خب متاسفانه چاییت دیگه سرد شده!»
به کیرم اشاره کردم و گفتم: «فک کنم اینجا یه چیزایی به داغی چایی برات داشته باشم.»
از ذوق کیر، تو کسری از ثانیه از جاش بلند شد و به سمت این طرف میز اومد. خواست جلو پام زانو بزنه که یهو دستش خورد به لیوان چای، افتاد و شکست.
دستش رو گرفت جلو دهنش و گفت: «وای گند زدم! ببخشید.»
خندیدم و گفتم: «مهم نیست؛ فدای سرت. ولش کن بیا بخور.»
با پا شیشه‌ خرده‌ها رو کنار زد‌ و جلوی صندلی‌ رو تمیز کرد. همونجا جلوی پاهام زانو زد و شروع کرد به باز کردن کمربند و دکمه‌ی شلوارم. شلوارم رو تا زانوم پایین کشید و با ولع شروع کرد به خوردن. چند لحظه نگذشت که گوشی‌م زنگ خورد. سرش رو از کیرم جدا کرد و گفت: «کیه؟»
گفتم: «خواهرت.»
بعد سرش رو دوباره به سمت کیرم فشار دادم و گفتم: «تو کارت رو بکن.»
شیدا دوباره شروع کرد به ساک زدن و منم گوشی رو جواب دادم:
-زنگ زدم بگم امروز دیرنکن. از سرکار مستقیم بیا خونه، باید حرف بزنیم.
-حرفای تکراری؟
-نه! می‌خوام در مورد پیشنهادت حرف بزنیم.
-خیلی هم عالی. پس ناهار درست نکن، از بیرون غذا می‌گیرم.
-پس منتظرتم. فعلاً.
-فعلاً.
گوشی رو قطع کردم و خطاب به شیدایی که همچنان دو لپی داشت کیرم رو ساک می‌زد، گفتم: «چه حالی می‌ده وقتی داری تلفنی با زنت حرف می‌زنی، همزمان خواهرزنت کیرت رو ساک بزنه.»

دو هفته بعد...
پنجشنبه بود و آیدا خانواده‌ی من و خودش رو برای شام دعوت کرده بود. قرار بود آخر شب وقتی مهمون‌ها می‌رن، شیدا به بهونه‌ی کمک کردن به آیدا خونه‌ی ما بمونه. فرداش هم جمعه بود و هیچکدوم سرکار نمی‌رفتیم؛ لذا تصمیم گرفتیم که شب تا صبح رو روی کار باشیم. آیدا بعد از قبول کردن پیشنهادم، یکی دو هفته ازم زمان خواست که هم خودش و هم شیدا از لحاظ ذهنی و روانی برای اتفاقی که قرار بود بیفته آماده بشن. فارغ از اینکه شیدا از خیلی وقت پیش آماده بود و برای شب موعود لحظه شماری می‌کرد. تو اون دو هفته‌ای که گذشت، هر شب با آیدا در مورد سکس سه نفره و چیزهایی که قرار بود تجربه کنیم حرف می‌زدیم؛ مخصوصاً موقع هایی که سکس می‌کردیم. همین حرف‌ها و تصویر سازی‌ها باعث شده بود آیدا روز به روز رام‌تر و مشتاق‌تر بشه، جوری که یه شب مونده به مهمونی کلی هیجان داشت و دوست داشت هرچه سریع‌تر چیزهایی که تصور کردیم رو تجربه کنیم.

شب مهمونی، آیدا یه پیراهن بلند با آستین کوتاه، یقه سیلوانا و کمر گره‌ای از جنس حریر گلدار نارنجی که سفیدی بدنش رو کاملاً نمایان می‌کرد، پوشیده بود. برق زنجیر نازک طلایی که روی گردنش بود و بیرون زدگی استخون ترقوه‌‌ش با اون لباس، ظرافت و ترکه‌ای بودن بدنش رو بیشتر به رُخ می‌کشید. موهای فرفری خوشگلش رو هم روی شونه‌هاش ریخته بود. طبق معمول هم صندل لژدار کرم رنگش پاش بود و ناخن‌های مرتب و‌ ژلیش شده‌اش رو سکسی‌تر نشون می‌داد.
از اون طرف شیدا، ست دامن ماکسی تنگ و یه کت کوتاه بالای باسن به رنگ کالباسی پوشیده بود و زیرش یه تاپ سفید یقه باز. لباسش کاملاً پوشیده بود ولی مدل دامنش جوری بود که به بهترین شکل ممکن قوس کمر و حجم باسنش رو به نمایش می‌ذاشت. توی او لباس، کمرِ باریک و اندام ساعت شنی‌ش کاملاً مشهود بود. یه جفت کالج رو فرشیِ تخت پاش بود و موهاش رو هم مثل همیشه از بالا دم اسبی بسته بود.
با هر بار نگاه کردن بهشون، تو ذهنم از خودم می‌پرسیدم یعنی من قراره امشب این دوتا لعبت رو همزمان با هم بکنم؟ کلی ایده تو ذهنم قطار شده بود و می‌خواستم نهایت لذت رو ازشون ببرم.

دو تا خانواده‌ی کم جمعیت بودیم. سر جمع هشت نفر! ولی چون اولین بار بود بعد از عروسی دعوت‌شون می‌کردیم، آیدا حسابی سنگ تموم گذاشته بود و از صبح همراه مامانش و شیدا چند جور غذا و دسر درست کرده بود. قبل از شام، آیدا و شیدا، همراه مامان‌‌هامون تو آشپزخونه بودن. هر چند دقیقه یه بار به یه بهونه‌ای می‌رفتم تو آشپزخونه و یه سرکی می‌کشیدم. آخرین باری که قبل از شام وارد آشپزخونه شدم، آیدا و شیدا کنار هم ایستاده بودن و ظرف‌ها رو از تو کابینت‌ در میاوردن و آماده می‌کردن. مامان‌ها رو فرستادم بشینن و گفتم: «من کمک‌شون می‌کنم. شما سرپا نمونین.»

از اونجایی که آشپزخونه اُپن داشت و کسی تو پذیرایی به کون خانوما دید نداشت، رفتم و بین آیدا و شیدا ایستادم و به بهونه پایین آوردن ظرف‌هایی که بالاتر بودن، مشغول کمک کردن شدم. دقیقاً تو لحظه‌ای که مطمئن شدم کسی حواسش نیست، دست راستم رو روی کون آیدا و دست چپم رو روی کون شیدا گذاشتم و چنگ زدم. آیدا سریع دستم رو پس زد و با چشم‌های گشاد بهم خیره شد.
ولی شیدا ریز خندید و واکنشی نشون نداد. دوباره از فرصت استفاده کردم و اینبار انگشتم رو لای کون آیدا کشیدم و کون شیدا رو نیشگون گرفتم. آیدا دوباره دستم رو پس زد و این‌بار با صدای بلند گفت: «رضااااا جان مرسی از کمکت. دیگه نیازی به کمکت نداریم و برو بشین. اگه نیازی باشه دوباره صدات می‌زنیم.»
یه لبخند شیطنت‌آمیز زدم و گفتم: «پس هر وقت به دست‌های پرتوان من نیاز داشتید، صدام بزنید.»
موقع رفتن به شیدا چشمک زدم و جوری که آیدا ببینه دوباره دستم رو روی کون نرمش کشیدم. لامصب حتی زیر لباس هم نرمی و گرمی‌ش قابل لمس بود.

چند دقیقه بعد، آیدا به شیدا گفت: «تو یخچال جا نبود ظرف سالاد و دسر رو گذاشتم تو تراس. میاریشون که میز رو بچینیم؟»
شیدا همینطور که می‌رفت سمت اتاق خواب گفت: «رضا! به دستان پر توانت نیاز داریم.»
سریع از جام بلند شدم. دنبال همچین فرصتی می‌گشتم.
چشم‌های آیدا تا لحظه‌ی آخر رفتن‌مون رو تعقیب کرد. شیدا چراغ اتاق رو روشن نکرده بود و توی همون تاریکی رفته بود تو تراس. منم روشنش نکردم ولی قبل از رفتن، از کشوی میز یکی از بات پلاگ‌هایی که از قبل سفارش داده بودم رو برداشتم. رفتم تو تراس و پشت سرم در رو بستم. پرده‌ی‌ اتاق کاملاً کشیده بود و خود تراس چون توی ارتفاع بود با دیوار شیشه‌ای پوشیده شده بود. رو به رو هم ساختمونی نبود که به اونجا دید داشته باشه. تنها منظره‌ای که به چشم می‌خورد شب و تاریکی و چراغ‌های ریزی بود که مثل گرد طلا همه جا می‌درخشیدن.
با شیطنت گفتم: «گفتی به چی نیاز داری؟»
دستش رو از روی شلوار به کیرم رسوند و گفت: «کیر! گفتم به کیر نیاز دارم.»
لبم رو گزیدم، چرخوندمش به پشت. کارش رو خوب بلد بود. خودش کونش رو قمبل کرد سمتم که مثلاً ظرف رو از زمین برداره. کونش رو با هر دو تا دستم گرفتم و از روی دامن یه اسپنک بهش زدم. گفتم: «این دامن تنگ چیه پوشیدی؟ یه لباس گشاد می‌پوشیدی راحت‌تر نبودی؟»
کونش رو مالید بهم و گفت: «سکسی‌تر بودن رو به راحت‌تر بودن ترجیح می‌دم.»
گفتم: «آفرین! منم همینو می‌خوام. حالا این چطوری باز می‌شه؟»
گفت: «بغلش یه زیپ مخفی داره نابغه! می‌خوای اینجا جلوی این منظره‌ی فوق‌العاده منو بکنی؟»
زیپش رو باز کردم و شرتش رو یکم پایین کشیدم. گفتم:«نه! چون این مدت دختر خوبی بودی و خوب بهم کُس دادی، امشب می‌خوام بهت جایزه بدم.»
خندید و گفت: «برام کادو خریدی؟»
گفتم:«اوهوم! اونم چه کادویی!»
آب دهنم رو پرت کردم رو سوراخ کونش و انگشتم رو فرو کردم. اییی آرومی از دهنش خارج شد و گفت: «رضاااا داری چیکار می‌کنی؟»
گفتم: «هیس، صدات در نیاد!»
انگشتم رو از کونش بیرون کشیدم، بات‌پلاگ رو با آب دهنم خیس کردم. دستم رو گذاشتم رو دهنش و با فشار تو کونش فرو کردم. یه صدای خفه از ته گلوش به گوشم رسید. دوباره شرتش رو بالا کشیدم و زیپ دامنش رو بستم.
گفتم: «هر چند ممکنه راحت نباشه ولی با یه بات پلاگ تو کونت خیلی سکسی‌تری! خوبیش اینه که تو سکسی‌تر بودن رو به راحت‌تر بودن ترجیح می‌دی!»
با تعجب بهم خیره شد و گفت: «به معنای واقعی کلمه یه حشری دیوونه‌‌ای!»
درحالیکه بهش لبخند می‌زدم، ظرف سالاد رو برداشتم و رفتم بیرون.

بعد از خوردن شام و‌ موقع جمع کردن میز، رفتم تو اتاق خواب و آیدا رو‌ صدا زدم و گفتم: «یه لحظه میای عزیزم.»
همین که آیدا اومد تو اتاق، در رو بستم، دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش. بغلش کردم و لب‌هاش رو بوسیدم. با چشم‌های گرد شده بهم خیره شد و گفت: «چته دیوونه؟ شش ماهه به دنیا اومدی؟ چرا اینقدر عجله داری؟ بذار مهمونا برن بعد...»
حرفش رو قطع کردم و گفت: «هیس...»
بعد هولش دادم رو تخت و گفتم دمر بخواب. جدی شد و گفت: «وای رضا زشته الان صدامون می‌ره بیرون و یکی میاد.»
با زور خوابوندمش و گفتم: «نمی‌خوام بکنمت، آروم بگیر یه لحظه.»
وقتی دمر خوابید، دامن لباسش رو بالا دادم و شورتش رو پایین کشیدم. دوباره زیر لب گفت: «رضااااا بس کن...»
بات‌پلاگ رو بهش نشون دادم و با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفتم: «اگه می‌خوای کسی شک نکنه و سریع بری بیرون، مثل یه دختر خوب لای کونت رو برام باز کن.»
از کله‌اش دود بلند شد و گفت: «روانی‌ای بخدااا...»
بعد سرش رو گذاشت رو بالش، با دست‌هاش لای کونش رو باز کرد و شل کرد. بعد دوباره آروم گفت: «زود باش بکن توش.»
آب دهنم رو انداختم لای کونش و با بات‌پلاگ پخشش کردم. سر بات‌پلاگ رو روی سوراخ کونش فشار دادم و فرو کردم. با یه صدای خفه‌ گفت: «ایییی دردم اومد.»
یه اسپنک آروم زدم رو کونش، شورتش رو بالا کشیدم و گفتم: «حالا برو.»

بعد از بیرون رفتن آیدا، رفتم تو پذیرایی، کنار پدرزنم نشستم و به دختراش خیره شدم. به دخترایی که با یه بات‌پلاگ تو کون‌شون مشغول کار بودن و هیچکس بجز من نمی‌دونست یه چیزی تو سوراخ کون‌شونه و هیچکس هم خبر نداشت که قراره امشب دوتایی زیر کیر من ناله کنن.
آیدا و شیدا هم هر از چندگاهی زیر چشمی بهم نگاه می‌کردن و چشم‌غره می‌رفتن. می‌دونستم ممکنه کار کردن توی مهمونی با یه بات‌پلاگ تو کون کمی اذیتت کننده باشه، اما من صلاح‌شون رو می‌خواستم و صرفاً می‌خواستم اون‌ سوراخ‌های تنگ و داغ، برای آخر شب آماده باشن...

بالأخره لحظه‌ای که همه‌مون منتظرش بودیم رسید. ساعت یک شب رو نشون می‌داد و تازه مهمونا رفته بودن. بعد از بدرقه، آیدا روی کاناپه ولو شد و گفت: «وای چقدر خسته‌ام.»
شیدا که تو آشپزخونه بود، به سمت پذیرایی اومد و کنار آیدا نشست. بعد با یه نگاه به من، خطاب به آیدا گفت: «باز خوبه تو فقط خسته‌ای، من هم خسته‌ام هم کونم درد می‌کنه!»
آیدا با تعجب یه نگاه به من انداخت. یه لبخند معنادار رو لبم نشست و شونه بالا انداختم. بعد با همون نگاه متعجب رو به شیدا گفت: «یعنی تو هم مثل من...»
شیدا حرفش رو قطع کرد و گفت: «نه؟! تو هم؟!»
بعد دو خواهری و با چشم‌هایی پر از غضب بهم خیره شدن. دستام رو به نشونه‌ی تسلیم بالا بردم، خندیدم و گفتم: «نگران نباشید، یکی هم تو کون خودمه!»
یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده. لا به لای قهقهه‌هاشون گفتم: «جدی می‌گم و برای دیدنش می‌تونید به اتاقم مراجعه کنید!»
به سمت اتاق خواب رفتم و گفتم: «البته یکی‌یکی! اول شیدا بیاد!»
و بعد در رو بستم. قبل از هر چیز اسپری تاخیری و روان‌کننده و یه بسته کاندوم آماده کردم. بعد چراغ اصلی اتاق رو خاموش و چراغ خواب سه‌بعدی کهکشانی رو روشن کردم. اتاق نیمه‌ روشن شد. روشنایی‌ای ترکیب از سه رنگ بنفش و آبی و قرمز. چند لحظه بعد در باز شد. شیدا پشت در بود. خودم رو کنار زدم که بیاد تو. بعد خطاب به آیدا گفتم: «تو هم بیا!»
بلند شد و اومد. وقتی رسید، گفتم: «پشت در بشین و فقط گوش بده و تا صدات نزدم، نیا داخل. قبلش باید شیدا رو آماده کنم و کمی با بدن همدیگه آشنا بشیم.»
آیدا تو سکس به شدت مازوخیست و عاشق تحقیر شدن بود. می‌دونستم این مدل تحقیر شدن می‌تونه چقدر داغش کنه. اینکه پشت در بشینه و صدای سکس شوهرش با خواهرش رو بشنوه‌ و حق دیدن و دخالت کردن رو نداشته باشه. بدون اینکه چیزی بگه، پشت در نشست. در رو بستم و به سمت شیدا رفتم. بغلش کردم و به سمت در کشیدمش. به در چسبوندمش و شروع کردم به بوسیدن لب‌هاش. وحشیانه لب‌هاش رو بین لب‌هام فشار می‌دادم و همزمان لباس‌هاش رو از تنش در میاوردم. چند لحظه بعد شیدا با یه ست شورت و سوتین مشکی توری مقابلم بود. لب‌هام رو به سمت گوشش بردم، لاله‌ی گوشش رو مکیدم و آروم گفتم: «می‌خوام یه جوری ناله کنی که آیدا از پشت در خیس بشه.»
همین حرفم باعث مست شدن چشم‌هاش شد و گفت: «آاااااه رضا...»
از لاله‌ی گوشش شروع کردم و به سمت گردنش پایین اومدم. همزمان که داشتم زیر گردنش رو لیس می‌زدم، دستم رو توی شورتش بردم و شروع کردم به مالیدن کُسش. چوچوله‌ش رو بین دوتا انگشت وسطم گرفتم، همزمان هم انگشت‌هام رو لای درزش می‌کشیدم. ثانیه به ثانیه لذتش بیشتر، کُسش خیس‌تر و تنش بیشتر گُر می‌گرفت. با هر تکون دستم شدت ناله‌هاش بیشتر و بیشتر می‌شد. با صدای بلند ناله می‌کرد و می‌گفت: «ایییی رضاااا دستات چه خوب کار می‌کنه... وای دوست دارم بهت بدم... کاش بشه هر روز من رو بکنییی... دوست دارم کیرت رو تو حلقم حس کنم و جلو چشم‌های آیدا بهت کُس و کون بدم...»
دستم رو از شورتش بیرون کشیدم، چند قدم عقب‌تر رفتم و شلوارم رو در آوردم. با اشاره‌ی دستم بهش فهموندم که بیاد و جلوی کیرم زانو بزنه. جلوم زانو زد و عین کیر ندیده‌ها شروع کرد به ساک زدن. از ولعش برای کیر و حالت چشم‌هاش می‌تونستم بفهمم که خیلی تحریک شده. در حالی که شیدا داشت کیرم رو ساک می‌زد، آیدا رو صدا زدم و گفتم: «می‌تونی بیای تو!»
چند لحظه بعد در باز شد و آیدا اومد تو. در رو بست و همونجا به صحنه‌ای که مقابلش بود خیره شد.
شیدا همچنان بدون اعتنا به ورود آیدا، مشغول ساک زدن بود. به صورت آیدا خیره شدم. چشم‌هاش برق می‌زد، اما نه از لذت، از چیزی شبیه اضطراب. پوست صورتش اونقدر قرمز شده بود که حتی تو اون نور کم هم نمایان بود. یه لبخند نصفه روی صورتش جا مونده بود، لبخندی که معلوم نبود از سر میله یا از سر ترس. فقط نگاه می‌کرد؛ مثل کسی که از لذت می‌ترسه و از ترس لذت می‌بره!
با حرکت سرم به لباس‌هاش اشاره کردم و گفتم: «لخت شو.»
بدون معطلی شروع کرد به لخت شدن. همچنان نگاهم رو آیدا بود و با صدای بلند از شدت لذت نعره می‌زدم و مدام از ساک زدن شیدا تعریف می‌کردم: «اوووف خیلی خوب داری می‌خوری... زبونت محشره... داغی دهنت داره دیوونه‌ام می‌کنه... تا حالا هیچکس به خوبی تو برام نخورده بود.»
جمله‌ی آخر ر‌و که گفتم، به آیدایی که کامل لخت شده بود و با یه ست شورت و سوتین سفید مثل برق گرفته‌ها بهم خیره شده بود، نگاه کردم. با صدایی آغشته به شهوت گفتم: «بیا و بهم ثابت کن که چیزی از خواهر سکسی‌ت کم نداری. »
بدون اینکه چیزی بگه، به سمتم اومد، زانو زد و خودش رو کنار شیدا زیر کیرم جا کرد. موهای شیدا رو تو مشت چپم گرفتم و سرش رو از کیرم جدا کردم. با دست راستم موهای فِر آیدا رو گرفتم و به سمت کیرم هدایتش کردم. آیدا شروع کرد به ساک زدن و شیدا هم همزمان تخم‌هام رو لیس می‌زد. لذت جسمی‌ش یه طرف و لذت روانیش طرف دیگه. دو تا خواهر سکسی جلوم زانو زده بودن و با ولع مشغول حال دادن به کیرم بودن. شیدا با ست مشکی تو دست چپم و آیدا با ست سفید تو دست راستم، انگار واقعاً یکی‌شون شیطان و اون یکی فرشته بود!
آیدا رو از کیرم جدا کردم و گفتم: «وقتشه نوبتی بخورین.»
اول کیرم رو کردم تو دهن شیدا، بلافاصله درش آوردم و کردمش تو دهن آیدا. این‌کار رو چند بار و پشت سر هم انجام دادم. دهن شیدا داغ‌تر و دهن آیدا تنگ‌تر بود. زبون شیدا فعال‌تر بود و دهن آیدا رطوبت بیشتری داشت. همین تفاوت‌ها باعث شده بود لذتی که می‌برم چند برابر بشه. جفت‌شون عین جوجه‌پرنده‌هایی که منتظر غذان، دهن‌شون رو باز کرده بودن، زبون‌شون رو در آورده بودن و منتظر ورود کیرم تو دهن‌شون بودن.
می‌دونستم اگه همینطوری ادامه بدم ارضا می‌شم و راند اول می‌سوزه. به چشم‌های خمارشون خیره شدم و گفتم: «اونی که تایم بیشتری ته حلقش کیرم رو نگه داره، جایزه داره!»
بعد بلافاصله کیرم رو تا ته تو دهن آیدا فرو کردم، همونجا نگه داشتم و شروع کردم به شمردن: «یک، دو، سه... شش!»
آیدا شروع کرد به عوق زدن و کیرم رو رها کرد. کیرم با آبِ دهن آیدا کاملاً تف‌مالی و خیس شده بود. بلافاصله با همون خیسی تو دهن شیدا فرو کردم. سرش رو کامل روی کیرم فشار دادم، جوری که سر کیرم ته حلقش رو لمس کنه. بعد به آیدا نگاه کردم و شروع کردم به شمردن: «یک، دو، سه... نه، ده!»
شیدا از شدت فشار با دست زد روی رون پام و ازم خواست که رهاش کنم. کیرم رو از ته حلقش بیرون کشیدم. در حالی که داشت نفس‌نفس می‌زد، بهش لبخند زدم و گفتم: «خودت جایزه‌ات رو انتخاب کن. کُس آیدا رو لیس بزنی و همزمان کُست گاییده بشه یا در حالی که دارم کُس‌ت رو می‌گام آیدا سوراخ کونت رو لیس بزنه؟»
شیدا لبش رو گزید و گفت: «اوووف جفتش خوبه و انتخاب سختیه.»
بعد ادامه داد: «ولی دوست دارم وقتی تو داری کُسمو می‌کنی منم کُس خواهر کوچولوم رو لیس بزنم.»

بعد با لبخند به آیدا خیره شد. آیدا به طرز عجیبی ساکت بود و فقط مثل یه برده دستورات رو اجرا می‌کرد. چند لحظه بعد، آیدا روی تخت خوابید و پاهاش رو باز کرد. شیدا سرش رو لای پاهای آیدا فرو برد و داگی شد. همینطور که ور رفتن‌شون رو با همدیگه تماشا می‌کردم، با حوصله و آرامش اسپری زدم و کاندوم گذاشتم. از نگاه کردن‌شون تو اون حالت سیر نمی‌شدم ولی قبل از اینکه اثر اسپری کیرم رو شُل کنه، رفتم پشت شیدا و کیرم رو تو کُسش فرو کردم. از کُسش آب می‌چکید و کیرم راحت تو کُسش عقب و جلو می‌شد. با هر تلمبه‌ای که می‌زدم، سر شیدا بیشتر لای پاهای آیدا فرو می‌رفت و زبونش عمیق‌تر کُسش رو لمس می‌کرد. آیدا موهای شیدا رو دو دستی گرفته بود و با صدای بلند ناله می‌کرد. دیگر اثری از اون بُهت و حسادت تو وجودش نمونده بود. هرچی که بود شهوتِ خالص بود. لا به لای ناله‌هاش می‌گفت : «ایییی... رضا حق داره از زبونت تعریف کنه... واااای آره زبونت رو فرو کن... آااااخ شیدااا... کیر رضا رو دوس داری؟ از کلفتی‌ش راضی هستی؟ خوب کُستو می‌گاد؟»
با حرف‌های‌ آیدا لذت گاییدن کُس شیدا بیشتر می‌شد و هر لحظه بیشتر از قبل لذت می‌بردم.
کیرم رو از کُس شیدا بیرون کشیدم. یه اسپنک زدم رو کونش و بات‌پلاگ که دیگه وقتش رسیده بود رو از کونش درآوردم. شیدا آه بلندی زیر لب گفت و ادامه داد: «تازه داشتم بهش عادت می‌کردم.»
گفتم: «قراره به یه چیز بهتر عادتش بدم! شصت‌ونه بشید!»
تو همون حالت شصت‌و‌نه شدن. آیدا همچنان زیر بود، قمبل شیدا رو صورتش و سر شیدا رو کُس آیدا و مقابل کیر من بود. شیدا پاهای آیدا رو کمی بالا گرفت که کُسش کاملاً در اختیارم باشه. همزمان کُس و کونش رو هم روی صورت آیدا تکون‌ می‌داد و آیدا هم اون زیر کُس شیدا رو لیس می‌زد.

شیدا آب دهنش رو پرت کرد رو کُس آیدا و گفت: «بگا! کُس خواهرم رو بگا! گاییدن دهنش هم با من!»
این رو که گفت، پاهای آیدا رو بلندتر کرد و سفت نگه‌شون داشت. کون خودش رو هم عقب‌تر داد و کامل رو دهن آیدا نشست. آب دهن شیدا رو با کیرم روی کُس تنگ و کوچولوی آیدا پخش و تو یه حرکت کیرم رو تا ته فرو کردم. با اینکه سرش زیر اون حجم از کُس و‌ کون شیدا گرفتار شده بود، اما صدای ناله‌هاش به وضوح شنیده می‌شد. شروع کردم به تلمبه زدن تو کُسش و همزمان ممه‌های بزرگ شیدا رو تو دستام فشار می‌دادم و باهاش لب می‌گرفتم. لذت وصف ناپذیری داشت و توصیفش با کلمات قابل وصف نبود. کُس آیدا به نسبت از کُس شیدا تنگ‌تر بود، اما خیسی کُس شیدا رو نداشت. ولی از نظر داغی در یه حد و انگار به کوره‌ی آتیش وصل بودن.
چند دقیقه تو همون پوزیشن ادامه دادیم. کیرم رو بیرون کشیدم و بات‌پلاگ کون آیدا رو هم در آوردم. از تخت پایین اومدم و خطاب بهشون گفتم: «لبه‌ی تخت و چسبیده به هم داگی بشید و برام قمبل کنید!»
در کسری از ثانیه شیدا و آیدا لبه‌ی تخت و کنار هم در حالت داگی در اختیارم بودن. این یعنی چهار تا سوراخ با چهار تا طعم و لذت متفاوت. روان‌کننده رو برداشتم و لای کون‌شون ریختم. بهشون نزدیک شدم و انگشت دست چپم رو تو کون شیدا و انگشت دست راستم رو تو کون آیدا فرو و شروع کردم به انگشت کردن‌شون. بخاطر بات‌پلاگ و انگشت کردن با روان‌کننده، عضلات کون‌شون نرم و شل شده بود و آماده‌ی ورود کیر. همزمان که من جفت‌شون رو انگشت می‌کردم، لباشون رو به هم چسبونده بودن و با حرارت و لذت زبون بازی می‌کردن و از هم لب می‌گرفتن و با کُس همدیگه ور می‌رفتن؛ این باعث می‌شد آتیش شهوتم تندتر بشه.
رفتم پشت شیدا و سر کیرم رو روی سوراخ کونش تنظیم کردم. دو طرف کونش رو تو مشتم گرفتم و آروم‌آروم کیرم رو فرو کردم. شیدا لبش رو از لبای آیدا جدا کرد و با صدایی که می‌لرزید گفت: «آااخ درد داره... یواش‌تر رضا...»
به همون آرومی که فرو کرده بودم، بیرون کشیدم و گفتم:«امشب لوس بازی و می‌سوزه و درد داره، نداریم! همینه که هست.»
داشتم ارباب بازی درمیاوردم ولی حواسم بهشون بود که اذیت نشن. اینبار رفتم پشت سر آیدا و همین کار رو با آیدا هم کردم و چند باری بین‌شون جابه‌جا شدم و این کار رو تکرار کردم. وقتی که مطمئن شدم کون‌شون آماده‌ی تلمبه زدنه، مجدداً از شیدا شروع کردم. کونش جا باز کرده بود و کیرم روون‌تر از قبل عقب و جلو می‌شد. اینبار خبری از لوس بازی نبود. التماسم می‌کرد که تندتر تلمبه بزنم. منم همین رو می‌خواستم.
تلمبه به تلمبه سرعتم رو بیشتر می‌کردم و همزمان رو کون جفت‌شون اسپنک می‌زدم. دوباره جابه‌جا شدم و سراغ گاییدن کون آیدا رفتم. آیدا مقاومتش تو کون دادن بیشتر بود و لذت بیشتری می‌برد. همزمان با تلمبه زدن‌های من خودش رو عقب و جلو می‌کرد و غرق لذت بود. یه جوری عاشق کون دادن بود که حس می‌کردم کون دادن رو بیشتر از کُس دادن دوست داره.
لامصب حتی لذت گاییدن کون‌شون هم با هم فرق داشت و شبیه هم نبود. کون شیدا گوشتی‌تر و نرم‌تر بود و کون آیدا خوش‌ فرم‌تر و تنگ‌تر. دو تا خواهر یکی از اون یکی حشری‌تر. یه جوری با چشم‌های خمار بهم زل می‌زدن و لب می‌گرفتن و توی گوش هم حرفای سکسی می‌زدن که داشتم دیوونه می‌شدم.
سه‌ تا مون خیس عرق شده بودیم و ناله‌هامون کل اتاق رو گرفته بود. آیدا و شیدا به معنای واقعی کلمه گاییده شدن و خستگی تو کلمات‌شون موج می‌زد. اونقدر ادامه دادم که آیدا زیر لب گفت: «آاخ... من دیگه نا ندارم... پاره شدم... بدون من ادامه بدین...»
کیرم از تو کونش درآوردم دوباره رفتم سراغ شیدا. برگشت با چشم‌های خمارش بهم نگاه کرد و گفت:«نمی‌خوای ارضا بشی؟»
با یه لبخند پیروزمندانه گفتم: «جفت‌تون کم آوردین نه؟ مگه قرار نبود امشب تا صبح برنامه داشته باشیم؟»
داشتم زر می‌زدم. خودم هم اوضاع‌م از اون دوتا خرابتر بود و به زور خودم رو نگه داشته بودم. شیدا با دست چونه‌ی آیدا رو گرفت. تو چشماش زل زد و گفت:«آااه... مُردم... نمی‌دونم چندبار اومدم... حسابش از دستم در رفته...»
آیدا آروم لبش رو گزید. دستش رو برد رو کُس شیدا و گفت:«اوووف... می‌خوای یه بار دیگه بیای؟»
شیدا چشمای خمارش رو بست و گفت:«وااای نه! دیگه نمی‌تونم!»
منم دیگه نمی‌تونستم! کیرم رو بیرون کشیدم و کاندوم رو در آوردم. ازشون خواستم لای کون‌شون رو با دستاشون باز کنن. رفتم وسطشون و شروع کردم به مالیدن کیرم. تند تند کیرم رو می‌مالیدم و از شدت لذت نفس‌نفس می‌زدم. ضربان قلبم بالا رفت، عضلات کونم سفت و تو پاهام احساس لرزش و ضعف کردم. ناخودآگاه چشم‌هام بسته شد، لذت عجیب و غریبی کل وجودم رو گرفت و ارضا شدنم شروع شد. موقع ارضا مدام سر کیرم رو بین کُس و کون هر دوتاشون جابه‌جا می‌کردم که جفت‌شون رو آبیاری کنم.
به طرز عجیبی طولانی‌ترین و پر آب‌ترین ارضای عمرم رو تجربه کردم! حجم آبم به شکلی زیاد بود که بعد از ارضا، لایِ کُس و‌ کون جفت‌شون از سفیدی آب من پر شده بود و با قرمزی پوست اونا تضاد زیبایی برقرار کرده بود...
در حالی که همچنان نفس‌نفس می‌زدم و غرق در ارضای لذت‌بخشم بودم، گفتم: «تو همون حالت بمونید و نوبتی با زبون‌تون آب کیرم رو از لای کُس و کون همدیگه پاک کنید و بخورید!»
اول آیدا شروع کرد. پشت شیدا زانو زد و با ولع شروع کرد به لیس زدن کص و کون شیدا و بلعیدن آب کیر من. منم همونجا رو صندلیِ میز آرایش آیدا نشستم، کیر به دست لم دادم و به صحنه‌ی زیبایی که مقابلم بود خیره شدم...

پنج ماه بعد...
"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  ویرایش شده توسط: Boysexi0098   
مرد

 
شیدای شهوت (۴ و پایانی)


فصل چهارم: آتش در سایه!

ادامه...

پنج ماه بعد...
دستم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و تندتند تو کُسش تلمبه می‌زدم. ناله‌هام شدت گرفت و گفتم: «دارم میاااام...»
شیدا از روی کیرم بلند شد، شروع کرد به ساک زدن و تا آخرین قطره‌ی آبم رو خورد. من رو تخت ولو شدم و شیدا بلند شد. با لباس‌های زیرش خودش رو تمیز کرد و‌‌ شروع کرد به لباس پوشیدن. تو همین حین، آیدا با حوله‌‌ی دورش از حموم بیرون اومد و با خنده گفت: «چه عجب! رضایت دادین؟»
خندیدم، به کیرم اشاره کردم و گفتم: «این خواهر‌ حشریت تا شیره‌ی کیر ما رو نکشه ول کنمون نمی‌شه!»
شیدا هم به تپلی کُسش زیر شلوار اشاره کرد و گفت: «داره مظلوم‌نمایی می‌کنه. ایشون استارت پروژه‌ی تونل کردن کُس ما رو‌ زده و دست بردار نیست!»
آیدا خندید و گفت: «دائم‌الحشرای سیری ناپذیر!»
بعد خطاب به شیدا گفت: «تازه می‌خواستم چای بیارم، کجا؟»
شیدا گفت: «نه خیلی دیره باید برگردم خونه. به بابا نگفتم میام اینجا و دیر برگردم گیر می‌ده.»
شیدا رفت و آیدا بعد از بدرقه کردن شیدا با یه سینی چای برگشت تو اتاق. سینی چای رو روی تخت گذاشت و کنارم نشست. لبخند زد و گفت: «چطور بود ارباب؟»
لبم رو گزیدم و گفتم: «عالی مثل همیشه.»
لبخند زد و چیزی نگفت. یه قند برداشت و تو دستش گرفت، بعد بهم نگاه کرد و گفت: «می‌خوام در مورد یه چیزی باهات حرف بزنم.»
گفتم: «بنده سراپا گوشم خانوم.»
گفت: «چیزی از گذشته‌ات هست که من ازش بی‌خبر باشم؟ حالا که رابطه‌ی باز داریم و هیچ چیز مخفی از هم نداریم، دوست دارم چیزهایی که بهم نگفتی رو بهم بگی.»
سرم رو تکون دادم و گفتم: «نه... هیچی. کل گذشته و حال و آینده‌ی من به خودت گره خورده.»
قندی که تو دستش بود رو تو چای خودش انداخت و گفت: «رابطه‌ی من و شیدا دور از چشم تو!»
یه قند دیگه برداشت، تو چایی من انداخت و گفت: «رابطه‌ی تو و شیدا با اطلاع من!»
بعد لبخند زد و گفت: «قرار بود مثل هم بشیم، نه؟ ولی الان اصلاً مثل هم نیستیم!»
ناخودآگاه استرس گرفتم. لحن صداش و حرکاتش معمولی نبود و انگار می‌خواست یه چیزی بگه. نمی‌دونم چی، ولی هرچی که بود حس خوبی بهش نداشتم. یه قند دیگه برداشت، انداخت تو چایی من و گفت: «رابطه‌ی مخفیانه تو و شیدا و خیانت به من!»
قند بعدی رو برداشت و گفت: «نقشه کشیدن تو و شیدا برای بازی دادن من و رسیدن به چیزی که می‌خواستین!»
خواستم حرف بزنم، که گفت: «هیس!»
قند بعدی رو برداشت و گفت: «رابطه‌ی مخفیانه‌ی چند ساله‌‌ با خاله‌ت قبل از ازدواج! و احتمالاً ادامه داشتنش بعد از ازدواج!»
در کسری از ثانیه انگار همه‌ی هوا از ریه‌هام بیرون کشیده شد. صدای اطراف محو شد و فقط تپش قلبم بود که توی گوشم می‌کوبید. نگاهم روی صورت‌ش لغزید و مغزم دنبال راهی برای انکار و فرار می‌گشت. لبخند رو لبهام مونده بود، اما چشم‌هام لو رفتن؛ ترس و ناباوری و شرم کل وجودم رو گرفته بود. شبیه کسی که زیر نور پروژکتور گیر کرده و هیچ راهی برای پنهون شدن نداره.
هیچ درکی از اینکه چجوری این ماجراها رو فهمیده نداشتم. با اینکه راه فراری نداشتم، سریع خودم رو جمع و جور کردم، خندیدم و گفتم: «تو حموم این اراجیف بهت الهام شد؟»
بعد بلندتر خندیدم و گفتم: «رابطه با خاله اخه؟ حالت خوبه؟»
و دوباره بلندتر خندیدم. یه لبخند معناردار زد، شبیه کسی که برگ برنده تو دستشه و هیچ نگرانی‌ای نداره. بلند شد، به سمت میز رفت و گوشی‌هامون رو آورد. گوشی من رو پرت کرد روم و گفت: «بازش کن!»
خنده‌ی از سر استرسم رو حفظ کردم و گفتم: «باشه.»
بازش کردم. گفت: «تلگرامت رو باز کن و برو روی پیوی‌ت با مملی رفرش! بخش لینک‌هایی که رد و بدل کردید رو باز کن و گوشی رو بذار رو تخت!»
کاری که گفت رو انجام دادم. لای به لای لینک‌ها جا به جا شد و روی یک لینک مکث کرد‌. گفت: «لینک رو باز کن!»
باورم نمی‌شد پاک کردن همچین لینکی از دستم در رفته بود. لینکی که آیدا روش مکث کرد، لینک تگ داستان‌هام تو شهوانی بود! تگ سفید دندون!

وقتی آیدا دید شوکه شدم و نمی‌زنم رو لینک، خودش زد رو لینک و سایت باز شد. از اونجایی که تقریبا هر شب سایت رو چک می‌کردم و پسووردم ذخیره شده بود، یه راست سایت روی اکانتم باز شد.
آیدا گفت: «کاری به گذشته‌ت تو شهوانی و نویسنده بودنت ندارم.»
بعد از روی تگ خارج شد و وارد پیام‌های خصوصی سایتم شد. روی اولین پیوی که متعلق به ممل بود زد و وارد چت شد. من و ممل حرفای مخفی و رازهامون رو اونجا به هم می‌گفتیم و یه جورایی اونجا جعبه سیاه‌ و مکان امن‌مون برای حرف زدن بود... اونجا در مورد رابطه‌م با خاله‌م، رابطه‌م با شیدا و نقشه‌مون و همه چیز با ممل حرف زده بودم و آیدا کل چت رو خونده بود و از همه چیز با خبر شده بود...
دیگه هیچ راه انکار و فراری نداشتم. با نگرانی به چشم‌های آیدا خیره شدم و گفتم: «اصلاً قضیه اونجوری نیست که تو فکر می‌کنی و باید بهت توضیح بدم.»
پوزخند زد و گفت: «توضیح دادن چیزی رو درست نمی‌کنه. تنها راه حفظ رابطه‌مون اینه که شبیه هم بشیم!»
عصبی شدم و گفتم: «الان داری تلافی می‌کنی؟»
شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: «نه! اصلاً! فقط دارم سعی می‌کنم شبیه تو بشم که رابطه‌مون رو حفظ کنم.»
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خونسردی‌م رو حفظ کنم. گفتم: «با من بازی نکن آیدا. برو سر اصل مطلب. می‌خوای به چی برسی؟»
گوشی خودش رو باز کرد، رفت رو گالری و یه فیلم رو پلی کرد. بعد بهم نگاه کرد و گفت: «قبل از اینکه برم حموم و تو و شیدا رو با هم تنها بذارم، گوشی رو روی فیلمبردای گذاشتم، طوری که دقیقاً تخت‌خواب تو فیلم باشه. قبل از رفتن به حموم استارت‌ش رو زدم و همین الان توقفش رو. الان جدا از تموم اسکرین شات‌هایی که از چت‌هات با ممل و داستان‌هات و کثافت‌کاری هات دارم، یه فیلم هم ازت دارم! فک کنم اینا نه تنها برای طلاق گرفتن، بلکه برای به دردسر انداختنت هم کافی باشه.»
تو اون لحظه و بعد از شنیدن حرف‌های آیدا، از شدت عصبانیت نمی‌دونستم چی توی رگ‌هام می‌جوشه، ولی مطمئن بودم که دیگه خون نیست! انگار یه چیز داغ‌تر، تیره‌تر و خطرناک‌تر از خون داشت تو رگ‌هام می‌دوید.
نفس‌هام کوتاه و سنگین شده بود و هر دم‌و‌بازدم مثل پتک می‌خورد به قفسه‌ی سینه‌م. مشت‌هام سفت و بند انگشت‌هام از شدت فشار سفید شده بود. دست‌هام می‌لرزیدن ولی نه از ضعف، از اینکه نمی‌دونستم اگه یه لحظه کنترلم رو از دست بدم، چه اتفاقی ممکنه بیفته! احساس می‌کردم یه دیو توی قفس سینه‌م تقلا می‌کنه و می‌خواد بیرون بزنه و همه‌چی رو خرد و خاکشیر بکنه.
هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روزی تو همچین شرایطی مقابل آیدا قرار بگیرم و همچین چیزهایی ازش بشنوم. سعی کردم همچنان خونسردی خودم رو حفظ کنم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «فهمیدم! تو می‌خوای در عوض طلاق نگرفتن و رو نکردن کثافت‌کاری های من به یه چیزی برسی. می‌خوای شبیه من بشی که رابطه‌مون همچنان دوام داشته باشه درسته؟»
گفت: «اهوم. درسته!»
گفتم: «به چی می‌خوای برسی؟»
گفت: «من تورو دوست دارم و نمی‌خوام ازت جدا بشم. برای حفظ تو و رابطه‌مون تن به تقسیم کردن تو با خواهرم دادم. همین نشون می‌ده که من چقدر عاشقتم! ولی الان بعد از فهمیدن این چیزا، دلم باهات صاف نیست و نمی‌تونم مثل قبل دوستت داشته باشم. مگه اینکه دلم باهات صاف بشه! و تنها در صورتی دلم باهات صاف می‌شه که چیزی رو که تو تجربه کردی، منم تجربه کنم.»
عصبی شدم و گفتم: «آیدا گفتم باهام بازی نکن. مستقیم حرفت رو بزن. چی رو می‌خوای تجربه کنی؟»
به چشم‌هام خیره شد و گفت: «سکس سه نفره! با دوتا مرد. تو و یکی دیگه! هرکی هم باشه برام مهم نیست... هرکسی که خودت انتخابش کنی، غریبه یا آشنا برام فرقی نداره.»
دنیا روی سرم خراب شد و به یکباره کل تنم یخ زد. نمی‌دونم چی شد، فقط یه جمله شنیدم و انگار دنیا همون‌جا وسط اون چند تا کلمه، تموم شد. یه لحظه همه‌چی از صدا افتاد؛ نفس، قلب و حتی ذهنم. مثل وقتی که یه ضربه‌ی محکم به گوش می‌خوره و فقط یه وزوز موندگار می‌مونه. حرفش توی هوا موند و من فقط نگاه کردم. نه گریه‌م گرفت، نه فریاد زدم، فقط یه خلأ سرد نشست توی سینه‌م. چشم‌هام به یه نقطه‌ی خالی خیره مونده بودن، ولی ذهنم هزار جا بود. احساس می‌کردم دارم توی خودم می‌میرم، بدون صدا، بدون اشک، بدون مقاومت... بی‌اعتنا به حالم، یکی از چای‌ها رو سر کشید و در حالی که داشت از اتاق خارج می‌شد گفت: «یه هفته وقت داری که فکر کنی...»

راوی: آیدا
صبح زمستونی آرام و سنگینی بود. از اون صبح‌هایی که انگار خورشید هم دلِ طلوع کردن نداشت. آسمون خاکستری بود، نه روشن، نه تیره، فقط بی‌حال، مثل چشم‌های آدمی که از گریه خسته‌ست. سکوت توی کوچه‌ها موج می‌زد، جوری که صدای له شدن برف زیر کفش‌ها راحت شنیده می‌شد. نفس‌ها تو هوا بخار می‌شدن و مثل ارواح سرد، چند لحظه می‌رقصیدن و بعد محو می‌شدن.
پنجره‌ها عرق کرده بودن و پشت شیشه‌ها، شهر مات و یخ‌زده دیده می‌شد. بوی بخاری، بوی چای داغ، بوی تنهایی توی هوا پیچیده بود. همه‌چیز آروم بود، اما نه از جنس آرامش، از جنس خستگی! از جنس روزی که هنوز شروع نشده، ولی انگار از قبل، خسته و له و لورده‌ست...

آیفون رو زدم و در باز شد. واحدش تو طبقه‌ی دوم بود و نیازی به آسانسور نبود. وقتی به درِ واحد رسیدم، در نیمه‌باز بود و وارد خونه شدم. در رو بستم و پالتو و کلاه و شالم رو همونجا در آوردم و به سمت اتاق رفتم. طبق معمول پشت میزش نشسته بود و به صفحه‌ی مانیتور خیره شده بود. ماگش هم کنارش بود و از بخاری که ازش بلند می‌شد، می‌شد فهمید که چای‌ش داغ داغه. عاشق برنامه‌نویسی بود و صبح‌ها قبل از رفتن به مغازه، برنامه‌نویسی می‌کرد.
سلام کردم. نگاه‌ش رو از مانیتور برداشت و گفت: «سلام. خوش اومدی. بشین.»
روی تخت‌ش که دقیقاً کنار میزش بود، نشستم. در حالی که همچنان نگاهش خیره به مانیتور و دست‌هاش رو کیبورد بود، گفت: «خب تعریف کن!»
گفتم: «دقیقاً همون کارایی که گفتی رو انجام دادم و مو به موی حرفایی که گفتی رو بهش گفتم.»
دست‌هاش از حرکت ایستاد، نگاهش چرخید و روی من قفل شد. مشتاقانه گفت: «خب؟»
یه لبخند پیروزمندانه زدم و گفتم: «خب نداره! قبول کرد. اصلاً مگه می‌تونست قبول نکنه؟ کاش می‌دیدیش اون لحظه. هیچوقت به چشمم اینقدر حقیر نیومده بود! لُخت، با چشم خیس، نگاهش نا امید و غرورِش له شده...»
چشم‌هاش مشتاق‌تر شد و گفت: «چه عالی!»
بعد ادامه داد: «شک نکرد که؟»
گفتم: «به چی؟»
گفت: «به من!»
گفتم: «نه بابا، اونقدر به تو اعتماد داره که محاله ذهنش سمت تو بره. نشون دادن لینک و چت شهوانی کار خودش رو کرد.»
یکم مکث کرد و گفت: «خب حالا فرد پیشنهادیش برای نفر سوم‌تون کیه؟»
گفتم: «چیزی نگفت‌. فقط گفت غریبه که محاله. اصلاً نمی‌تونم تصور کنم یه غریبه با زنم هم‌خواب بشه.»
یه لبخند معنادار زد و گفت: «خب پس این یعنی تنها راه، انتخابِ یه فرد آشناست که هم باهاش راحت باشه و هم بهش اعتماد داشته باشه.»
خندیدم و گفتم: «قطعاً اون فرد هم کسی نیست جز خودِ پلشتت!»
یه سیس مغرور به خودش گرفت و گفت: «صد در صد. حالا نمی‌خوای بخاطر این اتفاق خوب، یه شیرینی به ما بدی؟»
کش موهام رو از جیبم در آوردم. در حالی که مشغول بستن موهام شدم گفتم: «شیرینی رو که تو باید بدی.»
خندید و گفت: «می‌دونی که تو خونه‌ی من شیرینی پیدا نمی‌شه.»
بلند شدم، به سمتش رفتم و گفتم: «تو خونه‌ت نه، ولی تو شلوارت چرا!»
زیر میز و جلو پاش زانو زدم. خواستم شلوارش رو در بیارم که مانع شد و گفت: «لباست رو در بیار، دوست دارم وقتی داری می‌خوری ممه‌هات رو ببینم.»
رو زانو ایستادم و خواستم لباسم رو در بیارم، که موقع درآوردن لباس، دستم به ماگ چایی‌ش خورد، افتاد و شکست! لبم رو گزیدم و گفتم: «وای ببخشید. گند زدم!»
خندید و گفت: «فدای سرت زیاد مهم نیست. هرچند یادگاری رضا بود...»

دوباره جلوی پاهاش زانو زدم و شلوارش رو پایین کشیدم. کیرش رو توی دستم گرفتم و شروع کردم به ساک زدن. یکی دو دقیقه بعد، گوشی‌ش زنگ خورد. بدون اینکه به گوشی‌ش نگاه کنه گفت: «ای بر خر مگس معرکه لعنت!»
بعد به گوشی‌ش نگاه کرد و گفت: «رضاست!»
گفتم: «واقعاً؟ خب جواب بده!»
سرم رو روی کیرش فشار داد و گفت: «پس تو ادامه بده، ببینم شوهرت چی می‌گه!»
گوشی رو روی اسپیکر گذاشت و منم دوباره مشغول ساک زدن شدم. بعد از سلام و احوالپرسی، رضا گفت: «باید ببینمت.»
محمد گفت: «باز چه گندی زدی؟»
رضا گفت: «یه گندی که فقط به دست خودت حل می‌شه و بجز تو، نه می‌تونم به کسی بگم و نه می‌تونم به کسی اعتماد کنم.»
محمد گفت: «حله داداش. عصر بیا مغازه...»
گوشی رو قطع کرد، بعد با یه لبخند شرورانه بهم خیره شد و گفت: «چه حالی می‌ده وقتی که داری تلفنی با رفیقت حرف می‌زنی، هم‌زمان زنش کیرت رو ساک بزنه...»

پایان


نوشته: سفید دندون و freya
"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  ویرایش شده توسط: Boysexi0098   
مرد

 
پ.ن: این داستان دوتا اسپین‌آف تک قسمتی خواهد داشت که به زودی اپلود می‌‌شه.

اولی؛ از اونجایی که این داستان چندین سال بعد از داستان «می‌شه خاله صدات کنم» رو روایت می‌کنه، یه اسپین آف از ماجراها و وقایع بین این دو داستان که به ماجراهای رضا و خاله‌اش می‌پردازه، نوشته میشه.

دومی؛ روایت ماجراهای بعد از مجموعه‌ی شیدای شهوت و سرنوشت شخصیت‌ها و یک پایان دوم!

نوشته: سفید دندون و freya

"آتش اگر ميدانست سرانجامش خاكستر است ، اينگونه زبانه نميكشيد"
     
  ویرایش شده توسط: Boysexi0098   
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستان سکسی شیدای شهوت

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA